قاعده كليه بدان كه انسان عاقل است و در مقام عقل نمي‌بيند الا اللّه سبحانه و عقل مدرك كليات است و اما خيال پس مدرك جزئيات است و چون چنين شد كلي حقيقت واحده بسيطه‌اي است كه جزئيات در آنجا مضمحل است پس عقل نبيند مگر خدا را چه اين جزئيات در آنجا مضمحل است پس انسان يك نظر دارد بلااختلاف و بلااحتمال و هر گاه كسي را ببيني كه ميگويد قد يكون كذا و يحتمل كذا و يحتمل كذا اين شخص در مقام انسانيت نيست بلكه در مقام جزئيات و مقام حيوانيت است زيرا كه حيوان عقل را ندارد پس كسي را كه قوه عقل و قوت كلي واحد نيست او انسان نيست بلكه حيوان است و اين احتمالاتش چون كسي است كه شبحي از دور بيند گاهي گويد يحتمل انه فرس و گاهي يحتمل انه بقر و گاهي گويد يحتمل اين شبح انسان باشد و گاهي گويد زيد باشد و گاهي عمرو و هكذا بالجمله و يك پاره‌اي از مقام حيوانيت ترقي كرده‌اند [ص 157] باعتبار نضج و اعتدالي كه بهم رسانيده‌اند پس نفس ناطقه در اين ظهور كرده است كه آن اول مقام درجه انسانيت است و علماء در شروط اجتهاد نوشته‌اند كه شرط يازدهم يا شرط چهاردهم بنا بر اختلاف تعدد مقدمات و شرائط اجتهاد گفته‌اند كه يك شرط آن نفس قدسيه است زيرا كه صاحب اين نفس قائم مقام امام است و لسان اللّه است گفته‌اند كه معني نفس ناطقه قدسيه آن است كه استنباط كند جزئيات را از كليات و حال آنكه اينگونه استنباط كار نفس است و آن كار حيوانات است چنانچه از جمله آنها شتر است چون او را مرضي حاصل شود نزديك آب نخورد چه ميداند كه اين مرض مرض فلاني است كه هر كه در او ظاهر شود اين مرض آب باو مضر است پس آب نخورد پس هر گاه قاعده كليه نداشته باشد هرآينه خود را از آب منع ننمايد مجملا ايشان را اگر چه به ذُكر ايشان و خيال ايشان اين معني را داده‌اند كه بايد صاحب نفس قدسي باشد لكن در تفسير آن معاني نوشته‌اند كه غير مراد است و شكي نيست كه جناب اميرالمؤمنين (ع) اينها را از همه كس بهتر ميداند و علامات و خواص نفس ناطقه قدسيه را بيان فرموده‌اند در وقتي كه اعرابي از آن جناب سؤال نمود كه عرفني نفسي قال (ع) عن اي نفس قال الاعرابي و هل هي انفس عديدة ... ( روي ان اعرابيا سأل اميرالمؤمنين عليه السلام عن النفس فقال عن اي نفس تسأل فقال يا مولاي هل النفس انفس عديدة فقال عليه السلام نعم نفس نامية نباتية و نفس حسية حيوانية و نفس ناطقة قدسية و نفس الهية ملكوتية ، الخ ) پس شخص با نبات در نفس نباتيه شريك است و همچنين در نفس حيوانيه فلكيه چه ميخورد و ميخوابد و جماع ميكند و در حوائج خود اهتمام مينمايد و ما به الافتراق ميان [ص 158] حيوان و انسان نفس ناطقه قدسيه است كه بآن از آنها ممتاز شود و مستور نيست كه هر چيزي را بعلامت بايد شناخت و الا آن چيز آن چيز نيست مثلا آفتاب را بوجود شعاع درك نمائي و عطر را برايحه طيب حكم نمائي الحاصل قال (ع) اما النفس الناطقة القدسية فلها خمس قوي و خاصيتان علم و حلم و فكر و ذكر و نباهة و اما الخاصيتان النزاهة و الحكمة ، پس اين صفات ميزان و معيار است از براي صاحب اين نفس ناطقه كه هر كه اين صفات را دارد او صاحب ناطقه قدسيه است و الا پس صاحب نفس حيوانيه است . قال (ع) علم فلما تتبعنا العلم رأينا انه (ص) قال العلم نور يقذفه اللّه في قلب من يحب ... پس اول مقام ظهور نفس ناطقه علم است و آن نوري است كه بآن ادراك اشياء كند يعني علمي كه علامت انسانيت است آن علمي است كه از قلبش جوشد و از آنجا آيد و بعد به قوي و مشاعرش و حواسش برسد نه اينكه از خارج جمع كند قال (ع) ينفجر العلم من جوانبه ، پس آنچه از بيرون آيد آن جهل است زيرا كه كسي از پيغمبر بيشتر نميداند و آنجا فرمود العلم نور يقذفه اللّه الخ ، اما قوله فينفسح يعني متسع شود تا آنكه عالم غيب را مشاهده نمايد و صدرش منشرح شود پس حمل بلايا نمايد بلكه آنها را بلا نميداند در جنب نعمتهاي الهي بلكه عدم ميشمارد فهو حينئذ كالجبل لاتحركه العواصف و لاتزيله القواصف پس حالا اين علمي كه از خودش است ناشي از ايمان و قلبش است ● و اين مرتبه مراتب دارد اول آن مراتب آن است كه اين عالم مطلع باشد بر احوال عالم شهاده يعني عالم اجسام و هر [ص 159] گاه گوئي كه حصول اين در چه وقت خواهد شد گوئيم فضل بن سهل ذو الرياستين در نزد مأمون سؤال نمود از حضرت رضا (ع) و قال الليل اقدم ام النهار و هو كان رجلا منجما و له يد طولي قال (ع) يا فضل أتريد الجواب من الحساب او من القرآن قال فضل من كليهما قال (ع) اما من القرآن فقد قال تعالي و لا الليل سابق النهار و اما من الحساب فاعلم ان اللّه تعالي لما خلق الدنيا كان طالع الدنيا سرطان و الحمل في تاسعةعشر درجة من الحمل و الكواكب في اشرافها ، يعني چون شمس در شرف خودش بود وَتَد رابع حمل وسط سماء بود پس اول وقت ظهر است پس روز قبل است چون اين را دانستي بدان كه آن خلقي كه آنجا بودند آن عالم اول عالم اجسام است پس گوئيم همچنانكه نور قبل از ظلمت است و روز قبل از شب است كذلك علم قبل از جهل است پس در اول خلق دنيا علم نبود علم ليس معه جهل چه جهل و ظن و شك و وسوسه كل اينها از جهل است قال (ع) في المناجاة الخمسةعشر فان الظنون و الشكوك من لواقح الفتن با آنكه حضرت فرمود علم نور است كه با او ظلمت نباشد پس اين علم در وقت وجود عالم در او ظهور كرده كه با او جهل نيست پس آن عالم مطلع ميشود بر احوال آن عالم و بر اهل جزيره خضراء و عرش و كرسي و سموات و ظواهر كواكب و احكام ارضين و احكام و احوال معادن و حقايق هر يك هر يك را بتفاصيلش چه كل آنها در نزد اين عالم چون درهم است در كف او بجهت آنكه واقف بر نقطه علم شده