پس معلوم شد از آنچه عرض كرديم كه عودكننده اصل همان طينت است با آن صورتي كه بخود گرفته است ولي اين اعراض از دنياست و بازگشتش بدنيا و چون بيش از بيان همين مسأله فرمايش نشده است شرح حشر و نشر و عالم برزخ را عرض نكردم و باختصار كوشيدم . حال شروع ميكنيم به بيان براهيني چند بر اين مسأله كه اين جسد عنصري يعني هيئت دنيائي عود نميكند در مطلبي مخصوص [ص 112] و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
در ذكر ادله از اخبار و آثار و ادله عقليه بر اثبات مدعا و در آن چند فصل است :
فصل - در ذكر اخباري است كه دلالت بر مطلب ما ميكند و اولاً از باب مقدمه عرض ميكنم كه بدن اخروي و برزخي را گاه باسم روح و نفس ميخوانيم چرا كه در اخبار هم باين اسم خوانده شده است چرا كه مراد از روح آن چيزي است كه سبب حيات باشد و بدن عرضي بآن بدن حي است و اين منافات با جسميت ندارد ، نميبيني كه افلاك را روحاني ميخوانند با اينكه جسمند و همچنين نبات جميعش جسم است معذلك لطايف آنرا روح نباتي ميگويند و از اين جهت است كه گفته ميشود دار آخرت حي است و همچنين دار رجعت حي است خداوند ميفرمايد [ص 113] ان الدار الآخرة لهي الحيوان با اينكه بالاجماع دار آخرت جسم است و همچنين روح حيواني جسم است از اين جهة است كه امام فرمودند الروح جسم لطيف البس قالبا كثيفا يعني روح جسم لطيفي است كه قالب كثيفي پوشيده است . و همچنين همينها را گاهي نفس ميخوانند چرا كه نفس در لغت بمعني خود است و خود جسم نفس جسم است پس در اخباري چند بدن اخروي را باين اسم ميخوانند بلي هر وقت بدن گفتيم و روح با هم ، روح غير از بدن است و بدن قالب روح است و هر مرتبه پائيني از براي بالا بدن است مثل اينكه روح نباتي از براي روح حيواني بدن است و روح حيواني از براي روح انساني بدن است و مراد از بدن مظهر است و قالب ، ملتفت اين مطلب باش تا معني اخبار را درست ملتفت شوي ان شاء الله بحول و قوه خداوند .
[ص 114] پس عرض ميكنم كه در كتاب بحار روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام در محاجّه آن سرور با زنديق ، عرض كرد خبر ده مرا از چراغ هر گاه خاموش شود نورش كجا ميرود فرمود ميرود و برنميگردد عرض كرد چرا انكار ميفرمائي كه روح انسان هم مثل نور چراغ باشد و پس از خاموش شدن برنگردد فرمود اين قياس صحيح نيست چرا كه آتش در كمون اجسام است و اجسام قائمند باعيان خود مثل سنگ و آهن و چون آن دو را بهم بزني آتش از ميان آن دو ساطع ميشود و از آن آتش چراغي روشن ميشود و روشني ميدهد پس نار در اجسام باقي است و روشنائي ميرود و اما روح جسم رقيقي است كه قالب كثيفي پوشيده است و نيست مثل چراغ ، آن كسي كه جنين را در رحم آفريد از آب صافي و از براي آن رگها و پيها و دندانها و مو و استخوان و غير آنها را قرار داد او زنده [ص 115] ميكند او را بعد از مردن و برميگرداند او را بعد از فنا شدن ، تا اينكه عرض كرد كيفيت عود ارواح را بابدان براي من واضح بفرمائيد فرمودند روح در مكان خود واقف است روح محسن در نور و وسعت و روح مسيء در تنگي و ظلمت و بدن برميگردد بخاكي كه از آن آفريده شده است و هر چه از ابدان را جانوران و درندگان بخورند همه در خاك محفوظ است نزد خداوند و خاك روحانيين بمنزله طلاست در خاك پس همينكه وقت محشور شدن شود خداوند باراني ميباراند پس زمين را تر ميكند و آن را بهم ميزند مثل اينكه خيك را بهم ميزنند پس خاك بشر از اين خاك جمع ميشود مثل اينكه سحاله طلا از خاك گرفته ميشود هر گاه در آب بريزند و مثل اينكه مسكه از شير گرفته ميشود هر گاه آن را بزنند پس خاك هر قالبي جمع ميشود و نقل ميشود [ص 116] بجانب روحش پس بصورت روز اول ميشود و روح بآن تعلق ميگيرد و چون برخواست هيچ از اعمال خود را منكر نميتواند بشود . تمام شد حديث شريف . ملاحظه نمائيد چگونه بيان ميفرمايد كه آن صورت دنيائي ميپاشد و داخل خاك ميشود و تصريح ميفرمايد كه خاك بشر مثل سحاله طلا در اين خاك است و از آن خاك خداوند بدن او را ميآفريند .
و از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود خداوند ما را از اعلاي عليين آفريد و قلوب شيعيان ما را آفريد از آن طينتي كه ما را از آن آفريد و ابدان ايشان را آفريد از طينتي پستتر پس قلوب ايشان ميل بما ميكند .
و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود خداوند ما را از عليين آفريد و ارواح ما را از بالاتر آفريده است و ارواح شيعه ما را از عليين خلقت فرموده و اجساد ايشان را از [ص 117] طينتي پائينتر از عليين خلقت كرده است .
و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود خداوند ما را آفريد از نور عظمتش پس تصوير كرد خلقت ما را از طينتي كه مخزون و مكنون است نزد او و ساكن فرمود اين نور را پس ما بشري و خلقي نوراني بوديم و براي احدي خداوند نصيبي قرار نداده است در آنچه ما را از آن آفريده و ارواح شيعه ما را آفريد از طينت ما و ابدان ايشان از طينتي است كه مخزون و مكنون است در پائينتر از طينت ارواحشان و احدي را در آن طينت نصيبي نيست مگر انبياء پس از اين جهة ما و ايشان ناس شديم و ساير خلق مثل مگسي هستند كه بر روي حيوان مينشيند و محض آتش جهنم آفريده شدهاند و بجهنم ميروند . و از اين قبيل اخبار بسيار است . حال ملاحظه فرمائيد چگونه تصريح ميفرمايند باينكه [ص 118] طينت ابدان شيعه از اين عالم نيست و از بالاتر است ، و همچنين درباره اعداء ايشان هم نيز اخباري وارد شده است كه طينت ايشان از سجين است و حاجت بروايت كردن آنها نيست .
