حمد بيرون از پرده قياس مر خداي راست عزوجل كه برتر است از حد وهم و قياس و سپاس فزون از پرّه حواس كردگاري راست كه منزه است از اوصاف ناس تقدّست اسماؤه و تكرّمت صفاته و سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين مدارك مخلوق از درك حقيقتش كور است و مشاعرشان از ملاحظه نور رويش محجور لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير زانكه هستي كاينات نزد سطوع انوار جلالش باطل است و مضمحل ، چه جاي خفّاش مشاعر ايشان كه از تراكم ظلمات عبوديت نزد طلوع شمس ازليّتش عاجز است و منفعل ، مبدأ وجود هر يك را مقامي خاص فرمود و عود ايشان را [ص 3] بسوي عين مبدأ نمود پس در هيچ عرصه بذات اقدسش نرسند و از غير جلوه حضرتش بهرهور نگردند و درود نامحدود بر افضل جلوهٔ كه عرصه امكان را بنور حضرتش منور ساخت و ساحت اكوان را بقدوم ميمنت لزومش بنعمت هستي منعم فرمود از درج دهان معجزبيانش لآلي توحيد خداوند را برشته تقرير آورد و با كلك زبانش انوار جلال را بر الواح صدور مؤمنين نقش فرمود فصلّي الله عليه ما اعظم شأنه و اجلّ مكانه و سلام بيمنتها از خلق و خدا مخصوص است مر عترتش را كه عرش مشيتند و كرسي قدرت ، شموس ولايتند و اختران فلك نبوت ، الذين قال رسول الله صلي الله عليه و آله في شأنهم مثل اصحابي كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم سيّما بر نجم ثاقب الساطع في المشارق و المغارب و آية الله لكل قاصد و طالب انسان چشم محمدي و ثمره فؤاد علوي و حامل لواء [ص 4] احمدي ، حسني صورت ، حسيني سيما ، علوي سيرت ، ملكي معني ، زين العباد و حجة الله في جميع البلاد ، باقر العلوم و صادق الامم ، كاظم الغضب و صاحب الكرم الراضي بالقدر و القضاء و نور الله في الارض و السماء سراج المتقين و حامي المسلمين التقي النقي اللوزعي ( اللوذعي ظ ) الالمعي الحسن الزكي و فخر كل نبي و وصي القائم الهادي المهدي صلي الله عليه اولاً و آخراً و عجّل فرجه و كان له معينا و ناصرا پس از آن سلامي از فروع سلام لايق بايشان بر فروع شجره ايمان و اوراق غصون ايقان شيعيان خالص ايشان كه حجتهاي امامند و ستون اسلام و لولاهم لمااخضر للدين عود و ماقام له عمود و قد قال في شأنهم امام المسلمين و آية الله في العالمين اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله ، و لعنت بيشمار بر نصّاب و كفّار كه اصل هر [ص 5] فسقيند و منشأ هر فجور ، جوهر هستي را چون عرضند و دين سالم را چون مرض ، اهلكهم الله بسيف مسلول و ارانا اياهم في الزوال و الافول .
و بعد چنين گويد بنده اثيم و فاني رميم محمد بن محمدكريم بن محمدابرهيم كه در اين اوان سعادت اقتران حكمي محكم زيارت شد از صاحب مفخرتين و جامع منزلتين و مالك رياستين سركار نواب شرافت نصاب نبالت انتساب اجل اكرم افخم اشيم شاهزاده آزاده ناصر الدولة و الدين و حامي المسلمين ايّده الله بفنون تأييداته و سدّده بشؤن تسديداته و وفّقه لمرضاته مشحون بمسألهٔ بسيار مشكل و مطلبي بس معضل و اين بنده ناچيز را امر بشرح آن فرموده بودند و ملتفت شدن آن حضرت اين گونه مسائل را دليلي واضح است بر غزارت فهم و دقت نظر ايشان و اين ناچيز علاوه بر قلت علم و فقدان فهم مشغول بپارهٔ تأليفات و تصنيفات [ص 6] ديگر بودم ولي چون اطاعت فرمان آن حضرت لازم و متحتم بود شروع نمودم بتصنيف اين رساله بزبان فارسي چنانكه امر فرموده بودند و اصل مسأله شريفه اين است كه چه چيز است معني فرمايش شيخ جليل مرحوم اعلي الله مقامه الجسد العنصري لايعود ؟ و از براي بيان اين مطلب رساله را مرتب ساختم بمقدمه و مطالبي و لا قوة الا بالله .
در ذكر مطالبي است كه قبل از شروع در مقصود اشاره بآنها لازم است و در آن چند فصل است :
فصل - مخفي نماناد كه اهل هر علمي را اصطلاحاتي است مخصوص و عرفي معين و طالبان آن علم بايد اول واقف بر اصطلاح شوند پس از آن شروع بآن علم نمايند و هر گاه اصطلاح را ندانند از آن علم بهرهور نميشوند مثل اينكه اهل هر مملكتي زباني دارند خاص اگر [ص 7] كسي زبان ايشان را نداند از كلامشان بهره نميبرد و بسا اهل علمي در نزد خود اصطلاحي داشته باشند كه اگر بآن اصطلاح نزد جاهل سخن بگويند ايشان را تكفير كند و لايق صد طعن و لعن بداند با اينكه در اصطلاح خود درست سخن گفتهاند مثل اينكه شخص نحوي اصطلاحي دارد كه فعل را مثلاً عامل ميخواند و كننده كار را فاعل ميگويد و معمول نيز ميخواند اگر از او سؤال كني كه كلمه فَعَلَ الله مثلاً تركيبش چيست و عامل چه و معمول كه ، ميگويد فعل فعل ماضي است و الله فاعل او و فعل در الله عمل كرده و او را رفع داده پس الله معمول است ، و در اصطلاح خود حق گفته است و درست ولي اگر اين سخن را نزد عارفي كه اصطلاح نحو را نداند بگويد او را تكفير و لعن ميكند كه خدا معمول فعل نميشود و در واقع خدا عامل است و در فعل او عمل كرده است و بر طبق مدعاي [ص 8] خود آيه و حديث هم ميخواند و ادعاي اجماع هم ميكند و عوام مسلمين هم همه تصديقش را دارند كه خدا عملكننده در همه چيز است و چيزي در خدا عمل نميكند و اين بيچاره نحوي هر چه بگويد كه دين من هم همان است كه شما ميگوئيد ولي اين اصطلاح علم من است و ضرر بتوحيد نميكند از او نميپذيرند . پس بايست انسان قبل از شروع در هر علمي اصطلاح اهل آن علم را تعليم بگيرد بعد در كتب مصنفه در آن علم نظر كند و لازم هم نكرده است كه اصطلاحات اهل علوم با لغت درست آيد ، لغت وضع اولي است و اصطلاحات وضع ثانوي ، پس نميتوان در معرفت اصطلاحات رجوع باهل لغت نمود ، در لغت ماء ميگويند و آب را ميخواهند ، شخص فلسفي ماء ميگويد و روح ميخواهد ، شخص حكيم الهي ماء ميگويد و ماده را ميخواهد ، و بسا فلسفي ماء بگويد و تيزاب بخواهد ، هر كسي را [ص 9] اصطلاحي است خاص .
