و بعد از اين احاديث شكي براي شيعه اهل تسليم باقي نميماند كه ايشان محل مشيت و اراده خداوندند و هر چه خداوند بخواهد ايشان مطلع بر آن ميشوند . [ص 79] و همچنين آنچه از اراده خداوند بگذرد و بحد تقدير برسد باز محل تقدير آن ايشانند چنانچه در زيارت ميخوانيم مناة و اذواد يعني تقديركنندگان و دفع‌كنندگان . و آنچه بحد قضا برسد بواسطه ايشان است چنانچه خداوند ميفرمايد و ماكان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضي الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة يعني نيست براي مؤمن و مؤمنه‌اي هرگاه قضا بفرمايد خدا و رسول او امري را كه براي آنها اختياري از امر آنها باشد . و در كون همه موجودات ايمان بخداوند دارند و تسبيح او را ميكنند و در زيارت ميخوانيم و القضاء المثبت ما استأثرت به مشيتكم يعني قضاي اثبات شده آن چيزي است كه ترجيح داده باشد آنرا مشيت شما . و همچنين آنچه بحد امضاء رسيده بواسطه ايشان است چنانچه در زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام ميخوانيم ● السلام عليك يا حافظ سرّ الله و ممضي حكم الله و مجري ارادة الله و موضع مشية الله يعني سلام بر تو اي حافظ سرّ خداوند و امضاكننده حكم خداوند و اجراكننده اراده خداوند و موضع مشيت خداوند .

و بنا بر اين احاديث تا چيزي در اين ملك بمرحله امضا و كمال وجود ميرسد در همه مراحل بواسطه ايشان است و تمام امور گذشته كه بمرحله امضا رسيده‌اند بواسطه ايشان بوده است و عالم بآن بوده و هستند و آنچه كه در هر زمان در مراحل مشيت و اراده و تقدير و قضا است چون هر يك از اين مراحل در مقامي از مقامات ايشان است و عالم بآن هستند ميدانند خداوند چه خواسته يا چه اراده فرموده يا چه تقدير فرموده يا چه قضا فرموده و بنا بر اين بتعليم خداوند از خزانه علم ازلي خود عالم به ما كان و ما يكون هستند [ص 80] و خداوند آنچه را كه براي آينده خواسته و اراده يا تقدير يا قضا فرموده بايشان تعليم فرموده است جز اينكه آنچه هنوز در مرحله‌اي از اين مراحل ظهور پيدا نكرده معلوم ايشان و احدي از كائنات نيست كه آيا خداوند آنرا در مرحله ديگري ظاهر ميفرمايد يا آنرا محو ميفرمايد و همين است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد ● لولا آية في كتاب الله لاخبرتكم بما كان و ما يكون و بما هو كائن الي يوم القيمة و هي هذه الآية يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب يعني اگر نبود آيه‌اي در كتاب خدا هراينه خبر ميدادم بشما بآنچه بوده و ميباشد و بآنچه هست تا روز قيامت و آن اين آيه است محو ميفرمايد خداوند آنچه را كه ميخواهد و اثبات ميفرمايد و نزد او است ام الكتاب . و بهمين جهت انبياء و اولياء آنچه از اخبار آينده خبر ميدهند شرط بداء براي خداوند ميفرمايند و حتم نميكنند مگر آنچه را كه باخبار خاص بر سبيل حتم خداوند بآنها خبر داده باشد ولي در غير آنها همواره منتظرند كه خداوند چه را بعرصه وجود ميآورد و چون هر چه بوجود ميآورد ايشان را سبب آن قرار داده اول ايشان عالم بآن ميشوند و علي الدوام بر علم ايشان افزوده ميشود و در حديث است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ● ان لله علمين علم تعلمه ملئكته و رسله و علم لايعلمه غيره فما كان مما يعلمه ملئكته و رسله فنحن نعلمه و ما خرج من العلم الذي لايعلم غيره فالينا يخرج يعني براي خداوند دو علم است علمي است كه ملئكه و رسولان او آنرا ميدانند و علمي است كه آنرا غير او نمي‌داند پس آنچه را كه ملئكه و رسولان او [ص 81] ميدانند پس ما آنرا ميدانيم و آنچه بيرون آيد از علمي كه غير او نميداند پس بسوي ما بيرون مي‌آيد و عرض شد خدمت آن حضرت امام وقتي كه از دنيا برود آيا ميداند امامي كه بعد از او است در آن ساعت مثل علم او را فرمود بارث داده ميشود كتبي را و زياد كرده ميشود در هر روزي و شبي و واگذار بخودش نمي‌شود و شنيده شد كه ميفرمود انا لنزاد في الليل و النهار و لو لم‌نزد لنفد ما عندنا يعني بر ما زياد ميشود در شب و روز و اگر بر ما زياد نشود هراينه تمام ميشود آنچه نزد ما است . و اين علم نزد ايشان اعظم از ساير علومشان است چنانچه عرض شد بحضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ● نزد شما است توراة و انجيل و زبور و آنچه در صحف اولٰي است صحف ابرهيم و موسي فرمود بلي عرض شد اين آن علم اكبر است فرمود اگر غير آنچه بوده نبود و لكن آنچه حادث ميشود در ليل و نهار علم آن نزد ما اعظم است . عرض ميكنم و از همين قبيل است علم بآن پنج چيز كه در آيه شريفه فرموده‌اند ان الله عنده علم الساعة و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ماتدري نفس ماذا تكسب غدا و ماتدري نفس باي ارض تموت ان الله عليم خبير يعني خداوند نزد او است علم ساعت و نازل ميفرمايد باران را و ميداند آنچه را كه در ارحام است و نميداند نفسي كه فردا چه كسب ميكند و نميداند نفسي كه در كدام زمين ميميرد هراينه خداوند عليم و خبير است . و منحصر باين پنج چيز هم نيست و علم همه امور آينده مخصوص بخداوند است مگر آنچه را كه خود تعليم ببعض خلق خود فرموده باشد و از آن جمله است علم ما كان و ما يكون تا روز قيامت [ص 82] كه آنرا تعليم پيغمبر خود فرموده و آن حضرت باوصياي خود تعليم فرموده منتهي بعض آنها بر سبيل حتم است و بعضي با شرط بداء چنانچه از سيف تمّار روايت شده ● كه گفت جماعتي از شيعه در خدمت حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام در حجر ( حِجر اسمعيل ) بوديم پس فرمود آيا بر ما چشمي هست پس بچپ و راست نظر كرديم و كسي را نديديم پس عرض كرديم بر ما چشمي ( يعني نظركننده‌اي و جاسوسي ) نيست پس سه مرتبه فرمود قسم بخداي كعبه و خداي خانه اگر بودم بين موسي و خضر هراينه خبر ميدادم بآنها كه من داناتر از آنهايم و هراينه خبر ميدادم بآنچه كه در دست آنها نيست چون موسي و خضر بآنها علم ما كان داده شده بود و علم آنچه ميشود بآنها داده نشده بود و هراينه رسول خدا صلي الله عليه و آله عطا كرده شد علم ما كان و ما هو كائن را تا روز قيامت پس ارث برديم آنرا از رسول خدا صلي الله عليه و آله ارث بردني و جماعتي از آن حضرت شنيدند كه ميفرمود من مي‌دانم آنچه را كه در آسمانها است و ميدانم آنچه را كه در زمينها است و ميدانم آنچه را كه در بهشت است و ميدانم آنچه را كه در جهنم است و ميدانم ما كان و ما يكون را پس لحظه‌اي مكث فرمود و ديد بر آنها كه آنرا شنيدند گران آمد پس فرمود دانستم از كتاب خدا هراينه خداوند ميفرمايد فيه تبيان كل شئ يعني در آن بيان هر چيزي هست . و روايت شده است از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام ● انه سئل علي عليه السلام عن علم النبي صلي الله عليه و آله فقال علم النبي صلي الله عليه و آله علم جميع النبيين و علم ما كان و علم ما هو كائن الي قيام الساعة ثم قال و الذي نفسي بيده انّي لاعلم علم النبي [ص 83] و علم ما كان و علم ما هو كائن فيما بيني و بين قيام الساعة يعني سؤال شد علي عليه السلام از علم نبي صلي الله عليه و آله پس فرمود دانست نبي صلي الله عليه و آله علم جميع پيغمبران را و علم ما كان و علم ما هو كائن را تا قيام ساعت پس فرمود قسم به آنكه جانم در دست او است هراينه من ميدانم علم نبي و علم آنچه بوده و ميباشد بين خودم و بين قيام ساعت . و اخبار باين معاني بسيار است و عبارت دعاي ندبه هم كه فرمود و علّمته علم ما كان و ما يكون الي انقضاء خلقك يكي از آنها و موافق آنها است ولي همانطور كه عرض كردم اين علم براي مقامات اعلاي محمد و آل‌محمد عليهم السلام است كه از غايت عبوديت و اضمحلال و بندگي همه منسوب بخداوند عالمند و اينها همان مقاماتند كه در دعا ميخوانيم و خداوند را بآنها قسم ميدهيم و عرض ميكنيم و بمقاماتك و علاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك رتقها و فتقها بيدك بدؤها منك و عودها اليك يعني تو را قسم ميدهم بمقاماتت و علاماتت كه تعطيلي براي آنها در هيچ جا نيست مي‌شناسد تو را بآنها آنكه شناخت تو را فرقي نيست بين تو و آنها جز اينكه آنها بندگان تو هستند و خلق تو ، رتق و فتق آنها بدست تو است بدء آنها از تو است و عود آنها بسوي تو است . و اينها همان مقامند كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه خود در صفت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد اقامه في ساير عوالمه مقامه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار يعني او را در همه عوالمش قائم مقام خود فرمود در ادا كردن چون ادراك نميكردند او را بصيرتها و احاطه باو نميكردند خاطرات افكار و اين مقامات غير مقام اسفل ايشان است كه بامر خداوند براي هدايت خلق به لباس [ص 84] بشريت درآمده‌اند و انا بشر مثلكم فرموده‌اند و آن مقام اعلاي ايشان باين مقام اسفلشان احاطه دارد ولي اين مقام بآن مقام احاطه ندارد مگر هر چه از آن باين مقام برسد و احكام اين دو مقام با هم فرق دارند .

