بدان كه اختلاف در جميع علوم الآن موجود است از رياضي و هندسه و منطق و جفر و فقه و اصول فقه و غيرها از اين جهت است كه كتابها كلا نوشته شده است قال فلان قال فلان و علم الآن نيست الا اين قسم فنقول بعد وجود الاختلاف هل اللّه سبحانه يريد الاختلاف ام لا و هل بعضها هو الحق ام الكل و لا شك ان الكل لايكون فوجب ان يكون واحد حقا و الباقي باطلا مع ان كل احد يدعي عنه نفسه ان مذهبي علي الحق لا غير ، فكل يدعي وصلا بليلي ، پس بعد از اين ادعا كه بر باطل است و بعد ما دانستيم كه يكي بر باطل است و دانستيم كه يكي حق است و دانستيم كه خدا باطل مراد او است يا نه پس اگر گوئي كه خدا اختلافات را كلا ميبخشد و عفو ميكند و كلا را قبول ميكند پس بايد تكلم در جميع مذاهب بكني و همه را صحيح بداني پس در اين وقت اشتراك لفظي و اشتراك معنوي چه چيز است و اگر كل حق باشد هرج و مرج شود پس بايد واحد باشد و حال آنكه خدا اختلاف را ذم فرموده است لو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافا كثيرا لو قيل انه (ع) قال نحن اوقعنا الخلاف بينكم فيكون الاختلافات منهم ميگوئيم بجهت همين [ص 58] فرموده است زيرا كه مقام تقيه است و الآن كلام در اصول اعتقادات است نه در اصول فقه بالجمله بعد از وجود اختلاف گوئيم الآن رافع اختلاف چيست پس اگر گوئي اختلاف مرفوع بعقل است گوئيم عقل سبب اختلاف شده است و اگر گوئي رافع اختلاف نقل است گوئيم نقل خودش سبب اختلاف شده است و اگر گوئي كه رافع هر دو آنها است گوئيم كه اختلاف بهر دو حاصل شده است و اگر بخصم خود گوئي كه تو مجاهده نكردهاي در جواب گويد تو مجاهده نكردهاي و اگر گوئي من بعقل خود چنين فهميدهام خصم در جواب همين را گويد و اگر باو گوئي كه تو اصابه حق نكردهاي او نيز چنين گويد در جواب پس از اينجا است كه ما ميگوئيم عاقل را نشايد كه بخصم خود چيزي بگويد كه آن خصم برگردد همان چيز را بخصم جواب دهد پس چون چنين شد بدان كه در اينجا چيز ديگري نيز ميباشد و آن اين است كه اين شخص و خصم او هر دو هر چه را گويند آن چيز را حق دانند و اما هر گاه از آن خصم پرسي كه تو معصومي كه خطا بر تو جايز نباشد گويد نه پس جاير الخطا باشد و چون چنين شد گوئيم از كجا معلوم شد كه قول مستدل مطابق واقع باشد اگر چه گويد من بر يقين هستم بلكه گوئيم مَثَل او مثل احول است كه يكي را دو ميداند و آن مخالف واقع است پس چون خودش را معصوم نداند البته بر يقين نخواهد بود باينكه آنچه او بر آن است مطابق مراد اللّه است و حال آنكه از غرائب اين است كه هر روز از قطع خود برميگردد و چيز ديگر ميگويد و هكذا لازال ، بدان كه اين قطعها دليل واقع نيست پس چون كار باينجا انجاميد ما بچه چيز بدانيم كه اين حق است و آن [ص 59] ديگري باطل گوئيم با وجود اين اختلاف هر گاه كسي بيايد و هيچ دين را قبول نكند و در آخرت جواب خدا را چنين گويد كه من دو شخص را متفق در دين نديدم و نديدم صراط مستقيمي كه بآن وزن نمايم امر اعتقاد خود را پس از اين جهت اختيار نكردم من اين دين را و بجهت آنكه ضبطي در آن مشاهده نكردم و نيز گوئيم اعتقاد بيكي از اين مختلف فيه لا علي التعيين نيز جايز نباشد و چون در اين حال درست نظر نمائي بيني كه همه خلق در تحيرند زيرا كه نميشود لا علي التعيين را عبادت كرد و اما استدلال و يقين بپارهاي از مغالطات و شعريات پس سبب احقاق حق و ابطال باطل نگردد چنانچه رئيس المشككين حوض پر را استدلال ميكرد كه آن خالي از آب است و همچنين بسا هست كه شخص مغلوب بر حق است و شخص خصم بر او غالب آيد علاوه بر اينها عقول مختلفند بلاشك و چون چنين شد آنچه تو گوئي خصم تو نيز همان را بتو گويد فما الحيلة اذاً پس اگر گوئي كه خدا هر كسي را بعقل خود و فهم خود واگذاشته است گوئيم اين نقص است چه لازم آيد كه خدا رفع اختلاف نتواند كرد و قدرت بآن ندارد تعالي اللّه ربنا از اينكه هر شخص بخودش واگذارد و حال آنكه ما چيزي ميخواهيم كه در پل صراط بتواني در جواب ءاللّه اذن لكم ام علي اللّه تفترون بگوئيم اي يا رب انت اذنت لي و چون احوال بر اين منوال شد عالم عالم تحير شد ، بدان كه عالم را الي الآن نظمي حاصل نشده است پس ما را ناچار است از رافع اختلافات با آنكه مختلفين و متناقضين هر دو حق نيست و كسي كه خود را حق ميداند بايد غير خود را ابطال كند و بعد اثبات مدعاي خود نمايد بلا [ص 60] عناد و مكابره چون چنين بود خداوند عالم فرمود فهدي اللّه الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق و اللّه يهدي من يشاء الي صراط مستقيم يعني آن كساني كه ايمان آوردند خدا ايشان را هدايت فرمود ولكن ايمان را در اينجا بيان نفرمود بلكه در آيه ديگر نحو ايمان را بيان فرمود قال عز من قائل و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا اللّه و استغفر لهم الرسول لوجدوا اللّه توابا رحيما فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما پس مؤمن موعود آن كسي است كه حَكَم قرار دهد كسي را كه خدا او را حكَم قرار داده است و حق و باطل را از او اخذ كند و تميز حق و باطل را از او اخذ كند و او را حكَم در اختلافات خود دانند و چون رجوع بآن حاكم نمايند موصوف بايمان شوند و در اين حال بنور آن حاكم حق اين اختلافات را ميفهمند پس اين شخص واسطه است ميان آن حاكم و ميان خلق و چون اختلاف ميشد اين حاكم را قرار داد تا رفع اختلاف نمايد پس اين شخص حاكم است تا در امور مختلف فيها حاكم و ميزان باشد از اختلاف علم هيئت و اختلاف علم رياضي و اختلاف اصول و منطق و مذهب اشراقيين و ساير از حكماء و علماء از لاحقين و سابقين و همه اختلافي كه در جميع عالم است بايست اين حاكم معدن اين اختلافها باشد و تميز حق و باطل نمايد پس اين حاكم جميع