[ص 51] اما راجع بصومعه و خانقاه كه نوشتهاند ، بنا بر آنكه مرادشان از صومعه عبادتگاه نصاري باشد امروز شريعت آنها منسوخ است و بجاي آن در دين اسلام مساجد را قرار دادهاند . اما خانقاه اگر جائي براي عبادت خداوند و ذكر خدا و رسول و ائمه عليهم السلام باشد عيبي ندارد جز اينكه اگر اسم آنرا هم همان اسماء معموله بين همه مسلمين و شيعيان بگذارند اولي است و چرا اسمي كه موهم جدائي است بگذارند ، و اگر جائي است كه در آن باذكار مبتدعه و اعمال خلاف شرع مثل غنا و رقص و سماع و استعمال مخدرات ميپردازند اين از دين اسلام نيست و خانه معصيت است و بناي آن جايز نيست .
و اينكه سؤال نمودهاند آيا شرافت مؤمن سگ شدن است و يا آدم حقيقي شدن ، شرافت مؤمن در انسان شدن و رهائي دادن خود از خصال حيوانيت است و آن تعبيري كه تعبيرآورنده آورده اگر بنيت صادقه بوده تعبير از خضوع و خشوع و احساس ذلت و حقارت خود آورده و يقينا مقصودش برگشتن بحيوانيت نبوده و ظاهر اين است كه قصد آقاي موسوي سفسطه و اشتباهكاري است . اما استدلالي كه بآيه شريفه العزة لله و لرسوله و للمؤمنين نمودهاند ، آيه بآن معني نيست كه خود در عمل بآن گرفتهاند و استكبار از قبول فضايل صاحبان فضيلت يعني ائمه اطهار عليهم السلام مينمايند و ميخواهند كه با انكار فضايل آنها كه در جزوه خود از آن فروگذار ننمودهاند ايشانرا پائين بياورند و خود را در رديف آنها بلكه بالاتر از آنها قرار دهند و تفسيري كه خود برأي خود براي قرآن ميكنند بر تفاسيري كه ايشان فرمودهاند ترجيح دهند و آن معني كه در عمل بآن گرفتهاند همان است كه خداوند درباره مفسدين في الارض [ص 52] ميفرمايد و اذا قيل له اتق الله اخذته العزّة بالاثم يعني هرگاه باو گفته شود تقواي خدا را پيشه كن از تكبر آن سخن را گناه ميگيرد . ولي در مؤمن عزّت بمعني تكبر نيست بلكه كمال تواضع را نسبت بمؤمنين خاصةً ائمه و بزرگان دين دارد چنانچه خداوند ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا من يرتدّ منكم عن دينه فسوف يأتي الله بقوم يحبّهم و يحبّونه اذلّة علي المؤمنين اعزة علي الكافرين يعني اي كسانيكه ايمان آوردهايد هر كس برگردد از شما از دينش پس خداوند قومي را خواهد آورد كه آنها را دوست ميدارد و او را دوست ميدارند ذليل هستند نسبت بمؤمنين و عزيز ( يعني شديد ) هستند نسبت بكافرين . و بنا بر اين مؤمن خود را نسبت بائمه اطهار عليهم السلام كوچك ميگيرد و خود را در برابر آنها بنده ذليلي ميبيند بلكه خود را پائينتر از آنچه هست ميگيرد و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام ان من التواضع ان يجلس الرجل دون شرفه يعني از تواضع اين است كه شخص جائي بنشيند كه پائينتر از شرف او است . و نفس همين تواضع براي خداوند و اولياي او باعث شرف و رفعت و عزت ميشود و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله التواضع لايزيد الله به الا ارتفاعا و ذلّ النفس لايزيد الله به الا عزّا ● يعني تواضع زياد نميكند خداوند بآن مگر رفعت را و ذلت نفس زياد نميكند خداوند بآن مگر عزت را . و در مواعظ حضرت عيسي است علي نبينا و آله و عليه السلام بالتواضع تعمر الحكمة لا بالتكبر كذلك في السهل ينبت الزرع لا في الجبل يعني بتواضع آباد ميشود حكمت نه بتكبر همچنين زراعت [ص 53] در زمين نرم ميرويد نه در كوه . و بنا بر اين تواضع و ذليل گرفتن خود در مقابل اولياي نعم يعني ائمه اطهار عليهم السلام باعث روئيدن حكمت است و در قلب متكبر چيزي نميرويد و چيزي ياد نميگيرد و عزتي كه آقاي موسوي طالب آنند همان تكبري است كه دارند كه در مقابل فرمايش خدا و فرمايش ائمه عليهم السلام ايستادگي ميكنند و آيه مودّت را بر خلاف ظاهر آيه و تفسير ائمه و حتي مفسرين اهل سنت كه اتفاقا آيه را موافق حق تفسير كردهاند ميايستند و استكبار از پذيرفتن آن ميكنند و تفسيري برأي خود ميكنند و خواندن دعائي را كه موافق ظاهر آيه و تفسير ائمه اطهار عليهم السلام و مخالف تفسير شخصي ايشان است بدعت ميشمارند و طعنه بر آنها كه بدستور خدا و رسول خود را كوچك و ذليل در مقابل ائمه اطهار ميگيرند ميزنند و تعبيرات ناشايست ميآورند .
در جواب از اينكه دعاي ندبه مخالف قرآن است و در آن هفت فصل است :
فصل اول - آقاي موسوي نوشتهاند چند جمله دعاي ندبه مخالف قرآن است .
١ - آنجا كه راجع بحضرت ابراهيم ميگويد و سألك لسان صدق في الآخرين فاجبته و جعلت ذلك عليّاً يعني حضرت ابراهيم از تو سؤال كرد كه براي او زبان راستي قرار دهي در آيندگان پس اجابت كردي او را و قرار دادي آنرا علي . و اين افترا بقرآن و حضرت ابراهيم است چنانكه در قرآن است در سوره شعرا آيه ٤٨ و اجعل لي لسان صدق في الآخرين گفته و مقصود او اين بوده كه آيندگان از امم درباره او خوشگفتار باشند و دروغ باو نبندند و تهمتهائي كه بحضرت داود و سليمان و عيسي عليهم السلام زدند باو نزنند و خدا او را اجابت كرد و تمام امتها چه يهود و چه نصاري و چه مسلمين بحضرت ابراهيم خوشبين و او را قبول دارند و او را بتشكن ميدانند و اين تناسبي با جمله و جعلت ذلك عليّاً ندارد خدا در كجاي قرآن حضرت ابراهيم يا مقصود او را علي قرار داده . اصلا او را علي قرار دادي معني ندارد بلي مقصود از علياً در سوره مريم ارتفاع و بلندي است براي گفتار تمام انبياء .