و از ابيولاد حنّاط روايت شده است كه عرض كردم خدمت حضرت صادق عليه السلام جعلت فداك روايت ميكنند كه ارواح مؤمنين در حوصلههاي مرغان سبزند در دور عرش خداوند فرمود چنين نيست ، مؤمن گراميتر است در نزد خداوند از اينكه روحش را در حوصله مرغ قرار بدهد لكن در ابداني مثل ابدان ايشان . و هم از آن سرور روايت شده است كه فرمود هر گاه قبض فرمايد خداوند عزوجل روح مؤمن را او را متعلق ميفرمايد بقالبي مثل قالب دنياي ايشان پس ميخورند و ميآشامند و همينكه كسي بر ايشان وارد شود او را ميشناسند بهمان صورت كه در دنيا [ص 119] داشته . و اين دو حديث در عالم مثال است . ملاحظه فرمائيد چگونه تصريح ميفرمايد كه بعد از مرگ روح ايشان متعلق به بدن ديگر ميشود و معلوم است كه آن بدن لطيفتر از بدن عرضي هم هست چرا كه بدن عرضي از عرصه خاك است و بعرش نميرسد چرا كه هر چيزي طالب حيّز و مقام خود است و اين بدن همان بدني است كه در خواب ميبيني ، آيا نميبيني كه خود را بصورت بدن دنيائي ميبيني و سايرين را هم با ابداني مثل ابدان دنيويه ميبيني و مسلّم داري كه بدن عرضي تو در بستر خود افتاده است ولي تو خود را در هند ميبيني با بدني مثل بدن خود و زيد هم در بستر خود افتاده است و معذلك تو او را ميبيني و با او سخن ميگوئي و همچنين شهرها و قري و بيابانها ميبيني و مسلم چشم دنيائي تو بسته است و آنچه ميبيني اين دنيا نيست ، [ص 120] پس آن هم عالمي است و عالم مثال است و بعد از مردن بآن عالم ميروي و روح تو هم متعلق بهمان تن است كه حال در خواب ميبيني ولي قدري لطيفتر شده است از بدني كه در خواب ميبيني چرا كه حال كه زندهٔ اگر چه خواب باشي آلوده باعراض هستي پس آنچه ميبيني خالص نيست و بدنت هم خالص نيست ولي بعد از مردن خالص ميشوي .
و از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود خداوند عهد گرفت از شيعيان ولايت ما را در حالتي كه ذرّ بودند در آن روز كه عهد گرفت از ايشان بر اقرار بربوبيت و از براي محمد صلي الله عليه و آله بنبوت و خداوند همه امت محمد صلي الله عليه و آله را بر او عرض فرمود در وقتيكه در گل بودند و حال اينكه ايشان مثالها و اظلّه بودند و خداوند ايشان را آفريد از همان طينتي كه آدم را [ص 121] آفريد ، تا آخر حديث . و اين حديث صريح است در اينكه اصل طينت شيعه از اين عالم نيست چرا كه تو ميداني كه خلقت حضرت آدم در جنت شد و سالها در جنت زيست فرمود تا باين دنيا آمد .
و از ابيبصير روايت شده است كه داخل شدم بر حضرت صادق عليه السلام و با من مردي بود از اصحاب عرض كردم جعلت فداك يا ابن رسول الله بسا محزون ميشوم و مغموم ميشوم بي سبب ظاهري حضرت فرمودند اين حزن و فرح وارد ميشود بر شما از جانب ما چرا كه هر گاه داخل شود بر ما حزني و سروري در شما اثر ميكند بجهت اينكه ما و شما از نور خداوند عزوجل آفريده شدهايم پس طينت ما و شما را يكي قرار داده است و هر گاه طينت شما را بر حال خود گذارده بود ما و شما مثل هم بوديم و لكن طينت شما بطينت اعداء شما ممزوج شده است و اگر ممزوج نشده بود شما [ص 122] گناه نميكرديد ابوبصير گفت عرض كردم طينت و نور ما بحال اول برميگردد فرمود بلي قسم بخدا اي عبدالله خبر ده مرا از اين شعاع آفتاب هر گاه طالع شود آيا باو متصل است يا از او جداست عرض كردم جعلت فداك از او جداست فرمود آيا نيست چنين كه هر گاه قرص غايب شود و غروب كند نور او باو برميگردد و متصل باو ميشود همان طور كه ابتدايش از او است عرض كردم بلي فرمود همين طور است والله شيعه ما از نور خدا آفريده شدهاند و بازگشتشان هم بنور خداست ، تا آخر حديث . بهبين صراحت حديث را در اينكه در اين دنيا طينتها مخلوط شده است و مسلم است كه بواسطه مخلوط شدن عرض عارض آنها شده است و صريح ميفرمايد كه باز بصورت اول برميگردند و بدانكه مقصود ايشان از مساوي بودن شيعه و ايشان اين نيست كه شيعيان مثل [ص 123] ائمه ميشوند و بدرجه امامت ميرسند بلكه مراد اين است كه بصفت موالي خود ميشوند مثل نور آفتاب نسبت بآفتاب و نور هرگز بدرجه آفتاب نميرسد همچنين شيعه هم هرگز بامام نميرسد .
و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود مثل روح مؤمن و بدن او مثل جوهري است در صندوقي هر گاه جوهر را بيرون بياورند اعتنائي بصندوق نيست آنرا طرح ميكنند ، تا آخر حديث . و اين حديث كمال صراحت را در مطلب دارد و بعد از اين شبهه بر عاقل نميماند كه بدن عرضي محل نظر نيست و مراد از اين روح همان بدن مثالي است چرا كه سابقا دانستي كه روح هم جسمي است لطيف كه قالبي كثيف پوشيده پس اين روح را چون از بدن عرضي گرفتند اين بدن را مثل صندوق بيرون مياندازند .
و شخصي خدمت حضرت صادق (ع) عرض كرد كه جسد [ص 124] ميت ميپوسد فرمود بلي بحدي كه باقي نميماند لحمي و عظمي مگر همان طينت اولي كه از آن خلقت شده است كه آن در قبر نميپوسد و مستدير ميماند تا اينكه خداوند بدن او را از همان طينت خلقت فرمايد . حال ملاحظه نمائيد چگونه تصريح ميفرمايد باينكه اين بدن عرضي ميپوسد و همان طينت كه روز اول بدنش را از آن آفريدهاند باقي ميماند و جسد اخروي او را خداوند از آن طينت ميآفريند .