امور باو برگردد . بدان كه عالم بحق ميگردد و اين حاكم و ميزان را خدا قرار داد و فرمود و اقيموا الوزن الآية ، و زنوا بالقسطاس المستقيم ذلك خير و احسن تأويلا پس حاكم و ميزان كل عالم و فصل الخطاب اين حاكم است و چون چنين شد بدان [ص 61] كه ايمان مؤمن ثبات ندارد مگر آنكه اخذ از آن حاكم نمايد و الا ايمانش صحت سلب دارد و لذا قال فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما پس اين حاكم ميزان است ميان خدا و خلق كه ديگر از مردمان از اين بايد اخذ نمايند قال تعالي و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة الآية ، قال الباقر عليه السلام نحن القري التي بارك اللّه فينا و القري الظاهرة شيعتنا الحاصل مذكور شد كه علم را درجاتي است و قبل را نبود كسي كه جمع كند مختلفات را و تفريق نمايد مؤتلفات را تا اين زمانها كه ظاهر شد و هر كه گفت منم حتي يكاد يذهب الاسم فلما وجد الاختلاف وجب علي اللّه ان يظهر ميزانا مستقيما بينهم حتي يرجعوا اليه و يجب طاعته عليهم و نص عليه عليه السلام في قوله في الكافي انظروا الي من كان منكم قد روي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فارضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكمنا فلميقبله منه فانما بحكم اللّه قد استخف و علينا رد و الراد علينا الراد علي اللّه و هو علي حد الشرك باللّه ، و چون چنين شد بدان كه هر كه از اين مجلس بيرون رود و اطاعت ننمايد بجهنم خواهد افتاد زيرا كه امر ظاهر شد و مستضعف نماند فمنكم كافر و منكم مؤمن هر كس سخني دارد بگويد زيرا كه من چيزي نميگويم كه غريب باشد و تو نشناسي همين است كه ميان شما است ميبيني روز و شب پس هر روز اختلاف علماء را گوئي معني ندارد ، بدان كه خدا مهمل الناصيه نگذارد خلق خود را بلكه ميزاني و حجتي ، اما بحث و غلبه كردن في الواقع ميزان نيست چه بسيار ميشود كه حق با مغلوب [ص 62] است پس ميزان بغلبه و عدم غلبه نيست بلكه بايد ميزان امر واضحي و بيني باشد كه خفائي در آن نباشد بهيچ وجه من الوجوه و اين امر بزرگي است و كاري است بسيار بزرگ بحيثيتي كه از اين بزرگتر چيزي نيست چه اِحكام امر و اتقان حكم باين طور باشد كه بگوئي در جواب خدا انت اذنت لي يا رب بلا اضطراب و ان كان كل الخلق يخالفوك فلا بد ان تكون بحيث لاتزيلك القواصف و لاتحركك العواصف پس حق اين است كه احتمال غير ندهي و متشكك نشوي و اختلافات را خدا از خود منع كرده است با اين اختلاف كلهم يدينون بالحق فما الاختلاف و اللّه يقول ان الاختلاف ليس مني لو قيل قال موسي ان هي الا فتنتك قلنا معناه اي اختبارك و له خمسةعشر معني بالجملة الآن جزنا من بيان الامس بان الخلق يحتاجون الي امر نوراني غيبي بل نقول بهذا الموجود الذي في ايديكم پس ما از بيان ديروز گذشتيم و الآن ترقي كرديم و آنچه در دست داريم گوئيم ميزان موجود خواهد با آنكه خداوند عالم عالم را براي حق خلق كرده است قال ماخلقنا السموات و الارض الا بالحق الآية ، و قال ماخلقنا السموات و الارض و ما بينهما باطلا الآية ، پس اختلافات صحيح نباشد الا حق علت اينها آن است كه خلق خود را فراموش كردهاند چونكه خدا را فراموش كردهاند چون خدا را فراموش كردند خود را فراموش كردند اگر چه همه مدعي وصول و معرفت خدايند لكن از افعال و اعمال ايشان معلوم است كه خدا را نخواهند و او را نطلبند اينجا يك كلمه بگوئيم مردم حكمت العين و كتب حكمت را مطالعه كنند و در آن بحث نمايند و با آنكه از قرآن خبري ندارند بلكه آداب خواندن آن را از وقوف و ادغام و اظهار و لحن و ادا و از سي امري كه پانزده [ص 63] از آن مستهجنات است و پانزده از آن از مستحسنات است كه اين سي امر غير از مدات و ادغامات و ترقيقات است پس چون كارهاي خلق للّه في اللّه نيست مردم متوجه چيزي هستند كه پول از آن حاصل شود با آنكه كتاب خدا را لازم است بدانند و همچنين هر گاه امر براي خدا بود بايست اول وقت را بشناسند و قواعد آن را ياد گيرند چه نماز در اول وقت بسيار مقام دارد زيرا كه در وقت اول زوال درهاي سماوات مفتوح است و فيوضات الهي وارد است و همه اشياء در آن وقت ذكر خدا نمايند و همچنين اگر براي خدا بود اعمال ايشان بايست قبله را بشناسند و انحراف بلاد را بدانند نه آنكه آنچه در طفوليت از ظهر شناختن و قبله شناختن باو گفته است همان را در هر جا معمول دارد پس كسي كه كارش للّه و في اللّه باشد در او علاماتي است بسيار ليس بامانيكم و لا اماني اهل الكتاب پس آنكه كارش للّه و في اللّه است واجب است او را كه در اول امر خودش را بشناسد و چون خودش را نشناسد چگونه غير را شناسد پس چرا نظر نميكني كه تو سري داري دستي داري و اعضائي داري و حال آنكه از اينها ابدا خبر نداري پس كسي كه خود را نشناسد فرق با حيوان ندارد چه حيوان هم خود را نميشناسد پس چون چنين شد گوئيم كه طالب علم را دو چيز لازم است يكي ميزان كه حق و باطل را بشناسد و تميز دهد و يكي آنكه بفهمد چگونه ميفهمد زيرا كه هر مشعري از مشاعر ظاهره را نحو ادراكي ميباشد كه آن ديگري را حاصل نيست چنانچه بسمع مبصرات را ادراك نتوان نمود و ببصر مسموعات احساس نتوان نمود و هكذا پس هر گاه تا روز قيامت بخواهي با گوش ببيني يا بعكس ميسر نخواهد شد [ص 64] پس واجب است طلب كردن آن ميزان كه آن امري است عظيم و حامل آن هم عظيم است چه حامل عظيم نيست الا عظيم و لاشك در زمان غيبت بايد كسي باشد كه متخلق باخلاق و متزيّي بزيّ ايشان (ع) باشد تا حاكم باشد بر خلق كما قال (ع) انظروا الي رجل منكم الخ ، و احكامنا جمع مضاف است افاده عموم ميكند از حق و باطل و اين بزرگوار را صفاتي است در علمش و در عملش و اعمالش با خلق و همچنين از جمله علامات اسم او است كه فردا بيان خواهد شد .
