بسكه بر او بسته شد از برگ و ساز گر تو ببيني نشناسيش باز

الحاصل اين امر اين ماده چون غلبه كرد در همه مواد پس واجب شد كه اظهار كند آن را عالم رباني و ولي صمداني و بگرداند علم را باصل خود و ظلمات صوفيه را بزدايد و ظاهر كند امر را الحمد للّه كه ظاهر شد و هر كس گويد آن كس منم و آن عالم علامات خواهد .

* * * *

( ١٣ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

قد ذكرنا بالامس ان العلوم الحقيقية و الحقايق و الاسرار و الظواهر كل شي علم اللّه آدم (ع) ثم منه نشر الي الناس الي الانبياء (ع) و منهم الي الاوصياء و منهم الي الراشدين المستأهلين المستحقين من الرعية لكن بعد ذلك لما دوّن ارسطاطاليس و كتبها حصل من التدين ( التدوين . ظ ) و من الترجمة من لفظ الي لفظ غلط الي ان وصل الي رسول اللّه فاوضح و ابين و افصح كلها لكنهم ماقبلوا منه ، بدان كه خداوند عالم خلق كرد خلق را بحق و طلب كرد از ايشان حق را چه خدا خودش حق است و علمش حق است و خلقش حق است و نميخواهد الا حق و اما باطل پس متعلق اراده خدا نيست هر چند قرار داد حق را در ذوات و حقايق جميع ذرات و كتابي گردانيد آنها را و در آنجا نوشت به كتابت واضحه جليه ظاهره جميع آنچه را كه ميخواهد از ايشان و در [ص 123] نزد ايشان به وديعه گذاشت و جناب اميرالمؤمنين (ع) اين را بيان فرموده است كه ليس العلم في السماء فينزل عليكم و لا في الارض فيصعد لكم بل نور مجبول مكنون في قلوبكم تخلقوا باخلاق الروحانيين يظهر لكم ه‌، خداوند عالم قرار داد در قلب انسان چند خزينه پس خزينه‌اي در باطن قلب انسان كه از آن تعبير به فؤاد شود كه آن خزينه نحو واحدي است از علوم يعني يك علم است يعني علوم مختلفه نيست و آن معرفة اللّه است و آن متقسم به دو قسم ميشود و آن خزينه مقفّل است و مفتاح آن دو خزينه عند اللّه است و عنده مفاتح الغيب لايعلمها الا هو و اين يك معني غيبي است از غيبها كه مفتاحش در نزد خدا است و بعد از آن خزينه قلب است كه آن چهار خزينه است از انحاء علوم كه گذاشته است در آنها از آنچه خواسته است تا آنكه كسي نگويد خدا چرا مرا محتاج كرده است بخلق خود كه من از ايشان بگيرم و بسوي ايشان بروم اعم از آنكه چيزي حاصل كنم از ايشان يا نه پس هر چه محتاج اليه است در قلب است و باب آن خزائن مقفل است و مفتاح آن در نزد ملائك اربعه است كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل است و بعد حواس را در دماغ خلق كرد اگر چه پنج است لكن هر يكي از آنها را خزائن بسيار است خاصه فكريه چه آنها قُبَب و حُجر و بيوتات و ابواب بسيار دارند كه هر يكي بدست ملكي است خاص و كليات اينها سه خانه است كه مقفل است و مفتاح بدست سه ملك است كه ايشان در فلك دوم منزل دارند و آنها سيمون و زيتون و شمعون و آنجا مبادي علوم است و پاره‌اي از علوم هست كه در صدر است و پاره‌اي در قلب لحم صنوبري است [ص 124] و پاره‌اي در شراسيف و پاره‌اي در اعضاء و پاره‌اي در مره صفرا و پاره‌اي در دم پس علوم منتشر است در آنها مخفي نماند كه خداوند عالم خلق كرد عالِمي كه هر وقت بخواهد بتوفيق اللّه مفتاحش را باو ميدهند و اما چون خلق تنزل كردند و بشكم مردم آمدند در آنجا نيز نظري بآن علوم و صفحات داشتند چه بواسطه ملك منكشف ميشد احوال آن عوالم بر ايشان و عالم بودند بآنها چنانچه روايت شده است كه در رحم مادر لوحي است سبز كه برميخورد بر جبين طفل و مي‌بيند آن احوال و ميخواند احكام خود را و مطلع ميشود بآنها و لكن چون امر بخروج طفل كردند از رحم يك نفر از جنود عزرائيل آمد قبول نكرد و گفت مكان من خوب است و وسيع مرا احتياج بخروج نيست پس ملكي از اعوان جبرائيل آمد كه مسمي باسم زاجر است و او را زجر نمود از اين منكس الرأس بيرون آمد پس فراموش كرد آنچه را كه در شكم مادر ميدانست و هو قوله تعالي اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا و چون اين اطفال بحد رشد رسيدند اگر چه هر چه خداوند عالم از ايشان ميخواست در نزد ايشان بود لكن انبياء را تفضلا فرستاد كه آنچه پيش ايشان است بايشان تعليم نمايد چه اگر چيزي پيش شخص نباشد نتوان او را تعليم كرد بآن چيز چنانچه عنّين را اگر سالها گوئي كه لذت جماع چنين است ادراك ننمايد اصلا چه آن قوه در او نيست و چون كسي كه ذائقه نداشته باشد اگر گوئي حنظل تلخ است و شكر شيرين است او نيز گويد شكر شيرين است و حنظل تلخ است تقليدا بدون احساس آن ولكن خلق بعد از اظهار و تبيان انبياء (ع) نشنيدند بلكه اختلاف كردند در مذهب ايشان و اختلاف نمودند در ملت ايشان پس فاسد و ضايع گشتند با آنكه اولا نظر [ص 125] بآن خزائن نكردند بلكه نظر به تسويلات شيطان كردند و از او گرفتند تا آنكه بين عيسي و رسول اللّه (ص) را زمان جاهليت و زمان فترت گفتند يعني آن اشخاص در قيامت تكليف شوند يعني صيت اسلام بگوش ايشان برنخورده است چه در اين زمان اوصياء عيسي مخفي بودند و اين مستمر بود تا آنكه پيغمبر آخر الزمان ظاهر شد و بيان فرمود آنچه را كه مخفي بود و مخفي داشته بودند از خلق و آنها را فاسد كرده بودند يا اهل الكتاب قد جاءكم رسولنا يبين لكم الخ ، لكن بعد از رسول اللّه و بيان آن جناب خلق قبول ننمودند چه صرفه براي ايشان نداشت و حفظ نكردند آنچه را كه شنيدند از تعبيرات و بيانات آن جناب تا آنكه اعراض كردند از اميرالمؤمنين (ع) پس واقع شد آنچه واقع شد و قصد ايشان اخفاء حق بوده است اگر چه بني‌اميه آمدند تدبير كردند لكن فايده حاصل نشد بلكه تدبير ايشان تدمير ايشان شد چه در اوايل امر خودشان احتياج بجناب اميرالمؤمنين (ع) داشتند و رجوع بآن جناب مينمودند و از اين جهت علوم بسيار منتشر شد و حقيت امام (ع) و بطلان آنها بعد از قتلش بر همه كس واضح و روشن گرديد چه آسمان و زمين لرزيدن گرفت و ندا شد در ميان زمين و آسمان كه قتل اميرالمؤمنين (ع) تا آنكه حضرت امام حسين (ع) كشته شد و خسف قمر و كسف شمس شد و هيچ چيز را برنميداشتند مگر آنكه در زير آن خون ميديدند و عالم متغير شد چون خلق چنين ديدند يقين بر حقيت ايشان و اعتقاد بر بطلان اعداي ايشان كردند پس سرد شدند از ... تا آنكه بني‌اميه را كشتند و چون بني‌اميه تمام شدند در زمان صادقين عليهما السلام فرصتي شد پس آن جنابان بيان فرمودند بسياري از علوم را تا آنكه چهارصد كتاب و چهارصد اصل از ايشان [ص 126] ظاهر گشت و تدريس آن جناب بحدي بود كه چهارهزار نفر در مجلس او (ع) مي‌نشستند و استفاده مينمودند از جمله ايشان محمد بن ابوالخطاب مقلاس بود كه از رؤساي غلات بود و اين محمد در صف نعال از مجلس نشسته بود به رفيقش كه در پيش او نشسته بود گفت اين كس كه بر منبر نشسته است و اشاره بجناب صادق كرد خدا است پس حضرت از نجواي او ملتفت شد و محمد را سب و لعن بسيار نمود در اين وقت به رفيق خود گفت فهميدي كه من راست گفتم اگر او نه خدا بود چرا نجواي مرا فهميد ، غرض آنكه بعد از انقراض دولت بني‌اميه و استيلاء بني‌عباس تدبير كردند كه مردم را از ائمه