است نه باطن نقطه بل ظاهر آن پس اين عالم عالم است بكوه قاف و عرض آن و مقدار آن و لون آن و [ص 160] طول آن و اتصال آن و وزن آن و احوال آن و احوال سماء و لون سماء و وزن سماء و كيفيت عرش و هكذا و همچنين عالم است بر احوال غيب من حيث تعلقه بالاجسام زيرا كه عقل را سه مرتبه است پس عقل منخفض كه يكي از ثلاثه است متصل و مرتبط است باين عالم ولكن اين عالم از عقل مستوي و عقل مرتفع و نفس مطمئنه و راضيه و مرضيه و نفس كامله خبري ندارد اصلا پس هر كس اينها را دارد اول مقام انسانيه است زيرا كه فرمود (ع) علم ليس معه جهل ، و لاشك علم از عالم اعلي است و هر كه را از آن رايحه‌اي باشد خودش بالا رود و ترقي نمايد بجهت اين فرمود كه علم سه شبر است پس در شبر اول گويد من اعلم هستم و با او كسي تكلم نتواند كرد و گويد تو با علماء چنين گفتي يا چنين يا بحث نمائي و در شبر دوم چون بآنجا رسد ساكت و مطمئن شود و در شبر سيم خود را مضمحل و فاني داند عند اللّه عز و جل و اين آن علمي است كه بعد از آن حلم است و او را ادعاي رياست نباشد و نزاع نكند و چنين عالمي نسبت او بخلق نسبت والد شفيق است باولاد او و لازال مراعات احوال ايشان كند و با ايشان حلم نمايد چه حلم سه قسم است يكي حلم با خودش و يكي حلم با مردم و يكي حلم ديگري است و اما حلم با مردم پس آن حلم آن است كه جميع مردم را از خودش بهتر داند چه خلق از سه صورت خالي نيستند يا از او بزرگترند پس گويد او از من اسبق است در عبادت و معرفت و يا از او كوچكتر است پس گويد او از من گناهش كمتر است و يا با او مساوي [ص 161] است پس گويد كه من بر معصيت خود يقين دارم و بر معاصي او شك دارم پس در هر سه حال اشخاص از او بهترند و چون خود را از همه خلق پستر داند خدا او را از همه خلق برتر گرداند و بلند كند در خلق و هيبت او را در قلوب خلق جاي دهد تا آنكه مردم فخر كنند به اتصال باو بجهت اتصال او به رب خود ، و السلام .

* * * *

( ١٦ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

قد ذكرنا بالامس ان هذا العالم الذي هو من تمام اركان الاسم الاعظم الذي هو من تمام الدين الذي هو من تمام المعرفة لانه (ع) قال لجابر أتدري ما المعرفة المعرفة اثبات التوحيد اولا ثم معرفة المعاني ثانيا ثم معرفة الابواب ثالثا ثم معرفة الامام رابعا ثم معرفة الاركان خامسا ثم معرفة النقباء سادسا ثم معرفة النجباء سابعا ه‌، فجعل (ع) هذه المراتب حدود المعرفة التي لاتتم المعرفة الا بها و قد عرفتم ان العالي لايعرف الا بالسافل و ان السافل يتم العالي فلما كان كذلك نقول التوحيد لايتم الا بالنبوة و النبوة لاتتم الا بالامامة و الامامة لاتتم الا بهذا العالم الذي يجب طاعته ، گفتيم كه آن عالم بر حقايق از روي يقين و حافظ شريعت سيد المرسلين اول مرتبه آن انسانيت است و بعد كمال انسانيه است و معروض شد كه هر كه صورت بانسان است يك پاره از آنها جمادند و يك پاره از آنها نباتند و يك پاره از آنها حيوانند و يك پاره از آنها انسانند و آنها قليلند و آن در حديث اعرابي مذكور است كما تقدم ذكره ، بدان كه هر عالي يكي از اين نفوس ذاتي اوست و باقي عرضي او است بجهت لزوم مناسبت عالي با سافل در حين امداد پس بايد لباسي از سافل داشته باشد [ص 162] و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون پس انسان چون نقطه و قطب اين عالم است لهذا بايد داراي همه مراتب باشد پس جمادي و حيواني و نباتي عرضي انسان است باين معني كه آنها كلا از انسان مستمدند پس كساني كه بمقام انسانيت نرسيده‌اند پاره‌اي از ايشان را نفس نباتي ظهور در او كرده است و پاره‌اي را نفس حيواني ظهور كرده است و اما مقام انسانيت كه ظهور نفس ناطقه قدسيه است كه بآن شخص انسان ميشود حضرت مولينا اميرالمؤمنين (ع) از براي آن علامات خمس و دو خاصه قرارداد فرموده است چنانچه گذشت و شكي نيست كه شيء به اثر و علامتش شناخته شود يعني هر وقت كه اين آثار در او ظهور كرده است بدان كه در او انسانيت ظهور كرده است و الا انسان نيست بلكه موجود نيست بما هو انسان بل موجود بما هو حيوان او موجود بما هو نبات او موجود بما هو جماد كما تقدم في حديث اليهودي لما سأل عنه (ع) عن الفلسفة و قال يا علي لو تعلمت الفلسفة الخ ، پس اين بزرگوار كه ميزان قويم و قسطاس مستقيم است علوم كلا بنظر ثاقب او موزون است پس شايسته كه او انسان باشد و عادم انسانيت شايسته اين مقام نيست و از جمله علامات آن عالم كما قال (ع) علم است پس صاحب نفس قدسيه يكي از صفات او علم است و علم را جناب ختمي مآب مصطفوي انتساب معني فرموده‌اند بأن العلم نور يقذفه اللّه في قلب من يحب فينفسح فيشاهد الغيب و ينشرح فيحتمل البلاء الخ ، پس علم نور است و جهل ظلمت است يعني غير علم از شك و ريبه و وسوسه و ظن و وهم و سفسطه كل آنها ظلمت است چه نور و ظلمت ضدانند پس احدهما با آن ديگري جمع نشود بلكه هر چه شك و شبهه زياد شود [ص 163] نور و علم بيرون رود الحاصل جهل و ظن و وهم و وسوسه و سوفسطائيه نور نيست و علامت آن نور اين است كه در قلب ظاهر شود چه اصل انسان و قوام و ملاك انسان قلب است و او راست هيمنه و قيوميه و احاطه بر ساير مراتب وجود يعني مراتب خودش پس بايست چون نور در قلب ظاهر شود در جميع مراتب او ظاهر شود و چون شخص را مراتبي است و اول آنها عالم اجسام است پس بايست اولا بعالم اجسام علم بهم رساند و بكل اجسام عالم باشد و اگر چنانچه بعضي را بداند و بعضي را نداند جاهل خواهد بود و علم او از قلبش ظهور نكرده است زيرا كه محيط است بر اجسام چنانچه كسي در سماء واقف است كل ارض در نزد او