آقاي برقعي هم در مقاله خود نوشتهاند : يك نفر آخوند خرافي نشريه صادر كرده و ميگويد مقصود از آيه ٨٥ سوره شعرا كه حضرت ابراهيم عرض كرد [ص 55] و اجعل لي لسان صدق في الآخرين علي بن ابيطالب است چرا براي اخبار مجعوله غلات و براي حفظ دعاي ندبه ما بچنين آخوندي كاري نداريم ولي از نويسندگان مكتب اسلام ( نام مجلهاي است ) كه داراي دانش و فضلند توقع داريم كه بعوض بيان حقائق تعصبات باطله و خرافات را تأييد ننمايند و قرآن را بيش از هر چيز مراعات كنند . مكتب اسلام مينويسد مقصود از عليّاً در قصه حضرت ابراهيم و جعلت ذلك عليّاً كه در دعاي ندبه آمده علي وصفي است كه بمعني عالي و كامل باشد . خيلي خوب قبول ، ولي با آن كسي كه عدهاي از عوام او را حجة الاسلام ميدانند و آمده بر ضد نظريه مكتب اسلام نشريه صادر كرده چه بايد كرد ، اين آقا ميگويد طبق تفاسير ائمه و تمام علماء شيعه مقصود از عليّاً در اينجا علي اسمي است يعني علي بن ابيطالب عليه السلام است آيا جلو اين حجة الاسلام و اين تفاسير را چه كسي بايد بگيرد آيا مروّجين اسلام چرا ضد و نقيض يكديگر ميگويند ؟
جواب - بايد از آقاي موسوي پرسيد شما از كجا دانستيد كه مقصود حضرت ابراهيم عليه السلام از لسان صدق چه بوده ، آيا وحيي بشما شده است و يقيناً نشده يا از ظاهر لغت استنباط ميكنيد اگر از ظاهر لغت است معني لسان در لغت يكي زبان گوشتي است كه در دهن داريم و يكي بمعني لغت تخاطب است يكي پيام است و يكي حجت است و يكي دليل و شاهد است يكي شخصي كه از جانب كسي حرف ميزند و در فارسي هم زبان بدو معني اخير آمده و كسي كه از جانب كسي حرف ميزند ميگويد من زبان او هستم و زبان حال فلان اين بود يعني شهادت حالت او اينطور بود ، حال شما آيه را [ص 56] آنطور بنحوي از استعاره معني ميكنيد ولي من لسان را بمعني اخير ميگيرم و ميگويم معني آيه اين است كه حضرت ابراهيم عليه السلام بخداوند عرض نمود قرار بده براي من در آيندگان سخنگوئي كه شاهد صدق من باشد و همانطور كه من دعوت بتوحيد كردم او هم بكند . و معني آيه دوم اين ميشود كه قرار داديم براي آنها ( يعني ابراهيم و ساير انبيا ) علي را شاهد صدقي ، بنا بر آنكه علي مفعول « جعل » باشد ، يا معني آيه اين ميشود كه قرار داديم براي آنها شاهد صدقي يعني علي ، بنا بر آنكه علي عطف بيان باشد و هر دو معني يكي است . و بنا بر اين معني عبارت دعاي ندبه و سألك لسان صدق في الآخرين فاجبته و جعلت ذلك عليّاً اين ميشود كه ابراهيم از تو شاهد صدقي در آيندگان خواست پس اجابت او را كردي و آن شاهد صدق را علي قرار دادي . حال اگر اين معني را قبول داريد ديگر اختلافي بين دعاي ندبه و قرآن در اين خصوص نيست و اگر قبول نداريد و همان معني خود را ترجيح ميدهيد من هم با جمعي ديگر اين معني را ترجيح ميدهيم و بنا بر اين معني آيات مجمع عليه نيست و آيات از متشابهاتند و آنها را برأي نبايد تفسير نمود و همانطور كه مفصلاً در مقدمه اين اوراق نوشتم تنها راه رجوع بفرمايشات اهل بيت عليهم السلام است .
و چون بكتب تفسير شيعه مراجعه كنيم ميبينيم كه بهمان معني كه من عرض كردم تفسير فرمودهاند ، و در تفسير برهان از ابنبابويه باسنادش از حضرت صادق عليه السلام در تفسير آيه و الحقني بالصالحين و اجعل لي لسان صدق في الآخرين روايت كرده كه [ص 57] فرمودند يعني بالصالحين الذين لايحكمون الا بحكم الله عز و جل و لايحكمون بالآراء و المقائيس حتي يشهد له من يكون بعده من الحجج بالصدق بيان ذلك في قوله و اجعل لي لسان صدق في الآخرين اراد في هذه الامة الفاضلة فاجابه الله و جعل له و لغيره من الانبياء لسان صدق في الآخرين و هو علي بن ابيطالب و ذلك قوله و جعلنا لهم لسان صدق علياً يعني قصد ميكند از صالحين آنها را كه حكم نميكنند مگر بحكم خداي عزوجل و حكم نميكنند به آراء و قياسها تا اينكه شهادت بصدق او بدهند حجتهائي كه بعد از او هستند و بيان آن در فرمايش خداوند است و اجعل لي لسان صدق في الآخرين اراده نمود در اين امت فاضله پس اجابت فرمود خداوند او را و قرار داد براي او و براي غير او از انبياء شاهد صدقي در آيندگان و آن علي بن ابيطالب است و آن قول خداوند است و جعلنا لهم لسان صدق عليّا . و باين مضمونها دو حديث ديگر هم از ابنبابويه و علي بن ابراهيم كه هر دو از ثقات اصحابند روايت نموده و يك حديث هم از طريق اهل سنت ، و ملاحظه نمائيد كه عبارت دعاي ندبه طبق اين تفاسير حقه است و اختلافي با قرآن ندارد .
و ناگفته نگذارم كه اين سبك استدلال را كه اول از كتاب لغت شروع كردم و بعد از اختلاف نظر با شما ، رجوع باخبار را پيشنهاد كردم از باب مداراي با شما بود كه دور از مطلبيد و الا قاعده اين است كه اول بتفسير اهل بيت رجوع نمايند اگر تفسيري رسيده باشد حق همان است و اگر نرسيده باشد بلغت و قواعد لفظيه رجوع كنند اگر معني روشن شد و اختلافي نبود بآن بگيرند و اگر باز اختلاف باشد آيه از متشابهات است و بآن هيچ گونه استدلال قاطعي نميتواند نمود . [ص 58] و چه كلام متيني است جواب جناب حجة الاسلام زنجاني كه نوشتهاند : قاعده علماي شيعه در تفسير آيات قرآن اين است كه اول مراجعه ميكنند بتفاسير وارده از اهل بيت عليهم السلام اگر امام آيهاي را تفسير فرموده بهمان تفسير اعتماد مينمايند و اگر در خصوص آن آيه تفسيري وارد نشده باشد خودشان با تطبيق بقواعد مقرره در مباحث الفاظ تفسير مينمايند . تمام شد عبارت ايشان و متمم اين بيان همان است كه عرض كردم حجيت قاطع آن مشروط بآن است كه ديگر در تفسير مستنبط از لغت و مباحث الفاظ اختلافي نماند و الا آيه از متشابهات است . و چه كلام سخيفي است گفته آقاي برقعي كه ايراد بر جناب حجة الاسلام دارد كه چرا بر ضد نظريه مكتب اسلام نشريه صادر كردهاند و حال آنكه نويسندگان مجله مكتب اسلام نه پيغمبرند و نه امام ، اگر آنها هم برأي سخن نگفته بودند و بتفسير اهل بيت مراجعه نموده بودند نظرشان با جناب حجة الاسلام يكي ميشد .