ما (ع) برگردانند به آنكه كارسازي مردم نمايند از احتياج ايشان بعلوم چه هر گاه كه پيش امام (ع) حاضر مشويد و جهارا آن جنابان را ميكشتند و حال آنكه مردم محتاج بودند و سادّ خلّت و فقر خود را ميخواستند و اگر كسي بغير امام (ع) نبود كه سد فقر ايشان نمايد هرآينه ملجأ ميشدند در رجوع نمودن بايشان (ع) چنانچه در زمان عمر بن الخطاب در حل مسائل بنزد اميرالمؤمنين (ع) ميرفتند پس بني‌عباس از اين بود كه كسي گماشتند كه جواب دهد مسائل مردم را از حق يا باطل و چون ديدند كه علوم بر دو قسم است علم ظاهري و علم باطني و اما در علوم ظاهريه پس اين فقهاء و مجتهدين را قرار دادند و ايشان را برانگيختند و ترقي دادند و بنا را بر مخالفت ائمه (ع) گذاشتند تا آنجائي كه ابوحنيفه ميگفت من اگر بدانم جعفر بن محمد صادق در سجده چشم خود را ميپوشد من باز ميكردم و بالعكس و هر چه بر علماي سنت مشكل ميشد مي‌پرسيدند كه اميرالمؤمنين (ع) چگونه جواب و فتواي اين مسأله را فرموده است پس مخالف حكم آن [ص 127] جناب حكم ميكردند تا آنكه خلق ميل كنند از حق لكن اين اضطرار دائمي نبود بلكه احيانا بود از آن جمله وقتي خشكي واقع شد در سامره در زمان متوكل و مسلمين استسقاء كردند فايده نبخشيد پس يهودي آمد گفت معلوم است دين شما و مذهب شما حق نيست الآن من ميروم و دعا ميكنم و چون آن يهودي تنها بصحرا رفت و دست خود را بلند نمود ابرهاي بسيار از اطراف جمع شد و باران آمد پس چون مسلمين چنين ديدند بسياري از ايشان به شك افتادند در دين خودشان و چون فقها و مجتهدين جمع شدند كاري نتوانستند كرد در اين وقت متوكل گفت اين كار علي نقي (ع) است و آن جناب در آنجا حبس بود پس او را آوردند و گفتند الآن وقت تو است امام (ع) چون بيرون آمد و يهودي دست به دعا برداشت و خلق نظر ميكردند كه ناگهان ابرها جمع شد و مهيا گشت از براي ريزش باران و چون چنين شد امام علي نقي (ع) دست مبارك را دراز فرمود از ميان دست يهودي چيزي بيرون آورد در اين وقت ابرها متفرق شد و عالم را آفتاب روشن كرد بحيثيتي كه گرمتر از وقت ديگر شد پس حضرت فرمود كه اين قطعه‌اي از عظم نبيي است از انبياء (ع) كه نگاه داشته نشود در زير آسمان مگر آنكه باران آيد و از جمله در زمان منصور دوانيقي اتفاق افتاد در مكه معظمه كه يك شخصي سر ميتي را بريد فقهاء و مجتهدين معطل ماندند كه آيا آن قصاص دارد يا نه و بر فرض آيا چقدر قصاص خواهد پس منصور خدمت حضرت صادق (ع) فرستاد كه جواب مسأله را بيان فرمايد آن حضرت فرمود قضات و علماي شما حاضرند جواب گويند در جواب گفت كه آنها عاجز هستند پس حضرت فرمود كه ديه آن صد اشرفي ميباشد در آن وقت فقها طلب [ص 128] دليل نمودند از آن حضرت آن جناب فرمودند كه هر گاه كسي نطفه‌اي را سقط كند ديه آن بيست دينار است و هر گاه علقه را سقط كند چهل دينار است و هر گاه مضغه را اسقاط نمايد شصت دينار است و هر گاه عظام باشد هشتاد و هر گاه اكتساء لحم باشد قبل از ولوج روح صد دينار است و اينجا نيز بعد از خروج روح است پس صد اشرفي است و اما اين گونه احتياجها بسيار قليل الورود بود زيرا كه فقها و مجتهدين كار را درست ميكردند بالجمله چون نهي از رفتن بخانه امام (ع) كردند و حال آنكه مردم محتاج به علوم باطنيه بودند و بيان معرفت حقايق و ذوات موجودات را طالب بودند لهذا صوفيه را رشد دادند و مذهب حكماء يونانيين را كه مندرس و مضمحل شده بود آنها ترقي دادند و قول ايشان را تصديق نمودند و مردم را رجوع بايشان دادند و منكران صوفيه و آن اقوال را نهب و قتل ميكردند و چون مردم اهل دنيا بودند قبول كردند پس اين اهل ظاهر و باطن كار را بجائي رسانيدند كه بالمره مذهب نبي را مضمحل كردند چنانچه گفت آن شخص قال رسول اللّه و قلت انا و گفت قال رسول اللّه كذا و اقول انا كذا و اما اين صوفيه يك پاره‌اي از چيزها از جهت تمويه خلق آوردند از براي جمع كردن حواس ايشان تا آنكه جميع امور را مشاهده نمايند و احساس جميع الوان و استماع كل اصوات نمايند و قرانات اعضاي خود را ملاحظه نمايند چه از اجتماع حواس چيز بسيار حاصل شود پس گفتند كه صورت مرشد را در نظر بگيرند و دائما آن را در مرآت خيال خود منطبع سازند تا آنكه همّ شخص واحد شود تا حواس جمع شود لكن چون مرشد معرض عن اللّه است پس مقابل سجين است و جميع صور سجيني منطبع در [ص 129] خيال او است چون اين شخص مريد نيز متوجه مرشد شود آن صور سجينيه در او منطبع شود پس بعض چيزها مشاهده كنند و خيال كنند كه آنها خارق عادت است و حال آنكه آنها باعانت شياطين است و پاره‌اي را ذكر جلي و ذكر خفي ياد دادند و بعضي گفتند كه ذكر لا اله الا اللّه بايد ابتداي آن بنقطه قلب شود تا آنكه احوال و اوضاع و امور بسيار مشاهده نمايد و بعضي از يمين باشد و منتهي مخبط شوند و بعضي ديوانه و بعضي مجذوب شوند و هر ديوانه‌اي را كه بينند گويند اين شخص ولي است و هر كس را كه مي‌بينند ساكت است گويند متوجه بعالم اعلي است و در مراقبت است و هر كس را كه بينند رقص كند گويند در وجد است الحاصل اينها را ظاهر كردند تا آنكه نور ائمه (ع) را مخفي نمايند و ظلمت را ظاهر كنند و تغيير دادند اصول ائمه را از دست و حذف و تصرفات قياسيه و از شستن آنها را در آب تا آنكه بالمره مخفي ماند و مضمحل شد آن مذهب حق بحيث لايعرفون الرأس من الرجل و لا الغي من الرشد و بقوا عميا يتيهون لايفهمون شيئا پس كتب بسيار تصنيف كردند و آنها مشهور شد و اما تصانيف و كتب ما و كتب ائمه ما پس بالمره معطل ماند گاهي در ميان ديوارها گذاشتند از خوف اعدا و گاهي شستند و هكذا و لكن آل بويه رحمهم اللّه چون مسلط شدند و امر سلطنت بايشان رسيد شيخ صدوق و سيد مرتضي (ره) را ترقي دادند و اسباب ايشان را فراهم آوردند لكن ايشان غير اين كتابهاي مصنف از مذاهب مخالفين چيزي نديدند و پيش ايشان نبود و نقل است كه سيد مرتضي در نزدش هشتادهزار مجلد از كتب بود و بيان و حكم ايشان از اين كتب بود لاغير اگر چه يك پاره‌اي [ص 130] از كليات مذهب بود كه در دست بود لكن در كل آنها از آن كتب حكم ميشد و چون چنين شد خدا مردم را مهملي الناصيه نميگذارد و نبود در ميان الا اين كتب منافقين از فقهاء و مجتهدين از مخالفين و مخفي نيست كه اشخاص بيچاره آن قدر نور و قوت ندارند كه حق را از باطل و غث را از سمين تميز توانند داد بلكه يدورون متحيرين و اَن لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا لهذا بر خدا لازم است كه عالمي از آن علما برانگيزاند اگر چه كردند هر چه كردند ضرر نكرد مگر پنج نفر از اهل اين دنيا را از كساني كه انكار فضيلت ايشان كند و هر كس بطوري انكار فضيلت ايشان كرد يك پاره اعتقاد نكردند كه امام (ع) هر كس را مي‌بيند و هر كس را تسديد ميكند و اعتقاد نكردند كه امام (ع) هر كس را بهر طور كه خواهد تسديد كند تا آنكه گفتند امام (ع) بغير از احكام خمسه چيزي نميدانست و قائل نشدند بتسديد آن جناب در علوم ديگر از حكمت و نجوم و هيئت و رياضي و جفر و امثال