* * * *
بسم اللّه الرحمن الرحيم
قال اللّه تعالي : ان اول بيت وضع الخ ،
هذه الآية الشريفة كغيرها من الآيات مشتملة علي غرائب و عجائب من المعاني و الهدي و البينات بحيث لو ان الانسان يطول عمره كعمر نوح و باعه كباع سليمان و يحصل له اناس مستمعون و يتكلم في معاني هذه الآية الشريفة ينقطع الايام قبل انقطاع المعاني مع اني مااعرف شيئا و اُعدُّ من جملة العلماء مع هذا كله لو اردنا شرح معاني هذه الآية الشريفة مما يسعنا اظهاره ينقطع العمر دون انقطاع هذه المعاني لان العلم نقطة كثرها الجاهلون لكن الناس حرموا انفسهم و حرموا غيرهم فالمشتكي الي اللّه و لا قوة الا باللّه . پس بدان كه قرآن كلا يك نسق است من اوله الي آخره و هيچ كس مثل قرآن نتواند آورد مگر آنكه خلق كند انسان پس او ميتواند آورد مثل قرآن چه علم هر كس مطابق علم او است و قرآن مطابق علم اللّه است پس كسي بر علم و قدرت خدا احاطه نتواند كرد غرض آنكه اگر انسان بخواند قرآن را تفسير كند مثل تفاسيري كه كردهاند مثل بيضاوي و رازي و نيشابوري و ترمدي اينگونه تفسير قرآن را تمام ميكند و حال آنكه قرآن تمامي ندارد و شما ميدانيد كه اين [ص 65] اشخاص قرآن را نميدانند خواه صاحب تفسير كبير خواه صغير خواه رازي خواه نارازي خواه بيضاوي خواه صفراوي بنص قول خدا آنجائي كه فرموده است در سوره بنياسرائيل و اذا قرأت القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايؤمنون بالآخرة حجابا مستورا و جعلنا علي قلوبهم اكنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا و شكي نيست كه اين آخرت مراد از آن معاد و قيامت نيست چه كسي اقرار بقيامت و معاد ندارد اقرار بخدا ندارد و كسي كه اقرار بخدا ندارد و اقرار بقيامت ندارد بلكه منكر معاد است تا كجا مانده است كه گوش بقرآن بدهد پس لايؤمنون بالآخرة كفار نيستند بلكه ايشان كسانيند كه ينكرون الآخرة و يقرون باللّه و رسوله فيكون هذه الآخرة الرجعة و فسر بعلي (ع) ايضا كما قال الصادق (ع) فمن اقر بهذه الآخرة فهو مؤمن و الا فلا فقوله لايؤمنون بالآخرة اي لايؤمنون بعلي (ع) و باولاده و رجعتهم و قيام القائم كما قال و اقسموا باللّه جهد ايمانهم لايبعث اللّه من يموت حضرت صادق (ع) فرمود كه مراد از اين بعث بعث ديگري است چه اين اشخاص قسم بخدا ميخورند و اين بعث را قبول ندارند بلي وعدا عليه حقا و لكن اكثر الناس لايعلمون پس اين مفسرين ظاهر قرآن را نيز ندانند چنانچه باطن و مراد آن را نميدانند زيرا كه ظاهر قرآن مخالف باطن او نيست اتفاقا من الفرقة زيرا كه باطن قرآن آلمحمد است پس هر گاه اقرار و ايمان بظاهر قرآن آورد و آن را دانست اقرار بظاهر آلمحمد آورده است و او مؤمن است و حال آنكه ايشان بظاهر آلمحمد ايمان نياوردند از اين جهت است كه رازي كه يكي از جمله مفسرين ايشان است در صراط المستقيم نوشته است كه لاشك صراط المستقيم صراط ابيبكر است چه او رئيس صديقين است پس او صراط مستقيم است ● و همچنين در آيه انما وليكم اللّه و رسوله و المؤمنون پنج دليل اقامه كرده است كه مراد از اين آيه علي (ع) نيست پس قرآن را ظاهر آن را ندانند چه قرآن نور است و نوراني و اينها ظلمت و ظلماني ظاهرا و باطنا پس كجا خواهد بود كه نور در ظلمت قرار گيرد پس تفسير رازي و بيضاوي و امثالهما را چه فائده با اينكه تو مولائي داري كه آسمان و زمين از او اخذ كند پس اخذ از ايشان پشت كردن بمولاي خود است با آنكه خدا فرموده است كه ايشان قرآن را نميدانند پس هر كه گويد ايشان ظاهر قرآن را فهميدهاند گوئيم امر داير شده است ميان قول شما و قول خدا آيا قول تو مقدم است يا قول خدا خودت انصاف بده نعم ظاهر اين زمان كه زمان غيبت امام (ع) است كه مخلوط با عامه است ميتوان گفت ظاهر قرآن است چنانچه تجار بغداد با يهود و ارامنه و شيعي معامله ميكنند و شركت دارند و اما ظاهر صرف در زمان صاحب (ع) است بالجمله شيعه را نشايد اخذ از اين اشخاص بلكه شيعه بايد ممتاز باشد و متبين باشد از غير شيعه و از ايشان اخذ نكند كما قال الصادق عليه السلام ان شيعتنا لايسألون اعداءنا و لو ماتوا جوعا ه، و لاشك سؤال از علم اعظم است از سؤال از غذاي جسد چه علم غذاي روح است و آن باقي است و غذاي جسد فاني است بلي هر گاه خدا امام عاجزي قرار ميداد براي ما ميشد كه كشكول گدائي برداري و از ايشان بگيري و اما هر گاه امام قادري حيي داشته باشي چرا بايد گدائي كني با اينكه اين عار و ننگ است بر امام تو و العياذ باللّه نقص در خدا است الحاصل تتمه كلام روز سابق آنكه نحن نذكر لكم امرا آخرا للحاجة الي هذا العالم الرباني [ص 67] و هو ان الابالسة و الشياطين كثيرون و انتم ماتدرون كم من الشياطين مع انه لايحصي لكني الآن امثل لكم مثالا علي ما قالوه (ع) فقال الصادق (ع) ان الشياطين بعدد الملائكة و هذا تقريبا قالوا (ع) ان الانس بقدر عشر الجن و الانس و الجن بقدر عشر الحيوانات البرية و الكل بقدر عشر الحيوانات البحرية و الكل بقدر عشر الطيور و الكل بقدر عشر النباتات و الكل بقدر عشر الجمادات و المجموع كله بقدر عشر الملائكة الذين في السماء الدنيا و المجموع بقدر عشر الملائكة الذين في السماء الثانية و هكذا الي الكرسي و الكرسي و السموات كلها و الانس و الجن و الحيوان و النبات و الجماد كلها بقدر عشر الملائكة الذين عند سرادق من سرادقات العرش و له سبعون الف سرادق هذا بيان نوع الملك و الا فلا حصر له و الشياطين بقدر الملائكة حرفا بحرف ● . بدان كه شياطين حاصل از ابليس شدند كه او پدر و بزرگ آنها است و له زوجة اسمها طُرطُبّة نكحها فباضت ثلثين بيضة فجعل في كل مكان عشرة بيضات و من كل قسمة من العشرة خرج شيطان لايحصي عدده الا اللّه و اما مراد از اين انس نه اين انس مشهود است بلكه اين است با انسي كه در جزيره خضراء است و آنجا مملكت بزرگي است شخصي گويد ما بعد از آنكه در كشتي نشستيم و كشتي ما طوفاني شد و شكست پس داخل جزيرهاي شديم كه غريبتر جزائر بود از ناخدا پرسيديم گفت چنين جزيره نديدهام و الي الآن نشنيدهام و در كتب جزائر بحر و طرق بحر نيز مذكور نيست پس چندي از اهل آن جزيره بطرف ما