مشهود است بلاجهل پس بهيچ جاي ارض جاهل نيست چه شمس واقف در مقام احاطه بدون احاطه معني ندارد اقلا احاطه باول ظهور و اول عالمش بايد داشته باشد پس آن عالم را لازم است كه احاطه داشته باشد بجميع مراتب اجسام و عالم باشد بجميع آنها . مخفي نماند كه عالم شهادة در نزد اهل معرفت ادني عوالم است و آن را تسميه به حجاب غليظ اسود كنند و اما اشرف مراتب اجسام و الطف و اسني و ابهاي آن اجسام اهل جنت است چه در مقام جسم از آن اعلي نيست اگر چه ترقي كند لكن آن ترقي در مرتبه خودش است پس اشرف و اوضح و انور و احسن از مقام جسم جنت در اجسام حاصل نيست از اين جهت است كه وارد است هر گاه شعره‌اي از شعور حور العين در ميان زمين و آسمان معلق نمايند تمامي اهل زمين و آسمان از طراوت و حسن آن شعره بيهوش شوند و الآن اهل بهشت با آن طراوت شما ميدانيد كه در شب ظلماني هر گاه ستاره زهره [ص 164] را بيند نوراني داند و چون ماه در آخر شب طلوع نمايد نور زهره چيزي نباشد و چون شمس طالع شود نور قمر چيزي نباشد و اما شمس را اگر نسبت دهي به بهشت و نورانيت او نسبت صدهزار جزء از رأس شعيره خواهد بود و اعوذ باللّه من التحديد بالقليل و چون جنت اعلي مراتب اجسام شد بايد مقام عالي ايشان آنقدر بلند باشد كه از حد امكان بيرون برند آن را يعني قديمش خوانند و تصور كنند كه آن نور خالق است بجهت عدم تحمل امكان چنين نوري را با وجود اين وارد است كه مؤمن وقتي كه در سرير خود نشسته است نوري ظاهر شود گويد اين نور تجلي رب است و چون سر بالا كند ببيند كه از دندان حوريه است مجملا اين عالم رباني اول چيزي كه بايد بداند سعه جنت است كه نوعا بداند و نوع نعيمش و درجاتش و مقاماتش و بداند علوم آنها و لذات آنها و ترقيات و مشاهدات و ظهورات و طبايع و الوان و اختلافات و اطوار ايشان را كلا كلياتش را بايد عالم باشد و تحت اين مرتبه از جسم عالم محشر است كه صراط و ميزان و تطاير كتب و نصب منبر وسيله و حساب است و اما نار پس معاكس اين مقام است يعني هر كه عالم بجنت است عالم بنار است پس مقام حساب و ميزان الخ ، دون مقام اول است بيك مرتبه و اما منبر وسيله پس آن منبري است كه براي پيغمبر (ص) نصب نمايند و آن منبر را هزار پله است و هر پله از يك جواهر است ولكن مسافت هر پله تا پله ديگر بقدر آن است كه شخص راكب مُجِدّ بر فرس جواد وقتي كه هزار سال بتازد يك پله را طي نمايد و اين فرس از فرسهائي است كه هر طرفة العيني بقدر دنيا هفت مرتبه قطع ميكند پس [ص 165] تصور نما كه هر ساعتي چند طرفة العين است و تصور نما كه هزار سال ميدود و جناب پيغمبر (ص) در مرقات آخر و اعلي براي رتق و فتق و سلطنت نشسته است و او است سلطان عادل در آن روز لاغير و كل خلق ايستاده‌اند كه چه صادر شود از آن جناب و اما اميرالمؤمنين (ع) واقف است در پله دوم كه پست‌تر از پله رسول اللّه است و لواي حمد در دست مباركش است و آن لواء هفتاد هزار شقه دارد كه هر شقه از آن تمامي خلق محشر را سايه افكند و اما حسنين (ع) پس در پله ديگرند پست‌تر از جناب اميرالمؤمنين (ع) بيك مرتبه اما حسن (ع) در جانب ايمن آن پله است و اما حسين (ع) پس در جانب يسار آن پله است و اما حضرت قائم صلي اللّه عليه و علي آبائه و عجل اللّه فرجه در پله‌اي كه پست‌تر از پله حسنين (ع) است و اما ائمه ثمانيه پس كلا در يك پله ميباشند بعد از پله قائم (ع) و اما جناب فاطمه (ع) پس در تحت همه مراتب از ترتيب وقوف ائمه (ع) ، و باقي درجات منبر خالي است و مردم كلهم از جن و انس و وحش و طير و ملك و نبي صفوف دارند بعضي در يمين منبر و بعضي در يسار و حد ارض محشر از كربلا است تا صخره بيت المقدس و مكان منبر وسيله در دكة القضاء است و آن الآن موجود است و الا طفره لازم آيد بلكه الآن مشهود است لكن كو چشم ، بعضي كورند و بعضي را سبل گرفته است و بعضي چشمها مو برآورده است پس جميع موجودات خائف و ترسان و هراسان ايستاده‌اند و منتظر امر رسول اللّه (ص) اند كه چه امر نمايد بر ايشان نمايد [ص 166] و خشعت الاصوات للرحمن فلاتسمع الا همسا پس هيچ متكلمي تكلم نكند و هيچ ناطقي نطق نگويد از هيبت آن جناب (ص) و اما اهل محشر پاره‌اي از ايشان عريان و پاره‌اي با كفن خود و لكل رأيت منهم مقاما پس همه ساكتند حرف نگويند حتي جناب اميرالمؤمنين (ع) كه خائف و وجل است چنانچه در دنيا چنين بود در نزد آن جناب ● اين است كه وارد است كه جناب حضرت صادق (ع) چون اسم مبارك رسول اللّه (ص) را ميشنيد ميفرمود صلي اللّه عليك صلي اللّه عليك آنقدري كه سر آن جناب بزمين ميرسيد بجهت آنكه رسول اللّه (ص) سلطان اكبر و ناموس اعظم است كه همه در نزد آن جناب ذليل و خاضعند و اما او (ص) خاتم النبيين است كسي نوشت كه چرا ائمه انبيا نشدند و رسول اللّه افضل ايشان باشد و نبوت چرا منقطع شد در جواب نوشتيم كه اين بجهت آن است كه نبوت يك نوعي از متبوعيت و رياست است و نبي تابع ديگري نيست كما نص في القرآن و ماارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله پس مطاع باشد و اما در سلف هر نبي را ميشد امتي باشد و مطاع براي رعيت خود بخلاف آنكه اين پيغمبر عظيم الشان باشد و كس ديگر شايسته آن مقام باشد پس هيچ چيز استقلال نداشته باشد در نزد آن جناب بلكه تابع باشند او را يا من باب الوصية و يا من باب الرعية پس آن جناب را هيمنه و احاطه است بر كل مذروء و مبروء كه كسي ديگر را شايان نيست و الا خلاف حكمت لازم آيد پس چون رسول اللّه آمد رسالت منقطع شد چنانچه چون شمس در وقتي در تحت الارض بود نور بكواكب ميداد كه آنها ارض را [ص 167] نوراني دارند هر كسي را بقدر