[ص 56] فصل - كسي نپندارد كه اين قول در معاد مخصوص بمشايخ ماست و ساير محققين علماء اين بيان را نكردهاند بلكه هر يك كه اهل فهم و ذكاوتي بوده است تصريح نموده باينكه اعراض زايل است و برنميگردد و همان بدن خالص كه جسم حقيقي است عود ميكند ، بلي بعضي اسمش را چيز ديگر گذاردهاند ولي مطلب همين است مثل مرحوم آخوند ملا صدرا و مرحوم ملا محسن و جمعي كثير از كساني كه آن مشرب را دارند آن جسم اصلي را صورت اسم گذاردهاند بملاحظات حكميه كه اينجا محل ذكر آنها نيست و در كتب خود مفصل و مشروح نگاشتهاند ، از جمله در عرشيه بيان كرده است كه نفس انساني بدني مناسب جنت بخود ميگيرد و داخل جنت ميشود و مذهب او مسلم و معروف است و محتاج به بيان نيست .
و مرحوم مجلسي اعلي الله درجته كه ظهور علم و زهدش كالشمس في رابعة النهار است و مردم [ص 57] هنوز تقليد او را ميكنند خواه فقيه حي اذن بدهد يا ندهد در رساله عقايد خود كه بعربي نوشته ميفرمايد و يجب الايمان بان الروح باق بعد مفارقة الجسد و يتعلق بجسد مثل هذا الجسد و هو مع جنازته و يطلع علي مشيعه فان كان مؤمنا يناشدهم في التعجيل ليصل ما اعد الله له من الدرجات الرفيعة و النعم العظيمة فان كان منافقا يناشدهم في عدم التعجيل حذرا مما اعد الله له من العقوبات و هو مع غاسله و مقبله و مشيعه حتي اذا دفن في قبره و رجع مشيعوه يلتفت الروح الي جسده الاصلي فيجيئه الملكان تا آنكه ميفرمايد و يجب ان تعتقد ان الله تعالي يحشر في القيامة و يرد ارواحهم الي الاجساد الاصلية و انكار ذلك و تأويله ربما يوجب انكار ظاهره تا آخر . ملاحظه فرمائيد كه بچه نحو تصريح ميفرمايد كه از همان حين كه انسان مرد [ص 58] ديگر روح او تعلق باعراض بدن نميگيرد و در حال تشييع جنازه و در قبر و در قيامت در همه احوال تعلق او بجسد اصلي است نهايت در اين مقام بسط امر برزخ را ندادهاند و مراد مشايخ ما هم غير از همين نيست كه روح انسان بجسد اصلي خودش تعلق ميگيرد نه عرض و در مطلب دويم انشاء الله مطلب را بطور ظاهر بيان ميكنم .
و باز در رساله فارسيه مسماة بحق اليقين ميفرمايد : دويم در اجزاء اصليه است كه باقي است از اول عمر تا آخر عمر و اجزاي فضليه ميباشد و زياد و كم و متغير و متبدل ميشود و انسان كه مشار اليه است بانا و من آن اجزاي اصليه است كه مدار حشر و نشر و ثواب و عقاب بر آن است . و در اين كتاب از اين قبيل بيان بسيار است .
و همچنين خواجه نصير در تجريد ميگويد كه واجب نيست اعاده فواضل و علامه رحمه الله در شرح آن ميگويد [ص 59] كه لايحشر الا الطينة الاصلية .
و شيخ مفيد عليه الرحمه كه از بزرگان علماست بلكه از نواب عام امام است در يكي از رسايل خود ميفرمايد كه اين بدن عرضي محل نظر و ثواب و عقاب نيست و جميع معاملات بعد از مرگ با روح است . و بعضي چنين گمان كردهاند كه اعتقاد او اين است كه معاد روحاني است ولي شأن او اجل است از اين اعتقاد و لكن در پارهٔ اخبار طينت اصليه را باسم روح خواندهاند ايشان هم بهمان اصطلاح جاري شدهاند .
پس معلوم شد كه اين بيان مخصوص بما نيست بلكه محققين همه همين قسم بيان كردهاند . و پارهٔ علما كه شأن ايشان همان فقه بوده است تحقيقي نكردهاند و بهمين اكتفا نمودهاند كه واجب است اعتقاد بمعاد جسماني و لكن بلوازم عود نكردن اعراض همه اقرار دارند چنانكه در فصل ديگر عرض خواهد شد .
و عجب اين است كه [ص 60] يكي از متأخرين كه رسالهٔ در رد شيخ جليل مرحوم اعلي الله مقامه نوشته است در اين مسأله آخر رساله خود ميگويد ان المعاد هو الموجود في الدنيا بمادته و صورته من غير تغيير و لا تبديل و لكن المراد من المادة الاجزاء الاصلية الباقية و اما الاجزاء الفضلية فهي ليست من المادة و انما هي امور زايدة علي شخص المادة و التغير و التبدل بحسبها عرض اعتباري و لا اعتداد به و كذلك المراد من الصورة الصورة الشخصية الباقية بحسب المادة الاصلية و اما الصورة بحسب الاجزاء الفضلية فهي اعراض اعتبارية لا اعتداد بها فالحق ان لكل انسان تشخصين احدهما بحسب الاجزاء الاصلية التي هي المادة بالاصالة و الآخر بحسب الصورة الاصلية هي الصورة للاجزاء الاصلية و الانسان المعاد هو المتشخص بهذين الشخصين و لعل مراد الفاضل الشيرازي هو [ص 61] هذا و لكنه عجز عن اداء مراده و يحتمل بعيدا ان يكون الشيخ (ره) كان طالبا لهذا التحقيق و ان لميشرب من هذا الرحيق ملاحظه فرمايند كه عداوت چه نحو چشم و گوش انسان را ميبندد كه بيانات شيخ جليل نبيل را كه بيان همين مطلب را ميفرمايند اول نقل كرده و رد نموده به بيانهاي سخيفه كه از فخر رازي دزديده بعد اين مطلب را خودش اقرار كرده و اين بيان را هم از حق اليقين مرحوم مجلسي برداشته و بخود نازيده است و نسبتي هم كه بمرحوم ملا صدرا داده است از جهة نفهميدن مراد او است زيرا كه مشرب او دخلي باين سبك ندارد و في الجمله اشاره به بيان او سابق شد و لكن حقيقت مرادش براي غير اهل فن مكشوف نيست . خلاصه اين بود مجملي از اقوال كه عرض شد .
