قال عز من قائل : ان اول بيت وضع الخ ،

اردنا ان نرتب مقدمة في بيان هذه الآية الشريفة علي ما عند اصحاب الائمة عليهم السلام و اري ان تخلص الشهر و تخلصت المقدمة و مااتينا بالآية ، العلم كثير و البيانات كثيرة و الهمم قاصرة و الافهام كالّة و النفوس مالّة ضعف الطالب و المطلوب و الا هذا هو القرآن و هو صحيفة اللّه تعالي و هذا هو اعظم معجزات رسول اللّه هذا بيان قدرة اللّه سبحانه و تعالي و هذا بيان امتنانه و فيه تبيان رحمته و هذا امر عظيم و خطب جسيم فيه تفسير كل شيء فيه تبيان كل شيء و فيه بيان كل شيء لكنه كما قال عز من قائل لايمسه الا المطهرون و هم ارباب القلوب السليمة و اصحاب الصدور الشريحة و ارباب الابدان الطاهرة النظيفة الذين لايتوجهون الا الي اللّه و لايصرفون نظرهم الا في ما يحبه اللّه سبحانه و تعالي و اللّه سبحانه و تعالي حكم و قال [ص 186] لايمسه الا المطهرون فحذر مسّ كتابة القرآن لمن كان محدثا غير متطهر فتحذيره في مس معاني القرآن لقلب متطهر اعظم و اعظم الحاصل قرآن امرش غريب است و طورش عجيب است چه قرآن بر طبق علم اللّه است و اعظم معجزات رسول اللّه است مستور نيست كه تمامي انبياء معجزات ايشان همراه ايشان بوده است تا آنكه آن پيغمبر زنده بود و در دنيا بود معجزه او ظاهر بود و اما بعد از آنكه از اين دنيا ميرفت معجزه او نيز منقطع ميشد و بعد از رفتن او ظاهر نبود مگر آنكه وصيي داشته باشد كه او بعد از او كرامتي نمايد يا حقي بنمايد و اما پيغمبر ما (ص) اگر چه از دنيا رفت لكن معجزه او باقي است ببقاء نبوتش تا نفخ صور و از آنجا تا درجات جنان و مراتب قرب چه لازال زياد ميشود اسمش و جلالش و جمالش شيئا فشيئا زيادتي حاصل نمايد تا آنكه رسد بمقامي كه رسد و بر هر صفي از صفوف گذرد گويند اعظم و احسن آن صف است مثلا از صف انبياء (ع) گذرد گويند اين اعظم انبياء است و بر ملائكه گذرد گويند اعظم ملائك است و به رعاياي از انس گذرد گويند احسن انس است و هكذا مجملا قرآن را از اول ظهور نبي ما كفار در صدد نقص آن و نفي امر آن بودند نتوانستند پس اين حكم ابد الدهر باقي ماند و اين امر عظيم است همچه امر عظيمي كه با ائمه (ع) مطابق است و بجهت عظم اين و غزارت علمش قال لايمسه الا المطهرون پس خدا حرام فرموده است بر محدث كه دست بر قرآن بمالد صاحب هوش و فطنت بايد پي برد باين اعلي آنچه كه اين را حرام كرده است از حدث باطني كه آن كدورتي است باطنيه كه ظاهر از جسد شود پس خداوند عالم بواسطه ظهور آن منع كرد مس را [ص 187] پس منع قلب و منع مدارك و حواس از معاني و تفسير قرآن و تأويل آن بدون طهارت اعظم و اعظم است الحاصل هر قدر كسي بگويد چه گويد ما خواستيم ترتيب دهيم مقدمه‌اي براي تفسير اين آيه بغير آن طور كه معروف است در ميان مردم هزار مرتبه گفتم اين مفسرين متطهر نيستند بلكه ممنوعند از مس بآن پس بايست از متطهرين باشد و از متطهرين بايد اخذ تفسير قرآن نمود نه از انجاس و اخباث لئام و متطهرون حقيقة ائمه‌اند الذين اذهب اللّه عنهم الرجس لكن ائمه ما را شيعياني است خواص و تابعين است كه بفاضل طهارت ايشان (ع) متطهرند و بفاضل نور ايشان منور و مستنيرند و بضوء ايشان مستضيئند و بمعرفت ايشان عارفند و بفاضل مس ايشان مس نمايند پس تعمق ايشان در قرآن بفاضل آل‌محمد است (ص) اينها حقند و حق با اينها است بجهت اينها متصل و مرتبطند با كساني كه آنها حقند حقيقة پس متصل بسوي كسي كه متصل بحق است حق است پس معاني قرآن را از ايشان اخذ بايد كرد حتي يفوز بالنصيب الاوفي من الرقيب و المعلي و گفتيم كه آنها را علاماتي است و اول آنها اين است كه انسان باشد چه كسي كه انسان نيست قابليت نيابت امام (ع) ندارد و قابليت فهم معاني قرآن ندارد پس اول دخول اين درجه انسانيت است و انسانيت انسان را گفتيم كه متحقق ميشود بعلم كما قال (ع) ان الناطقة القدسية لها خمس قوي و خاصيتان علم و حلم و فكر و ذكر و نباهة و الخاصيتان النزاهة و الحكمة ، و علم يكي از آن علامات است يعني هر گاه انساني خالي از علم باشد انسانيت بر او صدق نكند و مراد از آن علم علمي است كه از قلبش ظاهر شود و آن علم قلبي در وقتي است كه او را احاطه باشد بجميع مدارك قلبيه و اقلا عالم [ص 188] باشد بجميع مراتب احوال اجسام كه بعضي از احوال اجسام در اين دو روز عرض نموديم تا آنكه كلام منتهي شد بارض كربلا و ارض كربلا هي ارض جعلها اللّه تعالي خزانة لجميع ما يعطيه هذا الخلق الموجود تحت العرش لان كلها يستمد من ارض كربلا فهي خزانة لجميع امداداته فكل مستمد منها من العرش الي الارض و لا بد للانسان لحصول انسانيته ان يعرف هذه الارض المقدسة بانها تمد العالم فاول ما يجب علي الانسان معرفتها بجهت آنكه هر كس كه اول بدنيا ميآيد اولا بايد بداند محل عطاي خود را چون طفل پستان مادر خود را و همچنين بعد از شير خوردن ميداند كه از نان بايد تغذي نمايد پس هر كه متولد ميشود آن چيزي كه او را عطا ميكند بايد آن را بداند و بايد محل عطيه خود را بداند در هر عالمي كه باشد و الا از سنخ آن عالم نيست چه اگر ميدانست از او اخذ ميكرد بدانكه خدا اين ارض را ممد جميع عوالم قرار داده است و اين ارض مثل پستان مادر است كه آن عوالم از اين مص نمايند پس همينكه ديدي كسي را از اين غافل و ذاهل است معلوم است كه باين رتبه نيامده است و از اين سنخ نيست بلكه در عالم خودش مانده است و شكي نيست كه امام باقر (ع) خوب ميشناسد رعيت خود را قال الناس كلهم بهائم الا المؤمن و المؤمن قليل و المؤمن قليل و المؤمن قليل و قال المؤمنة اعز من المؤمن و المؤمن اعز من الكبريت الاحمر و هل رأي احدكم الكبريت الاحمر ، يعني اكسير طلا پس مؤمن خر نشود بلكه انسان باشد پس اول درجه انسانيت معرفت ارض كربلا است بجهت آنكه ارض كربلا قلب جميع عالم است كه قوام عالم باين است چون بدن بقلب و لا بد ان يعرف الانسان النور المستكن فيها كه آن بمنزله حرارت غريزيه [ص 189] است كه حامل روح است پس كل عالم از آن مستمد است و لازال ملائك بآن ارض نازل و صاعد است فوج فوج و مستمدند از ملائكه مدبرات و صافات و معقبات و ذاريات و حاملات و مرسلات كلا اول ورود ايشان بكربلا است و هر كس بقدر قابليت خودش از اينجا اخذ و استمداد نمايد و بهر جا كه خواهد برساند بامر خدا پس اول نزول هر ملكي از آسمان باينجا باشد يعني اين ارض مطهره آه آه بلكه جميع پيغمبران مرسل و غير مرسل وارد باين ارض شوند بجهت افاده و استفاده و تخشع و تخضع نمايند بجهت آنكه اين ارض براي همين است و دائما انوار اينجا متلألأ است و انوار تجلي حق در اينجا متراكم است پس وارد اينجا شود هر گام او ثواب حج و عمره دارد و خواب ساكنين اينجا و نفس ايشان و راه رفتن ايشان بلكه حرفهاي متعارفي ايشان عبادت است و هر عبادتي در اينجا مقابل هزار هزار عبادت جاي ديگر است و در اينجا اعمال مضاعف ميشود و در اينجا به اعلي مقاماتي كه از براي مقربين است ميرساند از براي كسي كه بداند قدر آن را و چگونه داند آن را يعني بداند كه طينة الائمة (ع) اخذت من ارض كربلا اي هذه الارض الطاهرة ● و ان كانت اضيفت اليها من ارض كوفة و مدينة و مكة و بيت المقدس لكن اُسّها و اسطقسها و اصلها و قطبها هذه الارض الشريفة ، بدان كه كوفه و مدينه از ارض كربلا است و اما طوس و كاظمين و سر من رأي قطعه‌اي از كوفه است و در روزي زمينها بلرزه درآيد هر فرعي بسوي اصل خود برگردد از اراضي و از قبور [ص 190] و از اشخاص و اما متفرق شده است الآن تا آنكه محفوظ بماند چنانچه در قلب الآن در جانب ايسر بدن است كه حفظ كند آن جانب را و اين تفرق بجهت حصول فساد در عالم است ظهر الفساد في البر و البحر پس اين قبور متفرقه از براي حفظ آن نواحي است چنانچه در حق كاظمين وارد است ولكن چون امر بصاحب خودش برگردد هر فرعي برگشت باصلش نمايد و هر جزئي بكل منضم شود مخفي نباشد كه زمين كربلا اشرف است از زمين كوفه به هفتادهزار مرتبه چه زمين كربلا قلب اراضي است و كوفه صدر اراضي است و اين ارض طيبه اصل است و ارض كوفه فرع است و اين ارض لب است و آن ارض قشر است اين هذا من ذاك حينئذ و قد قال مولينا العسكري لموضع رجل بالكوفة احب الي من دار بالمدينة ، فافرض الاراضي ارض واحد فقل كربلا قلب الاراضي و الكوفة صدرها و المدينة دماغها و مكة وجهها و بيت المقدس بدنها و مكة ام القري و اما ابو القري فهي ارض كربلا ثم اعلم ان طينة الائمة (ع) خلقت من طين الخمسة المذكورة و لكن الاشرف و الاحسن و الاصل هو ارض كربلا و لايخفي انها لها خصوصيات و مزايا علي غيرها كما ان المسافر مخير فيها بالقصر و الاتمام فصار حكمه حكم بيت اللّه و ان كان في مسجد المدينة و الكوفة كذلك مثل بيت اللّه لكنها مساجد و المساجد للّه فكان حكمها حكم بيت اللّه و اما كربلا فجعل حكمها حكم بيته تعالي ثم نسب هذه الايام مثل زيارة الغدير يوم نصب علي (ع) و اما يوم المولود للنبي و ان كان له (ص) لكن اميرالمؤمنين (ع) لما كان نفس النبي جعل زيارته له اظهارا لهذا المعني و كذا المبعث و اما زيارة الحسين (ع) فالايام الخاصة له عاشورا و اربعين و اما ساير الزيارات فمنسوب الي اللّه تعالي [ص 191] مثلا يوم عرفة منسوب الي اللّه جعل زيارته فيه و نصف الشعبان و اول الرجب كذلك و اما ليالي القدر فهي منسوبة لعلي (ع) مع انه مخصوص زيارتها للحسين (ع) حتي قال من رأي الحسين بكربلا فقد زار اللّه ، هذه كلها له لانه (ع) اعطي نفسه في سبيل اللّه كلها و لذا تجعل تربته مع الميت و لو كان عند اميرالمؤمنين عليه السلام الحاصل اقول اول درجة الانسانية معرفة ارض كربلا لانها مبدء المدد لان الطفل لا بد له ان يعرف ثدي امه كما ان البهائم كذلك فالانسان مدده من هذه الارض فلا بد ان يعرف محل مدده ثم سائر اموره ، قال (ع) اذا وصلت بباب السلام يعني اذا سلمت قصر خطاك حين مشيك للزيارة فان لكل خطوة ثواب الف الف حج و الف الف عمرة و الف الف جهاد في سبيل اللّه و الف الف عتق رقبة من اولاد اسمعيل الذبيح و ثواب الف الف شهيد و لما قربت الي قبره الشريف استلم القبر بيدك و قل السلام عليك يا حجة اللّه في سمائه و ارضه او بالعكس پس در آن وقت ملكي ندا كند كه هر گاه آن صوت را بشنوي هرگز از او مفارقت ننمائي از اين ارض مطهره لكن چشمها كور و دلها بي نور و مردم خيال كنند اينجا هم جائي است راه ميروند حتي آنكه بيع و شراي ايشان را محلي بجز حرم قرار ندهند با آنكه هر گاه چشم شما باز ميشد ميديد كه چگونه پيغمبران مرسل جبين خضوع و پيشاني خشوع خود را بر اين ارض مقدسه ميمالند و ميديد چگونه انوار صاعد و نازل شود و فيوضات از او متفرق شود بجميع عالم ديگر چه بگويم كه نميفهميد بدان كه در اين ارض مقدسه شيطان مگر از قلب خود سكنه چيزي حاصل شود و آن در كربلا نيست و الا شيطان در نزد او نبود پس سكنه اينجا بدان كه لايسكن هذه الارض الا المطهرون .

