[ص 87] * * * *

( ١٠ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال تعالي : ان اول بيت وضع الخ ،

قد بينا لكم في هذه الايام العشرة مقدمات ماادري حفظتموها او نسيتموها و نريد نذكر الآن نتايج بعض من بعض هذه المقدمات لان كلها يطول بها الكلام و لكني اخاف من نسيانك هذه المقدمات و اما بلغت في هذه الايام و اضطررت بهذه المقدمات لهذه المطالب من النتايج بالجملة قد قلنا ان الشيطان بني امره في افسادكم و مد الجور باعه و اسفر الظلم قناعه و دعي الغي اتباعه فلبّوه من كل جانب و مكان فحينئذ لا بد من منادي الرحمن ينادي و يبين الامر و يقول الحق لانه (ع) قال اذا ظهرت البدع فللعالم ان يظهر علمه ألا من لم‌يفعل فعليه لعنة اللّه و لعنة الملائكة و الناس اجمعين ه‌، فيجب الاظهار و لا شك اظهار يحتاج الي محل و حامل و الحامل لا بد و ان يكون موسوما بسمات و موصوفا بصفات بالجمله مذكور شد كه مردم محتاجند و علوم مكنون و مخزون در نزد اهلش مانده است و در دست مردم چيزي نيست مگر قليلي از كثير و آن نيز جزئي است اما امروز پس بدانند كه مردم ندارند الا امر جزئي بجهت اينكه علوم را و كتاب و سنت را ظاهري و باطني است و ظاهر را ظاهري است و ظاهر ظاهر ظاهر را ظاهري است الي سبعة او سبعين و هكذا باطن و اين اقل مراتب است كه قرآن مشتمل بر آن است و اين مراتب در همه علوم و در كل امور موجود است الا آنكه تخصيص بقرآن بجهت اين است كه آن اعظم است پس كليه الفاظ در كليه عوالم چنين است و همچنين خصوصا كلامي كه صدور يابد از حكيم پس چون اول مراتب سبعه است گوئيم ظاهر و ظاهر ظاهر و ظاهر ظاهر ظاهر و ظاهر ظاهر ظاهر ظاهر و ظاهر ظاهر ظاهر ظاهر [ص 88] ظاهر و ظاهر ظاهر ظاهر ظاهر ظاهر ظاهر و ظاهر ظاهر ظاهر ظاهر ظاهر ظاهر ظاهر و باطن و باطن باطن و باطن باطن باطن و باطن باطن باطن باطن و باطن باطن باطن باطن باطن و باطن باطن باطن باطن باطن باطن و باطن باطن باطن باطن باطن باطن باطن و تأويل و تأويل تأويل و تأويل تأويل تأويل و تأويل تأويل تأويل تأويل و تأويل تأويل تأويل تأويل تأويل و تأويل تأويل تأويل تأويل تأويل تأويل و تأويل تأويل تأويل تأويل تأويل تأويل تأويل و باطن تأويل و باطن باطن تأويل و باطن باطن باطن تأويل الي سبعة و تفسير و تفسير تفسير و تفسير تفسير تفسير الي سبعة و تفسير تأويل و تفسير تفسير تأويل و تفسير تأويل تأويل تأويل الي سبعة ، و يكي ديگر آن نقطه كه سر بواطن و سر تأويلات كه كلا از او ظاهر ميشود كه اين هم مرتبه‌ايست پس اين مراتب سبعه شد و نقطه مقام هفتم است و هر يك از اين سبعه هفت مقام دارد يا سبعين مقام يا سبعمائة الي ما لا نهاية له كلما رفعت لهم حلما وضعت لهم حلما بدان كه ذكر اين مراتب از براي آن است كه مردم بدانند كه اين مقامات وجود دارد اگر چه ندانند الآن لكن اين بيان چون جمره‌اي است در حطب رطب كه در اول امر دود كند تا آنكه بعد از زماني تجفيف كند پس مشتعل گردد و اين بيان چون بذري در قلوب ايشان ان شاء اللّه تعالي در وقتش ميرويد پس آن وقت ميدانند كه چه ميخورند و چه ميخوابند و چه كار ميكنند بخلاف الآن نميدانند كه اين سر ايشان چيست و اين ريش ايشان چيست و دستش چيست و چرا اصابع پنج است و عقود چهارده است و چرا (ظ) عظام رأس اين قدر متعدد است و هكذا و خداوند عالم از اينها سؤال نمايد [ص 89] و از اين است كه ميفرمايد و في انفسكم افلاتبصرون و قال و كأين من آية في السموات و الارض يمرون عليها و هم عنها معرضون و قال سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق الآية ، و قال اولم‌ينظروا في ملكوت السموات و الارض و ما خلق اللّه من شيء و ان عسي ان يكون قد اقترب اجلهم فبأي حديث بعده يؤمنون پس بحق شما ● و انه لقسم لو تعلمون عظيم هر كه خود را نشناسد چيزي نشناسد و غير خود را هرگز نخواهد شناخت نعم تقليدا گويد پس خود را واجب است شناختن چه اقرب از خود شيء شيء چيز ديگر نيست و چون قريب را نشناسد بعيد را بطريق اولي نشناسد مثال سعدي گويد كه شخص كوري را خري بود روزي آن در ميان گل افتاد پس آن كور فرياد برآورد كه چراغ بياوريد تا اين خر را خلاص نمائيم كسي گفت يا كور تو چراغ را نبيني بچراغ چه بيني پس غير را چگونه توان شناخت قبل از شناختن خود و حال آنكه خدا از توحيد و نبوت و امامت و عدل و معاد سؤال نمايد و كل آنها در شخص مكتوب است پس معرفت بخود من باب المقدمه است واجب است از براي آن چيزي كه متفرع ميشود بآن چه خدا را نتوان شناخت بذاته بلكه بآثاره و شكي نيست كه هر چه معرفت در اثر بيشتر شد معرفت در مؤثر بيشتر است و الا پس بقدري كه نميداند بهمان قدر معذب است و اثر ديدن بدون مؤثر اين باطل است نعم مگر در وقتي كه اثر را بنظر مؤثر مي‌بيني كه آن حق است اگر چه ما را نگذاشتند كه طريق معرفت بخود را بيان كنيم لكن الآن خدا بيان كند بلسانه الناطق و ببيانه ، پس الآن ميخواهيم بيان نمائيم از براي شما [ص 90] از اين مراتب سبعه باينكه ظاهر كدام است و باطن كدام است و اينها در كجا است بعبارت ظاهره‌اي كه خفائي و غموضي در آنها نباشد و هر كس نوع اين مراتب و معاني را دريافت نمايد حتي لايقولوا انا كنا عن هذا بغافلين ، پس ميگوئيم لاشك الآن انسان در حالتي هست بلكه تخصيص بانس ندارد پس جميع موجودات بلاشك حالتي ميباشد و اين حالت خالي از اين نيست كه آن يا حالت صعود است يا حالت نزول يا حالت وقوف و بالضرورة حالت وقوف نيست چه لازال احوال متقلب است و دائما منقلب شود از حالي بحالي و از طوري بطوري و از وضعي بوضعي چه خلق منجمد نيستند بلكه منتقلند در اطوار و اما تنقل بر دو قسم است يكي تنقل جزئي كه افراد جزئيه بر آنند چون انتقال زيد كه گاهي صحيح است و گاهي مريض و گاهي جاهل و گاهي عالم و گاهي حي و گاهي ميت و يكي تنقل كلي كه اين تنقل عالم كلي است و الآن كلام ما در تنقلات عالم كلي است كه آن حالت يا حالت صعود است يا حالت نزول (ظ) و شكي نيست كه بعد از تأمل معلوم است كه خلق در حالت صعود است چنانچه انسان در اول امر نطفه است و بعد ترقي نمايد علقه شود و بعد مضغه و بعد عظام و بعد اكتساء لحم و بعد انشاء خلق ديگر چه علقه اشرف از نطفه است و مضغه اشرف از علقه و هكذا تا آنكه روح ولوج نمايد و بعد جنين است و بعد رضيع است كه اشرف از جنين است و بعد از آن فطيم است كه اشرف از رضيع است و بعد مراهق و بعد بالغ شود و هكذا در قوت است و منتقل گردد در مراتب اگر عرض و موتي حاصل نشود و الا لازال در ترقي است بلكه بعد از مردن نيز [ص 91] بعالم احسن از اين عالم انتقال يابد و هميشه ترقي نمايد الي ما شاء اللّه پس عالم عالم صعود است يعني حالت ثانيه احسن از حالت اولي است و حالت لاحقه احسن از حالت سابقه است و لاشك شخص در مبدأ خودش حالتي داشت كه بعد تنقل بمقام اشرف نمود و چون چنين شد گوئيم آيا مبدأ و محل جعل خداوند عالم در اول ردي و خسيس بود يا محل جعل خدا باحسن احوال و اشرف مراتب بود و لاشك هر گاه مبدأ و محل فعل خدا اخس و ردي باشد لازم آيد طفره در وجود و آن باطل است و معني طفره آن است كه خلق كند اولا اخس را مقدما بر اشرف و خلق كند قريب به مبدأ را ظلماني و بعيد از مبدأ را نوراني پس شكي نيست كه قريب به مبدأ نوراني و اشرف است و چون طفره باطل شد پس اول متعلق مشية اللّه احسن باشد و الا لازم آيد كه آنچه قريب بنور است ظلماني باشد و آنچه بعيد از نور است نوراني باشد پس آنچه اقرب است بمبدأ بايد احسن و اشرف احوال باشد و چون ما مي‌بينيم كه حالت لاحق اشرف از حالت سابق است ميدانيم كه ما در عالم اعلي بوده‌ايم و بعد تنزل كرده‌ايم تا بعالم تراب رسيده‌ايم كه الآن صعود ميكنيم پس از دليل طفره معلوم شد كه خلق اولا بايد در عالم قصوي و عالم اعلي باشند و بعد تنزل نمايند از جهت حصول كمال تا آنكه ترقي و صعود نمايند بمقامي كه از آنجا تنزل كرده‌اند از آن و هر گاه كسي بگويد كه چرا از احسن احوال تنزل داد تا آنكه بعد ترقي كند بآن مقام ميگوئيم كه خداوند اول خلق كرد خلق را در عالم اول در كمال نورانيت كه عين معرفت و عين كمال و عين علم بود لكن شما ميدانيد كه حادث خدا را [ص 92] بذاته نميشناسد بلكه لامحاله بآثار معرفت رساند اگر چه آن عالم اول اعلي مقامات است لكن بالبديهه هر چه آثار بيشتر ظاهر شود معرفت بيشتر شود و عظمة اللّه و قدرة اللّه و جلال اللّه و