* * * *

( ٢١ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

بينا و قلنا ان من علامة الانسان علم و حلم فاما الحلم فقد بيناه باقسامه لكن اليوم نريد نبين لكم ثمرة الحلم و لايخفي ان ثمرة الحلم عجيبة غريبة فمن صبر و حلم يجد امرا عظيما ان اللّه سبحانه و تعالي جعل لكل شيء اجرا مقدرا الا الصبر فانه تعالي قال انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب فالصبر و الحلم و ان كان في اوله صعب له غايات شريفة و ثمرات عجيبة و من هذه الجهة ان محمدا و آله سلام اللّه عليهم لما صبروا علي المصائب النازلة بفنائهم و حلموا علي رزايا الواردة عليهم و علي مخاصمتهم اورثهم اللّه تعالي الارض و جعل لهم كرة و رجعة بعد موتهم و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون ان في هذا لبلاغا لقوم عابدين حلم را بيان كرديم و هم متعلق آن را و الآن آثاري كه بر حلم و صبر مترتب ميشود بيان كنيم تا بدانيد كه صبر و حلم اگر چه بسيار مشكل است و اطفاء سَوَران [ص 218] غضب در نهايت صعوبت است لكن عاقبت آن بسيار ثمرات نافعه دارد باين سبب است كه جناب شيخ اعلي اللّه مقامه از وصايائي كه بمن گفت و از براي من نوشت اين بود كه : و اما الاحتمالات الواردة فليس لها الا الصبر فان لكل شيء اجرا مقدرا الا الصبر فان اللّه تعالي يقول انما يوفي الصابرون اجرهم بغيرحساب ، يعني از براي تو چاره‌اي نيست مگر صبر چنانچه ائمه ما (ع) متحمل مشاق و اذيتها شدند فاصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و لاتستعجل لهم و فرمود كه براي هر چيزي قدر معيني بيان كرد الا صبر را كه آن را بخودش واگذاشت الحاصل كسي كه متمكن از صبر شود امر او غريب است و من هذه الجهة رسول اللّه (ص) و اميرالمؤمنين (ع) سلام اللّه عليهم صبروا و حلموا و مااضطربوا و لاتشوشوا فان البلايا التي وردت عليهم ماورد علي احد من الخلق و مصائب التي وقعت عليهم (ع) ماوقعت علي خلق من المخلوقات فصبروا علي هذه النوازل و البلايا ، لايخفي علي ذي حجي ان الصبر علي هذه المصائب و الرزايا فيما بيني و بين اللّه اعظم المعاجز و اعلي الكرامات مع كمال قدرتهم علي دفعهم لانهم ان جعلوا السماء ارضا و الارض سماء و قلبوا العرش ماكان مثل صبرهم علي المصائب ابدا ، الآن يك كلمه ميگويم و اشاره بآن مينمايم پس شما از آن قياس كنيد و آن اين است هر گاه كسي صاحب غيرتي از عرب يا از عجم بشنود يا بخاطرش خطور دهد كه كسي به كنيزي از كنيزهاي او متعرض شده است از سيلي زدن باو يا دشنام دادن و امثال آن هر گاه اين شخص غيرت دارد خواب و خوراك و نشستن و برخاستن را بر خودش حرام ميكند چه جاي آنكه به زنهاي او يا اولاد و اطفال و عيال او متعرض شود چه اين شخص يا خود را هلاك [ص 219] كند يا آن كس را اگر بتواند و الا غصه اين شخص را هلاك كند و شكي نيست كه هر گاه غيرت همه عالم را جمع كني و قياس بغيرت آن حضرت يعني اميرالمؤمنين (ع) كني يك جزء از صدهزار جزء رأس شعيره كمتر است با آنكه غيرتهاي جميع عالم از فاضل غيرت آن جناب موجود شده است و چون چنين است الآن تفكر نما كه چگونه است اميرالمؤمنين (ع) در خانه نشسته باشد كه مخالفين بيايند و آتش بر در خانه آن جناب بزنند و جناب فاطمه را در پيش آن حضرت بزنند و او (ع) ساكت نشسته و نگاه كند و آن مظلومه را در ميان در و ديوار بفشارند تا آنكه محسن او سقط شود و حال آنكه حضرت (ع) ناظر و صابر باشد پس نظر كن بر وفور صبر آن جناب كه مافوق ندارد با آنكه هر گاه آن جناب خيال ميكرد كه عالم عاليها سافلها بشود ميشد و قادر بود بر اين معذلك ريسمان بگردن آن جناب انداختند و بجانب مسجد كشيدند كه بيعت كند نميدانم با كه بيعت كند ، ورد انه (ع) لما كانوا يذهبونه (ع) الي المسجد و الحبل في رقبته خطر في قلب سلمان ان مولاي عنده الاسم الاعظم لو قرأه لقتل عن آخرهم التفت (ع) في تلك الساعة و قال يا سلمان هذا من الاسم الاعظم اي واللّه هذا منه و من هذه الجهة قال صلي اللّه عليه و آله مااوذي نبي مثل ما اوذيت ه‌، و حال آنكه پيغمبران اذيتهاي عجيبه كشيدند و از آن جمله وارد است كه پيغمبري را در ديگ طبخ كردند و گوشت او را خوردند و از جمله پيغمبري را زنده زنده پوست كندند معذلك آن جناب گويد مااوذي نبي مثل ما اوذيت ، و شكي نيست كه آن جناب صادق و قول او مطابق واقع است بلا خلاف چه پيغمبران ديگر در صدد تلافي [ص 220] و تشفي قلب بودند بقدر امكان و از آن في الجمله برودتي و تسكيني در قلب حاصل ميشد و اما پيغمبر ما (ص) آمده است از براي اين دين كه معظم امور حفظ دين است و هر گاه اعظم اذيات افساد در دينش است و اين اعظم فساد است و الآن آن جناب برأي العين مي‌بيند اشخاصي را كه دينش را خراب ميكنند و خانه‌اش را مي‌سوزانند و ذريه‌اش را قتل ميكنند مع ذلك با ايشان مي‌نشست و ظاهر نميفرمود آنچه در باطن آن جناب بود اگر چه گاهي از اوقات از بسياري التهاب در وقتي كه عمر سعد را ميديد رنگ مباركش متغير ميشد و چيزي نميفرمود و با اين معاشرات بسيار با ايشان صبر ميفرمود الحاصل لما صبروا هذا الصبر العظيم قال اللّه تعالي و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون نريد و نمن فعل المستقبل فحمله علي الماضي خلاف الظاهر و خلاف الاصل و القاعدة مثل آنكه فرمود نري فرعون و هامان الخ ، چه اين فرعون و هامان كه ارائه آنها كند كسان ديگرند غير فرعون و هامان اول چه آنها را نشان داد مجملا لما صبروا (ع) ملّكهم اللّه الارض و لقد قال وعد اللّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعني خواست امري را كه از ايشان گرفته‌اند بايشان برگرداند و آن مستدام باشد تا قيامت اگر چه لازال دولت براي ايشان (ع) است لكن بعضي از علماء قايل بر رجوع دولت است نه بر رجوع اشخاص و حال آنكه حضرت صادق فرمود متي سلبت الدولة عنا حتي ترجع الينا ، فرعون چندي كه ادعاي خدائي كرد آيا ربوبيت خدا [ص 221] از او سلب شد و همچنين نمرود كه اين ادعا كرد حاشا و كلا كه سلب ربوبيت شود اگر چه اينها چند روزي چند نفري تابع خود كردند و از متابعت ولي حق برگردانيدند لكن معذلك در همه چيزها محتاج بآن جناب هستند و اگر چه اين چند نفر معدود ممنوع از شنيدن ميشدند لكن عرش و كرسي و سموات و خلق آنها و بحار و انهار و اشجار و براري و قفار و سائر موجودات كلا بندگي كردند از جمله چنانچه وارد است كه دو عدد كبوتر بخدمت حضرت باقر (ع) آمدند