فصل - تمام فرقه ناجيه كه اعتقاد [ص 62] بمعاد جسماني دارند عارف و عامي ايشان اتفاق دارند بر اينكه عرصه قيامت با اين دنياي دون در صورت تفاوت كلي دارد ، مثلاً همه اقرار دارند باينكه زمين قيامت وسيع ميشود و صاف ميشود كوهها از هم ميپاشد و زمين قيامت نان ميشود يا چيز ديگر و علي ايّ حال صورت دنيوي بحال خودش نميماند آسمانها متصل بزمين ميشود و آفتاب بر قمّه رؤس ميايستد و روزش پنجاه هزار سال طول ميكشد ، و همچنين همه اقرار دارند كه اهل جنت همه بجمال يوسف ميشوند و بسن عيسي و بقامت آدم و در بهشت پير و سياه و مزمن و رنجور نيست چشمهاي اهل جنت مسافت بسيار را ميبيند حتي آنكه بادني مؤمن هفت همسر اين دنيا ميدهند و همه جنت خود را در يك نظر ميبيند ، و همچنين همه مقرند كه اهل جنت اكل و شرب دارند ولي بول و غايط [ص 63] ندارند ، و كذلك اقرار دارند كه اهل جهنم پارهٔ مثل درندگان ميشوند و دايم يكديگر را اذيت ميكنند و پارهٔ بشكل حيوانهاي ديگر و صورتهاي آنها متغير و سياه ميشود و حالاتشان دگرگون با اينكه جمعي از اهل جهنم در دنيا بصورتهاي خوب بودهاند و اهل بهشت بصورت بد بودهاند و بلاشك غالب مؤمنين مبتلا بانواع بلاها هستند و غالب كفار در كمال سلامتي و عافيت و بلا شك صورت آنها تغيير ميكند و همه عقلا اينها را تسليم دارند و صريح كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله همين است نهايت عوام عرض و جوهري نميفهمند و طينت اصليه و ثانويه نميدانند كه از اين مطلب بآن الفاظ تعبير بياورند ، اهل علم باين الفاظ از همين مطلب تعبير ميآورند و مناط معني است نه لفظ ، پس شخص عامي ميگويد اين مقبولي و حسن و سلامتي و خوشبوئي و خوشخوئي از براي اين شخص فرنگي باقي نميماند و اين در قيامت با قبيحتر [ص 64] صورت ظاهر ميشود عالم ميگويد اين دو جسد دارد يكي جسد عرضي است كه در دنيا با آن جسد راه ميرود و يكي جسد اخروي است كه با آن محشور ميشود و هر دو جسم است و آن بدن هم بدن همين شخص است نهايت در اين دنيا بالعرض بصورتي ظاهر شده است آن عالم عرض ندارد بصورت اصلي خودش محشور ميشود مثل كسي كه اصل رنگ او قرمزي ندارد يك روز با قرمزي فرنگ رنگ خود را قرمز ميكند ، مادام كه اين رنگ عرضي بر روي او است قرمزگون است و چون زايل شود برنگ خودش بر خواهد گشت ، همچنين است امر قيامت و دنيا ، اينجا بالعرض صورتها پيدا ميشود آنجا عرضها همه زايل ميشود و هر كسي بصورت خودش برميگردد . خلاصه باين مسائل همه كس اقرار دارند و شكي و ريبي در آنها نيست نهايت در تعبير آوردن اهل علم [ص 65] با عوام تفاوت است و مراد مشايخ ما و ساير اعلام هم از بدن اصلي و عرضي غير از همين كه عوام ميگويند نيست از اين جهت سيد مرحوم اعلي الله مقامه فرمودند مراد ما و عقيده ما همان است كه عوام الناس ميگويند ، پس بلا شك اين قول اجماعي جميع فرقه محقه است و شكي و شبههٔ در آن نيست و انشاء الله در مطلب دويم تمام اين مطلب ظاهر و آشكار ميشود .
در شرح حقيقت اين مسأله بطوري ظاهر و بيّن كه علما و عوام همه از آن بهره ببرند و در آن چند فصل است :
فصل - اولاً بايست في الجمله بيان اصطلاح را كرد تا اينكه مراد هر كس از لفظ جسم و جسد ظاهر شود و اصطلاح شيخ مرحوم اعلي الله مقامه ظاهر گردد بعد شروع ميكنيم در بيان مطلب انشاء الله . پس عرض ميكنم جسم [ص 66] در لغت بمعني تمامي بدن است و اعضاء از اناسي و ساير حيوانات بزرگ ، و اما جسد بمعني جسم انسان است و جن و ملئكه و زعفران مثل جساد بر وزن كتاب و بمعني عجل بنياسرائيل است و خون خشكشده ، و بعضي از اهل لغت گفتهاند كه اطلاق ميشود بر هيئت و صورت و هفت فلز .
و اما در اصطلاح اهل هر فني را در جسم اصطلاحي است اما طبيعيين و كلاميين كه جسم ميگويند مراد ايشان جوهري است كه قابل ابعاد ثلث باشد و اما اهل هندسه و هيئت جسم كه ميگويند جسم تعليمي را ميخواهند و آن آن چيزي است كه قابل تقسيم از سه طرف باشد يعني طول و عرض و عمق و اهل صناعت مرادشان از جسم آن چيزي است كه رطوبت غروي نداشته باشد و اهل اشراق مرادشان از جسم محض صورت جوهري است كه عاري از مواد باشد و خالي از قوه و [ص 67] استعداد و مراد بعضي از عرفاء از جسم جوهر فلكي است . و اما در جسد اهل فلسفه اصطلاح كردهاند آنرا بر جوهري كه مركب باشد از روح و نفس و واسطه اكليليه كه صاحب رطوبت باشد ، و مراد بعضي از عرفاء از جسد جوهر عنصري است .
و اما شيخ مرحوم اعلي الله مقامه گاهي بر اصطلاح اهل فنون فرمايشي ميفرمايند اگر در علوم ايشان بياني فرمايند و هر گاه خود ايشان بياني فرمايند اصطلاح خاص دارند و شايد باصطلاح خود جاري شوند . اما جسم را جوهر قابل ميدانند مطلقاً ، نه قابل ابعاد ثلثه بخصوصه ، چرا كه غير از ابعاد ثلثه اعراض ديگر هم ميبينيم عارض آن ميشود ، آيا نميبيني كه جسم برنگهاي مختلفه بيرون ميآيد و هيئتهاي مختلفه بخود ميگيرد و بر او ساير كيفيات وارد ميآيد پس قابل همه اينهاست نهايت يكي از صوري كه بر او وارد ميآيد طول است و عرض و [ص 68] عمق و امام عليه السلام ميفرمايد كلما بالجسم ظهوره فالعرض يلزمه پس جسم جوهر قابلي است مطلقاً . و مراد ايشان از جسد اصلي اولي همان طينت ذاتي شخص است كه مركب است از صورت خاصه و ماده جسمانيه و جسد عنصري هر جا بفرمايند مراد جسم تعليمي است و مانند آن يعني همين هيئت بدن دنيائي .