درجه خود و اما در وقتي كه خود شمس طلوع كند پس اسم كسي مذكور نباشد الحاصل كلام اين بود كه پيغمبر در منبر وسيله است مخفي نيست كه بدو بر طبق عود است كما بدأكم تعودون پس پيغمبر (ص) حساب كشد خلق را نه خدا چه خدا نيايد حساب خلق را متوجه شود اين پنبه را از گوش خود بيرون كنيد و چون پيغمبر (ص) نشسته باشد ملكي آيد خوشبو و خوشرو خوشگو و بر منبر بالا رود و عرض كند السلام عليك يارسول اللّه حضرت ميفرمايد عليك السلام ثم يقول من انت يا ملك و اني مااجد احسن منك رايحة و احسن صورة يعني يستفسر رسول اللّه (ص) منه نفسه ● آن ملك گويد من رضوان خازن جنانم خدا امر كرده است كه مفاتيح جنان را بياورم تسليم تو نمايم پس رسول اللّه (ص) امر فرمايد به ملك كه عطا كن مفاتيح را بجناب اميرالمؤمنين (ع) پس تسليم آن جناب كند پس ملك ديگري بدخو بدبو بدحال بصورت مهيبي و شكل عجيبي بالا رود و عرض سلام رساند و بعد از جواب سلام حضرت فرمايد من انت مارأيت انتن رايحة منك و اخبث جسدا منك يقول اني مالك النيران فيسلم المفاتيح مفاتيح النيران بيده (ص) فيأمره ان يسلمها بيد علي (ع) ● فيكون امر النيران و الجنان بيد علي (ع) عن رسول اللّه (ص) پس در اين وقت خلايق را در معرض حساب درآورند قال و اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم و فصل الخطاب عندكم ، اما حساب الخلق اليكم اين يك معني او است چه او را معاني است و اما فصل الخطاب پس امر شوند خلق كلهم كه بزانو [ص 168] درآيند متوركا بصورت متشهدين ● در اين وقت جناب اميرالمؤمنين (ع) روي مبارك بآنها كند در حالتي كه نامه اعمال ايشان در دست ايشان است از اهل سعادت و اهل شقاوت و اهل يمين و اهل شمال و شما ميدانيد كه اعمال عاملين مختلف است از هر دو جانب از حيثيت جهات و احوال و اوضاع پس پاره‌اي از اهل محشر را نامه ايشان در دست راست ايشان است و پاره‌اي را در دست چپ ايشان است در اين وقت جناب اميرالمؤمنين (ع) يك كلمه گويد ● پس از اول تا بآخر نامه ايشان را خواند از اهل خير و از اهل شر با اختلاف اعمال ايشان و تفاوت احوال و طبايع و امزجه و قرانات ايشان پس يك كلمه گويد عن رسول اللّه عن اللّه فاللّه يلقي الي رسول اللّه و هو الي وليه تعالي لانه قال تعالي و سيري اللّه عملكم و رسوله و المؤمنون الآية ، لان كل العلوم عنده (ع) پس صورت حساب را صورت تشهد قرار داده است كه تصور كني كه الآن در حساب ميباشي و الآن در محشر هستي و تصور نمائي كه الآن ولي حساب كتاب تو را ميخواند پس الآن شهادتين بگو و خود را آنجا بدان و بعد از شهادتين بگو [ص 169] السلام عليك ايها النبي و رحمة اللّه و بركاته چه خلق همچه دانستند كه راتقي و فاتقي در ذرات وجوديه غير رسول اللّه نيست پس كلا وجهه توجه را بآن جناب كردند گفتند السلام عليك ايها النبي الخ ، يعني تسليم هر حقي از هر مستحقي از اهل نيران يا از اهل جنان بر تو است پس حضرت (ص) جواب دهد ايشان را كه السلام علينا و علي عباد اللّه الصالحين يعني آن تسليم را اميرالمؤمنين (ع) و ائمه شريكند اگر چه با من است لكن آنها شريكند پس خلق گويند السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته يعني هر يكي از موجودات را بمقامش ميرسانيد پس آن عالم بايد نور قلبش سريان كرده باشد باين احوال و اين منبر و باينكه بيك كلمه ميخواند بر اشخاص و اعمال مختلفه و باينكه اين واحد چگونه متكثر شود و اين متكثر چگونه بكلمه واحده حساب شود و بداند احكام صراط را و اينكه صراط چه چيز است و اينكه چه معني دارد باينكه صراط جسري ممدود بر جهنم و آن احدّ از سيف است و ادق از شعر است و عالم باشد باينكه آن صراط از چه چيز است از چوب است يا آهن است يا از طلا است و يا از نقره است و يا از پوست است و بدان كه صراط سه هزار سال راه است هزار سال بلندي صعود بر آن و هزار سال حدال و همواري آن و هزار سال نزول آن و بداند كه بر صراط بر حدال آن پنجاه عقبه است و سر اينها و احوال آنها را و اينكه اينها چه چيز است كل اينها را بداند ، بدان كه عالم وقتي عالم است كه چيز را يكي ببيند و احتمال ندهد يعني بگويد يحتمل هكذا يحتمل هكذا چه علم صورت منافي ندارد زيرا كه علم رافع احتمال نقيض است پس نميدانم نميشود و حال [ص 170] آنكه خدا از آدم حق ميخواهد و چون علم خواهد بايد بداند كه اين ميزان كدام است و چه چيز است و كيفيت آن را علم بهم رساند و بداند كه از براي يك شخص موازين متعدده ميباشد پس موازين را جمع آورده است و حال آنكه صاحبش مفرد است اطوار و حقيقت موازين و حامل آن و وزن آن را بداند چه چيز است و بداند كه ميزان در دست كيست تا آنكه بر بصيرت باشد تا آنكه عالم و مصدق باشد بلكه انساني را اين علمها لازم است كه تخصيص بعالم بزرگوار ندارد و كل اينها بايد از روي تقليد نباشد و قول باينكه ما بحقيقت امر نيستيم اگر چه ما كافر نگوئيم قائل را بجهت اقرار بظاهر كه مسلم است راستي كه مسلم است لكن كجا است مقام آن كسي كه اينها را از روي بصيرت بيند و آن كسي كه تقليد كند نه تحقيق بالجمله مخلوقات در اول بعثت ايشان سكاري و حياري باشند قال يوم تذهل كل مرضعة عما ارضعت و تضع كل ذات حمل حملها و تري الناس سكاري و ما هم بسكاري در حالتي كه زبانه جهنم احاطه بر محشر كرده باشد با آن شدت حرارت نار جهنم و ما ادريك ما نار جهنم و حرارتها پس تقريبا للافهام بدان كه آتش كوره حدادي ذوالقرنين اسكندر هر گاه در وقت صيف و گرماي شديد باشد چگونه تأثير دارد بلكه هر ناري كه از آن نار اعظم نباشد بلكه بعبارة اخري آنكه آتشهاي همه دنيا را جمع كني بأعلي مرتبه و اعلي مقام آن