و چيزي گفتند و حضرت جواب ايشان را فرمود و آنها رفتند محمد بن مسلم كه از خواص اصحاب بود عرض كرد يا ابن رسول اللّه اين دو كبوتر چه ميخواهند حضرت فرمود اين دو كبوتر يكي نر بود و يكي ماده اما نر آن شكايت از ماده ميكرد كه ماده با من خيانت ميكند من از نر پرسيدم در جواب گفت كه من خيانت نميكنم اصلا پس به نر گفتم قبول نكرد پس گفتم كه هر گاه ماده بولايت ما قسم بخورد تصديق كن او را چون محمد بن مسلم اين را شنيد گفت يا ابن رسول اللّه كبوترها بولايت شما قسم ميخورند پس حضرت در جواب فرمود كه قسم بخدا نميخورد كذبا مگر بني‌آدم و چون چنين شد كجا شد كه سلطنت و دولت از ايشان برداشته شده باشد تا آنكه برگردد متي سلبت حتي رجعت و هم حكام علي السموات و الارض و البحار و القفار و قطر الامطار و نبت ينبت و لذا قال ان جميع الموجودات يحلف بولايتنا مايحلف كذبا الا بني آدم ● مجملا شيعيان ايشان (ع) منحصر باين [ص 222] قليلين نيست چنانچه وارد است كه در عرش هزار قنديل است و شما و آسمان و زمين شما در يك قنديل آنها است و در باقي قناديل كلا از شيعيان ما هستند كه محب و موالي ما هستند و تبري از اول و ثاني مينمايند ، ان اللّه تعالي علق في العرش الف قنديل كلكم في قنديل واحد و البواقي كلهم محبينا لايعلم عددهم الا اللّه يحبوننا و يبرؤون من اعدائنا فمتي سلبت اذاً دولتهم سنفرغ لكم ايها الثقلان فالذوات و الصفات و الاحوال و حقائق و الاحشاء و الامعاء و الشراسيف و الشريانات و كل ما لها و بها و منها و اليها و معها و فيها و عندها و لديها كلها يقرون لهم (ع) الاتري يقول و ذل كل شيء لكم ... ، بدان كه ظهور را مدتي نيست معين كه در آن وقت ظاهر شود ● وارد است كه خداوند عالم در اول مدت غيبت را هفت سال قرار داده بود و اما چون امام حسين (ع) شهيد شد پس خداوند عالم غضب فرمود و تأخير انداخت آن را به صد و چهل سال يعني گويد بعد از آنكه ما اسرار را براي شما گفتيم و متحمل آن نشديد پس خدا مدت قرار نداد چنانچه جناب صادق (ع) فرمود كذب الوقاتون ، فكل من يقول ان الامام (ع) يظهر في وقت الفلاني قل في جوابه انت كاذب و قد سئل اميرالمؤمنين (ع) عن هذا قال (ع) و ليس المسئول باعلم من السائل فلما كان كذلك فما ظنك بغيره (ع) [ص 223] قال تعالي يسألونك عن الساعة ايان مرسيها قل علمها عند ربي لايجليها لوقتها الا هو ثقلت في السموات و الارض لاتأتيكم الا بغتةً و اما حديث المص و المر در بيان عدد زمان ظهور و تعيين آن و حمل آن حديث را باين زمانها پس بدان كه مرا در آن حديث شريف تحقيقي است شريف و بياني است انيق كه توقيت نيست لكن براي ظهور آن جناب علاماتي است محتوم و غير محتوم اما غير محتوم پس حصري براي آن نيست و اما علامات محتومه پس ده علامت است كه لا بد منها است پس هر گاه آن ده علامت يكي از آن ظاهر شد بدانيد كه اول ظهور است مختصرا آنكه دو علامت از آنها يكي خروج دجال است و يكي خروج سفياني است كه اسم او عثمان بن عنبسه كه پدرش از اولاد يزيد بن معويه و پدرش از اولاد ... ● و او از وادي يابس كه نزديك شام است خروج نمايد با آنكه ادعاي ربوبيت نمايد و اما دجال با سفياني در يك روز خروج كنند و بين ظهور امام (ع) و خروج آنها هشت ماه است . و سيم از علامات مطر است اربعين يوما قال علي عليه السلام العجب كل العجب بين جمادي و رجب قيل و كيف تتعجب يا سيدي قال (ع) كيف لااتعجب من اموات يضربون هام الاحياء ، و آن مطر از تحت عرش آيد و رايحه آن رايحه مني است تا آنكه زنده كند اموات را ● چه آن جناب در همه جا حاضر است از سموات و جزيره خضراء ... و چهارم از علامات محتومه خسف قمر است در آخر شهر و كسف شمس است در [ص 224] اواسط شهر كه بخلاف قاعده است هناك ضل المنجمون علمهم ● و حالا ضايع شده است علم ايشان چنانچه در شهادت حسين بن علي (ع) شمس و قمر بر خلاف قاعده منجمين گرفته شد و پنجم از علامات محتومه وقوع ليله طويله است يعني ثلاثة ايام بلياليها لاتطلع الشمس ابدا فهنالك هؤلاء اي الثلثمائة و ثلثةعشر نفسا الذين هم من انصار القائم يقومون من نومهم فيصلون صلوة الليل ثم ينامون ثم يقومون مرة ثانية و يقولون نحن توهمنا فيصلون صلوة الليل نوبة اخري فينامون ثم يقومون مرة ثالثة فيصلون ثم ينامون و هم متوهمين و دراين سه شب عالم تاريك است و چون آفتاب طلوع كند از مغربش طلوع نمايد و در اين وقت همه خلق عالم بدن جناب اميرالمؤمنين (ع) را در عين قرص شمس مي‌بينند و حال آنكه همه كس او را شناسد و چشمها در آن روز قوي شود از منع كردن نور شمس نور چشم را ، و ششم از علامات صيحه‌اي است كه جبرئيل ندا كند در صبح ... كه الا ان الحق مع علي و شيعته ، و جميع ذرات وجوديه آن صوت را ميشنوند و وقت عصر همان روز ابليس ندا كند در ميان زمين و آسمان و يقول اعلموا ان ربكم خرج من وادي اليابس ، پس او بعد از خروج قشون كشد از شام و كوفه و كربلا را خراب كند و مسجد رسول اللّه (ص) را نيز خراب كند و استرهاي خود را در مسجد رسول اللّه (ص) ببندد و آنها در آنجا سرگين بيندازند ، و هفتم از علامات قتل نفس زكيه است و او شخصي از اولاد حسن عسكري (ع) است كه او را در بين ركن و مقام اينجا ميكشند ... و بعد از اين علامات در روز جمعه ● كه روز عاشورا و روز عيد نوروز است قبل از ظهر ظاهر شود فيخرج (ع) و معه سبع عنيزات عجاف فيدخل مكة و يدخل المسجد و يصعد المنبر ثم يسل سيفه فيقتل الخطيب و اما وجه العنز و انها سبعة و انها عجاف فاعلم ان الامام هو الراعي و الرعية غنم له (ع) لكن ضعيف ذليل بحيث كل شيء يسلط عليهم و لكن الآن يريد (ع) يقول ليس شيعتي غنم بل عنز يعني لهم قرون حداد يشقون البطون و اما العجاف فلان اول دولتهم فلا بد ان يكونوا عجافا ثم بعد هذا يسمنون ، و اما السبعة فلاحاطته (ع) بالاقاليم السبعة و السموات السبعة و الارضين السبعة و العوالم السبعة او ظهوره في ملكوت السبعة ، پس بدان كه الآن شيعيان استيلاء دارند بالجمله چون خطيب را كشت غائب شود و صبح آن روز ملائك اربعه و ملائك حمله عرش و ملائكه بيت المعمور و مؤمنين جن در نزد آن جناب حاضر شوند پس اول كسي كه بيعت كند جبرئيل است يقول مد يدك لنبايعك فان قولك مقبول و امرك نافذ و حكمك مطاع فأول من يبايعه جبرائيل ثم الملئكة الثلثة المقربون ثم باقي الملائك ثم بعد ذلك ينادي (ع) اصحابه و يقول هلم اليّ اصحابي و انهم ثلثمائة و ثلثةعشر نفراً و هم منتشرون في اطراف