فصل - از آنچه عرض شد معلوم شد كه جسم طبيعي جوهري است قابل پس مركب است از دو جزء يكي جوهر و يكي قابليت يعني جوهري كه صلاحيت از براي مصور شدن بهيئت تعليمي دارد و لكن بنفسه مصور بصورتي نيست چرا كه اگر بنفسه مصور بصورتي تعليمي بود قابليت چيز ديگر نداشت ، آيا ملاحظه نميكني در مواليد دنيويه كه آنچه از خود رنگي ندارد بهمه رنگ بيرون ميآيد ولي آنچه رنگي گرفته است برنگ ديگر بيرون [ص 69] نميآيد ، مثلاً پارچه سفيد كه باصطلاح بعضي از اهل مناظر و مرايا بيرنگ است همه رنگ ميشود ولي پارچه قرمز ديگر سبز نميشود ، و هكذا جسم طويل عريض نميشود و عريض هم طويل نميشود ولي آن جسم كه قابل هر دو است برنگ هر دو درميآيد پس ميشود طويل شود و ميشود عريض شود ، و همچنين است امر در همه ملك ، مثلاً نقره چون بشكل انگشتر و ميل و دوات و قاشق نيست بصورت همه ميشود و از آن همه شكل را ميتوان ساخت ولي ميل صورتي است خاص و قاشق نميشود و هكذا باقي اما اگر صورت ميل را در هم شكستند باز نقره بصورت همه چيز ميشود ، همچنين است جسم چون از خودش رنگ بخصوص ندارد بهمه صورت ميشود پس بصورت آسمان ميشود بصورت زمين هم ميشود بصورت انسان ميشود بصورت حيوان هم ميشود و هكذا [ص 70] بهمه صورت ظاهر ميشود چرا كه هيچيك از اينها صورت ذاتي نيست بلكه صورت ذاتي او همان قابليت صرفه است ، ولي عوام الناس چنين ميپندارند كه جسم همين قطعه غليظ عنصري دنيائي است و حال اينكه اين جسمي تعليمي است يا مانند آن يعني صورتي است كه بر روي جسم گذارده ميشود و جسم آن جوهري است كه در اندرون اين است ، آيا نميبيني كه نقره مثلاً اسم ماده انگشتر است نه خود انگشتر بلكه خود انگشتر صورتي است كه روي نقره گذارده شده ، مهندس از اين صورت بجسم تعليمي تعبير ميآورد و هيوي هيئت انگشتر ميگويد اگر در انگشتر سخني بگويد و اهل حكمت از آن تعبير بمثال ميآورند و اين ابدا از جسم نقره نيست و همچنين است صورت نقره نسبت بعناصر و صورت عناصر نسبت بجسم هيچيك اينها جسم نيستند ولي [ص 71] صورتها هستند كه روي جسم گذارده شدهاند و آنچه ميبيني در ملك همين است و جسم را تو نميبيني مگر در غيب همين صورتها ، آيا ملاحظه نميكني كه تو آنچه درك ميكني بمشاعر خود صفتي از صفات است و صورتي از صور ، بچشم خود رنگها را ميبيني و هيكل اشياء را و بگوش خود صداها را ميشنوي و بزبان خود مزهها را ميفهمي و با بيني خود بوها را و با تمام بدن بخصوص سر انگشت سبابه دست راست گرمي و سردي و نرمي و خشونت و امثال اينها را ميفهمي و همچنين با تمام بدن خاصة دست وزنها را ميفهمي و همه اينها از قبيل جسم تعليمي است كه صورت مثالي باشد و هيچيك جسم طبيعي نيستند و جسم طبيعي با اين چشم ديده نميشود بلكه تو با خيال هم از قبيل همين صورتها كه با مشاعر ظاهره درك ميكني ميتواني درك كني نه جسم را و با [ص 72] فكر هم نميتواني جسم را درك كني بلكه همان ماده جسماني طبيعي كه در تو است او جسم را درك ميكند ولي مردم چنين ميپندارند كه جسم را با چشم ميبينند و چنين نيست ، و شايد از اين بيان فهميدي كه آنچه در اين عرصه مشهود است از اجسام تعليميه است نه جسم طبيعي واقعي و آنچه هم كه از بدن آدميزاد ميبيني جسم تعليمي است چرا كه از همان قبيل مدركاتي است كه عرض شد يا رنگ است يا شكل يا بو يا وزن يا صوت و همه اينها از قبيل صور است ولي جسم طبيعي تو در اندرون و غيب اينهاست و اين مقدمه را ضبط كن تا حقيقت مطلب معلوم شود .
فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه از حكمت بالغه خودش از براي جسم مطلق ده ظهور و جلوه كلي قرار داده است كه نه فلك باشد و زمين كه اينها تمام كمالات جسم را [ص 73] حكايت ميكنند و هر يك را خداوند مركب فرموده است از يك قبضه از جسم و صورتي مخصوص كه صورت ذاتي آن مرتبه خاص است پس عرش مركب است از حصه جسماني كه جوهري است قابل و صورت عرشي كه صورت اطلسيت و رفعت باشد و از اين دو جزء عرش برپا شده است اگر حصه جسماني را بگيرند بكلي عرش باطل ميشود و اگر صورت عرشي را هم بگيرند عرش زايل ميشود چرا كه عرش اسم از براي اين دو جزء است مثل سكنجبين كه اسم از براي سركه و شكر مركب است اگر سركه را بگيرند شكر تنها سكنجبين نيست و اگر شكر را بگيرند سركه تنها نيز سكنجبين نيست ولي صورت مجموعي سكنجبين است ، همچنين عرش اسم از براي ماده و صورت مركب است هر جزء را كه از آن گرفتند جزء ديگر عرش نيست و هكذا كرسي مركب است از ماده جسمي و صورت [ص 74] كرسيت و هكذا تا زمين و جميع اين ماده و صورتها كه عرض شد از براي اين افلاك و عناصر ذاتي است و اين است عرش حقيقي و كرسي حقيقي و افلاك حقيقي و از براي آنها تغيير و زوالي نيست و چون صورتهاي آنها كمالات خود جسم است اختلاف زياد هم ميان آنها نيست پس آن عرش شبيه بكرسي است و كرسي شبيه بعرش و آن دو بافلاكش شبيهند و همه بزمين ، بعد خداوند اين افلاك و عناصر را بهم آميخت و تركيبي فرمود و از تركيب آنها افلاك و عناصر عالم مثال را خلقت فرمود پس افلاك و عناصر عالم مثال افلاك و عناصر ثانويند و نسبت بحقايق عرضي هستند ولي باز نسبت بدنيا ذاتيتي دارند و در اين عرصه امتياز تمام ميان افلاك و عناصر حاصل شد پس صورت فلك زحل با صورت كرسي امتياز تمام حاصل كرد و هكذا [ص 75] صورت كرسي از عرش و هكذا باقي از هم ممتاز شدند چرا كه عالم مثال مقام صورت جزئي است و همه امتيازها در مقام جزئيت است و در همين عرصه جنت آدم آفريده شد و جابلقا و جابرصا خلقت شد و اين صورتها بر نفس جسم مطلق كلي وارد نيامده است بلكه بر صورتهاي عرشي و كرسي و فلكي وارد آمده است و از براي تقريب ذهن مثلي عرض ميكنم ، ملاحظه بنما آب را كه خداوند صورت آبي را بر ماده او كه عناصر عالم مثال است وارد آورده است پس بصورت آب شده است بعد آن صورت آبي را مصور بصورت يخ ميكند و صورت يخي بر آب وارد ميآيد نه بر ماده آب اگر خواسته باشي ماده آب را مثل يخ بهبندي نميشود ، مثل اينكه صورت نقره بر بخار و دخان كه زيبق و گوگرد باشد وارد ميآيد و صورت انگشتري بر نقره ، اگر زيبق و گوگرد را بي واسطه [ص 76] نقره بخواهي انگشتر بسازي نخواهد شد ، و همچنين صورت گشادي و تنگي بر انگشتر وارد ميآيد اگر بخواهي نقره را تنگ و گشاد كني بدون اينكه بصورت حلقه انگشتر شود نميشود ، ملتفت باش چه عرض ميكنم و چون رساله فارسي و عاميانه است نميتوانم اين حكمتهاي نغز را درست بسط دهم و الا مطلب را طوري ظاهر ميكردم كه جميع جهاتش معلوم شود .