و براي اينكه خوب مطلب شكافته شود بايد باز مثلي از آيات خداوند در عالم انفس عرض كنم كه حق واضح شود چنانچه خداوند ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني مي‌نمايانيم آيات خود را در آفاق و در نفسهاي آنها كه آشكار بشود براي آنها كه آن حق است . پس عرض ميكنم و لا قوة الا بالله كه چون در نفس خود نظر كنيم مي‌بينيم كه نفس ما بهمه افعال و آثار خود علم و احاطه دارد و در همه آنها حاضر است همانطور كه جسم مطلق در همه اجسام حاضر است و علم بآنها دارد جز اينكه آنچه ميدانيم همه آنها در مشاعر ما ظاهر نيست و در هر لحظه يك چيز در خاطر ما است و براي ياد آوردن خاطره ديگر بايد آن محو شود و خاطره ديگر جاي آن بيايد يا در بدن ظاهر در هر لحظه بيك چيز توجه داريم و براي اينكه بچيز ديگر توجه بكنيم بايد توجه را از اولي برداريم و به دويمي توجه كنيم مثلا يا بايد ببينيم يا بشنويم و اينكه گاه بنظر مي‌رسد كه هر دو را با هم انجام ميدهيم اينطور نيست بلكه از باب سرعت تعاقب است كه منظما توجه خود را بين چشم و گوش تقسيم ميكنيم . باري نفس ما اگر چه عالم بهمه علوم خود هست ولي در هر لحظه يكي را در خاطر ( يعني مشاعر باطنه ) خود حاضر ميكند و در آن لحظه مشاعر باطنه او بهمان يك علم عالمند و نسبت بساير علوم نفس جاهلند و تا نفس توجه بعلم ديگري نكند و آنرا بخاطر خود تنزل ندهد در مقام مشاعر خود بآن جاهل [ص 85] است و ميگويد در خاطرم نيست ولي اگر بخواهد توجه ميكند و آنرا بخاطر خود مي‌آورد يا بر اعضاي ظاهره خود آنرا ظاهر ميكند مثلا سوره جمعه را حفظ دارد ولي تا مشغول بافكار و خيالات ديگري است سوره جمعه در خاطر يعني مشاعر باطنه او نيست و همين كه خواست آن خيالات را محو ميكند و سوره جمعه را بخاطر مي‌آورد و اگر بخواهد بيشتر آنرا تنزل ميدهد و بر زبان خود آنرا جاري ميكند و شروع بقرائت آن ميكند ولي در هر لحظه يك كلمه از سوره جمعه در خاطر او است و يك كلمه از آن بر زبان او است و وقتي كه كلمه « يسبّح » را قرائت ميكند فقط همان كلمه در خاطر او است و كلمه « سمٰوات » در خاطرش نيست تا نوبتش برسد چون عرصه بدن ظاهر كه عرصه زمان غليظ است و عرصه مشاعر باطنه او كه عرصه زمان لطيف است در هر لحظه تحمل بيش از يك نقش و يك صورت را ندارد و بايد آن محو شود تا صورت ديگر از نفس نازل بشود و جاي آنرا بگيرد و آنچه از نفس نازل ميشود همان علومي است كه دارد و اگر سوره « يٰس » را حفظ ندارد و عالم بآن نشده نمي‌تواند بخاطر بياورد و همه آنچه بخاطر مي‌تواند بياورد منحصر بمعلومات و تحصيلات خودش است كه بآنها احاطه دارد ، مثلا نفس زيد معلومات نفس عمرو را كه بآنها احاطه ندارد نميتواند بخاطر بياورد و فقط معلومات خود را مي‌تواند بخاطر بياورد يا بر اعضاي ظاهره خود جاري كند مگر آنكه بعض از مشاعر باطنه يا اعضاي ظاهره او عيبي پيدا كرده باشند مثلا رطوبتي بر روح بخاري او غالب شده باشد و باصطلاح بي‌حافظه شده باشد كه نتواند آنچه ميداند بخاطر بياورد يا مثلا لمسي يا رعشه‌اي در دست او پيدا شده باشد كه نتواند علم كتابت يا خوش‌نويسي خود را بمنصه ظهور برساند يا زبانش لال شده باشد يا لكنتي پيدا كرده باشد كه [ص 86] نتواند نطق خود يا فصاحت خود را ظاهر كند و اگر همه اعضاي او سالم باشند همه علوم خود را مي‌تواند ظاهر كند .