و چون اين مسأله مسلم شد عرض ميكنم شيخ جليل نبيل اعلي الله مقامه علمي خاص اظهار فرمودند و اصطلاحي خاص دارند كه از اخبار و آثار اهل بيت سلام الله عليهم استنباط فرمودهاند و اصطلاح خود را تعليم فرمودهاند باهلش و غير اهل آن علم آن اصطلاح را نميدانند و بسا گاهي هم باصطلاحات متقدمين سخن فرمودهاند و لكن واقف بر يك حد نشدهاند بسا در يك مسأله باصطلاح ده علم سخن فرمودهاند گاهي باصطلاح فلاسفه سخن فرموده گاهي باصطلاح رياضي از هندسه و نجوم و هيئت و اسطرلاب و رخايم و مناظر و مرايا و گاهي باصطلاحات ديگر ، پس شخص تا اين علوم را نداند و آن اصطلاحات را تعليم نگيرد از مطلب ايشان چيزي دستش نخواهد آمد ، و سرّ اين عمل هم اين بوده كه اهل علوم اصطلاحاتي كه كردهاند همه بر وفق [ص 10] حكمت نبوده و دلالت بر علوم حقيقيه بطور مطابقه نداشته پس اگر جميع بيان را بيك اصطلاح بيان ميفرمودند بطور كمال بر مطلبشان دلالت نميكرد لهذا نظر فرمودند بعلوم و از هر علمي اصطلاحي كه دلالت بر مطلبشان بطور كمال داشته همان را اخذ فرمودهاند و اين از علم بيان و سخنوري است و يك عبارت از ايشان بجهة توضيح بيان عرض ميكنم و اشاره باصطلاحها ميكنم تا پستاي عمل ايشان بدست ناظر در اين اوراق آيد .
مثلاً در كيفيت خلقت وجود مقيد كه امكان جايز باشد بياني ميفرمايند و آن اين است اخذ الله تعالي بفعله باسمه القابض من رطوبة هواء الجواز اربعة اجزاء قد صعدت من ارض الامكان ارض الجرز و من هباء ارض الجواز جزءا فقدرهما في تعفين هاضمة اسمه البديع فانحلت اليبوسة في الرطوبة و انعقدت الرطوبة باليبوسة فاتحدا و ذلك لما بينهما من المشاكلة [ص 11] ملاحظه فرمائيد در اين عبارت كه از چند علم تركيب شده است اما اول فرمود خداوند گرفت بفعل خودش ، اين از علم حكمت است كه هر كاري را شخص بفعل خود ميكند و خدا هم بمشيت خود اين كار را فرموده ولي لفظ فعل متخذ از علم الفاظ است ، بعد فرمود بواسطه اسم قابض ، اصل اين فرمايش متخذ از علم جفر است كه در آن علم گفته ميشود كه هر عملي در اين ملك باسمي جاري ميشود و اختيار اسم قابض بخصوص بجهت ملاحظه مزاج خاص او است و در همان علم و در علوم ديگر از الواح و سيميا و هيميا اثبات شده است كه هر اسمي مزاجي دارد و اثري مخصوص و اثر اسم قابض گرفتن است و از اين جهة خداوند بجهة خلقت طينت حضرت آدم هر يك از ملئكه را كه امر فرمود بگرفتن خاك نتوانستند مگر عزرائيل كه صاحب اين اسم است پس باين كلمه اشاره باين [ص 12] علم فرموده ، بعد فرمود از رطوبت هواي جواز چهار جزء ، اصل وزن اجزاء را از علم موازين و علم شيميا كه حال در نزد حكماء فرنگستان معروف شده و علم ضم و استنتاج كه فيالجملهٔ از آن را اطباء و دواسازان ميدانند گرفتهاند و اين اصطلاح آنهاست و مپنداريد كه علم شيمي از مخترعات فرنگيان باشد بلكه اصل اين علم ركن اعظم فلسفه است و نزد علماء اكسير موجود است و چه بسيار چيزها را كه آنها تجزيه ميكنند بوجه اكمل كه هنوز از براي حكماء افرنج ظاهر نشده است بلي اينها هم تجزيه جزئي ميكنند چنانكه در كتب ايشان ديده شده و اغلبش قليل الفايده است و كماثر ولي تجزيههاي فلاسفه اقوي است ، باري مطلب اين است كه اصل اين مطلب از آن علم است كه بيان ميفرمايد كه آب اول چهار جزء از رطوبت هوا دارد و يك جزء از يبوست و اصل اصطلاح رطوبت و [ص 13] يبوست از فلاسفه است ، بعد ميفرمايد كه اين رطوبت از همان زمين متصاعد شده بود و هباء هم از همان زمين بود باز از علم فلسفه است و علم طبيعي در خلقت نبات و معدن كه خداوند از رطوبت و يبوست همين زمين ميگيرد و آنها را ميآفريند ، و در اين عبارت اشاره باين مطلب هم فرموده كه مشّاقان جاهل خطا ميكنند كه رطوبت را از چيز ديگر ميگيرند و يبوست را از چيز ديگر و مولود باين نهج كامل نخواهد شد و تركيب حقيقي حاصل نخواهد كرد ، و اصطلاح حل و عقد هم باز از علم فلسفه است و تعفين هم از اصطلاح آنها است ولي لفظ تقدير يا از علم موازين است يا حكمت يا از هر دو ، خلاصه سخن اينكه ميفرمايد پس تقدير فرمود آن هواء و هباء را در تعفين هاضمه اسم بديع خود ، و اصطلاح هاضمه از حكمت طبيعي نباتي است و مراد حرارت و رطوبت است و اسم بديع باز از [ص 14] علم جفر است و مزاجش گرم و تر است پس رطوبت در يبوست عقد شد و يبوست در رطوبت حل شد و اشاره باين مطلب فرمود اينجا كه حل و عقد حق اين است كه اجزاء اكسير در هم حل و عقد شوند بي دخيل خارجي و غير از اين خطاست بعد آن دو يكي شدند بجهت مشاكلتي كه داشتند ، و اگر بخواهم اين عبارت را شرح كنم مثنوي هفتاد من كاغذ شود ، مرادم همين قدر بود كه ملاحظه فرمائيد كه كلمات ايشان اين قسم است هر كلمه را از يك علمي برداشتهاند و از اين جهت همه كس مطلب ايشان را نميفهمد ،
و كل يدّعي وصلا بليلي و ليلي لاتقرّ لهم بذاكا
اذا انبجست دموع من خدود تبيّن من بكي ممن تباكي
و از اين جهة است كه امر ايشان مثل ساير علما نيست كه علم خود را درس بدهند و همه كس [ص 15] تعليم بگيرند بلكه خداوند اين علم را در هر وقتي نصيب كسي خاص كرده و قبل از مرحوم شيخ اعلي الله مقامه هم بودهاند حمله اين علم و لكن بجهة اينكه مردم استعداد نداشتند اين قدر كه شيخ اظهار فرمودند آنها اظهار نفرمودند و بقدر فهم ايشان اظهار فرمودند و بعد از اين هم هستند و يوماً فيوماً بيشتر اظهار ميكنند .