و چون اين مثلها معلوم شد عرض ميكنم همين طور صورت عالم مثال بر ماده عرش و كرسي و فلك و عناصر حقيقي وارد نميآيد ولي بر صور آنها وارد ميآيد و اين است معني فرمايش امام عليه السلام كه ميفرمايد خلق در عالم ذر مكلف شدند بعد مردند و بدنهاي آنها در خاك پوسيد و از آن خاك باز در عالم ديگر خلقت شدند پس طينتها ممزوج بهم شد . حال همچنين است امر در اينجا ، عالم مثال از [ص 77] اشخاص عرصه حقيقت سرپا شد پس آنچه در عالم مثال است بر صور حقيقي وارد آمده است كه آنها بر مواد حقيقيه هستند و باين واسطه عالم مثال از جسميت خارج نميشود بلكه جسم است نهايت اين است كه دو صورت روي جسم وارد آمده است مثل اينكه يخ جسم است با اينكه بر صورت آبي وارد آمده است كه او بر عناصر جسميه وارد آمده است ، و بعد از آنكه مراتب مثال جميعا معمور شد خداوند امر فرمود كه افلاك بر محور حركت كند پس از حركت كردن افلاك بر محور جميع اوضاع عالم مثال تغيير كرد چرا كه دانستي كه در آن عالم هر چيزي صورتي خاص داشت و اگر چه خود آن صورت از ده قبضه فراهم آمده بود ولي از قبضات حقيقيه بود و ميان آنها اختلاف زيادي نبود پس در عالم مثال عرضي زياد از حد پيدا نشد ولي بعد از آنكه افلاك [ص 78] بناي حركت گذاردند و بر گرد زمين گشتند هر كوكبي در كوكب ديگر اثر كرد و هر جزئي در جزء ديگر اثر كرد پس بكلي وضع عالم تغيير كرد ، و اعتنا بسخن جهال فرنگيان منمائيد كه فلكي نيست و آفتاب ساكن است و زمين و ستارگان گرد آن حركت ميكنند اگر چه رسم اهل بلاد ما اين شده است كه قول فرنگان را مثل وحي خدا ميدانند بلكه بالاتر چرا كه اطاعت وحي را نميكنند و اطاعت اينها را فرض ميدانند و اينها هم ادله مزخرفي بدست آورده سخني ميگويند ، و غافل از اين هم مشو كه اين حرف از اينها هم نيست بلكه حكماي سابق اين سخن را گفته و انبياء و اولياء تكذيب آنرا نمودند و حكماي برحق جواب آنها را دادند و قرآن نازل شد بر حركت كردن آسمان و آفتاب و ائمه اطهار سلام الله عليهم در اخبار خود بيان فرمودند [ص 79] كه افلاكي هست و حركت بر گرد زمين ميكنند و زمين ساكن است و اين قول بكلي متروك شده بود تا اينكه فرنگيان شايعش كردند و مسلمين دست از دين خود برداشتند و تقليد آنها را كردند . خلاصه در اين رساله در صدد رد و بحث با آنها نيستم و رساله خاص در اثبات اين مطلب نوشتهام و مرحوم مبرور آقا اعلي الله مقامه نيز مرقوم فرمودهاند و مطلب ما در اينجا همين قدر است كه از گشتن آسمان گرد زمين بكلي آن وضع تغيير كرد و حضرت آدم از جنت خود باين ملك نازل شد پس فرمود :
تغيّرت البلاد و من عليها و وجه الارض مغبرّ قبيح
پس بكلي آسمان برگشت و آسمان ديگر شد و زمين زمين ديگر و اين عالم كه ملاحظه ميفرمائيد جميعش مولودي است حاصل از عالم مثال پس اين آفتاب ما مركب است از شعاع ستارگان مثالي و عرش و كرسي و [ص 80] عناصر آن عالم و هكذا ماه ما مركب است از آنها و هكذا و در اين مسأله شك و شبهه نميتوان كرد و صور اصليه آنها بكلي بر خلاف اين صورتهاست ، مثل اينكه ملاحظه ميفرمائيد در همين زمين آن قطعه زميني كه آفتاب بر آن بيشتر ميتابد و ماه بيشتر ميتابد صورتش با آن قطعهٔ كه آفتاب و ماه بر آن نميتابد تفاوت كلي دارد پس معلوم ميشود كه زمين از حرارت كواكب و افلاك صورتش تفاوت ميكند ، و همچنين در گياهها اين مطلب خوب ظاهر ميشود آن گياه كه بيشتر آفتاب ميخورد تا آن گياه كه آفتاب هيچ نميخورد رنگش و مزاجش و طعمش تفاوت كلي دارد ، بلكه در خود كواكب هم اين حالت مشهود است ماه در هر برجي يك مزاجي مخصوص ميگيرد و آفتاب در هر برجي مزاج خاص ميگيرد و ستارگان هر يك در مقارنه با يكديگر مزاجي خاص ميگيرند پس [ص 81] بهمين قراين بفهم كه اگر آفتاب خالصي بود و شعاع هيچ ستاره باو نميتابيد همه حالاتش با اين آفتاب تفاوت داشت . خلاصه پس همه اوضاع ملك با صورت و هيئت اول تفاوت كلي كرد و صورت سيومي پيدا شد و اين صورت بر صورت مثالي وارد آمد و صورت مثالي بر صورت حقيقي و صورت حقيقي بر جسم مطلق و معذلك همه جسم است و لكن آنچه در اين ملك ملاحظه ميفرمائيد و در عالم مثال چشم از ماده جسماني كه بپوشيد همه جسم تعليمي است يا شبيه آن و جسم طبيعي هيچيك نيست مگر همان ماده حقيقي و معذلك همه مردم اين عالم را ميگويند عالم اجسام و چنين ميپندارند كه اين صورتها كه ميبينند جسم است .