جمال اللّه و صفات اللّه و اسماء اللّه بيشتر ظاهر گردد پس چون اينها در مقام تفصيل است و حصولش در مقام تنقل است لهذا تنزل دارد تا علوم شخص در مراتب عديده زياد شود در جمال او و جلال او و عظمت او تا آنكه وقتي كه توجه باو ميكند بجميع مقامات توجه كند و دارا باشد جميع مراتب را و شكي نيست كه هر يك از مراتب را بآلتي و مشعري و لباسي كه مناسب آن مرتبه و آن عالم است ادراك نمايد مثلا مبصرات و الوان را بچشم ادراك نمايد و اصوات را بسمع و طعومات را بذوق و هكذا پس در هر عالمي از سنخ آن عالم مدرك قرار داده است كه بآن احساس آن عالم نمايد يعني چون آن حقيقت اوليه تنزل نمود در اين عوالم بهر عالمي كه آمد لباسي از سنخ آن عالم پوشيد كه بآن لباس و بآن آلت يا بگو مشعر و مدرك و صورت و انموزج و بدن و هكذا ادراك نمايد آن عالم را الحاصل آن حقيقت در هر عالمي بايد از سنخ آن عالم بوده باشد و چون خلق خدا عوالم را بقدر سعه و قدرت او است و قدرت او نهايتي ندارد پس خلق خداوند عالم آخر و نهايت ندارد لكن كليات اين عوالم را ائمه ما حصر فرموده‌اند و آنچه حصري كه از همه بيشتر است هزار هزار عالم است ، روي جابر الجعفي عن الباقر (ع) في تفسير قوله تعالي افعيينا بالخلق الاول بل هم في لبس من خلق جديد قال (ع) بعد دخول اهل الجنة في الجنة و اهل النار في النار ينشئ خلق في هذه الدنيا خلقا من [ص 93] غير فحولة و لا اناث ما شاء اللّه فتعجب جابر عن هذا فلما تعجب قال (ع) أتتعجب واللّه يا جابر ان اللّه خلق الف الف عالم و الف الف آدم و انتم في آخر تلك العوالم و اولئك الآدميين و ماخلق من تراب آدم منهم الا جدكم آدم ه‌، پس خدا خلق كرد اين عوالم را براي معرفت چه خدا خواست آن حقيقت وحدانيه را سير دهد در اين مراتب تا آنكه احوال عوالم را بتفصيل حاصل نمايند تا آنكه اسماء و صفات و عظمت او را بدانند و ادراك نمايند تا آنكه متمحض شوند در توجه باو تا آنكه بمقاماتي كه براي انسان است بآن برسد چه اين مراتب متنزله بسيار است قال تعالي و ان من شيء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم افرد الشيء و اجمع الخزائن فيتنزل الشيء من خزينة الي خزينة الي ان وصل الي هذا العالم اماسمعت حديث ضيافة سلمان لابي‌ذر فلما جاء ابوذر و دخل منزل سلمان اتي له بقرصتين يابستين من شعير بحيث مايؤكل فلما رأي ابوذر الرغيفتين كان اخذ و يقلبهما قال سلمان ما لي اراك يا اباذر تقلبهما أتدري من اين اتياك واللّه لقد عمل فيهما الماء الذي عليه العرش قبل خلق السموات و الارض فالقاهما الي العرش و عمل فيهما العرش حتي القاهما الي الكرسي و الكرسي عمل فيهما حتي القاهما الي السماء السابعة و هكذا الي السماء الدنيا ثم عمل فيهما فالقاهما الي السحاب و السحاب القاهما الي المطر و المطر الي الارض و الارض الي السنبلة ثم قال و اني لك شكر هذا يا اباذر ه‌، الحاصل غرض آن است كه هر چيزي از خزائن متعدده تنزل نموده است تا آنكه باينجا رسيده است و اما چون انسان اشرف است ادراكش و سيرش بيشتر و در هر عالمي او را انموزجي و لباسي از سنخ آن عالم باو پوشانيده است تا ادراك آن عالم كند و [ص 94] شما ميدانيد كه خداوند عالم در عالم اول قبل از خلق جميع خلق خلق نكرد مگر آل‌محمد را و اين الآن ضروري است اجمالا پس قبل از خلق خلق شدند بصدهزار دهر هر دهري صدهزار سال و هر سالي صدهزار ماه و هر ماهي صدهزار هفته و هر هفته‌اي صدهزار روز و هر روزي صدهزار ساعت و هر ساعتي كالف سنة مما تعدون ، و در اين مدت ايشان (ع) تسبيح ميفرمودند اگر چه خواهي گفت كه آنوقت سموات نبود تا آنكه سنوات باشد گوئيم شمس و قمر و عرش و كرسي و آسمان داشتند در آن عالم چه در آنجا غير خودشان نبود پس عبادت خدا ميكردند تا آنكه خلق كرد خلق را از نور ايشان و شكي نيست كه اين عوالم را خلق كرد بتكليف نه عبث تا آنكه برساند ايشان را بمقامات عاليه بهشت و وارهاند ايشان را از دركات هاويه جهنم نه آنكه مجانا چنين كند بلكه بتكليف و اختيار و چون مختار خلق بجهت اشرفيت اختيار نه مضطر پس بايد قرار دهد از براي ايشان اسباب صعودي كه بآن صعود نمايند بعالم اعلي و اسباب نزولي كه بآن نزول نمايند بعالم اسفل و آن اسباب تكليف است پس خداوند عالم بلطيف صنع خود خلق را تكليف نمود در عوالم الف الف بمقتضي آن عالم از امر و نهي پس تبليغ كرد آن تكاليف را بايشان و چون دانستي كه خلق بلاواسطه تلقي نتوانند كرد از او سبحانه بلكه بلاشك محتاج است بواسطه پس بايد واسطه اشرف موجودات باشد و شكي نيست كه اشرف از آل‌محمد كسي نيست پس واجب است كه مبلغ ايشان باشند در همه عوالم و الا لازم آيد خلاف حكمت و لازم آيد تقديم مرجوح بر راجح و چون ايشان مبلغ شدند در تكوينيات مبلغ شدند در تدوينيات و چون مبلغ شدند در اصول مبلغ شدند در فروع نيز ، قال صلي اللّه [ص 95] عليه و آله كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين في جميع الاوادم من جميع العوالم يعني ماء الوجود و طين المهية و ماء المقبول و طين القابل و هكذا لايقال ان هذا الخبر من الآحاد فلايستشهد به لانا نقول ذكرنا هذا الحديث من باب التيمن و التبرك و التأييد و الا فنحن قد اثبتنا المسألة بدليل الطفرة و چون اشرف ايشان شدند پس مبلغ شدند و چون نبي نبي نميشود الا بكتاب پس در عالم اعلي محمد بن عبداللّه اين قرآن را بر خلق خواند يعني پيغمبر (ص) را فرستاد در مبدأ وجود شيء و قرآن را باو خواند لانه (ص) هو الفاتح و هو الخاتم تا آنكه در اين عالم آمد و خواند قرآن را بر خلق و همين قرآن در روز شفاعت بصورت انسان آيد و خلق را شفاعت نمايد و بدون اين قرآن پيغمبر چيزي ندارد قال تعالي و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و شكي نيست كه اين روح حقايق و ذوات نيست چه آنها وحي نشود بلكه مراد از روح قرآن است چنانچه مفسَّر است و چون در عالم اول آمد و آن را بر خلق خواند حاكم و مبلغ شد در هزار هزار عالم ● پس در هر عالمي كه ايشان تنزل كردند آن جناب نيز در آن عالم ظاهر شد و قرآن را بر ايشان خواند و شكي نيست كه عالم اعلي [ص 96] و اول نسبت بعالم اسفل و عالم ثاني اصفي و اكمل است زيرا كه چيزهائي كه اهل عالم اعلي درك كنند و فهم نمايند اهل عالم اسفل آن را فهم ننمايند چنانچه اهل جزيره خضره بالنسبه باين عالم پس چون در عالم ثاني قرآن را بايشان خواند از براي ( براي آن . ظ ) دو علم حاصل شد يكي علم عالم اول و يكي علم عالم ثاني كه اين ثاني بالنسبة بسوي معني اول ظاهر شد و آن معني اول باطن اين شد زيرا كه باطن مراد از آن معني عالي است و مراد از ظاهر معني سافل است پس هر اولي نسبت بثاني باطن است و هر ثاني نسبت باول ظاهر است در مراتب متنزله مترتبه متفاوته پس خواند قرآن را بر ايشان در اين هزار هزار عالم پس هزار هزار ظاهر پيدا شد و هزار هزار باطن پس باين اعتبار ظواهر بسياري و بواطن بيشماري حاصل شد از براي قرآن ● و اين هزار هزار كليات مراتب است و چون تنزل كردند از اعلي باسفل فراموش كردند عالم اول را مگر انبياء و اولياء كه ايشان فراموش نكردند بخلاف اهل عالم از امثال ماها چنانچه منصوص است و كيف تكفرون باللّه و كنتم امواتا فاحياكم چه اتفاق جميع علماء است كه حيوة مقدم است بر ممات چه حيوة اشرف است و طفره باطل است پس اشرف مقدم است پس از امواتا مستفاد ميشود بدليل طفره كه حيوتي قبل بوده است و چون حي بودند در عوالم ديگر و باعتبار تنزل و ادبار مردند در عالم تراب كه آخر مرتبه قوس نزول است پس خواست كه زنده كند ايشان را از موت [ص 97] لهذا باسباب و تفصيل نطفه و علقه و مضغه ايشان را ترقي داد تا آنكه روح كه غيب بود در او ظاهر شد و بعد عقل ظاهر شد و چون قوت حاصل شد آنچه از مراتبي كه فراموش كرده بود كلا موجود و ظاهر شد باين معني كه هر گاه رجوع بآن عوالم كنند در خود يابند كه موجود است بخلاف آنكه هر گاه مشغول جماع و اكل و شرب شوند پس در التفات كل آنها را مي‌بينيد و هر چه در عبادت بيشتر كوشش نمايد معني ديگري را كه در آن عالم فهميده بود و بعد فراموش كرده بود متذكر شود با مشعر آن عالم پس گويد من فهم باطن كرده‌ام و حال آنكه آن معني مفهوم ظاهر است نسبت بمعني كه اعلي از آن است و هكذا چون از اين معني ترقي كند و فهم معني ديگر كند گويد من باطن باطن را فهميده‌ام و حال آنكه نسبت باعلي از آن ظاهر است .