آمدند و ما در كشتي سه طائفه بوديم نصاري و يهود و [ص 68] شافعي اهل آن جزيره گفتند اما يهود و نصاري را از ايشان جزيه ميگيريم و اما شافعي را پس نيست الا قتل ايشان پس ما گفتيم اگر شما را حاكمي هست ما را بنزد او حاضر كن چون رفتيم ديديم كه حاكم در مسجد بر روي عباي خود نشسته است و در دستش دفتري هست و چون ما را ديد و احوال را معلوم كرد و نظر در حكم ما نمود حكم نمود بقتل ما پس گويد كه ما گفتيم ما را بنزد سلطان خود ببر پس شش ماه راه رفتيم كه همه آن اخضر و سبز و آبادان بود كه اصلا باير نداشت پس بدار السلطنه رسيديم او نيز همين حكم را كرد و گويد ندانستيم كه آن طرف مكان سلطان از جزيره چقدر مكان ديگر هست و اينها كلا انسانند و همچنين اهل جابلقا و جابلسا و در آنجا هفتادهزار شهر است از زمرد سبز و از براي هر شهري هفتادهزار دروازه است و در نزد هر دروازه هفتادهزار طائفه است كه هر طائفه را هفتادهزار لغت است كه اصلا لغتي مشابه لغتي نيست و هر روز از هر دروازه هفتادهزار بيرون آيند كه داخل نشوند و هفتادهزار داخل شوند كه هرگز خارج نشوند ● و حضرت امام حسن (ع) گويد كه من و برادرم حسين (ع) حجت بر ايشان ميباشيم پس اين شياطين در فكر اين هستند كه شما را اغوا كنند و از حق برگردانند زيرا وقتي كه ولايت اميرالمؤمنين (ع) را خداوند عالم عرض كرد بر همه خلق و قبول ولايت را شرط نجات قرار داد بعد از توحيد و نبوت ابليس كه پدر شياطين است در اين وقت صيحه عظيمي كشيد و [ص 69] از آن صيحه شياطين جمع شدند و گفتند كه ما هرگز از تو چنين دهشتي و چنين وحشتي نديدهايم چه باعث شده است ابليس در جواب گفت كه امروز امري محكم شد كه آنچه ما از كارهائي كردهايم و خواهيم نمود كلا باطل شد زيرا كه نميشود كه من بعد كسي داخل جهنم شود از جهت آنكه يا بصلوات يا بشفاعت يا بامر باشد او را نجات دهند و بهر طوري كه باشد ايشان معفوند پس ابليس گفت بيائيد تدبير كنيد شياطين گفتند تدبير تدبير تو است و تو بزرگ و صاحب اختيار ما هستي ابليس گفت عيبي ندارد فكر اين است كه شما تمام همت خود را مصروف نمائيد در تشكيك انداختن خلق از ولايت آلمحمد گفتند سمعنا و اطعنا پس متفرق شدند تا بشك اندازند اما يهود و نصاري و غير ايشان از كفار چون كه تابع نيستند ايشان را تشكيك نشايد چه تشكيك فرع اقرار بشيء است و اما اهل جزيره خضراء چون منور بنور امام (ع) هستند شك در ايشان تأثير نكند و اما اهل آسمانها را نيز نتوانند تشكيك كرد پس نماند كسي الا اين چند معدود قليلي از شيعه انسان حاضر كه فقراء خلقند و قدم راسخ ندارند . اعلم ان دونكم من الخلق ليس لهم قدم راسخ ورد انه جاء رجل الي الصادق و شكي من الفقر قال (ع) لو امتلأ بين السموات و الارض من الجواهر و اللئالي و يجعلونك مخيرا بين اخذها و بين بغض علي (ع) قال لا واللّه مااجوز من ولايته (ع) فقال (ع) اذا كيف تكون فقيرا ، نقلت بالمعني فاعرف قدرك لان عندك جوهرة اعظم و اقوم من جميع العالم فيريد الشيطان ان يجعل بينكم العداوة و البغضاء و يأخذ منكم الجوهرة فهل انتم منتهون پس اين شياطين همت بر اين گماشتهاند كه اين معدود قليل را از جاده بيرون برند .
[ص 70] بدان كه شيطان عالم است در جميع علوم از جميع انواع و اقسام آن از اين جهت گفته است :
لوكان في العلم من غير التقي شرفا لكان اشرف كل الناس ابليس
چنانچه روزي چندي از خلق بنزد فرعون حاضر شدند تا آنكه او را اختبار كنند باينكه خدا هست يا نه پس خوشه انگوري بفرعون دادند كه مرواريد كند آن را در اين حال فرعون داخل خانه شد و سه روز بيرون نيامد پس ناگهان در روز سيم دق الباب شد فرعون گفت كيست گفت فلان بريش خدائي كه نميداند در پشت در كيست بيا من برادر تو ابليس هستم پس چون داخل شد و از همّ فرعون مستفسر شد و بيان كرد قضيه را پس شيطان آن خوشه را مرواريد نمود و بعد از برخاستن كه خواست برود گفت يا اخي يا فرعون اين مردم عجب احمق و نادانند من با اين كمال را به بندگي قبول نكردند و اينها تو را بخدائي قبول كردند بالجمله شيطان علم بسيار دارد و مزاج هر كس را ميداند و او راست تسلط و راه در جميع رگ و پوست انساني و هر كسي را بجهتي از جهات فريب دهد كسي بعز (ظ) و كسي بعلم و كسي را بهيئت و كسي را به رياضي و كسي را بحساب و كسي را به نجوم و كسي را به معاني و كسي را به اصول و كسي بنحو و كسي را به صرف و كسي را به الهي و هكذا و هر گاه خواهيم جهات آنها را ذكر كنيم ملال ميآورد پس قوت شيطان حالا بسيار است آنچه خواهد از راه ميكند ، نقل است كه آمدند نزد فرعون اختبارا باينكه خدا هست يا نه و باو گفتند هر گاه رود نيل را گفتي بايستد و ايستاد تو خداي ما هستي و الا فلا پس فرعون رفت و به رود نيل [ص 71] گفت بايست ايستاد اين نه بجهت نفس او بود بلكه بجهت حمايت شيطان بود كه جمع شدند سد آب كردند چنانچه غُلات يعني علي اللهي ايشان طفل را از كوه بزير اندازند و او سالم ماند به اعانت شيطان تا اينكه خلق آن را كرامت دانند و گمراه شوند .
بدان كه اين شياطين مراتب و درجات دارند و بحسب درجات مردم با مردم رفاقت و آشنائي كنند بيان اين اجمال آنكه خداوند عالم خلق كرده است قلب انسان را و از براي آن دو طرف قرارداد فرموده است طرف يمين و طرف شمال يعني جعل لقلبه اذنان اذن عن يمينه و اذن عن شماله او قُل جانبين جانب اليمين و جانب الشمال و جعل في كل جانب سريرا اما في اليمني فسرير العقل و اما في اليسري فسرير الجهل و جعل لكل واحد من السلطانين جندا خمسة و سبعين اما للعقل من الملائكة و اما للجهل من الشيطان و لايحصي عدد الملئكة و لا عدد الشيطان الا اللّه تعالي فالملئكة يتقوون بالطاعات كما ان الشياطين بالمعاصي و الطاعات و المعاصي غذاء لهما لان الشيء لايعيش بغير غذاء فاذا اراد العقل الخير يطلب من الملك الحامل بذلك الخير فحينئذ اذا كان في القلب ضعف يطلب الجهل من الشيطان المقابل للملك ان يمنع الملك من ذلك الخير فاذا مال الشخص الي طرف الجهل يغلب الشيطان علي الملك فيهرب الملك و هكذا كلما غلب الشيطان علي الملك يهرب الملك الي ان يصير المنزل مقر الشيطان و الابالسة .