فصل - همچنانكه مجموع اين ملك از جسم است و باين تفصيل كه عرض شد تنزل [ص 82] كرده است تا باين عرصه ، مواليد اين ملك هم بهمين منوال است اگر چه از اين زمين بظهور ميرسند و نظر ما در اين رساله بانسان است و بجهت بسياري مشاغل مجال بسط مقال ندارم كه كيفيت تكون همه مواليد را عرض كنم پس عرض ميكنم كه از براي اين انسان خداوند جاني غيبي قرار داده است و بدني از عالم اجسام و اصل بدن حقيقي او در عرصه حقيقت آفريده شده است چنانكه سابق اشاره كردم كه در عالم ذر آفريده شدهاند و آنجا مكلف شدهاند و در آن عرصه هم مثل همين عرصه بسبب گردش كردن افلاكش گرد زمينش مواليد تولد ميكنند ولي در آن عالم فلك بر محور نميگردد چرا كه حركت بر محور لازمه اعراض است ولي آنجا حركت امدادي و استمدادي است و فلك بر قطب خود ميگردد و بهر حال مواليدي [ص 83] آنجا تولد كردند و ابدان جسمانيه اناسي آنجا خلقت شد و بكلي عرض در آنها راهبر نبود پس صورت هر كسي خالص بود بدون شائبه غير ، مؤمن بصورت ايمان و كافر بصورت كفر و عليين بصورت عليين و سجين بصورت سجين و صورت زيد مخصوص بزيد و عمرو مخصوص بعمرو و هكذا و بعد از اين انشاء الله اخباري كه شاهد بر اين مطلب است عرض خواهم كرد ، و از آنجا نازل شدند بعالم مثال و مثل اينكه افلاك و عناصر عالم مثال بر افلاك و عناصر عرصه حقيقت وارد آمد همچنين امثله اشخاص بر صور آنها وارد آمد پس هر يكي بصورتي جزئي درآمدند و در اين عرصه مشاعر برزخيه پيدا كردند پس صاحب فكر و خيالي شدند ، و از آنجا باين عالم نازل شدند تا باين خاك ظلماني رسيدند [ص 84] و از اينجا سر بيرون آوردند در حالتي كه مخلوط شده بود با طينتهاي حقيقيه آنها اعراضي بسيار و جميع اين اعراض از اجسام تعليميه است و ابداً دخلي بصورت بدنيه اصليه ايشان ندارد ، مثل بدن انسان و اعراض مثالي و دنيوي او مثل اين است كه اصل انسان همان تن است و لباس دخل باو ندارد بلكه عرضي است عارض و بجهة حفظ از هوا و آفتاب و سرما و گرما مثلاً پيراهني در بر ميكند همينكه عرض پائيز و خزان عارض شد بجهة حفظ از بادهاي خزاني قبائي در بر ميكند و چون زمستان برسد بجهة حفظ بدن از سرما پوستين ميپوشد ولي باز چون بهار رسد پوستين را مياندازد و با همان قبا زيست ميكند همينكه باز برگشت بحالت اولي تابستان قبا را هم مياندازد اگر بجائي برود كه هيچ عرض نباشد پيراهن را هم مياندازد ، [ص 85] حال همچنين است حكم بدن حقيقي و ابدان عرضيه .
فصل - جوهر ذاتي آن چيزي است كه اگر از حالت خود تغيير كند بكلي آن شئ زايل شود و عرض آن چيزي است كه بتغيير و تبديل او ذات متغير نشود اين است علامت عرض و جوهر ، مثلاً صورت ذاتي موم دهانت او است باين مزاج مخصوص و جميع آنچه بر موم وارد آيد از صور خارج از موم است پس اگر صورت مومي تغيير كند موم زايل ميشود ولي صور ديگر هر چه تغيير كند موم بر جاي خود است اگر مثلث شود موم است مربع هم شود موم است بهر رنگي و شكلي درآيد موم است پس اگر طبيبي مثلاً طبابت كند كه موم را در فلان روغن كرده مرهم نما هر شكل موم را كه گرفتي درست گرفتهٔ و بجا استعمال نمودهٔ ، همچنين است امر در جميع اعراض ملكيه ، مثلاً [ص 86] زمين صورت ذاتي دارد كه صورت عناصر باشد جميع آنچه غير از اينهاست از هيئتها و شكلها جميعاً عرض او است پس اگر همه تغيير كند زمين بر حال خود است ، و همچنين آسمان صورتي دارد آسماني و هر چه عارض او شود كه غير آسمان است دخلي بآسمان ندارد عرضي است زايل ، و همچنين است حكم ابدان بدن ذاتي هر كسي مخصوص باو است و متغير نخواهد شد و هميشه بر يك قرار است ولي اعراض او متغير و متبدل است و او هم بر حال خود در ضمن همه اعراض برقرار است .
حال كه اين مسأله را دانستي عرض ميكنم نظر كن در حال انسان از اول تولد بدن تا زمان پيري و مردن هر روزي بشكلي خاص است و طبعي مخصوص ، آن ساعت كه تولد ميكند بدني دارد در نهايت كوچكي و نرمي و لطافت و ضعف و سستي كه قادر بر حركت نيست و شعور ندارد و [ص 87] تو او را زيد ميخواني ، چند صباحي كه گذشت بكلي آن شكل منقلب ميشود و استخوانهاي او محكم ميشود بدنش بزرگ ميشود نرمي او بخشكي بدل ميشود و معذلك همانكه تو روز اول از او ميديدي حال هم ميبيني و زيدش ميگوئي ، پس از چندي تغيير ميكند و بزرگتر ميشود تا اينكه راه ميافتد باز او را زيد ميگوئي با اينكه از آن گوشت و پوست و استخوان سابق اثري در بدن او باقي نمانده و مسلمي همه اطباست كه اين بدن دايم تحليل ميرود و بدل ما يتحلل باو ميرسد و آنچه از اخبار و آثار ظاهر ميشود و عقل هم بآن شهادت ميدهد اين است كه چهل روز يك مرتبه اين بدن تجديد ميشود و جميع گوشت و پوستش تحليل ميرود باز از غذاهاي دنيوي كه اصل آنها عرضي است بدني از نو ساخته ميشود نهايت چيزي كه هست اين است كه آن بآن از [ص 88] آن تحليل ميرود و بدل ميرسد پس انسان احساس نميكند كه از بدن او چيزي تمام شده و اگر يك وقتي بواسطه عرضي تحليل زياده از حد غذا برود ظاهر ميشود كه چه قدر از بدن كاسته مثل اينكه بواسطه حركت زياد كردن بسرعت يا استحمام بحمام زياد گرم عرق زياد از بدن برود يا آنكه بواسطه اسهال يا مرض ديگر از انسان زياد دفع شود ميبيني كه چه قدر از گوشت انسان تحليل ميرود و ايامي ديگر بايد تغذيه كند كه جاي خود را بگيرد پس بهمين دليل ملتفت شو كه از في الجمله چرك و عرق هم بدن تحليل ميرود نهايت همان ساعت بدلش ميرسد پس انسان ملتفت نميشود كه چيزي از او كاسته مثل اينكه از حوضي يك كاسه آب برداري و يك كاسه آب جاي آن بريزي هرگز ظاهر نميشود كه چيزي از او كاسته يا بر او افزوده شده و همچنين اگر تغذيه زيادتر از [ص 89] تحليل شد بدن فربه ميشود و ظاهر ميشود كه يوما فيوما بزرگتر ميشود . خلاصه پس معلوم شد كه اين گوشتها و پوستها دايم تغيير ميكند و در همه حال انسان همان كه بوده هست پس از سن طفوليت تا بزرگي هميشه او او است و بدنش هم متغير ميشود و لازم هم نكرده است كه صورت ثانيه شبيه بصورت اول باشد چنانكه ملاحظه ميكني صورت پيري ابدا دخلي بصورت جواني ندارد ، هر گاه كسي را در جواني ديده باشي بعد او را نهبيني تا قدش خميده شود و مويش بريزد آن وقت او را بهبيني نخواهي شناخت و همچنين علانيه ميبيني كه صورت طفل در دو سالگي هيچ شباهت بصورت حين ولادت و سن شباب او ندارد معذلك ميگوئي كه او همان است كه بوده ، پس معلوم ميشود كه از براي او يك حقيقتي است كه در همه حالات باقي است و تغييرپذير نيست و مسلم است كه [ص 90] حقيقت او جان بي تن نيست و تن بي جان نيست زيرا كه تن بي جان و جان بي تن ميت است و زنده نيست و حقيقت او باقي و زنده است در همه حالات ، بفهم آنچه عرض كردم تا جان مسأله را بدست بياوري .