و اينها كه عرض كردم درباره نفوس جزئيه بود ولي خداوند در فوق همه نفوس اعم از نفوس اناسي و نفوس حيوانات و نفوس نباتات و نفوس جمادات ، نفس كليه‌اي قرار داده كه احاطه به همه نفوس دارد و همانطور كه نفس جزئيه ما محيط به همه اعضاء و جوارح ما است و هر علمي كه هر يك حاصل كنند نفس ما عالم بآن ميشود مثلا هر چه چشم ما ببيند نفس ما عالم بآنچه چشم ما ديده و علم بآن پيدا كرده ميشود و هر چه گوش ما بشنود نفس ما عالم بآنچه گوش ما شنيده و علم بآن پيدا كرده ميشود ، آن نفس كليه هم چون بهمه نفوس احاطه دارد عالم بعلوم همه نفوس ميشود و تمام علوم عالم نزد او جمع است و هر چشمي كه چيزي ببيند علم آن براي نفس كليه حاصل ميشود و هر گوشي كه چيزي بشنود علم آن براي نفس كليه حاصل ميشود و هر حركتي كه هر جنبنده‌اي بكند علم آن براي آن نفس كليه حاصل ميشود و در واقع خود او اين حركت را ايجاد كرده يا از آن چشم ديده يا از آن گوش شنيده همانطور كه همه افعال و احساسات ما منشأ آنها نفس جزئيه ما است همه امور عالم منشأ آنها آن نفس كليه است و بهمه مادون خود احاطه دارد و خداوند آن نفس كليه را از غايت جلالت بخود نسبت داده و نفس الله خوانده شده همان طور كه خانه كعبه بيت الله خوانده شده و اين همان نفس است كه حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام بخداوند عرض ميكند تعلم ما في نفسي و لااعلم ما في نفسك يعني ميداني آنچه را كه در نفس من است و نميدانم آنچه را در نفس تو است و اين نفس كتاب خداوند است كه ميفرمايد ما لهذا الكتاب [ص 87] لايغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصيٰها يعني چيست براي اين كتاب كه فروگذار نميكند صغيره‌اي و نه كبيره‌اي را مگر آنكه آن را احصا ميكند . و اين نفس صورت انسانيت است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد ● الصورة الانسانية هي اكبر حجة الله علي خلقه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي الهيكل الذي بناه بحكمته و هي مجموع صور العالمين و هي المختصر من اللوح المحفوظ و هي الشاهد علي كل غائب الخبر ، يعني صورت انسانيت بزرگترين حجت خداست بر خلقش و آن كتابي است كه نوشته است آنرا بدستش و آن هيكلي است كه بنا نموده است آنرا بحكمتش و آن مجموع صورتهاي عالمها است و آن مختصر لوح محفوظ است و آن شاهد بر هر غايبي است . و اين نفس مقامي از مقامات علياي محمد و آل‌محمد است عليهم السلام چنانچه در زيارت ميخوانيم السلام علي نفس الله القائمة فيه بالسنن يعني سلام بر نفس خدا كه سنت‌ها در آن برپا داشته شده است . و اين نفس كليه مقام اراده خداوند است همان طور كه عقل كلي مقام مشيت خداوند عالم است و همه ارادات خداوند از اين مقام بمادون آن ميرسد چنانچه در زيارت ميخوانيم ارادة الله في مقادير اموره تهبط اليكم يعني اراده خدا در تقديرات امورش بسوي شما فرود ميآيد . و همانطور كه نفس جزئيه ما هر علمي را كه از طريق يكي از مشاعرش براي او حاصل شده و عالم بآن شده ميتواند آنرا بمشعري ديگر نازل كند و آنرا مطلع بر آن كند مثلا با چشم آمدن حسن را ديده و عالم بآن شده آن علم را بر زبان خود جاري ميكند و ميگويد حسن آمد ، آن نفس كليه هم كه احاطه بر همه نفوس دارد و عالم به همه علوم آنها هست مي‌تواند آنچه را كه حسن [ص 88] ميداند و حسين نميداند چون خود عالم بعلم حسن است علم خود را بر حسين نازل كند و او را عالم بعلم حسن بكند و نفس حسن و حسين نسبت باو مثل چشم و گوش ما نسبت بنفس جزئيه ما است و اعضاي او شمرده ميشوند مگر آنكه نفس حسين علتي داشته باشد و مثل دست چلاق يا چشم كور باشد كه لياقت ظهور علم آن نفس كليه را در نفس خود نداشته باشد و مطلع بر آن نشود و اينكه امثال ما مطلع بر علوم ساير نفوس نمي‌شويم بواسطه كدورت نفوس جزئيه ما است كه نور علم او از شيشه كدر نفوس ما چنانچه بايد عبور نميكند و بيش از همين حيوة جزئيه كه داريم از او بما نميرسد ولي خداوند براي بروز دادن علوم آن نفس كليه در ميانه ما نفوس جزئيه صافيه‌اي قرار داده كه سلامتند و نفوس آنها مثل نفوس ما عليل و حاجب انوار علوم نفس كليه نيستند و علي الدوام انوار علوم او بر قلب آنها ميتابد و وحي بآنها ميشود و بر هر چه بخواهند از اين راه مطلع ميشوند و آن نفوس نفوس انبياء عليهم السلام است كه اشرف آنها نفوس محمد و آل‌محمد است عليهم السلام كه هيچ كدورتي در آنها نيست و لياقت ظهور همه علوم نفس كليه در آنها هست و هر كدام را كه بخواهند مطلع بر آن شوند با توجه بآن نفس كليه از راه انوار او علم بآن براي آنها حاصل ميشود و تا وقتي كه نخواسته‌اند كه عالم بآن علم خاص بشوند و بامر خداوند مشغول به وظيفه ديگري هستند در مشاعر ظاهره و باطنه خود جاهل بآنند و شاهد اين عرايض همه در اخبار آل‌محمد عليهم السلام موجود است چنانچه از حضرت باقر يا حضرت صادق عليهما السلام روايت شده كه فرمود ● ان الامام ليسمع الصوت في بطن امه فاذا فصل من امه كتب [ص 89] علي عضده الايمن و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدّل لكلماته و هو السميع العليم فاذا افضيت اليه الامور رفع له عمود من نور يري به اعمال الخلايق يعني امام ميشنود صوت را در شكم مادرش پس وقتي كه جدا شد از مادرش بر بازوي راست او نوشته ميشود و تمام ( كامل ) شد كلمه پروردگارت براستي و عدل ، تبديل‌كننده‌اي براي كلمات او نيست و او شنوا و دانا است پس چون واگذار بشود باو امور ، بلند كرده ميشود براي او عمودي از نور مي‌بيند بآن اعمال خلق را . و در حديث ديگري است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ● در صفت امام جعل بينه و بين الامام عمودا من نور ينظر الله به الي الامام و ينظر الامام به اليه فاذا اراد علم شئ نظر في ذلك النور فعرفه يعني قرار داده شده بين او ( خداوند ) و بين امام عمودي از نور نظر ميفرمايد بآن بامام و نظر مي‌نمايد امام بسبب آن نور باو پس هرگاه اراده نمايد ( امام ) علم چيزي را نظر ميكند در آن نور پس ميفهمد آنرا . و در حديث ديگري است از آن حضرت ● در صفت امام فاذا سقط الي الارض نصب له عمود في بلاده و هو يري ما في غيرها يعني چون بيفتد بزمين ( متولد شود ) نصب كرده ميشود براي او عمودي در بلادش و او مي‌بيند آنچه را در غير آن زمين است . و اخبار باين مضمونها متعدد است و اين عمود نور همان نور علم نفس كليه است كه در مقام نفس جزئيه خود هر وقت در آن نور نظر بكنند هر چه بخواهند عالم بآن ميشوند چنانچه سؤال شد از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ● از ( شأن ) امام كه آيا غيب ميداند فرمود نه و لكن هرگاه اراده كند كه چيزي را بداند خداوند آنرا تعليم او ميفرمايد . و از آن حضرت است كه فرمود [ص 90] اذا اراد الامام ان يعلم شيئا علّمه الله يعني هرگاه امام اراده كند كه چيزي را بداند خداوند تعليم او ميفرمايد . و از آن حضرت است كه فرمود ان الامام اذا شاء ان يعلم علم يعني امام هر وقت بخواهد چيزي را بداند ميداند . ولي تا اراده نفرموده جاهل بآن است و اراده او همان اراده خداوند است و ماتشاؤون الا ان يشاء الله يعني نمي‌خواهيد مگر آنكه خدا بخواهد . و در مقام جزئيت ساعت بساعت در انتظار مشيت و اراده خداوندند چنانچه ابوبصير به حضرت ابي‌جعفر عليه السلام عرض كرد بما يعلم عالمكم جعلت فداك قال يا ابامحمد ان عالمنا لايعلم الغيب و لو وكل الله عالمنا الي نفسه كان كبعضكم و لكن يحدّث اليه ساعة بعد ساعة يعني فدايت شوم بچه چيز عالم ميشود عالم شما فرمود اي ابامحمد هراينه عالم ما غيب نميداند و اگر خداوند وابگذارد عالم ما را بخود او مثل بعض شما مي‌شود ولي ( خداوند ) حديث ميكند براي او ساعتي بعد از ساعتي . و خطاب خداوند بحضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در همين مقام بشريت و جزئيت است كه ميفرمايد و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان يعني اين چنين وحي كرديم بتو روحي از امرمان را نميدانستي كتاب چيست و ايمان چيست . و اين ميرساند كه قبل از وحي در حالي بود كه نميدانست كتاب و ايمان چيست و خطاب بهمين مقام بشريت است كه خداوند درباره منافقين به پيغمبر خود ميفرمايد لاتعلمهم نحن نعلمهم يعني تو علم بآنها نداري ما آنها را ميدانيم . يا آنكه قول پيغمبر را حكايت ميفرمايد لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير يعني اگر غيب مي‌دانستم هراينه زياد طلب ميكردم از خير . يا آنكه وقتي كه مصلحت نبود كه امر خاصي بمردم برسد وحي را حبس ميفرمود و حضرت پيغمبر صلي الله [ص 91] عليه و آله در انتظار وحي بود چنانچه در قصه اصحاب كهف روايت كرده‌اند كه تا چهل روز وحي بآن حضرت نرسيد .