[ص 192] نكته شريفه بدان كه آنقدر هست آدم هر قدر كه نجس باشد وقتي كه خود را بدريا انداخت اگر چه خود قاصد تطهير نباشد لكن باعتبار بسياري امواج كه او را متحرك ميسازد و از جانبي بجانبي ميبرد پاك ميشود و بدان كه دعاي سَكَنه اينجا لازال بعرش رحمن متصاعد است و كلا نور است و اين ارض حرارت آن رطوبت معاصي را دفع كند بشرط آنكه قدر اين بزرگوار را بداند و حامل آن را بشناسد بلكه گوئيم اگر نداند هم لكن شما بدانيد كه مردم كربلا يعني سكنه اينجا بي رتبه نيستند باين معني كه انسان مقامي نيست بلكه نه چنين است زيرا كه خداوند عالم ذخيره كرده است از براي ايشان كرامتهاي بسيار واللّه و انه لقسم لو تعلمون عظيم كه هر گاه يكي از سكنه اين مكان كه بجهت شرافت اين مكان آمده‌اند بخواهند آسمان را زمين كنند و زمين را آسمان هرآينه توانند كرد لكن ادراك ايشان كم است و بسيار ضعيف القلب ميباشند و عجب ميكنند و چون چنين شد عمل ايشان ضايع شود چون سركه و عسل و اما هر گاه تكبر و عجب و تفرعن و ترأس را از خود دور كنند پس جميع اين نعمتها بايشان داده شود مَثَل ايشان مثل پادشاه است كه اولاد صغار دارد كوه نور و درياي نور را باو ندهد بلكه حفظ كند تا طفل رشيد شود و چون عاقل و مختار شد جميع آنها را باو دهند اگر چه اين شاهزاده‌ها هر گاه هر كه را خواهند گردن بزنند قادر و توانا هستند بر آن ولكن نميدانند كه كه را گردن زنند و كه را نزنند پس امر ايشان را حفظ كنند تا آنكه رشد كنند كه در آن وقت مختار است بهر چيز كه خواهد ، امر عظيم است و خطب جسيم است واللّه اگر نه همين عذر بود هرآينه ميگفتم امور غريبه‌اي لكن چون [ص 193] مردم سينه‌هاي ايشان وسيع نيست ميگويند اينها استحسانات است و چون متحمل نشوند همان باعث هلاكت ايشان شود ، ان حديثنا صعب مستصعب لايحتمله الا ملك مقرب او نبي مرسل او مؤمن ممتحن امتحن اللّه قلبه للايمان لانه لايقول لايمكن مجملا شما قدر خود را بدانيد اگر چه كل شيعه لكن لاسيما شما سكنه اين مكان شريف و اما من ميدانم كه شماها در آخر پشيمان خواهيد شد چه آن كسي كه بداند و چه كسي كه نداند چون نقل اسكندر و ظلمات لكن هر كه بقدر اخلاصش عمل ميكند مقامش بلندتر و رتبه‌اش عظيم‌تر است مخفي نباشد كه شما فكر كنيد جائي كه فضائل اهل بيت مذكور باشد بعد پر خود را فرش نمايند وارد است كه چون ملائك صعود كنند ملائك ديگر استفسار احوال نمايند و گويند چه خبر است اين ريح شما و روح شما جواب دهند كه اين از مجلس ذكر فضل امام (ع) است پس آن ملائك تأسف خورند و بآن مجلس حاضر شوند در حالتي كه اشخاص متفرق شده باشند پس خود را بر خاك آن مكان بمالند معطر شوند اگر اين حال مجلس ذكر باشد چه حال دارد اين ينبوع فضائل و اصل فضائل كه همه در او است چه همه بهشت از نور حسين (ع) خلق شده است كلها من حورها و قصورها و دورها و اشجارها و اثمارها و زهرها و انهارها و ما لها و بها و عنها و منها و فيها و لديها و معها و عندها كلها بجميع انحائها خلقها اللّه تعالي من نور الحسين (ع) و الآن در نزد فرقه محقه آن است كه امام (ع) حيوة و ممات او تفاوت ندارد و الا از اين فرقه نيست پس همان طور كه تعظيم در حال حيوة او واجب است همانطور در حال ممات او زيرا كه تفاوت بين حالتين نيست با آنكه آن جناب در اين مكان موجود [ص 194] است و اصل همه است و تمامي نور است و اين اسم است و اين مسمي است و اين جزء و اين كل است امر عظيم است و خطب جسيم است قدر خود را بدانيد مادامي كه هستيد در اينجا چيزي از حظ اخذ نمائيد من نميگويم از پيش خود بلكه همه اينها منطوق كلام اللّه است و مطابق عقل سليم است و اما كسي نميپرسد كه تو از كجا گويي و دليل بر آن چه داري بالجمله بشما حجت را تمام كردم چه اينها بجهت اتمام حجت است تا آنكه نگوئيد در روز قيامت انا كنا عن هذا غافلين من ميگويم از عهده برون ميآيم ، بدان كه هر چه من ميگويم صحيح است كه آنها بغير من حاصل نشود پس حق همان است كه من ميگويم و نجات در اين است و معرفت قرآن باين حاصل شود و معرفت باين وجود و كامل گردد و اما فهم عوام ما را كافي است بدان كه فهم عوام كافر را مسلم كند با آنكه اسلام شرايط و احكام دارد از بيع و شراء و صوم و صلوة لكن نور قبر باين دو كلمه نيست و احوال محشر بآن تسكين نيابد و بآن معرفت و درجات حاصل نشود با آنكه درجات انبياء و اولياء و اوصياء و سلمان و ابوذر و خواص و خصيصين از اين حاصل ميشود و لاشك فرقي ميان اين درجات هست و آن را لامحاله سببي هست مخفي نماند كه اجماعا اجتهاد واجب كفائي است و كذلك اجماعا از علماء شيعه و علماي مخالف كه واجب است كفاية عالمي باشد كه از جميع علوم عالم و دفع جميع شكوك و شبهات و واردات را بنمايد يعني شكوك علم كلام و حكمت و جفر و حساب و عدد و حروف كلا را بداند پس كسي الآن ضرور است كه حفظ كند اين دين را چه واجب است كفاية و [ص 195] شكي نيست كه از صد نفر طلبه يك نفر ترقي كند و اما اين علم اشكل از اجتهاد مصطلح است و هر گاه يكي از جميع خلق حامل اين دين نشود كلا معاقب خواهند بود اگر چه گويند خطر دارد لكن ندانند كه خطير نيز دارد و تكلم كردن مخالفين از آنچه ما ميگوئيم قدح در آنچه ما ميگوئيم نيست و الا لم‌يبق للايمان اسم و لا من الاسلام رسم پس بر خدا واجب است كه تربيت كند كسي را كه خلاف باو ضرر نداشته باشد و اعتراض معترضين او را ضرر نكند بلكه علي اي حال منصور و مظفر باشد .

موعظه و نصيحة انسان براي آخرت است نه براي دنيا پس فهم عوام بكار نيايد زيرا كه آن بادني شبهه كه وارد شود مضطرب شود چه طريقه و اسلام آن نيست بلكه علاوه من ميخواهم انسان را بشما بفهمانم نميتوانم چه علم بسيار است با آنكه وقت تنگ است و همتها قاصر است و دلها مهر زده شده است .

* * * *

( ١٩ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

اعلم ان هذه الآية الشريفة دقايقها شريفة و اردنا ان نرتب مقدمة حتي نبين الآية فبينا ان الناس مضطرون الي عالم رباني حتي تتم به اركان الاسم الاعظم و حتي يكون بابا للولي المطلق (ع) لان اللّه سبحانه قال ليس البر ان تأتوا البيوت من ظهورها و لكن البر من اتقي و أتوا البيوت من ابوابها اعلم ان اللّه سبحانه له باب و هم الانبياء و النبي (ص) له باب و هو وصيه و الوصي له باب و هو هذا العالم الرباني فمن اراد التوجه الي اللّه سبحانه بغير النبي فقد ابطل و أخطأ و من اراد ان يتوجه الي النبي بغير التوجه الي الامام باطل و من اراد ان يتوجه الي الامام الذي له باب ايضا بغير هذا الباب فقد أخطأ و [ص 196] مااصاب فكل من قال ( قال بغير . ظ ) ما قلنا فهو باطل لكن المدعين كثيرون و لكن كل احد يقول انا هو فلما كان كذلك نريد نبين اسمه و رسمه و صفته و علاماته حتي يكون كالنار علي علم ثم اعلم ان اللّه سبحانه امر ان يودع العلم الي نبيه (ص) و هو امر ان يودع الي وصيه و وصيه اودع عند بابه فادخلوا البيت من بابها لا من ظهرها و هذا هو باب حطة يأمر الناس بالسجود له و لكن كل احد يقول انا هو پس توجه بسوي خدا بغير باب صحيح نيست يعني توجه بخدا بغير توجه بسوي نبي توجه نيست و خدا را قبول نيست و از او راضي نيست و همچنين توجه به نبي بغير امام (ع) صحيح نيست چه آن توجه اعراض است و آن اقبال ادبار است و همچنين توجه بوصي بغير ابواب و نوابي كه توجه بامام بدون اين باب و اقبال بدون جناب باطل و ممتنع است پس هر كه باين توجه بكند توجه بخدا و رسول و امام (ع) كرده است و مكرر عرض كردم كه آن باب اين عالم رباني است چه حق پيش خدا مدخر است و بمردم ميرساند پس الآن خدا رساند پس هر كسي كه مقبل بسوي او است حق باو وارد شود و الا فلا چنانچه هر گاه رو بآفتاب كني نوراني شوي و الا ظلماني و آفتاب در عالم ظهور نور است و در عالم معني مثل شمس است پس مردم از خلال اين ديار استفاضه كنند پس مقبلين را نور دهد و مدبرين را ظلمت و مأويهم جهنم و بئس المصير .

[ص 197] سؤال : فالظهور قريب .

جواب : هو موجود في كل زمان لكن قد يخفي و قد يظهر و لكن الآن يريد يظهر في هذا الزمان و ان كان ظهر مجملاته بقتل الحسين (ع) اما لما كان الناس صار فيهم نضج فلا بد ان يظهر تفصيله علي سبيل صار في زمان النبي من السكوت و عدمه من الاظهار و الاخفاء حرفا بحرف ، مجملا حامل هذا العلم لا بد له ان يكون له شأنا من الشأن و هو ليس من اهل هذا الزمان بل له اعلاء و استعلاء علي اهل زمانه فهو ليس من هذا الناس و اما لا بد له من صفات حتي يقال هذا هو الشمس في رابعة النهار فالامر عظيم و الخطب جسيم و ان كان ارادوا ان يخفوه و اللّه يتم نوره و يريد اظهاره في هذا الزمان من شاء فليؤمن و من شاء فليكفر ، بدان كه اظهار اين مسأله از واجبات است با آنكه وقت تنگ است و مسأله دفعةً گفتن وقعي ندارد در قلوب بلكه بايد تدريجا با مقدمات باشد تا آنكه قلوب و مشاعر مستعد شود از براي اخذ مطلب با آنكه ما طول نداديم بلكه كل آنها مختصر بود چه ما ميخواهيم اين مطلب چون جمره‌اي باشد در نيستاني كه آن نيها رطب باشد و كم كم بواسطه اين جمره خشك و يك دفعه عالم را آتش فرو گيرد و اين است اهل اكسير چنانچه نار آن در اول امر چون نار جناح طاير است كه آن را نار حضانت گويند و بعد ناري دهند چون حرارت شمس شتاء و بعد چون حرارت شمس صيف و بعد در آتش كوره گذارند يعني هر گاه در اول در كوره گذارند كلا فاسد گردد و حقيقةً مقصود آن آتش است و اين آتشها كلا مقدمات است بالجملة قلنا ان للعالم مراتب و اوله ان يكون انسانا لا بهيمة ثم يكون انسانا كاملا فلما ثبت انسانيته [ص 198] يثبت علمه اذ الحيوان لايكون نائبا من الامام (ع) پس اول صفت آن عاليجناب و دليل آن عاليمقدار آن است كه عالم باشد چه نائب را شباهت با منوب عنه لازم است و حيوان نائب ولي مطلق نگردد بلكه شرط است كه نائب شباهت داشته باشد او را در صورت و در سيرت و لا شك ان الشيء يعرف بعلاماته كما ان الشمس تعرف بنورها فاما علامة الانسان فهو كما قال (ع) لها خمس قوي و خاصيتان اما القوي الخمسة العلم و الحلم و الفكر و الذكر و النباهة و اما الخاصيتان النزاهة و الحكمة فاذا تحققت الانسانية او درجتها العلم بجميع عالم الاجسام فلا كل من هو صورته صورة انسان معناه انسان فلما كان العلم من صفاتها و بين صلي اللّه عليه و آله بان العلم نور يقذفه اللّه في قلب من يحب و چون نور در قلب ظاهر شد و قلب را احاطه است بجميع مراتب اجسام پس بايد عالم باشد بجميع مراتب اجسام يعني تكون الاجسام حاضرة عنده بحيث لايكون شيء مخفيا عنه و قلنا هذه كلها حتي وصلنا الي ارض كربلا و فصلناها و شرحناها لانها هي مبدأ الامدادات فالذي لايعرف محل المدد ليس بانسان كما ان الطفل يعرف ثدي امه و الحيوان موضع علفه و حشيشه فالمدد كله في كربلا فلا بد ان يعرف حتي يكون انسانا ، گفتيم بعد از كربلا همه اجسام است لكن بآن طور كه بيان كرديم پس مدد اولا وارد شود بارض كربلا و بعد از آنجا منتشر شود و اول آن انتشار آن است كه عرش تلقي كند و بعد بقلب كرسي رسد و بعد بمنطقه كرسي كه منطقة البروج گويند و بعد از بروج بمنازل آيد و از آنجا بشمس رسد و بعد بفلك بزهره و مريخ و بعد بعطارد و مشتري و بعد بزحل و قمر و بعد بعناصر و مواليد پس اين عالم را لازم است كه [ص 199] حدود عرش و كرسي را بداند و بداند كه چرا در عرش كوكب نيست و در كرسي چرا كواكب نيست و بداند كه چرا بروج منقسم به دوازده است و بداند كه چرا حركت عرش سريع است و حركت كرسي بطيء است و بداند كه طي كردن دوره فلك ثوابت ٢٤ چهار سال نيست و از سي هزار نيز زيادتر نيست بلكه سي هزار سال است لايزيد يوما و لاينقص و بداند كه احكام منطقه عرش چه چيز است و ايضا منطقه كرسي و بداند دو نقطه متقاطع چه چيز است و بداند كه ظاهر عرش كدام است و باطن عرش كدام است تا آنكه بگويد سبحانك ماخلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار اگر چه خدا قادر است بدون اين اسباب لكن باين اسباب قرار داد تا آنكه بيان كند بجهت شما قال خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة لنبين لكم پس اين عرش و كرسي و باقي امور را خدا قرار داد تا آنكه ما او را بشناسيم و الا پس او تعالي احتياج باينها ندارد بلكه اينها را خلق كرد تا اظهار قيوميت و سلطنت و استيلاء خود نمايد پس انسان انسان نميشود تا آنكه اينها را بداند چه حيوان اينها را نداند و اما كيفيت استمداد عرش از ارض كربلا چون استمداد دماغ است از قلب زيرا كه رأس بمنزله عرش است و قلب زمين كربلا و رجل مقام ارضين است .

[ص 200] سؤال ملا عبداللّه هراتي : پس چرا معراج بعرش شد بلكه بايست بزمين كربلا باشد .

جواب : معراج بهمه عالم شد و بهر چيزي گذشت در اول وجود آن چيز كه خدا آن را خلق ميكرد و اما گذشتن آن جناب از هر چيزي بجهت تبليغ است ، بدان كه جائي نماند كه پيغمبر (ص) آنجا نفوذ نكرده باشد پس هر جا آن حضرت ببدن مباركش رسيده است و در آن چيز نفوذ فرموده است و اما قول باينكه مجردات را بجسم نتواند نفوذ كرد پس گوئيم اين مجرد و مادي امري است نسبي يعني چون شيء را به شيء ديگر نسبت دهي مجرد و مادي شود و الا همه در واقع مركب است و آن جناب اشرف مجردات است باين جهت بود كه سايه نداشت اگر چه با آن لباس غليظ بود چه ظلمت با وجود وجود آن جناب وجود ندارد بلكه رفع ميشد ظلمت از نور آن جناب و اما امام (ع) پس او (ع) نيز سايه ندارد يعني امر در دست خودش است ميخواهد سايه داشته باشد دارد و ميخواهد نداشته باشد ندارد و سايه نداشتن از جمله امور خاصه نبي (ص) نيست ● .

[ص 201] مخفي نماند كه معراج فخر نبي نيست بلكه فخر مستشرقات و منور شدگان بنور آن جناب است پس معراج كرد تا آنكه برساند حكم را بهمه موجودات و پر كند عالم را تا آنكه بفهماند معني فبهم ملأت سماءك و ارضك ، تا آنكه ظاهر كند معني لا اله الا انت را ، مخفي نماند كه خلق را در قوس ادبار ظلمت جهل فرو گرفته بود و چون آن جناب خواست آن نور را بهمه خلق برساند لهذا معراج نمود و ماحي و دافع اين ظلمت نيست الا آن جناب چه اشرف از آن جناب در عالم امكان نيست و از اين جهت اين نامه بنام نامي او منشور شد پس آن جناب اراده كرد كه بجسم شريف خود تبليغ كند همه موجودات را كه آمده‌ام و اما جسد را گذاشت پس گوئيم مگر نبي (ص) كار بزرگي كرده بود و مگر عرش و مجردات چيزي بود كه جسد خود را بگذارد يا فخر بود آن جناب را ، نعم فخر بود معراج آن جناب ساير موجودات را كه مستنير شدند بنور آن جناب مستور نيست كه بعرش رفتن و معراج كردن چون رفتن است از خانه‌اي بخانه ديگر كه احتياج به تغييري نيست و اما تخصيص به آن شب پس بجهت چشمهاي ارمد است كه نميديدند و الا آن جناب هميشه از اشياء غايب نيست بلكه اشياء از او غايبند و اما قبض و بسطي كه از براي ائمه (ع) بود بدان كه اين بجهت امكانيت ايشان است يعني ممكن را لازم است كه اين طور باشد و بدان كه قبض و بسط متعلق باين عالم نيست بلكه آن نسبت بخداست زيرا كه نسبت باين عالَم عالِم بود كل اشياء را و اما حديث جاريه كه در كافي است ميفرمايد و لقد هممت بضرب جارية مني فهربت مني و ماادري في اي زاوية هي الخ ، پس بدان كه چگونه [ص 202] اين بامام (ع) روا باشد و حال آنكه جفار و رمال از او خبر دهند بلكه حديث را معني هست قال لايعرف رطني الا ولد بطني ، پس همه كس كلام ايشان (ع) را فهم ننمايد بلكه كسي كه او را تربيت كرده‌اند و او را منور كرده‌اند كه او تطبيق كند بدان كه هر گاه عجز حديث را و اول حديث را با هم جمع كني معني تمام است بدون نقضي و جهلي و اما هر گاه تفريق كني ميان اول و آخر آن از باب أتؤمنون ببعض و تكفرون ببعض يريدون ان يفرقوا بينهما و يتخذوا بين ذلك سبيلا پس معني ناقص شود بالجمله امام (ع) در اين حديث شريف فرمود كه آصف برخيا يك حرف از اسم اعظم از اين كتاب داشت بطرفة العيني تخت بلقيس را آورد و از مغيبات خبر داشت پس چگونه كسي كه تمام قرآن نزد او باشد پس فرمود اوقرأت القرآن يا حمران و الذي عنده ام الكتاب فاشاره الي صدره الشريف و قال تعالي ما لهذا الكتاب لايغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصيها و كل شيء في امام مبين و فيه تفصيل كل شيء و فيه تبيان كل شيء مع ان الجارية شيء فلما كان كذلك عرفنا من آخر الحديث انه (ع) مااراد من الاول ظاهره لانه كانت جارية عنده مخالفة و اراد (ع) ان يضربها اي اراد ان يجعلها من نوعه لان الضرب بمعني النوع شائع ذائع فهربت يعني ماقبلت و لم‌ادر في اي زاوية هي اي لاابالي في اي زاوية من زوايا جهنم هي ، چنانچه وارد است كه كسي آمد و دق الباب كرد در خانه صادق (ع) و چون جاريه‌اي بعقب در آمد آن شخص دست جاريه را گرفت فاذاً قد نادي (ع) من داخل الدار يا فلان أتظن ان الجدران تحجب عنا ان اللّه عز و جل اجل ان يجعل حجة علي اهل الشرق و الغرب [ص 203] و يخفي علمهم عنه ه‌، پس امام (ع) عالم است بهر چيزي و هر كه خلاف اين گويد سنگ بردار دندان او را بشكن چه اين زمان اشتغال باينگونه سخنها تضييع عمر است زيرا كه امام همه چيز را داند پس مذهب ما مذهب غير ما نيست چه امام ايشان ذليل و عاجز و جاهل است و اما انگور را حضرت رضا (ع) دانست و آن را خورد عمدا و عيانا ديد لكن بامر خدا چنانچه جهاد با امام (ع) بامر خدا تهلكه نيست بلكه نور و خير است و چنانچه امام اميرالمؤمنين (ع) ميدانست كه ابن ملجم لعنه اللّه او را شهيد خواهد كرد چنانچه وارد است كه چون آن جناب داخل مسجد شد سر پاي مبارك بر آن نحس ( نجس ) زد كه برخيز و ميدانم كه در زير عبا چه داري و از براي قصد كرده‌اي و همچنين در وقت فرود آوردن شمشير ميدانست علاوه آنكه شمشير جماد بود و امام (ع) هيمنه دارد بر جماد الحاصل كلام در انسان بود كه بايد عالم باشد و بداند كه چرا آسمان ميگردد چون شخص سرگردان و بداند كه چرا زمين مستقر و ساكن است اگر چه اين وجوه بسيار دارد و در كتب مسطور است لكن من يك كلمه ميگويم كه مكتوب نيست و آن كلمه بكار شما آيد مخفي نماند كه آسمان گردش ميكند متحيرا لازال آه آه و آسمان متحرك است علي الاستداره كه دائما حركت نمايد بهمان راهي كه از آن راه حركت ميكرده است اولا و ثانيا و ثالثا و رابعا الخ ، بدون اختلافي يعني همان چيزي را كه اولا قطع كرده است ثانيا همان را قطع ميكند چون حيران و سرگردان و واله و اما سكون زمين و استقرار آن پس بجهت آن است كه زمين اتصال جسمي بقطب رسانيده است و از اين جهت ساكن شده است الاتري بعد از آنكه [ص 204] امام (ع) از اين دنيا رفت زمين بلرزه درآمد و مضطرب شد مجملا چون زمين بمطلوب خود رسيد ساكن و مستقر شد و چون رحلت فرمود مضطرب شد چنانچه در وقت شهادت آن جناب درهاي مسجد بر هم ميخورد و زمين بلرزيدن ايستاد بخيال آنكه آن قطب از دست او خواهد رفت و چون اين بقلب او آمد ساكن شد و اما آسمان چون ناظرند بسوي قطب لازال حركت نمايند ،

منتهي الحظ ما تزود منه اللحظ و المدركون ذاك قليل

مجملا چون آسمان بمقصود خود نرسيده است و نتواند رسيد لهذا حركت كند بخلاف زمين از اين جهت است كه ما شعر ابن ازري را چنين خوانديم كه : لو صاحَبَ الفلك الدوار لم‌يدر ، و آن در اصل اينست كه : لو صاح بالفلك الدوار لم‌يدر ، يعني هر گاه صيحه بر فلك دوار زند از حركت واماند ، و اما ما گفتيم كه هر گاه مصاحب فلك دوار شود ديگر حركت ننمايد بلكه ساكن شود زيرا كه بمطلوب خود رسد پس آن وقت زمين بحركت آيد ، مستور نيست كه اشياء مختلف الدرجات است پس بايست نظر باشرف آنها باشد و باين حركت افلاك را داند گويند كه از مسائل ما لاينحل و از مشكلات فن اين است كه حركت فلك قمر در خارج مركز كه او را حامل نيز گويند در دور مركز عالم متشابه است و حركت عطارد در دور معدل المسير متشابه است آن را نفهميده‌اند گفتند محال است چه خواستند علم را از مردم ياد بگيرند نه از قلب خود مع ان العلم اللّه جعله عند القلب لا عند الناس فالذي يأخذ العلم من قلبه ينظر كل شيء في مقامه قال (ع) المتبعون لقادة الدين الائمة الهادين الذين يتأدبون بآدابهم و ينهجون منهجهم فعند ذلك يهجم بهم العلم علي حقيقة الايمان فتستجيب ارواحهم لقادة العلم و يستبينون من حديثهم ما استوعر علي غيرهم و [ص 205] يأنسون بما استوحش منه المكذبون و اباه المسرفون اولئك اتباع العلماء صحبوا اهل الدنيا بطاعة اللّه ، الحديث ، بالجمله عالم بايست عالم باشد بعرش و كرسي و عقدين و تقاطعين و عالم باشد به شمس و قمر و باحوال عناصر و قرانات عناصر بعضي با بعضي و باحوال حيوان و اوضاع و قرانات آن و همچنين احوال نبات را كلا بداند تا آنكه انسان باشد اين بود بيان علم انسان و ان شاء اللّه در مابعد تكلم از باقي صفاتش كنيم از حلم و فكر و ذكر و نباهت او .

* * * *

( ٢٠ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع الخ ،

قد ذكرنا ان ذلك العالم الرباني و الولي الصمداني ملجأ الخلق و ملاذهم و مرجعهم و معاذهم الذي يجب الرجوع اليه في كل الاحوال الذي يجب طاعته علي كل احد الذي مخالفته حرام علي كل احد الذي باب الامام (ع) الذي باب النبي الذي باب اللّه و قلنا له علامات و اول علامته انسانيته و قلنا هي تتحقق بخمسة اشياء العلم و الحلم و الفكر و الذكر و النباهة و اما العلم فقد شرحناه في هذه الايام بعض احواله بقي الكلام في الحلم ، بدان كه عرض كرديم كه آن عالم و حامل اسرار ائمه سلام اللّه عليهم اول درجه او و مرتبه اولش اين است كه انسان باشد زيرا كه نائب و قائم مقام امام (ع) بايست او را نوع مشابهتي و نحو مناسبتي با امام داشته باشد و الا پس مباينت عامه نائب باشد و مدعي آن كذب و زور و افترا است كه او را از منصب نمايد و آن مناسبت در اخلاق و در علوم و در صفات و رسوم او است كه اين شخص مدعي حق است و اقل مناسبت در انسانيت است كه اقلا از نفس بهيميه خارج شده باشد پس در زمان غيبت نائب [ص 206] آن جناب را اولا انسانيت لازم است و آن چند علامت دارد كه بآن از سائر بهائم امتياز يابد پس نه هر كه بصورت انسان است انسان است بلكه ميشود كه صاحب اين صورت ميشود كه معنيً او جماد باشد يا نبات يا حيوان باشد چنانچه مذكور شد و اما انسانيت پس تمام نميشود الا به پنج علامت بلكه بهفت علامت كما قال (ع) علم و حلم و فكر و ذكر و نباهت و نزاهت و حكمت پس در هر كسي كه اين پنج قوي و دو خاصيت بآن تفسيري كه مذكور ميشود يافت شود اين شخص در اول درجه انسانيت است كه مصداق انسان تواند شد و لكن اين انسان بايد كامل باشد تا رتبه نيابت دست دهد چه ناقص نائب كامل نشود و مذكور شد كه آن علم ظهور آن است در قلب و چون چنين شد پس بايد محيط باشد بعالم اجسام لكن بدان كه نه هر كسي كه عالم است آن كس انسان است يعني اين صفت بتنهائي بكار نيايد چه غايت ما في الباب اين است كه از رتبه حيوانيت رسته است و داخل در رتبه ابليسيت شده است پس نه هر كه علم دارد انسان است چنانچه شاعر گفته است :

لوكان في العلم من غير التقي شرفا لكان اشرف كل الناس ابليس

بل العلم علم اذا قارن بالحلم حتي يخرج عن حدود الشيطانية و يدخل في الحدود الانسانية و الا فلايسمي عند آل اللّه بانسان ، پس علم وحده صفت انسانيت نيست بلكه بايد آن علم مقرون به شش صفت ديگر بوده باشد تا آنكه شخص خارج از صفت بهيميه و شيطانيه و ابليسيت شده باشد تا آنكه انسان شود تا آنكه در نزد آل اللّه و خلفاء اللّه الراشدين انسان گفته شود پس بعد از علم حلم است بدان كه حضرت صادق (ع) فرمود : ان العلم ثلثة اشبار فاذا كان [ص 207] العالم وصل الي الشبر الاول يري نفسه احسن و اكمل و اعلي من كل احد و لايري احد مثله و شبهه و اذا وصل الي الشبر الثاني سكن و سكت و لايزلزل و لايتزعزع و لايضطرب و اذا وصل الي الشبر الثالث في المقام الثالث لايري نفسه ابدا ، يعني چون بمقام اول رسيد كه تعبير از آن بشبر اول كنند در اين مقام احتياج مردم را بخود مي‌بيند و در خود عظمي مي‌بيند و هر گاه بر اين حال بماند شيطاني خواهد شد بجهت آنكه علم نور خدا است هر جا كه پيدا شود مردم بجهت احتياج ايشان بآن ميل باو كنند پس بايد قدر خود را بداند كه اين مقام بجهت اتصالش بخداست چه علم اللّه بخضوع و خشوع و ذلت و فقر بسوي خدا حاصل شود و اما تكبر شيطانيت او زياد شود و علمش جهل شود پس تكبر درست نيست و اين شبر مقام نفس اماره است و اما چون بمقام عقل و قلب رسيد و خود را ناچيز ديد و خضوع و خشوعش للّه بيشتر شد پس احتياج خلق باو بيشتر و چون از اين مقام بالاتر رود و بمقام فؤاد و ذات و مقام سر غيبي رسد پس جميع خلق را فاني و مضمحل و ناچيز بيند و خود را نبيند چه جاي آنكه علم خود را ببيند و چون چنين كرد داراي علوم و معارف شود و جهلش بخدا زيادتر گردد از اين است كه چون از علماء دين سؤال ميكردند خود را جاهل محض ميدانست از جمله سلمان كه مثل او در امت پيغمبر ما از او بزرگوارتر و بهتر نيامده است سيصد سال عمر شريف او بود و لازال عبادت خدا كرد و هرگز فعل معصيت نكرد بلكه خيال بمعصيت نكرد بجهت اين بود كه جناب اميرالمؤمنين (ع) او را غسل داد لان الطاهر لايمسه الا الطاهر با اينكه سلمان سلطان بود [ص 208] در مداين و نافذ الحكم و جناب امام (ع) در مدينه بود و اگر جائز بود كه دست ارجاس انجاس باو برخورد در حالي كه ميخواست ملاقات پروردگار كند ميشد بخلاف ابوذر كه او در ربذه غريب و بي كس مرد مالك اشتر او را غسل داد و جناب اميرالمؤمنين (ع) غسل نداد مگر چهار نفر را يكي جناب پيغمبر و فاطمه و ابوطالب و سلمان را بالجمله سلمان له عند اللّه شأن عظيم و مقام كريم حتي انه (ص) قال مانزل علي جبرئيل مرة الا و امرني من اللّه ان اسلم عليه و قد نزل عليه جبرئيل ثلثمائة الف مرة و ثلثين الف مرة و في كل مرة سلم علي سلمان خاصة و قال (ص) اوتي سلمان علم الاولين و الآخرين قيل علم التورية و الانجيل قال بل علم محمد و علي ، پس معرفت و علم سلمان غزير است اين سلمان با وفور علم او در وقتي كه خطاب بجناب كرد و فرد (كذا) يا قتيل كوفان لولا قيل للسلمان واه واش رحم اللّه قاتل سلمان لقلت فيك كلاما اشمأزت منه القلوب يا محنة ايوب قال (ع) أتدري ما محنة ايوب قال لا ، با آنكه ميدانست چه كسي كه چيزي را ميگويد ميداند خصوصا از مثل سلمان كسي لكن در وقتي كه جناب اميرالمؤمنين (ع) از او پرسيد گفت من در نزد تو علم ندارم بلكه جهل محض هستم پس علمائي كه در مرتبه سوم رسيده‌اند هميشه خود را جاهل ميدانند در نزد عظمة اللّه پس هر گاه مسئله‌اي روي دهد استمداد خاص كنند و اخذ خاص نمايند و بعناية اللّه جواب مسأله را گويند ، بيان اين اجمال آنكه عالم بايد حليم باشد يعني بمرتبه ثالث رسيده باشد و الا لغزش بسيار از براي او پيدا شود ولكن بايد فهميد كه در چه رتبه بايد حلم كرد و در چه رتبه بايد غضب كرد زيرا كه تميز [ص 209] مقامين در نهايت اشكال است لان ليس كل حلم مطلوب و لا كل غضب مبغوض فالحلم ممدوح و الغضب مبغوض في مقامات ، مردم چيزي شنيده‌اند كه حب في اللّه و بغض في اللّه است ولكن تعيين مقامين و فهم رتبتين ننموده‌اند آه وقت تنگ و مطلب بسيار و قلوب مطبوع فالانسان لا بد و ان يكون حليما لكن معلوم ان الحلم ليس ممدوحا في كل مقام و لا الغضب مكروها في كل مقام بل في مقام يجب لكن ان هنا مسألة و هي ان الحب للّه و البغض للّه و ليعلم ان لكل واحد مراتب لا بد من معرفتها و الا يخبطون خبط عشواء مجملا تشخيص مقامين لازم است پس ميگوئيم امري كه صادر ميشود كه باعث غضب شخص است اين در وقتي است كه ناملائم طبع و موذي شخص و منافر مزاج باشد چه در اين وقت غضب حاصل شود و اين چند قسم است يكي آن است كه اذيت اذيت دنيوي محض است كه هيچ مشوب بضرر اخروي نيست و اين بر چند قسم است يكي متعلق بمال است خاصة و يكي ببدن است مثل قطع عضوي از بدن يا جرح كردن يا كشتن و امثال آن اين مذكور در امر دنيوي است و اما يك قسم ديگري هست كه آن متعلق بامر دين است مخفي نماند كه ضرر اعم از آنكه دنيوي باشد يا اخروي يعني ضرر مالي و ديني صدور و نشو اين دو يا جهلا است و يا عمدا واقع شود و اما جهلا پس آن نيز اقسام دارد يك قسم آن آن است كه از خيال برخواسته است يعني منشأ آن ايذاء خيال شخص است چنانچه در پيش خود خيال كند و گويد بمقتضاي اين قاعده اين طور بايد با او رفتار و معامله نمود و يك دفعه باعث آن ايذاء خيال نيست بلكه اغواي ديگران است كه او را جهلا و حماقةً بر [ص 210] آن وادار نموده‌اند و خودش را آن قابليت نيست ، مستور نيست كه اما ضرر متعلق به دنيا را انسان متحمل ميشود مثل مال را خوردن و يا دست را قطع نمودن و يا فحش و دشمني نمودن و امثال اينها بجهت آنكه دنيا بنظر انسان چيزي نيست تا آنكه ضرر دنيوي را چيزي شمارد تا آنكه در صدد مخاصمه و مجادله آن برآيد چه دنيا اسهل از اين است كه انسان خود را در اين مقامات درآورد و باين جهت بود كه امام (ع) فرمود كه لو ان للدنيا لها قرب عند اللّه بمقدار جناح بعوضة ماسقي اللّه كافرا شربة ماء ه‌، پس دنيا را پيش خدا اعتباري نيست قال تعالي لولا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة و معارج عليها يظهرون و لبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكئون اگر اين نبود كه مردم همه يك امت ميشدند يعني همه ايشان كافر ميشدند پس كافر را آنقدر مال و منال و وسعت و دولت بايشان ميدادم كه خانه‌هاي خود را از طلا بنا ميكردند پس كسي مؤمن نميشد ، وارد است كه قبل يعني در زمان حضرت ابراهيم (ع) قاعده اين بود كه هر كه ايمان ميآورد فقير ميشد تا آنكه مردم مؤمن نميشد از ايشان الا قليلي و چون ابراهيم چنين ديد استغاثه كرد از خداوند عالم كه فقر و غنا هر جا باشد در مؤمن و در كافر چه قومش طاقت نداشتند فقر را بالجمله انسان ضرر دنيوي را حلم كند چه دنيا را چيزي نداند چنانچه بعد از هجرت پيغمبر (ص) بمدينه چون مراجعت بمكه نمود كسي عرض كرد يا رسول اللّه چرا مالها و خانه خود را نميخواهي و چرا آنها را نميگيري قال (ص) هل ترك لنا عقيل دارا و عقارا پس آن جناب بعقيل چيزي نفرمود و اما امري كه متعلق بامر دين باشد پس آن بر [ص 211] دو قسم است يك قسم آن است كه صدور آن جهلا و حمقا باشد لا للعناد و التعمد اين قسم غالب آن است كه باغواي مردم و باغواي شياطين شده است و اين شيعيان بيچاره را گول ميزنند و قلبش را پر ميكنند از دشمني شخص تا اينكه او را اذيت كنند و اين نوع از جهل است پس از اين قسم نيز حلم كنند چه جاهل وقتي ميشود كه عالم شود و ترك نمايد آنچه را كه بجاي آورده است لا للتعمد و لا للعناد ، قلنا ان الضرر اما دنيوي فيحملونه و اما اخروي هذا علي قسمين اما جهلا لا للتعمد و العناد يحملون عن هذا ايضا حتي يصير عالما و يعلم بقبحه فلايقابلون معه و لايخفي عليك ان هذا كان من الصدر الاول ، چنانچه وارد است كه جناب امام حسن (ع) روزي بقاطر خود سوار بود و از كوچه‌اي از كوچه‌هاي مدينه گذر مينمود كسي آمد مقابل آن جناب ايستاد و شروع كرد به سب نمودن و فحش دادن خود آن جناب را و اهل و عيال و قبيله او را در ملأ ناس و بعد از فراغ آن جناب فرمود يا ايها الرجل كأنك غريب ليس عندك مكان و لا لك درهم و لا دينار و لا لك اخ و اب و صديق ان كان تريد مالا فها اعطيك مالا و ان كان تريد مكانا اذهب معي لاعطيك مكانا و ان كان تريد طعاما او لباسا انا كفيلك فلما قال (ع) هكذا قال الرجل واللّه انت ابن رسول اللّه حقا ، و مخفي نباشد كه اين شخص از اهل شام بود و او را در عداوت اميرالمؤمنين (ع) آنقدر گفته بودند كه گويا آن جناب (ع) يك كلمه خوب نميتواند گفت و گويا امري از او ناشي نميشد بحيثيتي كه بوي خيري از آن جناب نميآيد بلكه گفتند آن جناب كافر شده است و غسل از [ص 212] جنابت نميكند و نماز نميكند پس جنگهائي كه با آن حضرت ميكردند باين جهت بود و حال آنكه آن جناب اجل بود از اينگونه امور پس چون مردم چنين ميدانستند امر را باعتبار اغواي مخالفين لهذا بمقتضاي دين خود عمل ميكردند چنانچه وارد است كه كسي پرسيد از يك نفر از مخالفين چرا بي ادبي بالنسبه بسوي جناب اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) مينمائيد و حال آنكه او ابن عم رسول است و زوج بتول است و زهد و ورع و تقواي او بر احدي مخفي نيست آن شخص گفت آه كه علي (ع) آيا نماز ميكند و آيا غسل ميكند در جواب گفت البته آن حضرت مخالفت رسول اللّه (ص) نكرده و نميكند پس آن شخص مخالف گفت ما اين غزوات و حروب را بجهت آن ميكرديم كه او غسل از جنابت نميكند و كافر شده است بالجمله چون امام (ع) ميدانست كه غالب مردم اينطور هستند يعني از روي جهل بجهت اغواي ديگران است لهذا حلم ميفرمودند و الا پس هر گاه سطوت اميرالمؤمنين (ع) بجوش ميآمد لشكر شام و لشكر عراق بل كل عالم در نزد آن جناب چيزي نبود الحاصل باين جهت حلم ميكردند ائمه ما (ع) و حلم مخفي نماند كه ثمر عجيبي دارد چنانچه فردا كه بيست و يكم است در كيفيت رجعت مذكور خواهد شد و از جمله حلم ايشان آنكه امام سيد سجاد (ع) در حالتي كه در غل و زنجير بود وارد شام شد پيرمردي آمد در مقابل آن جناب گفت الحمد للّه الذي فضحكم و خذلكم و قطعكم ، و از اينگونه تعبيرات بسيار راند در آن وقت امام (ع) فرمود يا شيخ هل قرأت القرآن ام لا قال نعم قال (ع) قرأت قوله انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا قال نعم قال (ع) واللّه نحن اهل البيت ثم قال (ع) يا شيخ قرأت قوله تعالي [ص 213] قل لااسألكم عليه اجرا الا المودة في القربي قال نعم قال واللّه نحن اولوا القربي ، پس آن شخص سر را بپاي آن جناب گذاشت و بوسه داد و توبه از سخن خود نمود و وارد است كه روزي شخصي از دوستان حضرت صادق (ع) بكسي از غير دوستان آن جناب گفت اي فلان بيا برويم بنزد جعفر بن محمد آن شخص گفت نميدانم ( نميآيم . ظ ) و سبب آن را از آن كس پرسيد گفت بجهت آنكه جعفر بن محمد (ع) ضعيف الحديث است چه گاهي بمذهب غلات تكلم كند و گاهي بمذهب قدريه كلام راند و گاهي بطور جبريه سخن گويد و گاهي به ارجاء قائل است و گاهي بتفويض تنطق نمايد چون دوست آن حضرت اين را شنيد آنچه خواست باو بفهماند كه چنين نيست كه تو ميگوئي نتوانست الا بعد اللتيا و التي ، مجملا تا امر را بجائي رسانيدند از پر كردن مردم در مذهب اهل بيت كه ميگفتند نرويد و ايشان (ع) را نظر نكنيد بجهت آنكه شما را مغلوب ميسازد با اين طورها همه ايشان (ع) حلم كردند از جهت آنكه غالب از جهل و حمق بوده است چون كلام باينجا رسيد گوئيم سنة اللّه التي قد خلت من قبل و لن‌تجد لسنة اللّه تبديلا چه قاعده است كه آنچه در زمان سلف بوده است درزمان ائمه (ع) واقع شده است و آنچه در زمان ائمه (ع) بوده است در شيعيان ايشان واقع شود چنانچه باين جهت نسبت دادند بمرحوم جناب شيخ از شنايع و مذاهب سخيفه باطله و اقوال كاسده از مذهب زنادقه و مذهب غلات و مذهب دهريه و آنچه را كه عوام از آن متنفرند پس پر كردند عوام را در عداوت آن مردم با آنكه اين عوام بيچاره جاهل مي‌شنيدند از اشخاصي كه بزرگ خوانده ميشدند و آنها را بزرگ ميدانستند و اين امر را بجائي رسانيدند تا [ص 214] آنكه قبح جناب شيخ و تابعين او از ضروريات اوليه شد و از جمله چيزهائي كه بآن جناب نسبت دادند اين بود كه او اميرالمؤمنين (ع) را خالق و رازق داند معراج جسماني قائل نيست و هكذا و تفويض حاشا و كلا چه او مبرا از اين عقايد است و ما ان شاء اللّه در نتيجه مذكور خواهيم ساخت لكن مخفي نماند كه آنچه آورده است سر سوزني از آنچه ائمه (ع) آورده‌اند مخالفت ندارد و او مخالفت نورزيده است بلكه ميزان را ظاهر شريعت قرار داده است و فرموده است كه آنچه اجماع فرقه محقه بر آن است حق است يعني آنچه را گويند ايشان نه آنچه را كه فهمند و دانند و اما تفويض را هرگز نگويد بلكه افعال اختياريه را شيعه بتفويض آنها قائل نيست چه جاي آنكه افعال خداوند عالم باشد و اما قول باينكه اجماع شده است در آنچه نسبت بآن جناب ميدهند پس ميگوئيم كه قول معارض در وقتي صحيح است كه كمال در آن علم داشته باشد تا بحث از آن كند و حال آنكه محجوب نيست كه ايشان در مسائل فروعيه عالمند لاغير ، مثال بدان كه طبيب را نرسد كه بحث كند بفقيه كه تو اين مسأله را بد نوشته‌اي و يا منجم را بطبيب بلكه گوئيم هر گاه قول ايشان صحيح باشد لازم آيد امر عجيبي چه ايشان خودشان گويند اين حديث را كه : من خرج عن زيه فدمه هدر ه‌، با آنكه اين مطالب مهم مطالب است كه همه كس را فهم آن دست ندهد آه آه بالجمله كسي كه نديده است و نرسيده است و علم ندارد چگونه جرح و تعديل مينمايد بلي جرح و تعديل ايشان در مسائل فرعيه بر جاي خود است نه در جاي ديگر كه علم ندارند آن را و هر گاه گويند كه ما علم داريم گوئيم كه كتب ما موجود است هر [ص 215] گاه صفحه يا سطري از آن را بيان نمودند معلوم ميشود كه ميدانند و الا پس از عدالت دور است كه چيزي را كسي عالم نباشد و مع ذلك در آن تصرف نمايد از جرح و تعديل بحمد اللّه كه مدت بيست سال است كه نفهميدند آن را تا آنكه بياورند و بگويند اين باطل است باين دليل لم‌يفعلوا و لن‌يفعلوا ابدا لكن شما بدانيد كه من روزي كه خدا را شناختم از همه اين مردم مأيوس شدم نميگويم برويد و نميگويم مرويد واللّه اين نشستن من با مردم ضرر من است اگر نه اين بود كه تكليف مرا ميكشيد و اگر نه اين بود كه جهل غالب شده است و اگر نه اين بود كه فضيلت اهل بيت بايد مذكور شود چه آن مخفي شده است بر مردم كه واجب است ذكر آنها هرگز بيرون نميآمدم و با احدي محشور نميشدم بجهت آنكه خدا مرا از اين خلق مستغني كرده است الا هو از اين جهت است كه حضرت در خطبه شقشقيه گويد : لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ اللّه علي العلماء الايقاروا علي كظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكأس اولها و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطة عنز (ظ) پس مرا احتياج باين خلق نيست با آنكه من بسيار گفته‌ام كه اين خلق بي عقل را دو چيز غايت آمال ايشان است كه آن دو شيء غايت آمال و مطلوب من است يكي آنكه مرا بكشند تا خلاص شوند با آنكه من اين را دوست دارم لكن آن سعادت با من نيست زيرا كه هر گاه خون من در اين ارض اقدس ريخته شود غايت و منتهاي كمال من است از جهت آنكه هيچ حلالي را حرام نكرده‌ام و هيچ حكم ناحقي نكرده‌ام و هيچ حرام خدا را حلال نكرده‌ام ، و يكي آنكه [ص 216] مردم را از من منع كنند كه پيش من كسي نيايد و اين منتهاي خواهش من است زيرا كه معاشرت مردم بسيار ضرر دارد چنانچه من نصف قرآن را بلكه اغلب آن را حفظ داشتم و الآن فراموش نموده‌ام پس اگر من كمال دارم در اقبال الي اللّه است چه هر گاه كسي اعتقاد كند بخدائي حاضر و ناظر و حي و قيوم چه احتياج دارد بخلق واللّه لايزيد كثرة الناس حولي عزة .... الحاصل اين كارهائي كه مردم ميكنند غالب آنها از جهل است چه آنها تقليد كبراء و سادات ايشان است مخفي نماند كه من الي الآن بيني و بين اللّه نفرين باحدي نكرده‌ام بلكه نخواسته‌ام كه ايشان اذيت بكشند و الا خدا اجل است از اينكه كسي خدا را از بابش بخواند و او اجابت ننمايد آن كس را با آنكه او از ماسواي او دست كشيده باشد مجملا اينهائي كه مردم مرتكبند كلا از جهل است زيرا وقتي كه معلوم ميشود ميگويند ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيلا ... و اما هر گاه اذيت ايشان از جهت عمد باشد زيرا كه مؤمن بنور توسم ميشناسد كما قال تعالي ان في ذلك لآيات للمتوسمين لكن انسان بداند كه آن عمد ناشي از خواهش نفساني است كه او را ثباتي نيست و خواهد رجوع كرد پس حلم نمايد از اين قسم نيز و اما قسم ديگر نيز هست كه عنادش ذاتي است كه برگشت ندارد ولكن از ايشان اولاد مؤمن حاصل ميشود و لهذا از او نيز حلم ميكند از اين جهت است كه وارد است بآنكه كسي پرسيد از حضرت اميرالمؤمنين (ع) كه چرا اين مخالفين را قتل نميكني تا آنكه استيفاي حق خود نمائي آن جناب جواب از آن نداد تا آنكه ميخواست بغزوه جمل رود و سان قشون ميديد آن شخص را طلب فرمود و باو فرمود كه عمر غالب آدم اين عسكر چقدر [ص 217] است آن شخص در جواب عرض كرد بيست سال و بيست پنج سال و عرض كرد كه زياده از اين نيست پس حضرت فرمود يا فلان هر گاه من در آن روز پدران اينها را ميكشتم اينها از كجا پيدا ميشدند تا آنكه نصرت من كنند و همچنين وقعه كربلا زيرا كه نه آن بود كه جناب امام حسين (ع) عاجز بود از قتل ايشان لا واللّه بلكه نظر ميكرد باصلاب ايشان بعد از هزار بطن و بعد از صدهزار بطن كه هر گاه مؤمني از او حاصل ميشد از او حلم مينمود و نميكشت او را و اما كسي را كه از صلب او مؤمن نبود ابدا پس از باب بغض في اللّه او را ميكشت .