و عجبتر آنكه مينويسد : اين آقا ميگويد طبق تفاسير ائمه و تمام علماء شيعه مقصود از عليّاً در اينجا علي اسمي است يعني علي بن ابيطالب عليه السلام و سؤال ميكند آيا جلو اين حجة الاسلام و اين تفاسير را چه كس بايد بگيرد ، عرض ميكنم اما مؤمنين متقين جلو تفاسير ائمه اطهار عليهم السلام و تمام علماي شيعه را هرگز نميگيرند و از خدا ميترسند مگر مثل شمائي پيدا شود كه كمر همت بر خاموش كردن نور خداوند بستهايد و از امثال خود استمداد ميكنيد و موفق نخواهيد شد يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم و يأبي الله الا ان يتمّ نوره آيا خود شما نميگوئيد تفسير برأي حرام است چرا خود تفسير برأي ميكنيد ، [ص 59] آيا شما خود قرآن نميخوانيد كه خداوند فرموده مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم چرا از پيش خود قرآن را معني ميكنيد ؟ آيا خداوند نفرموده قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين يعني دليل خود را بياوريد اگر راستگو هستيد ، چرا بي دليل و برهان بروات ثقات نسبت جعل حديث و غلو ميدهيد ؟ آيا در اين تفسير كه روايت نمودهاند چه غلوي است كه خداوند در اين امت اميرالمؤمنين عليه السلام را شاهد صدق گفته حضرت ابراهيم عليه السلام قرار داده و چه عذري نزد خداوند داريد آنگاه كه سؤال ميفرمايد ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون .
فصل دوم - آقاي موسوي نوشتهاند : ٢ - در آنجا كه ميگويد اوطأته مشارقك و مغاربك و عرجت بروحه الي سمائك كه اين جملات مخالف قرآن است .
اما جمله اوطأته مشارقك و مغاربك كه ميگويد داخل كردي پيغمبرت را بتمام مشرقها و مغربهايت با آيه اول سوره اسراء مخالف است زيرا خدا در اين آيه فرموده سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي يعني منزه است خدائي كه سير داد بنده خود را از مسجد الحرام تا مسجد اقصي نه تمام مشرقها و مغربها .
ثانياً - زمين مشرقها و مغربها دارد اما براي خدا مشرقها و مغربها نيست زيرا خدا همه جا هست و مكان ندارد و او را محدود بمشرق و مغرب نتوان كرد ، گوينده دعاي ندبه خدا را در وسط مشرقها و مغربها قرار داده .
ثالثاً - جمله عرجت بروحه مخالف قرآن و ضرورت اسلام است زيرا در آيه سوره اسراء خدا فرموده اسري بعبده يعني خدا سير داد بنده خود را ، و بنده بكسي گفته ميشود كه داراي بدن و روح باشد و بروح يا بدن تنها عبد گفته [ص 60] نميشود اجماع تمام علماي اسلام خصوصا علماي شيعه بر اين است كه معراج رسول خدا با بدن جسماني بوده نه معراج روحي و اگر معراج روحي بود مردم تعجب و انكار نميكردند در حالي كه در تمام تواريخ ذكر شده كه مردم حجاز تعجب و انكار نمودند معلوم ميشود كسي كه دعاي ندبه را ساخته فلسفه مسلك و يا مذهب او مانند شيخيه بوده .
جواب - اگر آقاي موسوي قدري نحو عربي را بيشتر ميدانستند چنين اشكالي نميكردند و ميدانستند كه از اقسام اضافه يكي اضافه ملكي است مثل قلم من ، كتاب تو ، يعني قلمي كه ملك من است و كتابي كه ملك تو است و ميفهميدند كه معني مشارقك و مغاربك يعني مشرقهائي كه مال تو است و مغربهائي كه مال تو است همانطور كه مثلا در دعا ميخوانيم بهم ملأت سماءك و ارضك يعني بآن ( مقامات ) پر كردي آسمانت را و زمينت را ، و اين اضافهها همه ملكي است و هيچ موحدي اين اعتقاد را ندارد كه خداوند نعوذ بالله مثل اجسام مشرق و مغرب و جهاتي داشته باشد .
و اينكه پنداشتهاند با آيه شريفه كه خداوند ميفرمايد « سير داد بنده خود را از مسجد الحرام تا مسجد اقصي » منافات دارد ، منافات ندارد و عبارت « نه تمام مشرقها و مغربها » را خود آقاي موسوي در ترجمه فارسي آيه افزودهاند و در آيه قرآن بيش از همان قسمت اول نيست و هيچ دلالتي بر اين ندارد كه خداوند آن حضرت را بجاهاي ديگر سير نداده بلكه در اخبار وارد شده است كه بجاي ديگر هم در آن شب تشريف بردهاند و از جمله مروي از عوالم از حضرت صادق است عليه السلام كه حاصل آن اين است كه وقتي كه جبرئيل ايشان را بآسمان برد بقعه قرمزرنگ خوشبوئي را مشاهده فرمودند و پيرمردي [ص 61] در آنجا ديدند از جبرئيل پرسيدند اين بقعه كجا است عرض كرد بقعه شيعه تو سؤال فرمودند اين پيرمرد كيست گفت ابليس فرمود چه ميخواهد از آنها عرض كرد ميخواهد آنها را از دوستي اميرالمؤمنين عليه السلام باز دارد فرمود ما را پائين ببر پائين آورد و بابليس فرمود قم يا ملعون يعني برخيز اي ملعون و آن بقعه به قم ناميده شد ، تمام شد خلاصه حديث . و در حديث ديگري است كه در مسجد كوفه هم در آن شب نزول فرمودند و نماز خواندند . و بهر حال هيچ دليلي نيست كه بجاي ديگر تشريف نبردهاند و بعلاوه معراج آن حضرت منحصر بهمان يك مرتبه نبود و موافق حديثي دو مرتبه و موافق حديثي ديگر صد و بيست مرتبه معراج فرمودهاند و اختلاف اخباري كه در تفصيل معراج رسيده مؤيد اين مطلب است و چه مانعي دارد كه در ساير معراجها خداوند آن حضرت را بهمه مشرقها و مغربها سير داده باشد ؟
اما آنچه درباره جمله عرجت بروحه الي سمائك گفتهاند اين موافق نسخه بحار است كه از مصباح الزائر سيد بن طاوس نقل كرده و پس از ذكر دعا ذكر كرده كه محمد بن مشهدي هم از كتاب محمد بن ابيقره همين طور نقل كرده و در كتاب تحية الزائر كه دعا را از مزار محمد بن مشهدي روايت نموده بجاي عرجت بروحه ، عرجت به است و مزار محمد بن مشهدي اقدم از مصباح الزائر است و بطوري كه مرحوم نوري نوشتهاند نسخه مصباح الزائري كه نزد ايشان بوده در آن عرجت به ذكر شده و باين قرينه نتيجه گرفتهاند كه كلمه بروحه تحريف نسّاخ بايد باشد و مرحوم مجلسي ملتفت اختلاف نسخهها نشده است . و آنچه بنظر اين ناچيز ميرسد اين است كه مرحوم مجلسي توجه باين كلمه داشته و در زاد المعاد هم كه بسند ديگري از حضرت صادق عليه السلام دعا را [ص 62] روايت نموده عرجت بروحه روايت نموده است ولي احتمال ميداده كه اشاره بمعراجي غير اين معراج معروف كه اجماع بر جسماني بودن آن قائم شده باشد چنانچه در بيان خبري در اينكه معراج آن حضرت دو مرتبه بوده در بحار ميفرمايد يمكن رفع التنافي بين هذا الخبر و بين ما سيأتي من مأة و عشرين ان تكون المرّتان في مكة و البواقي في المدينة او المرّتان الي العرش و البواقي الي السماء او المرتان بالجسم و البواقي بالروح او المرّتان ما اخبر بما جري فيهما و البواقي لميخبر بها يعني ممكن است رفع تنافي بين اين خبر و بين آنچه خواهد آمد از صد و بيست مرتبه باينكه دو مرتبه در مكه باشد و باقيها در مدينه يا دو مرتبه بعرش باشد و باقيها بآسمان يا دو مرتبه با جسم باشد و باقيها با روح يا دو مرتبه آنها باشد كه خبر داده است بآنچه كه در آنها گذشته و از باقيها خبر نداده . تمام شد ترجمه ، عرض ميكنم ممكن است چون اين احتمالات را ميداده دعا را عيناً روايت نموده است و با بودن اين احتمالات ، چه بنا بر آنچه مرحوم نوري احتمال داده كه از تحريف نسخهكنندگان باشد و چه باين احتمال كه مرحوم مجلسي داده در اين مقام استدلال بمخالفت دعاي ندبه با قرآن نميتوان كرد و گفتهاند اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال .
و اما استدلالي كه آقاي موسوي درباره جسماني بودن معراج نمودهاند اگر چه نتيجه درست است و جسماني بودن معراج اجماعي شيعه است ولي استدلال ايشان غلط است ، ايشان باين دليل كه بروح يا بدن تنها عبد گفته نميشود متمسك شدهاند كه سبحان الذي اسري بعبده يعني اسري بروحه و جسده ولي مثل اين است كه قرآن را بدقت نخواندهاند و اين آيه را نخواندهاند كه ميفرمايد [ص 63] ان كل من في السموات و الارض الا آتي الرحمن عبدا يعني نيست كسي در آسمان و زمين مگر اينكه ميآيد نزد خداوند رحمن در حالي كه عبد است . و اين آيه را نخواندهاند ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم يعني نيست چيزي مگر اينكه تسبيح ميكند بحمد او و لكن تسبيح آنها را نميفهميد . و از سكنه آسمانها ارواح انبيا هستند كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در معراج آنها را ملاقات فرمودند و با آن حضرت نماز خواندند و عبادت خدا را نمودند و حال آنكه از ابدان دنيوي خود بيرون رفتهاند و معذلك بنص آيه قرآن عبد خداوند شمرده ميشوند . و در آيه دوم لفظ شئ اعم از روح و جسم است و عموم كلمه شئ شامل همه چيز ميشود و روح هم شئ است و عبد پروردگار است و اگر روح بنده خدا نيست پس بنده كيست و اگر بنده خداست چرا باو عبد نبايد بگويند ، مگر در نماز نميخوانيم اشهد ان محمدا عبده و رسوله آيا شهادت ميدهيم كه آن روزها عبد بودهاند و امروز كه روح آن بزرگوار از بدن دنيوي مفارقت نموده عبد خدا نيست يا آنكه الآن هم عبد است ، مگر در نماز ميت نميخوانيم اللهم ان هذا عبدك و ابن عبدك با اينكه روح او از بدنش مفارقت كرده ، مگر در دعا نميخوانيم سبحان من دانت له السموات و الارض بالعبودية و اقرّت له بالوحدانية و شهدت له بالربوبية پس آسمان و زمين و همه چيزها عبد خداوند شمرده ميشوند و كاش آقاي موسوي همان روضه خود را ميخواندند و ديگر تحقيق علمي نميكردند ، و واقع اين است كه دليل فقهي جسماني بودن معراج اجماع است و دليل حكمتي آن بالاتر از فهم امثال آقاي موسوي است .
[ص 64] و اما اينكه در آخر بحث خود از باب ملح در طعام نوشتهاند كسي كه دعاي ندبه را ساخته مانند شيخيه بوده ، مرادشان اين است كه شيخيه قائل بمعراج روحاني هستند و اين افترائي است كه ديگران بر شيخيه بستهاند و ايشان هم بازگو ميكنند .
فصل سوم - آقاي موسوي نوشتهاند : در آنجا كه ميگويد و اودعته علم ما كان و ما يكون الي انقضاء خلقك يعني علم آنچه بوده و خواهد بود تا انقراض عالم را باو سپردي . در حالي كه چند جاي قرآن ضد اين جمله است در يك جا قرآن فرموده يسئلونك عن الساعة قل علمها عند ربي يعني من كه پيغمبرم علمي بوقت قيامت ندارم . و در آخر سوره لقمان ميفرمايد و عنده علم الساعة و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ماتدري نفس ماذا تكسب غدا و ماتدري نفس بايّ ارض تموت كه علم اين پنج چيز را خدا منحصر بخود قرار داده ، و حضرت امير (ع) در نهج البلاغه خطبه ١٢٨ فرموده : اين پنج چيز را نه پيغمبر ميداند نه وصي او ، و در سوره توبه فرموده و من اهل المدينة مردوا علي النفاق لاتعلمهم يعني بعضي از مردم مدينه ثابت بر نفاقند تو نميداني ما كه خدائيم ميدانيم . و در سوره مطففين فرموده و ما ادريٰك ما عليّون ، و ما ادريٰك ما سجين يعني تو نميداني عليين و سجين چيست . و در سوره احقاف آيه ٩ فرموده قل ماادري ما يفعل بي و لا بكم ان اتّبع الا ما يوحي يعني بگو من نميدانم با من و با شما چه خواهد شد من پيروي نميكنم مگر آنچه وحي شود . و در سوره اسرٰي فرمود و مااوتيتم من العلم الا قليلاً يعني عطا نشده بشما مگر كمي از علم . و در سوره كهف آيه ٢٤ وارد شده كه از رسول خدا سؤالي كردند و گفت جواب ميدهم ولي ان شاء الله نگفت پس تا چهل روز [ص 65] وحي نيامد و رسول خدا ندانست جواب گويد ، پس اگر علم ما كان و ما يكون داشت جواب ميداد ، پس اين جمله ضد قرآن است .
جواب - آقاي موسوي حق داشتهاند كه در اين مسئله اشكال داشته باشند چون مسئله مشكلي است ولي حق قضاوت در آن را نداشتهاند چون اهليت آن را ندارند و بعلاوه باخبار آلمحمد عليهم السلام كه مفسر قرآن است رجوع ننمودهاند و چون مسئله مسئله مشكلي است ناچارم كه مقدماتي براي آشنا شدن ذهن قارئين محترم عرض كنم و اصل مسئله مسئله مشكلي است و خداوند را ميخوانم بحق محمد و آلمحمد عليهم السلام كه زبان آساني براي بيان آن عنايت فرمايد .
پس عرض ميكنم كه آنچه از آن بعلم تعبير ميآوريم چند چيز است :
اول - علم ذاتي خداوند كه عين ذات او است و همانطور كه ذات او مجهول الكنه است علم او هم مجهول الكنه است و احدي از آحاد مطلع بر آن نيست و همانطور كه سخن گفتن در ذات خداوند جايز نيست و فرمودهاند اذا انتهي الكلام الي الله فامسكوا يعني هرگاه سخن بخدا رسيد پس خودداري كنيد ، سخن گفتن در علم ذاتي او هم كه عين ذات او است جايز نيست چون معاني سخنهاي خلق هم خلقند و خلق را در ذات باري تعالي راهي نيست و اينكه گفته ميشود كه خداوند در ذات خود عالم است از اين جهت است كه كسي نپندارد كه جاهل است و كمال توحيد نفي صفات از او است كه ابدا هيچ سخني در آن نگويند حتي علم او را در رديف علوم خلقي و قسيم آنها نشمرند .
دوم - علم ازلي خداوند است كه كمال او است و هر چيزي را بنفس خود آن چيز در مكان و حد خود آن چيز ميداند چنانچه خداوند ميفرمايد [ص 66] احاط بكل شئ علما و همه چيزها معلوم اويند پيش از آنكه آنها را موجود و مكوّن بفرمايد چنانچه از حضرت ابيجعفر عليه السلام روايت شده كان الله و لا شئ غيره و لميزل عالما بما كوّن فعلمه به قبل كونه كعلمه به بعد ما كوّنه يعني خداوند بود و چيزي غير از او نبود و در ازل عالم بود بآنچه آنرا تكوين فرموده پس علم او بآنچه تكوين فرموده پيش از كون او مثل علم او است بآن بعد از آنكه آنرا تكوين فرموده . و حضرت رضا عليه السلام در حديثي فرمودند فلميزل الله عز و جل علمه سابقا للاشياء قديما قبل ان يخلقها يعني بود خداوند عزوجل علم او سابق بر اشياء از قديم قبل از آنكه خلقت بفرمايد آنها را . و از اين دو حديث و آنچه باين معاني رسيده چنين مستفاد ميشود كه اشياء قبل از آنكه مخلوق باشند معلوم علم ازلي خداوندند و بنا بر اين حالت معلوميت آنها براي خداوند قبل از حالت مخلوقيت آنها است و در مقام معلوميت خود علم خداوند و كمال اويند و فهم و ادراك آنها در مقام مخلوقيت آنها و در وقت موجود بودن آنها است و هيچ گونه علم و اطلاعي بر قبل از وجود خود يعني علم ازلي خداوند نميتوانند داشته باشند فقط بخود يا هر چه وجود پيدا كرده ميتوانند علم پيدا كنند و اين علم ازلي خداوند همان است كه خداوند ميفرمايد و لايحيطون بشئ من علمه الا بما شاء يعني احاطه پيدا نميكنند بچيزي از علمش مگر بآنچه خواسته . چون آنچه را كه خواسته همانها هستند كه موجود شدهاند و آنها را بعرصه كون آورده و چه بسيار معلوماتي براي خداوند هستند كه آنها را موجود نميفرمايد و فقط همانها را كه بر وفق حكمت است بوجود ميآورد مثل فرمايش او كه درباره كفّار ميفرمايد و لو ردّوا لعادوا لما نهوا عنه يعني اگر برگردانده شوند [ص 67] ( باين دنيا ) هراينه برميگردند بآنچه نهي شدهاند از آن ، و اين معني را خداوند ميداند ولي برگشتن آنها را بوجود نميآورد و آنها را برنميگرداند . و بهر حال هيچ يك از موجودات واقف بر اين علم خداوند نميشوند مگر هر چه از آنرا بعرصه وجود بياورد و اين علم كه در اين آيه فرموده است مراد از آن علم ذاتي خداوند نيست چون آن علم عين ذات است و جزء جزء نيست و قابل استثناي از آن نيست و احاطه بآن مطلقاً ممكن نيست و اين علم علم ازلي او است كه كمال او است و بآن همه چيزها را خلق فرموده و بآن همه چيزها را چه موجود شده و چه موجود نشده ميداند و ذرهاي در آن علم تغييري پيدا نميشود .
سوم - علم حادث است و آن علم مخلوقات بخود و ساير خلق است و چون خداوند فاعل همه افعال خلق است و ميفرمايد خلقكم و ما تعملون يعني خلق كرده است شما را و هر عملي را كه ميكنيد . و همه افعال خلق را بخود نسبت ميدهد مثلا ميفرمايد ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون يعني آيا شما زراعت ميكنيد آنها را يا مائيم زراعتكنندگان . اين است كه علم خلق هم بخداوند نسبت داده ميشود و خداوند اولٰي بعلم آنها از خود آنها است و اين علم است كه خداوند گاهي نفي علم از خود ميكند و مثلا ميفرمايد أتنبئونه بما لايعلم في السموات و لا في الارض يعني آيا خبر ميدهيد او را بآنچه نميداند ( آنرا ) در آسمانها و زمين . يا نسبت انتظار بخود ميدهد و مثلا ميفرمايد و ماجعلنا القبلة التي كنت عليها الا لنعلم من يتبع الرسول ممن ينقلب علي عقبيه يعني قرار نداديم قبلهاي را كه بر آن بودي مگر براي اينكه بدانيم آنها را كه پيروي رسول را ميكنند از آنها كه بكلي روگردان ميشوند . يا ميفرمايد [ص 68] و لقد فتنّا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين يعني بتحقيق امتحان كرديم كساني را كه قبل از آنها بودند پس براي اينكه بداند خداوند آنها را كه راست گفتند و بداند دروغگويان را . و مراد از علم در اين آيات علم حادث است كه قابل كم و زياد شدن است نه علم ازلي ثابت غير قابل تغيير ، و الا خداوند پيش از امتحان خلق علم به راستگو و دروغگوي آنها دارد و ميداند چه خواهند كرد و اين علم حادث است كه در آن نسبت انتظار بخود ميدهد و اين علم است كه خلق را شريك در آن قرار داده چنانچه حضرت ابيجعفر عليه السلام فرمودند ● ان لله لعلما لايعلمه غيره و علما يعلمه ملئكته المقرّبون و انبياؤه المرسلون و نحن نعلمه يعني براي خداوند علمي است كه آنرا غير او نميداند و علمي است كه آنرا ملئكه مقربين و انبياء مرسلين ميدانند و ما آنرا ميدانيم . و علم اول علم ازلي او است و علم دوم علم حادث است و اين علم حادث تعريف آن حضور معلوم در نزد عالم است و آن بر سه قسم است كه براي مزيد بصيرت آنها را توضيح ميدهيم :
قسم اول علم انطباعي است و ترتيب حصول آن اين است كه شبحي از شئ خارجي بيكي از حواس ظاهره يا باطنه ما ميرسد مثلا درختي كه در محل خود قرار گرفته شبح و تصويري از آن ميآيد تا بچشم ما ميرسد و روي شبكيه چشم ما چاپ و منطبع ميشود و روح حيواني ما كه در جميع اعصاب ما و از جمله عصب شبكيه نافذ است مصوّر بآن صورت ميشود و صورت خود را كه بصورت درخت و منقش بنقش آن شده است احساس ميكند و در واقع معلوم او صورت خود او است كه بر وفق صورت درخت است و درخت خارجي معلوم [ص 69] او نيست و روح ، علم بصورت خود پيدا كرده است و همان را كه احساس كرده علم بآن پيدا كرده و خود درخت خارجي را احساس نكرده چون در آنجا نبوده است و زمان اين روح با زمان معلوم او يكي است و هر دو در يك آن از آنات زمان هستند ولي با آن موجود خارجي لازم نيست هميشه در يك زمان باشند مثلا ستارهاي كه سي هزار سال طول ميكشد تا نورش بزمين برسد و تصويرش در چشم ما بيفتد و آنرا ببينيم و علم بآن پيدا كنيم اي بسا در ظرف اين مدت از ميان رفته و از هم پاشيده شده باشد و در زماني كه تصوير آنرا در چشم خود احساس ميكنيم ابدا موجود نباشد و بهر حال نفس آن ستاره معلوم ما نيست بلكه معلوم ما تصوير او است و عالم و علم و معلوم هر سه در يك آن از زمانند و همين كه آن صورت محو شود آن علم و آن معلوم هم از ميان ميروند و وقتي كه چشم را از درخت بگردانيم چشم ما و روح حيواني ما جاهل بدرخت ميشوند و عالم بتصوير چيز ديگري كه در آنِ دوم در آن افتاده ميشوند و باين قسم از علم ، علم زماني ميگوئيم ، و علومي كه با حواس باطنه خود پيدا ميكنيم نيز از همين قبيلند مثلا با چشم ميبينيم طفلي بطرف مادرش ميرود روح حيواني ما باين منظره كه در شبكيه چشم ما منطبع شده و روح بآن مصور شده علم زماني پيدا ميكند و بيش از ظاهر آن صورت چيزي نميفهمد ولي معني آنرا كه با اين صورت همراه و در باطن آن بوده منتقل بروح بالاتري كه نافذ در آن است و بآن روح برزخي ميگوئيم مينمايد و شبح معني اين حركت بر روح منطبع ميشود و روح ، آن معني يعني محبت بين طفل و مادر را احساس ميكند و اين صورت محبت ، صورت خود روح برزخي و معلوم او و حاضر در حضور او است و وقت روح با وقت آن صورت يكي [ص 70] است و هر دو در يك آن هستند و همانطور كه علم اشياء زماني بيكديگر انطباعي است علم دهريّات هم نسبت بيكديگر انطباعي است و مراد از دهريات چيزهائي هستند كه فوق زمانند و مقيد بقيد زمان نيستند مثل جسم مطلق كه آنرا در همه اجسام جزئي چه امروز و چه ديروز و چه فردا ثابت ميبينيد و زمان بر آن نميگذرد و در همه ازمنه هست يا مثل نفس انسان كه آنرا در همه حالاتش چه در گذشته و چه حال و چه آينده ثابت ميبينيد و بر او زمان نميگذرد و گذشت زمان بر بدن او يا روح برزخي او است و بهر حال علم دهريات هم نسبت بيكديگر مثل علم زيد بنفس عمرو از نوع علم انطباعي است .
و قسم دوم از علوم علم اتحادي است كه خود شئ اثر شئ ديگر باشد و مثال تقريبي آن مثل نور آفتاب و آفتاب است و اگر مثلا نور آفتاب ذي شعور و حسّاس بود همينكه خود را درك ميكرد علم بآفتاب پيدا ميكرد چون خود او شبح آفتاب است و علم هم بنا بر آنچه گفتيم علم بهمان شبح است و معلوم شبح است نه صاحب شبح پس نور وقتي كه علم بخود پيدا كند علم بآفتاب پيدا كرده و خودش با خودش متحد است و باين نوع علم ، علم اتحادي ميگويند و مثال صحيح آن علم افراد است بمطلق دهري كه فوق آنها است مثلا آب يكي از افراد جسم مطلق است اگر آب شعور داشته باشد همان خود را كه احساس بكند جسم را درك كرده و خودش جسم مطلق نيست بلكه شعاع جسم مطلق است و همانطور كه در همه نورها منير ديده ميشود در هر آبي جسم مطلق ديده ميشود و همه آبها شعاع و نور جسم مطلقند و علم آنها بخودشان كه نور جسم مطلقند علم بجسم مطلق است ولي خود جسم مطلق را [ص 71] كه فوق آنها است و در آن مقام ذكري ندارند درك نميكنند و اين نوع علم از افضل علوم است .
و قسم سوم از علوم علم احاطي است مثل علم هر مطلقي بافراد خودش ، مثلا جسم مطلق اگر درّاك باشد بهمه اجسام جزئيه علم احاطي پيدا ميكند چه هميشه در همه حاضر است و در هر كدام نظر كني آنرا ميبيني و مقيد بزماني دون زماني نيست يا مثل علم نفس انسان بهمه احساسات و ادراكاتي كه بمشاعر ظاهره و باطنه خود كرده و دارد يا بهمه اعمالي كه از او سرزده چون در همه آنها حضور دارد و همه آنها حضور اويند و در قيامت كه توجه خود را از دنيا برداشته همه اعمال خود را حاضر ميبيند چنانچه خداوند در صفت مجرمين در قيامت ميفرمايد و وجدوا ما عملوا حاضرا يعني يافتند آنچه را عمل كرده بودند حاضر ( در نزد آنها ) .
و بنا بر اين هر چيزي نسبت بآنچه دون درجه او است يعني انوار و اشعه خود و صفات و اعمال خود علم احاطي دارد و نسبت بآنچه فوق او است يعني بمنير خود و واسطه وجود خود علم اتحادي دارد و نسبت بچيزهائي كه در رديف و عرصه اويند ممكن است علم انطباعي پيدا كند ، و حال كه اين مطلب دانسته شد بايد در درجات ملك خداوند نظر كنيم و ببينيم كه چه مراتبي فوق چه مراتبي هستند تا در كيفيت علم هر يك سخني بگوئيم .
پس عرض ميكنم كه در ما سوي الله علم ازلي خداوند قبل از همه مخلوقات است و خداوند بآن علم كه سابق بر همه مخلوقات او است مخلوقات را آفريده و اول مخلوقات مشيت خداوند عالم است يعني خواست او كه آنرا بعلم خود خلقت فرموده و اول دانسته و بعد خواسته و در حديث شريف است كه سؤال شد از عالم عليه [ص 72] السلام ● ( يعني حضرت موسي بن جعفر ) كيف علم الله قال علم و شاء و اراد و قدّر و قضٰي و امضٰي فامضي ما قضي و قضي ما قدّر و قدّر ما اراد فبعلمه كانت المشية و بمشيته كانت الارادة و بارادته كان التقدير و بتقديره كان القضاء و بقضائه كان الامضاء فالعلم متقدم المشية و المشية ثانية و الارادة ثالثة و التقدير واقع علي القضاء بالامضاء يعني چگونه است علم خداوند فرمود دانست و خواست و اراده فرمود و مقدر فرمود و قضا فرمود و امضا فرمود پس امضا فرمود آنچه را كه قضا كرده بود و قضا فرمود آنچه را مقدر فرمود و مقدر فرمود آنچه را اراده فرمود پس بواسطه علمش مشيت كائن شد و بمشيت او اراده پيدا شد و باراده او تقدير پيدا شد و بتقدير او قضا و بقضاي او امضا واقع شد پس علم قبل از مشيت است و مشيت دوم و اراده سوم و تقدير واقع است بر قضا بامضاء . تمام شد حديث شريف . و اينها همه از مشيت ببعد مراتب علم حادث خداوندند و اول حوادث مشيت است و فرمايش حضرت ابيعبدالله است ● عليه السلام المشية محدثة يعني مشيت احداث شده است ، يعني قديم و ازلي نيست . و فرمايش ايشان است ● خلق الله المشية بنفسها ثمّ خلق الاشياء بالمشية يعني خلق فرمود مشيت را بنفس مشيت پس خلق فرمود اشياء را بمشيت . و نفس مشيت شعاع علم ازلي خداوند است كه بآن تعلق گرفته كه فرمود بعلمه كانت المشية و بنا بر اينكه اين مراتب از مراتب حدوث و خلق است و همه تحت مشيتند و داخل در كلمه « ما شاء » هستند امكان احاطه پيدا كردن بآنها و علم احاطي پيدا كردن بآنها هست چنانچه خداوند فرموده و لايحيطون بشئ من علمه [ص 73] الا بما شاء يعني احاطه نميكنند بچيزي از علم او مگر به « ما شاء » يعني آنچه خواسته . پس علم بآنچه خواسته اگر چه كه هنوز اراده نفرموده و علم بآنچه كه اراده فرموده اگر چه هنوز تقدير نفرموده و علم بآنچه تقدير فرموده اگر چه هنوز قضا نفرموده و علم بآنچه قضا فرموده و هنوز امضا نفرموده و علم بآنچه امضا فرموده همه اين علوم امكان حصول آنها براي خلق هست و همه اينها تحت كلمه « ما كان و ما يكون » يعني آنچه بوده و ميباشد افتادهاند . اما گذشتهها كه همه بحد امضا رسيدهاند و بهمين جهت بآنها ماضي ميگويند و آنچه هم كه در حال بحد امضا رسيده مثل آنها است و اما امور آينده آنچه از مقدمات پيدايش آنها در حال حاضر موجود و كائن شده تحت كلمه « ما يكون » افتاده است مثل ارادههائي كه خداوند اراده فرموده ولي هنوز تقدير نفرموده يا تقديراتي كه فرموده ولي هنوز قضا نفرموده يا قضاهائي كه فرموده ولي هنوز امضا نفرموده اينها همه پا بعرصه كون گذاردهاند و خواست و مشيت خداوند بحدوث و تكوّن آنها تعلق گرفته و جزء « ما يكون » شمرده ميشوند علم بآنها ميسر است كه مثلا دانسته شود كه نسبت بامور آينده الآن خداوند چه خواسته يا چه اراده فرموده يا چه تقدير فرموده يا چه قضا فرموده ولي بهمين درجه نه بيشتر ، مثلا ميشود علم پيدا كرد كه خداوند چه اراده فرموده ولي نميشود علم حتمي پيدا كرد كه آيا تقدير آنرا هم خواهد فرمود يا نه يا ميشود علم پيدا كرد كه چه قضا فرموده ولي نميشود علم حتمي پيدا كرد كه امضا هم خواهد فرمود يا نه و خداوند مختار ما يشاء است و حتم بر او نميشود كرد و چه بسا ارادههائي كه آنها را متوقف ميفرمايد و ديگر تقدير آنها را نميفرمايد و چه بسا تقديراتي كه آنها را قضا نميفرمايد و چه بسا قضاهائي كه آنها را امضا [ص 74] نميفرمايد و در حديث است الدعاء يردّ القضاء و لو ابرم ابراما يعني دعا قضا را برميگرداند اگر چه مبرم يعني قطعي شده باشد . و خداوند ميفرمايد يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب يعني محو ميفرمايد خداوند هر چه را بخواهد و اثبات ميكند و در نزد او است ام الكتاب . ولي خود در علم ازلي خود همه اينها را ميداند و ميداند كه چه را محو ميفرمايد و چه را ثابت نگاه ميدارد ولي خلق آنرا نميدانند و ميبينند كه مثلا چيزي قضا شده ولي امضا نشد و گفته ميشود كه بداء براي خداوند حاصل شد و اين بداء در مرتبه علم حادث او است نه علم ازلي او و بهمين جهت احدي از خلق خبر حتمي از امور آينده نميتواند بدهد و اگر علم بمقدمات آن هم از اراده و تقدير و قضا پيدا كرده چون چيزي بر خداوند حتم نيست بايد ان شاء الله بگويد مگر اموري از آينده را كه خداوند بعلم ازلي خود ميداند و بوحي و اخبار خاص بجهت حكمتهائي تعليم بانبياي خود ميفرمايد كه بدانند يا بخلق خبر دهند مثل خبر از قيامت و ظهور و رجعت و امثال آنها يا اخبار جزئيه از حوادث آينده كه انبياء بتعليم خداوند بر سبيل معجز از آن خبر دادهاند ولي آنچه باين طريق خبر نداده باشد خلق بايد منتظر حدوث آن باشند تا حتم بر آن كنند و بر علم خود زياد كنند و اين است يك معني فرمايش خداوند كه به پيغمبر خود ميفرمايد قل رب زدني علما يعني بگو پروردگارا علم مرا زياد كن .
و اينها همه كه عرض كردم راجع بامكان علم خلق بآنچه از مشيت گذشته تا مرحله امضا بود ولي معني آن اين نبود كه همه خلق باين امور علم دارند و از مقدماتي كه گذشت فهميده شد كه هر خلقي نسبت بهر خلقي نوع علمي از علوم سهگانه انطباعي و اتحادي و احاطي پيدا ميتواند بكند و فقط اعلي است [ص 75] كه ميتواند نسبت باسفل علم احاطي پيدا كند و بايد ديد كه خلق كدام طبقه آنها اعلي هستند و كدام طبقه اسفل و ابتداءا علمي باين مراتب نداريم مگر هر چه خداوند بر زبان انبياء و حجج خود تعليم بفرمايد سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا و چون بفرمايشات پيغمبر خدا و ائمه اطهار عليهم السلام و علماي امت كه اين مطالب را بآنها تعليم فرمودهاند نظر كنيم ميبينيم كه فرمودهاند كه اول و اعلاي خلق مقام اعلاي محمد و آلمحمد است عليهم السلام كه بعلم ازلي خود خداوند ايشانرا قبل از همه خلق خلقت فرموده و احاديث متواتره از طريق شيعه و سني باين معني رسيده است و خلقِ اول مشيت است كه خداوند همه خلق را بآن خلقت فرموده و فرمايش حضرت ابيعبدالله است عليه السلام ● خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية يعني خلق فرمود خداوند مشيت را بنفس مشيت پس خلق فرمود اشياء را بمشيت . و فرمايش حضرت علي بن الحسين است عليه السلام ● ان الله عز و جل خلق محمدا و عليا و الائمة الاحدعشر من نور عظمته ارواحا في ضياء نوره يعبدونه قبل خلق الخلق يسبحون الله عز و جل و يقدسونه و هم الائمة الهادية من آلمحمد صلوات الله عليهم اجمعين يعني خداوند عزوجل خلق فرمود محمد و علي و ائمه يازدهگانه را از نور عظمتش ارواحي در ضياء نورش عبادت ميكردند او را پيش از خلق خلق تسبيح ميكردند او را عزوجل و تقديس ميكردند او را و آنها امامان هدايتكننده از آلمحمدند صلوات الله عليهم اجمعين . و فرمايش حضرت باقر است عليه السلام بجابر ● كه فرمودند يا جابر كان الله و لا شئ غيره و لا معلوم [ص 76] و لا مجهول فاول ما ابتدء من خلق خلقه ان خلق محمدا و خلقنا اهل البيت معه من نوره و عظمته فاوقفنا اظلة خضراء الحديث ، يعني اي جابر بود خداوند و چيزي غير او نبود و نه معلومي بود و نه مجهولي پس اول آنچه ابتدا فرمود از خلقي كه خلق كرد آنرا آن بود كه خلق فرمود محمد را و خلق فرمود ما اهل بيت را با او از نورش و عظمتش پس واداشت ما را در اظله خضراء . و منقول از غاية المرام است ● كه بسندي از طريق اهل سنت از سلمان رضي الله عنه روايت كرده كه گفت شنيدم رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمود خلقت شدم من و علي بن ابيطالب از نوري از يمين عرش تسبيح ميكرديم خدا را و تقديس ميكرديم او را قبل از آنكه خداوند عزوجل خلق بفرمايد آدم را بچهارده هزار سال و بسند ديگري ● از طريق عامه از سلمان روايت كرده كه گفت شنيدم حبيبم مصطفي محمد صلي الله عليه و آله كه ميفرمود : بودم من و علي نوري بين دو دست خداوند عزوجل در حاليكه طوافكننده بوديم تسبيح ميكرد آن نور و تقديس ميكرد او را پيش از آنكه خلق بفرمايد آدم را بچهارده هزار سال . و اين معني را به پنج سند مختلف ديگر از طرق عامه از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت نموده و از ابنشيرويه ديلمي كه از اعيان اهل سنت است بسندش از سلمان از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت نموده كه فرمود خلق شدم من و علي از نور واحدي پيش از آنكه خلق بفرمايد آدم را بچهار هزار سال . و قصدم از ذكر اين روايات از طرق عامه اين بود كه اين معني كه حضرت [ص 77] پيغمبر صلي الله عليه و آله اول ما خلق اللهند از ضرورت مسلمين است و خاص شيعه نيست و بنا بر آنكه ايشان اول ما خلق الله هستند خود ايشان در آن مقامِ اعلي مشيت خداوند عالمند چنانچه در زيارت ندبه معروفه كه از ناحيه مقدسه بسوي ابيجعفر محمد بن عبدالله حميري خارج شده است فرمودهاند و ميخوانيم ● مجاهدتك في الله ذات مشية الله يعني مجاهده تو در ( راه ) خدا خود مشيت خداست . و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام در صفت امام ● مبدء الوجود و غايته و قدرة الرب و مشيته و ام الكتاب و خاتمته يعني مبدء وجود است و غايت آن و قدرت پروردگار است و مشيت او و ام الكتاب است و خاتمه آن . و در دعاي حضرت سيدالشهداء است عليه السلام اللهم منك البدء و لك المشية و لك الحول و لك القوة و انت الله الذي لا اله الا انت جعلت قلوب اوليائك مسكنا لمشيتك و ممكنا لارادتك و جعلت عقولهم مناصب اوامرك و نواهيك فانت اذا شئت ما تشاء حرّكت من اسرارهم كوامن ما ابطنت فيهم و ابدأت من ارادتك علي السنتهم ما افهمتهم به عنك في عقودهم و عقول تدعوك و تدعو اليك بحقايق ما منحتهم يعني خدايا از تو است بدء و براي تو است مشيت و براي تو است حول و براي تو است قوت و توئي خدائي كه خدائي جز تو نيست قرار دادي دلهاي اوليائت را مسكني براي مشيتت و جايگاهي براي ارادهات و قرار دادي عقول آنها را محل نصب اوامرت و نهيهايت پس تو هرگاه بخواهي آنچه ميخواهي حركت ميدهي از بواطن آنها آنچه نهفتهاي در آنها از امور پنهاني و اظهار ميكني از ارادهات بر زبانهاي آنها آنچه كه فهمانيدهاي آنها را بآن از خودت در عقود آنها با عقلهائي كه ميخوانند ترا و ميخوانند بسوي تو [ص 78] بحقيقتهاي آنچه كه بخشيدهاي بآنها . و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام ● ان الامام وكر لارادة الله عز و جل لايشاء الا ما شاء الله يعني امام آشيانه اراده خداوند عزوجل است نميخواهد مگر آنچه را خدا خواسته . و فرمايش آن حضرت است در حديثي بنقل از رسول خدا صلي الله عليه و آله ● ان الله جعل قلب وليّه وكرا لارادته فاذا شاء الله شئنا يعني خداوند قرار داده است قلب وليش را آشيانه ارادهاش پس هرگاه خداوند بخواهد ميخواهيم . و از حضرت ابيالحسن ثالث است عليه السلام ● كه فرمود ان الله جعل قلوب الائمة موردا لارادته فاذا شاء الله شيئا شاؤوه و هو قول الله عز و جل و ماتشاؤن الا ان يشاء الله يعني خداوند قرار داده دلهاي ائمه را محل اراده خودش پس هرگاه خداوند چيزي را بخواهد آنرا ميخواهند و آن قول خداوند عزوجل است كه نميخواهيد مگر آنكه خداوند ميخواهد . و در حديث كامل بن ابراهيم است ● با قائم عليه السلام ثم قال و جئت تسئله اي اباه عليه السلام عن مقالة المفوضة كذبوا بل قلوبنا اوعية لمشية الله فاذا شاء شئنا و الله يقول و ماتشاؤن الا ان يشاء الله يعني پس فرمود آمده بودي سؤال كني از او يعني پدر بزرگوارش عليه السلام از سخن مفوضه دروغ گفتند بلكه قلوب ما ظرفهائي هستند براي مشيت خداوند پس هرگاه خواست ميخواهيم و خداوند ميفرمايد نميخواهيد مگر آنكه خداوند ميخواهد .