و از آنچه عرض شد معلوم شد كه آنچه راجع بعلم ما كان و ما يكون رسيده درباره مقام اعلي و اول ما خلق اللهي ايشان است كه قبل از خلق ساير خلق بوده‌اند و هستند و آنچه راجع به ندانستن ايشان است راجع بمقام بشريت و جزئيت ايشان است كه تا وحي نميرسيد نميدانستند و راه وسط همين است كه درباره مقام بشريت ايشان غلو نكنيم و آنچه مخصوص مقام اعلاي ايشان است نسبت بمقام اسفل ايشان ندهيم و درباره مقام اعلاي ايشان هم تقصير نكنيم و ايشان را در آن مقام نسبت بجهل ندهيم و اثبات علم را در آن مقام براي ايشان غلو ندانيم چون هر چه كه در آن مقام عرض شد باعث اين نبود كه از مقام عبوديت آنها را بالا برده باشيم و اثبات احاطه علمي هم كه براي ايشان كرديم احاطه بمادون مشيت بود يعني بمشاءات و اثبات احاطه‌اي كه مخصوص بعلم خداوند است كه فوق مشيت است براي ايشان نكرديم و همه آنچه عرض كرديم مأخوذ از فرمايش خود ايشان بود و از پيش خود چيزي نگفتيم جز اينكه فرمايشات ايشان را هر يك در جاي خود گذارديم ولي

سخن‌ها چون بوفق منزل افتاد در افهام خلايق مشكل افتاد

و شايد تفصيل كمتري هم در اين مطلب كافي بود جز اينكه چون اين قبيل مطالب در كتب فارسي كمتر بيان شده خواستم كه تفصيل بيشتري براي مزيد معرفت برادران مؤمنين عرض كرده باشم و ضمنا مقدمه‌اي هم براي بهتر فهميدن آنچه بعد از اين ان شاء الله در جواب ساير مطالب عرض ميكنم باشد ، و از آنچه عرض كردم اين مطلب هم معلوم شد كه آنچه آقاي برقعي در كتاب عقل و دين [ص 92] خود بمشايخ شيخيه نسبت داده‌اند كه ميگويند خداوند قبل از خلق اشياء عالم بآنها نيست ، يا اين است كه معني فرمايشات ايشان را نفهميده‌اند و يا اينكه فهميده‌اند و قصد افترا داشته‌اند .