و اگر كسي ايراد نمايد كه علمي كه باين اشكال است ثمر اظهارش چيست و ايشان اين زحمت را چرا كشيدند عرض ميكنم صنعت ايشان جميعش همين علم كه نبوده علوم بسيار داشتهاند هر كسي را بقدر شأن و درجهاش تعليم كردهاند چنانكه ملاحظه ميشود كه در تلامذه ايشان علماء بعلوم مختلفه زيادتر از تلامذه سايرين است بهر كسي چيزي تعليم ميفرمايند و اين علم را هم تعليم جماعت خاصي ميفرمايند .
فصل - بعد از آنكه معلوم شد كه مشايخ [ص 16] ما را اصطلاحي خاص است پس كمال بيانصافي است كه كسي كه اهل فن ايشان نيست متعرض ايشان شود و رد و بحث بر فرمايش ايشان نمايد چه جاي اينكه لعن و تكفير نمايد بعد از آنكه ايشان علي رؤس الاشهاد ميفرمايند كه مذهب ما اسلام است و بهمان كه مسلمانان همه قائلند ما هم قائليم و مخالف ضرورت اسلام را كافر ميدانيم كسي را نميرسد كه بر ايشان رد كند كه عبارت شما چنين است و دلالتش چنان و از اين گذشته عرض ميكنم كه اين فقهاي ظاهر غالبا بيش از مسائل فقهيه چيزي كسب نكردهاند و تمام كمالشان همين فقه و اصول است و در اصول عقايد زيادتر از عوام الناس نميفهمند و صاحبان صنايع ديگر هر يك از ايشان سؤالي كند از صنعت خود انصاف ميدهند و اقرار ميكنند كه از صنعت شما ما آگاه نيستيم هر گاه ايشان را تب عارض شود مثل شخص عامي نزد طبيب يهودي [ص 17] و ارمني ميروند و خود را معالجه ميكنند و ابداً دخل و تصرفي در گفته او نميكنند ، و از شخص منجم سؤال ميكنند كه ساعت خوب كي است هر روز او اختيار كرد ايشان اختيار ميكنند و ابداً شبهه در آن نميكنند ، و شخص حكمي هر چه بيان كند از ماده و صورت و وجود و ماهيت متعرض او نميشوند ، چه شده است كه درباره ما انصاف را كنار ميگذارند و ندانسته و نفهميده لعن و توبيخ مينمايند و اقوال ما را بمعاني خلاف شرع تأويل ميكنند و آنچه سزاوار غير ماست نسبت بما ميدهند ؟ خوب بود درباره ما هم انصاف ميدادند و آخر بجائي رسانيدهاند امر عداوت را كه بكلي از فهم معني ظاهر عبارات ما هم محروم شدهاند و بسا قولي را بر ما رد ميكنند كه همان را خودشان قائلند .
فصل - احكام حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بلكه احكام همه انبياء دو گونه است [ص 18] يا ضروري است يا نظري ، و مراد از ضروري آن حكمي است كه بحد بداهت رسيده است كه نزد همه مسلمين يا صاحب آن مذهب خاص از ساير ملل ظاهر و بيّن است كه اين مذهب پيغمبر ايشان است و هر كسي هم كه وارد بر اهل اين مذهب شود بدون نظر و تأمل ميفهمد كه اين از مذهب و ملت ايشان است و اما نظري آن حكمي است كه بحد بداهت نرسيده است و بايد با دقت نظر و تأمل فهميده شود و نظريات هم مسلماً تفاوت دارد بعضي مشكلتر است و بعضي آسانتر . و ضرورت را بعضي اجماع نام نهادند و اين محض اصطلاح است و الا ميشود حكمي بحد ضرورت برسد و اجماعي هم نباشد مثل امر خلافت حضرت امير عليه السلام كه از جمله بديهيات بود ولي مردم بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله اجماع بر خلافش كردند و جمع قليلي بر اين مذهب باقي ماندند و مثل حليت [ص 19] متعه نساء و فضل متعه حج از ضروريات اسلام بود تا زمان عمر ، آن زمان نهي از آن دو كرد و ميان مردم اختلاف شد ، پس ميشود مردم بر چيزي اجماع بكنند و ضروري نباشد و چيزي را ترك كنند و ضروري باشد ، پس باجماعات اين خلق اعتنائي نيست مگر اينكه همه اهل حق اتفاق بر مسألهٔ نمايند آن وقت احتمال خطا در آن نميرود چرا كه نميشود كه حق از عالم مرتفع شود پس اگر همه اهل حق بقولي قائلند مسلم حق است ولي اگر اختلاف در ميان اهل حق افتاد اگر مسأله از ضروريات است هر چه موافق ضرورت است حق است و هر چه مخالف آن است باطل است و اگر از نظريات است هر چه دليلي بر آن قائم است حق است و اگر ادله هم مختلف است و هر يك عمل بدليلي كردهاند و مراد ايشان متابعت است همه بر حقند ، مثل اينكه ملاحظه ميكنيد كه ميان فقهاء در احكام نظريه [ص 20] اختلاف است و همه بر حقند چرا كه بتكليف خود راه رفتهاند اگر چه در واقع حكم خدا يكي است و لامحاله يكي از اين فتاوي حكم خداست و لكن تكليف هر فقيهي امروز همان است كه از حديث فهميده است . باري در صدد تفصيل دادن اين مطلب نيستم مرادم همين قدر بود كه هر حكمي كه بحد ضرورت رسيده است تخلف از آن نميتوان ورزيد و هر كس عمداً تخلف از ضرورت اسلام ورزد كافر است و اين امر مسلّم و ظاهر است و در آن شبهه نيست و اين است دين ما و مذهب ما .