فصل - بدانكه جسم حقيقي چنانچه سابقا عرض شد افلاكي دارد و عناصري و مواليدي كه آنها ابدان جسمانيه حقيقيه هستند يعني هر چيزي خودش خودش است و از چيزهاي ديگر فراهم نيامده است بر خلاف عرصه اعراض كه هر چيزي از اجزاء ديگر فراهم آمده است ، مثل بدن عرضي انسان مثلاً كه از اجزاء بسيار فراهم آمده كه ابداً دخلي بتن انسان ندارد مثلاً قدري از گوشت بهائم باو ممزوج شده است قدري از نباتات و قدري از معادن و اينها ابدا انسان نيستند بلكه هر يك مخلوقي جدا هستند و خود بدئي دارند و [ص 91] حشري و نشري دارند براي خود و حشر ايشان دخلي بانسان ندارد مردم همين قدر اسم بدني شنيدهاند و معاد ابداني دانستهاند حال ميخواهند براي اين بدن عرضي معاد انساني اثبات كنند غافل از اينكه آنچه از حيوانات در اين بدن است بايد بحيوان برگردد چرا كه گوسفند هم معادي دارد و گوشت او الآن در شكم انسان است يا بدن او و كأنه اين تن عرضي قبر گوسفند شده و بايد گوسفند محشور شود و بيشاخ از شاخدار تقاص كند ، اگر بنا باشد اين گوشتها بشكل انسان بيايد پس گوسفند محشور نشده . پس مردم از روي جهل ميخواهند حفظ ضرورتي را كنند خلاف ضرورت ديگر ميكنند ولي اگر علم هر چيزي را باهلش واگذارند آسوده ميشوند و خطا نميكنند .
خلاصه برويم بر سر مطلب ، آسمان و زمين و ابدان حقيقيه هر يك بر صورت خودشانند و عرض [ص 92] ديگر با ايشان نيست و اسم آن عرصه عرصه قيامت است و در اين دنيا هر چيزي بالعرض ضم بچيزي شده در عرصه حقيقت همه برميگردند باصل خود و مثل قشري عاميانه عرض ميكنم و از اين مثل تو مطلب را حكيمانه بفهم ، مثلاً بگيري حيواني خاكي كه مسكن او زير خاك است مثل ماهي سقنقور يا كرمهاي خاكي و مار و مورها و حيواني آبي و حيواني هوائي مثل ماهيان و مرغان و حيواني آتشي مثل سمندر مثلاً و اينها را در قفسي حبس كني همه با هم زيستي ميكنند ولي بمحضي كه سر قفس را باز كردي هر يكي بمقام و حيز خود ميرود ، حال همچنين است امر اعراض ، هر مولودي از مواليد اين ملك از اجزائي فراهم آمده است و شاهد اين مطلب اين است كه علانيه مشاهده ميكني كه فرنگيان و فلاسفه اجسام را تجزيه ميكنند و بسا از يك مولود ده عنصر باصطلاح خود [ص 93] ميگيرند و هر عنصري يك خاصيتي و مزاجي دارد بسا جزئي آهني دارد و جزئي فسفوري و جزئي از الكل و جزئي از ملح و اجزاء ديگر ، حال انصاف ده كه خداوند همه اينها را در يك عرصه حاضر ميكند و بيك نعمت منعم ميفرمايد و بيك عذاب معذب يا هر يكي را باصل خود برميگرداند ؟ بيشك شخص عاقل نميگويد كه خداوند همه اينها را در يك عرصه جمع ميكند بلكه هر يكي را بحيز خود ميبرد ، پس هر چيزي بحقيقت خود بايد برگردد و اصل هر چيزي هم حقيقت او است لاغير ولي خلق حقيقت خود را گم كردهاند و پي اعراض ميدوند حتي اينكه خود را همين اعراض پنداشتهاند و چه قدر شبيه است حال ايشان بحال آن شخصي كه شب كدوئي بپاي خود ميبست كه خود را گم نكند شبي چون خواب رفت شخصي كدو را از پاي او باز كرد و بپاي [ص 94] خود بست صبح برخاست و متحير بود كه خودش است يا ديگري و ميگفت اگر من منم كو كدو ؟ حال اين مردم گمان ميكنند كه ايشان همين جسد عنصري عرضي هستند و غافلند كه همه اينها عرض است و دايم تغيير ميكند نهايت اعراضي مناسب شده است كه عكس جسم ايشان در آنها بيافتد و باز جسم آنها برميگردد بحالت اول .
خلاصه پس يك معني معاد اين است كه هر چيزي باصل خود برميگردد و يك معني اينكه جانها به بدنهاي اصلي برگردد و هر دو حق است و صحيح و ميشود . و بدانكه بهشتهاي خداوند در آسمانهاست و هشت بهشت است و جهنمها در زمينهاست و عدد آنها هفت است و الآن همه در غيب اين آسمانها و زمينها موجود است مثل اينكه بدنهاي حقيقي در اندرون اين بدنها موجود است .
[ص 95] فصل - اين بدن ظاهر انسان را كه ملاحظه مينمائي عرضي دارد كه بدن دنيوي او است و مثالي دارد كه بدن برزخي او است و بدن اخروي دارد و هر سه اينها الآن موجود است . اما بدن ظاهر كه مكشوف است و در آن شبههٔ نيست و اما بدن برزخي در غيب اين بدن است سرش در اين سر عرضي و پايش در اين پاي عرضي و هر عضوش در هر عضو اين بدن و بدن اخروي هم در غيب بدن برزخي است و مراد از غيب كه عرض ميشود نه مثل غيبهاي دنيائي است يعني آن بدن پشت اين گوشتها و پوستهاست بلكه مراد از غيب اين است كه مردم آنها را درست نميشناسند و الا در ذره ذره اين بدن نافذ شدهاند و ساري و جاري و در مطلب سابق در عبارت كتاب مبارك فطرة السليمه مثل اين مطلب ظاهر شد و از باب توضيح مثل ديگر عرض ميكنم ، [ص 96] فرض بفرمائيد اين گل سرخ را كه بدن عرضي دارد كه همين صورت ظاهر آن است از رنگ و شكل و بو و آنچه متعلق بآن است و در غيب آن روغني است كه آنهم روغن همين گل است و اجزاء دهنيه آن و در هر ذره از اين گل روغن هست بلكه نظر باين گل كه ميكني نظر بروغن هم كردهٔ و چون آن را لمس كني روغن را لمس كردهٔ و لكن مردم نميفهمند كه روغن را ميبينند و در اندرون اين روغن گلابي است معطر و با صفا و لطافت و آن هم در همه اجزاء اين گل و روغن هست و از هم جدا نميشوند ولي شخص عالم اين گلها را در قرع يا ديگ ميكند و بحرارت آتش اين اجزاء را از هم جدا ميكند و هر يك را بتو علانيه نشان ميدهد و كسي را نميرسد كه بگويد روغن گل جسم نيست و عرق گل جسم نيست بجهت اينكه در غيب اين گل است خواه غيب باشد و خواه شهاده [ص 97] كه جسم است و در جسميت آن سخني نيست ، حال همچنين است حال بدن برزخي و اخروي نسبت به بدن دنيوي ، آنها در غيب اين گذارده شده و بايد از غيب اين استخراج شود و بواسطه مردن و پوسيدن در قبر بدن مثالي استخراج ميشود و بواسطه نفخه صور بدن حقيقي از اعراض خلاص ميشود . و از براي فهميدن كيفيت استخراج بدن اصلي از بدن عرضي بايست كيفيت بدأ را مختصرا عرض كنم تا مطلب خوب ظاهر شود ولي مجال تفصيل دادن و از ابتداء خلق عالم ذكر كردن ندارم باختصار ميكوشم .