العالم و لما ينادي (ع) يسمع كل احد منهم في اي مكان يكون فكلهم يحضرون عنده في ساعته فبعضهم يركب السحاب و بعضهم يحضر بطي الارض و چون اين عدد تمام شد آن جناب بيرون آيد و پشت خود را بحجر الاسود دهد و گويد : الا من اراد ان ينظر الي آدم و شيث فها انا آدم و شيث و من اراد ان ينظر الي نوح و سام فها انا نوح و سام و من اراد ان ينظر الي ابراهيم و اسمعيل فها انا ابراهيم و اسمعيل و من اراد ان ينظر [ص 226] الي موسي و يوشع فها انا موسي و يوشع و من اراد ان ينظر الي عيسي و شمعون فها انا عيسي و شمعون و من اراد ان ينظر الي محمد و اميرالمؤمنين (ع) ● فها انا محمد و اميرالمؤمنين و من اراد الحسن و الحسين فها انا الحسن و الحسين ثم يذكر الائمة الأخر ثم يمد يده و يقول هذه يد اللّه و انا عين اللّه ثم يطلع كتابا مختوما بخاتم رسول اللّه (ص) و هو رطب فيقول (ع) بايعوني بمضمون هذا الكتاب فيقرأه لهم فلما يسمعوا ينهزمون و يقولون لست بصاحبنا ● و چون اين مضمون را بشنوند امر عظيمي مشاهده كنند پس گويند لست بصاحبنا پس همگي متفرق شوند الا عيسي و دوازده نفر نقيب اما جن و ملك پس ايشان نيز منهزم نشوند بلكه منهزم انسان خواهد بود با آنكه اين احاديث را اينها ديده‌اند و قبول كرده‌اند لكن وقت تحمل غير وقت فهميدن است و بعد انهزام شرق و غرب عالم را بگردند و ملجأي و پناهي نجويند پس مراجعت بجانب آن جناب كنند و گويند تو صاحب ما هستي و غير از تو كسي نيست و بعد از اين اشخاص بسياري از اطراف جمع شوند و جن بصورت آدمي ظاهر شود پس آن جناب از مكه بيرون نرود مگر آنكه چهل‌هزار بر سر او جمع شده باشند و بعد مستقل شود در روي زمين و اما كيفيت استقلالش و بيرون آمدنش از مكه معظمه و كشتن آن دو نفر را پس طول دارد و [ص 227] ما بناي اختصار داريم و دولت و سلطنت آن جناب امتداد آن هفتاد سال است و آن جناب اطراف عالم را ميگردد و منزل در مسجد كوفه در دكة القضاء نمايد و حرم آن جناب در نجف اشرف خواهد بود و در آن وقت خانه‌ها متصل است از كوفه تا بكربلا بلكه زياده و آن حضرت قبه‌ها از قبور ائمه (ع) برميدارد تا آنكه قبه قبور ايشان آسمان باشد و اين معني تفصيل عجيبي دارد و در آنجا ملائكه خدام است آه آه و اين دولت مستمر است تا آنكه پنجاه و نه سال كه از سلطنت آن جناب بگذرد پس در آن وقت جناب امام حسين (ع) رجعت فرمايد با دوازده هزار صديق و شهداء كربلاء و مي‌آيند در همين كربلا و ساكن ميشوند در آن خانه‌اي كه خدا براي او بنا كرده است از ياقوت سرخ و تختي در ميان آن خانه ميباشد و در اطراف آن قبه نودهزار قبه از زمرد سبز است كه هر قبه از آنها آسمانها در زير آن جاي گيرد و در اين مدت جناب صاحب سلطان است و جناب امام حسين (ع) ساكت است لكن مولينا القائم (ع) هر روز به زيارت حضرت امام حسين (ع) مي‌آيد و به آن جناب سلام ميدهد و بعد از آن ميرود و بامر خودش مشغول ميشود و چون هفتاد سال تمام شود روزي زني سعيده نام از طايفه بني‌تميم در سر بام در حالتي كه حضرت قائم عبور مينمايد هاوني از سنگ بر سر آن جناب ميزند و او را شهيد ميسازد و بعد از شهادت او حضرت امام حسين (ع) او را تغسيل و تكفين كند و دفن نمايد و چون امام حسين (ع) سلطان شود و مستقر در سلطنت شود و عسكر فرستد باطراف چين و ماچين كفار مجتمع شوند و بهر جا كه قشون حضرت رود شكست دهند تا آنكه كفار آن حضرت [ص 228] را در مكه محصور نمايند و اطراف او را بگيرند و چون راه چاره بر ايشان مسدود شود بيرون آيد سفاح اميرالمؤمنين (ع) با شمشير خودش پس ايشان را قتل كند و منهزم سازد پس در آن وقت حضرت اميرالمؤمنين (ع) سردار لشكر شود و ممهَّد نمايد ارض را پس آن جناب سيصد و نه سال زنده است و حال آنكه سلطان امام حسين (ع) است فيقتل مرة ثانية قاتل را نميگويم و هو قوله (ع) انا الذي اقتل مرتين و احيي مرتين و لي الكرة بعد الكرة و الرجعة بعد الرجعة ، و چون آن حضرت شهيد شود و دولت مستقر بماند از براي جناب امام حسين (ع) تا پنجاه هزار سال و اين بقاء دولت ثمره حلم است و آن امر سهلي نيست و اما سالهاي آن وقت هر سالي بقدر ده سال است و اما حضرت امير (ع) ميماند در قبر خود ما شاء اللّه و چون برگردد در آن وقت دابة الارض است و در نزد او است خاتم سليمان و عصاي موسي و هر گاه عصا را بر كسي زند بر پيشاني او نوشته شود هذا مؤمن حقا و هر گاه خاتم را بر پيشاني كسي زند نوشته شود هذا كافر حقا پس آن وقت شقي از سعيد و مؤمن از كافر ممتاز شود پس كافر كافر است هميشه و مؤمن مؤمن است هميشه و اما عصا پس از براي بيان عقل است و دليل بر ايمان است و هدايت بسوي رشد است و اما خاتم پس از براي اظهار ختم اللّه علي قلوبهم است پس در آن وقت كفار اتفاق نمايند و شياطين پائين آيند آن شياطيني كه مقابل ملائكه بود لايحصي عددهم الا اللّه تعالي پس كفار جن و انس جمع شوند در حالتي كه ابليس سردار ايشان باشد پس بحرب اميرالمؤمنين (ع) آيند ● پس امام (ع) عسكر خود را جمع كند و ملتقاي عسكرَيْن پيش فرات خواهد بود در حالتي كه عسكر امام اميرالمؤمنين (ع) در اين سمت فرات بطرف كربلا باشد و عسكر كفار آن طرف آب پس حربي واقع شود آن چنان حربي كه از روزي كه خدا آدم را خلق كرده است تا آن روز چنين حربي واقع نشده باشد تا آنكه لشكر امام (ع) مغلوب شود و عقب نشيند تا آنكه سي نفر از ايشان در آب فرات ريخته شود فاذا غلب عليهم الكفار يرجعون قهقري حتي يهلك منهم ثلثين نفسا في الفرات فاذا صار كذلك و بلغ الامر الي هذا الحد ينزل رسول اللّه في هودج من نور محتف به الملائكة بحيث ملأ الشرق و الغرب فاذا رأي ابليس هذا يولي هاربا فيقال له و القائل من قومه اين تروح و النصر معك يقول اني اري ما لاترون اني اخاف اللّه رب العالمين فلما نزل (ص) بيده حربة من نار فيضربه علي كتفه و يخرج من صدره فيقع علي الارض فحينئذ يقول له (ص) وعدتي كانت الي يوم الوقت المعلوم يعني القيمة يقول (ص) في جوابه الوقت المعلوم هذا الوقت پس قشون ابليس را بكشند و احدي از ابالسه را در روي زمين نگذارند و همچنين كفار جن را حتي حيوان حرام گوشت را نگذارد در اين وقت نماند الا مؤمن طيب و طاهر حسن الذات چه از انس و چه از جن چه شيطان كشته است در آن وقت پس در آن وقت هر چيز مؤمن است زيرا كه عالم را صاف كنند از لوث اين منافقين در اين وقت پيغمبر (ص) آيد و بمسند حكومت نشيند و هر كه هر مظلمه دارد طلب خواهي خواهد كرد .