[ص 72] بدان كه اين دو سلطان يك خادم دارند كه اين بدن است و نميشود بدن خدمت هر دو سلطان را در يك آن بعمل آورد و غذاي اين دو عسكر طاعت و معصيت است كل بمناسبه و شيء به غذاء قوت حاصل كند چنانچه تو هر گاه خواسته باشي قرآن بخواني در اول امر بسيار مشكل است و اما چون قدري از آن هر گاه بخواني قوت يابي و امر خواندن بر تو سهل شود چه قرآن غذا دهد روح را پس قوت گيرد و اما غذاء نفس اماره معصيت است و اما غذاي عقل پس طاعت است زيرا كه شيء بدون غذا دوام و وجود ندارد پس هر گاه عقل خواهد كه تفنُّن كند تفنن در عبادت ميكند و بناي صلوة گذارد پس رجوع ميكند بملك موكل به صلوة كه اسم او وصقائيل است و از آن جانب جهل امر كند بيكي از عسكر خود مقابل اين ملك از شيطان كه منع كند ملك را پس محاربه شود تا اينكه اين ضعيف نگردد و آن قوي نشود و اين محاربه معلوم است از براي كسي كه فكر ميكند در چيزي و كل اينها در قلب است و اما اين كثرت در قلب پس چون بودن سُرُج متعدده است در بيت واحد كه اصلا نورهاي سراج با يكديگر مزاحمت ندارند پس خود شخص علم دارد اين دو عسكر است هر گاه ميل بسمت عقل كرد ملائك دست يابند و شيطان را قتل نمايند و در محل آن منزل كنند و هكذا هر گاه مداومت و مواظبت بر اعمال خير باشد از واجبات و مستحبات تا آنكه شيطان بالمره تمام شود پس در اين وقت قبر شخص منبر ملائكه شود و مهبط و مختلف ملائك گردد فيكون الملائكة فوج يصعد و فوج ينزل فيؤتونه بالفيوضات و الواردات فيري امرا عجيبا فاذاً الملائكة يمدونه و يعينونه قال الصادق (ع) اجعلوا قلوبكم منبرا للملائكة [ص 73] در اين مصداق آيه وافي هدايه گردد الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنة التي كنتم توعدون نحن اولياؤكم في الحيوة الدنيا و الآخرة . يعني ملائك اعانت كنند چنين شخص را در علم او و در عمل او و تأثير كند در عالم پس اين امر غريب است و بدان كه واصل باين مقام واصل بمقام نفس مطمئنه است كه نفس اماره ضعيف شده است و بلد بلد اسلام شده است قال تعالي فان تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة فاخوانكم في الدين بدان كه نفس اماره در اول امرش لونش سواد است و اما بعد از اسلامش لونش آسماني رنگ شود پس اين شخص در اين وقت باب رشد و باب هدايت و باب اللّه است در ارض اين در وقتي كه جانب عقل را قوت دهد و به آن جانب ميل كند و اما در وقتي كه ميل بجانب جهل كند و آن جهت قوت يابد و لازال مرتكب معاصي و سيئات شود پس آن ملائك بالمره فرار نمايند و شيطان بجاي آنها قرار گيرد تا آنكه هفتاد و پنج هزار جند ملك بيرون رفته باصل خود ملحق شوند پس ولايت ولايت فرنگ شود لكن عقل بسيار ضعيف در جاي خود ساكن است پس خانه از مسلمين در بلد كفر باقي ماند . قال تعالي فاخرجنا من كان فيها من المؤمنين فماوجدنا فيها غير بيت من المسلمين و عقل در اين وقت خوار و مهان و ذليل است و بعد ميل باصل و مركز خود نمايد پس بيرون رود نه آنكه شخص مجنون شود زيرا كه عقل دو عقل است يكي عقلي كه منشأ شعور و تمييز و سبب تكليف است و يكي عقلي كه ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان است و اين عقل بمعني ثاني نوري است و اشراقي است و قبسهاي است از اشراق [ص 74] عقل كلي عقل اول كه تابش در اين محل نموده است پس مادامي كه محل موجود است و بر حال خود است اشراق حاصل است و الا پس باصل خود ملحق شود و اشراق ننمايد چون اشراق شمس در مرآة با وجود مرآت و عدم آن و چون نور بيرون رفت ظلمت محض شود پس در اين وقت يك دفعه بر حال خود باقي ماند از خودبيني خود و كبر و خودپرستي خود و يك دفعه ميل كند كه خود را برياضات ضعيف كند و تلطيف دهد تا بشيطان اتصال بهم رساند چه شيطان لطيف است و بدون مناسبت اتصال حاصل نشود پس برياضت مرتكب شود تا آنكه لطيف و رقيق شود كه آن رقتش سبب مناسبت شود تا آنكه شيطان مؤيد و معين او گردد چون ملك از براي مؤمن پس اين شخص مرتكب شود كارهائي را كه اصلا خير و نور در آنها نيست چون ماليدن نجاست بر ضريح امام (ع) و سوزانيدن قرآن و گذاشتن ياسين در مقعد پس برياضات عادت كند و ترقي نمايد و در اول مرتبه انس شياطين طبقه اولي از ارض بهم رساند مثل ابن عربي كه نه ماه چيزي نخورد و چون رياضت را بيشتر كشد مناسبتش بيشتر شود پس با اهل طبقه ثانيه از ارض اتصال بهم رساند و هكذا الي سبع طبقات و چون بكثرت رياضات و ترك شهوات پرداخت خوارق عادات و كرامات از او بظهور آيد يعني شبيه آن اين شخص در اين وقت نائب عام كلي است از ... و خبر از قلب دهد و آنچه تو كردهاي و خواهي بعمل آورد بمعونت شيطان است كه استراق سمع كرده است . و اين شخص از علوم ريميا و هيميا و سيميا و ليميا و سائر نيرنجات بسيار ظاهر نمايد و در روي آب راه رود و سجاده بر آن اندازد و نماز كند باعانت شيطاني كه او را [ص 75] نگاه داشته است و بآسمان بالا رود و از نظر غايب شود در وقتي كه شيطان دور او را فروگيرند و هر جاي عالم كه خواهد رود و از هر چيز خبر دهد ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم بالجمله اين شخص در اين وقت نايب خاص شيطان است .
بدان كه چون شيطان را مناسبتي با اين اشخاص نيست زيرا كه او را جثهاي است لطيف و خواهد كه اغوا كند بدون مناسبت ممكن نباشد پس تربيت دهد كساني چند را كه آنها اغوا كنند از اين است وقتي كه جناب اميرالمؤمنين (ع) فرمود لو شئت لاوقرت سبعين حملا من تفسير باء بسم اللّه الرحمن الرحيم آن صوفي مخالف در مقابل گفت لو شئت لاوقرت سبعين حملا من الف الحمد للّه رب العالمين پس از براي اين طائفه نيز تأثيري در عالم هست چه حروف بيست و هشتگانه بر دو قسم است چهارده از آن نوراني است و چهارده از آن ظلماني است فاما نوراني از عليين آيد چنانچه ظلماني از سجين متصاعد شود قال تعالي هل انبئكم علي من تنزل الشياطين تنزل علي كل افاك اثيم يلقون السمع و اكثرهم كاذبون ● و چون از اين جانب شيطان تربيت داد اشخاصي را تا تشكيك اندازند خلق از ولايت اميرالمؤمنين (ع) و فرو گرفت ظلمت عالم را بر خداوند عالم واجب شد از عالم انوار از اهل عالم عليين كسي را تربيت كند و او رابر انگيزاند از براي ازاحه اين ظلمت و ازاله اين جهل و غوث باشد ايشان را و كهف عباد اللّه باشد در سد طرق شيطان و مأمن باشد از براي ايشان از جانب رحمن پس اين عالم را بايد شناخت حالا هر كس ميگويد كه او منم ، و كل يدعي وصلا بليلي الخ ، ان شاء اللّه تعالي فردا گوئيم كه اين عالم كيست .