و از تفسير امام عليه السلام روايت كرده است در قصه ذبح بقره بنياسرائيل كه فرمود پس گرفتند قطعهٔ از عجب ذنبي كه بنيآدم از آن خلقت شده است و بر آن تركيب ميشود هر گاه خدا بخواهد مجدّد او را بيافريند . ملاحظه نما چگونه تصريح بمطلب فرموده است و مراد اين است كه آنچه بدن بر او تركيب ميشود همان عجب ذنب است و مراد [ص 125] از عجب ذنب آن استخوان عقب دم است و منبت گوشت و پوست حيوان همان است و آن اول مخلوق از بدن حيوان است و طينت اصليه را كه ماده اين بدن باشد كه يا نور است و يا ظلمت تشبيه بعجب ذنب فرموده است يعني همان طينت باقي ميماند و چون خداوند بخواهد انسان را باز خلقت فرمايد از همان طينت خلقتش ميفرمايد .
و ابن ابيالعوجاء عرض كرد خدمت حضرت صادق عليه السلام كه خداوند ميفرمايد كلما نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غيرها بر فرض كه اين جلود معصيتي كرده است و معذب هم شد آن جلودي كه خداوند بدل ميدهد چه گناه كردهاند كه معذبشان ميفرمايد فرمود ويحك آن جلود از حيثي عين همين جلود است و از حيثي غير آنهاست بفهم آنچه من ميگويم خبر ده مرا اگر كسي بگيرد خشتي را و بشكند آن را باز گلش [ص 126] كند و بهيئت خشت اول بسازد آيا نه اين است كه اين همان خشت اول است و آن نيست عرض كرد بلي . ملتفت باش فرمايش امام را كه ميفرمايد اين خشت اول صورتي دارد و مادهٔ دارد كه گل است هر گاه خشت را بشكنند صورتش باطل ميشود دومرتبه كه اين گل را خشتي ساختند شبيه بخشت اول از يك حيث اين غير از آن خشت است مسلماً اگر چه مثل همان است ولي از حيثي اين همان خشت است چرا كه همان گلهاست كه باين صورت درآمده و بر فرض اينكه اين خشت صاحب شعور باشد و ثواب و عقابي داشته باشد اگر اين صورتش را بشكنند و بصورت ديگرش كنند و باز ثواب و عقابش دهند بيشبهه عمل بجاست چرا كه صورت مربعي اولي زايل شد و آن از خود عملي هم نداشت همه عمل از گل بود و گل بحال خود است . پس باين حديث شريف مشكلاتي [ص 127] حل شد يكي اينكه جسدهاي عرضي دنيائي زايل ميشود و جسد ديگر ميآيد يكي اينكه جسد دويمي مثل همين جسد است يكي اينكه هر ثواب و عقاب كه بآن جسد برسد بجاست و نميتواند عرض كند خدايا من عمل نكردم چرا كه از همان ماده و خميره است و همه عمل را همان ماده و خميره كرده است نه جسد عرضي و مراد شيخ مرحوم اعلي الله مقامه هم از اينكه جسد عنصري عود نميكند همين است لاغير ولي مردم مراد ايشان را نميفهمند .
و از حضرت امير عليه السلام روايت شده است حديثي مفصل در نفوس و حاصلش اين است كه نفوس متعدد است نفسي است نباتي و ابتداي آن از كبد است و مادهاش صوافي اغذيه و چون عود كند ممازج با اصل خود ميشود و از براي آن تعيّني نميماند و نفسي است حيواني و آن حرارت غريزي است و اصلش از فلك است و [ص 128] ابتداي ظهورش در قلب است و آنهم عودش عود ممازجه است و نفسي است انساني كه از براي آن انبعاث از اين بدن نيست و عود او مجاوره است يعني آنكه حشر و نشر دارد و باقي ميماند او است . حال ملاحظه فرمائيد امام عليه السلام چه نحو تصريح باين مطلب ميفرمايد و اين نفس حيواني و نباتي كه ميفرمايد همين جسد عرضي است كه از براي انسان است و نفس انساني هم كه فرمود باز جسم دارد و بدن دارد ولي مناسب خودش چنانكه سابق اشاره بآن شد بلكه خودش هم جسم است و منافات با معاد جسماني ندارد ولي مردم اهل اين فن نيستند غالبا و در طفوليت سخني از مادر خود شنيدهاند و همان را دين خود قرار دادهاند و هر كس غير از اين را بگويد ميگويند كافر شده است و اطلاع از اخبار و آثار هم ندارند كه سخن [ص 129] انسان را با اخبار مطابق نمايند و صحت و سقم آنرا بفهمند از اين جهت است كه ميفرمايد كه بر عالمي كه ميان جهال گير افتاده است ترحم بايد كرد .