اينها كلا يك ذره از نار جهنم است اصل اين مسأله آن است كه چون آدم (ع) باين دنيا آمد و موسم زمستان شد و مردم محتاج شدند جبرئيل مأمور شد كه ذره‌اي از نار جهنم بياورد تا خلق منتفع شوند فاخذ جبرائيل مقدار سم ابرة من نار جهنم و جعلها [ص 171] علي جبل ابي‌قبيس فثقبتها الي ان دخلت الي جهنم و در اثناي سوراخ كردن حرارت آن سرايت كرد بجميع جبال عالم و آنها را حامل كرد باين ناري كه كامن در حجره است پس نيران كامنه در آنها بجهت آن سرايت است و چون زمين هفتم را سوراخ كرد از گاو و ماهي درگذشت و از درياها نيز گذشت بجهنم رسيد پس در محل خود قرار گرفت تا سه مرتبه جبرئيل چنين كرد لكن در مرتبه سوم آن آتش را هفتاد بار با آب كوثر شست تا باينجا رسيد پس الآن نظر كن باين نار با آن نار اصلي با آن عظمت آن ● و در روز محشر آفتاب پائين آيد و مقدار يك ني مانده بسر مردم بايستد و حال آنكه ميان تو و ميان آفتاب چهارهزار سال راه است و در آن روز مردم و تمامي خلق محشر روي ديگر ميافتند و بزرگي محشر سيصدهزار فرسخ در مثل خودش است با اين جمعيت كثير و سرّ تنگ كردن محشر آن است كه ضم شوند بعضي با بعضي و در روي يكديگر افتند با آن حرارت بسيار و حرارت جهنم و حرارت ضم بعضي با بعضي و حرارت آفتاب اينها بجهت آن است كه صاف كنند او را پس شخص در اول امر عرق تا گوش او باشد و بعد كم شود و اشخاص در عرق مختلفند چه ربط اشخاص بالتفاوت است پس ايشان را براي آن چنين كنند تا صاف شود تا آنكه صلاحيت براي موقف حساب داشته باشد چه اهل موقف اصفي از اهل محشر ميباشند پس عالم را بلكه و انسان مذعن باعتقادات خود را لازم است كه بداند مراد از عرق چه چيز است و مراد از بوي عرق كذلك و چرا بعضي را عرق تا بگوش او رسد و بعضي كمتر با [ص 172] تفاوت مراتب و بداند كه چقدر از آن عرق آورد مخفي و مستور نباشد كه اين زمين صاف شود و نان شود از براي اهل محشر و ايشان اكل نمايند تا از حساب فارغ شوند بدان كه در مذهب ائمه ما (ع) همين ظاهر مراد است كه آن ظاهر را حقيقتي است كه منجمد شده است پس ايشان در آنجا اكل نمايند از اين جهت (ص ) فرمود و هم في النار اشغل الخ ، اما چيزي خورند لان كل شيء مجوف و خداوند عالم عالم را قرار داده است كه مدد دهد و البته در وقتش رسد و الا شكايت كنند و تأخير روزي از وقتش را جوع گويند و اين احوال از اجسام است عالم را لازم است كه بداند چطور شود كه اين ميشود يعني بداند كه كينونت عالم چگونه باشد كه چنين چيزي را اقتضا كند و بداند كه اينها از چه چيز ناشي شده است و چرا عرق كنند و چرا اين اطوار شود تا بالا رود مجملا انسان را در اول امر اذعان باينها لازم است فضلا عن العالم الرباني المتم للمعرفة و الدين و بعد از ارض محشر در عالم اجسام آن بهشتي است كه آدم در آنجا خلق شده است واين جنت جنت خلد نيست و الا آدم بيرون نميآمد بلكه اين جنت واسطه است ميان آن جنت و اين دنيا پس اين جنت برزخي اوضاع و درجات و نسب دارد بآن جنت و باين دنيا پس آنها بايد معلوم شود و اينكه چرا اين جنت متوسط است و بداند كه چرا آدم موجب نسل شد و بعد از بهشت برزخي جنتان مدهامتان است كه در تحت بهشت برزخي است كه در آخر رجعات از وراء مسجد كوفه ظاهر شود بمعني ديگر ● فينفسح [ص 173] فيشاهد الغيب يعني غيب جسمي نه آن غيب اصلي و نه اطوار و نه ادوار و نه اكوار و اين جنتان مدهامتان هست الي ما شاء اللّه تعالي بحيثيتي كه آخر آن معلوم نيست و آن جنتان الآن موجود است پس عالم را لازم است كه بداند آن جنتان كجا است و بداند كه چرا الآن محسوس نيست با آنكه هر گاه وادي السلام نجف اشرف را آنقدر حفر كني كه بمحيط برسي نخواهي ديد جنتان را و بايد بداند كه چگونه وسيع شود و بايد دانست كه چشمه از دهن و چشمه از عسل از آن بيرون ميآيد چه چيز است و بعد از جنتان در عالم اجسام مدينه جابلسا و جابلقا است از طرف مشرق و از طرف مغرب كه آن در وراي كوه قاف است يكي در يمين و يكي در يسار و هذه مدينة لها سبعون الف باب و عند كل باب سبعون الف امة ● و لكل امة سبعون الف لغة لايعلمها غيرها و كل يوم يخرج من كل مدينة من كل باب سبعون الف امة و يدخل كذلك قال الحسن (ع) لايكون حجة عليهم الا انا و اخي الحسين (ع) و هر دروازه از آنها از دو دانه زمرد سبز بسيار عميق است كه ميل بسياهي زند و بزرگي وسعت هر بابي مسير هفتصد هزار سال اين دنيا است بسير مُجدّ و اين آسمان آن را احاطه كرده است پس انسان را لابد است كه [ص 174] بداند كه اين مدينه اصل آن چه چيز است و دروازه‌اش چه چيز است پس قرانات و اوضاع و احوال آن را بالنوع علي جهة الاجمال كليات آن را بايد بداند تا تصديقش تمام باشد تا انسان باشد بجهت آنكه علم از قلبش ظهوركرده است و اين مقامات در تحت رتبه قلب است و بعد از اين عالم عرش و كرسي است كه پستر از عالم هورقليا است پس عرش با جميع سرادقاتش كه ملك دردائيل خواست مسافت علو يك سرادق را سير كند پنجاه هزار سال سير كرد و هنوز هيچ جا نرسيد پس خداوند عالم فرمود كه يا دردائيل هر گاه از زمان نوح تا قيامت سير كني بمنتهاي آن نرسي و عرش را هفتاد هزار سرادق است در نزد هر قائمه و قائمه آن سيصد شصت هزار است پس عالِم حقيقت عرش را و صفت آن و قدر آنها را تحديد نمايد اگر چه ملك تحديد نكرد بجهت آنكه انسان اشرف از ملك است چه انسان را است هيمنه بر آن و ملكه است كه همه را احاطه كرده است و بعد از عرش كرسي و منازل آن است و الوان كواكب و طعم كواكب و مزاج كواكب و طبايع كواكب و وزن كواكب كل اينها را آن عالِم كبير بزرگوار ميداند و اين اقل متعلق علم اوست در عالم اجسام .