بدان كه چون كليات هفت است و آن عبارت است از عقل و روح و نفس و طبيعت و ماده و مثال و جسم پس گفتند كه بواطن هفت است و الا پس كليات در نزد امام (ع) الف الف عالم است و اين حقير سراپاتقصير روزي بعد از نماز و بين طلوعين آنچه از عوالم تعداد نمودم نوزده هزار هزار هفتصد هزار نهصد چيزي عالم ديدم پس اين مراتب من باب التمثيل است در كليات مراتب زيرا كه عظمة اللّه و قدرة اللّه را متعدد و متحدد بحدي نشود فالناس صغروا عظمة اللّه بالجمله چون فراموش كردند اين مراتب را و نسيان نمودند اين مقامات و اين بواطن را و آن چشمها و مشاعر را پوشيدند و آن گوشها را بستند حالا بر خدا لازم است كه كساني كه سير كرده‌اند اين عوالم را بجهت هدايت خلق بفرستد اگر چه خلق مشغولند اما گاه [ص 98] است كه كسي پيدا شود و طلب نمايد و ميشود كه كسي ميل اين داشته باشد كه بفهمد چه حجت خدا بالغه است چنانچه تبليغ يوزاسف بلوهر با آنكه محبوس در خانه بود پس خدا چنين حكيمي از براي او فرستاد كه آخر الامر مضاهي با انبياء (ع) شد پس خدا قوت و تربيت اشخاصي را از براي هدايت خلق نه آنكه جبر كند ايشان را حاشا و كلا بلكه از باب من اقبل الي شبرا اقبل اليه عشرا بحيثيتي تربيت كند كه در توجه خودش عوالم الف الف را ميبيند و او را الف الف عالم را ميداند برفتن و عروج خود نه آنكه اين جسد را ميگذارد بلكه توجه ميكند بآن عوالم بمشاعر خود كه مفتوح شده است آنها پس سير ميكند و عالم را بهر چشمي ميبيند و بهر چشمي چيزي ادراك و بهر گوشي صوتي شنود و بهر ذوقي طعمي داند آه آه و اين شخص مشاهده اين مقامات و استماع اين اصوات نمايد ● الحاصل چون خلق اين مراتب را فراموش كردند خدا اين بزرگواران را بقبول خودشان حاكم قرار داد بر ايشان و ايشان كسانيند كه سير كرده‌اند همه آنها را يعني خودشان را شناخته‌اند پس همه اشياء را شناخته‌اند چه انسان نسخه و انموزج كل عالم است و مختصر از لوح محفوظ است . قال علي (ع) ان صورة الانسانية هي اكبر حجة اللّه علي خلقه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي الهيكل الذي بناه بحكمته و هي مجموع صور العالمين و هي المختصر من اللوح المحفوظ و هي الشاهد علي كل غائب و هي الحجة علي كل جاحد و هي الصراط المستقيم علي كل خير و هي الصراط الممدود بين الجنة و النار ه‌، و چون توجه كند آن مشعرها [ص 99] و آن گوشها و آن چشمها و آن ذوقها و آن طعمها كلا حاصل شود . مثال چون كور را چيزي گوئي كه اين فلان چيز است تقليد اخذ نمايد و غير آن را نفهمد و اما هر گاه چشم باز كند همه اشياء را بيند پس فرق نكند پيش او چيزي از چيز ديگر كه بيك بيند كل آنها را و هر چه را در جاي خودش بيند و اما كسي كه منجمد است آنچه گوئي گويد اين تازه است اين نميشود چه اين را كسي نگفته است گوئيم بلي تازه است و اما در پيش خودت موجود است چنانچه نطفه هر گاه ترقي كند پاك شود و دست و پا و سر حاصل نمايد و حال آنكه نبود بعد حاصل شد پس اين بزرگواران چون مراتب خود را ديدند و احاطه بخود رسانيدند هادي خلق شدند و اللّه من ورائهم محيط پس واجب است كه اطاعت نمايند خلق او را و الآن هر كس ميگويد من آن هستم حالا پس او علامات دارد .

* * * *

( ١١ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت الخ ،

قد بينا ان القرآن و كلمات الائمة (ع) لها ظاهر و باطن الي ما لا نهاية له و قلنا ان الباطن عبارة عن تطوراته الغير المتناهية الي هذا العالم و الآن نريد تفهمون معني الظاهر و معني الباطن ، ميرزا نعيما سمناني گفته است و چه خوب گفته است اگر چه شهر رمضان است :

[ص 100]

