سؤال : اگر آن چيز خير است خداوند عالم فرموده است سارعوا الي الخيرات پس غم و غصه و طلب و عجله مأمور بها است ؟

جواب : غم و طلب دو قسم است يكي از براي آن است كه خود را بد داند و گويد فوت آن شيء عقوبتي است از براي من پس اين طلب خوب است چنانچه حضرت سجاد (ع) در دعاي ابوحمزه ثمالي ميگويد در آنجاهائي كه لعلك لعلك لعلك گويد پس كلمات آن جناب از براي آن نيست كه از فوت شدن خوف كند بلكه بجهت آنكه گويد فوت آن بجهت عقوبتي باشد و اما امر كردن ما را به دعا خواندن پس مقصود نيست مگر خدا حالا ميخواهد ميدهد و ميخواهد نميدهد و اما عدم استجابت پس بسبب آن است كه شخص مريض است و مريض را در اول امر ناخوشي خود اگر از حرارت باشد هر گاه عسل خواهد باو ندهند مگر بعد از صحت لكن بدان كه خدا سامع است و ميداند اجيب دعوة الداع اذا دعان ، ادعوني استجب لكم و خدا ترجيح بلامرجح ننمايد و شيء را در غير محلش نگذارد و اما آنكه عطا كردن او را مرجح اراده او است سبحانه و تعالي پس اين قول نامربوط است زيرا كه اراده مرجح گرفتن ترجيح بلامرجح است پس متفكر كأنه طالب رزق است دكان خود را جاروب كند و آب بپاشد هر چه داد داده است و هر چه نداد نداده است پس هر گاه شخص غصه خورد كه چرا نداد اين غصه او را مشغول سازد از خدا بجهت آنكه هر موانعي باقبال الي اللّه [ص 277] دفع ميشود و چون چيزي خواست و آن حاصل نشد بجهت عدم نضج اين شخص و عدم وصولش بآن مقام پس هر گاه غصه خورد مشغول بخودش شود پس از خدا غافل شود بلكه بايد در اين توجهش زياده شود اين است كه اولياء اللّه چون اسباب ظاهريه ايشان قطع شود رجاء ايشان و توجه و اقبال ايشان بخدا بيشتر شود و اما هر گاه نظر كني در نفس خود و ببيني كه هر گاه روزي تو زياد شود خوشحال و مسرور شوي و الا پس بدحال و مغموم پس اين علامت و دليل آن است كه خدا را نخواسته‌اي و همچنين در تحصيل علم كه رزق معنوي است هر گاه بفلان گوئي مرا درس بگو و نگفت ملول و مضطرب شوي ، مخفي نماند كه مستعجل بچيزي نرسد و چيزي نفهمد قال (ع) ان هذا الدين متين فاوغلوه برفق فان المسرع لا ظهر ابقي و لا ارض قطع ، يعني به آهستگي و نرمي داخل دين شويد بجهت آنكه مسرع مستعجل نه پشتي از براي او باقي ماند و نه زميني قطع ميكند پس باستراحت و آهستگي بمنزل ميرسد و اما آنكه من غافل بوده‌ام پس بايد تلافي مافات كنم بدان كه اين درست نيست تو الآن را ببين كه مكلف بچه چيز هستي چه ما فات فات قال السيد السجاد (ع) و لاتشغلني بالاهتمام عن تعاهد فروضك و استعمال سنتك ، پس مستعجل را مقصود خدا نباشد چنانچه هر گاه شخص طالب معرفت يا طالب علم باشد يا طالب رياست و يا طالب حكمراني و قضاوت باشد خدا را مقصود نكرده است و حال آنكه بايد مقصود خدا باشد و بس بجهت آنكه طلاب هفت قسم است طالب الدنيا ، طالب الدنيا للدنيا ، طالب الدنيا للآخرة ، طالب الآخرة ، طالب الآخرة للآخرة ، طالب الآخرة للدنيا ، طالب اللّه و لذا يقول سيد السجاد في مناجاة خمسةعشر [ص 278] انت لا غيرك مرادي و لك لا لسواك سهري و سهادي و لقاؤك قرَّة عيني و وصلك مُني نفسي و في مناجاتك ولهي و الي رضاك صبابتي و عندك شفاء علتي و دواء غلتي و برد لوعتي يا نعيمي و جنّتي يا دنياي و آخرتي ، يقول الحسين (ع) ماذا وجد من فقدك و ما الذي فقد من وجدك ، پس آدم عاقل كه انسان باشد يعني اول درجه انسانيت تميز دهد ميان خوب و بد و چون چنين است پس نظر كن كه قبيح نيست در وقتي كه خالقي و رازقي و مدبري داشته باشي تشويش و اضطراب نمائي و حال آنكه ما مي‌بينيم كسي كه عيال كسي شد هرگز اضطراب ندارد بجهت آنكه امرش با خودش نيست پس در استراحت است از اين است كه ملا جلال يك شبي در وقت سحر حاشيه‌اي نوشت كه آن را خود فهم كرده بود و نوشت اَيْنَ ابناء الملوك من هذه اللذة ، پس مردم از براي اين كلام كه اَيْنَ ابناء الملوك گفته است و نگفته است اَيْنَ الملوك نكته گفته‌اند و آن اين است ملوك دائما در اضطرابند و لازال در تشويشند و اما ابناء الملوك پس خبري از اضطراب ندارند بلكه متنعمند در نعمتهاي خوب بدون هم و غم پس هم و غم عيال بر صاحب عيال است لكن مردم الي الآن اين را نفهميده‌اند بالنسبه بسوي خداي خود بلكه اسباب را ديده‌اند و آن را فهميده‌اند مثلا گويند هر گاه از عجم نيايد يا فلان كس از من برنجد و بدحال شود حال من چگونه خواهد شد ، بدان كه اين اشخاص خدا را نديده‌اند و نخواسته‌اند بلكه خلق را خواسته‌اند و حال آنكه بايد خدا را ديد و اسباب را نديد الا از باب امتثال امر خدا قال [ص 279] فامشوا في مناكبها و كلوا من رزقه ماقال من رزقها يعني مأمور باسباب هستند لكن خدا را اصل قرار بايد داد نه اسباب را و علامت آنكه اين سبب را اصل داند يا خدا را آن است كه هر گاه بفقدان آن سبب مضطرب و مشوش شد دليل است بر آنكه سبب را اصل دانسته است و اگر در نزد فقدان سبب مضطرب نشد پس خدا را اصل داند پس هر گاه كسي خدا را خواهد در دنيا و آخرت كفايت او كند پس سؤال از غير نكند لانه (ع) قال شيعتنا لم‌يسألوا اعداءنا و لو ماتوا جوعا ، پس هستند از مردمان در وقتي كه تنگ شود بر ايشان معيشت از هر جانب و بسا باشد كه بقلبش آيد فلان كس هر گاه عطا بكند كافي است پس در اين وقت ردع كند او را قلب او و باو خطاب كند كجا ميروي و كه را گوئي و چه را جوئي انا ربما اقول كلاما و انتم لاتعرفونه فتعطلون في وسط الدرب الحاصل اولياء اللّه هميشه نظر ايشان خدا است و اولياء اللّه كساني هستند كه يا خود را مرده انگاشته‌اند و يا مردم را مرده انگاشته‌اند پس ايشان از مردم طمع ندارند از اين است كه حاكمي بكسي گفت كه من ترا ميكشم گفت نميتواني ابدا چه حدّ داري بلكه هر گاه مرا قتل كني مرا حيات داده‌اي پس به زندگي ابدي رسانيده‌اي و آن وقت تو غصه بايد بخوري كه جايگاه تو جهنم است و سجين مكان تو است و اما من پس جاي من در بهشت است ، نقل است كه كسي نوشت بحاكمي ان اعطيتني فاللّه هو المعطي و انما اجري الخير علي يدك و ان منعتني فاللّه هو المانع فلا بأس عليك و لاتنس نصيبك من الدنيا و احسن كما احسن اللّه اليك ، پس اين اشخاص نظر باسباب كنند از جهت امر خدا و [ص 280] الآن بزرگواراني هستند كه نظر باسباب نكنند و اينها دو طايفه‌اند يكي آنكه نظر باسباب را معصيت دانند و يكي آنكه ... و اما صاحب نفوس مطمئنه كامله و خواص و كملين پس ايشان غير خدا چيزي نبينند پس اين طائفه هر گاه بسفري خواهند روند بدون زاد و راحله و توشه روند لانه يقول تقواي زادي و مركوبي رجلاي پس ايشان محتاج به دليلي و انيسي نيستند و سفر ايشان من اللّه الي اللّه باللّه علي اللّه باشد پس اين است حركت ايشان و اينها عالمند بمقام اللّه و ايشان طايفه عظيمه‌اند كه لازال اعتماد بر خدا دارند لاغير از اسباب ، بدان كه اسباب را بجهت وثيقه قرار داده‌اند تا آنكه خلق ترسند و مضطرب نشو (كذا) و الا همه امور با خدا است چنانچه سنگي كه در بيت المعمور ميان زمين و آسمان ايستاده است گويند هر كس كه بزير آن سنگ مي‌ايستاد خوف ميكرد كه آن سنگ بر سر او بيفتد تا آنكه زن حامله آمد و در زير آن ايستاد و چون نظر كرد صيحه كشيد و در آنجا سقط كرد و چون چنين ديدند تيغه نازكي بجهت رفع توهم و خوف خلق در زير سنگ بنا كردند تا كسي نترسد كذلك خداوند عالم اسباب را بجهت عدم اضطراب خلق قرارداد فرمود و الا جلب و نفع و دفع كلا عند اللّه است از اين است كه هر گاه خدا چيزي را بخواهد اگر عالم جمع شوند نتوانند آن را غير آن نمايند و بالعكس پس هر كه حسن و اعتقادش بيشتر است اسباب را نظر نكند و الا پس نظر در آنها كند اين بود كه من در زمان طاعون اينجا بودم و هر كس از من ميپرسيد كه چه كار كنم ميگفتم اگر مضطرب هستي برو بيرون و الا پس در همين جا ثابت باش پس نظر باسباب خوب نيست و روزي خلق در [ص 281] دست مردم نيست بلكه در دست خدا است از اين است كه وارد است وقتي سليمان بن داود خواست مهماني كند مخلوق خدا را آن سليماني كه هر گاه ميخواست سفر مختصري كند در بساطي مي‌نشست كه صد فرسخ در صد فرسخ بود بيست و پنج فرسخ آن ديگ و اسباب و مطبخ‌خانه آن بود و اين بساط در ميان هوا ميرفت و اما اسباب سلطنت او و مكان سلطنت را پس قدر بسيار است زيرا كه جميع اشياء مسخر او بود آنچه را كه خدا خواسته بود پس چون خواست تدارك ببيند از اسباب خودش و از عيرش و حصان را فرستاد تحصيل كردند تا يك ماه تدارك تمام شد و چون روز موعود شد ماهي سر از دريا برآورد و گفت بده روزي مرا دادند تا آنكه كل آنها تمام شد پس آن ماهي گفت بده گفتند ديگر نيست پس ماهي گفت من هر روز سير ميشدم امروز روزي من بتو محول شد گرسنه ماندم پس نظر كن كه كيست متكفل اشياء لكن مردم از ضعف اعتقاد هر گاه كسي گويد بكسي كه من فلان چيز را بتو ميدهم آن شخص خاطر جمع شود و اگر گويد ندهم مضطرب الحال و مشوش البال گردد پس اين طائفه خدا را ندانند و نشناسند و سبب نشناختن فكر نكردن است قال اليس اللّه بكاف عبده پس اينها نتيجه آن است كه تفكر نميكنند و الا خواهند باينجا رسيد و از خلق مأيوس شد و طائفه ديگر هستند كه از سبب دست برداشته‌اند لكن اگر نظر كنند مؤاخذه نشوند و يك پاره هستند كه هر گاه اسباب را ملاحظه كنند مؤاخذه شوند و ترك اولي و مؤاخذه انبياء از اين باب است چنانچه يعقوب (ع) بعد از آنكه يوسف را نميگذاشت بصحرا رود و گفت [ص 282] اخاف ان يأكله الذئب و انتم عنه غافلون پس برادران او گفتند ما او را حفظ و نگهداري كنيم با آنكه يعقوب نبي اللّه ميدانست كه آنها حفظ نكنند لكن اسباب را ديد و اينهمه عقوبات و مصائب و شدايد را ديد و آن شدايد مستقر و مستمر بود تا آنكه گفت فاللّه خير حافظا الآية ، و اما حضرت يوسف سبب ابتلاء او باين بلايا و محن بجهت آن بود كه روزي صورت خود را در آئينه ديد و گفت در نفس خود كه اگر من عبد مي‌بودم چقدر قيمت من بود پس معاقب كرد او را فشروه بثمن بخس دراهم معدودة پس اين ملاحظات سبب عقوبت گردد كه چرا شما ملاحظه اسباب كرده‌ايد بالجمله چون انسان تفكر كند مرادفا مع الذي علي ما بينا پس در آن وقت نبيه ميشود و ميفهمد هر سرّي را كه خدا در چيز قرار داده است و حكمت آن را ميفهمد تا آنكه اين عالم براي او كتابي شود و هر موجودي كلمه شود و هر مجلسي صفحه گردد پس مجلس چون برگردد صفحه برگردد رخا صفحه باشد و چون برگردد و شدت شود صفحه برگردد و غيم صفحه باشد چون صحو شود صفحه برگردد شب صفحه باشد چون روز شود صفحه برگردد قرانات متصله صفحه باشد و چون قطع شود صفحه برگردد و نسب و قطع نسب و اتصال و عدم اتصال و اضافه و عدم اضافه هر يك از آنها صفحه باشند و قس علي هذا پس از اين صفحات با تفكر فهميده شود دقايق و حقايق و رموز و امور و هر آن چيز جديدي و هر دقيقه امر تازه‌اي و هر ساعت نوع ديگري ملاحظه نمايد و اين لازال رود بلا نهاية له پس چون اين صفات پيدا شد و مجتمع گرديد انسان شود پس متنزه شود از امر قبيح و شيء رديّ مثل آنكه هر گاه عالمي بزرگي [ص 283] بيايد با اطفال ميان كوچه‌ها و بازارها و محلات بگردد و بازي كند و بگويد و بشنود و راه رود يعني امور رديه را چنين بيند چه جاي آنكه با جيفه بنشيند پس نزاهت پيدا شود يعني منزه است از مساوي اخلاق يعني اذا تحققت الخمسة المذكورة يتنزه عنها و عن اشياء ردية لا انه مجبور بل انه يريها قبيحة و كذلك الاعمال الخبيثة و الذي خلاف المروة و الذي ليس من المروة ، الحاصل اين كارهائي كه ما ميكنيم كلا در نزد هيچ كس مخفي نيست مگر در نزد اشخاصي كه از سنخ ما هستند و اما در نزد اولياء اللّه كه همراه تو هستند و با تو مي‌نشينند و با تو اكل ميكنند در پيش ايشان كل اعمال تو مكشوف است و همچنين در نزد ائمه (ع) و انبياء (ع) و اهل جزيره خضراء و اهل جابلقا و جابلسا و اهل كوه قاف و وراء قاف و اشخاصي كه در اين دنيا ترقي كرده‌اند كلا مي‌بينند پس الآن تفكر كن كه چقدر قبيح است كه شخص در نزد اين اشخاص اين افعال قبيحه را بعمل آورد و حال آنكه مكتوب باشد در جميع صفحات از ارضين و سموات ، مخفي نماند كه هر گاه عامل كار خوبي كند جميع عالم او را دعا كنند و هر گاه كار بدي كند جميع ذرات وجوديه او را نفرين كنند .

سؤال سليمان ميرزا : خدا ستار العيوب است .

جواب : اين اشخاص اگر چه عالمند و ميدانند لكن تعيير نكنند و توبيخ ننمايند بلكه آنها بعين اللّه مي‌بينند و مثال اين نوشتن و اين دانستن چون داخل شدن بخانه آئينه‌كاري است كه صورت در همه جا نقش بندد و اما مؤمنين چون نظر ايشان نظر اللّه است لهذا مفتضح نكنند بلكه نگاه دارند تا وقتش برسد چه مؤمنين شهداء علي الناسند قال تعالي [ص 284] فسيري اللّه عملكم و رسوله و المؤمنون لكن تخصيص المؤمنون بائمه (ع) اصل عدم تخصيص است چه المؤمنون افاده عموم ميكند و آن مؤمنين نيز از امام اخذ كنند و امام (ع) تعليم كند ايشان را پس مؤمن در مقام تعيير و توبيخ و سرزنش و حد زدن نيايد اگر خودش ببيند الي ان يأذن اللّه بانه اما ان يهتك و اما ان يستر فالمؤمن منزه عن امثال هذه الامور لانه يستحيي يستحيي يستحيي فاذا حصل له النزاهة يحصل له الحكمة قال تعالي من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا پس حكمتي كه او را خدا خير كثير شمرده است محل عظيمي خواهد ، خدا انبياء را بجهت آن فرستاده است كه تعليم حكمت كنند مردم را ، قال تعالي هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة پس اگر حكمت جهالت و ضلالت بود خدا اجل است از اينكه مردم را خدا اغواء كند و اما در تكلم مخالف در حكمت باعث بطلان حكمت نيست و الا جميع علوم باطل است زيرا كه در همه مخالف تكلم كرده است و اما حكمت پس نحوي گويد نحو من حكمت است و صرفي هكذا و كلامي هكذا و فقيه هكذا و اصولي هكذا پس هر كه از علماء گويد حكمت علم من است و چون خدا لازم است كه حكمت ممدوحه خود را بيان كند تا معلوم شود كه آن چه چيز است و ما تتبع كرديم ديديم كه در سوره بني‌اسرائيل بيان فرموده است الي قوله ذلك مما اوحي اليك ربك من الحكمة فعرفنا ان الحكمة تدور علي ثلثة اشياء معرفة اللّه و ما يتبعها و معرفة النفس و ما يلحقها و معرفة الاحكام و ما ... پس چون قواي خمسه و دو خاصيت حاصل شد انسان شود و بعد از معرفت انسان بايد بدانيد كه انسان عالم كيست و آن بيان خواهد شد .

[ص 285] * * * *

( ٢٧ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

اعلم انه بالتفكر ينفتح الباب و يعرف الشيء سواء كان من اليمين او من الشمال لكن يوزن بالميزان كل علم من غير الميزان باطل لانك تدرك شيئا لاتعلمه انه مطابق للواقع ام لا و لاتدري انه حق او باطل خطاء او ثواب و ليعلم ان اللّه يريد منك الحق قال ان لاتقولوا علي اللّه الا الحق ، بدان كه مردم الي الآن نفهميده‌اند كه آنچه در دست ايشان است حق است يا باطل با اين خلاف عظيمي كه در ميان خلق است با آنكه همه اهل دينند و هر كه خود را حق داند پس هر گاه تو بكسي گوئي كه من حق ميباشم معارض تو همان را بتو گويد يعني با تو معارضه بمثل نمايد و حال آنكه عالم نبايد چيزي بگويد كه خصم همان را در جواب او بگويد ، الحاصل مردم ميزان اختلاف را ندانستند .

قيل ( سيد تراب ) : ميزان انسان است ؟

قال : قل انسان الكامل و انسان كامل اكسير احمر است بدان كه معلوم است كه هر كس هر چه در دست دارد گويد از من بر حق است و حال آنكه خدا خلق را مهمل نگذارد با آنكه ظهور اين شريعت مقدسه شده است پس بعد از غيبت امام (ع) يعني او غايب از تو است نه تو غايب از او هستي پس در اين وقت حق ميگويد منم و باطل گويد كه منم پس در اين وقت لازم است كه ميزاني باشد تا حق معلوم شود قال تعالي لايؤمنون حتي يحكموك يا علي فيما شجر بينهم الآية ، يعني هو (ع) هو الحاكم فنقول لما كان هو الحاكم هل هو بعد ارتحاله عن هذه الدار بطل الحكومة لا واللّه بل مابطل لانها باقية ببدله (ع) لانه واجب و هكذا بعد [ص 286] ارتحال بدله الي ان وصلت النوبة الي الصاحب (ع) فلا بد من بدل لان اللّه تعالي اجل من ان تريد منه الحق لايهديك و لايرشدك اليه مع انه تعالي لايريد الا هذا فلماذا لايسألون الناس عنه و لايتفكرون فيه قلوب قاسية مطبوعة و عيون مغشية پس اگر گوئي در دليل خود كه ميزان حق و باطل كثرت و قلت است يعني هر جا كه جمعيت بيشتر است حق آن است و هر جا كه كمتر است باطل آن است گوئيم اين ميزان باطل است بنص خداوند عالم كه ميفرمايد اكثرهم لايؤمنون ، اكثرهم لايعقلون ، اكثرهم لايفقهون و اكثرهم لايعلمون و اكثرهم لايشكرون و اكثرهم لايتفكرون و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون پس كثرت را مذمت فرموده است و اما قلت را پس مدح فرموده است در آنجائي كه ميفرمايد و قليل من عبادي الشكور ، و قليل ما هم ، فشربوا منهم الا قليلا مدح القلة و ذم الكثرة و اما اجماع پس صحيح آن آن است كه در نزد شيعه است كاشف از قول معصوم (ع) نه آنكه جماعتي باشند كثيرين چنانچه در نزد مخالفين ما چنين است و آنچه در نزد ما است غير آن است بجهت آنكه اجماع شيعه آن است كه كثرت و قلت مراد نيست چه ميفرمايد (ع) المؤمن وحده جماعة ، بجهت آنكه خدا و رسول اللّه و امام و جميع حق و اهل حق با او هستند چنانچه اميرالمؤمنين (ع) واحد بود و با او نبود مگر چهار نفر سلمان و ابوذر و مقداد و عمار ياسر و چنانچه موسي چون بطور رفت و هارون را خليفه خود قرار داد و هفتاد كس را بهارون خواند و آنها قبول كردند و چون موسي برگشت از مناجات همگي گوساله‌پرست [ص 287] شده بودند مگر چهار نفر پس استبعاد از قلت نبايد كرد و الا اينهائي كه مذكور شد بر باطل باشند مخفي نيست در نزد اهل نظر و اهل ادراك كه هزاران هزار كلوخ است و يك سنگ و از چندين هزار سنگ يكي درّ پيدا شود و از هزار هزار سنگ يك شيشه پيدا شود و از هزار هزار شيشه يك بلور پيدا شود و از هزار هزار بلور يك الماس پيدا شود و از هزار هزار الماس يك اكسير حاصل شود پس جماعت و كثرت دليل حق نيست پس شما الآن تفكر كنيد ببينيد كه حق با كي است فاذا قلنا بمدح الكثرة و حقيتها يلزم كذب علي (ع) في قوله الاول لانه كان معه اربعة انفر لايخفي ان الكثرة ليس فيها حق بل فيها الفساد و انما الحق في القلة لان المؤمن وحده جماعة لان اللّه سبحانه و الائمة (ع) و الانبياء و الانس و الجن و العرش و الكرسي و اهل جزيرة خضراء و اهل سموات كلهم مع المؤمن بالجملة الباطل لازال كثير الاتري ان الكفار كثيرون يعني اكثر من المسلمين و المسلمين من الشيعة فالقول بان الكثرة حق و الحق فيها هذا بعينه قول معوية لابن عباس لما قال يا ابن عباس كيف يكون الحق مع علي (ع) و اربعة انفر و لايكون مع هذا الخلق الكثير يا ابن عباس هل هذا الخلق كلهم اهل النار قال ابن عباس نعم يا معوية كلهم اهل النار ثم قال ابن عباس يا معوية لما كان موسي اراد المناجاة مع ربه خلف هرون مكانه و اقامه مقامه و وصي الناس و هم سبعون الفا فلما ذهب الي مناجاته و رجع رآهم انهم عابدون العجل بحيث مابقي منهم كلهم الا اربعة اوادم ثم قال يا معوية انصف هل هذا الخلق الكثير الذين عبدوا العجل علي الحق ام هذه الاربعة ، پس مؤمن موحد بايد طالب حق باشد نه آنكه تابع آباء [ص 288] و اسلاف خود باشد و گويد انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون با آنكه خدا در جواب ايشان ميگويد لقد كنتم انتم و آباؤكم في ضلال مبين و تابع شدن رئيس و كبراء بكار نيايد و نبايد شد قال تعالي و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيلا چه بسيار رئيس است كه بجهت رياست دنيا از دين بيرون رفته است اگر چه صورت صورت حق باشد پس تقليد جمعيت نمودن صحيح نيست چنانچه وارد است كه در زمان فترت كه ميان عيسي و پيغمبر ما است نبيّي نبود و مردم كفار بودند كلا لكن ميگفتند كه يكي اهل حق در ميان ميباشد و در وجود آن يكي كسي خلاف نكرد و كسي نگفت كه آن يكي بر باطل است و كل آن كفار بجهت كثرتشان بر حق است ، مخفي نماند كه اين زمان را لازم است با وجود اين اختلاف بر هر كسي كه تفحص كند حق را و شكي نيست كه حق واحد است پس كسي الآن معذور نيست ، مستور نباشد كه راه جهنم بسيار خطر دارد و جهنم مهول است و عذابها صعب است و شكي نيست كه چاره‌اي از جهنم نيست مگر بعلم و عمل و بدان كه خدا حق خواهد مكررا آنكه تو ميبيني كه هر يك از علماء طعن بآن ديگري زند و گويد من بر حقم و چون چنين شد واجب است كه تفحص كنند و حق را پيدا كنند و اما ترجيح از پيش خود نتواني داد باينكه كثرت بر حق است و قلت بر باطل است بلكه بايد للّه في اللّه بصافي فطرت و صفاء سريرت بصداقت قلب و از خدا طلب نمايد آن عالم را تا آنكه حق را باو برساند تا آنكه مؤمن ممتحن شود و مؤمن ممتحن آن است كه در رجعت و ظهور ميباشد و آن مؤمن چنين است كه [ص 289] هر گاه همه خلق مخالفت او كنند و گويند كه تو بر حق نيستي ثابت باشد و برنگردد فيكون اذا خالفه الثقلان من الجن و الانس و كل شيء ثابتا مستقلا كالجبل لاتحركه العواصف و لاتزيله القواصف بل يقول انا الحق و انتم علي الباطل و لايملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون مكررا آنكه شكي نيست كه الآن هر كسي را رأيي است و هر كسي را قول و تدبيري است و هر كسي را طريقي است و حال اختلاف نيست در واقع چه حق يكي است و چون خداوند عالم مهمل الناصية نگذارد خلق را لهذا واجب است عالمي ملجأ اختلافات باشد و جمع كند مختلفات را و حق را چنان از اين مختلفات بيرون آورد كه باطل خودش اقرار كند بر حقيت آن و اما دليل باطل را از قاعده‌اي كه پيش باطل است گويد نه از دليلي كه پيش عالم است مجملا بعد از اثبات صفات سبعه انسان حاصل شود و بعد از انسانيت بايد انسان عالم باشد و چون اين انسان يافت شد واجب است اطاعت او و حرام است مخالفت او چه رد او رد خدا است الراد عليه كالراد علي اللّه و هو في حد الشرك باللّه ، چه او از قول خدا گويد پس رد قول او رد قول خدا است ، مخفي نماند كه گفتن او از خدا بلاواسطه است ، بدان كه ما بيان صفت انسان و قراي ظاهره را گفتيم ولكن كسي متفطن نشد و نگفت اين چنين كسي نيست .

[ص 290] قيل ( شيخ علي نعل‌بند ) : اين بيانهاي شما واضح بود مردم دانستند .

جواب : يا شيخ اگر ميفهميدند علامات و احوال ايشان غير از اين بود چنانچه گويند مير سيد شريف بعد از آنكه تصنيف كرد كبري را در منطق و آن كتاب را به پسر خود تعليم نمود در دفعه اول پس به پسر خود گفت برو بازار ببين مردم در چه كارند و چون رفت و مراجعت كرد در جواب گفت هر كسي در كار خود مشغول است و بيان كرد تفصيل شغلهاي مردم را پس مير سيد شريف گفت الآن نفهميده‌اي پس بار ديگر او را منطق درس گفت و نيز ثانيا امر كرد كه بازار برود و ببيند خلق در چه كار هستند رفت و مراجعت كرد چون دفعه اول جواب داد پس دفعه ثالث او را آن كتاب را درس گفت و ثالثا مرة امر كرد كه ببازار رود و چون رفت و برگشت گفت همه از منطق تكلم كنند همه تصور است و همه تصديق است و همه قياسات و استثناء است و هر كس از اشكال اربعه تكلم كند چون چنين گفت مير سيد شريف باو گفت الآن فهميده‌اي ، پس كسي كه فهميده است علامات ديگري دارد اگر چه بعضي فهميده‌اند لكن قبل از اين دانسته‌اند و مراد ما اين است كه كسان ديگر بدانند ، الحاصل لما صار انسانا لايكون بمحض هذا مرجعا للخلق بل لا بد من كونه كاملا يعني انسانا كاملا و الكمال انما هو بالعلم و لايخفي ان العلم قسمان قسم هو مناط الانسانية و قسم هو مناط الكمال كما انك تدرك ببصرك و تسمع باذنك و تحس بشمك و تذوق بذوقك و انت عالم في هذه الخمسة لكنك مايقال انت عالم لانه هنا علم مناط كينونة الانسانية و هنا علم مناط كونه عالما ، و چون عالم معلوم شد بدان كه اين عالم را مراتبي [ص 291] است متدرجا و ادني مراتب او اين است كه عالم باشد بسرّ شريعت و آن سرّ كينونتي است الهيه كه ظهور كرده است در كينونت عالم و مقتضيات آن كه هر يك حكم خاصي است ، قال الصادق عليه السلام في مصباح الشريعة لايصلح للفتيا الا من عرف مراد اللّه من كلامه بسره ه‌.

سؤال شيخ احمد شكر : ما معني هذا الكلام ؟

جواب : لاتسألوا عن اشياء لنا اجماله و لكم التفصيل لكن اعلم ان الامر الآن صار واضحا و ان شاء اللّه تعالي بعد زمان قليل يصير الامر من البديهيات الاولية ، الحاصل اين عالمي كه عليه العمل اول مراتبش اين است كه علم بسر شريعت داشته باشد و آن سر آن حقيقتي است كه منشعب شده است از حقايق و ذرات از احوال و افعال و سر امر و نهي و واجب و حرام و كراهت و استحباب و اباحه و حقيقت احكام و حقيقت حلال و حرام و آنكه چرا حرام حرام است و چرا حلال حلال است و سر اينكه چرا پاره‌اي از حلال مكروه است و پاره‌اي مستحب و بالعكس پس عالم را بايد يك حقيقت الهيه و كينونت كليه‌اي باشد كه ساري كند آن را در اين افراد و بعد از آن بايد بداند كه مراتب واجب چند است و مراتب حرام چند است و مراتب مكروه چند است و مراتب مستحب چند است تا آنكه در نزد معارض فايده دهد زيرا كه گفته‌اند در معارضه حرام و واجب حرام مقدم است چه واجب جلب نفع است و حرام دفع ضرر است پس دفع ضرر مقدم است و اما چون مراتب و درجات هر يك را از اربعه دانست ميداند كه در تعارض مطلقا حكم آن نيست كه حرام مقدم باشد بلكه در بعضي جا مقدم است ، بدان كه در غيبت امام (ع) كه دست كسي بآن جناب نميرسد لازم است آن [ص 292] شخص را كه قاعده كليه داشته باشد كه بداند با اين مردم مختلف المزاج و الاحوال چگونه معامله كند و آن قاعده را با اين اختلاف جاري نمايد در همه و آن قاعده را در مطاوي كتبش از علوم از نحو و صرف و اصول و فقه و رياضي جاري نمايد و ترجيح دهد هر يك مطلق و مقيد و عام و خاص و محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ را و استعمال كند هر يك را در جاي خودش و يك قاعده ديگري هم بايد داشته باشد كه در وقت تعارض جواب گويد با آنكه در نزد او ميزان چهارگانه از كتاب و سنت و عقل و اجماع باشد پس اين عالم بايد آن حقيقت الهيه را ساري نمايد در همه افراد و يعرف كلامه بسرّه اگر چه اين يك چيز است لكن اين طور كه در جا او را جاري سازد پس اين عالم گاهي ادله را متفرق كند و گاهي جمع كند تا آنكه بتواند استنباط كند آن جريان قاعده كليه و استنباط بايد بحيثيتي كه هر گاه گويد باو ءاللّه اذن لكم ام علي اللّه تفترون گويد انت اذنت لي بدون شكي و اضطرابي لكن در استنباط مسائل فقهيه لازم است مراعات قواعد مقرره علماء را از حقيقت شرعيه و لغويه و عرفيه و اجماعات و استصحابات و ترجيحات و اصل برائت و ادله ... و الا پس فقيه نخواهد بود لكن بدان كه اجتهاد در مسائل فقهيه بسيار آسان است چه اصل مبناي فقه بر فهم عامه مكلفين است و شكي نيست كه عالم فهم او از فهم عامه مكلفين بيشتر است پس عاجز از استنباط احكام نخواهد بود با آنكه اين عالم هر گاه استنباط كند مسائل نجوم و هيئت را از قرآن و آن چيزهائي را كه گويند شأن امام (ع) نبود چگونه نتواند استنباط اين مسائل فقهيه كه جميع ادله آن ظاهر [ص 293] و بيّن و مكتوب و مدون است فالفقيه كل الفقيه نعم الفقيه آن كسي است كه آن حقيقت وحدانيه را در كينونت عالم و اقتضاءات عالم جاري سازد بتعليم من اللّه سبحانه و آن حقيقت را سير دهد در جزئيات افعال مكلفين و بعد بداند كه آن حقيقت در افعال جزئيه چه مناسبت دارد و بعد از آن بداند ما يصلحه را از ما يضره و اما چون اين مقام مقامي است خطير پس لازم است از ميزاني كه بسنجد بآن و آن ميزان اين طريقه مقرره است و الا فقيه نخواهد بود و اما هر گاه اين قواعد را بداند عالم نحرير شود و در وقتي از او بپرسي كه خمر چرا حرام است جواب گويد نه آنكه مثل ايشان چون خود نميداند تا آنكه كار را بجائي رسانيده است كه علل امام (ع) را علل واقعيه نداند بلكه گويد آنها معرفات است نه علل و اين را بجهت آن گفته‌اند كه چون ديدند علل متعارضه مختلفه وارد شده است لهذا گفتند علل واقعيه نيست لكن ما گوئيم ان كان الاختلاف ببيان منهم (ع) فاعلم ان العلل متعددة فلاي شيء تكذب الامام (ع) بانها ليست علة ليس هذا القول الا من علة العجب كل العجب اينكه ايشان در اينجا اختلاف كنند و علل را معرفات گويند و در جاي ديگر منصوص العله را حجت دانند پس اگر حجت است در هر دو جا و الا تخصيص معني ندارد حتي كار را بجائي رسانيدند كه استهزاء بامام (ع) كردند چنانچه كسي با من گفت قبل از هيجده سال در تعليل امام (ع) از براي مس بدن انسان كه غسل خواهد و در مس بدن حيوان مودار كه غسل ندارد گفت اين چه تعليل است ما هر گاه فرض كنيم كه سگي را شكم آن شكافته باشند و دست در شكم او كنند آيا غسل ندارد پس اين تعليل تمام نيست در [ص 294] جواب او گفتم بدان كه احكام شرع تأسيس و مدارش مراعات اغلب احوال مكلفين است از اين است كه هر حاجي را واجب است يك گوسفند ذبح كند اگر چه قوه بيشتر داشته باشد و چنانچه نماز را در سفر قصر قرارداد فرموده است از جهت تعب آن براي اغلب مسافرين اگر چه شخصي يافت شود كه او را تعب و رنجي نباشد و چون مبناي احكام احوال عامه مكلفين شد پس هر گاه يك فردي مخصص شد آن فرد مؤسس حكم نگردد و چون اين ثابت شد گوئيم كه اغلب حيوانات مو دارد و اما انسان پس غالب آن است كه مو ندارد و دست ببشره آن ميرسد در وقت مس كردن چنانچه ما در وقتي كه كبري ميخوانديم مي‌گفتند كه انسان بادي البشرة است يعني بشره او ظاهر است يعني مو ندارد پس چون غالب اين شد امام (ع) حكم بر غالب فرمود ، مجملا پس در وقتي انسان دانست حقيقت شريعت را و مبناي شريعت را اين گونه سخنها را تفوه ننمايد از اينكه اين علت واقعي نيست مثلا با اينكه صاحب شريعت امام (ع) گويد اين است تو گوئي در مقابل او كه اين نيست بلي در اختلاف علل گوئيم كه علل متعدد است چنانچه در طلاق استبراء رحم شرط است اگر چه ده سال باشد كه زوج غائب باشد چه امام در اينجا تعليل فرمود باحترام زوج كه استبراء بجهت آن است پس دو تعليل است استبراء را پس جميع علل علل واقعيه است و منصوص العله حجت است از براي كسي كه علت را علت واقعي داند و اما كسي كه معرفات داند پس بسيار متعجب هستم كه او حجت داند زيرا كه اين مخالف آن قول است كه علل واقعي نيست ، و اين عالم بايد عالم باشد بسرّ خطاب كه خطاب عام است يا خاص است و چون عام شد هل يعم الموجودين [ص 295] و المعدومين كما هو قول من الاقوال يا آنكه معقول نيست كه معدوم مخاطب شود چه خطاب توجيه الكلام نحو الغير است و لاشك آن غير مخاطب است و مخاطب حاضر موجود است نه معدوم و قائل ديگر گفته است كه خطاب يعم الحاضرين و الغائبين با آنكه در صرف فرق كرده‌اند ميان خطاب و غيبت پس خطاب بغائب نشود با آنكه آن غائب مخاطب اين خطاب باشد چه آن تناقض است و طائفه ديگر آمده‌اند و تحرير محل نزاع كرده‌اند باينكه خطاب يعم المخاطبين محضر الخطاب و الغائبين عن محضر الخطاب و حال آنكه اين عبارت اخراي آن قول بود كه مذكور شد و اما كسي كه محل الخطاب را دانست اين تكلفات را احتياج ندارد پس بگو خطاب عام علي جميع المكلفين لا الحاضرين و الغائبين لكن بودن مكلفين در محضر واحد شرط نيست ، پس عالم بايدكلي باشد مُملِّك مُملِّك مُملِّك و مُملَّك و قاعده كليه عطا كند شخص را علينا ان نلقي الاصول و عليكم ان تفرعوا ، پس آن خطاب اللّه گاهي بشهرت فهميده ميشود و گاهي از اجماع و گاهي از كتاب و گاهي از سنّت و گاهي از عقل و هكذا پس چون محل خطاب معلوم شد ميداند مواقع حرام و مكروه و حلال و مستحب را ، و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين .

* * * *

( ٢٨ )

سؤال ( سيد ششتري ) : من سه ماه است وارد كربلا شده‌ام روز اول آمدم با شما نماز كردم بعد از فراغ از نماز كسي بمن گفت برو نماز خود را اعاده كن گفتم چرا گفت علماء اين سيد را قبول ندارند پس نماز كردن با او جايز نيست .

[ص 296] جواب : بدان كه واجب است بر هر كسي كه متدين و صاحب دين و ايمانش از نظر كردن در دين خودش چه دين آدم از هر چيز عزيزتر است بجهت آنكه هر چيزي فاني و تمام ميشود بخلاف دين كه تمام نميشود و مخفي نباشد كه بقاي ابدي و خلود سرمدي و منفعت و مضرت كلا بدين آدمي است پس در هر چيز مسامحه درست است مگر در دين و در هر چيز خاطرخواهي درست است مگر در دين و در هر چيز ايثار درست است مگر در دين پس حفظ دين واجب است و چون شخص داخل ديني شود بايد ببيند كه كلمه امّت در آن دين بر شيء واحد است يا مختلف است پس اگر واحد است آن حق است ... و اما بعد از اختلاف امت در آن دين باينكه يكي گويد كه خليفه فلان است و ديگري گويد كه فلان است در اين وقت آدم متدين بايد تفحص كند از احوال و اعمال و اقوال و افعال و اعتقادات ايشان تا آنكه حقيت طرفي ثابت شود تا در آن حق بايستد ، بدان كه اولا شريعت ما را مبنائي ميباشد و آن اين است كه مردم مكلف ميباشند بظاهر شريعت و هيچ تكليفي بباطن نيست پس هر گاه شخصي در باطن كافر باشد لكن ظاهرا شعار اسلام از او ظاهر باشد جايز نيست تجنب و تبري كردن از او چنانچه وارد است كه پيغمبر ما (ص) با شيخين و تبعه ايشان معاشرت مينمود با آنكه ميدانست كه ايشان كافرند قال تعالي ... مع ذلك قال تعالي و لاتكن للخائنين خصيما و قال تعالي و لاتقولوا لمن القي اليكم السلام لست مؤمنا و الآن من قريب بيست سال است در اين ولايت هستم درس و بحث و مرافعات را متوجه ميباشم آيا يك نفر از من چيزي شنيده است بيايد بگويد چه از زن و چه از [ص 297] مرد خواه عامي باشد و خواه ملا و اما آنكه اجلاس شد و در آن مجلس معلوم شد پس اين قولي است لا معني له زيرا كه هر گاه ايشان را چيزي معلوم ميشد بقدر ذره‌اي و بقدر سر سوزني از غير شرع مرا تمام و ذره ذره ميكردند كه هيچ اثري از من باقي نماند الآن مگر من قبيله‌اي دارم يا تنخواهي دارم يا آدمي دارم كه در اين ولايت زيست كرده‌ام پس تفكر نمائيد كه من بچه چيز برپا ايستاده‌ام در اين ولايت بالجمله هر گاه كسي چيزي ظاهرا بگويد و اقرار داشته باشد لسانا كه مبناي شريعت بآن است و مردم بگويند كه دروغ ميگويد بلكه قلبش غير لسانش است چنانچه مأمون ميگويد كه مرا در عالم كسي ملزم نكرد مگر يك نفر و آن كسي بود كه بمن خبر دادند كه او كافر و مرتد شده است پس من او را احضار كردم و از او پرسيدم اعتقاد او را او شهادتين گفت من قبول نكردم بلكه امر كردم بزدن او تا اقرار كند بآنچه در قلب او است آن مرد بمن گفت مذهب تو مذهب پيغمبر است گفتم چرا گفت پيغمبر مردم را ميزد اسلام بياورند و تو مردم را ميزني تا كافر شوند پس ملزم شدم من از اين جواب انتهي ، مخفي نباشد كه آنچه دين است ظاهر شريعت است لاسيما اتفاق كرده‌اند جميع ملل از جميع فرق بر اينكه نوشته را اعتباري نيست حتي آنكه كاتب بنويسد كه للّه شريك و للّه ولد و اين در جائي است كه بفهمند و بدانند آن كلام را و اما اگر نفهمند و ندانند بطريق اولي ، نميگوئيم كه ايشان عالم نيست بلي غير فقه چيزي نميدانند پس مطالبي كه منوط بساير اصطلاحات خاصه است چگونه در آنها جرح و تعديل نمايند بآنكه اين كفر است و اين باطل است و اين ايمان است و معلوم [ص 298] است پيش شما كه ميرسد ساعت‌ساز را گويد بفقيه كه مسأله را تو خطا گفته‌اي يا منجم را رسد كه گويد بحكيم كه تو غلط فهميده‌اي لاشك كه نتوانند تكلم كنند در غير علم خود و اين نقص نيست درباره فقهاء پس كمال آنها آن است كه در علم خود جرح و تعديل نمايند و الا پس حرام است تكلم ايشان در چيزي كه نميدانند باينكه اين كفر است و اين باطل است مجملا خصم خالي از اين نيست يا ميگويد كه اين مطالب را ميدانم و ميفهمم و يا آنكه گويد نميدانم پس اگر گويد ميدانم گوئيم الآن كتاب ما موجود است بسم اللّه يك سطر از آن را بيان كنند و اگر گويند نميدانيم اين سخنها معني ندارد و اين نقص ايشان نيست چه ايشان كار نكرده‌اند پس علاوه بر آنها كه ميدانند يا نه محض آنكه چيزي در كتاب ببينند با آنكه اغلب افترا است چگونه حكم نمايند چنانچه در زمان ائمه ما (ع) مخالفين كتاب اصحاب ايشان را ميگرفتند و آن را زياد و كم ميكردند و نسبت بائمه ميدادند و اين رسم قديم است كه الآن نيز چنين است مستور نيست چيزهائي كه در نزد عوام منكر است آن را گويند تا عوام مشمئز و پراكنده شوند و حال آنكه مرا حاجتي با خلق نيست اصلا پس از كجا فهميده‌اند اين چيزها را و حال آنكه هر علمي موضوعي و تعريفي دارد كه مردم در آن زحمت بسيار و مشقت كشيده‌اند تا آنكه آن را تحصيل نموده‌اند غاية ما في الباب و تفاوت ما و ايشان اين است كه من دارم آنچه را كه ايشان دارند و اما آنها ندارند آنچه را كه من دارم چون چنين شد پس فخر ايشان است كه كلام مرا بفهمند نه آنكه كلام مرا بحث كنند چه شأن عالم فطن آن است كه كلام را ادراك كند و باو برخورد [ص 299] نه آنكه رد كند قبل از آنكه از موضوع آن خبر نداشته باشد و مخفي نيست كه كلام من مأخوذ از كلام خدا و كلام معصوم است و معلوم است كه هر كه از من شنيد تصديق كرد و مخالفت نكرد بدون انكاري پس اين كلمات مدونه در كتب مستنبط از قرآن و حديث است با زيادتي آنكه شبهات و شكوك يونانيين را نيز ندارد پس رد اينها رد بر خدا است و رد بر خدا نتيجه آن معلوم است كه محتاج باظهار نيست ، بدان كه الآن جميع مذاهبي را كه عوام از آن متنفرند آنها را بما نسبت دهند تا آنكه عوام را برانند از من هيهات هيهات كه من بغير خدا كسي را احتياج ندارم اقول كما قال علي (ع) لاتزيدني كثرة الناس حولي عزة و لا تفرقهم عني وحشة و لو اسلمني الناس جميعا لم‌اكن متضرعا ، و از جمله آن مذاهب منكره اين است كه ما گفته‌ايم معاد جسماني نيست و معراج جسماني نبود و علم اللّه حادث است و سيدشهداء قتل نشده است يك وقتي گفتند كه تو ميگوئي ملائكه سنّيند و اما در اين روزها ميگويند كه تو ميگوئي صاحب زمان (ع) مرده است اينها را گويند و خيال كنند كه اينها نقص من است نه واللّه نقص نيست چه اقلا عقل را دارم اگر چيز ديگر را نداشته باشم چرا بباطل تفوه نمايم پس بدان كه آن چيزي كه مذهب حق است و مذهب شيعه بر آن است در معاد همين جسد دنياوي مرئي محسوس ملموس محسوسي است كه در روز قيامت آيد و ثواب و عقاب با اين است نه جسم ديگر و هر گاه كسي گويد كه بدن معاد غير از اين بدن است يا آنكه اصفي از اين است باطل است اگر چه ايشان عباراتي ديده‌اند و نفهميده‌اند بجهت آنكه جسم و جسد را چندين معني است در قاموس و [ص 300] صحاح و مجمع البحرين غير آن معاني كه علماء اصطلاح كرده‌اند و اينها هيچيك از آنها را ندانند چنانچه كسي بمن گفت كه شيخ ميگويد جسد عود نمي‌كند باو گفتم كه تو معني جسد را كه علما اصطلاح كرده‌اند فهميده‌اي گفت نميدانم گفتم پس چگونه حكم كني بر آن ساكت شد و جواب نداد پس گفتم شايد جسد را معني باشد كه نفي آن كفر باشد بدان كه نيست اينها مگر از جهل و عدم علم ، اقول هذه الصورة الانسانية بعينها هو المعاد المرئي المحسوس نعم الكبر و الصغر يروح لا هذا الجسم و اما معراج پس بدان كه آن جناب (ص) بهمين جسم و جامه‌هاي خود بلكه با كفش خود كه به بيت الخلا ميرفت صعود فرمود چون بفوق عرش گام زد و خواست نعلين خود را بكَنَد ندا آمد كه لاتخلع نعليك حتي يتشرف عرشي بهما و اما وقتي كه موسي بطور يعني نجف آمد قال تعالي له فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي پس چگونه روا باشد كه نعل با او باشد و حال آنكه جسم نباشد نيست غير آنكه فريب عوام دهند ، و اما علمه تعالي فاعلم ان اللّه تعالي يعلم كل شيء بعد الخلق و قبل الخلق و حين الخلق و يعلم كل الاشياء كليها و جزئيها ماديها و مجرديها علويها و سفليها عرضياتها و جوهريتها غيبياتها و شهودياتها ملكوتيها و جبروتيها لاهوتيها و ناسوتيها بحارها و قفارها و صحاريها و براريها و انهارها و اشجارها و امطارها و كل شيء فعلمه تعالي بها حين كونها كعلمه بها قبل كونها فعلمه بها قبل كونها كعلمه بها بعد كونها و اين مذهب حق است چه از براي سبحانه و تعالي دو حال نيست پس قبل از خلق اشياء و بعد از خلق آنها از جزئيات آنها و كليات آنها از مجردي و از مادي از علوي و سفلي و هر چه را كه خلق كرده [ص 301] است عالم است الايعلم من خلق و هو اللطيف الخبير پس عاقل باين تفوه نكند كه خدا عالم نيست باشياء فضلا از عالم كه بآن تكلم نمايد بلي تكلم در آنكه علم واجب چطور است و چه نوع است از بودن آن انكشافي يا حصولي يا حضوري يا ظهوري يا اضافي يا آنكه علم او عين معلوم است بلي گوئيم كه علم عين واجب است لكن ما نميدانيم پس هر گاه كسي ادعا كند و گويد كه علم خدا حصولي يا حضوري است يا انكشافي است يا عين معلوم است بگو دروغگوئي چه احاطه بعلم احاطه بذات است و اين محال است پس محصَّل كلام اين است كه ما ميدانيم خدا عالم است ولكن ندانيم كه چطور عالم است چنانچه دانيم كه موجود است و اثبات وجودش نمائيم و بعد از اين اسنادها چيز قبيحي گفتند كه اينجاها و در بغداد در نزد مخالف مشهور شود و شناعت آن عالم را بگيرد تا آنكه شايد قايل را قتل كنند و آن اين است كه اميرالمؤمنين (ع) رازق و خالق و محيي و مميت است ما ميگوئيم آنچه را كه خدا گفته است اللّه الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شيء سبحانه و تعالي عما يشركون پس خالقيت و رازقيت و احياء و اماته بالاستقلال للّه است سبحانه وحده لا شريك له و خدا تفويض امر خود را بهيچ كس نكرده است چه هر كس باو محتاج است پس چگونه تفويض صورت بندد و تفويض در مذهب شيعه نيست حتي در افعال اختياريه ايشان پس چگونه در افعال اللّه تعالي پس هر گاه اسناد دهد بغير خدا كه او رازق يا خالق يا محيي يا مميت است بالاستقلال يا بالشراكة يا بالوكالة يا بالتفويض اين كس پيش ما كافر است كفر جاهلية اولي لكن چون خدا باسباب خلق كرده است چنانچه بعرش [ص 302] و كرسي و سماوات و ارضين و ملائكه و كواكب ظاهر كند لاشك كه ائمه ما (ع) اعظم اسبابند از براي خلق و هر كه اين را انكار كند بگو تو از مذهب شيعه خارج هستي بجهت آنكه موجودات طُرّاً از فاضل نور ايشان موجود است و اما آنكه ايشان شريك خدايند نه ، يا وكيل خدايند نه ، و كسي هم تفوه بآن ننمايد پس سببيت ايشان (ع) مثل اين نيست كه تو پول بعبد خود ميدهي كه برود از براي تو چيزي ابتياع نمايد بلكه خدا خودش مستقل است در فعل خود فالتفويض ليس من مذهبنا و لا من مذهب احد من الشيعة حتي في الافعال الاختيارية فضلا عن الافعال المنسوبة اليه تعالي قل اللّه خالق كل شيء لكنه بعد ما جعل العالَم عالَم الاسباب ينسب الامر مرة الي السبب القريب و مرة ينسب الي السبب البعيد چنانچه شما ميدانيد كه قرآن كلام اللّه است و حال آنكه خدا اسناد داده است برسول خودش در آنجائي كه ميفرمايد و انه لقول رسول كريم و بعد هذا كله يقولون ليتنفر العوام و الخواص ايضا علي ان فلان يطعن في العلماء هذا في اول الامر اي اذا رأوا واحدا اولا يقولون له هكذا اما هذا الكلام فغلط فاحش لان الطعن و القدح و السب ليس من شغل آدم النجيب الذي له قلب و شيمة بل انما هو شغل غير النجيب الاتري ان رسول اللّه (ص) في غزواته و حروبه كلها ماشتم احدا من الكفار و المشركين نعم مرة جاء الي بني‌قريظة و وقف علي مرتفع و قال يا اخوان القردة فلما قال هكذا خرج واحد من السور و قال يا محمد ماعهدناك سبابا فاستحي و عرق منه فرجع (ص) فالشتيمة شغل العاجز الذي مايقدر علي شيء و اما الذي عنده ادلة قاطعة و براهين واضحة فلأي شيء يشتم هذا اذا كان الكفار و اما هؤلاء الاكابر فعلماء الراشدين اظهروا الدين و [ص 303] شيدوا سنة رسول رب العالمين و هدوا الناس لا ... بارك اللّه لهم فلايجوز سبهم ، اعلم ان واحدا من العلماء كتب رسالة في الرد علي الاجماع في هذا الزمان دون زمان الائمة (ع) و في غيبة الصغري و كتب ان رواة الاحاديث في زمان الائمة كانوا اخيار و ابرار و اهل الزهد و الصلاح و في غيبة الصغري ايضا لورود التوقيعات في حقهم فهم كانوا عندهم القرائن الواضحة موجودة التي ليست للعلماء بعد غيبة الكبري لبعدهم عنها فلا اعتبار باجماع الذين بعد الغيبة الكبري فلما رأي جناب الشيخ اعلي اللّه مقامه كتب له يا فلان بان الدليل الذي كتبت في بطلان عدم حجية اجماعهم بعينه جار في اجماع هؤلاء و كتب ان هؤلاء لو كانوا رأوا الامام (ع) لكان التوقيع لهم اكثر ه‌، و لا شك ان الذي يقول هكذا كيف يطعن ، لعن اللّه من طعن علماء الشيعة لانهم اركان الدين و اساس الشريعة با آنكه كساني كه بر ما اذيت كردند كلام بدي زشتي نسبت بايشان نگفتيم پس چگونه بعلمائي كه اساس دين و اساس شريعت با ايشان پس طعن بر ايشان يا از حسد است و يا از جهل و اين كتب ما پر است از مدح ايشان و رد بر مخالفين ايشان ، و اما اين علمائي كه در علم ما حرف ميزنند اگر بگوئي كه آنها اين علم را نميدانند اين قدح ايشان نيست نعم هر گاه در علم ايشان قدح نمائي چنانچه گوئي فقه را نميدانند اين باطل است و شكي نيست كه علم ايشان منحصر است در فقه و متعلق آن و اما علم طبيعي و رياضي و حروف و جفر و علم اوفاق و علم ضم و توليد و الهي و هيئت ابدا ايشان را خبري نيست و نميدانند پس هر گاه ندانسته باشند و تو بگوئي ميدانند دروغ گفته باشي پس دروغ بر خدا بسته باشي چه در اين وقت خواهي گفت كه خدا اين علم را تعليم او كرده است و حال آنكه تعليم او نكرده است و دروغ بر خدا روزه ماه رمضان را باطل كند .