* * * *

( ١٧ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال تعالي : ان اول بيت وضع الخ ،

[ص 175] ذكرنا ان العالِم المرجع لبواطن القرآن و تبيان آياته و بيناته لا بد و ان يكون انسانا كاملا فهنا شيئان الانسانية و الكمال اما الانسانية فانما تتحقق بامور خمسة العلم و الحلم و الفكر و الذكر و النباهة و الي هذا الانسان يشير قوله تعالي فيه و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته امه كرها و وضعته كرها و هذا هو الذي قال و وصينا الانسان بوالديه حسنا و قلنا هذا العلم لا بد ان يكون له علم اي نور في قلبه اقلا يحيط باقل مقام ظهوره فاذا كان نورا في قلبه يحيط بجميع الاجسام . بدان كه گفتيم كه از براي انسانيت علامات بسيار است چنانچه جناب اميرالمؤمنين (ع) در حديث اعرابي بيان فرمود و چون احاديث و لغت اهل بيت را ايشان دانند چه آن حضرت ميفرمايد احاديث ما را تفسير كند بعضي از آن بعض ديگر را و همچنين فرمود قرآن را بحديث تفسير نمائيد و فرمود (ع) قرآن را بقرآن تفسير كنيد پس ديگران را دخل نبايد داد از مفسرين قرآن لانه (ص) قال اني مخلف فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتي اهل بيتي فانهما لن‌يفترقا حتي يردا علي الحوض ه‌، پس اهل اعراض را دخل در تفسير نبايد داد بل بايشان (ع) بايد تفسير كرد چه غير ايشان (ع) بر ضلال است اشهد ان الحق معكم و فيكم و منكم و اليكم ، و چه غير ايشان بر شر است اشهد ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه ، پس چون خير و حق حصر بر ايشان شد دست از در خانه ايشان نبايد كشيد اگر چه شنيده‌اي كه اوعيه سوء از براي علم است لكن همان جناب در همان حديث فرموده است خذوها و صفوها و اين در وقتي كه تو حق و خير را تميز داده باشي تا قدرت بر تصفيه داشته باشي و اما اگر اولا [ص 176] طبيعت خود را ميل بمطالب مخالفين داده باشي در اين وقت آنها را اوعيه نشمارد بلكه اصل داند پس باين جهت است كه گويد عقل مدرك نيست و هر گاه گفته شود كه قوم اعراض كرده‌اند از آن يعني از عدم رجوع بلكه رجوع بايد كرد بآن كتب و تفاسير و امثال اين از اعراض قوم گوئيم اعراض قوم صحيح است لكن اگر با ميزان و حديث مطابقه كند نه آنكه اعراض قوم وحده كافي است بلكه با مطابقه آن با نقل و ميزان ، بدان كه قوم هر طائفه از آن طائفه است كه او را در آن طائفه اعتباري ميباشد چون قوم از براي اهل نحو و قوم صرف از براي اهل صرف و قوم منطق از براي اهل منطق و قوم فقه از براي اهل فقه چه علما و اساطين بر خلاف نميروند پس هر گاه قومي مخالف از قواعد قومي باشد سبب فتور و اعراض آن قوم نيست و اما در معارف و حقايق و ذوات آنها نيز قومي دارند كه فقه و قوم فقهاء دخلي بآنها ندارد اگر چه فقهاء معرض و مخالف باشند . بدان كه ائمه ما (ع) بر حقند و غير ايشان بر باطلند . بدانكه نقل از كتاب و سنت و فارق بين حق و باطل اگر چه آن دو است لكن كتاب و سنت ميزان دارد كه مرجع حق و مرجع شكوك و شبهات و اختلافات است و آن ميزان عالمي است كه ما در صدد بيان آن ميباشيم و شكي نيست كه نافي و مثبت هر دو بر حق نيستند چه حق لازال يكي است و اما وصيت من بشما آنكه بخصم نگوئيد آن چيزي را كه او همان را برگرداند بتو پس مگو تو بر باطلي و جدّ و جهد نكرده‌اي چه او هم گويد تو بر باطلي كه جدّ و جهد نكرده‌اي و هكذا بلكه جواب بر وجه [ص 177] صواب بايد قاطع حجت مخالف باشد چه حجة اللّه بالغه است و آن عالم بزرگوار حجة اللّه است قال (ع) انظروا الي رجل ... حجتي عليكم و انا حجة اللّه ه‌، شناختن آن عالم را مثال آنكه وارد است كه موسي (ع) ماهي مرده‌اي بيوشع داد كه بهر جا كه رسيدند به آب فرو برد پس هر جا كه آن ماهي زنده شد آنجا مطلب ايشان است چون فراموش كردند ماهي را در منزلي و او در آنجا زنده شده بود و رفته بود و موسي را خبري نبود موسي بيوشع گفت ما گرسنه شده‌ايم ماهي را بياورد تا اكل نمائيم يوشع گفت ماهي را در آن منزل گذاشتيم و آن زنده شد و از براي خود رفت موسي گفت بايست برگرديم كه مطلب ما آنجا است و وجه زنده شدن ماهي مرده به آب آن است كه ماهي قلب مرده است و ماهي از حيوة است و حيوة قلب به علم است يعني قلب بعد از آنكه در بيابان جهل مرد بايد تفحص آن ماء كرد كه زنده كند قلب را پس بهر عالمي كه رسيدي نظر كن اگر قلب تو روشن و منتعش شد و زنده شد قلب از آب معرفت آنجا واقف شو و هر چه گويد بشنو و اما هر گاه بجائي روي كه قسي القلب شوي و حب دنيا و حب جاه در تو زياد شود و قلب از آن منتعش و متأثر نگردد پس از آنجا درگذر كه آن طلبه تو نيست و مراد از تأثير در قلب آن است كه آن عالم او را اعراض ميدهد از دنيا و ميل ميآورد او را به آخرت و طالب ميسازد او را بعالم ديگر و بسوي معرفت است و اما هر جا كه شخص را بزرگ كند و بزرگي خواهد و ميل بدنيا دهد و از عبادت گريز كند و قسي القلب شود از آنجا اجتناب [ص 178] لازم است لانه (ع) قال عاشر من يذكر اللّه رؤيته ه‌، و مراد بآن شخص همان عالمي است كه ميخواهيم بيان كنيم كه احتياج خلق باو از ماهي بآب بيشتر بلكه از ميت بحيوة پس واجب است اطاعت آن عالم چه كلام او و نور او رفع شكوك و شبهات نمايد بلكه وجودش رفع ظلمات و شكوك نمايد اگر مصدق باشند او را و اما منكر او پس سبب شكوك و شبهات است چنانچه در حديث است