من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

و اما آيه سابقه پشت مرا شكست و آن اين است ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب اولئك يلعنهم اللّه و يلعنهم اللاعنون و بعد فرمود الا الذين تابوا و اصلحوا و بينوا فاولئك اتوب عليهم و انا التواب الرحيم پس هر كه كتمان نمايد آن چيزي كه خداوند عالم سبحانه عز و جل فرستاده است از آيات و بينات از اموري كه دلالت ميكند بر عظمت و قهاريت و جلال و جمال و سطوت و كبريائي او و آنچه دلالت بر اضمحلال و فنا و دثور و نيستي اشياء كند و آنچه دلالت كند باينكه لا ملك الا للّه و لا اعتصام الا باللّه و لا توكل الا علي اللّه و لا شيء الا اللّه وحده لا شريك له هرآينه كتمان كننده راست لعنت خدا و لعنت لاعنون ، قال الصادق (ع) نحن اللاعنون پس چگونه است حال كسي كه ملعون باشد و حال آنكه مي‌بينم مردم قناعت كرده‌اند بچيزهاي جزئي و گذشته‌اند از كلي يعني نشنيده‌اند بلكه نگذاشتند كه در مجلس حاضر شوند تا اخذ نمايند چه ندانستند كه زياده بر آنچه در دست ايشان است چيزي هست بلكه اسناد دادند بما از براي اغواء كردن ايشان چيزهائي را كه از مذهب اهل باطل است از مذهب غلات و متصوفه و زنادقه پس چون ديدند كه آنها مخالف ضرورت و مذهب است نيامدند و استماع نكردند پس محروم شدند و حال آنكه هر گاه بيايند مي‌بينند كه همان است پس مردم خودشان محروم شدند و ديگران را نيز محروم ساختند قال تعالي فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون بدان كه غرض آن است كه ميفرمايد عز قدره چرا خلق نميروند [ص 101] عالم شوند و فقاهت حاصل نمايند در دين خود تا آنكه بعد از رجوع قوم خود را انذار نمايند و بترسانند از عذابهاي خدا و خوشحال و اميدوار كنند از ثوابهائي كه از براي ايشان قرار داده است و شكي نيست كه تصريح آيه از تفقه انذار است نه مسأله شك ميان دو و سه يا چيز ديگر از كل مسائل چه آنها انذار نيست اصلا اگر چه آنها كمالي است كه به ندانستن آنها مستحق عذاب الهي است لكن آنها فروع است كه تقليد در آنها جايز است و خدا تقليد را در آنجا جائز كرده است تا خلق در سعه باشند در امر معرفت و شناختن پروردگار خودشان تا آنكه باعلي درجات برسند پس آنچه عمده است معرفت اصول و عقايد است و معروض شد كه شياطين همت خود را مصروف كرده‌اند در تشكيك شيعه آل‌محمد در اعتقادات ايشان زيرا كه خلل در اعتقادات باعث خلود و سبب عذاب اليم است بخلاف خلل در فروع و چون خلل در اعتقادات سبب خلود بود روايت كرده است خوارزم اخطب كه از عمده علماء مخالفين است از اهل سنت گفته است قال رسول اللّه (ص) لما اسري بي الي السماء فقد تجاوزت مقام قاب قوسين او ادني و وصلت الي مقام التكلم و النجوي مع رب الاعلي ... پس بعد از خطابات از جمله خطابات آنكه فرمود سبحانه و تعالي يا احمد هر كه از امت تو روزه بگيرد روزها را و عبادت نمايد شبها را تا آنكه چون خيك كهنه شود و صدهزار حج و صدهزار عمره بياورد و صد بنده آزاد كند و جهاد نمايد با تو صدهزار مرتبه و كشته شود ميان ركن و مقام در خانه كعبه غريب و مظلوم و بيايد مرا در روز قيامت با آنكه هيچ محبت ابن عم تو را نداشته باشد پس هرآينه او را برو دراندازم در جهنم ، بالجمله اين [ص 102] مسأله بالاجمال در نزد همه كس معلوم است كه عمل خالي از اعتقاد بكار نيايد و معلوم است كه اعتقاد خالي از محبت اميرالمؤمنين (ع) و اولادش بكار نيايد و محبت بدون معرفت ممتنع الحصول است و شكي نيست كه معرفت اميرالمؤمنين و اولاد او (ع) تناهي ندارد پس اطاعتي كه ناشي از محبت است بكار آيد نه آنكه از جهنم و عذاب ترسد و يا از بهشت ميل داشته باشد يا بجهت آنكه در نزد مردم بد مظنه نشود و او را نسبت ببعضي چيزها ندهند و الا طاعت نيست پس معلوم شد كه طاعت حقيقي آن است كه از محبت ناشي شود و لذا قال تعالي قل لااسألكم عليه اجرا الا المودة في القربي بدان كه دائما ميخواهند كه محبت در قلوب رسوخ داشته باشد و اما ندانسته‌اي كه خدا از اين فقره شريفه چه اراده كرده است تفكر نما و بفهم پيغمبر با آن جلالت شأن و رفعت مكان مزد رسالت خود را معلق فرموده است بمحبت اولي القربي (ع) و اصل اين مسأله اين است بعد از آنكه چون پيغمبر از غزوه خيبر مراجعت نمود جميع اموالي كه از آنجا جمع فرموده كلا را به امت قسمت فرمود كه هيچ بخانه خود نبرد تا آنكه زوجات حضرت سخنهاي بارد و كلامهاي درشت گفتند بحيثيتي كه آن جناب قهر نموده تا يك ماه بخانه نرفت و بعد انصار آمدند بخدمت آن جناب و عرض نمودند يا رسول اللّه تو از براي ما زحمت بسيار كشيده‌اي فقير بوديم غني كرده‌اي ما را كثيف بوده‌ايم نظيف كرده‌اي ما را دني بوده‌ايم شريف كرده‌اي ما را پس ما الآن ثلث مال خودمان را براي تو قرار ميدهيم تا آنكه صرف مهمان و ساير مخارج خود نمائي جناب حضرت ختمي‌مآب ساكت شد و بعد از چند روز اين آيه شريفه نازل شد و اين آيه را جبرئيل آورد با هفتصدهزار ملك كه [ص 103] كلا به تسبيح و تمجيد و تقديس مشغول بودند و بر رسول خدا خواند پس نظر كن كه چنين آيه‌اي كه هفتصدهزار ملك مشايعت نمايد بايد امر عظيمي و خطب جسيمي باشد پس پيغمبر بعد از شنيدن آيه بسجده شكر افتاد و بعد از سجده فرمود كه منادي ندا كند الصلوة جامعة پس مردم جمع شدند و آن جناب بر منبر برآمد و قال ايها الناس ان اللّه تعالي امركم بامر فهل انتم مؤدوه هيچ كس جواب نداد بخيال آنكه شايد در خصوص امر ذهب و فضه‌اي باشد كه ما تعارف كرده‌ايم و چون چنين شد آن جناب از منبر بزير آمد و بمنزل خود برگشت پس روز ديگر منادي ندا كرد و بمسجد تشريف برد و در منبر مكرر فرمود همان كلام او را كسي جواب آن جناب نداد پس از منبر بزير آمد و منصرف شد بمنزل خود تا آنكه دفعه سوم شد پس بر طريقه آن جناب بدستور سابق كلام سابق را در مسجد بايشان عرضه داشت سكتوا ايضا و طأطأوا رؤسهم كان علي رؤسهم الطير فقال (ص) يا قوم ليس هذا من ذهب و لا من فضة لما سمعوا هذا و تيقنوا قالوا باجمعهم اقرأ علينا يا رسول اللّه فقال قال تعالي قل لااسألكم عليه اجرا الا المودة في القربي ● خوب تأمل كن و آيه را ربط بده و بفهم كه از محبت چه حاصل ميشود و بدان كه نتيجه آيه چه چيز است كه جناب [ص 104] پيغمبر (ص) در سدد هيچ چيز نيست نه اولاد و نه زن و نه فرزند و نه اقربا و نه طائفه و عشائر بل نيست مطلوب آن جناب مگر اللّه وحده . و اما حرفهائي كه گويند آن جناب (ص) وقت التفاتش بدنيا ميگفت كلميني يا حميراء حاشا و كلا كه آن جناب نظرش بمال يا جمال يا دنيا باشد مطلقا بلكه آن حضرت دنيا را فناي بحت داند كه هيچ وجودي از براي آن نبيند و يا آنكه گوئيم كه اين كلام اقرب است بذم از مدح بجهت آنكه قول او (ص) كلميني يا حميراء بدانكه كلم مشتق از كلم بمعني جرح است و حُمَير از جهت آنكه اخت صُفَير است نه از جهت وجاهت و حسن او است پس آن جناب ميل و رغبت و توجه بغير خدا ندارد و جميع مرادش تشييد اين دين بود و حفظ اين شريعت بود تا آنجائي كه مزد رسالت خود را در حفظ دين خود قرار داد . بدان كه در تعبير آيه بلطيف اشاره خود رساند كه ايشان مقصود عالمند و ايشان حجج اللّه‌اند و رساند كه حفظ دين باطاعت آن خليفه است چه دين در اين وقت محفوظ است و اما آن اطاعت كه مزد رسالت واقع شده است كه حفظ دين كند پس آن طاعت از محبت و فرع محبت است نه آنكه اطاعت از خوف است زيرا كه اطاعت بر سه قسم است طاعت رعيت مر سلطان را و طاعت ولد والد را و طاعت عبد سيد را و شكي نيست كه در اين سه قسم عذر راه دارد باين معني كه اگر خوف نداشته باشد از سلطان يا از سيد يا از والد خود هرآينه اطاعت نكند پس طاعت اين سه طائفه بزور خواهد بود و آن بكار ما نيايد و اما يك طاعت ديگري هست كه داخل در اقسام مذكوره نيست و آن عذر برنميدارد ابدا [ص 105] از عذر كسالت و از عذر ندانستم يا نميتوانم يا آنكه نفهميدم كه هيچيك در آن نيست يعني خودش را در جنب مطاع نمي‌بيند بلكه لازال مقصر و كوچك بيند اينگونه طاعت طاعت محبت است كه براي محبوب است لاغير و اين طاعت حفظ دين كند چه در وقتي كه در مقام محبت راسخ شد اراده محبوب را بعمل آورد اگر چه باهلاك نفس خود باشد و اين طاعت خوابيدم و ميسر نشد و ندانستم و از ساير عذرها را ندارد بجهت يا بعمل ميآورد آن طاعت يا خود را هلاك ميكند در راه محبوب چه اين را فخر خود داند پس پيغمبر (ص) ميخواهد كه اطاعت كنند خلق كلا ذوي القربي را اطاعت محب از براي محبوب بدون جبر و اكراه و لامحاله محبت اطاعت را لازم دارد چه اولوا القربي نخواهند فرمود الا حق پس قبول نمايند از ايشان .

