اذا شئت ان تختر لنفسك مذهبا ينجيك يوم الحشر عن لهب النار

فدع عنك قول الشافعي و مالك و احمد و المروي عن كعب الاحبار

و وال اناسا نقلهم و حديثهم روي جدنا عن جبرئيل عن الباري

فالعلم اذا كان من ثمرة الايمان هو العلم الذي ثمرته الخشية كما قال السجاد (ع) ... و اما آن چيزي كه از كلمات مستفاد ميشود از قول زيد و عمرو و بكر و خالد اينها هيچيك معصوم نيستند چه هر كس ميتواند بگويد اينها دروغ گفته‌اند و خطا كرده‌اند و از گفتن آنكه دروغ گفته‌اند و خطا گفته‌اند كفر لازم نيايد بلكه خود آن شخص هم گويد من خطا كرده‌ام يا ميكنم و اما هر گاه كه اميرالمؤمنين (ع) فرموده است و يا حضرت صادق (ع) گفته است نتواند گويد خطا گفته است پس بدان كه عالم آن است كه عيون علوم از قلبش منفجر شود بحيثيتي كه تا هزار سال بگويد تمام نشود نه آنكه از اقوال مردم باشد كه بسوي صاحبش برگردد گوئيم هر گاه فرض شود كه كسي در بياباني باشد كه هيچ را نبيند و هيچ تصنيفي را درنيابد آن كس عالم نميشود با آنكه خدا اجل از اين است كه او را عالم نكند با اينكه علم در كتاب علم او نيست پس عالم آن است كه فرض كند كه هيچ مصنفي تصنيف نكرده است و هيچ مؤلفي تأليف كتابي ننموده است و مع ذلك بفهمد و ادراك نمايد آنچه را كه خدا باو داده است قال (ع) المتبعون لقادة الدين الائمة الهادين الذين يتأدبون بآدابهم و ينهجون نهجهم فعند ذلك يهجم بهم العلم علي حقيقة الايمان فتستجيب ارواحهم لقادة العلم و يستلينون من حديثهم ما استوعر علي غيرهم و يأنسون بما استوحش منه المكذبون و اباه المسرفون الي آخر الحديث ، پس چون علم در قلب قرار گرفت و آن نور در [ص 248] قلب مستكن شد لهذا شخص همه چيز را ببيند و ادراك نمايد چنانچه چشمش مي‌بيند پس احتياج ندارد باينكه سؤال نمايد از كسي كه آن چه چيز است تا آنكه بگويد فلان كس گويد آن خانه است و آن استوانه است و آن آسمان است پس عالم آن است كه چشمش باز باشد و هر چيز را ببيند نعم در وقت احتجاج بخصم كه اعمي باشد و اعتماد بقول شخص نداشته باشد بلكه بقول زيد و عمرو مطمئن باشد گاهي استشهاد از قول ايشان نمايد و اما از براي خودش در احتجاجش اصلا احتياج ندارد بالجمله اينهائي كه من ميگويم در معرفت حقايق اشياء است و در معرفت ائمه است (ع) و در معرفت آل اللّه و انبياء است و اما در مسائل فقهيه پس لابد است از مراجعه باين كتب از براي فهميدن اجماعات و شهرت و اصل برائت و استصحاب و امثال آن از نحو و صرف و لغت و تفسير و رجال چه اينها امور نقليه است كه عقل را در آنها مدخليتي نيست و نتواند فهميد مگر بمراجعه بسوي آنها ، مخفي نماند كه علماء گفته‌اند كه طريق اثبات لغت ده چيز است از جمله يكي عقل است و گفته‌اند كه چون عباد سليمان صيمري بمناسبت قايل است و قول او باطل است پس عقل را راهي بسوي اثبات لغت نباشد يعني چون مناسبت باطل شد پس عقل را راهي باثبات لغت نيست ، بدان كه مفهوم اين كلام اين است كه هر گاه اثبات مناسبت ذاتيه شد صحيح است اثبات لغت بعقل لكن ما با آنكه مناسبت ذاتيه را ثابت كنيم و قول عباد را صحيح دانيم گوئيم كه اثبات لغت بعقل جايز نباشد بجهت آنكه احاطه بجميع مناسبات از جميع جهات ممتنع است الا از براي عالم الغيب نعم مناسبت را بعد از استعمال فهم نمائيم كه اين لفظ حقيقت است يا مجاز و هكذا [ص 249] و اما قبل از استعمال گفتن باينكه اين لفظ از براي اين معني است پس كذب است پس ما در اثبات كردن مناسبت ذاتيه و عدم اجراي آن در افراد الا در بعضي كه معلوم و بديهي است چون اثبات ما است در عقلي بودن حسن و قبح اشياء كه آنجا نيز در همه افراد نتوان حكم كرد الا در جائي كه واضح و معلوم باشد چنانچه عقل حسن صوم آخر شعبان را فهم نكند و همچنين قبح صوم اول شوال را نفهمد پس اثبات وجود مناسبت ذاتيه را كلية دخلي باحاطه كردن و فهميدن شخص همه افراد آن كلي را ندارد چنانچه در حسن و قبح حرفا بحرف و چنانچه در احكام شرعيه ما قطع داريم كه شارع وضو را مثلا شرط نماز قرار داد بواسطه مناسبتي است و هكذا لكن ما آن مناسبت را نميدانيم و اما فرق كردن ميان آنكه مناسبت ميان لفظ معني است يا وضع و معني لفظ است و وضع نيست اين قولي است در نهايت سستي بلكه باطل است چه لازم دارد لفظ باشد و حال آنكه وضع نشده باشد از براي معني بلكه بعد از آنكه استعمال شد بعد از زماني مناسبت پيدا شد پس قول باينكه لفظ دلالت بر معني كند بدون وضع اين قول معقول نيست چه لفظ بدون وضع هرگز دلالت نكند مگر آنكه گوئي الفاظ قديم است يا آنكه گوئي چنين اتفاق داد و يا اين لفظ را عبثا و لغوا و لعبا در اين معني استعمال كردند و حال آنكه الفاظ حادث است ● و واضع خداوند عالم است حكيم است عبث و لغو وضع نكند مگر بجهت مناسبتي از مناسبات جهات شيء را كه او عالم است سبحانه و تعالي پس چون خداوند عالم واضع شد و حكيم است لابد است از وضع با مناسبت از جهت فايده اگر چه مناسبت بجهتي از جهات باشد فوجود المناسبة الذاتية لازمة و الا يلزم الاخلال بالحكمة و اما قول باينكه هر كه بمناسبت ذاتيه قايل است بايد بجميع مناسبات علم داشته باشد اين قول باطل است چنانچه در حسن و قبح اشياء كه گفتيم عقلي است و حال آنكه در جميع افراد نتوانيم فهم كرد الجواب الجواب و شكي نيست كه هر كه مناسبت را ميفهمد و ثابت ميكند در چيزي نتواند يقين كند كه اين همين است لاغير بلكه بايد آن چيز را مستند كند بنقلي چه مناسبت از امور غيبيه است كه كسي آن را نداند ● پس هر كس ادعا كند كه اين لفظ از براي اين معني است يقينا لاغير بگو تو كذابي چه آن را از غير خدا و ائمه هدي كسي ديگر ندارد چنانچه در احكام شرعيه هر گاه كسي كه اين حكم اين است نه غير آن نعم در اجماعيات كه كاشف از قول معصوم است صحيح است كه بگويد اين اين است لاغير پس هيچ كس در هيچ چيز نتواند بگويد بر سبيل قطع الا كسي كه اشهده اللّه خلق نفسه و خلق السموات و الارض مثلا هر گاه كسي گويد و حكم نمايد از قرانات كواكب بعضي با بعضي كه حكم اين اين است واقعا لاغير بدان كه او كذاب است كما قال كذب المنجمون برب الكعبة ، زيرا كه اين حاكم احاطه بجميع جزئيات و جميع قرانات ندارد قطعا پس [ص 251] حكم قطعي بتي نتواند كرد مگر آنكه حكم كند و بگويد