[ص 230] * * * *

( ٢٢ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

قد ذكرنا في هذه الايام الذي هو المرجع لتفسير القرآن الذي لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من عزيز حكيم في تفسير ظاهره و باطنه و تأويله و اما الناس الآن يفسرون علي حسب شهواتهم و مشتهياتهم و يسمونها تأويلا و باطنا مع ان هذا بعيد عن الباطن و التأويل . بدان كه شما ميدانيد كه قرآن را ظاهري است و باطني است طايفه‌اي پيدا شده‌اند كه قرآن را تفسير باطن گويند و تفسير ظاهر گويند و حال آنكه كذاب و مفتريند چه ائمه (ع) آن را قصد نكرده‌اند بلكه باعتبار ميولات و خواهشهاي خود گويند مثل ابن عربي كه در تفسير اين آيه گفته است ختم اللّه علي قلوبهم فلايفقهون الا اللّه و علي سمعهم فلايسمعون الا اللّه و علي ابصارهم فلايرون الا اللّه و لهم عذاب اليم العذاب بمعني العذب يعني الحلاوة مع محبوبهم و چنانچه كسي بمن گفت كه ديشب در مكاني مهمان بوديم آيه انا عرضنا الامانة الخ ، طرح شد و فلان شاهزاده حضور داشت پس كلمات حضار مجلس در اين آيه مختلف شد لكن تحقيق آن بود كه من گفتم و آن اين است كه امانت ولايت است و انسان مراد اميرالمؤمنين (ع) است و اما ظلوما جهولا يعني ظالم بر نفس خود بوده است يعني هر چه نفس او ميخواسته است نميداده است و جهولا يعني جهل دارد از ما سوي اللّه پس يك پاره‌اي از اشخاص گويند كه معني باطني اصلا نيست و پاره‌اي هر چه خواهند گويند از جمله گفته‌اند كه ظالم لنفسه اعلي از مقام سابق بالخيرات است و هم چنين از مقام مقتصد الحاصل اين گونه فسادها كردند و خودشان را اهل باطن و اهل حقيقت شمردند و حال آنكه نفهميده‌اند كه خدا فرموده است [ص 231] كانوا انفسهم يظلمون زيرا كه ظلم بر نفس معصيت است و حال آنكه خلاف آن نجات است ، الحاصل اظهروا البدع و رخصوا انفسهم في هذه الاباطيل فيما يتعلق بالقرآن و اللّه سبحانه لايعوق الامر هكذا بل و لا بد ان يؤدب عالما و يؤدب كاملا علي وفق ارادته و مشيته حتي يأخذون منه و چون هر كسي مدعي آن است پس گفتيم آن عالم كامل علامات دارد و گفتيم كه اولا آن بزرگوار بايست انسان باشد و گفتيم انسان را هفت خصلت است چنانچه حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرموده است و از جمله آن حلم است كه بعضي از آن مذكور شد و بعضي ديگر آنكه از علامات حلم آن است كه اعراض از سائل نكند قال و اما السائل فلاتنهر اين اشخاص همه امتند فقرائند و يتيمند و محتاجند بسوي قوت و چيزي كه سد رمق ايشان كند پس اين بيچاره‌اي كه مسأله مي‌پرسد نيست مگر از جهل او و عجز او و الا نمي‌پرسد پس عالم نبايد بگويد تو نميفهمي يا الآن وقت نيست اين مقدمات دارد و يا تو جاهل هستي و يا تو احمق ميباشي و يا اين تكليف تو نيست چه اينها همه از عجز مسئول است زيرا كه اگر اين كمال را داشته باشد و بداند نگويد تكليف تو نيست بجهت آنكه علوم يا متعلق بفروع است و يا متعلق باصول است و يا متعلق باحوال موجودات است از اين عالم اما در دوتاي اول شكي نيست كه مكلف است و اما در سوم پس بجهت معرفت بآثار خدا و عظمت و قدرت او تعالي بايد بشناسد آيات او را پس عالم بايد لامحاله آنقدر جواب دهد كه شخص اطمينانش باين دين زياد شود و اعتقادش بامام (ع) بيشتر شود و بداند كه امام خلق را مهمل الناصيه نگذاشته است پس قلبش ساكن شود بخلاف آنكه هر گاه جوابش را نگويد چه در قلبش چيزي [ص 232] پيدا شود و كم كم بجاي بد ميرسد از اين جهت بود كه جناب پيغمبر (ص) اعراب بدوي را جواب ميداد و حال آنكه عامي امي بودند لكن هر كسي را بقدر او جواب ميفرمود تا باطنش مطمئن شود و ميدانست آن را بنور توسّم و شرط ديگر آنكه هر گاه سائلي از او سؤال نمايد بايست مطلب را بطوري بيان كند كه آنجا اظهار قدرة اللّه و عظمة اللّه باشد زيرا كه علم احوال موجودات است و موجودات حادث است پس در هر مسأله اسم اللّه و عظمة اللّه را ظاهر كند و اگر چيزي را نميداند بگويد نميدانم بجهت آنكه تسويل باينكه تكليف تو نيست مثلا علامت ايمان نيست و ندانستن عيب نيست بجهت آنكه آن كه همه را ميداند خدا است و آن كه همه را ميداند امام (ع) است بلكه هر وقت كه گويم نميدانم خدا او را نوري افاضه فرمايد كه بآن نور آن مسأله را ادراك نمايد پس كسي كه گويد تو را تكليف باينها نيست تمويه و تسويل كرده است و آن باعث عقوبت بسياري است مخفي نيست كه هر چيزي بقدر هر كسي معني دارد بدان كه عالم آن است كه قلب را مستعد بگرداند زيرا كه عالم چون زارع است و اول خاشاك پاك كند و شخم كند و آب دهد تا آنكه زمين را قابل كند تا آنكه بزر را بيفشاند و از اين جهت است كه عالم را خدا مدح كرده است بجهت اين زحمتهايي كه كشيده است پس عالم را نشايد بگويد بسائل كه تو مكلف بآن نوع نيستي و تو نميداني چه اولا لازم آيد كه مصادره شود بالجمله پس حلمي كه علامت انسانيت است آن است كه خدا فرموده است و اما السائل فلاتنهر اگر چه سائل پرگو و پرمدعا باشد زيرا كه عالم آن است كه كلام را بطرزي ادا فرمايد كه مانع شود از بسيارگوئي [ص 233] سائل يعني باو ميگويد كه اگر تو بناي مراء و جدال و مجادله داري و من حال آنها را ندارم پس باو بگو اگر انصاف داري يكي بگو و يكي بشنو با آنكه خدا دو گوش داده است و يك زبان يعني يكي بگو و دو تا بشنو و چون چنين گفت پس بطمأنينه و سكينه بيان كند نه آنكه فحش گويد و گويد تو نميفهمي و مخفي نيست كه سؤال از علم اعظم است اعظم است از سؤال در مال چه در مال ميتواند سد فقر خود كند يا بدزدي يا از كس ديگر اخذ نمايد و اما سؤال در علم پس هر گاه منع نمايد چنين است كه او را قتل كرده است و باين جهت است كه خدا فرموده است كه عالم بايد رعيت خود را چون والد مشفق مهربان اطفال خود را تربيت نمايد و ايشان را در دامن خود نشاند و هر چه گويند و آنچه از بي‌ادبيها بجاي آورند تحمل نمايد و اما هر گاه منع كند قطع فيض كند و ديگر آن بيچاره سؤال نكند پس اين شخص عالم نخواهد بود بلكه خائن است بالجملة كلما يسأل الجاهل لايخلو اِما مسألة فروعية فهي تكليفه و اِما اصولية فكذلك و اما من هذا العالم الذي هو مخلوق دال علي خالقه و ربه و البصيرة في دينه و انما مايقولون حيثما يعجزون عنه و الا فيجيبون عنه حين ما قدروا ، بدان كه ايشان بمردم چنين فهمانيده‌اند كه مجتهد بايد عالم باشد بجميع علوم و حال آنكه ايشان مجتهدند در فروع لاغير .

[ص 234] سؤال ملا حسن ترك : آيا مجتهد بايد انسان باشد يا نه ؟

جواب : اجل چگونه انسان نباشد و حال آنكه ميگويد و من راد عليه كالراد علي اللّه و هو في حد الشرك باللّه و يقول رادي راد اللّه با آنكه اين شخص مجتهد قائم مقام امام (ع) است بلكه قائم مقام اللّه و ظاهر اللّه است در خلق پس چگونه انسان نباشد با آنكه فروج خلق بقول او حلال شود و دماء مردم بامر او ريخته شود و جميع امور خلق در دست اوست پس مجتهد چگونه بايد جليل الشأن و عظيم القدر باشد پس مدعي اين مقام بايد انسان باشد بجهت آنكه قائم مقام خدا باشد و نائب مناب امام باشد حتي يقول انا اقول لو خالفتني كفرت چنانچه نقل است كه دو نفر پيش علماء بحرين آمدند كه مرافعه نمايند و چون حكم كرد آن عالم از براي يكي از ايشان آن ديگري گفت يا شيخ اين حكم خدا نيست پس شيخ گفت تو اگر حكم خدا را ميخواهي بيا پيش چون آن شخص پيش آمد آن عالم چاقويي برداشته شكم او را پاره كرد و گفت اين است حكم خدا چرا رد بر من كردي و رد بر من رد بر خداست لكن در وقتي كه آن حاكم حاكم عن اللّه باشد قال (ص) انظروا الي رجل منكم قد روي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فارضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما فالراد عليه كالراد علي و الراد علي علي حد الشرك باللّه سبحانه و تعالي ، پس صاحب اين مقام بلاشك بايد انسان باشد و ملكه راسخه داشته باشد در عدالت اگر چه ما حسن ظاهر را در عدالت كافي ميدانيم لكن در مجتهد كافي ندانيم بلكه ملكه دانيم چه عالَم بفساد عالِم فاسد شود پس عدالت مجتهد و عدالت امام جماعت و عدالت شاهد در يك درجه [ص 235] نيست ، اعلم انا شرطنا العصمة في الامام (ع) لان الدماء و الفروج و الاحوال كلها في يده (ع) فلا بد له تعالي من حفظه بيده و اما في المجتهد فهو بعينه هو اگر بعصمت مجتهد قائل نشويم پس بملكه او قائل هستيم و الملكة هي قوة يردع عن الاقتحام في المعاصي و اين ملكه علامات دارد اقل آن علائم منبئ اين است كه گويد من نميدانم و ليعلم علامت عدم ملكه مجتهد آن است كه هر گاه در خلوت با او تكلم كني با تو مراعات كند و ساكت شود و جواب گويد و اما چون در ملأ عام با او مكالمه نمائي هزار فرياد كند تا آنكه جواب دهد با آنكه اعظم چيزي كه خدا خواهد و مطلوب او است حلم است چنانچه وارد است كه ذي‌الكفل را ذاالكفل گويند و خداوند عالم مدح او را در كلام خود فرموده است بجهت آنكه يوشع بن نون در روزي فرمود كيست كه ضامن يك خصلت شود تا آنكه من او را وصي خود قرار دهم و خليفه و جانشين خود سازم اهل مجلس گفتند كه چه چيز است آن خصلت يوشع فرمود كه غضب نداشته باشد پس چون اين را شنيدند همه ساكت شدند پس ذي‌الكفل برخاست و او متحمل و متصدي اين معني شد و چون يوشع وفات كرد ذي‌الكفل رفت و در مجلس يوشع نشست و از جمله قاعده‌هاي ذي‌الكفل آن بود كه شب را اصلا نميخوابيد و از صبح تا نزديك خواب قيلوله در مجلس مي‌نشست و امورات مردم را متوجه بود تا آنكه ظهر شود بعد از صلوة ظهر نيز مي‌نشست پس روزي از روزها شيطان آمد در وقت قيلوله و او را بزور از خواب بيدار كرد و او را تا بظهر مشغول كرد پس آن روز را ذي‌الكفل نخوابيد و همچنين فردا شيطان نزديك ظهر آمد و او را از خواب بيدار كرد و [ص 236] او را معطل كرد پس ذي‌الكفل روز دوم را نيز نخوابيد تا آنكه شيطان در روز سيم آمد و بر طريقه اول آن حضرت را معطل كرد پس وقت نماز رسيد ذي‌الكفل اصلا در غضب نشد پس آنچه مقصود است از نائب مناب امام (ع) آن است كه غضب نكند و هر جا كه از او خواهند برود و هر چه از او بخواهند بدهد تا آنكه صدق كند باينكه او قائم مقام و نائب است از جانب امام (ع) مجملا عالم نبايد بگويد كه تو نمي‌فهمي چه آن شأن عاجز است .