فصل چهارم - آقاي موسوي نوشته‌اند : جمله « ثم جعلت اجر محمد صلواتك عليه و آله مودتهم في كتابك فقلت قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي » يعني سپس قرار دادي اجر محمد (ص) را مودت و دوستي اهل بيت او در كتابت پس گفتي بگو سؤال نميكنم برسالتم اجري مگر دوستي در خويشي و نزديكي و اين مطلب ضد قرآن است زيرا قرآن يكجا در سوره يوسف آيه ١٠٤ فرموده « و ماتسئلهم عليه من اجر » يعني سؤال نميكني تو بر رسالتت اجري از ايشان و در سوره ص آيه ٨٦ فرموده « قل مااسئلكم عليه من اجر » يعني بگو سؤال نميكنم بر رسالت اجر و مزدي و در سوره شعراء چند مورد از قول پيغمبران نقل كرده كه « و مااسئلكم عليه من اجر ان اجري الا علي رب العالمين » يعني و سؤال نميكنم بر رسالت اجري ، نيست اجر من مگر بر خداي رب العالمين ، حال ميگوئيم در تمام اين آيات خدا فرموده اجري براي رسالت رسولان خدا نيست چگونه در آيه سوره شوري كه آيه مودت است و در دعاي ندبه خدا فرموده بگو اجر رسالتم دوستي با اهل بيت من است ؟ قرآن كه ضد و نقيض نميگويد يك جا بگويد اجر نميخواهم جاي ديگر بگويد اجر ميخواهم پس بايد فهميد كه سوره شوري كه آيه مودت ذي القربي در آن است در مكه نازل شده و در آنوقت حضرت امام حسن و امام حسين (ع) نبودند و اهل بيت و آيه تطهيري نبود تا اينكه خدا بگويد بمشركين بگو من اجر نميخواهم مگر دوستي اهل بيتم ، باضافه مشركين خود او و رسالت او را قبول نداشتند چگونه [ص 93] اولاد و عترت او را دوست بدارند و آنرا اجر رسالت حساب كنند پس بايد دقت كرد كه اين آيه چه ميگويد در اين آيه خطاب بمشركين است خدا فرموده بمشركين بگو : مرا بخير شما اميد نيست شر مرسانيد ، يعني بايشان بگو من از شما چيزي نميخواهم تا خيال كنيد ادعاي من براي دنياطلبي است بلكه خويشي مرا با خودتان مراعات كنيد زيرا رسول خدا با مشركين قريش فاميل بود پس در اين آيه ميخواهد بفرمايد مودت و خويشي مرا مراعات كنيد و مرا آزار و انكار نكنيد در اين جا مفسريني كه متوجه نزول آيه بودند الا را بمعني بل گرفته‌اند و اگر غير اين باشد آيه لغو ميشود و خدا كه لغو نميگويد مفسرين شيعه و سني اكثرا بر خلاف ظاهر آيه سخن گفته‌اند .

آقاي برقعي هم در مقاله خود نوشته‌اند : راجع بآيه سوره شوري « قل لااسئلكم عليه اجرا » و آيه ٤٧ سوره سبا « ما سئلتكم من اجر فهو لكم » در صورتي كه هر دو سوره مكي است و خطاب بمشركين ميباشد ميگويند دو آيه مزبور مدني بوده و خطاب بمؤمنين شده و اين دو آيه مدني بدون تناسب در دو سوره مكي داخل شده عجب اين است كه همين حجة الاسلام زنجاني و حجة الاسلام ديگري در روزنامه نداي حق همين را ميگويند و قرآن را مغشوش و بدون نظم جلوه داده‌اند نه از خدا ميترسند و نه از قيامت براي حفظ دعاي ندبه ، و متوجه نشده‌اند كه تناسب آيات قبل و بعد هر سوره اساس تبليغ منظم قرآن و اعجاز آن است كه هرگاه اين اساس را در نظر نگيريم باعث بي‌نظمي قرآن و ايجاد تفرقه‌ها ميشود . بلي هرگاه آيه‌اي مربوط بسوره‌اي باشد كه مدتها قبل از اين نازل شده رسول خدا آنرا در آخر سوره گذاشته تا نظم آيات بهم نخورد . بهر حال حفظ قرآن و اعتبار آن از صد هزار دعا و خبر واجب‌تر است . [ص 94] و در جاي ديگر مقاله آقاي برقعي نوشته‌اند : ايشان خيال ميكنند كه فتواي بي‌مدرك و يا كتاب دعاي فلان مقدس قديمي اهل غلو براي تثبيت بدعتها مدرك و دليل ميشود در دعاي ندبه جسارت كرده بخدا ميگويد « و قلت ما سئلتكم من اجر فهو لكم » يعني خدايا تو گفتي اجري كه سؤال كردم بسود شما است در صورتي كه خدا از كسي سؤال اجر نكرده بلكه برسول خود فرموده تو چنين بگو « قل ما سئلتكم من اجر » و متوجه نشده كه اين آيه قرآن كلمه قل دارد و نبايد قرآن را كم و زياد كنند .

جواب - گوياترين نمونه تفسير برأي همين است كه آقايان نموده‌اند و بايد جوابي كافي بايشان داده شود . پس عرض ميكنم اما آيه و ماتسألهم عليه من اجر يعني و از آنها سؤال نميكني اجري را ، قبل از آن آيه اين آيه است و ما اكثر الناس و لو حرصت بمؤمنين يعني بيشتر مردم اگر چه حريص باشي ( بر هدايت آنها ) مؤمن نمي‌شوند . و در آيه ضمير مفعول و ما تسألهم به اكثر ناس برميگردد يعني اهليت آنرا ندارند كه اين تقاضا از آنها بشود و چنين تقاضائي از آنها تكلف است چنانچه در آيه ديگر است بعد از ذكر تبعه شيطان در آيه پيش قل مااسألكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين يعني بگو سؤال نميكنم بر آن از شما اجري و من از تكلف‌كنندگان نيستم ، و فقط از آنها كه ميخواهند مؤمن باشند طلب اجر ميكنم چنانچه در آيه ديگر است قل مااسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الي ربه سبيلا يعني بگو سؤال نميكنم بر آن از شما اجري مگر كسي كه بخواهد راهي به پروردگار خودش پيدا كند . و اين معاني كه عرض ميكنم همه مأخوذ از احاديث است از آن جمله فرمايش حضرت ابي‌جعفر است عليه السلام در تفسير قول [ص 95] خداوند عزوجل ● و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنا يعني هر كه حسنه‌اي را بجا بياورد براي او در آن حُسني زياد ميكنيم فرمود هر كس دوست بدارد اوصياء از آل‌محمد عليهم السلام را و پيروي بكند آثار آنها را پس آن مي‌افزايد ولايت پيغمبران و مؤمنين اولين گذشته را تا برسد ولايت آنها بآدم عليه السلام و آن قول خداوند عزوجل است من جاء بالحسنة فله خير منها يعني هر كس حسنه‌اي بجا بياورد پس براي او است بهتر از آن ، داخل ميكند او را ببهشت و آن قول خداوند عزوجل است قل ما سألتكم من اجر فهو لكم ميفرمايد اجر مودتي كه سؤال نكردم غير آنرا پس آن براي شما است هدايت مي‌يابيد بآن و نجات مي‌يابيد از عذاب روز قيامت و فرمود ( خداوند ) بدشمنان خدا اولياي شيطان اهل تكذيب و انكار قل مااسألكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين ميفرمايد در حالي كه متكلفم اگر سؤال كنم آنچه را كه اهل آن نيستيد ، تا آخر حديث شريف .