آنها با آنكه خودم بگوش خود شنيدم كه يكي از ايشان در منبر درس ميگفت گفت اگر نه احتياج ما باحكام خمسه بود ما را احتياج بامام (ع) نبود تا آنكه كار بجائي رسيد كه هر گاه اختلاف ميان قول امام (ع) و ميان قول لغوي مشهور بر آن است كه قول لغوي مقدم است زيرا گويند شأن امام (ع) بيان لغت نيست و گويند ما دليل بر اين ظن يعني لغت داريم بخلاف قول امام (ع) مثلا سيبويه در هفده جا در كتاب خود نوشته است كه باي حرف جر از براي تبعيض است و امام محمد باقر (ع) فرموده است ... گفته‌اند قول سيبويه مقدم است تا آنكه يكي از علما نوشت لايبعد ترجيح قول [ص 131] الامام (ع) و همچنين كار بجائي رسيد كه هر گاه امام (ع) حاضر شود بر ميتي از اموات و ولي ميت اذن ندهد امام (ع) را از براي نماز خواندن بر ميت و آن جناب نماز بخواند بر ميت هرآينه نمازش باطل است و همچنين جايز دانستند نماز در پيش روي امام در حرم آن حضرت الحاصل اينها نيست مگر از جهت عدم توجه تام بامام (ع) و ندانستن مقام و معرفت باحوال او را پس باين جهت وكلهم اللّه علي انفسهم فقالوا ما قالوا و وقعوا فيما وقعوا و اوقعوا الناس فيما اوقعوا كسي نگويد كه فلان رد بر علماء ميكرد حاشا لكن گوئيم كه چيزي بيش از اين ندارند و آنچه در دست دارند از اين قبيل است چنانچه آن كس كتابي نوشته است و گفته است در تمام آن كتاب قال الجبائي قال الآمدي قال العضدي قال ابوهاشم قال الباقلاني قال قُبّه قال الرازي ، و از آن طرف گويند قال البهمنيار في التحصيل و قال فلان و قال فلان يفرغ بعضها في بعض پس اين قال قالها را اخذ كنند و يك چيزي از خيال خود بآن ضم كنند و كتابي درست كنند و آن را از جائي بجائي نويسند و اسم آن را علم گذارند . تمثالٌ دلال چون روز نظر به دكانش نمائي پر است و چون شب شود هر كس مال خود را بردارد چيزي در دكانش باقي نماند چنانچه هر گاه اين قال قالها را از كتابها برداري علمي باقي نماند لكن تكليف همين است ولكن مخفي نماند كه اشخاص ديگري هستند كه سي نفرند و ايشان بخدمت امام (ع) ميرسند قال (ع) نعم المنزل طيبة و ما بثلثين من وحشة كه آن سي نفر در دعاي ام داود مذكور است و اما غير از اين نفر كسي امام (ع) را نبيند و هر كه ادعاي رؤيت امام (ع) غير از ايشان كند [ص 132] كذاب است ولكن آن سي نفر مؤثر در عالمند و تمامي عالم را طي الارض نمايند و هر گاه يكي از ايشان بميرد كس ديگر بجاي او نشيند و هميشه هر نمازي را آن سي نفر در پيش امام مي‌كند (ظ) و اين سي نفر را ابدال و نقباء و وتد الارض گويند كه عالم بايشان ميگردد و ايشان هرگز معصيت نكنند و خطور معصيت نباشد ايشان را و هميشه باذن امام كار كنند و بخدمت امام ميرسند و اما آنكه اجماعي است كه در غيبت كبري كسي امام (ع) را نميبيند پس اين قول جاري در غير ابدال و رجال الغيب و نقباء و اوتاد است كه ايشان مي‌بينند و خضر و عيسي (ع) و اهل جزيره خضراء نيز امام (ع) را مي‌بينند و اما آنهائي نمي‌بينند در سنخ مذكورين نيستند مخفي نماند كه اهل جزيره خضراء محتاج باين استنباطات نيستند و پوشيده نماند كه هستند جماعتي ديگر كه كمال انقطاع دارند و هميشه مستشرق از امام (ع) اند و قلب ايشان متوجه به امام (ع) است و لكن اكثر الناس لايعلمون و اين زمان چون امر بر مردم مختل شد بر خدا واجب است كه بزرگواري را تربيت كند و كامل گرداند در جميع علوم محتاج اليها تا آنكه آن عالِم نشر دهد اين مطالب را تا بهمه آفاق برسد باندك زماني پس آن شخص صفات و علامات دارد و ما ثابت كنيم كه آن شخص مرجع جميع خلق است كه واجب است بر خلق از او اخذ نمايند ، و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين .

[ص 133] * * * *

( ١٤ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

هذه الايام التي مضت بيّنّا اضطرار الناس و احتياجهم الي العالم الرباني و الولي الصمداني الذي عرف الحيث و الكيف و اللم و عرف مفصوله و موصوله و ما تؤل اليه اموره اوضحنا و بينا و اوجبنا بان الناس محتاجون الي عالم يعلّمهم و لكن قلنا ان مدعي العلم كثيرون فكل من يقول انا هو فلما كان كذلك لا بد من هذا العالم من صفات و علامات حتي يمتاز بهما عن غيره ليأخذوا الناس امور دينهم و دنياهم بجميع وجوهها منه پس گفتيم كه واجب است بر مردم اضطرارا از جهت ظهور ادله در وجوب وجود عالمي كه رفع اختلافات نمايد چه شكوك و اشتباهات و اختلاف در دين بسيار واقع شده است و اين چون مبتني بود بوقت آن و وقت آن زمان نضج گرفتن عالم است و الحمد للّه در اين زمان خلق را نضجي بهم رسيده است و فهمها قوتي گرفته است و ادراكها بلند شده است و بنيه‌ها از ضعف رسته است في الجمله و بناي ناس بتقليد نيست بلكه بفهميدن و اجتهاد كردن خود است پس امروز و ما بعد ميخواهيم بيان نمائيم كه امر بر مردم بسيار مغشوش شده است كه هر كسي ميگويد منم آن عالمي كه معلم خلق است و مرجع ناس است پس ما محتاج هستيم بعلاماتي ظاهره واضحه كه تميز دهد آن عالم را از غيرش تا آنكه شكي و شبهه‌اي در ميان خلق نماند و اما اولا ميخواهم بگويم كه مردم آن چيزي كه من ميخواهم از ايشان دو چيز است يكي انصاف است كه آن اعظم اركان دين است و ايشان لامحاله خواهند مرد پس فكر نمايند قرابتي با كسي نبايد داشت مگر بحق پس گفتن باينكه پدر من از آن قبيله است مثلا و يا من با [ص 134] او هم‌درس هستيم و يا من با فلان هم‌فن هستيم و امثال اينها را نبايد مراعات نمود بلكه بايد بداند كه خدا او را خلق كرده است و از او حق خواهد و ملاحظه نمايد كه در پل صراط جواب بايد داد پس حق را فهم نمايد بدون انس بطايفه‌اي و انس بقبيله‌اي و تخليه نمايد از كل و طالب شود پس بعد از تخليه آنچه ميفهمد و ادراك مينمايد همان چيز تكليف اوست و بر خدا لازم است كه او را هدايت نمايد و الا لازم آيد اغراء بباطل و منع حق مستحق و حال آنكه فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و دوم آنكه از آنچه ميشنود استغراب ننمايد باينكه اين را كسي نگفته است و الي الآن مسموع نيست يا تو متفرد ميباشي در قول چه اينها باعث بطلان قول و فساد مطلب نيست بلكه آن چيزي كه سبب فساد و ظهور بطلان كلام شخص است استغراب نيست و همچنين فلان نگفته است فائده‌اي ندارد چه فهمها زياد شده است كم تركوا الاول للآخر نعم كلام من بچهار چيز باطل ميشود اولا آنكه من ادعائي نمايم و نص قرآن مخالف من باشد به آن چيزي كه گفته‌ام كلام من باطل و مردود است بلكه هر مذهبي و مطلبي كه معارض با نص قرآن باشد باطل است چه كلام اللّه حق است و معارض او لامحاله باطل است باتفاق جميع اهل عقول و ثانيا احاديث مشهوره معتبره هر گاه با كلام من معارضه نمايد كلام من باطل و از درجه اعتبار ساقط است بلكه هر گاه حديث ضعيفي نيز معارض باشد دليل بر قدح كلام من ميباشد بلاكلام و چون معارض از كلام امام بهم رسيد كلام من فاسد است چه امام (ع) حق است و نگويد الا حق و [ص 135] ماذا بعد الحق الا الضلال فاني تصرفون و ثالثا از آنچه قدح