باعتبار فهم من كه چنين استنباط كرده‌ام چنين خواهد شد مثلا و همچنين طبيب نتواند حكم بتي كند كه اين جزء از بدن مرضش و حكم اين است لاغير زيرا كه اينگونه حكم فرع باحاطه بر جميع اجزاء است و آن از براي طبيب باين طورها ميسر نيست و اگر حكم قطعي كند پس او كاذب است زيرا كه بدن و عالم يك حكم دارد مجملا بايد در امور نقليه رجوع بكتب اهل فن كرد مثلا در فقه بداند اجماعات و مشهورات و بداند تفسير و لغت را پس نشود اينكه شخصي در خانه خود بنشيند بدون رجوع بكتب و بگويد من فقيه هستم بدون اسباب بجهت آنكه اين كس مخرب فقه است ولكن كسي هست كه در خانه خود مي‌نشيند بدون اسباب و با آنكه از كسي نشنيده باشد و چيز غريبي گويد و گويد اول محل فعل بايد چهارده باشند كه يكي ايشان اصل باشد و دوازده آن وصي و يك از طائفه اناث و آن اصل را دو اسم باشد احمد و محمد و حكم كند وجوبا كه بايد اين اصل در شريعت سادسه واقع باشد و حكم كند كه اول مخلوق بايد نبي باشد از اواسط انبياء نه از اعالي و نه از اداني ايشان و حكم كند از فكر و خيال خود كه زوجه اين نبي بايد حوا نام باشد و حكم كند كه ميان مخلوق اول و صاحب شريعت سادسه چند هزار سال است و حكم كند كه آن صاحب شريعت سادسه در رأس الف سابع مثلا بايد باشد و حكم كند بفكر بكر خود كه اول دوازده بايد اسم او علي (ع) باشد و ابن عم رسول و داماد او و حكم كند كه او را دو ولد است كه اسم ايشان حسن و حسين است الخ احكامهم (ع) يعني بعضها پس اين [ص 252] شخص احتياج به كتاب ندارد بلكه خدا اينها را در خودش نوشته كه خودش كتابي است كه هر چيز در او مشروحا و مفصلا موجود است كسي نگويد كه من نامربوط ميگويم چه عقل جزئي است و جزئي نه كاسب است نه مكتسب زيرا كه ميگوئيم در جواب چيزي را كه عيان باشد و اصلا تعجبي و استغرابي در آن نباشد بلكه تعجب در خلاف آن باشد كه ميگويم و آن اين است كه شكي نيست كه نور آفتاب بغير آفتاب بر چيز ديگر دليل نخواهد بود و نيست يعني همه نور حكايت شمس است و شكي نيست در نزد زن و مرد و عالم و جاهل كبير و صغير باينكه عالم از نور ائمه (ع) مخلوق شده است يعني از فاضل ايشان حاصل شده است پس نور بغير منير دلالت ندارد پس در حقيقت هر شخص نوشته شده است كتابي و در آن مبيّن است كه قطب عالم چهار نفر است پس تعجب در اين است كه نور باشد و دلالت بر آفتاب نكند ، مخفي نماند كه مردم محجوب شدند از شمس باعتبار نظر كردن بمحل نور از آئينه سفيد و سياه و زرد و سرخ و معوج و مستقيم پس هر گاه نظر را از محل منصرف سازند و در حال نظر كنند هرآينه هر چيز را ادراك كنند اين است كه فرمود (ع) اسماء ما در هر چيزي نوشته است علي احسن التفصيل و اكمل البيان لكن مردم خود را فراموش كردند و خدا را فراموش كرده‌اند و خود را بچيزهاي بي‌فايده معطل كرده‌اند نسوا اللّه فانسيهم انفسهم پس خود را بخوان تا آنكه محتاج باين كتابها نباشي ، الحاصل در نقليات محتاج باسباب است چه فقه فهم عامه مكلفين مناط است نه فهم خاص چه آن از براي خود شخص است ، الحاصل كلام ما در بيان صفات مميزه انسان بود تا آنكه معروض شد كه [ص 253] از جمله آنها فكر است قال (ع) تفكر ساعة خير من عبادة سبعين سنة و في رواية ستين سنة و في رواية سنة ، مخفي نماند كه اين عدد سنة باعتبار مثال است و الا پس امر اعظم و اعظم است و علت اينكه فكر يك ساعت را اين اجر است لان العمل فرع اطمينان القلب و سكونه و هو مايحصل باضطراب القلب و تزلزله فهذا الفكر في ساعة انت عندك ليس بشيء لكنه عند اللّه هو شيء اعظم الاشياء هنالك الولاية للّه الحق و ليعلم ان اللّه سبحانه و تعالي اودع نوره لاشرف مخلوقه و هم محمد و آله (ع) ثم بعدهم في خزائنه عنده و ان من شيء الا عندنا خزائنه و لا شك انهم (ع) اشرف الخزائن و اعلاها و انهم سبقوا الخزائن كلها فاستودع النور اولا فيهم (ع) ثم يطفح منهم علي غيرهم (ع) كما قال في حديث كميل و لكن يرشح عليك ما يطفح مني ، يعني ان اللّه سبحانه و تعالي خلق العلم في عليين ثم ترشح فينا فما دام القلب غير مضطرب و متوجه الي العليين ينطبع فيه المطالب ، بدان كه علوم و خيرات كلا مستودع است پيش ائمه ما (ع) و چون ايشان (ع) اشرف خزائنند و اين خلق ادني مراتبند لهذا وسائط خواهند پس از صدر ايشان يا از نور ايشان يا از قلب ايشان (ع) منطبع در عليّيني كه باطن عرش است و خداوند عالم خلق كرد قلب را صافيه تا آنكه آنچه را كه مقابله كند با عليين در آن منطبع شود چنانچه هر گاه بخواهي چيزي با چشم خود ببيني بعد از مقابله منطبع شود پس بچشم ادراك نمائي آن چيز را پس از عليين منطبع شود در آسمان دوم بواسطه ملائكه ثلثه سيمون و زيتون و شمعون و از آنجا بر قلب وارد شود هر گاه مستقر و ثابت و راسخ باشد مطالب را علي ما هو [ص 254] عليه ادراك كند و هر گاه مضطرب و مشوش باشد چون آئينه متحرك كه صورت در آن مرتسم نشود پس منطبع نشود پس حالا خداوند عالم ائمه ما بتعليم اللّه ادب دادند خلق را كه اوقات خود را صرف فكر كنند اگر چه ساعتي باشد تا آنكه حواس جمع شود تا آنكه مقابل عليين شود و اما كيفيت فكر كردن پس بدان كه آن وجوه دارد از جمله يكي آن است كه نظر كني در عالم تغيرات و تبدلات بيني و اينكه هر چيز از عالم بيك نهج قرار نگيرد پس غنا بيني بعد از فقر و فقر بيني بعد از غنا و عزت بيني بعد از ذلت و ذلت بيني بعد از عزت و صحت بيني بعد از سقم و سقم بيني بعد از صحت و سمن بيني بعد از هزال و هزال بيني بعد از سمن و محبت بيني بعد از عداوت و عداوت بيني بعد از محبت و هكذا و چون چنين ديدي اشياء را كه استقرار ندارد دل تو سرد شود چه بيني كه دنيا در تقلب و انقلاب است بجهت آنكه هيچ چيز براي هيچ چيز ثابت نيست پس در اين وقت از فقر جزع نكند و همچنين در وقتي كه دنيا رو بسوي او آورد كبر و خيلاء او را حاصل نشود پس قلب را متوجه كند بسوي مقلب القلوب و الاحوال و مغير الامور پس مضطرب نشود بلكه ساكن شود الا بذكر اللّه تطمئن القلوب بدان كه شخص مستقر و ساكن نشود الا در وقتي كه متوجه الي اللّه شود چنانچه در صحيفه سجاديه ميفرمايد : اللهم اني اخلصت بانقطاعي اليك و اقبلت بكلي عليك و صرفت وجهي عمن يحتاج الي رفدك و قلبت مسئلتي عمن لايستغني من فضلك ، الي آخره .