و باز اخباري در سيما و صفت اهل بهشت و جهنم وارد شده است و از حد شمار بيرون است و همه گواه اين مطلب است كه بكلي وضع اين بدن ميگردد ، مثلاً در صفت اهل جنت اخباري است اشاره بمطلب آنها ميكنم زيرا كه اگر بخواهم همه را روايت كنم سخن بطول ميانجامد ، مثلا همه اهل بهشت بمقبولي يوسف ميشوند و جوان ميشوند بسن حضرت عيسي و بر صورتهاي ايشان مو نيست چرا كه مو از عرض دنياست و آنجا خالي از عرضند و حور العين باو ميدهند بسا پاي او بمشرق است و سرش بمغرب ، حال تو تصور كن اگر اين بدن عرضي است كه داخل بهشت ميشود بدون تغيير و تبديل چه طور از [ص 130] اين حور حظ ميكند و جماع او چهارصد سال طول ميكشد آيا بدن عرضي اين طاقت را دارد حاشا كه بتواند . و همچنين شبهه در اين نيست كه خود بهشت هم جسماني است حال صفت آن را ملاحظه نمائيد بهبينيد هيچ شباهت باين اعراض دارد ؟ مثلاً درختهاي بهشت همه سرازير است و آبش از بالا پائين ميآيد و بي جوي راه ميرود و ميوههاي آن همه همه چيز ميشود باراده مؤمن مثلاً هلو در دهان خود ميگذارد بمحضي كه ميل كند زردآلو شود زردآلو ميشود بلكه ميوهاش قصر ميشود حور العين ميشود مثلاً درختي در جنت است كه همينكه ميوه آن را ميشكافند از وسطش حور العين بيرون ميآيد و سلام بر مؤمن ميكند و اسم آنها خير است اين است كه خداوند ميفرمايد فيهن خيرات حسان ملاحظه نما هيچ اين حالات در عالم اعراض يافت ميشود ؟ و همچنين در اهل [ص 131] جهنم اخباري چند وارد شده است مثلاً همه آنها سياه ميشوند و بصورت حيوان ميشوند بسا دندانهاي ايشان يا دندان بعضي از ايشان بقدر كوه احد ميشود و حال اينكه در دنيا ابداً اين صورت را نداشتهاند ، اگر بدن عرضي تغيير نميكند چگونه ميشود كه اين صور را پيدا كنند ؟ بلكه عرض ميكنم آتش جهنم طوري است كه اگر يك جمره از آن در اين دنيا بيافتد جميع اين ملك را ميسوزاند ، اين آفتاب كه ميبيني حرارتش يك جزء از هفتاد جزء آتش جهنم برزخ است و آتش جهنم برزخ يك جزء از هفتاد جزء آتش آخرت است و اين آفتاب پشتش بزمين است و رويش بعرش و معذلك ملئكهٔ چند خلقت شده است كه متصل بر روي آن آب ميپاشند و ميان آن و زمين درياها خداوند آفريده كه حرارتش را كم كنند معذلك در تابستان كه چند درجه قليلي [ص 132] نزديكتر بسمت الرأس ميشود انسان تاب نميآورد يك ساعت در آفتاب بايستد ، حال ملاحظه نما حرارت آتش جهنم چه قدر است نعوذ بالله ، و همچنين اين آتش را هفتاد مرتبه شستهاند تا باين درجه ايستاده است كه ملاحظه ميكني پس با اين حالت عرض دنيا كجا تاب آن آتش را ميآورد و مسلم اهل جهنم در آتش جهنم مخلدند و همان پوستهاي بدن ايشان ميسوزد و باقي بدن بر جاي خود است موافق آيه كريمه پس معلوم است كه بدن ايشان وضع ديگر است كه تاب ميآورد با حرارت آتش . خلاصه پس از اين اخبار و آثار ظاهر شد كه جسد عنصري از حال خود برميگردد . حال شروع ميكنيم بذكر بعضي از ادله عقليه بر اين مطلب .
فصل - بدانكه جسم بجهت ظهورش لابد از اعراضي چند است كه بي آنها ظاهر نميماند [ص 133] از آن جمله حيّز است و مكان كه هر جسمي حيزي دارد و هيچ چيز از حيز خود بالاتر نميرود چنانكه ملاحظه مينمائي خاك را حيزي است كه از حيز خود بالا نخواهد رفت و هر گاه قسراً آن را بالا بردي بمحضي كه دست از او برداشتي برميگردد سر جاي خود و آب را حيزي است كه نه از آنجا بالا ميرود و نه پائين ميآيد و هكذا هوا را حيزي است و هر چيزي را حيزي است و هر چه جسم لطيفتر است حيز بالاتر ميطلبد و هر چه كثيفتر است حيز پائينتر و سرّ طبيعي اين آن است كه جسم لطيف مكان وسيعتر ميخواهد و جسم كثيف مكان تنگتر پس لطيف بالاتر ميرود كه وسيعتر است و كثيف پائينتر ميايستد و سرّ ديگر اينكه جسم لطيف اقتضاي انتشار ميكند پس لابد صاعد ميشود و جسم كثيف اقتضاي تقلّص ميكند پس هابط [ص 134] ميگردد و اسرار اين مسأله بسيار است بهمين قدر اقتصار ميكنيم ، پس بنا بر اين مولود ترابي حيز او تراب است و از تراب بالاتر نميرود و اگر بالاترش بردند برميگردد و هكذا آبي بالاتر نميرود و هكذا مواليد ساير عناصر و افلاك هر يك حيز خود را ميطلبند .
چون اين مسأله را دانستي عرض ميكنم زمين قيامت هفتاد درجه از اين زمين بالاتر است بلكه از عرش اين عالم هفتاد مرتبه لطيفتر است و جنت در آسمان آن عالم است و جهنم در زمين آن عالم ، حال انصاف ده كه بدن عرضي خاكي چگونه در زمين آن عالم خواهد ايستاد و حال اينكه تو ميبيني كه بر روي آب نميتواني بايستي و بر هوا نميتواني راه بروي پس لابد بدن تو بايد جسمي لطيف شود كه در آن زمين زيست بتواند بكند و همچنين در عالم مثال بدني ميخواهي كه در آن حيز بتواند زيست [ص 135] كند و هر گاه شخص اين قدر از اصطلاح بيخبر باشد كه نفهمد كه آن عرصه غير اين عرصه است عرض ميكنم ظواهر اخبار را كه منكر نميتواني بشوي كه بهشت در آسمان است ، فرض ميكنم در همين آسمان باشد بدن عنصري چه طور در اين آسمان واقف ميشود تو اگر دو فرسخ بالا بروي هلاك ميشوي چنانكه تجربه كردهاند بعضي كه بر كوههاي بلند بالا رفتهاند نفس ايشان حبس شده است پس تو چه طور بآسمان ميروي اگر بگوئي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله چگونه معراج فرمود با بدن عنصري عرض ميكنم كار پاكان را قياس از خود مگير ، امر آن بزرگوار وراي امر ماهاست ما و تو نميتوانيم چنين كاري كنيم ايشان روي آب و هوا هم راه ميرفتند اگر راست ميگوئي تو هم برو و از اين مطلب دو جواب ميدهم يكي عاميانه و يكي حكيمانه اما جواب عاميانه اين [ص 136] است كه آن سرور صاحب اعجاز بود و بمعجز بدن مقدس خود را بالا برد تا زير عرش خداوند و جواب حكيمانه اين است كه اصل عنصر بدن پيغمبر از عناصر عرش است و اخباري چند دليل اين مطلب است كه ميفرمايد بدن پيغمبر و ائمه از طينت عرش است پس حيز آن بدن مقدس عرش است و راه رفتن ايشان در دنيا بمعجز است و از همين جهة بود كه روي ريگ نرم راه ميرفتند و اثر قدم ايشان نميماند و سايه نداشتند و بيشك اين شأن عناصر دنيا نيست پس معلوم است كه از اين عناصر نبودند پس چه ميشود كه بدن عرشي بعرش برود ؟ از اين جهت است كه فرمودند كه بدن امام سه روز بيشتر در قبر نميماند و بعد از سه روز بعرش ميرود ، پس بيشك حيز ابدان مقدسه ايشان عرش است و از اين جهة معراج فرمودند و بحيز خود رفتند [ص 137] و لكن حيز ساير خلق عرش نيست و آسمان نيست بلكه ابدان ايشان از خاك آفريده شده است خداوند فرموده است كه انسان را از خاك آفريديم مثل اينكه كوزهگر كوزه بسازد ، پس چه طور ميشود كه بدن عنصري بآسمان برود ؟ بلي طينت اصليه او حيزش عالم بالاست و جسمي است لطيف ، بفهم آنچه عرض كردم .