و اما آنچه كه آقاي موسوي نوشته‌اند كه در سوره شعراء خداوند قول چند نفر از انبياء را بامتهاي خود نقل فرموده كه گفته‌اند از شما اجري نميخواهيم و اجر ما بر خداوند است ، همين طور است كه نوشته‌اند ولي هيچ كدام نفرموده‌اند كه پيغمبر ديگري از امت خود سؤال اجر نميكند و فقط شرح حال خود را فرموده‌اند .

و اينكه آقاي موسوي نوشته‌اند « در تمام اين آيات خدا فرموده اجري براي رسالت رسولان خدا نيست » در هيچ يك از آنها چنين عمومي نيست و استنباطي است كه برأي خود كرده‌اند و آيه مودت و فرمايش امام عليه السلام [ص 96] بر خلاف آن است چنانچه در تفسير برهان ● از ابن‌بابويه باسنادش از ريّان بن صلت روايت نموده كه گفت حاضر شدند حضرت رضا عليه السلام در مجلس مأمون در مرو و در مجلس او جماعتي از اهل عراق جمع بودند و ذكر حديث فرمود و ذكر فرمود آيات اصطفاء را كه دوازده تا هستند فرمود ششم قول خداوند عزوجل است قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي و اين خصوصيتي است در نبي صلي الله عليه و آله روز قيامت و خصوصيتي است براي آل دون غير ايشان و آن اين است كه خداوند عزوجل حكايت فرموده ذكر نوح را در كتابش يا قوم لااسئلكم عليه اجرا ان اجري الا علي الله و ما انا بطارد الذين آمنوا انهم ملاقوا ربهم و لكني اريٰكم قوما تجهلون و حكايت فرموده خداوند عزوجل از هود كه گفت قل لااسألكم عليه اجرا ان اجري الا علي الذي فطرني افلاتعقلون و فرمود خداوند عزوجل به پيغمبرش صلي الله عليه و آله قل يا محمد لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنا و فرض نفرمود مودت آنها را مگر آنكه دانست كه آنها ( يعني ذوي القربي ) از دين مرتد نمي‌شوند ابدا و برنمي‌گردند بضلالت ابدا ، و امام عليه السلام بعض وجوه ديگر را ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد كه خداوند عزوجل پيغمبري را مبعوث نفرمود مگر آنكه وحي كرد باو كه سؤال نكند از قومش اجري را زيرا كه خداوند اجر انبياء را ميدهد و محمد صلي الله عليه و آله فرض فرمود خداوند عزوجل دوستي قرابه او را بر امتش و امر فرمود كه قرار دهد اجرش را در آنها كه دوست بدارند او را در قرابه‌اش بجهت شناختن فضل ايشان كه واجب فرموده است خداوند عزوجل براي آنها چون دوستي بقدر [ص 97] معرفت فضل است و چون خداوند اين را واجب فرمود گران آمد از جهت سنگيني وجوب اطاعت پس گرفتند بآن قومي كه خداوند ميثاق آنها را بر وفا گرفته بود و عناد كردند اهل شقاق و نفاق و ملحد شدند در آن پس برگرداندند آيه را از حدي كه خداوند آنرا حد قرار داده بود پس گفتند قرابه همه عرب و اهل دعوتند ، تا آخر حديث شريف كه طولاني است ، و از آن معلوم شد كه قرار دادن اجر براي رسالت از اختصاصات پيغمبر آخر الزمان است كه دوستي ذوي القرباي او را اجر رسالت او قرار داده و اين اجر هم طلا و نقره و متاع دنيا نبوده و همان هم كه بوده بنفع خود امت بوده است و در همين حديث شريف كه گذشت در جاي ديگرِ آن حضرت رضا عليه السلام فرمودند پس نازل فرمود خداوند اين آيه را بر پيغمبرش صلي الله عليه و آله قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي پس ايستاد رسول خدا صلي الله عليه و آله در ميانه اصحابش پس حمد فرمود خدا را و ثنا فرستاد بر او و فرمود ايها الناس خداوند فريضه فرموده براي من بر شما فريضه‌اي را پس آيا شما اداكننده آن هستيد پس كسي او را جواب نداد پس فرمود يا ايها الناس آن طلا و نقره و مشروبي نيست پس عرض كردند بياور آنرا اكنون پس تلاوت فرمود بر آنها اين آيه را پس عرض كردند اما اين پس بلي پس وفا نكردند اكثر آنها بآن . تمام شد نقل عبارت حديث ، و بنا بر آنچه گذشت هيچ گونه تناقضي بين آيات مذكوره نيست .

و استدلال ديگري كه آقاي موسوي كرده‌اند كه سوره مكي است و خطاب بمشركين است در جواب ايشان عرض ميكنم :

اولاً - مكي و مدني بودن آيات و سور جز آنچه از طريق اهل بيت عليهم [ص 98] السلام رسيده باشد زياد قابل اعتماد نيست و بناي دين را بر قول مفسرين سني نمي‌شود گذارد كه روي اين پايه استدلال كنيم و نسبت كفر و شرك و بدعت بشيعيان بدهيم .