فصل - بدانكه ابدان اصليه اناسي از عرصه حقيقت است چنانكه سابقا عرض شد و اگر مؤمنند از عرصه عليينند و اگر كافرند از سجين و چون خداوند مقدر فرمايد آفريدن مؤمني را از عناصر علييني قطرهٔ ميباراند از [ص 98] بهشت بگياههاي دنيوي پس مخلوط با اين نبات ميشود و چون آن نبات را كسي بخورد نطفهٔ از آن نبات ساخته ميشود و در اندرون او است اين طينت و ظاهرش نطفهايست عرضي و باطنش طينتي است علييني و چون از آن نطفه مولود ساخته شود آن طينت در كمون او هست تا وقت ظهور و بروزش برسد و آن وقت ظهور عقل است در طفل پس خورده خورده بتربيت انبياء و اوليا از كمون او ظاهر ميشود و صفات ايمانيه را اكتساب مينمايد ، و چون خداوند خواسته باشد كافري را خلق كند بخاري از سجين متصاعد ميفرمايد و آن بخار بر گياهها مينشيند و هر كس از آن گياه بخورد نطفه كافر در او مكوّن ميشود و بهمان تفصيل كه عرض شد كافر خلقت ميشود ، و بدون اين محال است كه طينت علييني يا سجيني در اين ملك ظاهر شود چرا كه اين عرصه عرصه عرض است [ص 99] و هيچ چيز بي عرض در عرصه عرض بروز نخواهد كرد چنانكه امام عليه السلام ميفرمايد كلما بالجسم ظهوره فالعرض يلزمه يعني هر چيزي كه ظهور او بجسم است عرض لازمه او است پس لابد بايد طينت علييني و سجيني باعراض ظاهر شوند .
و دوست ميدارم در اين مقام اخباري چند از سادات و موالي خود روايت كنم تا حقيقت مطلب ظاهر شود . در كتاب عوالم روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود چون خداوند بخواهد كه مؤمن را از مؤمني ديگر يا از كافري بيافريند ملكي را ميفرستد پس قطرهٔ از آب مزن ميگيرد و ميريزد بر برگي از برگهاي دنيا و آن برگ را پدر يا مادر ميخورد و مؤمن از آن خلقت ميشود و از آن حضرت روايت كرده است كه فرمود در بهشت درختي است كه آنرا درخت مزن ميگويند پس چون خداوند بخواهد [ص 100] مؤمني را بيافريند از آن قطرهٔ ميچكاند پس بسبزي و ميوهٔ نميريزد مگر اينكه هر كس از آن بخورد از صلبش مؤمني بيرون ميآيد . و در كتاب وافي روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود خداوند مؤمن را از طينت جنت و كافر را از طينت نار آفريد ، تا آخر حديث شريف . و بعد از اين انشاء الله اخباري در باب طينت روايت ميكنيم . پس از اين اخبار شريفه معلوم شد كه اصل طينت مؤمن و كافر از اين خاك و آب عرضي نيست و لكن از بهشت و جهنم است كه غيب اينهاست ، و در حديث ديگر ميفرمايد طينت مستضعفين از خاك است ، و مراد از اين خاك هم حقيقت خاك است نه اين عرض .
خلاصه آن طينت اصليه ممزوج با اين نطفه ميشود و اصل آن طينت دخلي باين پدر و مادر ندارد بلكه همين نطفه عرضي از اين پدر و مادر است از [ص 101] اين جهت است كه در روز قيامت كه اعراض بكلي زايل شود نسب از ميان برداشته ميشود چنانكه خداوند ميفرمايد يومئذ لا انساب بينهم و ميفرمايد لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة بلي نسب آلمحمد سلام الله عليهم باقي است چرا كه اصل طينت مؤمن از نور ايشان است و ايشانند پدر و مادر حقيقي چنانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود انا و علي ابوا هذه الامة ، و همچنين ... و ... پدر و مادر كفرند پس اين دو نسب باقي است و جميع خلق در آخرت منسوب باين دو پدر و مادرند نه پدران و مادران دنيوي . خلاصه آن طينت در اين عرض هست و هميشه بر حال خود است ولي اين عرض دايماً متغير و متبدل است هر ساعتي برنگي و شكلي و هيئتي است .
و در اين بيان و اخباري كه عرض شد اشكالي است كه دوست [ص 102] ميدارم حلش نمايم چرا كه بيان اين نحو مسائل نزد ساير علماء نيست و آن اشكال اين است كه اگر طينت شخص را اول از عليين يا سجين ميگيرند پس تكليف كردن پيغمبران چه ثمر دارد آنكه از سجين است مؤمن نميشود و آنكه از عليين است كافر نميشود ، و از اين گذشته در ظاهر عوام چنين ميپندارند كه جبر هم لازم ميآيد . از اين مسأله نزد ما جوابهاست يكي جواب قشري ظاهر است ولي باطنش حكيمانه است و پارهٔ هم جوابهاي باطني است ، در اينجا يك جواب ظاهري عرض ميشود . اما رفع اشكال دويم باين ميشود كه خداوند همه مردم را در عالم ذر آفريد و اول نه مؤمن بودند نه كافر نه بهشتي و نه جهنمي پس آنجا ايشان را تكليف فرمود هر كس ايمان آورد اهل عليين شد هر كس ايمان نياورد اهل سجين بعد ايشان را از آنجا نازل فرمود باين دنيا و [ص 103] اين طينت علييني يا سجيني كه ميشنوي مپندار كه قبضه گلي است بلكه اين تنزل همان شخص است كه در عالم ذر بوده پس آنكه اهل عليين است باختيار خودش اين را قبول كرده و همچنين اهل سجين ، نهايت اينجا اول در قوه اين گياه رفتند بعد بيرون آمدند . و رفع اشكال اول باين ميشود كه تكليف كردن انبياء اسباب تكميل كردن اين طينت است ، مثل اين طينت مثل آتش است كه در كمون فسفور است و تكليفات مثل حركت و كشيدن بچيز خشن ، اگر فسفور را حركت ندهي روشن نميشود ، همچنين طينت در كمون طفل است بعد از آنكه انبياء مبعوث شوند و دعوت فرمايند هر كه از بهشت است مؤمن ميشود و هر كه از جهنم است كافر ميشود .