فصل - شكي نيست كه عرصه آخرت عرصه بقاست و از براي آن فناء و زوال نيست و اين عرصه عرصه موت است و زوال ، اما عرصه موت و زوال را زمان نام نهادهاند و عرصه بقاء را دهر نام نهادهاند ، از براي عرصه زمان مواليدي است كه همه آنها زماني است و فاني و زايل است و از براي عرصه بقاء مواليدي است كه همه باقي و دايم است ، اما مواليد زمانيه مركب شدهاند از اجزائي كه قبل از تركيب مستقل بودهاند و قائم بودهاند [ص 138] و ايامي چند زيست ميكردهاند بعد خداوند آنها را تركيب كرده است مثل سركه و شيره كه سركه قائم است بنفس خود و تنها زيست ميكند و شيره هم همين طور بعد خداوند آن دو را تركيب ميكند پس سكنجبين حاصل ميشود و هكذا همه مولّدات دنيويه امرشان همين طور است و هر چيزي كه از چنين اجزائي فراهم آمد مسلماً يك روزي فاسد هم ميشود چرا كه اين عرصه عرصه اضداد است و هر روزي يك ضدي غالب ميشود پس اسباب خرابي مركب سابق ميگردد ، مثلاً گياهي كه بواسطه حرارت و رطوبت فصل بهار از زمين روئيد و نشو و نما نمود بواسطه رطوبت و برودت موسم خزان خرمي آن بدل بزردي و خشكي ميشود و فاسد ميشود و سردي و تقلّصي كه در آبها و خاكها بسبب سردي زمستان پيدا شد بواسطه گرمي بهار زايل ميشود و همچنين است امر در [ص 139] مواليد ، سكنجبين اعتدال تركيبش باندازه و اعتدال خاصي از سركه و شيره است هر گاه بواسطه حرارت آفتاب شيره او برگشت و فاسد شد سكنجبين باطل ميشود و اين است سبب موت و فناي جميع مركبات دنيويه چنانكه حضرت اميرالمؤمنين روحي فداه و عليه آلاف الثناء فرمودند كه سبب فناء نبات فساد تركيب اجزاء او است ، و همچنين فرمودند در حيوان و جميع مركبات زمانيه امرش بهمين منوال است يك روزي از گردش آسمان كه محل مشيت خداوند است خراب خواهند شد اگر چه بعد از مدتي مديد باشد ، بلي ميشود كه اجزاء يك مولودي يك نوع اتحاد اكسيري حاصل كنند كه زود از هم نپاشند مثل اينكه طلا عناصرش با هم چنان متحد شده است كه هزار سال هم زير خاك بماند زنگ نميزند و اجزائش از هم نميپاشد ولي نقره چند روزي فاسد ميشود [ص 140] ولي باز هم طلا را اجلي است كه در همين زمان از هم خواهد پاشيد و خاك ميشود چرا كه مركب از اجزاء مستقله است و بازگشتش بسوي آنهاست و اما مركبات ذاتيه امرشان باين منوال نيست و اجزاء آنها قبل از تركيب نبودهاند بلكه خداوند مركب را با اجزائش يكبار آفريده است پس نميشود هرگز كه مركب زايل شود و اجزائش باقي بماند بلكه هميشه با همند و چون كتاب فارسي است و مطلبم اين است كه بزبان آساني مطالب را عرض كنم از اين بيشتر بسط اين مطلب را نميتوانم بدهم چرا كه مطلب مشكل را هر چه بيشتر بسط دهي مشكلتر ميشود پس باختصار بايد كوشيد .
و چون اين مطلب را مجملاً دانستي عرض ميكنم كه بدن عرضي دنيوي از تركيبات دنيوي است چنانكه علانيه ميبيني كه از غذاهاي همين دنيا ميخوري و در معده تو كيلوس ميشود پس [ص 141] از عروق ماساريقا شيره آن كيلوس بكبد تو ميرود و آنجا تصفيه و تلطيف ميشود و آنچه فضول دارد از ممرّ مراره و طحال و كليه دفع ميشود و آن جوهر صاف كه ميماند خون ميشود و از همان خون گوشت و پوست و استخوان تو ساخته ميشود و از آنچه از آن خون بقلب رود روح بخاري تو ساخته ميشود پس همه اينها از مادههاي دنيائي است و پيش چشم تو است و ميبيني كه اين بدن را بعد از مردن زير خاك ميكنند و ميپوسد و تمام ميشود و اگر احيانا اين استخوانهاي پوتشده را بردارند و بدني بسازند تو ميفهمي كه اين آن بدن اول نيست و بدن ديگر است با اينكه اين استخوانها هم خاك ميشود و از خاكش بسا اوطاقها بسازند بلكه ظرفها بسازند و بسا از قبرش درختها برويد و همان خاك برگ و ميوه درخت شود و بشكم [ص 142] مرغان و وحشيان و اناسي رود ، بهر حال كه همه اينها مشهود تو است و انسان چيزي را كه بچشم خود ميبيند منكر نميتواند بشود . و چون قيامت شود خداوند بدن تو را باز زنده ميكند حال ملاحظه كن قيامت كجا ميشود روي همين خاك بعينه است يا عرصه ديگر ؟ شكي نيست كه در عرصه ديگر است نهايت غيب اين خاك است و هر كس در اخبار ملاحظه نمايد يقين ميكند كه زمين قيامت ابداً باين صورت نيست ، خداوند ميفرمايد فيذرها قاعا صفصفا لاتري فيها عوجا و لا امتا يعني زمين قيامت را قاع صفصف ميكند بطوري كه هيچ پست و بلندي در آن يافت نشود ، و همچنين ميفرمايد در صفت كوهها و تري الجبال تحسبها جامدة و هي تمرّ مرّ السحاب يعني ميبيني كوهها را و گمان ميكني كه آنها ساكنند و حال اينكه مثل ابر ميروند يعني [ص 143] بسوي فنا ميروند ، و همچنين ميفرمايد يوم تبدّل الارض غير الارض و السماوات يعني روزي كه زمين بدل كرده شود بغير اين زمين و همچنين آسمان ، و ميفرمايد و تكون الجبال كالعهن المنفوش يعني كوهها مثل پشم شيده ميشود و بعضي منفوش را بمعني مصبوغ معني كردهاند ، و همچنين ميفرمايد يوم نطوي السماء كطيّ السجلّ للكتب يعني روزي كه ميپيچيم آسمانها را مثل پيچيدن سجل ● كتب را . و اين آيات همه شاهد اين است كه بكلي اوضاع اين عالم بهم ميخورد و باين صورت نميماند .