[ص 76] * * * *
بسم اللّه الرحمن الرحيم
قال عز من قائل : ان اول بيت وضع الخ ،
قد قلنا سابقا ان اللّه سبحانه و تعالي ذكر في هذه الآية الشريفة و في غيرها من الآيات ذكر فضيلة آلمحمد (ص) و ان كان القرآن كل آية منه يشتمل كل ما هو غيرها يعني تشتمل معاني ما عداها ● ذلك من حكمته البالغة و قدرته الكاملة و لان القرآن معجزة لايؤتي مثله ابدا پس قرآن معجزه عظيم است كه محال است مثل آن ظاهر شود خواه در تكوين و خواه در تدوين مگر ائمه طاهرين (ع) كه هيچ آيه بعد از ايشان مثل قرآن نيست زيرا كه قرآن كلام اللّه است المرء مخبوء تحت لسانه و الكلام صفة المتكلم و هو علي طبق علمه (ع) و قد نص عليه سبحانه و تعالي في قوله فان لميستجيبوا لكم فاعلموا انما انزل بعلم اللّه و ان لا اله الا هو ربط اين كلام بعضي با بعضي در غايت اشكال است چه ميخواهد بفرمايد كه قرآن مطابق و موافق علم اللّه است و چون خدا را شريكي نيست پس قرآن را مثلي نيست زيرا كه هر گاه خدا شريك داشته باشد مثل اين قرآن بياورد و چون نيست قرآني مثل اين قرآن نخواهد بود و ان لا اله الا هو پس نياورد مثل قرآن الا كسي كه مثل عرش و كرسي و سموات و انسان خلق كند پس بدان كه قرآن آنچه در كل آن است در كلمه آن همان چيز موجود است يعني هذه الكلمة من حيث وقوعها في ذلك المقام جامعة ما في القرآن [ص 77] كله و القرآن جامع ما في العالم فكل كلمة جمع العالم علي كمال التفصيل في كمال الاجمال پس قرآن جامع جميع ما في الدنيا و الآخرة است بل حرف منه كذلك و اما قول كسي كه گفته است فصاحت قرآن باعتبار منع خدا است به آوردن مثل آن نه باعتبار ذات قرآن است كلامي است باطل چه سلب قدرت كند و نسبت جبر دهد اگر چه قرآن بعضي آياتش نسبت ببعض ديگر ظهور و خفاء داشته باشد در بيان مطالب و مسائل و لذا قال الصادق (ع) من قرأ في ليلة القدر سورة الروم و العنكبوت واللّه انه من اهل الجنة و لااستثني منه احدا ه، لان وجه التخصيص هو ظهور المطلب فيهما و للعالم ان يعرفه .
بدان كه قرآن كلا وصفي است تدويني كه خداوند عالم وصف كرده است بآن اولياء خود را و نجات عالم را بمعرفت امام (ع) قرارداد فرموده است و لازم است بر خدا كه بيان راه نجات را بخلق برساند و بشناساند ايشان را تا بمقصود خود برسند و چون بيان خدا كه بايد بر اكمل وجه باشد تا آنكه نشايد كسي بگويد لو كان كذا لكان احسن و لاشك وصف خدا محمد و آلمحمد را هر چه ظاهر و مشهورتر باشد بحيثيتي كه بهيچ لغتي و لساني محجوب نگردد احسن و اولي است و ايضا مخصوص نباشد آن وصف به لغتي دون لغتي احسن خواهد بود و شكي نيست كه بيان بردو قسم است حالي و مقالي و شكي نيست كه حالي اجلي است از مقالي و شكي نيست كه جمع بينهما اكمل است از عدم آن و شكي نيست كه فعل خداوند عالم بايد بر وجه اكمل باشد پس چون چنين شد واجب شد كه وصف اين بزرگواران باين دو وصف باشد و شكي نيست كه اين وصف هر چه اقرب باشد بمَنْ وُصِفَ له احسن است زيرا كه اشتباه حاصل نشود [ص 78] در صورت قرب و چون خداوند عالم قادر بود واجب شد كه آن وصف را قريب نمايد و شكي نيست كه از نفس شيء بنفس شيء اقرب چيز ديگر نيست و لهذا خداوند قادر حقايق موجودات را شرح تكويني و بيان حالي قرار داد از براي آلمحمد (ص) و چون موجودات نظر بخود كنند احوال آلمحمد (ص) را مشروح يابند در خود زيرا كه شيء را خدا كتابي كرده است در وصف ايشان و اين تخصيص بانسان ندارد بلكه هر چيزي از مجردات و ماديات و انوار و ظلمات و علويات و سفليات علي كمال التفصيل باكمل ما ينبغي لانه تعالي لقد كتب اللّه في حقايق الموجودات مناقب و فضائل و صفات و احوال الاربعةعشر المعصومين كتابا ظاهرا و بيانا لايحا بحيث لايخفي علي احد فاذا تأملت في الوجود ماتري في الغيب و الشهود لسانا يثني الا علي آلمحمد (ص) و لذا تري قال سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق قال آياتنا فافهم قال علي (ع) و اي آية اكبر مني و اي نبأ اعظم مني ه، و قال الصادق (ع) و اي آية اري اللّه في الآفاق و في انفسهم غيرنا ه، و لكن اكثر الناس لايعلمون هذا خفاؤه لشدة ظهوره و استتاره لعظم نوره . الحاصل چونكه بر خدا لازم است كه علة غائي عالم را بيان فرمايد و چون واجب شد كه علت عالم را ذكر و شرح دهد پس حقايق اشياء را بيان آن و كتاب شرح آلمحمد قرار داد ● ميگوئيم مقصود را تا شما بدانيد و نميدانيد [ص 79] با آنكه شما داراي امر عظيمي ميباشيد و حال آنكه خدا حث بآن فرموده است در بسياري از قرآن و في انفسكم افلاتبصرون و قال اولمينظروا في ملكوت السموات و الارض و ما خلق اللّه من شيء و ان عسي ان يكون قد اقترب اجلهم فبأي حديث بعده يؤمنون و قال قل انظروا ماذا في السموات و الارض پس نظر كنيد به آفاق و انفس شايد مرگ شما را دررسد و يضرب اللّه الامثال للناس قال في الزيارة و الامثال العليا لانهم المثل الاعلي قال و مايعقلها الا العالمون .