باري برويم بر سر مطلب ، پس اصل طينت از عالم بالاست و مبدأش آن عالم است اما بواسطه اينكه در اين عرض ظاهر شده [ص 104] است تعلقي باين بدن پيدا كرده است مثل اينكه آتشي كه بدود تعلق ميگيرد علاقه خاصي باين دود پيدا ميكند از اين جهت است كه ميبيني مردم ميل بمردن ندارند با اينكه اصل طينت ايشان از عالم ديگر است و هر چيزي بالطبع ميل بمركز و حيز خود ميكند معذلك اينها دنيا را دوست ميدارند و هرگز ميل بعالم بالا نميكنند ، بد نميگويد بوعلي سينا در اين مقام :
و اظنّها نسيت عهودا بالحمي و مواطنا بفراقها لميقنع
ولي آن خلقي كه بواسطه رياضات و مجاهدات طينت را خالص كردهاند از مردن لذت ميبرند از اين جهة حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد والله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدي امه و در حديث ديگر ميفرمايد يك ساعت نشستن در اين مسجد را از بهشت [ص 105] دوستتر ميدارم چرا كه ميل به بهشت رفتن طبيعي خودم است و نشستنم در اين مسجد را خدا خواسته است . و مراد آن بزرگوار اظهار رضاي بقضاي خداست نه اينكه دنيا از بهشت بهتر است . و همچنين آن وقت كه ابنملجم مرادي عليه اللعنه ضربت بر فرق مقدس آن سرور زد فرمود رستگار شدم بحق پرورنده كعبه ، پس آن بزرگوار چون ميلي باين دنيا و اعراض نداشتند بالطبع مايل بعليين بودند ، و همچنين آن بندگان مؤمن كه طينت خود را از عرض خالص كردهاند دائما مشتاق مركز خودند و از مردن عيش ميكنند و دنيا براي ايشان صدمه است چنانكه امام ميفرمايد الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر .
و اما آن اشخاص كه طينتهاي ايشان مخلوط باين اعراض است عالم خود را فراموش كردهاند و مشغول باين دنيا شدهاند و خداوند بواسطه مردن طينتهاي [ص 106] ايشان را خلاص ميفرمايد از اعراض پس برميگردند بوطن مألوف خود و اصل آن طينت از رخساره مردم ظاهر است و تو او را ميبيني نهايت ملتفت نميشوي كه اين آن طينت است و اگر خواسته باشي بعضي علامات آن را ملتفت شوي مثلاً ملاحظه كن نوع شيعه و سني را از صورت و قيافه آنها تشيع و تسنن را ميفهمي ، نوعاً سنيها همه يك حالت دارند و شيعهها همه يك حالت ، اين حالت كه ميبيني از اخلاط بدن ايشان كه نيست مسلماً چرا كه نوع اخلاط مردم مختلف است و هر كسي مزاجي دارد ولي در همه سني يك نوع خشونت و سختي و ذعارت ( زعارت ظ ) ملاحظه ميشود و در نوع شيعه يك نوع ملايمت و محبت و شوق و ذوقي پيدا ميشود و اين امر مشهود همه كس است بلكه اين حالت در نوع طوايف و فرق شيعه پيدا ميشود ، مثلاً نوعاً صوفيه يك حالت نرمي و خوشخلقي و ملايمت دارند و ملاهاي اصولي نوعاً يك نحو [ص 107] سختي و ترشروئي در ايشان است و ملاهاي اخباري همه يك نحو ملايمت و صداقتي دارند و هكذا هر فرقه يك نوع حالتي دارند كه از وجنه ايشان ظاهر است و اگر كسي صاحب فراست باشد بمحضي كه نگاه كند بصورت كسي ميفهمد از چه طايفه است مثل اينكه حالت يهود و نصاري از سيماي ايشان ظاهر است و مسلّم اين از عناصر بدن نيست چرا كه صفراوي در همه ملت هست و سوداوي هم در همه ملت هست و همه جا خوشخلق هست و بدخلق هم هست ولي اين وصفي كه عرض شد نوعي است . و هكذا ملاحظه ميفرمائيد يك نفر را ميبينيد و بسا هرگز او را نديدهايد بنظر شما آشنا ميآيد و او را دوست ميداريد بدون علت ظاهري و يكي را ميبينيد بنظر شما بسيار غريب ميآيد بلكه بسا صد بار او را بهبينيد باز باو انس نگيريد اين نيست مگر از اينكه طينت [ص 108] آن كسي كه آشنا بنظر ميآيد و دوستش ميداريد با طينت شما مناسب است و طينت شخص آشناي خود را ميشناسد خدمت امام عليه السلام عرض كردند يك نفر را ميبينيم بدون جهت و سبب او را دوست ميداريم و يك نفر را بدون جهت دشمن ميداريم فرمود اين ارواح را خداوند در عالم بالا آفريده است و با هم بودهاند هر كدام كه از بالا آشنا بودهاند اينجا هم يكديگر را دوست ميدارند هر كدام آنجا آشنا نبودهاند اينجا هم يكديگر را دوست نميدارند . خلاصه باين نحو آن طينت ديده ميشود و لكن كسي كه اهل فراست نيست ملتفت اين نكتهها نميشود .
فصل - چون دانستي كه طينتهاي عالم بالا با اين عرض ممزوج شده است پس عرض ميكنم بواسطه مردن خداوند اين طينت را از اين اعراض جدا ميكند و لابد بايست بميرند [ص 109] تا طينت اصليه از اين تن جدا شود ، مادام كه زنده است بطور كمال از بدن جدا نخواهد شد چرا كه مخلوط و ممزوج با اين تن است و چون اجزاء بدن از هم پاشيد و نسيم آن عالم بآن خورد خورده خورده آن بدن از اين استخراج ميشود و آيت اين امر را خداوند در همه ملك خود بتو نشان داده است ، از جمله خواب تو را آيت مردن قرار داده است مادام كه بيداري بجهت اينكه توجه روح تو باين دنياست چشم مثالي تو باز نميشود و عالم مثال را نميبيني چون خوابيدي و چشم و گوش تو بسته شد و في الجمله روح از ظاهر اين بدن توجه برداشت در هوا طيران ميكند و بآسمان ميرود و چيزي چند ميبيند و لكن باز روح علاقه باين بدن دارد و بكلي اعراض نكرده است از اين جهت بهشت و جهنم را درست تميز نميدهد و ارواح را نميبيند مگر بندرت و لكن چون بميرد [ص 110] از اين بدن اعراض تمام پيدا ميكند پس عالم مثال را درست ميبيند ولي تنش در قبر ميماند تا آن وقت كه پاك شود ، و مثل طينت مؤمن و عرض او مثل طلائي است كه مغشوش شده است چون بخواهند عرض آنرا بگيرند خلاصش ميگذارند پس اجزاء آن از هم ميپاشد و آنچه غير طلا دارد ميسوزد آن وقت طلاي خلاصي خوب را ميگيرند و بهر صورت كه ميخواهند ميسازند ، همچنين طينت اصلي در اين بدن عرضي است اين را خداوند ميميراند پس اجزاء بدن او را از هم ميپاشاند و هر گاه مستحق عذاب هم هست و بي آتش پاك نميشود از پائين پاي او دري بجهنم باز ميشود پس آتش جهنم اعراضش را ميسوزاند آن وقت بدنش از اعراض پاك ميشود پس روح باو تعلق ميگيرد ولي اين بدن مثالي است و بدن حقيقي بعذاب قبر پاك نميشود بايد [ص 111] بنفخه صور پاك شود ، بعد از پاك شدن بدن مثالي رجعت ميكند و بقدري كه مقدر است در رجعت عيش ميكند يا معذب ميشود باز ميميرد و در نفخه صور جميع اجزاء او از هم ميپاشد و بكلي فاني ميشود و در مدت چهارصد سال عرضش پاك ميشود آن وقت طينت اخروي خالص ميشود و روح باو تعلق ميگيرد و محشور ميشود بهمان تفصيل كه در مقام خود ذكر شده است .