ثانياً - اين سوره بقول همان مفسرين سني هم همه‌اش مكّي نيست و در مجمع البيان از ابن‌عباس روايت كرده كه چهار آيه از آن مدني است و اين آيه مودّت را ذكر كرده و شواهد مدني بودن اين آيه در اخبار اهل بيت عليهم السلام بسيار است از آن جمله است در حديثي كه از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام روايت كرديم ● پس گفتند منافقين نزد آن بعضي ببعضي آيا كفايت نبود محمد را كه ما را بيست سال مقهور كرده تا اينكه مي‌خواهد اهل بيتش را بر گردن ما سوار كند . و اين حديث مي‌رساند كه نزول آيه بيست سال بعد از بعثت يعني در مدينه بوده و در حديث ديگري است از آن حضرت ● كه فرمود آمدند انصار نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله پس عرض كردند هراينه ما جا داديم و نصرت كرديم پس بگير قسمتي از اموال ما را و بآن مستغني بشو بر آنچه بتو ميرسد پس نازل فرمود خداوند قل لااسئلكم عليه اجراً يعني بر نبوت الا المودة في القربي يعني در اهل بيتش . و اين حديث ميرساند كه آيه در مدينه نازل شده بعد از آنكه انصار كه ساكن مدينه بودند و آن حضرت را جا و مسكن داده بودند و نصرت كرده بودند نازل شده . و حديث ديگري باز قريب بهمين مضمون وارد شده و در برهان نقل كرده . و باز در همان كتاب از تفسير ابوحمزه ثمالي باسنادش از ابن‌عباس [ص 99] روايت كرده كه گفت رسول خدا صلي الله عليه و آله وقتي كه وارد مدينه شد و اسلام محكم شد انصار بين خود گفتند ميرويم نزد رسول خدا و ميگوئيم اموري بر تو وارد مي‌شود اين اموال ما است حكم ميكني در آنها بدون حرجي و نه محظوري ، پس نزد آن حضرت در اين باره رفتند پس نازل شد قل لااسئلكم تا آخر آيه . و اين روايت هم صريح است در اين كه آيه در مدينه نازل شده و باز در برهان از طرق مخالفين از ابن‌عباس روايت كرده ● كه چون اين آيه نازل شد عرض كردند يا رسول الله كيستند قرابه تو كه واجب است بر ما مودت آنها فرمود علي و فاطمه و دو پسر آنها عليهما السلام . و اين روايت ميرساند كه نزول آيه در مدينه بوده و حسنين عليهما السلام هم كه در مدينه متولد شده‌اند بوده‌اند . و بعد از اين روايات چه جاي ترديدي مي‌ماند كه اين آيات در مدينه نازل شده و بهمين دليل بود كه در اول عرض كردم قول سنيان كه بگويند فلان سوره مكي است قابل اعتماد نيست .

و اما اينكه آقاي موسوي از اين مقدمات باطل نتيجه گرفته‌اند كه سوره مكي است و خطاب بمشركين است و براي آيه بتكلف معني درست كرده‌اند ، كي گفته كه هر چه در مكه نازل شده خطاب بمشركين است ؟ در مكه هم كه مؤمنيني بوده‌اند چرا خطاب بآنها نباشد و بعلاوه وقتي كه احاديث متواتره از طريق شيعه و سني رسيده كه آيه در شأن اهل بيت عليهم السلام است و بيست و نُه حديث در برهان از طريق شيعه و سني در اين معني روايت كرده نمي‌دانم آقاي موسوي و آقاي برقعي را چه بر آن واداشته كه همه اينها را ناديده [ص 100] بگيرند و برأي خود آيه را تفسير نمايند جز اينكه بگوئيم خواسته‌اند اسمشان در فهرست مفسرين برأي ضبط بشود و به اجر آنها برسند . و بهر حال نتيجه‌اي كه از استدلال خود گرفته‌اند بر خلاف احاديث متواتره است و مقصود از قربي ذوي القرباي آن حضرت يعني حضرت فاطمه و ائمه اطهارند عليهم السلام .

و اينكه آقاي موسوي استثناء را منقطع گرفته‌اند و گفته‌اند « الّا » در آيه شريفه بمعني « بل » است باز خلاف احاديث مصرّحه باين مطلب است چنانچه در حديثي ● در تفسير آيه قل ما سئلتكم من اجر فهو لكم يعني بگو اجري كه از شما خواستم آن براي خود شما است ، حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمودند يقول اجر المودة الذي لم‌اسألكم غيره فهو لكم تهتدون به و تنجون يوم القيمة يعني ميفرمايد اجر مودتي كه غير آن را از شما سؤال نكردم پس آن براي شما است هدايت مي‌يابيد بآن و نجات پيدا ميكنيد روز قيامت . و شاهد عرضم در كلمه اجر المودة است كه مودت را نوعي اجر شمرده‌اند و بنا بر اين در آيه مودت اين نوع اجر را از مطلق اجرها كه تحت كلمه « اجراً » افتاده استثناء فرموده است و استثناء منقطع نيست . و در حديث مروي از حضرت رضا عليه السلام ● كه ترجمه قسمتي از آن گذشت فرمودند فرض الله عز و جل مودة قرابته علي امته و امره ان يجعل اجره فيهم يعني فريضه فرمود خداوند عزوجل دوستي قرابه خود را بر امتش و امر كرد او را كه اجر خود را درباره آنها قرار دهد . و شاهد در اين است كه مودت را اجر پيغمبر (ص) شمرده‌اند . و از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام [ص 101] در تفسير آيه روايت شده فرمود ● اجر النبوة ان لاتؤذوهم يعني اجر نبوت اين است كه آنها را اذيت نكنيد . و شاهد در اين است كه براي نبوت اجري شمرده‌اند و بعلاوه بر اين احاديث از ظاهر خود قرآن هم از آيه قل ما سئلتكم من اجر فهو لكم معلوم مي‌شود كه يك چيزي از آنها بنام اجر خواسته شده بوده و در آيه مودت بتفسير آقاي موسوي اگر « اجراً » را عام بگيريم و استثناء را منقطع با اين آيه تناقض پيدا ميكند كه در يك آيه نفي تقاضاي هر گونه اجري را فرموده باشد و حال آنكه در آيه ديگر خبر از تقاضاي يك نوع اجري داده شده . پس بنا بر اين ادله هر چه كه آقاي موسوي و آقاي برقعي نوشته‌اند بي‌جا است و بر خلاف قرآن و فرمايشات محمد و آل‌محمد عليهم السلام است و عبارت دعاي ندبه ثم جعلت اجر محمد صلواتك عليه و آله مودتهم في كتابك فقلت قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي حق و موافق قرآن است و باعث هيچ تناقضي در قرآن نمي‌شود .