كلام من مينمايد اتفاق امت است كه تعبير از آن باجماع فرقه محقه شود قال (ص) لاتزال امتي علي الحق حتي يقوم الساعة و مراد از امت تمام امت است و شكي نيست كه امت آن جناب هفتاد و سه فرقه‌اند و شكي نيست كه در نزد شما اجماع صحيح است پوشيده نيست كه حضرت فرمود لاتزال امتي علي الحق چه هر گاه عالم از حق خالي شود عالم فاسد گردد با آنكه عالم بحق ميگردد و اگر چه امام (ع) حق و حي و موجود است لكن امام (ع) بي رعيت صورت نبندد بلكه كسي را لازم است كه محل عنايت امام (ع) باشد از رعايا پس محل انصراف عنايت امام (ع) لازم است تا نظام عالم باقي باشد با آنكه سبب حفظ عالم امام است و الا عالم خراب ميشود چون انبياء سابقين پس نظر امام (ع) بحق است و هر گاه محل مناسب و مظهر و رعيت نباشد عالم فاسد و باطل شود چنانچه روح ظاهر نشود الا در مكان مناسب و آن حرارت غريزيه‌اي است كه در قلب است و چون چنين شد بدان كه شكي نيست كه امام (ع) قلب عالم است پس حرارت غريزيه لازم است كه بآن ظاهر شود بجهت اين بود كه امام (ع) فرمود در حق زرارة بن اعين و محمد بن مسلم طحان و ابوبصير ليث المرادي البختري و بريدة بن معوية البجلي فرمود بهم يرزق اللّه العباد بهم يكشف البلا و بهم يمطر السماء الخ ، يعني اسباب بودند از براي ظهور نظر امام بالجمله خلاف اتفاق امّت بلاشك باطل است و مخفي نماند كه اجماع را اقسامي است محدوده اول اجماع ضروري عام و اجماع منقول از محقق عام و اجماع محقق خاص ... پس اجماع هفت قسم است و خفائي ندارد لبيب عاقل را به آنكه [ص 136] علم ببطلان محل خلاف اجماع در كدام محل است و علم بآنكه موافق اجماع در كدام محل صحيح است پس بدان كه اجماع در نزد شيعه و فرقه محقه آن است كه كاشف از قول معصوم و مفيد علم باشد لكن نزاع در علم است ، مستور نيست كه هر گاه كل امت از مسلمين اتفاق كنند صغيرا و كبيرا عالما و جاهلا بر چيزي و نسبت به نبي (ص) دهند آن قول را (ظ) پس مخالف آن باطل است بلاتأمل چه اجماع ضروري عام است چنانچه گويد صلوة ظهر چهار ركعت نيست و من علم ندارم و حال آنكه متفق عليه كل امت است هر كه اين ادعاء را نمايد از او مسموع نيست و قول او باطل است بلاشبهه و اما هر گاه اجماع خاص باشد يعني مسلمين مخالف باشند نه فرقه محقه پس آن اجماع بر حق است و مخالف آن باطل چه اتفاق ايشان حق است زيرا كه سبب صحت اجماع در اجماع ضروري عام وجود اين فرقه محقه است در ايشان پس دو اجماع از اجماعات سبعه مخالفت ايشان باطل است و اما چند اجماع ديگر كه يكي منقول از محقق عام است يعني كه غالب علماء بر آنند و شاذّي از ناس مخالف آن باشند پس مخالفت با غالب و موافقت با شاذ عيبي ندارد اگر علم بهم نرساند بآن اتفاق كه كاشف است بخلاف آنكه اگر علم بهم برساند كه كاشف از قول معصوم است و معذلك مخالفت نمايد زيرا كه در اين صورت باطل است پس محض اتفاق حجت نيست بلكه علم شرط است باينكه بداند كه امام (ع) يكي از قائلين از دو قول است پس چون ميشود كه از شاذّ علم بهم رساند و مخالفت اجماع نمايد لهذا علماء ما رضوان اللّه عليهم مخالف مشهور كنند لاسيما سيد مرتضي كه در بسيار مواضع چنين كرده است پس محض غلبه و اكثريت [ص 137] مناط حجيت و حقيت نيست بلكه آنچه مناط است كاشف بودن از قول معصوم است كه مفيد علم است بدخول قول معصوم پس در اين اجماع هر گاه شخص ادعاي عدم علم و عدم كشف نمايد مسموع است و شكي نيست كه باطل نميكند كلام شخص را مگر اجماع ضروري عام و اجماع ضروري خاص يا محقق عام باشد اگر علم بهم رسد و الا فلا و رابعا آن چيزي كه مبطل قول عالم است برهان عقلي است كه مقدمات قول عالم باطل سازد و اما هر گاه اينها نباشد بلكه محض استغراب پس قدح نباشد زيرا كه استغراب بدون دليل كار عاجز است نه كار عالم نحرير و لذا سأل عن الكاظم ... امور الاديان امران الخ ، ( في بحار الانوار : و وجدت هذا الخبر بعد ذلك في كتاب الاختصاص و هو أوضح ممّا سبق فأوردته ، رواه عن ابن الوليد ، عن أحمد بن ادريس ، عن محمّد بن أحمد ، عن محمّد بن إسماعيل العلويّ عن محمّد بن الزبرقان الدامغاني ، عن أبي الحسن موسي (ع) قال : قال لي الرشيد : أحببت أن تكتب لي كلاماً موجزاً له أصول و فروع يفهم تفسيره و يكون ذلك سماعك من أبي عبد اللّه (ع) ، فكتبت : بسم اللّه الرحمن الرحيم أمور الأديان أمران : أمر لا اختلاف فيه و هو إجماع الأمّة علي الضرورة الّتي يضطرّون إليها ، و الأخبار المجتمع عليها المعروض عليها كل شبهة و المستنبط منها كلُّ حادثة ، و أمر يحتمل الشك و الإنكار و سبيل استيضاح أهله الحجة عليه فما ثبت لمنتحليه من كتاب مستجمع علي تأويله أو سنّة عن النبيّ (ص) لا اختلاف فيها ، أو قياس تعرف العقول عدله ضاق علي من استوضح تلك الحجّة ردّها و وجب عليه قبولها و الإقرار و الديانة بها و ما لم يثبت لمنتحليه به حجة من كتاب مستجمع علي تأويله أو سنّة [ص 138] عن النبيّ (ص) لا اختلاف فيها ، أو قياس تعرف العقول عدله وسع خاص الأمة و عامها الشك فيه و الإنكار له كذلك هذان الأمران من أمر التوحيد فما دونه إلي أرش الخدش فما دونه ، فهذا المعروض الذي يعرض عليه أمر الدين ، فما ثبت لك برهانه اصطفيته ، و ما غمض عنك ضوؤه نفيته . و لا قوّة إلا بالله ، و حسبنا اللّه و نعم الوكيل ) پس آن چيزي كه مولينا حضرت كاظم (ع) مناط حجيت گرفته است كه ردش نتوان نمود يكي آيه متفق عليها است و يكي حديث متفق عليه است و يكي دليل عقلي كه اتفاق بر صحت او باشد پس هر كه يكي از اينها را دارد بر خصم غالب شود و الا وسع خاص الامة و عامها الشك فيه و الانكار له پس قاطع حجت مخالف يكي از اينها است نه آنكه استغراب و اما هر گاه شخص در قلب خود معارضي داشته باشد و اظهار نكند سبب بطلان كلام من نيست پس واجب است اظهار تا آنكه مدلل و مبرهن شود كالشمس في رابعة النهار لكن چيزي را كه نشنيده‌ايد و گوشزد شما نشده است انكار و استبعاد منمائيد كه كسي نگفته است نعم هر گاه علماء تصريح بر بطلان آن نموده‌اند باطل است و اما هر گاه متعرض آن نشده است پس بلاكلام باطل نيست زيرا كه كم تركوا الاول للآخر چنانچه انحاء صنائع و فروع و طعامها و ادامها الآن حاصل شده است كه قبل نبوده است پس چيزي را كه علماء نفرموده‌اند و سكوت از آن كرده‌اند آن چيز صحيح است يا آنكه علماء در چيزي كلام نرانده باشند اصلا نه نفيا و نه اثباتا پس آن چيز صحيح است اگر دليل داشته باشد پس ابهام و سكوت و عدم بيان مسأله دليل بطلان مسأله نيست بلكه گوئيم اينها تفاصيل مجملات ايشان است و تبيان اشارات و موضح [ص 139] ابهامات علماء است چه ايشان اين مطالب را مبهما گذاشته‌اند و متعرض آن نشده‌اند چه زمان سابق علماء در مطاوي كلمات خودشان برمز و اشاره اكتفا ميكردند و شكي نيست كه تفصيل آنها سبب بطلان كلام نيست زيرا كه ما اوتيتم من العلم الا قليلا پس نباشيد شما مثل آن عالمي كه شخصي باو گفت كه من هر گاه از براي ... اثبات نمايم مطلب را بآيه‌اي محكمه قبول ميكني يا نه آن عالم در