بيان شما دانسته‌ايد كه محبت و عداوت بتكليف نشود چه محبت را تعريف كرده‌اند المحبة سر غيبي نازلة من عالم الغيب علي حبة القلب فيمنعه عن ادراك غير المحبوب ثم ... پس باين جهت بود كه يوسف تمام زليخا را از باطن و ظاهرش را پر كرده بود بحيثيتي كه هر چيز را يوسف نام كرده بود بجهت آنكه آن سرّ را در همه جا ميديد و چون چنين شد تكليف بمحبت و مبغضت درست نخواهد بود و حال آنكه اينجا خدا امر كرده است فكيف التوفيق بينهما ، بيانه بدان كه محبت بر دو قسم است يكي محبت عالي سافل را و يكي محبت سافل عالي را و كلام در اين مقام در شق ثاني است و اين محبت سافل عالي را نميشود مگر آنكه سافل ببيند در عالي كمالي را كه خودش فاقد آن باشد و طالب آن باشد و آن كمال اگر دائمي باشد محبت دائمي است و الا فلا چنانچه هر گاه محبت بجهت كمال [ص 106] پول است آن محبت مادامي است كه پول موجود است و بعد قطع شود و هر گاه محبت بجهت علم است باقي است ببقاء علم پس تمام شود آن اگر تساوي شود ميان طالب و حامل علم در آن علم و يكي ديگر بجهت آن مسئله ديگر كه قبيح است ذكرش كه بعد اتمام محبت قطع شود و اما دوام محبت پس آن در وقتي است كه آن كمال دائمي باشد در محبوب و فقر و نقصان نيز دائمي باشد بحيثيتي كه هرگز بمحبوب بكمال او نرسد بلكه لازال طالب او باشد پس گوئيم آن اشخاصي كه ما مأمور بمحبت ايشان هستيم بايستي كمالاتي داشته باشند كه جميع مكلفين از امت محمد بن عبداللّه فاقد آن كمال باشند و هميشه طالب باشند بحيثيتي كه هر وقت كمال را مشاهده نمايند بالضروره طالب شوند و محبت و علاقه و ربط حاصل شود . بدان كه شما دانسته‌ايد كه مخاطب در اسألكم امت محمد است و نيز دانسته‌ايد كه جميع ماسوي اللّه تعالي امت آن جناب است از عرش و كرسي و لوح و قلم و ملك و فلك و انبياء (ع) پس چون چنين شد تفكر كن الآن كه اين مكلفين كلا هر يك از ايشان در وقتي كه نظر باولي القربي كنند بايد خود را مضمحل دانند در جنب ايشان و طالب شوند او را و هرگز باو نرسند مثلا هر گاه سنگي بوده باشد در وزن يك حقه و آن را طفلي نتواند بردارد در اين وقت هر گاه كسي كه از او بزرگتر است بيايد و بردارد آن سنگ را اين شخص پيش آن طفل بسيار صاحب قوت خواهد بود و اما هر گاه مساوي اين شخص يا اقوي از او كسي بيايد پس اين شخص را صاحب قوت نتوان گفت در اين حال يعني با وجود مساوي و اقوي و هكذا هر گاه فرض شود شجاعت شجاعي را [ص 107] كه مقابله با هزار نفر ميكند و فرض قوت من شود كه هيچ شجاعت ندارم هرآينه در نزد من بسيار شجاع نمايد بخلاف آنكه آن شجاع با مساوي خودش يا اقواي خود جمع شود الآن در امام (ع) لا با امام كاري نداريم بلكه اين ذوي القربي بايد تمامي خلق بتمامي كمالات خودشان در نزد ايشان مضمحل و فاني باشد بحيثيتي كه فقير باشند بسوي ايشان پس الآن هر گاه كسي گويد امام (ع) در از قلعه خيبر كند آن دري كه چهل نفر مي‌بست و ميگشود اين قوت پيش ما عظم دارد و اما از براي جبرئيل كه مدائن لوط را كلا از طبقه هفتم كند و تا بنزديك آسمان بلند كرد بحيثيتي كه صداي سگهاي ايشان را ملك مي‌شنيد پس اين قوت در نزد جبرئيل عظمي ندارد بلكه در نزد جن نيز چه جن ميتواند اين خانه را با زمين آن بردارد پس چنين قوتي كه ما از آن متعجب شديم نسبت بجبرئيل نيز بايد قوتي ظاهر سازد كه او متعجب شود تا فقير او عاجز او باشد پس طالب او شود پس محب باشد چنانچه ظاهر كرد قوت خود را از براي جبرئيل وارد است كه روزي جبرئيل بخدمت پيغمبر (ص) آمد و عرض كرد كه خدا بعد از آنكه مرا امر كرد به برداشتن مدائن لوط من آنها را از زمين هفتم برداشتم و بلند نمودم تا بنزديك سماء آنها تأثير در من نكرد اصلا و اما يا رسول اللّه وقتي كه در خيبر امام غضنفر شمشير بر فرق عنتر زد خودش را با اسبش به دو نيم نمود و بزمين رسيد خداوند عالم مرا امر فرمود كه برو بگير دم شمشير امام (ع) را كه قوت او زمين را پاره ميكند و به گاو و ماهي ميرسد پس آنها را نيز فاني ميكند پس عالم خراب ميشود يا رسول اللّه من چون رفتم و پر خود [ص 108] را در روي زمين گستردم چنين صدمه بر من وارد آمد از قوت آن بزرگوار كه از اول عمر خود و بعد از اين وارد نخواهد آمد و اين شأن جبرئيل بود كه در پيش او بسيار بود و حال آنكه جبرئيل تا آسمانها رود و اما حمله عرش كه كوچكتر آنها هر گاه مأمور شود به بلع سموات و ارضين هرآينه آنها در لهوات اسنانش چون خردله باشد در بريه واسعه پس نظر در آن ملك كه يك انگشتش اكبر و اعظم است از تمام سموات و ارضين و آنچه در آنها است پس اين ملك را نسبت باو قوتي بايد ظاهر سازد كه در نزد او عظيم نمايد زيرا كه آنچه از جهت جبرئيل ظاهر كرد در نزد او چيزي نيست و همچنين خود عرش كه يكي از شيعيان آن جناب است با آن عظم كه از براي او است و بزرگي عرش و بلندي آن چنانچه مفهوم است اين است كه ملكي است اسم او صلصائيل چندين هزار بال دارد چون خواست بلندي عرش را ملاحظه نمايد پنجاه هزار سال پرواز نمود تا آنكه خسته شد و مره ثانيه پنجاه هزار سال پرواز كرد تا آنكه خسته شد چون نشست وحي رسيد يا صلصائيل هر گاه باين قوت پرواز كني هرگز به ذروه عرش نرسي و اين عرش از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام است پس بايد آن جناب چنين قوتي و كبري از براي ... ظاهر كند كه بالضرورة محب او گردد و همچنين در علم آن جناب بدان كه از جمله امت و شيعيان لوح و قلم است و شكي نيست كه جميع كاينات همه در لوح مكتوب است و شكي نيست كه لوح پارچه سنكي ( سنگي . ظ ) نيست كه ذي شعور نباشد بلكه له شعور و علم و ادراك كما قال [ص 109] ن و القلم و ما يسطرون قال (ع) النون ملك يؤدي الي القلم و القلم ملك يؤدي الي اللوح پس لوح و قلم ذات شعورند و شكي نيست كه حقيقتي باشد اعلم از لوح محفوظ و آن لوح از جمله رعايا است و لازم است او در نزد راعي خود بحيثيتي باشد در علم كه تعجب كند در علم او تا عظمت عالم در نظرش جلوه نمايد تا عاجز شود و تعجب نمايد از علم آن جناب و بالضرورة محب و بنده او شود و آن علم براي لوح بايد علمي باشد كه آن را خارق عادت داند بدان كه لوح از قلم مستمد است و جميع آنچه در لوح است كلا از قلم استمداد كند و آن كه لوح فرع و مستمد و سافل است بالنسبة بسوي قلم و قلم عالي و ممد و اصل است نسبت بلوح و شكي نيست كه قلم نيز از جمله رعايا است پس بايست در قوت احداث كتابت كه مينويسد در جميع ذرات وجوديه و كاتب است در آنها آن جناب (ع) بحدي باشد كه از او اعلي باشد تا آنكه فعل آن حضرت را خارق عادت داند تا آنكه بالضرورة محب او شود تا آنكه اطاعت او كند تا بآن مقام عظيم رسد بدان كه وارد است كه پيغمبر (ص) بعد از خلقت هزار سال بيهوش و بعد از آن خطاب آمد از رب العزة بلسان خودش يا احمد ارفع رأسك انت الحبيب و انت المحبوب انت المريد و انت المراد خلقتك لاجلي و خلقت الاشياء لاجلك پس خلق كرد قلم را از نور محمد (ص) قال تعالي يا قلم اكتب قال و ما اكتب قال تعالي اكتب لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه فلما سمع القلم اسمه (ص) شق القلم حبا و شوقا ثم كتب ما كان و ما يكون ثم سكت القلم فلم‌يتكلم ه‌، ● بدان كه اين قلمي كه نوشت ما كان و ما يكون را قبسه‌اي است از انوار پيغمبر (ص) و استبعادي نيست مردم را از اينكه قلم نوشت ما كان و ما يكون را و اما هر گاه آن را اسناد دهي باميرالمؤمنين (ع) استغراب كنند و اما انبياء (ع) پس بدان كه اين معجزاتي و آياتي كه آوردند با عظم آن آيات از يد بيضاء و شكافتن دريا و احياء نمودن و اخبار از غيب با آنكه بعضي از معجزات ايشان است نه حقيقت و تمام قدرت ايشان بود زيرا كه ايشان (ع) بقدر اقتراح و طلب قوم خودشان اظهار معجزه ميكردند و شكي نيست كه انبياء كلا از امت و شيعه اويند و عبث اطاعت ايشان ننمايند و عبث عبد رق او (ع) نيستند مگر بكمالي كه در نزد او باشد بحيثيتي كه آن كمال در نزد ايشان خارق عادت باشد از علم و قدرت پس واجب است از براي ايشان چنين قدرتي ظاهر كند كه بالضرورة محب شوند او را و اطاعت نمايند و لازال فقير ناقص و طالب او باشند بالجمله ذوي القربي كه مأمور بمحبت او شده‌ايم چنين كسي است كه محبت ايشان از براي جميع امت ميسر و حاصل باشد بدان كه قربي مؤنث اقرب است و اقرب از رسول اللّه (ص) برسول اللّه از اولادش نيست بلي چون توهّم ميرفت كه عم اقرب است از ابن عم و ميرسيد جاهلي را كه بگويد عباس اقرب است برسول اللّه از ابن عمش رفع فرمود آن را در آيه انفسنا چه فرمود نفس او است و لاشك اقرب از نفس نسبت بشخص چيزي نيست پس همه مراتب را بيان فرمود ام علي قلوب اقفالها ... پس او است اولوا القربي پس طاعت مقصود طاعت محب است از براي محبوب كه در آن عذري راه ندارد چنانچه ابن فارس گفته است در محبوب خود :