بدان كه خلق از بس كه از خود اعراض كردهاند و نظر بخود نميكنند پس فهم و استنباط اين مسأله را از ممتنعات ميداند با آنكه از آفاق و انفس بهتر استنباط ميشود چه آن اجلي و اظهر است از تدوين لكن چون خدا ميدانست كه مردم بعد از نزول محجوب ميشوند پس شرح داد آن را در تدوين مشروحا چه تدويني مطابق تكويني است . و اما اين زمان هر دو از كتابين بر مردم مشكل شده است كه از هيچيك انتفاع و مقصود را حاصل نكنند بحيثيتي كه در هيچ آيه ذكر و وصف آلمحمد را و فضيلت و شرح مقام ايشان را نفهمند مگر در آيه خاصي كه منصوص و مأثور از ائمه (ع) باشد با آنكه پارهاي قبول كنند آن آيه خاص را كه در حق معصومين و بعض ديگر اقرار نمايند پس مردم اين را مستغرب ميدانند كه وصف ائمه در قرآن باشد با آنكه قرآن در غير ايشان نيست چه اصل و اول در قرآن معرفت ايشان است و بعد فروع بالتبع متفرع ميشود چه عمل نور ايشان است قال الصادق (ع) ذروة الامر و سنامه و مفتاحه و باب الاشياء و رضا الرحمن الطاعة للامام پس مقصود لذاته از ايجاد عالم الآن در نزد مردم مخفي شده است الا ظواهر و قشور ورد عنهم [ص 80] (ع) من ابتدأ بالملح و ختم بالملح كان دواء لاثنين و سبعين داء و حضرت صادق (ع) تفسير فرمودند آن را بباطن نه آنكه معني ظاهر مراد نيست چه منافات ميان ايشان نيست و مؤمن كامل نميشود الا باين دو قال الصادق (ع) ان قوما آمنوا بالباطن و كفروا بالظاهر فلمينفعهم ايمانهم و ان قوما آمنوا بالظاهر و كفروا بالباطن فلمينفعهم ايمانهم فلا باطن الا بالظاهر و لا ظاهر الا بالباطن ، پس انكار باطن شيوه مؤمن نيست چنانچه انكار ظاهر نيست و هر كه انكار باطن كند سوفسطائي است و اما انكار ظاهر پس آن غلط است لكن ظاهر در مقامي و باطن در مقامي بالجمله قال (ع) في باطن الحديث المذكور الميم محمد و اللام علي و الحاء الحسن و الحسين يعني من افتتح بهم و بمحبتهم و اختتم بهم و ولايتهم كان دواءا من اثنين و سبعين الف داء من جهل الفرق المختلفة الهالكة ● پس اين حديث را كسي نقل كرد كه اين حديث را ذكر كردم در نزد فاضلي انكر الفاضل و قال انه باطل چه بعيد است اين معني در ذهن ايشان العجب ثم العجب نميدانم كه چه باعث است كه ايشان با ائمه (ع) چنين شدهاند لكن باين جهت خداوند عالم پر كرد وجود و عالم كون و امكان را از فضائل ايشان (ع) لفظا و معني و تدوينا و تكوينا .
[ص 81] وارد است كه در شب معراج چون آن جناب (ص) به آسمان چهارم رسيد شترهاي بسياري پر بار ديد كه ميروند كه با هر شتري ملكي است كه او را ميراند و ديد كه اولي براي آنها و آخري براي آنها نيست پس پيغمبر (ص) از جبرئيل (ع) پرسيد از آن شترها و از بار آنها و از آنكه از كجا ميآيند و بكجا ميروند جبرئيل عرض كرد كه من از اول عمر خود چنين ديدهام كه اين طور ميرود و در حديث ديگر وارد است كه عمر جبرائيل را پيغمبر (ص) از او پرسيد عرض كرد كه يا رسول اللّه من عمر خود را نميدانم ولكن كوكبي است كه هر سيهزار سال يك دفعه طلوع مينمايد و من آنرا سيهزار مرتبه ديدهام در اين وقت اميرالمؤمنين (ع) حاضر بود جناب پيغمبر عمامه از سر آن جناب برداشت و فرمود اين است آن كوكب جبرئيل چون نظر كرد عرض كرد اين همان است يا رسول اللّه پس جبرئيل با اين عمر گويد كه اين بارها را بهمين طور ديدهام كه ميرود پس جناب پيغمبر (ص) پيش آمد كه ببيند آن بارها چيست و بكجا ميرود ملك سايق عرض كرد يا رسول اللّه اينها كتب فضائل ابن عم تو اميرالمؤمنين عليه السلام است پس حضرت فرمود از كجا آيد و بكجا رود ملك عرض كرد كه من مادامي كه مخلوق شدهام الي الآن خود را ميبينم كه در عقب اين شتر ميروم و ديگر خبري ندارم بالجمله با اينكه خداوند عالم پر كرد مدح و فضيلت آلمحمد را نه مراد قتل عنتر و قلع خيبر است چه در عالم اول عنتر و خيبر نيست زيرا كه اينها عوارض اين عالم است بلكه فضيلت او آن است كه قلب بآن منشرح شود و بآن است قوام اشياء است و مراد بفضيلت آن است كه در كتابها نوشته است كه اول و آخر ندارد [ص 82] حمله عرش است وارد است كه عرش را سيصد و شصت هزار قائمه است و در نزد هر قائمه سيصد و شصت هزار ملك است كوچك آن ملائك را هر گاه امر شود كه بلع نمايد سموات سبعه و اراضي سبعه را هرآينه بلع كند و آنها كلا در لهوات اسنانش چون خردلهاي باشد در بريه واسعه اين ملائك را خداوند عالم امر فرمود كه عرش را بردارند عاجز شدند پس سيصد و شصت هزار ديگر خلق فرمود پس عاجز شدند پس بضعف آنها ده مقابل زياد كرد نتوانستند حمل عرش نمايند فلما عجزوا قال تعالي تنحوا عن عرشي فاني احمله بقوتي و عظمتي و چون دور شدند امر فرمود به چهار از آن ملائك بحمل عرش عرض كردند بار الها ما با آنها نتوانستيم برداريم پس چگونه بتنهائي توانيم اوحي اللّه اليهم اني أعلمكم كلمات اذا قلتهن يخف عليكم كالشعرة النابتة علي كواهلكم قالوا و ما تلك الكلمات قال تعالي و هي بسم اللّه الرحمن الرحيم و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين ● پس چون اين كلمات را گفتند عرش را برداشتند پس باقي ملائك مأمور بطوف عرش شدند چون حجاج در طوف مكه كه اين مثال آن است قال تعالي الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون للذين آمنوا اي بولاية علي (ع) ربنا وسعت كل شيء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا اي عن ولاية فلان و فلان و اتبعوا سبيلك يعني عليا و قهم عذاب الجحيم و اما شغل آن ملائك طايفين پس استغفار است بجهت شيعيان اميرالمؤمنين (ع) حالا ميخواهم نفهميديد كه ديگر چه ميكنند و ندانستيد كه عرش چه چيز است و ندانستيد [ص 83] كه عرش از چه چيز مخلوق است و ندانستيد كه تسبيح آن ملائك چه چيز است نه آنكه دانستن اينها فضايل آلمحمد است بلكه مقدمه است از براي مسألهاي كه متفرع بر آن شود پس ميگوئيم وقتي كه اميرالمؤمنين (ع) در عالم اول خلق شد بعد از رسول اللّه (ص) و چون آن جناب (ع) خلق شد در عالم اول قبل از آنكه خلقي خلق شود بدان كه الآن مقصود رسول (ص) و خلق او نيست اما رسول اللّه (ص) بسجده افتاد و هزار سال غش كرد از محبت اللّه پس جناب اميرالمؤمنين (ع) بسجده افتاد بيهوش نشد بعلت نقصان مقامش پس شروع فرمود بذكر سبحان اللّه پس از ذكر سبحان اللّه نور ابيضي ساطع شد در عالم كون پس خدا ركن ايمن اعلاي عرش را از آن خلق فرمود و چون الحمد للّه فرمود از آن حضرت نور اصفري ظاهر و ساطع و متشعشع شد پس خلق كرد ركن ايمن اسفل عرش را پس ذكر را تغيير داد و فرمود لا اله الا اللّه ظاهر و ساطع شد از آن نور اخضري كه پر كرد تمام عالم را پس از آن نور خلق كرد ركن ايسر اعلاي عرش را و چون فرمود و اللّه اكبر ساطع شد از آن نور احمري كه پر كرد عالم را پس خلق كرد از آن ركن اسفل ايسر عرش را پس عرش بهمين تمام شد وارد است در كافي كه عرش عبارت است از انوار اربعة ● پس عرش هر ركني از آن حكايت نمايد اشراقي از اشراقات آلمحمد (ص) را كه اعظم ايشان اميرالمؤمنين [ص 84] است و لاشك او (ع) از ملك اشرف است چنانچه در كعبه حجاج طوف كنند و آن بر مثال عرش است و اما ذكر ملائك و تسبيح ايشان خدا را ثناء است از براي اميرالمؤمنين (ع) چه ملائك خود را تابع و نوري و اشراقي از آن جناب دانند ، غرض اينست و اينطور است اما مردم امرشان بمَأكل و مشرب شده است و گويند اينها چيزي نيست و حال آنكه چيز همان است كه عبارت اخراي آن را نتوانم نتوانم گفت پس تا بكدام وقت اين امر مخفي بماند و بعرصه ظهور نيايد و آيا ميشود كسي عاقل باشد و اين مراتب را نداند پس چون خفاء دارد بر خدا واجب است بعد از نضج عالم چيزي از اين مراتب و مقامات ظاهر سازد تا آنكه مردم بر بصيرت باشند تا آنكه عبادت خدا ميكنند بدانند چطور عبادت ميكنند چه عبادت بتقليد بكار نيايد و تو الآن سرّ مذهب و شريعت را نداني و شريعت را بعضي از آن را ربط نتواني داد با بعضي زايد بر آنچه ظاهر شود يك پارهاي از لوازم شريعت راست كه نتوان ربط داد بلكه دائم شخص مضطرب است در آنها از جمله پيش خلق از علماء مشخص است كه تمامي شرايع در ليله معراج درست شد و اول نماز پنجاه ركعت بود تا آنكه موسي التماس كرد پيغمبر چندين دفعه درخواست نمود تا آنكه هفده ركعت شد با آنكه معراج بعد از بعثت بود به دو سال يا به پنج سال يا به هفت سال علي الاختلاف و آن جناب در وقت بعثت نماز ميكرد فيكف التوفيق با آنكه هر دو مسلم است ولكن ربط بينهما در غايت اشكال است چگونه شيء واحد در حين تقدم تأخر دارد و در حين تأخر تقدم دارد پس اين مسأله مشكل است الحاصل احوال بسيار وارد ميشود كه علم آن لازم است و مردم از شخص [ص 85] ميخواهند مثل آنكه اميرالمؤمنين (ع) قبل از همه و قبل از آدم و جميع خلق از نسل او است و حال آنكه محمد بن عبداللّه (ص) از اولاد آدم است و چون اين مسأله را جوابي گويد در غايت نامربوطي با آنكه خلاف شرع است با آنكه ما جواب موافق شرع خواهيم كه شريعت مصدق آن باشد و از جمله مشكلات آن است اتفاقي است كه قرآن كلام اللّه و شكي نيست كه كلام لفظ است و لفظ صوتي است معتمد بر مقطع فم كه منضغط در حلق است از هواي مأخوذ از خارج و شكي نيست كه قرآن كلام است و شكي نيست كه كلام لفظ است و چون چنين شد الآن تو اين كلامي را كه ميخواني و اخذ از اين هوا ميكني آيا اين همان هوائي است كه پيغمبر اخذ فرموده است و لاشك آنكه پيغمبر گفته است نيست و چون نشد اين شبح او است يا مجاز است نه حقيقت آن قرآن ، و اگر گوئي قرآن لفظ است گوئيم لفظ هر روز متجدد شود و اگر گوئي نقش است كذلك و حال آنكه اعتقاد مسلمين اين است كه اين موجود حاضر بين دفتين و اين مقروء ملفوظ قرآن است فكيف التوفيق بينهما پس كسي ميخواهد كه جواب دهد اينها را با آنكه لاتزيله القواصف و لاتحركه العواصف و از اين قبيل بسيار كه لازم است شخص را به ربط دادن اين ضروريات مذهب چه مردم چيزهاي بسيار بذهن ايشان وارد ميشود و ربط قلوب شيعه مطلوب است و ربط حاصل نشود الا در وقتي كه او را باعتقاد قلب خودش بگذاري پس خلق محتاجند و ميخواهند از عالم كه چرا معصوم چهاردهاند و چرا امام دوازده است و از كل اينها مطالبه دليل عقلي كنند و چرا ائمه از نسل حسين (ع) است غاية ما عندهم در اين مقام آنكه گويند اجري اللّه سبحانه و تعالي [ص 86] فيهما ما جري في موسي و هرون في شبير و شبر نقول سؤالنا هناك لم صار هناك كذلك مع انك تصادر بالمطلوب پس اين جواب نيست و مسأله ديگر كه چرا اسامي ائمه (ع) هر يك از ايشان را اسم خاصي نيست و ثانيا چرا مكرر شده است و علي هذا چرا غير مكرر سبعه است و بعد هذا چرا تكرار بيك نهج نيست ثم بعد هذا پس چرا بعضي مكرر شد و بعضي نشد بدان كه كل اينها و غير اينها كلا جواب خواهد و الا حفظ قلوب شيعه نشود و ايشان مطمئن نگردند و مجيب بايد جواب را بقدر خطورات ايشان گويد تا آنكه بعد از اطمينان او تسري دهد بيان را بآن مطالب و مقامات بالجمله مردم الآن را بسيار بسيار محتاجند بسوي عالم رباني كه بيان كند آن چيزي را كه هيچ شنيده نشده است تا همه عالم پر شود و همگي عالم شوند بآن كه چنين چيزي نيز بوده است در عالم لكن كيفيت اظهار بهمان نهج است كه در مقدمه گذشت از سكوت و اظهار الخ ، پس اين شخص عالم بسيار شخص بزرگواري است كه مخزون است في علم اللّه و محفوظ است بعين اللّه و مكنون است في قدرة اللّه اگر چه معني آن را ادراك نتوانيد كرد بالجمله چون اين عالم منسوب الي اللّه شد بايد علامة اللّه در او ظاهر باشد كه بآن او را شناسند و آن علامات علماً و عملاً و خَلقاً و خلقاً و اسماً و رسماً بايد موجود باشد و بعد از معرفت آن صفات آن عالم را بايد متابعت نمود و اين صفات مذكور خواهد شد ● .