جواب گفت اگر فلان و فلان قبول دارند و ميگويند بآن صحيح است آن شخص گويد من گفتم بلكه نگويند آن عالم در جواب گفت پس باطل است پس آن شخص گويد كه بآن عالم گفتم هر گاه اثبات مطلب نمايم به حديث صحيح مشهوري قبول ميكني يا نه آن عالم در جواب گفت اگر فلان و فلان بآن ميگويند صحيح است و الا باطل است و هكذا دليل عقل و اجماع را بالجمله عزيز من تقليد نبايد كرد الا در فروع پس از اينكه زيد و عمرو نگفته است دليل بر بطلان نيست چه زيد و عمرو معصوم نيستند بلكه زيد و عمرو مثل تو ميباشند در فهم اين مسأله پس هر كس را اجتهاد در اين باب لازم است و تبعيت بدون دليل باطل نعم الرجل نعم الرجل آن كسي است كه تابع دليل باشد مخفي نيست كه آنچه خلق را گول داده است تقليد و حسن ظن و انس بطائفه است و حال آنكه حجابي نيست از اينكه خدا را قرابتي با كسي نيست و خدا طلب نمايد از هر كس بقدر آنچه باو داده است معاذ اللّه ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده چون اين مقدمه ممهد شد گوئيم كه عالم چند قسم است بدان كه من چيزي غريبي نگويم بلكه آنچه واقع است اظهار ميكنم يكي عالم خاص و يكي عالم عام و اما عالم عام پس اقسام دارد و [ص 140] اما عالم خاص پس آن عالمي است كه مخصوص شده باشد بعلم خاصي از علوم و احاطه نموده باشد بجميع مسائل آن علم و دفع كرده باشد شكوك و شبهات و اعتراضات وارده بر آن علم را و اخذ قاعده كليه از آن نموده باشد بحيثي رد كند و استنباط نمايد جميع جزئيات و فروع متعلقه بآن علم را بسوي آن قاعده كليه و قدر جامع پس اين شخص مجتهد و بارع در آن علم است پس اين شخص مرجع خلق است در آن علم خاص چنانكه مثلا يكي مرجع خلق و مجتهد است در نحو و يكي مرجع است در صرف و يكي مجتهد و مرجع است در منطق و يكي در نجوم و يكي در هيئت پس مجتهد آن است كه اخذ قواعد كليه نمايد از آن علم و مقتدر باشد بر استنباط جزئيات مسأله از آن قاعده كليه و رفع اعتراضات و شكوك و شبهات باشد زيرا كه اين شخص مجتهد و بارع در آن فن است و الا پس از حفظ كتب و مسائل بسيار كسي را مجتهد نگوئيم و همچنين كسي در فقه عالم است فقط يعني جميع مسائل و دقائق آن و مقدماتي كه موقوف عليه آن علم است از چهارده علم شرط اجتهاد بقدر ضرورت بداند كه تميز دهد ميان فاعل و مفعول و مبتدا و خبر و ميان فعل و مصدر و اسم فاعل و مفعول و بعد استنباط نمايد باقي جزئيات را از آن قواعد كليه و هر يك علماء بعلم خاص مرجع است در آن علم و منظر و محل نظر امام (ع) است پس هر عالمي كه بذل جهد خود نمايد در علمي و ربط دهد جزئيات آن علم را بقواعد كليه آن علم آن شخص مجتهد است لكن الآن اصطلاح كرده‌اند مجتهد را باين كه عالم بفقه باشد پس عالم خاص هر يكي را مزاجي است خاص كه مناسبت [ص 141] بعلم خاصي دارد كه ميل بغير آن علم ندارد پس مخفي نيست كه علم نحو را ربطي بعلم منطق نيست و علم طب را ربطي بعلم نجوم نيست و علم اصول را ربطي بعلم طب نيست و علم فقه را ربطي بعلم حكمت نيست و هكذا بلكه هر كسي از ايشان شخصي هستند عليحده مخصوص بعلمي پس اعتراض اهل نحو باهل منطق صحيح نباشد و كذلك عالم بعلم طب را نرسد كه بفقيه اعتراض كند كه تو غلط گفته‌اي و بالعكس و هكذا بلي دو طبيب با يكديگر جايز است كه بحث و اعتراض كنند در صحت و سقم مسائل طبيه و همچنين دو فقيه يا دو حكيم و يا دو نحوي بالجمله اين علماء بعلم خاص كه متفردند و قصر كرده‌اند بشيء خاصي از علوم كه تعدي بغير نكرده‌اند احكام ايشان اين است كه اينها از جانب امام (ع)حجتند بآن چيزي كه بآن مكلفند و آن را دانند پس مخفي نيست كه هر گاه در بدن شخصي مرضي پيدا شود رجوع بطبيب نمايد چه او مرجع امراض است و همچنين هر گاه اختلافي و اشتباهي در منطق حاصل شود مرجع آن منطقي است نه طبيب مثلا پس هر يكي از ايشان را قولش حجت است در آن چيزي كه بر او هست از علم باين جهت است كه قول صاحب قاموس در قاموس حجت است و همچنين قول سيبويه در نحو و هكذا ميخواهد كافر باشد يا منافق چه آنها محل نظر امامند در آن چيز اگر چه اوعيه سوئند كما قال ... لتنقلها اليكم فخذوها و صفوها و نكبوا الاوعية فانها اوعية سوء ... ( في فصل الخطاب : و في الرسالة الاجماعية للشيخ الاوحدِ الاستادِ اعلي اللّه مقامه عن جابر بن يزيد الجعفي قال سمعت اباجعفر عليه السلام يقول ان لنا اَوْعِيَةً نملأها علماً و حُكْماً و ليست لها باهل و مانَمْلَأُها الا لتنقل الي شيعتنا فانظروا الي [ص 142] ما في الاوعية فخذوها ثم صَفُّوها من الكُدُورَةِ تَاْخُذُونَها بيضاءَ نقية صافية و اياكم و الاَوْعيَةَ فانها وعاءٌ سُوءٌ فَنَكِّبُوها ) پس اين اشخاص اوعيه سوئند از براي آنكه علم را بصاحبش برسانند چون ساعت اهل فرنگ كه حق است و همچنين هر دقتي كه ايشان كنند در عملي از ايشان و حق از امام (ع) است و اشهد ان الحق معكم و فيكم و منكم و اليكم پس اوعيه را بگيريد و صاف كنيد چيزي را كه در او است و اوعيه را دور كنيد و اگر گفته شود العلم نور يقذفه اللّه في قلب من يشاء گوئيم كه اينها علم نيست بلكه صنعت است چون نجاري و خياطي و امثال آن دليل بر صنعت بودن آنها اين است كه نتوانند ربط دهند علمي را با علمي با آنكه العلم نقطة و چون از مبدأ اخذ نكرده‌اند ربط نتوانند بدهند بلكه صنعتي است خود را بآن منسوب كرده‌اند الحاصل طبيب را نرسد كه بحث كند بفقيه كه تو غلط گفته‌اي چه مرجع مسائل فرعيه شرعيه نيستند الا فقهاء كه مرجع علم خاصند و اما عالم عام پس آن عالمي است كه جامع جميع علوم باشد هر يك هر يك بآن طوري كه در نزد اهل آن علم است از اخذ قواعد كليه و رد جزئيات بر قواعد كليه و دفع اعتراضات و شكوك و شبهات آن علم و چون آن عالم جامع كل علوم شد مرجع كل ناس شود كه در نزد اختلاف رجوع باو نمايند و او را مسلّم دانند و اينگونه عالم بر چند قسم است يكي آنكه گفتيم تحصيل نمايد قواعد كليه و رد فروع و جزئيات نمايد بر قواعد الخ ، و اين شخص عالم باشد در هر علم در هر علم و يكي آن است كه امير (ع) فرمود العلم نقطة كثرها الجاهلون يعني ادراك كرده است آن امر وحداني و آن امر بسيط ساري [ص 143] در جميع حقايق ذرات و موجودات است پس اين اتصال و ارتباطي بهم رسيده است با همه جزئيات باعتبار آن سري كه ساري است در افراد موجودات پس عالم بآن عالم بهر چيزي است چه علم غير از احوال اعيان چيزي ديگر نيست و علم صفت اشياء است پس اين عالم جهت جامعه را اخذ كند و ربط دهد آن را در جميع علوم و اما نحو سريان نقطه چون نحو سريان ماء و تراب در اثمار و ازهار و اشجار و نباتات مثلا يعني آن دو مربيند آنها را اگر چه عناصر كلا را مدخليت است لكن اين دو الطف است پس بواسطه اين دو عنصر آن حقيقت وحدانيه بسيطه را تسري دهد در جميع افرادش پس كسي كه واقف شده است بر امر وحداني و بر سريان آن هر وقت كه خواهد آن حقيقت وحدانيه را منصرف و ساري كند در جميع افراد از جميع امور حتي علوم هرآينه قادر باشد و شكي نيست كه احاطه اين بيشتر است از آن كسي كه