[ص 111]

ما لي سوي روحي و باذل نفسه في حب من يهواه ليس بمسرف

پس چون مستشعر شد كه بد گفته است كه او امر لايق بمحبوب را بعمل آورده است و آن غلط است گفت :

لو ان روحي في يدي فوهبتها بمبشّر لوصالكم لم‌انصف

الحاصل انبياء و عرش و كرسي و لوح و قلم و ملك بايست در نزد او خود را ذليل و عاجز و منقاد و خوار بينند و ذل كل شيء لكم ... پس محب ذليل است در نزد محبوب خود بدان كه ذوي القربي كه همه موجودات ذليل و منقاد و عاجزند در نزد او در همه اولاد پيغمبر نيست و لاشك اولاد پيغمبر اين دوازده است در تمام عالم لاغير و الا لازم آيد اغراء بباطل پس بمحبت ذوي القربي بمقامات ميرسد و ايشان را ميشناسد قال و امرتنا بمحبتهم و عرَّفتنا بذلك منزلتهم پس واجب است محبت ذوي القربي و آن محبتي است كه رفع درجات جنان شود و سبب نجات از درجات نيران شود و سبب رفع آسمان گردد و سبب حركت آسمان است باين معني كه آسمان بمحبت ميگردد و بآن محبت زمين مستقر است و گاو و ماهي بآن برقرار است و اين محبت از معرفت ناشي ميشود و شكي نيست كه معرفت در نزد خلق نيست پس واجب است بر عالم رباني كه حامل اين علم است تا بيان كند معرفت را تا بابصيرت شوند و اين نوع از معرفت مشهور شود در ميان خلق و آن عالم علامات و صفات دارد .

[ص 112] * * * *

( ١٢ )