[ص 255] * * * *

( ٢٥ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

في هذه الايام اردنا ان نصف العالم بالوصف الذي وصفه اللّه تعالي به و بالنعت الذي نعته اللّه عليه و قلنا اول درجات هذا العالِم ان يكون انسانا و اول درجات الانسانية ان يكون ذا مراتب خمسة ، بدان كه تفكر وجوه دارد لكن اولا بدان كه علم بي فكر و عمل بي فكر و سكون بكار نيايد اين اشخاصي كه در حضرت امام حسين (ع) در بالاي سر دائما دعا و زيارت عاشورا ميخوانند اگر تا قيامت بخوانند نورانيت ايشان زياد نشود بجهت آنكه نورانيت به تفكر است و الا قساوت قلب آورد يعني حصول ترقي بقوت يقين است و يقين بتفكر است بلي اين عبادتها كاري كه كند آن است كه گويند فلان كس خوب است باو توان عبادت داد و با او توان نماز كرد لكن العمل اذا خلا عن المعرفة صورة لا روح له و المعرفة و العلم انما يحصل بالتفكر و اما تفكر پس وجوه دارد يكي آنكه نظر كند بتقلبات عالم و هيچ چيز را بحالت واحده نبيند ● پس چون بيند عالم دل را از همه موجودات سرد بيند و نظر خود را از تغييرات بردارد بلكه از متغير نيز چه اگر متغير كسي بود كه از او كارسازي ميشد از براي خودش كارسازي ميشد و آنچه ميخواست بايست موجود شود بلكه خلاف آن حاصل شود پس هر كه در تدبير امر خود عاجز باشد در تدبير امر ديگران [ص 256] اعجز خواهد بود پس متفكر باين نحو دلش از دنيا سرد شود پس موجودات را كالعدم فرض نمايد پس صرف توجه خود الي اللّه كند پس قلبش نوراني و امرش در ترقي باشد و روز بروز نور علم او زياده گردد و چون علم زياد شود عمل قوت گيرد و چون عمل قوت يابد علم زياد شود و هكذا و اما اولياء اللّه هرگز مخلوط و معاشر با ناس نباشند و نخواهند و هرگز عجب بعبادت و عمل خود ننمايند چه عجب بعمل و نظر از رحمت حق برداشتن اعظم معاصي است چنانچه نظر برحمت خدا كردن اعظم عبادات است وارد است كه يكي از انبياء اللّه درخواست نمود از خداوند عالم كه اشر خلق و احسن خلق را باو بنمايد وحي كرد خداوند عالم باو كه برو و درِ فلان مسجد بايست كوري آيد كه كسي دست آن كور را گرفته است كه آن اشرّ خلق اللّه است و چون آن نبي بر در مسجد آمد آن كور را ديد پس درخواست نمود كه احسن خلق اللّه را باو بنمايد وحي رسيد باو كه هر كه از مسجد آخر از همه كس بيرون آن كس احسن خلق اللّه است چون آن نبي ايستاد ديد كه همان كور آمد پس متعجب شد و از خداوند عالم سؤال نمود وحي شد كه طغيان در معصيت كرده بود بحيثيتي كه مستوجب اين مقام و اين اسم شده بود ولكن چون داخل مسجد شد در پيش خود گفت رحمت الهي اوسع از جميع ذنوب خلق است و چون از سريره و باطن قلبش گفت ثواب ابرار و اخياري را كه در اعلي مقامات است باو عطا فرموده است پس خداوند خاتمه امر را بخير بگرداند از اين جهت كه وارد است كه روزي حضرت پيغمبر صلي اللّه عليه و آله قال أتدرون ما في يدي اليمني قالوا اللّه و رسوله اعلم قال (ص) فيها [ص 257] اسماء اهل الجنة و اسماء اولادهم و آبائهم و ان من الناس عمل عمل اهل الجنة فيظنون الناس انه من اهل الجنة ثم يختم له بالشر فيدخل في النار ثم قال أتدرون ما في يدي اليسري قالوا اللّه و رسوله اعلم قال (ص) فيها اسماء اهل النار و اولادهم و آبائهم و ان من الناس من عمل عمل اهل النار حتي يظنون الناس انه من اهل النار ثم يختم له بالخير فيدخل في الجنة ، از اين جهت كه وارد است آنكه روزي عيسي (ع) بنزد عابد راهبي رفت و شخصي بود اسرائيلي كه اشقي و افجر ناس بود بطوري كه نگذاشت در عالم معصيتي مگر آنكه آن معصيت را بجاي آورده بود پس اين عاصي در آن روزي كه حضرت عيسي به دير راهب رفته بود رفت و در نزديكي صومعه عابد نشست پس تفكر نمود در پيش خود و توبيخ و سرزنش نمود نفس خود را و ميگفت اي نفس شقي تو چقدر از خدا دور شده‌اي پس نظر كن ببين راهب عابد را كه عيسي روح اللّه بديدنش آمده است در اين وقت عابد بجهت امري از صومعه بيرون آمد چون نظرش بآن اسرائيلي افتاد باو گفت اي فاجر فاسق تو را چه حد است نزد دير عابد نشيني آن چنان عابدي كه عيسي روح اللّه بديدنش ميآيد پس اين بيچاره مأيوس شد غايت يأس پس ناگهان جبرئيل بر عيسي نازل شد از جانب خداوند عالم كه بدان آنكه آمرزيدم جميع گناهان بني‌اسرائيلي را و او را از اهل جنت گردانيدم و بدان كه واجب كردم بر عابد جهنم را پس خداوند عالم قبول نمود آن كسي را كه بخود سرزنش و توبيخ نمود و از آن جمله وارد است كه راهبي در كوه عبادت خدا مينمود و هر روز را روزه داشت و در آنجا درختي بود كه در هر شب دو عدد انار ميآورد يكي را [ص 258] فطور ميكرد و يكي را سحور تا آنكه وقتي در نفس خود گفت كه من كار را در عبادت بجائي رسانيده‌ام كه باستحقاق خود داخل جنت خواهم شد پس چون آن روز بسر آمد درخت انار بار نياورد پس عابد گرسنه ماند و فرداي آن را روزه گرفت تا آنكه شب ديگر شد و انار حاصل نشد و هيچ مأكولي بدست او نيامد پس فرداي آن را از شدت گرسنگي بپاي كوه آمد تا آنكه تحصيل قوتي نمايد چون ديد كسي را كه او نان دارد از او طلب كرد آن كس پول خواست عابد گفت پول ندارم صاحب نان گفت نان ندهم عابد گفت ميميرم صاحب نان گفت بمير من پول خواهم عابد گفت من عابد و زاهدم صاحب نان گفت عبادت تو براي خودت ميباشد بمن نفعي ندارد چون عابد چاره‌اي نديد گفت ثلث عبادت خودم را ميدهم تو بمن نان بده پس از او قبول نمود نان گرفت و بعد از خوردن نان خشك تشنگي غلبه كرد و تفحص كرد تا آنكه آب را در نزد شخصي يافت و از او طلب نمود پول خواست گفت ندارم گفت آب نميدهم گفت ميميرم گفت بمير پس گفت عابدم گفت براي خودت نافع است پس ثلث عبادت خود را باو داد و آب آشاميد و چون نان نخورده بود هرآينه از براي او حرقة البول دست داد تا آنكه طبيبي يافت او نيز از معالجه و دوا دادن ابا نمود بهمان تفصيل سابق پس ثلث ديگر از عبادت خود را باو داد و دوا گرفت پس در اين وقت ملكي ندا داد كه عبادتي كه بيك اكله و يك شربه و يك بوله باشد اين عبادت كسي را مستحق بهشت نگرداند پس انسان را نشايد كه خودبيني كند و گويد من عمل كرده‌ام يا آنكه عبادت من چنين است اين بود كه ابليس چهار سال عبادت خدا كرد و آخر [ص 259] بتكبر مردود شد و وارد است كه بلعم باعورا چهارهزار نفر در مجلس درس او حاضر ميشدند چنانچه مرحوم شيخ اعلي اللّه مقامه فرمود و اما سيد نعمة اللّه در انوار نعمانيه دوازده هزار نوشته است و ايشان را القاء مينمود از آن يك اسم اعظمي كه در قلب خود داشت و اما در آخر عمرش فقد خسر خسرانا پس عجب و تكبر خوب نيست بل قل بفضل اللّه و رحمته فبذلك فليفرحوا و اين مقام حاصل نشود الا بتفكر بالجمله متفكر نظر باسباب ننمايد چنانچه هر گاه دست كسي چراغ باشد و تو محتاج بچراغ باشي تملق چراغ نكني بلكه تملق آن كسي كه چراغ در دست او است باين جهت است كه الانسان ينظر الي المحرك لا الي الحركات و ينظر الي المسبب لا الي الاسباب ، مخفي نماناد كه اين خلق از اين قوه محرومند و بهره‌اي از فكر ندارند بل اقلا روزي يك ساعت فكر كند در اوضاع عالم از اينكه اين انسان است و اين فرس است و اين شجر است و اين سماء است و اين ارض و نظر در دقايق آنها نمايد بنظر تعجب و نظر تحير و نظر كند بحركت باعتبار تقومش به محركش و نظر كند باسباب باعتبار مسببش و هر كه نظرش اينطور باشد دائما نور معرفت او قوي شود و قلبش معرض شود از اين عالم و توجهش بخدا زياد شود پس در آن وقت خدا با او است حيثما كان اين قسم از تفكر از براي ضعيف الحال است در اول امر او و اما يك قسمي هست كه شخص نقطه را سريان دهد در هر چيز و اين بكار شما نيايد و قسم سيم آن است كه نظر نمايد در شيء بدون آنكه چيزي از او خواهد يا آنكه حيرت كند بلكه همان طور نظر كند تا آنكه خداوند عالم هر جا كه خواهد او را بآنجا منصرف [ص 260] كند چنانچه رزق را بهر يك از دكانها كه قسمت كند آنجا رود و اين ناظر هر گاه نظر كرد و چيزي تحصيل نكرد ملول نشود بلكه بار ديگر تفكر كند تا آنكه حاصل شود بجهت آنكه متفكر متعلم است از خدا پس هر وقت كه تعليم نكرد بار ديگر برود قال من قرع بابا و لجّ ولج و من قرع بابا و جدّ وجد ، قال تعالي أولم‌يتفكروا في ملكوت السموات و الارض الآية ، و قال و كأين من آية في السموات و الارض يمرون عليها و هم عنها معرضون و قال و كذلك نري ابرهيم ملكوت السموات و الارض و هكذا آيات بسيار است پس اين حثّ بليغ براي آن است كه تفكر نمايند تا آنكه انقطاع ايشان متمحض شود للّه وحده پس آن وقت ابواب معارف و علوم بر او مفتوح شود پس آن وقت مضطرب و متزلزل نگردد لكن محجوب نباشد كه فكر تنها بكار نيايد چه بسيار است كه فكر شخص را ديوانه سازد يا آنكه شكوك و شبهات بسيار در قلب او جمع شده است و از دين برگشته‌اند و بدين ديگر رفته‌اند و چه بسيار متفكرين كه بمقامات عاليه رسيده‌اند بلكه لازم است از براي متفكر يك آتش مشتعلي در قلب او كه بسوزاند شكوك و شبهات را پس كسي كه واگذارد خيال را بخود خيال نه بامر قوي كه رفع شكوك نمايد هر باد شكوك و احتمالات او را لازال حركت دهد يمينا و شمالا و در اين وقت ابليس دست يابد بخلاف آن وقتي كه نار مشتعله‌اي از نار حب و از نار عظمة اللّه داشته باشد چه آن نار ميسوزاند شكوك را فالانسان لا بد ان يكون حال تفكره معتصما باللّه ذاكرا له تعالي و لذا عقبه (ع) بالذكر فالمتفكر الحق لايريد الا اللّه وحده و المتفكر ينظر بافعاله تعالي و آثاره و يري ان كل اثر لحكمة من اللّه [ص 261] تعالي و اما الذي لايقبل الي اللّه و لايتوجه اليه و لايذكره فهو يضطرب دائما من جانب الي جانب مجملا هر گاه متفكر نار محبة اللّه نداشته باشد بلكه امر را در دست خيالش گذارد اين شخص يا ديوانه شود و يا بي مذهب شود و يا بحق رسد پس خدا لازم است الا بذكر اللّه تطمئن القلوب قال (ع) ليس الذكر قول لا اله الا اللّه و لا قول سبحان اللّه بل الذكر ان تذكر اللّه سبحانه تعالي حال الطاعة فتفعلها و تذكره حال المعصية فتتركها ، و اما اقوي از اين ذكر آن است كه با زبان نيز ذكر كند نه آنكه منحصر كند بذكر قلبي چنانچه لا اله الا اللّه را از اطراف بدن وارد بر قلب سازند چه اين ذكر قلبي و ذكر خفي از مكائد شيطان است بجهت آنكه توحيد حد ندارد تا آنكه حصر كني او را بلكه ذكر خدا در همه جا ميباشد پس در قلب ذكر معني بايد و در خيال ذكر تصور بايد و در جسد ذكر عمل بايد پس صحيح نيست كه قلبش ذاكر باشد و بدنش ناسي باشد زيرا كه مثل بيماري است كه جسدش افتاده باشد لكن قلبش حي باشد .

سؤال آقا جعفر ابن حاجي عباسعلي ترك : در آن ذكر تأثير و فعليت است ؟

جواب : تأثير نيست و هست ز من پرس فرسوده روزگار ، من همه اينها را ديده‌ام آن ذكر حواس را جمع كند بحيثي كه يا ميل بعليين كند يا ميل بسجين و چون حواس جمع شود عجائب عالم خود را مشاهده نمايد و اين حضرات صوفيه چون خواستند كه حواس را جمع كنند چند تدبير كردند يكي نظر گرفتن صورت مرشد است تا آنكه همّ واحد شود و حواس جمع گردد و اما آيه و حديث ايشان كه استدلال باين نمايند پس بدان كه [ص 262] فينسخ اللّه ما يلقي الشيطان و آن ناسخ من هستم كه القاء شيطان را نسخ نمائيم پس آنها منسوخ است و يكي عاشق شدن است و يكي ذكر قلبي نمودن است و چون بيكي از اينها حواس جمع گردد غرائب عالم خود را ببيند پس يا صاعد به عليين شود و يا نازل به سجين گردد و علامت اهل عليين و اهل سجين آن است كه هر گاه شخص بجميع مراتبش عامل است نه آنكه لسانش لاهي و بدنش ساهي باشد چون مريض زنده‌اي كه قلب او متحرك باشد و جميع بدنش و اعضاي او افتاده و ساكن باشد پس فكر با ذكر بايد باشد الا بذكر اللّه تطمئن القلوب و ذكر را معروض شد كه چند قسم است اول آنكه خدا را در حال طاعت ياد آورد پس بجاي آورد طاعت را و در حال معصيت بخاطر آورد خدا را پس معصيت را ترك نمايد و دوم آن است كه در قلب و لسان و جوارح مقبل باشد الي اللّه تعالي از اينكه صلوة احسن و اعلاي جميع اذكار است چه لسان و جنان و جوارح كلا مقبل و متوجه بسوي خدايند يعني شخص بكله مقبل الي اللّه است و لذا قال (ص) الصلوة خير موضوع ، و لذا قال الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر پس مقبل الي اللّه بكله كه نهي از فحشاء و منكر نمايد هرگز معصيت از او صادر نشود مخفي نماند كه خداوند عالم اوقات خمسه صلوات را سرمشق قرارداد فرمود از براي بنده كه او را لازم است كه در همه احوال مقبل باشد بسوي خدا بكل خودش پس جميع حركاتش للّه باشد مثلا از براي قضاي حاجت مؤمن يا ذكر مسأله كند و يا تكلم بجهت مؤمني نمايد كل آنها للّه باشد و آنچه بدست بجاي آورد بداند كه للّه است پس در اين حال كل احوال و اعمال و اقوال و حركات [ص 263] و سكناتش للّه باشد پس همه ذكر اللّه است و اما يك ذكري كه اعلاي اذكار است چنانچه فرمود بعد از قول خودش الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و لذكر اللّه اكبر آه يعني بكله متوجه شود چنان توجهي كه خود را فراموش كند پس اين ذكر ذكر حقيقي است و اين ذكر در وقتي كه ظاهر شود انسان را از حال ... انسان مركب است از وجود و ماهيت پس مادامي كه مركب است حركات و افعال ظاهر شود و هر يك كار خود كند وجود خير را و ماهيت شر را پس وقتي كه متوجه شود شخص بصِرف عالم وجود در اين وقت تمسكي كه شرط حركات و احوال است برداشته شود فيخر مغشيا عليه پس فراموش كند غير خدا را و روح از قرانش به جسد را فراموش ننمايد و واماند و همچنين هر جزئي با جزء ديگر و علامت حق و باطل آن است كه حق در حالت غشيانش بسجده افتد و باطل به پشت و به پهلو و جانب ديگر افتد اما آنكه بسجده افتد و خشعت الاصوات للرحمن فلاتسمع الا همسا پس چون ذكر باين مقام رسيد خودش تمام شود پس خودش حركت ندارد بلكه حركت از عالم اعلي آيد و چون حركت از عالم اعلي آيد حركت و امور مستنكف و چيزهاي بد از او ظاهر نگردد و چون باين عالم آيد علي احسن حال آيد چه اين مقام فنا و اضمحلال و دثور است و در عالم اجسام مقام اضمحلال و فناء سجده است پس چون او در اين عالم ظاهر شود بظاهر خودش كه حالت سجود باشد ظاهر شود نه آنكه كف كند يا اين طرف و آن طرف افتد مجملا اين ذكر نار محبت است پس اين شخص هر چه فكر كند شكوك و شبهات او را اين نار بسوزاند نقل است كه مرحوم شيخ اعلي اللّه مقامه ميفرمود كه [ص 264] ما سه نفر از علماي احساء در جائي نشسته بوديم صحبت شد كه هر گاه خدا بما بهشت را روزي كند در آنجا چه كار كنيم پس يكي از سه نفر گفت من در دنيا بد گذرانيده‌ام پس قصر و حوري و طعامهاي خوب و لباسهاي فاخر ميخواهم و يكي ديگر گفت و اين كس قاضي و حاكم شرع و مرجع بود كه من از خدا ميخواهم كه مرا خدمتكار آل‌محمد بگرداند كه آني غافل نباشم و ديگر چيزي نميخواهم جناب شيخ فرمود كه بقاضي گفتم اين كار از براي تو زياد است چه باين اعمال خود كجا بآن مقام ميرسي زيرا كه اين كار با آن عمل نميسازد بجهت آنكه آن كس كه چنين باشد اين مردم را نميشناسد و فرمود اعلي اللّه مقامه چون اين سخن را گفتم متغير شد و ناخوشش آمد پس از من پرسيدند كه تو چه ميخواهي فرمود كه من گفتم اين دنيا بر من تنگ شده است پس من در بهشت مكان واسعي ميخواهم كه مرا روزي كند و لازال فكر نمايم ه‌، پس ببين كه اين بزرگوار با اين مقام از فكر چه ديده است كه در آن عالم اين را تمنا نمايد بالجمله فرمود جناب شيخ چون شب شد قاضي كه بدش آمده بود در خواب شد حضرت صادق (ع) را ملاقات كرد و عرض كرد كه شيخ احمد بمن چنين كلامي گفته است حضرت در جواب او فرموده بود كه راست گفته است اين عمل تو با اين ادعا و خواهش تو نميسازد جناب شيخ فرمود كه آن قاضي عالم دست از كار برداشت و بنا بخدمتگذاري مينمود و يك سال يك دفعه به كربلا مشرف ميشد و يك سال به مشهد امام رضا (ع) مشرف ميشد تا آنكه او را وفات دررسيد پس تفكري كه با ذكر باشد اعظم نعمتهاي الهي است و آن سبب ازاله اغطيه نور علم است .

[ص 265] سؤال ملا رضا علي : نماز مغرب و عشا را سبب چيست كه شك تعلق نگيرد و در حضر و سفر بر حال خود باشد ؟

جواب : بدان كه نماز اولا بنا شده بود دو ركعت دو ركعت پس جناب پيغمبر زياد كرد بر هر دو ركعتي دو ركعت مگر آنكه در مغرب يك ركعت زياد كرد و در صبح هيچ چيز زياد نكرد لكن ظهر منسوب به رسول اللّه (ص) است و عصر به اميرالمؤمنين (ع) و مغرب به علياجناب فاطمه (ع) ● و عشا به حسن (ع) و صبح به حسين (ع) و اما صلوة فجر را دو دفعه نويسند يكي ملائكه ليل و يكي ملائكه نهار يعني هر گاه نماز را در وقتي بعمل آورد كه هنوز تاريكي شب باقي باشد هرآينه ملائكه ليل چون صاعد نشده باشند آن صلوة را ببينند و ضبط نمايند ان قرآن الفجر كان مشهودا يعني يشهده ملائكة الليل و ملائكة النهار و اما شك و قصر برندارد پس بدان كه ما فرض اللّه را شك و قصر وارد نشود بخلاف ما فرض الرسول را و اما در صلوة مغرب شك نشود زيرا كه چون خواستند جبر كنند كسر آن يك ركعت ديگر را پس آن را نگاه داشتند تا آنكه عوض آن يك ركعت ديگر باشد كه زياد نكرده‌اند و اما استحقاق آن جناب عليها السلام به دو ركعت با آنكه گفتيم و للذكر مثل حظ الانثيين بجهت نظر كردن بمعني آيه و انها لاحدي الكبر پس در حكم با ما فرض اللّه شريك است ، بدان كه صلوة المغرب در نزد جناب شيخ (ره) صلوة وسطي است حافظوا علي الصلوات و الصلوة الوسطي يعني وسط است ميان چهار ركعتي و دو ركعتي و اما فجر پس آن سوره حسين (ع) كه هر كه آن سوره را [ص 266] در نافله خود بخواند حشره اللّه تعالي مع الحسين (ع) و الفجر و ليال عشر بدان كه بين طلوعين ساعت بهشت است و بهشت از نور امام حسين (ع) خلق شده است ، و اصل اينكه اوقات خمسه را خداوند عالم خلق كرد و قرارداد فرمود آنكه چون در عالم ذر از پيغمبر جناب باري عز اسمه سؤال فرمود ألست بربكم و محمد نبيكم و علي وليكم و الائمة من ولده و فاطمة الصديقة ائمتكم و اولياؤكم پس چون پيغمبر صلي اللّه عليه و آله اجابت فرمود و بعد از او (ص) ائمة (ع) اقرار كردند بآن نوري از ايشان ساطع شد و جميع ذرات وجوديه را احاطه كرد ● پس عالم چنان نوراني شد كه وقت چون وقت ظهر شد از جهت تساوي نسبت نور بهمه خلق پس مساوي شد در همه جهات پس در وسط واقع شد پس خداوند عالم بجهت شكرانه اين نعمت عظمي واجب گردانيد صلوة ظهر را ، مخفي نماند كه نمازها كلا بجهت دفع مضرتي است مگر نماز ظهر زيرا كه آن بجهت جلب منفعت است پس اين نماز جلب و جذب كند نور را از مبدء چون بلّوره كه جذب حرارت و نور از شمس كند و آن وقت وقتي است كه انوار و خيرات نازل است و درهاي آسمانها باز است و جميع موجودات در تسبيح ميباشند و اين جلب از براي كسي است كه در اول وقت نماز كند ● .

[ص 267] بالجمله نماز ظهر جلب كند خير را چون مغناطيس آهن پس جالب جميع فيوضات نماز ظهر است و باين جهت است كه ما ميگوئيم كه صلوة ظهر صلوة وسطي است ● زيرا كه اصل شيء و لب و قطب شيء وسط آن شيء است و چون دفعه ديگر فرمود باري عز و جل الست بربكم الخ ، اول كسي كه انكار كرد اول بود و از انكار او ظلمتي عظيمه ظاهر شد و با آن نور مخلوط شد در هر ذره‌اي از آن يعني بكل خودش انكار كرد از باطن و ظاهرش چنانچه پيغمبر به شعر خود و بشر خود و باطن خود و ظاهر خود و لحم خود و عظم خود و شحم خود و مخ خود و بهمه خود اقرار كرده بود چنانچه در دعاي عرفه است قال الحسين آمنت بك بتامور صدري و حبالة ام رأسي و بعرنيني و مخي و عظمي و شراسيفي و اضلاعي و شعري و بشري و لحمي و شحمي و بكلي اشهد انك انت اللّه لا اله الا انت ، يعني جميع تشريح بدن خود را آن جناب بيان فرمود كه بكل ايمان آورد به يگانگي خدا و چون آن ظلمت با نور مخلوط شد نتوانست آن نور را مخفي نمايد بجهت غلبه نور بلكه في الجمله در او تأثير ظلمتي احداث شد پس وقت وقت عصر شد و خداوند عالم خلق را در آن وقت خلق كرد پس خداوند عالم اين نماز را قرار داد و واجب نمود از براي رفع اين ظلمت و نتيجه آن ، قال في دعاء خمسةعشر و ان الشكوك و الظنون لواقح الفتن و مكدرة لصفو المنايح و المنن ، بجهت آنكه ظن وهم شود و وهم شك شود و شك جهل شود و جهل اولا بسيط است پس چون قدري ماند مركب [ص 268] شود و چون جهل مركب شد عناد حاصل شود پس جحود حاصل گردد پس چون جحود و انكار آمد كفر آيد پس كافر گردد اين است نتيجه ظن ، مخفي نماند كه نماز از همه اذكار و امور اعلي و انور و اكثر فايدةً است اين است كه در وقت كسوف واجب كرد نماز را بجهت آنكه چون در آن وقت عالم محتاج به حرارت است و چون قطع شود عالم از نظم خود بيرون رود و فتوري در عالم احداث شود چنانچه هر گاه ديگي در جوش باشد آب در او بريزند طبخ را خراب كند پس چون اين فتور در عالم حادث ميشد هرآينه خداوند عالم بجهت كسر آن حرارت جبر فرمود آن را بنماز پس نماز جبر كسر از حرارت شمس كند .

سؤال حاجي ابوالحسن ... : پس چرا فرمود و انها لكبيرة الا علي الخاشعين ؟

جواب : بدان كه اين صلوة از براي اينها ( اشاره بمجلس خود نمود ) آسان است بجهت آنكه اين نماز اصعب چيزها است در نزد خلق و از آن اشكل چيزي ندارند براي اين است كه راضي بجنگ كردن و به زحمات ديگر متوجه شدن و قبول كردن جميع مشاق تا آنكه نماز را نخوانند اين است كه ابليس ميخواهد اين نماز را كسي بجاي نياورد بجهت آنكه هر گاه اين شد هر چه معاصي داشته باشد از آنها مؤاخذه نشود الحاصل نماز عصر براي دفع ظن است و چون ثالثا سؤال فرمود الست بربكم الخ ، دومي انكار كرد و قال لستَ بربي و لا محمد نبيي و لا علي وليي الخ ، چون انكار رفيقش .

[ص 269] سؤال ملا (ظ) جعفر ولد حاجي عباسعلي : بيان شد كه نور نبي (ص) همه ذرات وجوديه را گرفت و از جمله آنها يكي اول بود و يكي ثاني پس بايد نوراني باشند ؟

جواب : رسيد قبول نكرد يعني پشت كرد چنانچه هر گاه كسي پشت بشمس كند ظلماني شود .

سؤال ايضا منه : پس بايست موجود نشود ؟

جواب : وجود دو قسم است وجود تكويني و وجود تشريعي اما در وجود تكويني پس تابع است بخلاف وجود تشريعي كه مخالفت كرد پس وجود سجيني شد و اين مخالفت از قبيل اين است كه هر گاه پسري انكار پدر خود كند و گويد تو پدر من نيستي او از پسريت بيرون نرود و چنانچه فرعون گفت من خدا هستم خداوند عالم از خدائي خود خارج نشد و چون ثالثا سؤال بألست بربكم الخ ، نمود ظلمت زيادتر شد پس وقت وقت مغرب شد پس شك در آنجا پيدا شد و وهم در وقت تمام شدن حمره مغربيه موجود شد يعني در وقت سؤال رابع و انكار آن وهم و جهل با هم پيدا شد از جهت غلبه ظلمت پس واجب كرد خداوند عالم صلوة مغرب را از براي جبر كسر شك و نماز عشاء را از براي وهم و جهل لكن مستور نيست كه اين نمازها جبر كند كسر را در وقتي كه ظاهرش مطابق باشد با باطنش ● و هر گاه معترضي اعتراض كند كه حضرت فرمود مااختلف في اللّه و لا في و انما الاختلاف فيك يا علي ، و تو اينجا بيان كردي كه آنها انكار كردند هم نبوت را و هم ولايت را و هم رب را و همچنين يهود و [ص 270] نصاري و ساير كفار كه بعضي انكار نبي كردند و بعضي انكار خدا گوئيم بيان اين آن است كه چون اقرار بخدا امري بود مخفي غير ظاهر و بر ايشان ضرري نبود پس گفتند عيبي ندارد اقرار به آن پس قبول كردند و چون فرمود و محمد نبيكم يعني رسول و مخبر است مصالح و مضار را از براي شما و آن چون ظهور نبوت مطلقه كليه بود و آن نيز غيب بود غير ظاهر پس گفتند بر ما ضرري ندارد پس قبول كردند و اما چون علي وليكم را بر ايشان عرض كرد گفتند اين نميشود كه كسي مثل ما باشد بر ما ولايت و تصرف داشته باشد كه ما عبوديت و رقيت او را قبول كنيم و بندگي و اطاعت او نمائيم چه او مثل ما است و چون يك پاره‌اي از اميرالمؤمنين (ع) خوش ايشان نيامد انكار خدا كردند تا آنكه هر گاه اقرار بخدا آورند گويد و امر نمايد باطاعت اميرالمؤمنين (ع) پس انكار خدا كردند تا آنكه لازم نسازد اطاعت اميرالمؤمنين (ع) و بعضي انكار نبي كردند تا آنكه دعوت نكند بر عبوديت و اطاعت ابن عمش اگر چه اقرار بخدا آوردند و اما جماعتي متين بودند گفتند ما از زمره محمد (ص) چگونه دور شويم و از امت او چگونه بي بهره باشيم پس نبوت او را قبول ميكنيم و ولايت ابن عمش را انكار نمائيم چنانچه در غدير خم چنين كردند و چون از انكار اينها ظلمت جهل فرو گرفت عالم را خواست خداوند عالم كه آن را روز كند و ظاهر نمايد امر را قال من منكم ان يزيح هذه الظلمة المنتنة الخبيثة قال الحسين انا قال الحسين انا پس حسين (ع) آن ظلمت را رفع كرد ولكن حالا فصل زمستان است برودت و رطوبت بسيار است پس چون فجر شد كه آن منسوب بحسين (ع) است ظلمت شب رفت پس نوراني شد [ص 271] عالم يعني نوراني كرد بشهادت خودش اين دين را برپا داشت قال ان قرآن الفجر كان مشهودا يعني شهيدا يعني در تفسير ظاهر ظاهر پس هر كه مواظبت نمايد اين سوره را خداوند عالم او را محشور كند با حسين (ع) و اين نماز نوشته شود در ديوان ملئكه ليل و نوشته شود در ديوان ملئكه نهار لكن در وقتي كه ظلمت ليل باقي باشد و الا پس هر گاه روشن شده باشد هرآينه آن ملائكه صلوة شخص را نبيند پس در ديوان ايشان نوشته نشود بلكه ركعتين نوشته شود ، مخفي نماند كه هر شبي ملكي دارد مخصوص به آن شب چون قطرات باران و هرگز آن ملك مراجعت نكند ، بدان كه نماز در اصل آن پنجاه نماز بود چون پيغمبر از معراج مراجعت نمود و در سماء هفتم موسي را ديد التماس كرد كه امت تو طاقت ندارند بجهت آنكه موسي مشقت از بني‌اسرائيل بسيار كشيد چنانچه نُه آيت موسي را قبول نكردند و بعد از آنكه ايشان را از بحر گذرانيد چون ديدند اشخاص بت‌پرست را گفتند يا موسي اجعل لنا الها كما لهم آلهة پس پيغمبر ما (ص) اگر چه بر آن جناب جميع مرادات محبوبش صعب نبود لكن از جهت التماس موسي مراجعت بسوي خدا نمود و حكايت حال را عرض كرد پس خداوند عالم ده نماز كم كرد و همچنين موسي ثانيا مرة عرض كرد پس پيغمبر ما (ص) ثانيا مرة بتفصيل اول مراجعت فرمود و هكذا تا آنكه ده نماز شد لكن فرمود من جاء بالحسنة فله عشر امثالها پس پنجاه را به ده ركعت ثواب دادند به شرطي كه در وقت بعمل آورند نه چون اين مقدسين يك ساعت و نيم بعد از ظهر خوانند ، مخفي نباشد كه اشخاص و موجودات چون نازل شدند باين عالم خداوند عالم هر نمازي را منسوب كرد بيكي از ائمه (ع) اما ظهر را برسول [ص 272] اللّه (ص) لانه ظهر الامر و استوي علي الخلق بالسواء و اما عصر را پس منسوب بامير (ع) شد لانه (ع) عُصِر من محمد و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا و اما مغرب پس منسوب بفاطمه (ع) شد لانها اول من لحق برسول اللّه بعد غروب شمس النبوة و اما الصبح فنسب الي الحسين لانه (ع) اظهر الدين .

سؤال : نماز صبح را دو ركعت اصلي كدام است و دو ركعت زايد كدام است؟

جواب : هر دو اصل است و هر دو زيادند و هر دو همه‌اند و هردو يكيند .

بدان كه نماز اصعب تكاليف و انفع آنهاست چه نماز را چهارهزار حد يعني چهارهزار مسأله است هزار مسأله واجب و هزار مسأله مستحب و هزار مسأله مكروه و هزار مسأله حرام لكن اغلب را شماها بعمل آوريد من حيث لايشعر ، اعلم ان الصلوة موكل عليها ملك من الملائكة اسمه وصقائيل و هو له سبعمائةالف يد و سبعمائةالف رأس و علي كل يد سبعمائةالف ذراع و علي كل رأس سبعمائةالف وجه و علي كل ذراع سبعمائةالف زند و علي كل وجه سبعمائةالف فم و علي كل زند سبعمائةالف اصبع و علي كل فم سبعمائةالف لسان و علي كل اصبع سبعمائةالف عقد و علي كل لسان سبعمائةالف لغة فاذا صلي المصلي و يرفع يده يرفع الايدي كلها متوجها بهذه الوجوه كلها و الرأس بجميعها فيدعون اللّه بكل لسان و كل لغة لشيعة اميرالمؤمنين (ع) و هذا الملك الموكل للصلوة له خدام لايحصي عددهم الا اللّه سبحانه و كلهم يستغفرون لشيعة علي (ع) ، پس هر گاه نماز درست بعمل آورده شود بقدر آن ملائكه ملك زياد شود و هكذا دفعه ديگر بقدر مجموع الي يوم القيمة يزداد و خدا خطاب كند و گويد اخرت حظك قال الصادق (ع) ان الصلوة حكمها حكم نهر علي باب شخص اذا غسل بدنه و ثوبه في هذا النهر كل يوم خمس مرات هل [ص 273] يبقي في بدنه من درن المعاصي شيء و لكن الناس لايعقلون ، لكن قال الصادق عليه السلام ان المصلي ... ان يقلبك حمارا و قد فعل ه‌، و لكن الناس ضعفاء يميلون بكل ريح لانهم ماالتجأوا الي ركن وثيق فما عندهم معني و لا حقيقة و لا علم بل صور المعني و صورة الحقيقة و صورة العلم يعني من كل شيء عندهم صورة .

* * * *

( ٢٦ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

قلنا علامات الانسان هي ان يكون عليما حليما متفكرا ذاكرا نبيها و بينا معني العلم و الحلم و الفكر و الذكر و اما النباهة بمعني التنبه يعني يتنبه لان اللّه تعالي جعل هذا العالم كتاب معرفة آياته و تبيان بيناته و جعل فيه كل ما يريد من الخلق من العلوم الباطنية و الظاهرية و الصورية و المعنوية و كتبها في حقايق الموجودات و ذوات الكائنات و الواح الموجودات من الارضين و السموات ثم امر بالتفكر فيه فكلما يزداد له التفكر يزاد التنبه كلما يزداد تفكرا يزداد تنبها فلازال يزداد و لايفارقه ابدا و كان رسول اللّه (ص) اذا كان يقعد وحده ينظر الي السماء و الي الارض و الي الشرق و الي الغرب حتي قيل انه مجنون و هكذا سلمان و ابوذر حتي عرفوا من اسرار المخلوقات و اسرار الكاينات فحينئذ اللّه هو المعلم فلايحتاج الي كتاب ابدا فاذا نظروا و طالوا النظر و يكون علي وجهه مطمئنا بنظر التعجب و التحير يجد امر عظيما يجد مراغما و سعة فكل احد اذا نظر دائما بشيء ينصبغ عينه بصبغ ذلك الشيء كما اذا نظر الي الاحمر يصير احمر و الي الاخضر يصير اخضر و هكذا و الناس ماتعودوا بالتفكر و الا لوجدوا عجائب يا شيخ ( شيخ احمد شكر ) من غير تفكر مايحصل علم و لا فهم و لا ادراك لكن لا بد و ان يكون لايكون [ص 274] المتفكر ملولا مغموما من عدم ادراكه شيئا في النظر الاول بل يكرر النظر مرة ثانية و ثالثة و هكذا حتي يفهم لكن ربما يتفكر مايجد شيئا لكن اذا ورد عليه مسألة هناك ينتقل فيعرفها و انا اخاف ان لايتفكروا و اللّه امرهم بهذا .

تكرار و بيان - مثال انتم افتحوا دكانكم و رشوا الماء عند بابه و اللّه هو المعلم يعلمكم و يرزقكم فيجب التفكر للشخص حتي يعرف كلام القري الظاهرة لانه يتكلم من ذلك الابواب فان لم‌يتفكر تحمل كلام الباب الي الامور الظاهرة و المعاني التي بين الناس و اما التفكر فليس بشيء مستغرب قيل للصادق (ع) كيف نتفكر قال (ع) اذهب الي مكان خراب قل لها اين ساكنوك و اين بانوك ه‌، لكن اذا عطلت و كررت تفهم و لايلزم التفكر في شيء مخصوص بل في كل شيء كما انا عرفت كيفية مسألة البسط مع اشكاله من اشكال نمد ، بدان كه خداوند عالم جميع آن چيزي را كه از خلق ميخواهد كه آن را بدانند و بآن او را عبادت كنند كل آنها را در عالم نوشته است و در ذوات موجودات و در نفس شخص و في الارض آيات للموقنين و في انفسكم افلاتبصرون ،

و انت الكتاب المبين الذي بأحرفه يظهر المضمر

أتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

چون چنين شد بدان كه خواسته‌اند كه تو اين كتاب را بخواني و اما مخفي نماند كه آن نوشته خط خاصي نيست از قبيل آنكه عجمي باشد عرب نتواند بخواند و يا عربي باشد عجم نتواند و يا سرياني و عبراني باشد بلكه خطي است كه همه كس آن را ميتواند بخواند لكن مردم نوع استدلال را فراموش كرده‌اند و خود را فراموش كرده‌اند پس نميدانند چه كنند بلكه چون از شكم مادر برآمدند ميخورند ميخورند و جماع ميكنند و نميدانند كه اين تنقلات و تبدلات از قبيل كبر و صغر و [ص 275] سمن و هزال و اين سموات و ارضين و اين قفار و براري و صحاري و بحار و احجار و عيون و اناسي و حيوانات و اشخاص چه چيز است و چرا است و حال آنكه خدا حكيم است بدون حكمت امري نكند پس شخص ملول نشود كه نميفهمد چه خدا خواهد ميدهد و خواهد نميدهد و او است معلم ، مخفي نماند كه اعظم اسباب ترقي آن است كه عجله نداشته باشد و الا بجائي نخواهد رسيد و ديگر آنكه از بسياري تفكر و نفهميدن چيزي منضجر نشود بجهت آنكه اين دو شرط هر گاه از صميم قلب برخاسته باشد خواهد فهميد مستور نباشد كه بسيار از مسائل است كه وارد بر من ميشود و آن را نميفهمم ملول نشوم گويم بعد از ساعتي خواهم فهميد يا بعد از يومي يا هفته‌اي يا شهري يا سالي يا در برزخ يا در قيامت يعني اگر خدا خواهد ميدهد زيرا كه ارزاق در دست خداست از ظاهريه و باطنيه زيرا كه شخص عبد و مخلوق او است پس تأسف و قلق و اضطراب بي فايده و بي ثمر است و لذا اوحي اللّه تعالي الي داود و قال انت تريد و انا اريد ثم لايكون الا ما اريد ان سلمت ما اريد اعطيتك ما تريد و ان لم‌تسلم اعطيتك ما اريد بالجمله تو عبد هستي عرض و اظهار خود را ميكني ميخواهد ميدهد و ميخواهد نميدهد پس اضطراب براي چه چيز است و حال آنكه خدا را داريم و امر ما بدست او است بلي اگر امر ما بدست ما بود چنين بود لكن چون راجع بسوي او است و حال آنكه عالم و ناظر و سميع و بصير و دانا است پس غصه و هم و تشويش ثمري ندارد الا آنكه شخص را ضايع كند بجهت آنكه غصه و غم و حزن از قصور اعتقاد است بخدا چه مؤمن دو حالتش [ص 276] بايد متساوي باشد لاتأسوا علي ما فاتكم و لاتفرحوا بما آتيكم لكن طبيعت بشريه مقتضي اضطراب است اگر چه قلبش راضي و ساكن و مطمئن است پس در اول امر مضطرب شود و در آخر مطمئن گردد علي احسن الحال مجملا عجله خوب نيست .