بحدود ناظر است و اشاره است بسوي اين معني قوله تعالي و اوحي ربك الي النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون ثم كلي من كل الثمرات فاسلكي سبل ربك ذللا يخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فيه شفاء للناس ان في ذلك لآية لقوم يتفكرون بدان كه نحل اگر چه در ظاهر مگس عسل است و اما در حقيقت قال (ع) نحن النحل و چون بر امام (ع) لياقت اطلاق نحل بودن باشد يعني منتحل العلم كه از قبيل تفسير ظاهر ظاهر است پس بر شيعيان نيز جايز است اطلاق نحل از باب تابعيت چه ميفرمايد نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون پس وحي فرمود خداوند عالم ان اتخذي من الجبال اي العرب [ص 144] و من الشجر اي العجم و مما يعرشون اي موالي ، قال (ع) انا لانعد الرجل من شيعتنا فقيها حتي يلحن له و يعرف اللحن ه‌، بعد از لحن مقال چنين مفهوم كه عالم دائر به سه چيز است يكي عالم غيب و يكي عالم شهاده و يكي برزخ بين غيب و شهاده يعني در لطافت مثل غيب نباشد و در كثافت مثل شهادت و اين حالت برزخيه است مخفي نيست كه تعبير بغيب شهاده اعم است از تعبير مجردي و مادي و امثال آن چه عالم ارواح اگر چه مجرد است لكن او را نيز غيبي و شهادتي هست و چون اين تعبير اعم و اشمل بود لهذا رجحان داشت و پوشيده نماند كه مراد از عالم غيب كه معبَّر است به شجر و وجه مناسبت آن است كه در شجر كثرت شئون و تشعب و اطوار است و اما تعبير از عالم شهاده به جبال باعتبار كثافت و انجماد و اتصال بعضي با بعضي و تماسك بعضي و عدم ذوبان او است و اما مما يعرشون پس بدان كه عريشه واسطه بين سقف و ارض را گويند پس واسطه بين عالمين را تعبير بعريشه كرده است بالجمله منتحل العلم را قاعده‌اي عطا فرمود از اين آيه شريفه يعني اخذ بكن از احوال غيب و شهاده و احوال برزخ قواعد كليه‌اي كه بيوتا اشاره بسوي آن است كه مأوي است آن بيوت و قواعد كليه از براي جميع جزئيات و اما مراد از شرابي كه خارج ميشود از او پس آن علوم مختلفه است كه ذات شئون و ذات اطوار است كه از قواعد كليه حاصل و مستنبط است الحاصل الآن اين عالم آن نقطه علم را بدست آورده است و آن سريان داده است در سه عالم اولا در علم غيب پس در شهاده و برزخ و اخذ كرده است در هر عالمي قواعد كليه‌اي و اين شخص محيط [ص 145] بجميع ذرات وجوديه است و حقايق ممكنات است و صاحب اين علم علم باحوال اعيان موجودات حاصل كرده است چه بعد از آنكه احاطه بحقيقت شيء بهم رسانيد بلاكلام علم باحوالش رساند چنانچه زيد را مثلا هر گاه علي ما هو عليه بشناسي پس او را بهمه احوال و تنقلات بشناسي از صغر و كبر و هزال و سمن و حمرت و صفرت و هكذا بخلاف آن كسي كه زيد را بيك حال و بيك صفت شناسد زيرا كه هر گاه زيد منقلب شود حال او بحال ديگر هرآينه او را نشناسد پس چون احاطه شخص بنقطه وحداني و حقيقت واحده شد و بعد آن را متحصص و منقسم كرد پس علم باحوال او لامحاله خواهد رسانيد و مستور نيست از فطن زكي كه يك مقام ديگري هست كه آن مقام از اين مقام اعلي و برتر است و آن اعلي مقامات است و آن عالمي است كه چشمهاي ظاهر و باطن او مفتوح شده است از فؤاد و عقل و نفس و ساير مشاعر باطنه او تا مشاعر ظاهريه او و نور معرفت را در آن مشاعر قرار داده است كه هر چيزي را در محل خودش مي‌بيند يعني عالي را عالي بيند و سافل را سافل بيند و مجرد را مجرد بيند و مادي را مادي بيند و اجمال را اجمال بيند در مقام اجمال و تفصيل را تفصيل بيند پس اين عالم اعلي از عالم اول است زيرا كه عالم اول سير ميداد آن نقطه را در افراد و عوالم پس قلبش مشغول بود و اما عالم ثاني پس هر چيز را در مقام خودش مي‌بيند بدون مشغوليت قلب و مثال اين دو چون اعمي و بصير است اول تقليد است و ثاني شهود است و اينها اخص الخواصند چون سلمان و ما يضاهيه زيرا كه انقطاع كلي بهم رسانيدند كه ظهور امام (ع) و مثال امام (ع) [ص 146] در او ظاهر شده است و بدان كه بعضي از علماء هستند كه بقوت علم سريان دهد آن نقطه را و جامع علوم باشد ... حالا آن عالمي را كه ميخواهيم آن عالم كلي است كه يكي از دو قسم آخر است ● اما شق اول و ثاني بسيار قليل الوجود است و اما شق ثالث و رابع نيز بسيار كم است و اما دو قسم اول يكي آن است كه بنقطه علم رسيده باشد و يكي آن است كه مشاهده كند هر شيء را در مكان خودش كه اقوي از اول است الحاصل چون امر بسيار مختل شد و اختلاف بهم رسيد بحيثي كه هر كه گويد آن عالم منم پس واجب شد كه ما بيان صفات مميزه آن عالم را نمائيم تا مشخص و معين شود از غيرش .

از جمله علامات و از اول صفات آن است كه انسان باشد يعني انسان كامل پس نه هر كه بصورت انسان است در واقع انسان است بجهت آنكه انساني كه خدا ميخواهد و در نزد ائمه (ع) ممدوح است كسي است كه در صورت و معني انسان باشد پس بدان كه اين خلقي كه محسوس و ديده ميشود يك پاره‌اي از آنها رتبه ايشان رتبه جماد است و يك پاره‌اي از ايشان ترقي كرده‌اند و واقف در مقام نباتند و يك پاره‌اي از مقام نباتي ترقي كرده‌اند و واقف در مقام حيوانات و بهائمند يعني صورت صورت انسان است و در معني بهيمه است و يك پاره‌اي هستند كه آنها از مقام حيواني ترقي كرده‌اند و ايشان انسانند و قرآن اشاره باينها دارد اما انسان چنانكه يهود از جناب اميرالمؤمنين (ع) از معني فلسفه پرسيد ... ( في فصل الخطاب : روي الملا محسن انّ يهوديّاً اجتاز باميرالمؤمنين عليه السلام و هو [ص 147] يتكلّم مع جماعة فقال يا ابن ابي‌طالب لو انّك تعلّمت الفلسفة لكان يكون منك شأن من الشأن قال عليه السلام و ما تعني بالفلسفة اليس من اعتدل طباعه صفا مزاجه و من صفا مزاجه قَوِيَ اثر النفس فيه و من قوي اثر النفس فيه سما الي ما يرتقيه و من سما الي ما يرتقيه فقد تخلق بالاخلاق النفسانية و من تخلق بالاخلاق النّفسانية فقد صار موجوداً بما هو انسان دون ان يكون موجوداً بما هو حَيَوان فقد دخل في الباب المَلَكيِّ الصّوري و ليس له عن هذه الغاية مغيّر فقال اللّه اكبر يا ابن ابي‌طالب لقد نطقت بالفلسفة جميعها في هذه الكلمات صلوات اللّه عليك ) و اما اشاره بسوي حيوان و نفس بهيمه فقال تعالي و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون و اما اشاره بسوي جماد قال تعالي ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة او اشد قسوة و شكي نيست كه حجاره جماد است و اما اشاره بسوي نبات و نفس نباتيه و اذا رأيتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم كأنهم خشب مسندة يحسبون كل صيحة عليهم هم العدو فاحذرهم قاتلهم اللّه اني يؤفكون پس انسان مؤمن بسيار قليل است و قليل من عبادي الشكور ، و قليل ما هم محجوب نيست كه جناب امام محمد باقر عليه السلام شيعيان خود را بهتر ميشناخت مع ذلك فرمود (ع) الناس كلهم بهائم الا المؤمن و المؤمن قليل و المؤمن قليل و در حديث ديگر فرمود المؤمنة اعز من المؤمن و المؤمن اعز من الكبريت الاحمر و هل وجد احدكم الكبريت الاحمر ه‌.