و مپندار كه چون صورت زمين و آسمان متغير شود از جسميت خارج ميشود حاشا كه چنين باشد باز جسم است بلكه باز زمين زمين است و آسمان آسمان نهايت لطيف ميشود و چون [ص 144] لطيف شد اعراضي كه لازمه كثافت است از آنها زايل ميشود و مثلي عرض ميكنم كه بر حقيقت مطلب واقف شوي ، مثلاً اين آب كه ميبيني جسمي است غليظ هر گاه قدري آتش بر آن مسلط كنند بخار ميشود پس صورت آبي بكلي برميگردد و اعراضي كه لازمه صورت آبي بود مرتفع ميشود آب مثلاً غليظ بود بخار لطيف است آب حاجب ماوراء بسا ميشد بخار حاجب بسا نميشود آب سنگينوزن بود بخار سبك ميشود و همچنين آب حجمش كم بود و جاي كمي ميخواست بخار حجمش زياد ميشود از اين جهت است كه چرخهاي كارخانهها و كشتيها را بحركت ميآورد مثلاً يك كوزه آب را اگر بخار كني بسا يك اوطاق كوچك را پر كند پس اگر اين بخار را در ظرف كوچكي حبس كني در صورتي كه حرارت مفرط داشته باشد ظرف خود را بحركت ميآورد و بسا متصاعد [ص 145] مينمايد و معذلك اين بخار ذرات همان آب است اگر سردي بآن برسد باز عقد ميشود و آب ميشود مثل اينكه ملاحظه ميكني همينكه آتش بر قرعي كه آبي يا دوائي دارد مسلط شد بخارش ميكند پس بخار متصاعد ميشود تا بسقف انبيق ميرسد پس سردي سقف انبيق باز عقدش ميكند و آب ميشود پس معلوم شد كه بخار همان آب است نهايت بواسطه حرارت اجزائش متلاشي شده است و متصاعد شده است و اين آب هم همان بخار است بجهت سردي زمين باين صورت شده ، و از اينجا بفهم كه اگر اعراض اين ملك مرتفع شود هيچ چيز باين صورت كه هست باقي نخواهد ماند چنانكه ميبيني عرض سردي را ميگيري و گرمي ميآوري آب بخار ميشود گرمي را كه گرفتي و سردي آوردي آب ميشود سردي را بيشتر كردي يخ ميشود گرمي را بيشتر كردي دخان ميشود [ص 146] دخان را چون متقطر كردي روغن ميشود ، خلاصه اگر بخواهم اسرار حكمت خلق خدا را بنويسم دفترها ميشود برويم بر سر مطلب ، پس حاصل عرض اين شد كه آب را بخار ميكني و بكلي اعراض آبي زايل ميشود و بصورت ديگر ميشود و معذلك بخار هم آبي است لطيف . همچنين اين زمين را خداوند تصعيد ميفرمايد زمين قيامت ميشود و اين صورت بكلي زايل ميشود و آنچه لازمه اين صورت هم هست بكلي زايل ميشود مقتضاي غلظت است كه بعضي از زمين مرتفع و بعضي منخفض باشد چون لطيفش كردند همه يكدست ميشود و همچنين وسيع ميشود مثل اينكه آب را كه بخار ميكردي وسيع ميشد و هكذا اعراض ديگرش همه متغير ميشود و اگر خدا بخواهد باز زمين قيامت را غليظ فرمايد بهمين صورت برميگردد اين است كه ميفرمايد در صفت اهل جهنم لو ردّوا لعادوا [ص 147] لما نهوا عنه يعني اگر ايشان را برگردانند باز هم مشغول بمعاصي ميشوند .
حال چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم قبور مردم هم در همين زمين است و عناصر بدن ايشان هم كه در ملك متفرق است در همين زمين است ، آيا ميگوئي همه زمين ترقي ميكند مگر ابدان مردم كه در قبرهاست آنها بر حال خود ميماند ؟ چنين حرفي كه از عقل دور است ، اگر همه زمين ترقي كرد و برگشت بخلقت اول خود مسلم ابدان پوسيده هم ترقي ميكنند و برميگردند بحالت اول ، از اين جهت است كه ميبيني اشخاصي مبتلا باعراض بسيار بودهاند روز قيامت بكلي از عرضشان چيزي باقي نميماند ، مثلاً مؤمن مبتلا ميشود بجنون ، لامحاله اين مرض از سوداي فاسدي است كه عارض دماغش شده روز قيامت اگر همه عرضها را برميگردانند با شخص پس بايست بهمان حالت جنون محشور [ص 148] شود و حال اينكه مؤمن در قيامت اعقل خلق خداست و از اين جهة است كه مؤمن در دنيا بسا بلباس اهل فسق است و از اول عمر تا آخر عمر معصيت ميكند روز قيامت محشور ميشود و هيچ گناه ندارد و كافر بسا جميعش را طاعت ميكند و روز قيامت محشور ميشود با كرور كرور معصيت و سرّش اين است كه طاعت و معصيت اين دو از ذات ايشان نيست بلكه عرض است و از اخلاط بدن عنصري است و چون هر چيزي باصل خود برگردد مؤمن با طينت نوراني محشور ميشود و كافر با طينت ظلماني . و چون سخن باينجا رسيد دوست ميدارم فصلي خاص عنوان كنم در بيان اينكه در قيامت محال است چيزي با عرضي پيدا شود و اعراض همه مال برزخ و دنياست .
فصل - بدانكه قيامت عرصه حقيقت چيزها است و حقيقت هر چيزي در قيامت [ص 149] محشور ميشود يعني حقيقت نفوس و حقيقت طبايع و حقيقت مواد و حقيقت امثله و حقيقت جسم و همچنين حقيقت افلاك و حقيقت عناصر و حقيقت مواليد و حقيقت هر چيزي نفس خود آن شئ است بدون شايبه چيز ديگر پس اگر شئ از مفردات است مثل ملئكه و امثله ، خودش تنها محشور ميشود و هر گاه از مركبات است مثل انسان كه از عقل تا جسم همه چيز را دارد حقيقت مركبهاش بايد محشور شود ولي هر چه خارج از ذات چيزي است در درجه او محال و ممتنع است كه بيايد ، پس هوا مثلاً حقيقتي دارد و روز قيامت بايد محشور شود و آب حقيقتي دارد بايد محشور شود و همچنين خاك و همچنين آتش هر يكي در مقام حقيقت خود بايد محشور شوند و حقيقت هر يك حيز و مقامي دارد كه ديگري آنجا نخواهد ايستاد و اگر چيزي كه بالاتر است بمقام او بياورند ظلم [ص 150] باو شده است و پائينتر را هم اگر بمقام او ببرند ظلم باو شده است و اين سخن را محض مداراة عرض ميكنم و الا محال است كه ديگري در مقام او بايستد چرا كه مقام ذاتي شئ مخصوص بخود شئ است و ديگري در آن نميگنجد مكانهاي عرضي است كه هر چيزي در آنها سكني ميكند ولي مكان ذاتي هر چيزي مخصوص بخودش است پس حقيقت آتش مكاني بخصوص دارد و هكذا ساير عناصر پس هر چه در دنيا از اين چهار عنصر تركيب شده چون عناصر بمقام خود برگردند از هم ميپاشد چرا كه دانستي كه اين عناصر هر يك حيزي دارند و بحيز خود برميگردند ، مثلاً اين سكنجبين سركهاش حشر و نشري براي خود دارد و شيرهاش حشر و نشري براي خود و هر يك بمقام خود عود ميكنند پس سكنجبين از هم ميپاشد و از اين بيان شريف خواهي [ص 151] فهميد كه همه مركبات عرضيه تركيبشان از هم ميپاشد و حقايق كه از اين عناصر نيست محشور ميشوند . و همچنين بدانكه اين اعراض كه ميشنوي همه بالنسبه بخود حقايقي دارند ولي چون در دنياي عرضي بچيزي ديگر متصل شدند عرض نام نهاده شدهاند و الا خود اينها صاحبان حقايقند و هر يك مقامي دارند ، مثلاً سفيدي خودش بندهايست و حقيقتي دارد و ثواب و عقاب مخصوصي در اين دنيا بالعرض بر روي تو نشسته است مثل اينكه تو بالعرض در اين اوطاق نشستهٔ پس چون خودش حقيقتي دارد معني قيامت اين است كه آنهم بحقيقت خود برگردد پس سفيدي كه عرض تو است ميرود بمقام خود و هكذا همه اعراض تو يعني هر چه غير از خود تو است پس اينها همه ميروند بمقام خود و محشور ميشوند و اما در اين دنيا بالعرض بسا صد چيز يك جا جمع [ص 152] ميشود چرا كه عرصه اعراض است و بالعرض بسيار چيزها ممكن است با هم تركيب شود و چون اين فصل شريف را ملتفت شدي بسياري از مشكلات براي تو حل ميشود انشاء الله .
فصل - بدانكه هر مرتبه را عرضي است لايق خود و عرض اين مرتبه بمرتبه ديگر نميرود و سابقا هم اشاره باين مطلب شد ، پس خاك دنيائي عرضي دارد كه مناسب وجود و مقام خودش است و هر گاه اين خاك را از مقام خود بالا بردي عرض سابق ديگر عارض او نميشود چرا كه اين اعراض صوري هستند عارضه و معروضهاي ايشان بمنزله موادند و هر چند عارضي باشد باز يك نحو مناسبتي ميان ماده و صورتش شرط است ، مثلاً رنگها اعراضي هستند كه بر اجسام وارد ميآيند و صورت اجسام ميشوند و اجسام ماده آنها ميشوند ولي هر رنگي بر هر جسمي وارد نميآيد ، مثلاً آهن را [ص 153] ميتوان رنگ زد و روغن زد و رنگ بر روي او دوامي هم پيدا ميكند مثل كرسيها و جعبههاي رنگزده كه ملاحظه ميكني ولي جيوه را باين طور نميتوان رنگ زد با اينكه آن هم جسمي است معدني مثل آهن و لكن مناسب با اين رنگها نيست و لكن بنحو صنايع فلسفيه ميتوان آنرا رنگ كرد ، همچنين در چوبها ملاحظه مينمائي كه رنگ برميدارند چنانكه ميبيني در درها و پنجرهها و جعبه و ميزها كه انواع رنگها بر آنها وارد ميآيد ولي همين الوان را بر برگ آنها نميتوان وارد آورد و اين قاعدهايست كلي ، اگر ماده و صورت ذاتي است ميان اين دو مناسبت تامه شرط است اگر ذاتي نيست في الجمله مناسبتي از همان حيث اتصال صورت بماده شرط است و لابد بايد ميان آن دو باشد ، پس بنا بر اين هر گاه جسمي در يك مرتبه خاصي واقف شده است اعراضي [ص 154] چند عارض او ميشود و هر گاه از اين مرتبه بيرون برود ديگر آن اعراض عارض او نخواهد شد بلكه منزّه و مبرّي از آن اعراض ميشود ، پس از براي خاك دنيا اعراضي است كه اعراض او است از رنگ و شكل و غلظت و لطافت و غير اينها از انواع اعراض و هر گاه همين خاك را از اين عرصه بالا بردي بكلي اين اعراض از او زايل ميشود چرا كه همه اينها لازمه اين محل است و اين مطلب را شخص فلسفي خوب ملتفت ميشود و بهمين علم ميتوان عالم باكسير شد ، مثلاً حقيقت كبريت را نازل كردهاند از درجه و مقام خود باين دنيا پس مخلوط شده است با خاكها و سنگها و زيبقهاي دنيائي لهذا اعراضي چند در اينجا عارض او شده است يكي اينكه رنگش تيره شده است يكي اينكه غليظ شده است يكي اينكه تاب آتش ندارد بمحضي كه آتش باو برسد محترق ميشود [ص 155] يكي اينكه تركيب اجزائش فاسد است بمحضي كه آتش بر او مسلط كردي نصفش را بالا ميبرد و نصفش مانند چرك سوخته ته ظرف ميماند و شخص حكيم ميفهمد كه اينها هيچيك شأن كبريت خالص نيست و همه لازمه اين اعراض است پس شروع ميكند بتصفيه اين گوگرد ، اول سنگها و خاكهاي معدني او را از او جدا ميكند پس رطوبات زيبقي زايدي كه در او جمع شده از او ميگيرد و همان قدر زيبق كه لازمه تركيب گوگردي است بجا ميگذارد و آنرا تصفيه و تلطيف مينمايد پس گوگردي حاصل ميشود در كمال اعتدال و جميع اين اعراضش زايل ميشود پس بآتش نميسوزد و فرار نميكند و غلظتش تمام ميشود ، و همچنين اين نقره كه در دست تو است اعراضي عارض او شده كه هيچيك از اصل نقره نيست همه لازمه رتبه او است اين نقره را دست فلسفي بده حل ميكند [ص 156] و ميشويد و تطهير ميكند باز عقد ميكند باز حل ميكند و عقد ميكند تا نقره شود در كمال صفا و اعتدال آن وقت اين بوي متعفن از او بكلي زايل ميشود و زنگش تمام ميشود و سوادش تمام ميشود ، و هكذا هر يك از معادن را كه دست او بدهي همين طور اصلاحش مينمايد .
حال همچنين است امر بدن انسان ، چون اصل جسم آدمي را باين خاكدان آوردند ابدا اين اعراض را نداشت همه اين اعراض كه بر روي او ميبيني از عالم خاك است ، پس اين رنگ رنگ بدن تو نيست اين از اخلاط بدن است نميبيني بحسب تغيير كردن اخلاط اين هم تغيير ميكند اگر خونت زياد شد قرمزتر ميشوي اگر صفراي تو بيشتر شد زردتر ميشوي اگر سوداي تو زيادتر شد اكمد ميشوي اگر بلغم تو زياد شد سفيدتر ميشوي ، و همچنين قامت تو بر حسب اخلاط تو مختلف ميشود اگر صفراوي [ص 157] شدي بلند و باريك ميشوي اگر دموي شدي ميانبالا و فربه باعتدال ميشوي اگر بلغم بر تو مستولي شد فربه بياندازه و شكمبزرگ ميشوي و قامتت نيز وسط ميشود ولي بياعتدال و هر گاه سودا بر تو مستولي شد صغير جثه ميشوي و باريك و لاغر ميگردي ، و هكذا بحسب سيما دموي مقبول و معتدل ميشود و بلغمي مقبول بياعتدال و بينمك و بيمزه ميشود و صفراوي صورتش باريك و چشم و دهانش بزرگ ميشود ، خلاصه هر كسي بحسب اخلاط بدن يك وضعي و شكلي ميشود . پس چون از عرصه اين عناصر بالا رود و بعالم مثال وارد شود اين نحو اشكال ديگر عارض او نميشود بلكه قد و قامت مثاليان بنحو ديگر است و رنگ و روي ايشان طور ديگر ولي آنجا را هم نيز اعراضي است كه مخصوص بآنجاست . و چون جسم آدمي از آنجا هم بگذرد عرض [ص 158] آنجا را هم سر جاي خود ميگذارد و بي عرض وارد آخرت ميشود و محال است عرض عالم پائين بعالم بالا برود و اگر بخواهم جميع ادله اين مطلب را برشته تحرير درآورم سخن بطول ميانجامد و باعث ملال است پس باختصار بايد كوشيد .
فصل - چون بانواع ادله دانستي كه جسد عرضي با انسان محشور نميشود چنانكه با انسان نازل نشده است حال نتيجه مطلب را ميخواهم بيان كنم پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه اصل بدن ذاتي انسان جسمي است طبيعي يعني جوهري است قابل و بحسب اعمال و اخلاق انساني صورتي پوشيده است يا علييني يا سجيني و جميع آنچه سواي اين صورت و اين ماده است عرض او است و از سنخ جسم تعليمي است و دخلي بماده و صورت انسان ندارد ، پس همه [ص 159] اينها بايست در اين عالم و عالم برزخ جزو خاك شود تا بدن خالص او بماند و كساني كه از اصطلاح عاري هستند چنين ميپندارند كه جسم يعني حجم بدن يا رنگ و شكل آن ولي در اين رساله مختصره حقيقت همه اينها را عرض كردم و معلوم شد كه جسم جوهر قابلي است و جميع اين صورتها از جسم تعليمي است و دخلي بحقيقت جسم ندارد و آنچه هم كه ثابت شده اين است كه جسم طبيعي عود ميكند نه جسم تعليمي پس جسم تعليمي لازمه محل خود است و از محل خود تجاوز نخواهد كرد ، بلي معادي از براي خودش در قيامت كبري دارد ولي دخلي بانسان ندارد و قيامت درجاتش بسيار است اعلي مقام او عالم عقل است و اسفلش عالم خاك و در جميع اين عرصات خلق ميايستند و حساب ايشان ميشود و جزاي آنها را ميدهند نهايت جزاي هر [ص 160] خلقي بقدر فهمش است و در اواسط درجات قيامت مقام اناسي است پس اعراض دنيوي و برزخي كه عرض انسان ميشود عاقبت از او زايل ميشود و در مقام خود خواهد ايستاد در محضر خداوند جل شأنه و اگر مستحق عذاب است معذب ميشود و اگر مستحق نعمت است منعم ولي تو از همه اينها تجاوز ميكني و در بالاتر از آنها ميايستي ولي باز مقام تو هم براي بالاتريان عرض است پس آنها هم عرضي كه از سنخ تو دارند در مقام تو ميگذارند و بالا ميروند .
اين بود مجملي از بيان جسد عنصري و ذاتي و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و عذرخواهم از اختصار رساله چرا كه مشاغل بسيار دارم و رسايل ديگر نيز در دست است و تمام كردن آنها واجب است لهذا بقدر كفاف عرض شد و فهم ثاقب [ص 161] حضرت والا دام عزه و توفيقاته را اندك اشاره كافي است .
و قد حصل الفراغ من تسويد هذه الاوراق في عصر الثامن من شهر ربيع المولود سنه ١٣٠٠ حامدا مصليا مستغفرا في قرية لنجر .