و بي‌مناسبت نميدانم كه در اين مقام اصل معني آيه و علت اينكه مودت را اجر ناميده‌اند عرض كنم كه موجب بصيرتي براي اهل تسليم از دوستان ايشان باشد . پس عرض ميكنم كه مودت و دوستي اهل بيت عليهم السلام از اعظم فرايض خداوند و اساس دين اسلام است چنانچه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند و لكل شئ اساس و اساس الاسلام حبّنا اهل البيت يعني و براي هر چيزي اساسي است و اساس اسلام دوستي ما اهل بيت است ، و بنا بر اين دوستي [ص 102] ايشان اعظم همه خيرات و روح همه عبادات است و همه عبادات متفرع بر آن است و محبت ايشان همان نور ايشان است كه در قلوب مؤمنين افتاده و اصل آن نور ايشانند و آن نور و همه اعمال خير مؤمنين متفرع بر ايشان است و فرمايش حضرت ابي‌عبدالله است عليه السلام ● نحن اصل كل خير و من فروعنا كل برّ و من البر التوحيد و الصلوة و الصيام و كظم الغيظ و العفو عن المسيء و رحمة الفقير و تعاهد الجار و الاقرار بالفضل لاهله و عدونا اصل كل شرّ و من فروعهم كل قبيح و فاحشة الخبر ، يعني مائيم اصل هر خيري و از فروع ما است هر برّي ( نيكي ) و از برّ است توحيد و نماز و روزه و كظم غيظ و عفو از بدكار و رحمت بفقير و رسيدگي به همسايه و اقرار بفضل براي اهلش و دشمن ما اصل هر شرّي است و از فروع آنها است هر قبيح و فاحشه‌اي . و بنا بر اين ايشان صاحب اعمال خير مؤمنين و مبدء آنها هستند و هر فعل خيري كه از مؤمنين سر بزند و بر قلب و اعضا و جوارح ايشان جاري شود از ايشان است و ايشان فاعل آنند و اجر آن اول براي ايشان است كه اصلند و بعد براي مؤمنين كه فرعند و دهنده اجر بايشان و بمؤمنين خداوند عالم است . پس مودت اهل بيت كه از اعظم عبادات و خيرات است و همه اعمال خيري كه متفرع بر آنند اولا و بالذات براي پيغمبر خداست صلي الله عليه و آله كه مبدء المبادي هستند و ثانيا و بالتبع براي مؤمنين است و اين است آن اجري كه خداوند عالم به پيغمبر خود بسبب اعمال مؤمنين عطا ميفرمايد .

و اما آنكه آقاي برقعي نوشته‌اند آنچه حاصل آن اين است كه اين آيه اگر مدني باشد و در سوره مكي گذارده باشند لازمه آن مغشوش بودن قرآن [ص 103] و بي‌نظم بودن آن است ، حرفي بي‌معني است و از ايشان ميپرسيم كه بهمين صورتي كه الآن اين آيه در سوره شعراء هست آيا تناسبي با آيات سابقه و لاحقه دارد يا ندارد ؟ اگر ميگوئيد تناسبي ندارد پس اين شما هستيد كه قائل به بي‌نظمي قرآن هستيد و اگر ميگوئيد تناسب دارد ميگوئيم بهمين مناسبت بوده كه با اينكه آيه در مدينه نازل شده پيغمبر آنرا در سوره شعراء كه بقيه آياتش در مكه نازل شده آنرا گذارده‌اند ، و گذشته از اينها ما بنص قرآن كه ميفرمايد انا انزلناه في ليلة القدر و ميفرمايد انا انزلناه في ليلة مباركة معتقديم كه قرآن يكجا در شب قدر بر قلب پيغمبر خدا كه مقام اعلاي او است نازل شده و همه آيات آن با نظم و ترتيب بوده و بعد در عالم زمان بر اين جلوه بشري ايشان بتدريج از آن مقام بمناسبت حال نازل شده و اي بسا آخر سوره اول نازل شده باشد و اول سوره بعد از آن و بعض آن در مكه نازل شده باشد و بعضي در مدينه و پيغمبر جاي هر آيه را در هر سوره‌اي براي امت بيان فرموده است و بنا بر اين اين آيه مدني باشد و در سوره مكي واقع شده باشد موجب بي‌نظمي و بي‌اعتباري قرآن نيست و قبول دعاي ندبه لطمه‌اي بقرآن نميزند .

و اما ايراد ديگري كه آقاي برقعي بر فقره ديگر دعا داشته‌اند و گفته‌اند : در دعاي ندبه جسارت كرده بخدا ميگويد و قلت ما سئلتكم من اجر فهو لكم يعني خدايا تو گفتي اجري كه سؤال كردم بسود شما است ، در صورتي كه خدا از كسي سؤال اجر نكرده بلكه برسول خود فرموده تو چنين بگو قل ما سألتكم من اجر و متوجه نشده كه اين آيه قرآن كلمه قل دارد و نبايد قرآن را كم و زياد كنند ، در جواب بايد بايشان بگويم كه نزديكترين احتمال اين است كه آن از سهو نساخ باشد و كلمه « قل » از قلم افتاده باشد و با وجود [ص 104] چنين احتمالي كه نظايرش هم بسيار در كتب خطي و چاپي ديده ميشود ايراد بر اصل دعا نمي‌شود گرفت .

و اما آنچه نوشته‌اند « ايشان ( يعني جناب حجة الاسلام زنجاني و ساير علما ) خيال ميكنند كه فتواي بي‌مدرك و يا كتاب دعاي فلان مقدس قديمي اهل غلو براي تثبيت بدعتها مدرك و دليل ميشود » مثل اين است كه آقاي برقعي از الفاظشان اراده معني نميكنند اين مقدسين قديمي اهل غلو كه در كتاب دعاي خود اين دعا را روايت نموده‌اند و صحت دعاهاي مرويه خود را ضمانت كرده‌اند مثل محمد بن مشهدي و سيد بن طاووس و مرحوم مجلسي و مرحوم علامه نوري و مرحوم حاج شيخ عباس قمي رحمة الله عليهم هستند و چه گناهي بر آنها هست كه مقدس بوده‌اند و آيا مي‌بايست فاسق و فاجر باشند تا آقاي برقعي روايات آنها را بپذيرند و آيا خوب بود كه مثل آقاي برقعي مقدس نباشند و نميدانم قديمي بودن چه نقصي براي آنها است و اگر اين از نقص شمرده شود همه علماي بزرگ كه در قديم بوده‌اند بايد غير قابل اعتماد باشند و نميدانم از كجا دانسته‌اند كه آنها اهل غلو بوده‌اند آيا اثبات الوهيت براي پيغمبر خدا كرده‌اند يا اثبات نبوت براي ائمه اطهار يا اثبات امامت و عصمت براي شيعيان ؟ اگر چنين چيزهائي نگفته‌اند و هر چه گفته‌اند مستند بفرمايشات و احاديث اهل بيت اطهار عليهم السلام بوده و جز فضائل عاليه ايشان را نگفته‌اند و باثبات آن فضايل اثبات قدرت لايتناهي خداوند را بر خلق خلايقي باين فضل و عظمت نموده‌اند چرا بايد نسبت غلو بآنها بدهند و اگر خود ايشان تحمل شنيدن فضائل محمد و آل‌محمد عليهم السلام را ندارند و مشمئز ميشوند و خدا را عاجز از خلق مخلوقاتي با چنان فضايل ميدانند چرا نسبت تقصير بخود [ص 105] نميدهند و كي عقايد آقاي برقعي را ميزان غلو و تقصير قرار داده كه هر كه قائل بفضيلتي باشد كه ايشان منكر آنند غالي شمرده شود ؟