بسم اللّه الرحمن الرحيم

قال عز من قائل : ان اول بيت وضع للناس الخ ،

بدان كه ديروز مذكور شد طاعتي را كه خداي تعالي ميخواهد از بنده آن طاعتي است كه مقرون باشد باراده خدا چه طاعت از غير جهت خدا غلط است وارد است كه ابليس گفت بار الها مرا معاف دار از سجده كردن بر آدم و مرا تكليف بآن مكن لكن عبادتي بجاي آورم كه هيچكس مثل آن نكرده باشد چنانچه در چهارهزار سال دو ركعت نماز كرد حق تعالي فرمود من عبادت نميخواهم عبادت صحيح بآن جهتي كه من ميخواهم ، عبادت بكار نميآيد ، وارد است كه مأمون در وقتي كه امام رضا (ع) را بخراسان ميبرد چون به نيشابور رسيدند اهل آن بلد باستقبال حضرت (ع) بيرون آمدند و از آن جناب درخواست فرمودند كه حديثي بيان فرمايد و چهل‌هزار كس دوات از طلا بيرون آوردند براي نوشتن آن حديث پس آن جناب سر مبارك از هودج بيرون كرد فرمود سمعت عن ابي عن ابيه عن جده عن ابيه عن اميرالمؤمنين عن رسول اللّه عن جبرئيل عن اللوح عن القلم عن اللّه لا اله الا اللّه حصني و من دخل حصني امن من عذابي ثم قال (ع) بشرطها و شروطها و انا من شروطها ه‌، بالجمله طاعت خدا اگر چه از روي محبت است لكن بشروط آن و مخفي نيست كه اعظم شرايط ايمان و ركن ركين آن و باعث قبول طاعات ولايت آل‌محمد (ص) است و المنكر لها عن معرفة و بصيرة من باب يعرفون نعمة اللّه ثم ينكرونها هؤلاء نواصب و كفار يجب معاملتهم معاملة الكفار و ان كان لايظهر منهم الجحود بالنسبة الي آل‌محمد فهم معاملتهم معاملة الاسلام ، الحاصل مذكور شد وجوب طاعت ايشان (ع) و مقرر شد كه آن طاعتي است كه ناشي از محبت بوده باشد و اين محبت نايره‌ايست و آتشي [ص 113] است در قلب كامن و حرارتي است كه او را نسيم معرفت مي‌افروزد و شعله‌ور ميگردد تا آنكه عالمگير شود ● و اما آنكه مذكور شد كه محبت سري است غيبي كه وارد شود بر حبه قلب پس مراد اين نيست كه از خارج آيد بلكه آن سرّ در خودش موجود است و خدا عالم را از محبت خلق كرده است كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف و هر گاه محبت برداشته شود هيچ چيز ربط نگيرد چه ميولات و اقتضاءات و خواهشها سبب ايجاد موجودات است و محبت مساوق فؤاد است و در فؤاد و ذات مكنون است لكن سبب ظهور خواهد مخفي نيست كه هر چه معرفت بيشتر است محبت بيشتر پس توجه بيشتر پس نظر لطف محبوب باو بيشتر و اين منتهاي كمال و غايت آرزو و نهايت وصال است پس معرفت سبب محبت است كه آن سبب وجود است ولكن مستور نيست كه خلق محبت را ضايع كردند و آن را خاموش كردند و اول كسي كه در صدد اطفاء آن و اضمحلال آن شد قابيل بود كه برادر خود هابيل را كشت لكن اين قتل نه از جهتي بود كه در نزد مخالفين مشهور است از اينكه خواهر قابيل وجيهه بود و خواهر هابيل كريهه چون قابيل خواست خواهر خود را به هابيل دهد راضي نبود چه ميگفت خواهر هابيل زشت و بدگل است پس او را باين جهت قتل كرد چنين گفته‌اند استغفر اللّه منه چه در هيچ مذهبي خواهر از براي برادر حلال نشده است لاسيما انبياء اللّه كه بريء ميباشند از اينگونه امور زشت بلكه علت قتل امر ديگري است كه باين صورت آن را لباس پوشانيدند تا مشتبه شود و آن اين است بعد از آنكه خداوند عالم آدم را ديد كه قابل محل فيض و عنايت است اسماء خود را [ص 114] تعليم او نمود و علم آدم الاسماء كلها و الاسماء جمع محلي بالف و لام است كه افاده عموم ميكند جميع اسماء و تأكيد آورد بكلها و مراد از اسماء در اينجا حقايق و ذوات اشياء است زيرا كه جميع اسماء دالند بر خدا و قهاريت و عظمت و جلال او سبحانه پس جميع اشياء اسماء اللّه ميباشند قال علي (ع) الاسم ما انبأ عن المسمي ، يعني عنه و عن عظمته و جبروته و قهاريته و سلطنته و سطوته و احاطته و چون جميع اسماء را تعليم آدم كرد و آدم به آنها عالم شد چه شرط نبوت علم است و اصل همه امور علم است و باعث ترقيات و ارتفاع درجات علم است و نيز سبب بلايا ميباشد و پوشيده نيست كه در نفس علم رياست است از اين جهت است كه حامل آن محسود است چه علم نوري است از انوار اللّه العلم نور يقذفه اللّه في قلب من يشاء و چون علم در قلب قرار گيرد قلب منور ميگردد و هر حيّي طالب نور است پس خلق طلب آن نور كنند و چون علم از جانب خدا است حامل آن را رياست عامه باشد بر كسي كه آن را ندارد از اين است كه مجتهدين صاحب رياستند اگر چه برادر خود باشد و چون در نفس علم رياست و بزرگواري شد بر غيرش الآن خلق راضي نميشوند كه تابع شوند ديگري را بلكه هر كس خواهد كه متبوع باشد چه نفوس از ظل ربوبيت مخلوق است و لازال ميخواهد كه خودش متشخص و متبوع باشد مگر نفوسي كه خود را مضمحل كرده‌اند در طاعت خداي تعالي بالجمله حق تعالي تعليم فرمود اين علم را بآدم تا آنكه دليل نبوتش باشد و چون هابيل متولد و ظاهر شد و بعد از كبرش خداوند عالم ديد كه او قابل نبوت و حامل علوم است از وفور زهدش و از [ص 115] كثرت عبادت و ورع و تقواي او و توجهش بخدا پس آدم را امر فرمود كه تعليم نمايد اسماء را بهابيل و چون تعليم او نمود هابيل في نفسه موقر و معظم شد و افتخار داشت بر ساير اخوان خود چه علم ذليل را عزيز كند و صاحب وقار و سكينه نمايد چنانچه وارد است كه كسي بحضرت صادق (ع) عرض كرد كه تو خوب شخصي هستي مگر آنكه في الجمله متكبر ميباشي حضرت فرمود من متكبر نيستم بلكه اين كبرياء اللّه است كه در من ظهور كرده است پس علم اصل كبرياء و جبروت و قهر است كه كلا از آن ظهور كند و اين علم علم بحقايق اشياء است لاغير و چون آن جناب باين شرافت مزين شد و آدم او را تعظيم ميكرد قابيل باو حسد ورزيد و گفت اي آدم من نيز پسر تو هستم چرا تعظيم و توقير من نميكني گفت آن بامر خداست از جهت آنكه رتبه و مقام او عند اللّه بيشتر است قابيل گفت پروردگار ترجيح بلامرجح نكند اين را تو چنين كرده‌اي پس آدم در جواب گفت كه قربان بريد به قربانگاه از هر كه آتش آمد از آسمان و آن را سوخت او قبول و حق است و از هر كه نسوخت او بر حق نيست و اين قربان در آن زمان فاصل و مميز حق و باطل بود ، مخفي نيست كه هابيل راعي گوسفند بود و قابيل زارع پس هابيل گوسفند فربهي خوبي برداشته و قابيل دسته‌اي از گندم از بدهاي آن ژوليده‌اي بي دانه‌اي برداشته متوجه قربانگاه شدند ناگهان آتشي آمد و گوسفند را بسوخت و حال آنكه خوشه بر جاي خود بود فتقبل من احدهما و لم‌يتقبل من الآخر قال لأقتلنك پس او را كشت و حضرت آدم از مفارقت او زمان مديدي با حوا مقاربت نكرد تا آنكه بامرخدا نزديكي كرد و شيث از او بوجود [ص 116] آمد كه ملقب به هبة اللّه است و آنرا خدا بعوض هابيل به آدم كرامت فرمود تسليا له و چون آثار صلاح و تقوي و ورع از جبين هبة اللّه ظاهر بود خداي تعالي امر فرمود آدم را كه امانت و آثار نبوت را از علوم و اسماء را در نزد شيث بگذارد و تعليم او نمايد پس آيات نبوت را باو سپرد و چون شيث بعد از آدم مستقر شد در رياست و خواست كه آن علوم را ظاهر نمايد قابيل باو گفت اي شيث برادر تو هابيل خواست ظاهر كند او را قتل نمودم و اگر تو نيز ميل قتل داري اظهار كن و الا ساكت باش پس شيث سكوت را پيشه خود نمود و آن امانات نبوت و اسرار و حقايق و ذوات وجوديه كلا مخفي ماند تا آنكه آنها را بوصي خود تعليم نمود بلا بيان و بلا لسان و بلا كتاب تا آنكه نوبت به اخنوخ رسيد كه وصي دوازدهم بود چه اولوا الشرايع را اوصياء دوازده است چنانچه از آدم تا نوح دوازده وصي بود و از نوح تا ابراهيم كذلك و از ابراهيم تا موسي كذلك و از موسي تا عيسي كذلك و از عيسي تا محمد بن عبداللّه (ص) كذلك همچنانكه شمس هر گاه يك دور را تمام كند قمر دوازده دور تمام كند و چون اخنوخ كه ادريس باشد زمان را خالي از معارض و اغيار ديد شروع در اظهار و بيان آن علوم نمود و بعضي از آنها را ظاهر ساخت از جفر و رياضي و هيأت و حكمت و حروف و چون تدريس او بسيار شد او را ادريس گفتند و الا اسم او اخنوخ است و چون غلبه جور شد بعد از اخنوخ باز آن علوم مخفي ماند مگر براي آحادي از مردمان و اين مستمر بود تا زمان سليمان پيغمبر كه معارضي نبود با آن استقلال و سلطنت [ص 117] كه جميع اقاليم و جن و انس و وحش و طير و باد در فرمان و بندگي او بودند لهذا ظاهر ساخت بسياري از علوم را و بيان نمود بسياري از رسوم را و از جمله حكمائي كه از آن حضرت بلافاصله اخذ نمودند فيثاغورس