فصل - آنچه از احكام رسول خدا صلي الله عليه و آله بحد ضرورت رسيده است لازم نكرده كه حقيقتش هم مكشوف از براي همه كس باشد بلكه چنين چيزي محال است چرا كه حقايق احاديث آلمحمد عليهم السلام صعب است و مستصعب و اين خلق غالبا عوامند و جاهل پس چه طور ميشود علم آن حقايق غيبيه را [ص 21] داشته باشند ؟ اين است كه امام عليه السلام ميفرمايد حديث ما صعب است و مستصعب و هيچكس متحمل آن نيست مگر ملك مقرب يا نبي مرسل يا مؤمن ممتحن و در حديث ديگر ميفرمايد هيچكس متحمل حديث ما نيست راوي عرض ميكند پس كه متحمل است فرمود ما . پس چيزي كه باين اشكال و صعوبت است چگونه عوام و جهال ميفهمند و علمي كه مخصوص به نبي مرسل است و مؤمن ممتحن و ملك مقرب چگونه فقهاء و منجمين و رمّالين و عوام آنرا ميفهمند ؟ پس اهل فهم جماعت خاصي هستند نه همه كس ، پس حكم اگر چه ضروري باشد در همان قدرش كه مردم ميفهمند تخلف از ايشان نبايد ورزيد ولي در حكمتها و اسراري كه ايشان نفهمند شخص عارف چگونه مقلد عوام ميتواند بشود ؟ پس در مجمل حكم كه ضروري شده شخص حكيم قائل بآن هست ولي حقيقت و [ص 22] سرّش را نبايست از عوام تعليم بگيرد بلكه فهم حكيم اولي باتّباع است ، مثلاً بديهي است كه خداوند يكي است و اين مسأله بحد ضرورت رسيده است كه زنها و اطفال هم دانستهاند و هر كس تخلف از اين حكم مجملاً نمايد كافر است ولي در معرفت حقيقت يگانگي خداوند شخص عارف نميتواند متابعت ضرورت عوام و جهال را نمايد بسا ايشان ميگويند خدا يكي است و مرادشان اين است كه يك شخصي است مثل يك نفر انسان و يك شيء از خلق و چنين قولي از عارف پسنديده نيست بلكه اگر عارف چنين چيزي بگويد كافر ميشود ، پس در همين يك كلمه كه خدا يكي است عارف متابعت مسلمين را ميكند اما در معرفت حقيقت توحيد ابداً بضرورت ايشان راه نميرود . بلي در مقام حقيقت هم ضرورتي قائم است و در نزد اهلش بحد وضوح رسيده ، شخص عارف از ضرورت ايشان [ص 23] نبايد خارج شود . و همچنين مسلم شده است و بضرورت ثابت شده كه نماز ظهر چهار ركعت است بحدي كه عارف و عامي فهميدهاند ولي متابعت ضرورت ايشان را در زيادتر از همين يك كلمه مجمل نميتوان كرد چرا كه ابداً مسائل نماز را نميدانند و كيفيت نماز را نفهميدهاند ، پس اگر شخص عارف بخواهد مثل عجايز و اطفال نماز كند از سفهاء شمرده ميشود پس در آن اسرار مخالف ضرورت ايشان ميشود و لكن در همين كلمه مجملاً بقول آنها قائل است . و همچنين است امر در جميع مسائل حكميه و اصليه و فرعيه و بناي علماء و حكماء هميشه بر اين بوده و هست و خود عوام هم توقع ندارند از علماء كه در همه چيز مقلد ايشان باشند ولي پارهٔ از علماي باغرض پيدا ميشوند و بزبان نرم خود ايشان را بعداوت و انكار بر يك عالم مؤمني واميدارند كه اين مخالف ضرورت شما [ص 24] شده است و شما هم بر حقيد و از قول رسول خدا صلي الله عليه و آله هم ميخوانند كه فرموده عليكم بدين العجايز با اينكه در هيچ كتاب چنين حديثي بنظر نرسيده بلكه اخبار مخالف اين بسيار است ، پس فلان عالم خلاف گفته پيرزالها كرده است و بايد تكفيرش كرد ، عوام هم بحسن ظن خود گمراه ميشوند و عبث عبث مؤمن را تكفير ميكنند با اينكه اخبار بسيار وارد شده است كه رد كردن بر مؤمن رد كردن بر خداست و در حد شرك است بلكه وارد شده كه انكار كردن بر سلمان كفر است و وارد شده است در قدسي كه هر كس وليي از اولياء مرا آزرده كند با من در ميدان جنگ ايستاده و مبارزه نموده است ، خلاصه سخن بطول انجاميد .
از جمله مسائل ضروريه يكي امر معاد است بحد ضرورت رسيده است كه معادي هست و همچنين بحد ضرورت رسيده كه معاد جسماني است و [ص 25] اين قدر مسلم است كه معاد جسماني ثابت است و هر كس بگويد معاد روحاني است كافر شده است بخدا و پيغمبر و تخلف از ضرورت مسلمين نميتوان ورزيد و لكن دانستن حقيقت معاد جسماني از مسائل مشكله است كه فحول علما در آن درماندهاند و در كتب خود بانواع بيانها بيانش كردهاند و بسياري خطا كردهاند و بعضي هم درست بيان كردهاند . حال انصاف دهيد در اين مسأله صعب شخص حكيم ميتواند مقلد عوام الناس شود و هر چه پيرزالان ميگويند همان را بگويد ؟ چنين چيزي از انصاف نيست اين مردم هنوز قليج مسلمانند و اصل حقيقت اسلام را نفهميدهاند چگونه بر حقيقت معادي كه علماي راسخين در آن درماندهاند فهم ايشان حجت خدا شده است و خلق بايد مقلد ايشان باشند ؟ بلي همين قدر كه بضرورت اسلام ثابت شده و ميگويند حق است و تسليم داريم ولي [ص 26] آنچه از فهم خود ايشان است مناط اعتبار نيست و نميتوان تقليد ايشان را كرد . هنوز اعتقاد مردم اين است كه اگر حلوا از براي ميت خود نبرند چشم بانتظار است و غصه ميخورد و در حلواي خود گشنيز ميكنند كه قابهاي گشنيز ظرف مردگان باشد و حلوا در آن كنند و براي يكديگر هديه بفرستند ، حال شخص عالم چه بكند و چه طور مقلد ايشان بشود در حكمت ؟ و مخفي نباشد كه فهم حقيقت مسأله معاد شأن فقيه هم نيست ، فقيه جز مسائل شرعيه چيزي را نميداند و فهم اين مسأله اقلاً بيست علم را لازم دارد كه تا شخص آن علوم را نداشته باشد ابداً اطلاع بر كيفيت عود خلق حاصل نميكند و مسلّم شخص اگر علمي را نداشته باشد جاهل بآن علم است و در حكم عامي است پس فقيه اگر اين علوم را نداشته باشد عامي است پس رأي او هم در اين باب حجت نيست مثل اينكه سخن او [ص 27] در علم نجوم و طب و هندسه حجت نيست شأنش همين است كه بگويد معادي جسماني هست و حشر و نشر و حساب و كتاب و ميزاني هست زيادتر از اين اگر بگويد بيانصافي كرده و از روي جهل حكم كرده است ، پس اگر همه فقهائي كه جاهل باين علمند متفقاً فتوي بدهند بر كفر حكيمي كه اقرار دارد بمعاد جسماني ولي تفصيلش را بر خلاف فهم ايشان ميگويد فتواي ايشان محل نظر نيست و سخني بيجا گفتهاند چرا كه اهل اين فن نيستند و همه احكام را ايشان نبايد جاري كنند شأن ايشان اجراء احكام فرعيه است و از براي هر فني از فنون از جانب خداوند حجتي منصوب است ، تميز دادن حق و باطل در فن مبدأ و معاد شأن اهلش است نه شأن ديگري و اين مسأله انشاء الله ظاهر و بيّن است ، مثل اينكه در طب رسول خدا صلي الله عليه و آله احكامي دارند حامل آن احكام [ص 28] فقهاء نيستند بلكه اطباء حامل آن احكامند پس اگر فقيه حكمي بخواهد در اين باب جاري كند بيجا كرده است ، مثلاً امام ميفرمايد استعمال كردن روغن بنفشه ممدوح است و فقها به پستاي خود آن را مستحب ميگيرند ، حال اگر شخص حكيمي رطوبت دماغش زياد باشد و استعمال روغن بنفشه ننمايد فقيه از جهل خود بسا حكم ميدهد كه فلان خلاف سنتي كرده است با اينكه اين بيچاره در عملش مصاب است و بر او جايز نبوده استعمال روغن بنفشه ولي شخص طبيب فقيه اين حكم است و ميگويد درست آن بوده كه شخص حكيم كرده است . خلاصه مراد اين است كه حكم كردن فقهاء در غير آنچه شأن ايشان است روا نيست و مناط اعتباري نيست .
در بيان مذهب شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در معاد و نقل بعضي فرمايشات مشايخ ما اعلي الله مقامهم و بعضي [ص 29] علماي ديگر و در آن چند فصل است :
فصل - بضرورت اسلام و مسلمين ثابت و محقق شده است كه معاد جسماني است و كسي كه از اين تخلف نمايد كافر است و شيخ مرحوم و سيد مرحوم و آقاي مرحوم اعلي الله مقامهم در رسائل خود تصريح باين مطلب فرمودهاند و اين است دين ايشان .
در رساله حيوة النفس شيخ مرحوم اعلي الله مقامه ميفرمايند الباب الخامس في المعاد يجب ان يعتقد المكلف وجود المعاد يعني عود الارواح الي اجسادهم يوم القيمة تا اينكه ميفرمايد فينفخ في الصور نفخة النشور و البعث فتطاير الارواح فتدخل كل روح في جسدها في قبره فيخرج من قبره فينفض التراب عن رأسه فاذا هم قيام ينظرون و هذا هو المعاد اي عود الارواح الي اجسادها كما هي في الدنيا و يجب الايمان بهذا اي بعود الارواح الي الاجساد [ص 30] لانه امر ممكن مقدور لله عز و جل و قد اخبر عز و جل و قد اخبر به رسول الله صلي الله عليه و آله الصادق الامين فيكون حقا و لانه وقت ثمرة العدل و الفضل تا اينكه ميفرمايد و لان المسلمين اجمعوا علي وقوعه و علي انه اصل من اصول الاسلام و لايتحقق بدون اعتقاد وقوعه و علي ان منكره كافر تا آخر عبارت و همان موضع حاجت را نقل نمودم ، و حاصل معني اينكه ميفرمايد واجب است اينكه اعتقاد كند مكلف بوجود معاد يعني عود كردن ارواح باجساد خودشان در روز قيامت ، بعد تفصيلي ميفرمايند در احوال برزخ و نفخ صور تا اينكه ميفرمايند : پس دميده ميشود در صور نفخه نشور و بعث موتي از قبور پس روحها از صور طيران ميكنند و هر روحي ميرود در قبر جسدش و بجسد خود تعلق ميگيرد پس از قبر بيرون ميآيد در حالتي كه خاك از سرش ميريزد پس ميايستند و [ص 31] نظر ميكنند بحال خود و سختي قيامت و اين است معاد يعني عود كردن ارواح باجساد خودشان بهمان حالت كه در دنيا بودند و واجب است كه انسان ايمان بعود ارواح باجساد داشته باشد ، بعد پارهٔ دليلها بطور اختصار ميفرمايند يكي اينكه ميفرمايد چرا كه چنين چيزي ممكن است و خدا بر اين قادر است ، و باين فرمايش رد ميفرمايند بر كساني كه معاد جسماني را منكرند ، و دليل ديگر اينكه خداوند خبر داده است بعود ارواح باجساد در كتاب خود و پيغمبر صلي الله عليه و آله خبر داده است پس حق است و دليل ديگر اينكه ثمره عدل و فضل خدا اين است ، تا اينكه ميفرمايد و بجهة اينكه مسلمين اتفاق كردهاند بر عود ارواح باجساد و بر اينكه اعتقاد بمعاد از اصول دين است و نيز اتفاق كردهاند بر اينكه منكر معاد كافر است . حال ملاحظه فرمايند [ص 32] كه با اين تأكيد كه در رساله عقايد خود مينويسند ديگر احتمال ميرود كه اعتقاد خود ايشان غير از اين باشد ؟
و همچنين در شرح حكمت عرشيه ميفرمايند و يراد من المعاد عود الارواح الي الاجساد بعد مفارقتها بالموت في عالم البرزخ فانها تبقي الارواح الي نفخة الصعق بعد بيان نفخه صور و حال بين نفختين را ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد فنفخ في الصور نفخة الفزع الاكبر و هي نفخة دفع فدفع عقلها اولا ثم روحها معه ثم نفسها معهما ثم طبيعتها معها ثم مادتها ثم صورتها فتألفت كما ركبها في اي صورة ما شاء ركبك و كان قبل النفخ امطر علي وجه الارض مطرا من بحر تحت العرش اسمه صاد كما قال تعالي صاد و القرآن ذي الذكر حتي كان وجه الارض بحرا فضربته الامواج فاجتمعت كل شخص في قبره و تألفت و تمت و تم الجسد كحالة يوم قبر في [ص 33] قبره فاذا تم تركيب الروح طارت الي قبره و ولجت في جسدها و انشق القبر و خرج الشخص باز در اين عبارت تصريح بعود ارواح باجساد ميفرمايند و از ترجمه عبارت سابقه ترجمه اين عبارت هم معلوم ميشود .
و سيد مرحوم اعلي الله مقامه در رساله كشف الحق ميفرمايند و كذلك يجب عليهم الاعتقاد بان رسول الله صلي الله عليه و آله عرج بجسمه بل بكثافة بشريته المؤلفة من العناصر الاربعة و معه صلي الله عليه و آله ثيابه و صعد صلي الله عليه و آله بما ذكر السماوات حتي وصل الي العرش و بلغ الي مقام قاب قوسين او ادني و من لميعتقد ذلك نبرأ الي الله تعالي منه و كذا يجب عليهم الاعتقاد بان الخلق بعد الموت يعادون بابدانهم و اجسادهم الدنياوية العنصرية بحيث لو وزنتها في الدنيا و الآخرة لميتفاوت قدر حبة خردل و نبرأ الي [ص 34] الله تعالي ممن قال بغير هذا فكل من انكر المعاد الجسماني فهو كافر ملعون لعن الله قائله و عذبه بانواع العذاب ثم اني اعتقد و اجزم و اقول بلسان حالي و مقالي و اركاني و سرّي و علانيتي ان ظاهر ما عليه الفرقة المحقة هو الحق الذي لا شك فيه و لا ريب يعتريه حاصل فرمايش ايشان اين است كه واجب است بر مسلم كه اعتقاد ورزد باينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله معراج فرمود با جسم شريف خود بلكه با همان بدن غليظ بشري خود كه از عناصر اربعه خلقت شده بود با جامهاي مباركش و صعود فرمود بهمان طور كه در احاديث مذكور است در سماوات تا اينكه رسيد بعرش خداوند و بمقام قاب قوسين بلكه نزديكتر و كسي كه اعتقاد باين فقره نورزد ما از او بري هستيم و همچنين واجب است بر ايشان كه اعتقاد ورزند باينكه خلق بعد از [ص 35] مردن عود ميكنند با ابدان و اجساد دنيوي عنصري خودشان حتي اينكه اگر بدن اخروي ايشان را بكشي با بدن دنيوي بقدر يك خردل با هم تفاوت ندارند و بري هستيم از هر كس كه خلاف اين را بگويد و هر كس منكر معاد جسماني شود كافر است و ملعون ، خداوند لعنت كند كسي را كه قائل باشد باينكه معاد جسماني نيست و عذاب فرمايد او را بانواع عذاب و اعتقاد ميورزم و ميگويم بزبان حال و مقال و اركان و سرّ و علانيه خودم كه ظاهر آنچه فرقه محقه بر آنند حق است ، بعد ميفرمايد آنچه حاصل آن است كه جميع آنچه ما گفتهايم و نوشتهايم در كتب موافق با اقوال فرقه محقه است و اگر احياناً عبارتي ديديد از ما كه ظاهرش مخالفت با اقوال ايشان دارد متشابه است و آن را حمل بر محكمات عبارات ما نمائيد . حال ملاحظه فرمائيد كه بعد از اين [ص 36] تصريح احتمال ميرود كه مراد ما از معاد غير معاد جسماني باشد ؟
و مرحوم آقا اعلي الله مقامه در مقامات بسيار تصريح بمعاد جسماني فرمودهاند و از آن جمله است آنچه در كتاب مبارك ارشاد العوام بيان فرمودهاند و يكي از عبارات ايشان را در اين مقام ذكر ميكنم ميفرمايد چنانكه در مسأله معراج عرض كردم اصل و مرجع جميع حرفها و اعتقادهاي ما محكمات كتاب خدا و محكمات سنت رسول صلي الله عليه و آله و اجماع مسلمانان است كه در بازارها و مسجدها و مجمعهاي خود ميگويند پس هر چه با اجماع و ضروري مسلمانان راست و درست باشد آن اعتقاد ماست و بآن در دار دنيا زيست داريم و بآن ميميريم و بآن محشور ميشويم انشاء الله و هر چه مخالف اجماع مسلمانان و شيعيان باشد ما از آن مذهب بيزاريم بسوي خدا و رسول و ائمه [ص 37] و اولياء عليهم السلام ، اين محكمي كه چندين مرتبه نوشتهام و گفتهام پس مؤمن اين حرف را تصديق ميكند و منافق از پي متشابه كلام ما ميرود و اگر گوئي كه چرا متشابه ميگوئي گويم خدا و رسول صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام چرا گفتهاند من هم بهمان جهت ميگويم و حال آنكه عرض كردم كه حكيم عالم چاره ندارد مگر آنكه متشابه هم بگويد چرا كه بعضي مطلبها هست كه بجز متشابه لفظ ندارد از بس دقيق است . باري در مسأله معراج از اين قبيل كلام بسيار گفتهام و شايد پيش از اين هم گفته باشم و ديگر احتياج بمكرر كردن نيست صاحبان انصاف را همين قدر كافي است و بيانصافان را ده مجلد چاره نميكند و لا قوة الا بالله پس عرض ميشود كه محكم در مسأله معاد همين اجماع مسلمين است كه معاد هست و قيامت خواهد آمد و خداوند جميع بندگان [ص 38] خود را زنده ميكند و روح ايشان را ببدنهاي ايشان برميگرداند و معاد جسماني است يعني همين جسم اين دنياي ايشان بآخرت برميگردد و به بهشت جاويد ميرود يا بجهنم پاينده و همين جسم كه در اين دنيا دارد بي كم و زياد بآخرت خواهد آمد بطوري كه اگر با ترازو در اين دنيا آنرا بكشند و در آخرت هم بكشند بقدر ذرهٔ تفاوت نميكند و كم نميشود و ثواب و عقاب بر روح و جسم هر دو ميشود و خدائي كه اول جسد انسان را خلق كرده از خاك قادر است كه دومرتبه خلق كند و بهيچ وجه خلاف دليل عقل نميشود و كساني كه از حكمت آلمحمد عليهم السلام خبر ندارند خيال ميكنند كه نميشود اين جسد بآخرت آيد و آن از جهالتست و بحول و قوت خدا و بركت ائمه عليهم السلام چنان بيان كنم كه بهبيني چگونه موافق نقل و عقل [ص 39] خالص خواهد بود ، تا آخر فرمايشات ايشان . و در مواضع بسيار از كتب خود مشايخ ما اين مطلب را بيان فرمودهاند و مراد ما در اين رساله همين قدر ذكر عقيده ايشان بود .
فصل - در ميانه مسلمين و ساير مليين و حكماء سابقين و لاحقين در مسأله معاد اختلاف افتاده است اما جماعتي بكلي انكار معاد را كردهاند و چنين پنداشتهاند كه عودي نيست و بعد از مردن خلق بمواد خود برميگردند و تمام ميشوند و بعضي از مسلمين و غير ايشان قائلند بمعاد روحاني و چنين پنداشتهاند كه ارواح اگر مؤمنند بسماوات ميپيوندند و اگر كافرند بارواح خبيثه سجيني يا آنكه همان ارواح در قيامت قائم ميشوند بعد از آنكه خالص شوند و مثاب و معاقب ميشوند و بعضي قائل شدند بعود اجساد تنها ، و اين دو سه مذهب همه خلاف مذهب حق [ص 40] است ، و بعضي هم قائل بحشر اجساد و ارواح همه هستند و ميگويند روح بجسد خود تعلق ميگيرد و اين مذهب حق است و موافق ضرورت اسلام ولي در كيفيت عود روحها بجسدها اختلاف فاحشي در ميان مسلمين افتاده و از درك حقيقتش جماعتي محروم ماندهاند حتي آنكه بعضي گفتهاند كه معاد را تعبداً بايست قبول كرد و الا با عقل درست نميآيد و بعضي هم كه ادعاء فهم كرده و تحقيق نمودهاند بر خطا رفتهاند ، از اين جهة بعضي از حكما در كتاب خود نوشتهاند كه همين قدر كه كسي اعتقاد بمعاد كرد از او مجزي است و نميتوان بجهت انكار معاد جسماني يا تأويل كردن بوجه ديگر كسي را تكفير كرد زيرا كه اكثر علما و حكما را باين واسطه بايد تكفير كنيم . خلاصه باز ميان قائلين بمعاد جسماني اختلاف شده بعضي ميگويند اين بدن بكلي تمام ميشود و [ص 41] جزو خاك ميشود و در روز قيامت خداوند بدني از نو براي او ميآفريند و بعضي ادله هم بر اين مطلب دارند و بعضي قائلند باينكه از بدن شخص چيزي باقي ميماند و از همان خداوند باز بدن را ميآفريند و بعضي اشاره باين كردهاند كه اين بدن دنيوي بكلي فاسد ميشود و بدن مثالي باقي است و بعضي قائلند باينكه اين بدن ميپوسد و طينت اصلي او باقي است و روز قيامت خداوند از همان طينت باز او را ميآفريند بهمان صورت دنيوي ، خلاصه اين اختلافات در اين مسأله هست . حال ملاحظه فرمائيد غرضهاي خلق را كه حالي عوام الناس ميكنند كه ضروري اسلام است كه همين بدن روز قيامت برميگردد و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه تخلف از ضرورت فرمودهاند چه قدر است . خلاصه و از براي هر يك دليلي بحسب فهم خودشان هست و [ص 42] مراد ما بيان اقوال ايشان نيست ولي مذهب مشايخ خود را ميخواهم بيان كنم .
فصل - آنچه مذهب مشايخ ماست و بسياري از علما كه اشاره بقول بعضي خواهم كرد انشاء الله اين است كه معاد بلا شك جسماني هست و ارواح در قيامت بابدان برميگردند و لكن از براي انسان بدني است جسماني كه ذاتي او است و آن همان طينت است كه امام عليه السلام ميفرمايد در اخبار بسيار و ملك ميگيرد آنرا در وقت سقوط نطفه در رحم و ميپاشد ميان دو نطفه و آن هميشه باقي است و تغيير نميكند و گاه در اخبار تعبير از آن بعجب ذنب ميآورند و بدني است عرضي دنياوي و بدن عرضي در قبر ميپوسد و تمام ميشود ولي آن طينت در قبر بحالت استداره ميماند تا بعد از نفخه صور پس خداوند آنرا تركيب ميفرمايد مثل اينكه در [ص 43] دنيا تركيب فرمود و باز زنده ميشود و ما در اين فصل پارهٔ عبارات شيخ مرحوم اعلي الله مقامه و سيد مرحوم و مرحوم آقا را روايت ميكنيم و بيانات ساير علما را در فصل ديگر نقل ميكنيم و بهتر اين است كه از بيانهاي ايشان همان عبارات را كه در جواب ايرادكنندگان فرمودهاند عرض كنيم و پارهٔ از ساير عبارات ايشان را هم نقل ميكنيم تا يقين بمراد ايشان حاصل شود .
يكي از اخوان از شيخ مرحوم اعلي الله مقامه سؤال كرده است و اين است تفسير فارسي سؤال : استدعا دارم از رئيس مشايخ و قطب افاضل كه بيان فرمايند بطور وضوح آنچه بر آن جناب اعتراض كردهاند در مسأله معاد جسماني كه فرمودهايد از براي انسان دو جسم است و دو جسد و جسد ثاني مركب است از عناصر اربعه موجوده در عالم طبايع و در معاد بعد از مرگ روح باين بدن [ص 44] برنميگردد زيرا كه اين بدن را حس و شعوري نيست .
جواب - ترجمه فارسي فرمايش ايشان اين است : بدان هداك الله كه من ذكر نكردهام مگر آنچه رأي ائمه عليهم السلام است و هر كس اعتراضي ميكند از اين جهة است كه مقصود مرا نفهميده است و ندانسته كه فرمايش ائمه است و مرادم اين است كه انسان را دو جسد است و دو جسم ، جسد اول مركب است از عناصر اربعه محسوسه و آن عبارت است از كثافات عرضيه و در حقيقت آن همين جسد صوري است و مثلش نسبت بجسد اصلي مثل صورت انگشتر است بر روي نقره ، مثلاً هر گاه انگشتري داشته باشي از نقره صورتش همين حلقه گرد است و نگينخانه و هر گاه آن را در هم شكستي و آبش كردي و سبيكه ساختي يا او را سوهان كردي و سحاله شد بعد از اين سبيكه يا سحاله انگشتري ساختي بهيئت اولي لامحاله آن صورت اولي [ص 45] زايل شده است و برنميگردد و آن است جسد صوري و صورت انگشتر دويمي بر صفت همان انگشتر اول است پس اين انگشتر در حقيقت همان انگشتر اول است از حيث ماده و او نيست از حيث صورت و مراد ما از جسد عنصري كه برنميگردد همان صورت انگشتر اول است و همچنين است در انسان ، همان كثافت بشري جسد عنصري است كه برنميگردد و آن همان جسم صوري است چرا كه اعتقاد ما و دين ما اين است كه همين جسد محسوس ملموس بعينه روز قيامت برميگردد و اين است كه داخل بهشت ميشود يا داخل جهنم و همان است مخلد در بهشت يا جهنم و بجهت بقاء خلقت شده است و باين دنيا از هزار هزار عالم نازل شده است تا باين خاك رسيده است بعد شروع ببالا رفتن كرده پس نطفه شده است بعد از آن علقه شده است بعد مضغه و عظام [ص 46] شده و بهمين طريق بالا ميرود مقابل همان مراتب كه تنزل كرده است و آخر آن مراتب را نهايتي نيست پس اين بدن باقي است ببقاء خداوند بينهايت پس اين جسد محسوس بعينه عود ميكند و مثاب و معاقب ميگردد و شك در اين مسأله نميكند مگر آن كس كه در اسلام او شك برود چرا كه اين از اصول دين است ، و لكن اصل ماده انسان جسمي است نوراني هر چه پائين آمده است منجمد و غليظ شده است مثل حجر الاسود كه اول ملك بوده چون نازل شده سنگ شده و مثل جبرئيل كه جوهري است مجرد از ماده عنصري و مدت زماني و نازل شد بصورت دحيه كلبي و غير او ، همچنين اين جسم نوراني مجرد از ماده عنصري و مدت زماني بود پس نازل شد تا بزمان رسيد و تنزل بعناصر نمود پس مثل اين صورت عنصري كثيف نسبت بآن عنصر لطيف [ص 47] مثل آب است كه منجمد شود همينكه منجمد شد صورت يخي ميپوشد همينكه آب شد بصورت اول برميگردد باز كه او منجمد شد همان يخ اولي نميشود مسلما ولي يخي ديگر است كه مثل يخ اول است ولي ماده همان آب اول است بدون تفاوت و اين است مقصود ما از جسد اول كه برنميگردد ، پس معلوم شد كه آنچه موجود است در دنيا همان در آخرت ميآيد بدون تفاوت . بعد تأكيد همين بيان را ميفرمايد آن وقت ميفرمايد : اين مذهب من است و از غير اين مذهب بيزارم و همين مذهب ائمه هدي است و ان افتريته فعليّ اجرامي .
و در شرح عرشيه ميفرمايد و الحق ان الانسان له جسدان و جسمان الجسد الاول و الجسم الاول عارضان له من مراتب تنزلاته و ليسا من حقيقته فهما داخلان بلا حاجة و خارجان من غير فقدان و تفصيل الاربعة قد [ص 48] تقدم له ذكر و هو ان الانسان له جسدان الاول لاحق له من عوارض الدنيا الغريبة و نسبة هذا الي الانسان كنسبة الوسخ الي الثوب لانه ليس منه و لا اليه و الثاني جسده الاصلي الذي هو منه و اليه و هذا الجسد هو الباقي لانه نزل به الي الدنيا و يرحل به منها و هو البدن نفسه و هو المحشور و المعاد و هو الطينة التي تبقي مستديرة في قبره تا آخر عبارت و معني اين عبارت هم از ترجمه سابق ظاهر است و در مقامات بسيار اين مطلب را بيان فرمودهاند و همه جا همين طور ميفرمايند .