سؤال ملا رضا علي : پس چرا اميرالمؤمنين (ع) بكميل فرمود نميفهمي ؟

جواب : احسنت بدان كه كميل چون ادعاي بزرگي كرد و خودش را صاحب مقامي ميدانست پس امام (ع) خواست او را از آن مقام نازل كند و مقام خودش را باو بشناساند و اظهار كه كميل را مقامي نيست كه خلق باو توهم كرده بودند و او را تالي اميرالمؤمنين (ع) ميدانستند و حضرت اولا فرمود ما لك و الحقيقة خواست كه كميل بگويد أولست صاحب سرك و چون اين را گفت حضرت خواست نفي بالمرة نكند تا آنكه كميل از خود مأيوس نشود پس فرمود بلي و لكن يرشح عليك ما يطفح مني پس چون كميل ديد كه اهل آن مقام نيست و مقام خود را دانست و شاعر شد باينكه اين سري كه او دارد سر است در پيش مخالفين پس عرض كرد أومثلك يخيب سائلا حضرت جواب فرمود لكن جواب واضح نفرمود تا آنكه بادعاي اول باقي نماند و رجوع باول نكند پس عبارتي مغلق و تعبيري مشكل فرمود تا نفهمد و گفت (ع) كشف سبحات الجلال من غير اشارة پس چيزي از آن از براي كميل حاصل نشد قال زدني بيانا قال محو الموهوم و صحو المعلوم پس غموضش بيشتر شد پس عرض كرد زدني بيانا قال جذب الاحدية لصفة التوحيد [ص 237] پس نفهميد و عرض كرد كه زدني بيانا قال هتك الستر لغلبة السر قال زدني بيانا قال نور اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد آثاره قال زدني بيانا قال اطفئ السراج فقد طلع الصبح پس در آن وقت فهميد واقع را اما الآن اين معاني بحمد اللّه پيش پا افتاده است كه آن را ببيان واضحي توان ادا نمود .

سؤال ايضا منه : پس چرا فرمود هر گاه بگويم گويند ابن ابيطالب غالي شده است يا مجنون شده است ؟

جواب : آن عالي را نگويد بلكه در حين اداء ترجمه كند از براي او چنانچه غذاء طفل را در دهن خود ميخايند و باو ميخورانند پس عالم بنور توسم جواب گويد هر كسي را بقدر خودش پس صاحب فهم عالي را مثلا همان حلوا را باو دهد بدون مزج آن بچيز ديگر و اما هر گاه مريض باشد از حرارت پس آن عالم جزء مبردي داخل كند تا آنكه آن كس همان مطلب خود را دريافت نمايد و چون امام (ع) ميخواست بفرمايد كه از مقام شما مقام ديگري هست كه آن اعلي است فرمود : الا فعوا و لاترتجوا لولاقال الناس ابن ابي‌طالب جن او ارتد لاخبرتكم بما كان و ما هو كائن ، مراد آنكه ائمه سلام اللّه عليهم اول چيزي را از مطالب اظهار ميكنند تشويقا للسالك الي سبيل الرشاد تا آنكه ميل كند و در تفحص و طلب برآيد يعني در اول امر بدون سعي و زحمت باو چيزي ندهند بلكه بعد تجسس و طلب و چون او قابل و مستحق شد در آن وقت عطا كنند او را چنانچه من در اين روزها چيزهائي كه ميگويم ميدانم شما نميفهميد و اما از جهت آن گويم كه بدانند بيش از آنچه در دست ايشان است چيزي ديگر ميباشد الحاصل كلام ما در انسان بود كه لازم است حليم باشد و غضب نكند و هر [ص 238] گاه كسي بلند تكلم كند يا شيخ مثلا گويد يا شيخ چرا چنين تكلم كردي مگر نميداني جناب شيخ جليل الشأن رفيع مكان است كه كسي قابليت تكلم با او نيست نقول انت من هو اذا كان سيد السجاد يقول ما انا و ما خطري فما تقول انت فالذي يقول هذا و يدعي بانه شخص كبير و رجل عظيم الشأن هذا ليس بانسان بل حمار علي صورة الانسان ، نقل انه مر واحد بشخص و ماسلم عليه قال ذلك الشخص اماتعرفني قال الرجل بلي اعرفك انت اولك نطفة قذرة و آخرك نطفة مذرة و في وسطك حامل عذرة فلهذا الشخص اذا كان هذا الاكل الطيب جاور بريقه دقيقة و امتزج به يصير خبيثا و حراما حتي علي نفسه مع ان فمه احسن اعضائه مع ذلك كل يوم يفعل ثلثة مرات شغل الكناس مع هذا يقول يدي ، انت من هو حتي يكون يدك يد ، الحاصل اعلم ان الشخص اذا قال انا اعلم اعرف انه ليس بشيء نعم قال (ع) رحم اللّه امرءا عرف قدره و لم‌يتعد طوره .

سؤال : پس هر گاه افتخار بد است و ممنوع است چرا سليمان داود گفت فضلنا علي العالمين و ميگفت هب لي ملكا لاينبغي لأحد من بعدي و افتخار ميكرد ؟

جواب : يعني در طاعت خدا و خضوع خدا و خشوع از براي خدا چنانچه وارد است كه سليمان در همان ساعتي كه معاشرت با خلق داشت و در سرير سلطنت نشسته بود او را لباس فاخر و زينتهاي گرانبها بود و اما چون بخلوت ميرفت پس لباس صوف درشت ميپوشيد و بر خاك مي‌نشست و نميخورد مگر از كد يمين خودش الحاصل كسي فخري ندارد بلكه هر كه ذلتش للّه بيشتر پيش خدا قدرش بيشتر .

[ص 239] سؤال : هر گاه سؤال سليمان بجهت فخر نبود چرا لباس خوب خود را در خلوت بيرون ميكرد و رخت خشن مي‌پوشيد و بدست خود زنبيل درست ميكرد و با فقراء اكل مينمود و چرا گفت هب لي ملكا لاينبغي لاحد من بعدي و حال آنكه خودش منتفع نميشد ؟

جواب : بدان كه سليمان اين ملك را براي ترأس و افتخار طلب نفرمود از خدا بلكه چون در زمان بني‌اسرائيل كفار و مخالفين كمال استيلاء داشتند بحيثيتي كه پيغمبران را ميكشتند چنانچه وارد است كه هفتاد پيغمبر را در بين الطلوعين كشتند و وارد است كه كيخسرو هفتاد نبي را كشت تا آنكه بدعاي سليمان بن داود مرد پس سليمان هر گاه بصورت و احوال ايشان مي‌آمد از فقر و فاقه حال او حال ساير انبياء بود در قتل و لهذا از خدا درخواست كرد سلطنتي را كه آن معجزه او باشد كه احتياج بچيز ديگر نباشد بحيثيتي كه همه كس بداند كه اين عطائي است از جانب خدا نه از پيش نفس خود و لهذا خداوند عالم داد باو سلطنتي كه كسي را قدرت آن نبود و نباشد و مسخر گردانيد از براي او جن و انس و هوام و طيور و رياح را و او را بساطي داد صد فرسخ در صد فرسخ بيست هزار فرسخ جاي ... و بيست پنج فرسخ مطبخ خانه او بود ● . مخفي نماند كه هر وقت سليمان ميخواست سير كند در آيات خداوند عز و جل پس امر ميكرد بباد كه بساط را بردارد و بجانب آسمان بلند كند و شكي [ص 240] نبود احدي را كه بلند شدن بساط با آن بزرگي بقوت و قدرت سليمان نبوده است بلكه بقدرت خدا بوده است پس سلطنت سليمان دليل بر نبوتش بود و از براي آن خواست كه كلمه حق را ظاهر كند و عظمة اللّه را آشكار نمايد .

* * * *

( ٢٣ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

قد بينا ان علامة الانسان سبعة العلم و الحلم و الفكر و الذكر و النباهة و النزاهة و الحكمة اما العلم و الحلم فقد شرحناهما بالاجمال و ذكرنا بعض مراتبهما و مقاماتهما بقي الكلام في الفكر فليس كل من علم و حلم هو انسان كامل لا بل العلم يحتاج معه الي حلم و الحلم يحتاج معه الي فكر ، دانسته‌ايد كه علامات انسان سبعه است همچنانكه علم تنها كفايت نميكرد در تحقق انسانيت بلكه لابد بود از حلم ، و علم عبارت است از خضوع و خشوع و خشيت قال تعالي انما يخشي اللّه من عباده العلماء قال السجاد (ع) لا علم الا خشيتك و لا الحكم الا الايمان بك ليس لمن لم‌يخشك علم و لا لمن لم‌يؤمن بك حكم يعني نيست علم مگر خشيت و صحت سلب علامت مجاز است و كسي نگويد كه كلام حصري مبالغه است زيرا كه حصر فرمود در انما يخشي اللّه من عباده العلماء و حضرت صادق (ع) فرمود من علم خاف و من خاف هرب و من هرب نجا ، پس علم خالي از خشيت علم نيست بجهت صحت سلب آن و از اين جهت گفتيم كه عبادات موضوعند از براي صحيحه نه موضوعند از براي اعم از صحيح و فاسد بجهت اينكه خدا صحيح را خواهد لاغير پس علمي كه خشيت ندارد صحيح نيست چه آن علم محبوب نيست .

[ص 241] سؤال ملا عبداللّه خراساني : پس عبادات فاسده را عبادت نگويند و حال آنكه استعمال عرفي دارد ؟

جواب : بلي عبادت گوئيم لكن مجازا قال تعالي يراؤون الناس و لايذكرون اللّه الا قليلا با آنكه رياكار در روز و شب ذكر خدا را بيشتر از همه كس گويد خدا فرموده است قليل است .

و ليُعلم چون واضع خدا شد همه را بر طبق اراده خودش وضع كرده است و مخفي نيست كه اراده خدا اعم از حقيقت و مجاز و اعم از صحيح و فاسد نيست بلكه اراده خدا را متعلق نيست الا صحيح فافهم ، الحاصل حلم را رديف بفكر فرموده است يعني علمي كه در قلب بيرون آيد از كتب هر گاه فكر نكند محض تقليد خواهد بود و تقليد علم نيست و حال آنكه علم مقرش قلب است و آن معتمد بچيزي نيست الا الي اللّه و الائمة و آنچه را كه امر كرده‌اند پس علم از خود شيء است در خود شيء پس علم چيز تازه‌اي نيست كه آن محتاج به كسب باشد بلكه خداوند عالم خلق كرده است شيء را اولا عالما نه جاهلا لبطلان الطفرة چنانچه نشود نزديك سراج ظلماني باشد و بعيد از سراج نوراني باشد پس هر گاه اولا خلق كند جاهلا و بعد عالم سازد لازم آيد كه آنچه بعد است اكمل باشد از آنچه اول باشد و اين باطل است بلكه خلق كرد خداوند شيء را عالما كه علم جزء ذاتش است چنانچه سراج خلق شد نورانيا .

[ص 242] سؤال : علم ذاتي شيء است ؟

جواب : نعم لكن باين معني كه خدا خلق كرده است و اما چون تنزل كردند اشياء پرده‌ها و غشاوه‌ها حاصل شد پس نسيان حاصل شد و لهذا از براي رفع غشاوات محتاج شديم بعلم و عمل و افاده و استفاده و مباحثه ، پس كسي نگويد كه علم از جاي ديگر آيد بلكه موجود است غير ظاهر .

سؤال : پس ائمه و انبيا (ع) كه دائما زياد شوند چه معني دارد ؟

جواب : ...

بدان كه علم آن است كه هر چه پيش آيد او را داند و الا آن علم نيست و اما كسب علم مراد رفع پرده‌ها و حجب است پس خدا خلق كرد شخص را عالم لكن بعد از تنزل غشاوات و حجب حاصل شد كه فراموش كرد آن را پس چون باين عالم آمد به اعتبار علم و عمل و مباحثه و مذاكره آن غطاها برداشته شود و علم ظاهر گردد و سبب رفع اين غشاوات تفكر است و لذا قال (ع) تفكر ساعة خير من عبادة سبعين سنة و في رواية ستين سنة ، زيرا در فكر حواس جمع شود و چون حواس جمع شود و نظر كند بشيء ادراك نمايد شيء را كما هو لكن قلب را دو وجه است يكي مواجه عليين و يكي مواجه سجين پس بهر طرف كه ملتفت شود صورت از آنجا منطبع شود در قلب او و اما هر گاه قلبش مجتمع نباشد چون آئينه متحرك پس چيزي ادراك نكند باين جهت است كه (ع) فرموده است ان احاديثنا صعب مستصعب لايحتمله ملك مقرب و لا نبي مرسل و لا مؤمن ممتحن قيل من يحتمله قال (ع) مدينة حصينة يعني قلب مجتمع ، پس علمي كه باجتماع قلب حاصل شد آن علمي است كه نفع دارد و از آن ثمر حاصل شود از اين است كه فرمود تفكر ساعة خير من عبادة سبعين سنة پس عبادتي كه باطمينان قلب و سكون قلب و تفكر نباشد آن عبادت را ثمري و فايده‌اي نباشد .

[ص 243] ●

* * * *

[ص 244] ( ٢٤ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

اعلم انا تكلمنا في هذه الايام في مقدمة تفسير هذه الآية الشريفة و ماتممناها لان العلوم كثيرة غزيرة و المطالب عميقة و الهمم قصيرة و الافهام قليلة و قلنا العالم هو الحاكم بين الخلق الذي هم مضطرون اليه لاحتياجهم الي العلم فوجب علي اللّه يرشد شخصا ليكون مرجعا للخلق و يجعل له شواهد و يؤيده بالبراهين و الادلة و لكن المدعين كثيرون كل احد يقول انا ذاك و اما يتبين من بكي ممن تباكي عند العلامة كما قلنا ان الواقف في هذا المقام لا بد ان يكون انسانا و الا فليس له صلاحية هذا المقام و ان كان في صورة الانسان لانه في الباطن حيوان اما كلب او خنزير او غيرهما و قلنا ان العلم و الحلم لاينفعان حتي يخرجا من الفكر لان الفكر جاذب العلم من العالم الاعلي لان نفس الشخص يقابل العليين لوح المحفوظ فتنطبع فيها صور الحقة فيكون ما عنده هو الحق ، بدان كه علمي كه منشأش قول مردم است و بمردم برگردد آن علم نيست و بكار شخص نيايد بلكه علم آن است كه خدا در قلب شخص گذاشته است و مخفي نماند كه علم چيز تازه‌اي نيست و چيز عليحده نيست بلكه نوري است كه خدا در قلب گذاشته است چون نور چشم كه در چشم است و اما چون بعضي چشمها را سَبَل گرفته است و بعضي آب سياه و بعضي آب مرواريد آورده است پس لازم است كه حكيم حاذق دفع كند آن مرض را و رفع نمايد آن حجاب را و بردارد آن حايل را تا آنكه آن نور ظاهر گردد تا آنكه محتاج بقول اشخاص و تقليد ايشان نباشد بلكه خود شخص مشاهده نمايد و اما تحريص و ترغيب در احاديث از تعلم و تعليم و طلب علم پس مراد از آن اين است [ص 245] كه بآن رفع حجب و ازاله مانع نمايد تا ظاهر گردد نه آنكه علم را از خارج در شخص گذارد زيرا آن كه محال است چه ضرورت و بداهت شاهد است بر اين كه هر گاه شخص را علم نباشد در خودش نتوان از خارج فهمانيد چنانچه هر گاه كسي قوه ذائقه نداشته باشد نتواند فهم كند كه حنظل تلخ است اگر چه تعريف كني از براي او هزار سال و مستور نباشد كه چشم ظاهر و چشم باطن در ادراك و صحت و مرض فرقي ندارند الا آنكه چشم ظاهر الفاظ بيند و چشم باطن معني ادراك كند پس همچنانكه چشم ظاهر ميشود كه مريض باشد از اينكه هيچ نبيند چيزي يا احول باشد يكي را دو تا ببيند و يا مضطرب بيند و يا احساس تمام نتواند كرد همچنين چشم باطن كه عقل است چه واقع را بطور واقع نبيند اگر چه واقع او همان است كه ديده است لكن خدا اسبابي از براي رفع غشاوه قرارداد فرموده است اعظم آن اسباب فكر است اقول ان اللّه سبحانه خلق الانسان و اودع في قلبه نورا و هو العلم و استكن فيه لكن لما نزل من مقام الي مقام و من عالم الي عالم صار علي هذا النور من الغشاوات و الاغطية بحيث لايري فلا بد من ازالتها فبعض الناس يرفعونها بالبحث و الجدال و المذاكرة و بعضهم بالتوجه الي اللّه تعالي كما قال و لما بلغ اشده و استوي آتيناه حكما و علما لكن لما توهم انه خاص في موسي (ع) لا لغيره قال و ان اللّه لمع المحسنين و لما اراد ان يعرف المحسن معناه قال الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان اللّه لمع المحسنين پس معلوم شد كه محسن مجاهد است و اما شأن نزول آيه پس ظاهر است بدون خفائي يعني مراد علم است پس تأويل بآنكه مراد از جهاد جهاد در شام و يمن [ص 246] و سائر غزواتي است كه خداوند عالم امر فرمود پيغمبر بآنها و سبل و طريق آنها را باو (ص) هدايت و ارشاد كرد اين كلامي است ضعيف در غايت ضعف كه ناشي شده است از غير تحقيق چه شأن پيغمبر اجل از آن است كه راه شام را نداند و خدا اجل است كه بجهت آن امتنان كند بر نبي خود بواسطه اين هدايت و معلوم است كه جهاد بسوي شام و يمن جهاد بسوي خدا نيست با اينها سبلنا باين اضافه معني ندارد چه سبيل شام سبيل اللّه نيست الحاصل اينها علم نيست علم آن است كه بگوئي من ميگويم نه آنكه فلان كس ميگويد چه آن فايده براي تو ندارد و آن نقل قول است و چه هر گاه نقل قول را اسناد بغير دهي و نتواني ثابت كني تو تمام شوي پس چنين بگو كه بتواني به برهان ثابت كني و الا خود را بكسي بچسبان كه نتوان اسناد خطا باو داد و الا پس اسناد خطا باو توان داد از اينكه فلان كس دروغ گفته است پس اگر رد كني كسي را يا بقول و دليل خود و يا بقول كسي كه نتوان گفت او دروغ گفته است خوب است زيرا كه خداوند عالم فرموده است و كونوا مع الصادقين يعني صادقين را از براي ما قرارداد فرموده است يعني صادقي كه هرگز دروغ نگويد نه آنكه بعضي از اوقات دروغ گويد و بعضي از اوقات نگويد و مراد از صادق آن است كه در عالم ذر در وقت الست بربكم بلي گفته باشد فالصادق هو الذي اجاب اللّه في الذر في عهده لكن جماعة اطاعوا و بقوا علي عهدهم الاول و جماعة نسوه فكذبوا فلما نسوا تعين سبحانه و تعالي لهم اولئك الصادقين فيجب الاسناد اليهم ، قال الشاعر :

[ص 247]