حكيم بود و بعد از سليمان آن علم نيز مخفي ماند لكن اشخاصي كه آن علم در پيش ايشان مستودع بود چون محل قابلي ميديدند كه زاهد بود دنيا را و معرض بود از خلق و صاحب تقوي بود باو تعليم مينمودند تا آنكه زمان اسكندر فيلقوس شد و وزير او ارسطو بود و چون اسكندر ديد كه علوم خفاء دارد و استفاده از آن وجوه كه بلاكلام و بلابيان و بلالسان باشد بسيار مشكل است خواست ظاهر سازد آن علوم را تا سهل گردد بر ناس تحصيل آن پس به ارسطو گفت بنويسد اين مطالب را و بر شما مخفي نيست كه بسياري از علوم است كه در قلب است تعبيري براي آنها نيست اگر چه تعبير كند از آنها و در نظرش موافق آيد با آنچه در ذهن است چه از غايت ظهور آن مطالب در نزد معبّر بجائي رسيده است كه مطابق بيند لامحاله آن را و واضح است در نظر او بخلاف آنكه غير او نظر در او نمايد چه فهم نكند مقصود معبّر كما ينبغي لاسيما كساني كه از لفظ خواسته باشند وصول بمطالب رسانند پس چون ارسطو نوشت و بنظر اشخاص ديگر رسيد ندانستند مؤداي آن را و قاصر شدند از فهم آن كما هو حقه و خواستند ربط دهند بعضي با بعضي پس غلط بسيار از اينجا حاصل آمد و آنچه علماء ربانيين و حكماء سابقين خواسته بودند خلاف مقصود ايشان بعمل آمد و اول غلط در وقت تعبير آن و فهم آن واقع شد و مستور نيست كه ارسطو آن علوم را به زبان سرياني نوشت و بعد [ص 118] از زماني فاريابي بزبان عربي نقل نمود و شكي نيست كه نقل كردن از لساني بلسان ديگر سبب غلط و منشأ اختلاف شود چنانچه در فارسي گويند قسم بخور و عربي صحيح آن احلف است اما كسي كه عربي را نداند گويد كل اليمين ، مثل مر آنكه نقل است كه مرافقت شد عربي را با عجمي و چون عجم عقب ماند عرب مكث نمود و از عجم پرسيد كه چرا عقب ماندي در جواب گفت يا شيخ ان الحمار يأكل ذو القرنين قال الرجل العربي يا عجم ما معني كلامك هذا انت مجنون پس چون بيان كرد براي او باشاره‌اي فهميد كه ميگويد خر سكندري ميخورد كه عربي فصيح آن يعثر است و هكذا از اين قبيل بسيار است از براي كسي كه از مطلب او را خبري نيست و ايضا گاهي مينويسند بدون نقطه چون سير كه شير هم توان خواند و شير نيز بر دو قسم است يك شيري كه آدم ميخورد و يك شيري كه او را آدم ميخورد و علي هذا القياس پس اينها محل اشتباه شود خصوصا به مرور دهور كه غلطهاي فاحش بسيار پيدا شود و ثانيا در ترجمه لفظي بلفظي غلط شود چه بسا ميشود كه ترجمه لفظ كنند و حال آنكه غير آن مراد باشد و چون ابوعلي سينا آمد تنقيح كرد و تهذيب و تحبير نمود عبارات فارابي را با آنكه نفهميد مطالب او را بلكه باعتقاد خودش نوشت پس فسادهاي بسيار پيدا شد و غلطهاي بيشمار در مقاصد حكماء سابقين و علماء ربانيين بوجود رسيد پس آن حكمتهاي اوليه‌اي كه قرار داده بودند از ميان رفت و چون چنين مستمر ماند پيغمبر آخر الزمان آمد تا احياء علوم كند و تصحيح آن غلطها نمايد پس ظاهر شد بجوامع كلم تا بيان كند كل را و لذا قال [ص 119] اوتيت جوامع الكلم لكن چون آن وقت مردم اعراض از حق كردند و طبيعت ايشان عادت به اشياء دونيه داشت لهذا مطلب را بعبارت واضحه آورد تا آنكه كم كم نضج حاصل شود تا آنكه مقصود را از ايشان حاصل كند پس باين جهت است كه ظاهر شد به عبارات موجزه و تعبيرات مختصره و فرمود رحم اللّه امرءً سمع مقالتي فادّاها كما سمع ... يعني تصرف نكنند در آنچه شنوند و آن جناب ظاهر شد تا تصحيح نمايد غلط ايشان را و احياء كند آنها را لكن براي مردم صرفه نكرد بلكه در خفاء بعضي چيزها ميگفتند اما الآن پس خفاء نيست و نميشود چه اميرالمؤمنين (ع) بعد از جمع كردن قرآن و عرض بايشان قبول نكردند از جهت آنكه طبيعت باطل قبول نكند حق را و در جواب گفتند آن قرآن براي خودت باشد اگر چه چنين گفتند لكن مردمان جاهلي بودند زيرا كه مسائل بسيار بر ايشان وارد ميشد كه از براي آن جواب نداشتند بلكه آنها كلا راجع بآن جناب بود و جواب از آنها ميداد چنانچه جواب جاثليق را جواب داد و هكذا شمعوني را حتي آنكه گفت لولا علي لهلك عمر و چون خلفاء چنين ديدند و به آنكه محتاجند و ديدند كه علوم بسياري از آن جناب ظاهر ميشود خصوص در جواب زنديق و ديدند كه چاره از او ندارند بنا گذاشتند كه ائمه را كشتند تا آنكه مخفي بماند مع هذا ظاهر شد و اين كشتن بود تا آنكه بني‌اميه تمام شد و حالا بني‌عباس آمدند كه اينها مردمان زيركي و مردمان دانائي هستند گفتند بني‌اميه احمق و بي‌عقل بودند كه جهارا ائمه (ع) را كشتند چه باعث افتضاح خود است پس بني‌عباس گفتند كه تدبيري بايد كرد كه كسي خانه امام (ع) را نداند و بآنجا كسي تردد نكند با آنكه [ص 120] المرء حريص علي ما منع و خواستند تدبيري كنند بالاتر از تدبير بني‌اميه چنانچه كردند و آن اين است كه گفتند مردم محتاج بعلم ميباشند و سؤال مردم جواب خواهد و گفتند كسي كه خود را خليفه شرق و غرب عالم داند بايد جواب داشته باشد چه بدون جواب رياست صورت نبندد پس آمدند تدبير كنند در سد كردن حاجت ناس بهر نوع از جواب كه بوده باشد از حق و باطل و لهذا گفتند كه علوم بر دو قسم است علم ظاهري و علم باطني و اما ظاهري عبارت از صلوة و صوم و زكوة است الي آخر كتاب ديات پس از براي اينها جماعتي را درست كردند و مستقل نمودند و گفتند رجوع كنند بآنها پس بعضي را قاضي كردند و بعضي را مدرس و بعضي را مفتي و بايشان پول دادند و بديدن ايشان رفتند و ايشان را اعزاز و اكرام كردند و بمردم گفتند كه جواب را در مسائل ظاهريه از اينها بگيريد پس خلق را از آن مستغني داشتند و چون مردم اين را دانستند كه بنا آن است كه اضمحلال دين آل‌محمد شود بهر نوع كه باشد پس هر گوشه‌اي سري درآمد و گفت آنچه صلاح دنياي خودش بود از جمله علي بن اسمعيل بن ابي‌بشر الاشعري بود كه بر منبر بالا رفت و گفت كنت اقول ان كلام اللّه حادث و كنت اقول ان مشية اللّه حادثة و كنت اقول ان الشر من العباد و الخير من اللّه و ان الافعال بين الامرين و كنت اقول ان الترجيح بلا مرجح باطل و لكن الآن رجعت و اقول ان كلام اللّه قديم و ان مشية اللّه قديمة و ان اللّه خلق المؤمن مؤمنا و الكافر كافرا و ان الخيرات و الشرور كلها من اللّه تعالي و ان الترجيح بلا مرجح صحيح و هكذا و صنف خمسين كتابا من هذه المزخرفات الباطلة و شهّروها بسيف السلطان [ص 121] في جميع البلدان پس از هر طرفي صوتي درآمد از علوم تا آنكه اطفاء علوم آل‌محمد شود و آنچه را كه ميدانستند مخالف مذهب ائمه ما است آن را ميگفتند و بزور شمشير و دادن پول منتشر ميكردند و اما در علم باطني چون ديدند كه مردم بعضي از ايشان كوتاه‌نظر نيستند و قصر بر علوم ظاهره نمينمايند بلكه بعضي از بواطن قرآن را ميخواهند پس تدبير نمودند به تدبير نمودن صوفيه و بزرگ كردن ايشان و گفتند اينها از اهل كشف و شهودند و اينها مجذوبند و هر جا كه ميديدند درويشي موي‌ژوليده‌اي ميآمدند آنها را ترقي ميدادند و رطب و يابس آنها را تصديق ميكردند و چون ميخواستند امر را محكم نمايند بتدليس و تمويه پس كلام پخته ميگفتند تا معلوم نشود پس جهال چنانچه بعد از آن كه حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمود لو شئت لاوقرت سبعين حملا من باء بسم اللّه الرحمن الرحيم آن صوفي در مقابل آن جناب گفت لو شئت لأوقرت سبعين حملا من الف الحمد للّه رب العالمين ، و هر گاه باين صوفيه گوئي از آن بواطن بگو گويد الآن وقت نيست نميشود بلكه محتاج است به رياضت پس گويد برو چند اربعين رياضت بكش تا بتو بگويم و اين رياضت را گويند از جهت آنكه يا شخص ديوانه شود در آن ايام يا بميرد پس علم را ملعبه كردند چه علم را بدست اين گونه اشخاص دادند و كار را بجائي رسانيدند هر جا كه مي‌شنيدند شيعه‌اي هست و يا كتاب شيعه هست آن را مضمحل ميكردند و در آب ميشستند و آن شيعه‌ها بسياري از كتب خود را در ميان ديوارها مي‌گذاشتند و چون چنين شد اين امر بالمره مخفي ماند و آن امر ظاهر شد و غير آن هم چيزي نديدند و خودشان هم آن نور را نداشتند كه چنگ (ظ) به عروة الوثقي زنند و راهي بحق برند و ظلمت [ص 122] جهل را بردارند و از ميان دور نمايند لهذا از اين فرقه آمدند از همين فرقه خودمان چيزي غريبي از آن درآوردند اينكه ميگويم چيز تازه‌اي نيست كه ميگويم بلكه آنچه واقع است ميگويم بالجمله اين كتب و علومي كه در ميان مردم است بسيار داخل و خارج در آنها است ،