و سيد مرحوم اعلي الله مقامه در رساله محمدرحيم خان بعد از آنكه تفصيل مردن و عالم برزخ را بيان ميفرمايند ميفرمايند فبعد هذه المدة التي ذكرناها ينزل من البحر الذي تحت العرش و اسمه المزن و الصاد و النون ماء رايحته رايحة المني فيمطر [ص 49] اربعين صباحا بحيث يكون وجه الارض كله ماءا واحدا فتنبت اللحوم المصفاة و الاجزاء المنقاة من كل كثافة و رذالة و هي صافية نقية لطيفة اصفي من محدب محدد الجهات بل اصفي من غيبه لان لبّه و صافيه بالنسبة الي ظاهره كلبّ اجسامنا و صافيها بالنسبة الي ظاهر القشور فتذهب تلك الاعراض عن الجسد بكثرة الحل و الدك و البقاء في الارض كما تذهب الاوساخ بكثرة الدلك في الحمام و الماء الحار و يبقي الجسم الحقيقي الذي خلقه الله عليه ليصح قوله تعالي كما بدأكم تعودون و كذلك الارواح بعد ان يتصفي بذهاب الاوساخ عنها مما لحقتها في حال الادبار و التنزل فينفخ في الصور نفخة اخري فاذا هم قيام ينظرون فيرد كل روح و يتصل ببدنه اتصال المحب بالمحبوب و العاشق بالمعشوق فلا مفارقة بينهما و لا زوال لارتفاع الموانع و كشف الغطاء و وجود المقتضي [ص 50] و كون الترقي الي الاعلي فتحشر هذه الارواح الدنياوية في هذه الاجساد الدنياوية الا انها علي كمال اللطافة اما في اللطافة او في الظلمانية فلو لمتتلطف لميكن فرق بين الدنيا و الآخرة و لماصح قوله تعالي فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد فافهم حاصل فرمايش اين است كه بعد از چهارصد سال كه از نفخه صعق گذشت خداوند باراني از زير عرش خود ميفرستد كه بوي مني ميدهد چهل روز متوالي و زمين همه دريائي ميشود و باين آب گوشتهاي تصفيهشده و اجزاء تنقيهشده مردگان كه از هر كثافت و غلظتي پاك شده و بلطافت اعلاي عرش بلكه لطيفتر گشته تركيب ميشود و سرّ لطافت اين است كه در اين مدت مديد بواسطه حلها و عقدها طيب و طاهر شدهاند مثل اينكه انسان حمام ميرود و بواسطه آبهاي گرم و كيسه كشيدن [ص 51] چرك بدنش بكلي ميريزد و همان جسم حقيقي انسان بعد از اين مدت باقي ميماند و اگر غير از اين باشد معني آيه كريمه درست نميآيد كه ميفرمايد همان طور كه اول شما را آفريد برميگرداند و بيشك اناسي در ابتداء بهمين لطافت و صفا بودهاند پس در بازگشت هم بايد همين طور باشند و همچنين ارواح ايشان در صور طيب و طاهر ميشود و چون نفخه ثانيه دميده شود ارواح ببدن خود برميگردند مثل عاشقي كه رو بمعشوق خود رود . اين بود حاصل فرمايش ايشان و در رسائل ديگر هم اشعار باين مطلب فرمودهاند .
و مرحوم مبرور آقا اعلي الله مقامه نيز در رسايل خود اشعار باين مطلب بسيار فرمودهاند بلكه در پارهٔ كتب مثل كتاب مبارك ارشاد العوام و كتاب مبارك فطرة السليمه و كتاب مبارك كشف المراد در علم معاد مفصلاً بيان اين مطلب [ص 52] را فرمودهاند و ترجمه فارسي يك بيان مختصر جامع از بيانات شريفه ايشان كه در كتاب مبارك فطرة السليمه فرمودهاند عرض ميكنم . ميفرمايد بدانكه اين عالم با همين آسمانها و زمينها عالم برزخ است و همين بعينه عالم آخرت است و همين عالم سرمد است و اين آسمانها آسمانهاي دنياست و برزخ و آخرت و سرمد و اين زمينها زمينهاي برزخ است و آخرت و سرمد بعينه و جمادات و نباتات و حيوانات و اناسي اين عالم نيز همين طور است چرا كه ضرورت اسلام قائم شده است بر اينكه همين اجسام عود ميكنند و اين زمين بعينه زمين محشر است و اين آسمان آسمان محشر است و دليل عقل هم شاهد اين مطلب است چنانكه بعد از اين بيان شود پس اين اجسام اجسام دنياست و برزخ و آخرت و همين سرمد است مگر اينكه دنيا اسم است از براي قرانات [ص 53] عرضيه و برزخ اسم است براي قرانات برزخيه و آخرت اسم حقايق اخروي آنهاست و سرمد اسم است از براي كينونت امريه ، و مثالي بجهت تقريب ذهن تو عرض ميكنم فرض كن پيراهني در بر داري بهيئتي خاص و آن بافته شده از ماده ريسماني و صورت شخصي و آن ريسمانها از پنبه است و در حقيقت همه اينها با هم است و تو پيراهن پوشيدهٔ در واقع و ريسمان پوشيدهٔ و پنبه پوشيدهٔ و همه حق است و صدق با اينكه تو جز پيراهن چيزي نپوشيدهٔ ولي آن چيزي جز ريسمان نيست و چيزي غير از پنبه نيست و از اين بفهم و عبرت بگير ، پس اين موجود خارجي دنياست و همين برزخ است و آخرت و سرمد مگر اينكه دنيا اسم صورت او است و برزخ اسم مثال او است و آخرت اسم حقيقت او است و سرمد اسم حقيقت امريه او است ، و دنيا اسم است از براي [ص 54] صورت قرانات عرضيه و بدأش از همانهاست و عودش بسوي همانها پس هر گاه هر چيزي بجوهر خود برگشت دنيا فاني ميشود و خراب و محو ميگردد و برزخ ظاهر ميشود مثل اينكه آبي را بر هم بزني تا كف كند پس حاجب ماوراء شود بعد آن را بگذاري تا آرام بگيرد صاف ميشود و حاكي ماوراء ميگردد و كف بكلي فاني ميشود و در كاسه از اول تا آخر غير از همين آب نبوده است و برزخ اسم اين آب صاف است ، در برزخ نيز قرانات برزخي هست وقت طلوعي دارد و غروبي و صبحي و شامي مگر اينكه لطيفتر از دنياست هفتاد مرتبه پس هر گاه اين موجها ساكن شد و هر چيزي بجوهر خود برگشت و درياي برزخ صاف شد و قرار گرفت آخرت ظاهر ميشود پس آسمان آسمان صافي ميشود و ارض ارضي صاف و اين است قول خداي تعالي يوم تبدّل الارض غير الارض [ص 55] و السماوات و اين زمين غير از اين زمين ظاهري است باعتبار صافي بودن آن و كدورت اين و همان است در حقيقت و همچنين است آسمان و بهمين طريق است امر مواليد پس هر چه در آنهاست از اجزاء عرضيه باصولش برميگردد و باقي ميماند اجزاء صافيه در حالتي كه قائم است بمؤثرش و اعراض صوريه و مثاليه فاني شده است و برگشتهاند باصول خود ، پس هر گاه صاف شد زمين و آسمان زمين و آسمان قيامت ميشود و مردم نزد خداوند واقف ميشوند با اجسام خود در حالتي كه مركبند از ده قبضه نه قبضه فلكي و يك قبضه خاكي مگر اينكه سماوات و ارضش از بسياري صفاء و لطافت شبيه بهمند ، تا آخر عبارت . و تمام مطلب در حقيقت از همين عبارت شريف معلوم ميشود .