[ص 148] * * * *

( ١٥ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

قال مولينا موسي بن جعفر سلام اللّه عليه ان الاسم الاعظم يدور علي اربعة احرف الحرف الاول لا اله الا اللّه و الحرف الثاني محمد رسول اللّه و الحرف الثالث نحن و الحرف الرابع شيعتنا ه‌، فجعل (ع) تمام الاسم الاعظم الذي به يتم الدين علي اربعة اركان التوحيد و النبوة و الامامة و معرفة الشيعة و قد قال مولينا الباقر (ع) لجابر يا جابر أتدري ما المعرفة قال (ع) المعرفة اثبات التوحيد اولا ثم معرفة المعاني ثانيا ثم معرفة الابواب ثالثا ثم معرفة الامام رابعا ثم معرفة الاركان خامسا ثم معرفة النقباء سادسا ثم معرفة النجباء سابعا ه‌، بدان كه ائمه ما سلام اللّه عليهم فرمودند كه نجات در معرفت دين است و آن معرفت چهار ركن دارد اول معرفة اللّه دوم معرفت رسول اللّه سيم معرفت امام (ع) چهارم معرفت شيعه چه آن از جمله اركان دين است يعني همچنانكه خدا شناخته نميشود مگر به رسولش همچنين شناخته نشود رسول مگر بوصيش و وصي و امام (ع) شناخته نشود مگر بشيعه و مراد از اين شيعه عالم رباني است كه مطيع باشد در طاعت ايشان و مخلص باشد در محبت ايشان كو معرفت بتوحيد و نبوت و امامت دارد لكن تفاصيل ايشان و احوال و مقامات و درجات دارد بحسب حال رعيت پس رعيت ابتداءً در اول امر نتوانند اخذ نمايند بلاواسطه چه ايشان را نوري نيست كه فهم نمايند بقوت آن نور پس واجب شد كه امام (ع) واسطه قرار دهد ميان خودش و ميان رعيت بواسطه و آن واسطه را تعليم نمايد بآنچه مكلفين محتاجند بآن پس واجب است بر مكلفين كه اخذ نمايند از آن واسطه و خداوند عالم ايشان را قراي ظاهره خطاب فرموده است بدان كه رسول (ص) باب اللّه است و امام (ع) باب امام [ص 149] ( رسول . ظ ) است و آن شيعه كامل باب امام (ع) است كه واجب است بر خلق متابعت آن باب و اجتناب نمايد از مخالفت او و آن شيعه كه قراي ظاهره است همچه بزرگواري است كه نظر كردن بروي او ثواب دوازده هزار ختم قرآن دارد و ميخواهيم بيان كنيم كه آن كدام عالم است كه بنظر كردن بروي مباركش اين ثواب را دارد مخفي نماند كه وارد است آنكه قرآن را در روز قيامت بصورت جميلي آورند و او بصفوف مخلوقات درگذرد پس اول وارد صف انبياء (ع) شود گويند اين كدام نبي مرسل است كه ما او را نديده‌ايم و بعد بصفوف ملائك درگذرد باحسن صورت ملائك جملگي گويند كه اين كدام ملك مقرب است كه ما او را نديده بوديم و بعد بصفوف مؤمنين گذرد ايشان گويند كه اين كدام مؤمن ممتحن است كه ما او را نديده‌ايم و نشناخته‌ايم و همچنين در هر صف از صفوف او را اكمل و احسن خود ميدانند چه جلالش و جمالش و حسنش و كمالش و بهائش و نورش از هر يك از آنها بيشتر است الحاصل چون از صفوف كلا درگذرد بنزد ميزان آيد و شفاعت كند كسي را كه او را مواظبت نموده و اداي حق او نموده است پس بتالي قرآن گويند آيه آيه بخوان و بالا برو در درجات و چون آيه خواند يك درجه بالا رود كه نسبت آن درجه بمكان اول او چون نسبت هفت برابر دنيا است با دنيا پس آيه ديگر خواند بقدر مضروب هفت در نفسش كه سي و شش درجه باشد (كذا) بالا رود پس چون قرآن شود درجات را انتهاء نباشد و مراد از آن قرآن همان قرآني است كه نازل بر محمد بن عبداللّه شده است و آن هفده هزار آيه بوده است و بعد سقط كردند از او بجهت آنكه مؤمن در وقتي كه ميميرد [ص 150] ملك در قبر قرآن را بطور اول باو تعليم نمايد و همچنين هر كسي طالب علمي باشد و آن را حاصل نكرده باشد و معلوم است كه مضروب هفده هزار تناهي ندارد اصلا چنانچه نقل است كه كسي از سلطاني طلب نمود كه مرا برنج بده بقدر عدد خانه‌هاي شطرنج كه آن شانزده خانه است سامعين را تعجب آمد از اين حرف از جهت كمي آن لاسيما بالنسبه بسوي سلطان و چون بعد از قبول سلطان به بسط كبير درآوردند ديدند كه انبار سلطان كفايت نكند و حال آنكه شانزده خانه بوده است بالجمله آن هفده هزار را دوازده هزار بالاي آن بگذار بجهت نظر كردن بوجه عالم و مخفي نيست كه اين عالم بايد عالَمي باشد بسيار كبير كه متشبه بامام (ع) باشد چه اين بزرگوار را حضور در مجلس او معادل اين عدد است پس اين عالم جليل القدر عظيم الشأن را بايد بشناسيد تا آنكه نباشيد مثل آن كساني كه خداوند عالم بايشان فرمود و جعلنا بينهم و بين القري الذي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين ايشان در جواب گفتند ربنا باعد بين اسفارنا ... مجملا معروض شد كه اين قراي ظاهره بايد اول درجه او انسانيت باشد و انسان كامل باشد پس ناچار است از فهميدن درجه انسانيت اولا و بعد آنكه آن شخص كيست و اصل اين مسأله اين است كه انسان دو چيز دارد يكي جسدي و يكي روحي كه اولا اين كس خاك بوده است و بعد ابخره‌اي از اين ارض باعانت ملكي از جنود جبرائيل از زمين بلند شد و بعد از آن هبائي كه عبارت از ذرات بين ارض و سماء است بمقدار هفده فرسخ و ثلث كه زياده از آن نيست اگر چه كمتر ممكن است [ص 151] و اعلم انه تعالي اذا اراد ان يمطر مطرا يأمر اللّه تعالي ملكا من جنود جبرائيل ليأخذ بخارا من الارض الي السماء ثم يأمر ملكا من جنود جبرائيل (ع) ايضا ليقسمه ثم امر ملكا من جنود اسرافيل و يمزج بين اربعة اجزاء من البخار و جزء من الهباء فيصعدهما الي الكرة الزمهريرية فيصير سحابا و چون ملك از جنود اسرافيل مزج كرد ميان بخار و هباء بحيثيتي كه بقرع و انبيق نتوان از هم جدا كرد لهذا كثافتي در او حاصل آيد و در قرب كره زمهريريه منعقد شود و محل شود از براي حمل و استجنان ارواحي كه از تحت عرش از بحر مزن وارد بر آن سحاب ميشود و از آنجا بزمين ميآيد و چون بزمين آيد نبات حاصل شود كه صلاحيت اكل حيوان را دارد و اين نبات حامل روحي است كه از عليين آمده است و يا از سجين و اصل اين مسأله اين است كه بعد از تكليف در عالم ذر به ألست بربكم كه مختلف شدند باقبال و ادبار خود پس قرار داد اهل عليين را در عليين و اهل سجين را در سجين و چون خواست كه دنيا را خلق كند اما اهل عليين را پس ارواح ايشان در بحر مزن بود كه أفرأيتم الماء الذي تشربون ءانتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون كه آن بحر در تحت عرش است و در كنار آن بحر شجره‌اي است كه مسمي به شجره مزن است پس از آن آب بر شجره آيد و از آن قطرات بزمين رسيد پس در هر چيزي كه از بقولات و خضرويات و اثمار واقع شد و از آن چيز هر كه خورد آن قطره نطفه مؤمن شود اعم از آنكه مؤمن بخورد از آن يا كافر كما قال يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي و اما سجين پس فوق آن بحري است طمطام و بر كنار [ص 152] آن شجره زقوم است كه از آن بحر بخار متصاعد شود بر آن شجره و از آن شجره از اراضي سبعه بالا آيد واقع شود بر بقولات و اثمار پس هر كه آن بقله را اكل نمايد نطفه كافر شود اعم از آنكه كافر بخورد يا مؤمن قال يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي و چون اكل نمايد در معده كيلوس شود اولا و كيموس شود ثانيا و بعد شبيه جزء بدن پس به داعي شهوت در رحم زن قرار گيرد و در آنجا خدا ملكي قرار داده است كه دو جزء از نطفه مرد اخذ كند و چهار جزء از نطفه زن و چون نطفه مرد حار يابس است و نطفه زن بارد رطب است و ميان اين دو امتزاج صورت نبندد لهذا امر فرمود ملك را كه اخذ كند ترابي كه بارد يابس مناسبت دارد با ماء در برودت و مناسبت دارد با نار در يبوست كه بر نطفتين داخل كند تا مزج پذيرد و آن خاك را قاضي گويند لانه يحكم بينهما بالتراضي چون ملك خواست قبض تراب كند تراب راضي نشد پس خدا وعده فرمود كه او را بسوي منزلش برگرداند و از اين جهت است وارد است كه از هر جا خاك او را برداشته‌اند آنجا ميميرد قال تعالي منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخري و چون نطفه شد حكم جماد دارد پس ترقي كرد و روح نباتي در او تعلق گرفت نطفه علقه شد و علقه مضغه و هكذا تا آنكه قابل ولوج روح حيواني شد پس آن روح در او دميده شد و بدنيا آمد بصورت انسان و خلقت بدني او تمام شد و كامل شد جسد او لكن روح ناتمام بود و مقام جماديت روح باقي بود و مخفي نباشد كه خلق چون باين جلباب آمدند و روح حيواني از فلك قمر در ايشان ظاهر شد [ص 153] پس يك پاره از حالت اول خود ترقي نكرده‌اند يعني همّ ايشان خودشان است و آن اين است كه اين بدن باقي بماند از حلال باشد يا از حرام و نيست شأني ايشان را بجز آنكه بدن خود را حفظ كنند چه از لذائذ اغذيه باشد و چه نباشد و علامت ايشان آن است كه هر گاه مسأله بر ايشان بگوئي فهم نكند اينها اگر چه بصورت انسان ميباشند لكن در رتبه جمادند يعني منجمدند بحفظ نمودن خود و حفظ متعلق خود و اليه الاشارة بقوله ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة او اشد قسوة و قول او تعالي اشد قسوة اشاره است بسوي اينكه بعضي از احجار هست از آن ماء منفجر شود قال و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء بخلاف اين قلوب كه از خوف و غضب و سخط الهي در آنها جاي نگرفته است اصلا اگر چه چيزي بلسانش بگويد لكن از قلبش نباشد و در آن جاي نگرفته است پس قلبش خبر از آن ندارد ● و اما معني قست قلوبهم يعني من سماع الحق فلشهواتهم و ميولاتهم صارت قلوبهم غاسقة جامدة الي جهنم و بئس المصير الآن بين هذه المرتبة و مرتبة الاولية درجات و مقامات و يك پاره از اين درجه ترقي كرده‌اند و ذَوَباني حاصل نموده‌اند لكن اين ذوبان ايشان را نكشانيده است بآنكه للّه بجاي آورند بلكه همشان آن است كه اين بدن را لطيف و نازك نمايند و از خشونت دور كنند و هر گاه اين بدن ضعيف شود از معاجين استعمال نمايند و هر گاه مرض درد سري بر ايشان وارد شود دواها بكار برند چه مراد ايشان حفظ بدن و حسن صورت و خود آرايش نمودن است اگر چه [ص 154] قلبش خراب باشد هذا الذي قال (ص) من كان همته ما يدخل في بطنه كان قدره ما يخرج من بطنه ه‌، پس اين اشخاص در مقام نبات ميباشند زيرا كه لازال جذب لطائف اغذيه نمايند و دفع فضولات و قاذورات كنند و اما معرفة اللّه و تصفيه قلب را ميخواهد باشد ميخواهد نباشد كه اصلا بخاطرش نباشد پس اين اشخاص بصورت انسانند ولكن مقامشان مقام نباتات و اشجارند كه ثمر آنها حسن صورت و نرمي بدن و طراوت جسد است و هكذا و بعضي از اين طائفه اشخاصي هستند كه روز تصنع كنند در اكلها و تركيبات مختلفه آنها قال الصادق (ع) نحن و شيعتنا الناس و سائر الناس غثاء ، يعني علف سست پوشيده نيست كه غثاء باندك هوائي حركت نمايد كذلك اين اشخاص كه باندك چيزي حركت نمايند و مضطرب شوند چنانچه خداوند عالم از آن خبر داده است و اذا رأيتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم كأنهم خشب مسندة يحسبون كل صيحة عليهم هم العدو فاحذرهم قاتلهم اللّه أني يؤفكون يعني چون ببيني ايشان را گوئي اين مردي است و جواني است خوش صورت و هر گاه تكلم نمايند گوش فرادهي با آنكه ايشان چوب تكيه داده شده است يحسبون كل صيحة عليهم هم العدو يعني به ادني چيزي مضطرب شوند و گويند اين دشمن است فاحذرهم قاتلهم اللّه اني يؤفكون چنانچه نزد فلان مرو زيرا كه اگر دين مستقر باشد در شخص هرگز مضطرب نشود معلوم آنكه ديني كه مستقر نباشد و به اندك چيزي منقلب شود عدمش بهتر از وجودش است پس اين طائفه بلاكلام چون نباتند كه مضطرب شوند فاحذرهم قاتلهم اللّه اني يؤفكون و يك پاره از مقام نباتي ترقي كرده‌اند و گويند خود پروريدن معني ندارد چه جسد مركب روح است و بايد اعظم را تربيت كرد و چون ملتفت بعالم غيب شدند يعني عالم روح اين دو قسم است يا [ص 155] آن تربيت للّه است اين ترقي كند و هر گاه بجهت لذت نفس و حظ نفس است ترقي نكند پوشيده نماند كه هر يكي از اين طائفه ميلي دارند پس هر خصالي كه ميبيني در انسان مجتمع است در حيوانات متفرق است پس اين شخص هر وقت كه آن كار كند بصورت آن حيوان باشد چنانچه هر گاه كسي را چشم باطنش باز باشد او را بآن صورت ادراك نمايد پس در وقتي دوست دارد حب جاه و حب دنيا را و غضب نمايد بصورت سگ باشد در اين وقت هر گاه اجلش در رسد ملك الموت او را بآن صورت قبض نمايد و جاءت سكرة الموت بالحق ● ذلك ما كنت منه تحيد اين امر بسيار صعب است لان اللّه تعالي صور الحيوانات في عالم الذر علي صورته لان جماعة انكروا ... لانهم لو كانوا يقرون ينهاهم رسول اللّه عنه فخلقهم اللّه علي صورة الكلب و كذلك النمام علي صورة العقرب و الذي يحب النكاح لغير اللّه علي صورة الدب و المنكوح علي صورة الفرس لان كل معصية تقتضي صورة پس پاره‌اي عشق بهم رسانيدند بصورت بوزينه شدند و كسي كه شهوت فاعليت دارد بصورت خرس است اگر چه تو بصورت انسان بيني و هو قوله تعالي و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون لكن اينقدر هست كه هر يك از حيوانات مخصوص بيك حالت شده است و بر آن مستقر است دائما بخلاف انسان چه انسان انضج و اجمع است پس در هر آني چيزي را ميل كند پس هر وقتي بصورت حيواني باشد بالجمله چون ببيني كه شخص حب رياست و حب جاه و حب مال و حب نساء دارد للّه نيست پس بصورت حيوان [ص 156] است و علامت فارقه ميان حب اينها للّه و حب اينها لنفسه اين است كه در وقت فقدان مطلوبش مضطرب نشود و الا للّه نيست يك كلمه بدان كه كساني كه مايلند به معصيت و نميكنند آن را يا بجهت خوف خدا و يا بجهت افتضاح و ترس مردم و يا بجهت ترس از جهنم و يا بجهت طمع بهشت اينها حيوانند مخفي نيست كه اغلب ناس در ايشان اين حصه از حيوانيت را فاقد نيستند و لذا قال و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس الآية ، بدان كه اين علامات مذكوره علامات عادات است و اما علامت در علوم پس بدان كه يك علمي است كه ناشي ميشود از مقام جماد و يكي علمي است كه ناشي ميشود از مقام نبات و يك علمي است كه ناشي ميشود از مقام حيوان .