كه ماه رمضان شيطان مغلل است و حال آنكه بالبديهة معصيت بيشتر است و مراد از غل شدن شيطان آن است كه امام (ع) فرموده است ان ابليس يجري في ابن آدم مجري الدم في العروق فسدوا مجاريه بالجوع و العطش ، پس جوع و تشنگي سد طرق شيطان كند اما مردم بنا را به آن دارند كه در شهر رمضان اكل زيادتر و بهتر نمايند و از سر شب تا بصبح در خانها و ديد و بازديدها باشند و آنقدر اكل كنند كه تخمه كنند و حال آنكه خدا ماه رمضان را براي آن قرار داده است كه مردم جوع و عطش داشته باشند و عبادت نمايند پس ماه رمضان را مردم با ماههاي ديگر فرق نگذارند بلكه شكم باطن و خود را پر كنند و خوشتر گذرانند اين ماه را از غير آن و لازال روز در خوابند علي تفاوت درجاتهم بعضي در ظهر بعضي تا عصر بعضي تا مغرب پس چگونه شيطان غل شود و ايشان معصيت نكنند با آنكه امعاء پر شده مجاري شيطان را باز كرده است زياده از اول بالجمله شيطان باين بندها سد نگردد بلكه پاره نمايد آنها را نعم سد آن به تشنگي و گرسنگي است الحاصل كلام ما در علم بود حضرت فرمود العلم نور يقذفه اللّه في قلب من يحب فينفسح فيشاهد الغيب و ينشرح فيحتمل البلاء الحديث ، قال علي (ع) ليس العلم [ص 179] في السماء فينزل اليكم و لا في الارض فيصعد لكم بل نور مجبول مكنون في قلوبكم تخلقوا باخلاق الروحانيين حتي يظهر لكم ، پس مقر علم قلب است پس علم را احاطه باشد باول مقام ظهورش كه آن لحم صنوبري است پس عالم بايد عالم باشد بجميع عالَم اجسام از اشرف آن تا جزيره خضراء و بعد آن كه مذكور ميشود ● پس از جمله علم آن عالم جنتان مدهامتان است ● كه در وراي جبل قاف است كه در آخر رجعات ظاهر شود از وراء كوفه الي ما شاء اللّه تعالي لا نهاية لهما و اين جنتان درجات و احوال و اوضاع و اجزاء و تركيب و مزاج و طبيعت دارد كه هر يكي را عالَمي است غير عالم ديگر و تحت اين رتبه جزيره خضراء است و آن جزيره همان است كه شنيده‌ايد كه ان مكاننا وقت غيبتنا بين مكة و مدينة من جانب اليمن في وادي شمراخ و شمريخ في قرية يقال كرعة ه‌، اين الفاظ مسموع شود بدون آنكه تفكر در معناي آن نمايند چه يمن كجا و مدينه كجا علاوه عرب حرب شبر شبر آن زمين را ميدانند و كسي الي الآن نگفته است وادي شمراخ كدام است و ندانند و نديده‌اند كه قريه كرعه چه چيز است بالجمله اين وادي را ميخواهي جزيره خضراء بگو و ميخواهي وادي شمراخ و شمريخ نام كن و ميخواهي بين مكه و مدينه اسم بگذار ، بدان كه اين مكاني [ص 180] است بسيار وسيع كه نهايت ندارد لكن من باب التقريب آن است كه هر گاه آسمانهاي هفتگانه را با اين درجات او از هم جدا نمايند و بعد متصل نمايند بعضي را با بعضي و پهن كنند او را چون صفحه يعني صحّاف قدرت شيرازه سموات را از هم بپاشد و همه را يك صفحه نمايد از اين اوسع است و اما قدر كبر آن بدان كه كواكب كبار افلاك بقدر زمين است بصد مرتبه و اما سُهٰي و امثال آن پس بقدر زمين است پانزده مرتبه و چون چنين شد الآن قسمت كن آسمان آن را و بده بقدر هر كوكبي صد برابر زمين پس نظر كن كه هر گاه اينها كلا يك صفحه شود چه قدر وسيع است و آن جزيره خضراء هفتاد هزار برابر اينها است و حال آنكه اين جزيره در ارض است كه از سماء بزرگتر است و اين آن ارضي است كه فرمود و في السماء رزقكم و ما توعدون . قال (ع) اي في صاحب الزمان (ع) رزقكم پس مراد از سماء رفعت مكانت است نه رفعت مكان پس اين جزيره از همين ارض و از همين جسم است لكن الطف از اين و محيط بر همه عالم است قال السلام علي صاحب المرأي و المسمع ، پس آن عالم كل خلق در تحت هيمنه و حيطه تصرف اويند يعني كلما هو مبعوث عليه حاضر عنده و ناظر اليه و امام (ع) در وادي شمراخ و شمريخ در قريه كرعه بين مكه و مدينه تشريف دارد كه جزيره خضراء است كه بين مكه و مدينه است يعني بين حرم اللّه و حرم رسوله و آن در همين دنيا است لكن الطف و اشرف از اين است چه مناسبت ميان مكان و مكين لازم است و اما ائمه ما (ع) نسبت ايشان باين عالم پس بدان كه تنزل فرمودند باين عالم بلباس اين عالم ظاهر [ص 181] شدند و چون صعود كنند از اين عالم اين لباس را خلع نمايند ، خرج خائفا يترقب و حال آنكه كل رعاياي خود را در نظر كردن علي السواء ببيند بهر طوري از اطوار كه باشند از مجرد و مادي غيبي و شهودي پس همه را شاهد است چه امام (ع) بر تو و بر اعضاء و جوارح تو و عروق و شراسيف و شريانات تو بر كل آنها عالم است و مدد را بكل اينها رساند از آنچه خواهند و طلب نمايند اگر چه ظالمين كاري كنند كه سد امداد كنند لكن آن جناب بدوستان خود ميرسانند چه او اعراض نكرده است ... هر گاه بگوئي كه چگونه عالم است با آنكه ملائك در ليلة القدر خبر باو دهند گوئيم كه ملائك اسبابند چون يد براي قلب با آنكه ملاك بدن كلا بقلب است پس ملائك اسباب و روابط بين غيب و شهاده‌اند كه بغير آن نميدانند بالجمله پس جزيره خضراء از آسمان پهن شده بزرگتر است ● مثال آن نطفه در وقتي كه نطفه بود وسيع نبود و چون مضغه شد اوسع شد و هكذا تا آنكه باين عالم آمد ديد كه اين عالم باين سعه است و كل اين درجات و مراتب از نطفه تا [ص 182] اين عالم همگي جسم است و همچنين جزيره باين عالم و اشخاص چون درجات دارند بعضي در مقام نطفه بينند دنيا را و بعضي در مقام علقه و بعضي در مقام مضغه و هكذا فللاشخاص درجات كما ان للجسم درجات و بعد از اين جزيره و قبل از اين جزيره بل قبل القبل ارض كربلا است كه مأواي انسان است كه لازم است اشخاص را بداند و بفهمد مطلب را و آن ارض طيبه اول ارضي است كه اولا اقرار بخدا آورده است به بيست و چهار هزار سال و باقي ماند بر اذعان و ايمان خود و تكبر نكرد و عجب نورزيد بلكه يوما فيوما خضوعش و انقيادش زياد شد ، بدان كه يك كسي باين زمين گفت كه آن كس را نميگويم گفت كه تو چرا فخر نميكني با اين مقام و درجه خود و افتخار بر جميع اراضي ؟ جواب داد و عجب جوابي داد و گفت من چه فخر كنم من كيستم و من چيستم فخر من در بندگي خدا است و در عبادت او سبحانه است چون چنين گفت خدا نور او را زياد كرد روز بروز تا آنكه اين ارض طيبه اصل و قطب همه عالم اجسام گرديد از براي جنت و مادون آن تا جزيره و اين عرش و كرسي و سموات و اراضي ، بدان كه من اين را اينجا گفتم قصدي داشتم بدان كه اگر چه حد زمين تا قريب به مسيب است لكن اوسع از سماوات و ارضين است و اين اول ارضي است كه اول بيت وضع للناس ببكة اي من البكاء و ارض مكه بجهت اين ارض طيبه مطاف عالم شد و لذا ورد لما افتخرت ارض مكة علي ارض كربلا قال قري و استقري و اسكني و كوني خاضعة و خاشعة لارض كربلا و الا لأحرقتك في نار جهنم و ورد ان ماء زمزم افتخر علي ماء الفرات [ص 183] عاقبه اللّه بالصبر و تحسبونه هيّنا و هو عند اللّه عظيم و هي اوسع من السموات و الذي فلق الحبة و برأ النسمة و هو اول بيت وضع للناس لان البيت هو الوعاء و هو اول محل المشية و اول محل الارادة ، بدان كه شما شنيده‌ايد و در كتابهاي فارسي خوانده‌ايد كه در رجعت خانه حضرت امام حسين (ع) قبه‌اي است از ياقوت سرخ و در اطراف آن نود هزار قبه و پنجاه هزار سال در اين خانه حكومت كند پس ببين چقدر وسيع است و اما وقتي كه حضرت اميرالمؤمنين (ع) رجعت نمايد خانه از براي آن حضرت بنا كنند كه يك جانب آن در حجاز است و يك جانب آن در بحرين و يك جانب آن در يمن است لكن اين در اول ظهور است كه چنين ظاهر شود و در آن بيت قنديلها روشن كنند كه گوئي آفتاب طلوع كرده است و اما از زمان امير (ع) تا زمان امام حسين (ع) اگر چه مدت كم است لكن باعتبار عدم كثافات و عوائق و موانع زود زود ترقي كند چنانچه قبه جناب علي (ع) از حجاز و يمن و بحرين بود و قبه امام حسين (ع) بقدر آسمانها اگر چه در زير آسمان است لكن چون اين ارض بزرگ شود بقدر آسمانها آسمانها نيز بزرگ شود با همين نسبت كه الآن ميباشد بلكه گوئيم اول بيت وضع الخ ، قطب از براي عوالم و قطب بايد در وسط باشد نه آنكه در طرفين باشد چنانچه در قطب شمالي و جنوبي گفته‌اند چه آن از معدن حقيقت برنخواسته است پس هر گاه سماء بر محور حركت كند جزء محاذي دائره مركز آن دائره است اعم از آنكه دوائر عظام بوده باشد يا دوائر صغار زيرا كه نقطه در وسط دائره مركز است نه قطب چه قطب ممد كل و محيط بر جميع دائره باشد و اين نقطه جزء [ص 184] دائره است پس قطبين معروفين قطب همان دائره صغيره خودش باشد نه قطب دائره بلكه مركز دائره خودش است . بدان كه افلاك در ارض تسعين از علو بسفل حركت كند و اما در اين ارضي كه ما هستيم از مغرب بمشرق حركت نمايد بالجمله قطب يكي است و آن در وسط است چنانچه در رحي چنين است حرفا بحرف پس قطب عالم اجسام از عرش و كرسي و ارضين بلكه آن اجسام مذكور سابقه از ارض جنت اخروي الي جزيره خضراء كلا حركت و استمداد ايشان از اين ارض است چه اين ارض وعاء قدرة اللّه و محل عين اللّه است پس وِجهه جميع آنها باين ارض است و از اين مستمدند و از خلال اين بيت استمداد نمايند توهم نكند متوهمي كه من ميگويم مركز قطب است بلكه گويم كه اين ارض عالي و سافل دارد كه امداد نمايد عالي و سافل خود را و اول آن عالي عرش است تا عناصر و مواليد پس مراد ما از عرش هر چيزي است كه ممد باشد مادون خود را و اما اشاره بسوي علو كردن و چيزي درخواست نمودن پس علت آن اين است كه چون عطيه از عرش آيد و آن خزينه جميع فيوضات است لهذا اشاره بعلو شود نه آنكه اشاره بسوي معطي شود چه معطي اشاره نخواهد پس چنانچه تو از خزانه عرش استمداد كني همچنين عرش از خزينه كربلا استمداد كند يعني اولا مدد بارض كربلا رسد و بعد بعرش و كرسي و سموات و عناصر و بعد بمواليد پس شخص مستمد شود و اولا قلبش مستمد شود و بعد صدرش و بعد سائر اعضايش بالجمله لازم است كه انسان محل عطاي خود را بداند و اگر بعضي را داند و بعضي را نداند و پاره‌اي را جاهل باشد و پاره‌اي را عالم انسان نخواهد بود چه حيوان نيز اين علم را دارد چنانچه مورچه حبوب [ص 185] خود را بعد از رسيدن رطوبت بآن ميخشكاند و آن را از عرض نصف كند تا نرويد و همچنين مگس عسل كه نظم و ترتيبي دارد و اساس سلطنت در كار دارد بلكه سلاطين روش سلطنت را از او اخذ كنند مجملا انسان بايد علمش از قلبش باشد و جميع بدن خود را بداند نه آنكه محل علمش دماغش يا بعضي از جوانب مشاعرش باشد چه او بعض را ادراك نمايد نه كل را و آن نور ظاهر در قلب كه محيط است بر همه بدن چون وقت ظهور است زيرا كه انسان انموزج عالم است و هر چه در او هست و او جامع است همه را . بدان كه هر كسي را كه علمش در قلبش ظاهر شده است حركت او بقطب است و هر كه چنين نيست حركت او بمحور است .

* * * *

( ١٨ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم