علي نحت القوافي من مواضعها و ما علي اذا لميفهم البقر
لكن هر كس بقدر و حسب مقام خود احاطه فرموده است پس حضرت رسول (ص) آنچه در حق علي بن ابيطالب ابن عمش كه بايست بگويد از احوال امام (ع) فرموده است و بر من است كه اثبات نمايم بدان كه غرض انبياء تكميل عقول است پس چنانچه جسد باقي است بغذاء عقول باقي است بعلوم پس ترقي ارواح و عقول بعلم است ولكن علوم مراتب دارد چنانكه اغذيه و اشخاص آكلين هم متفاوت هستند مثل آنكه بعضي خيار را با پوست ميخورند و بعضي با گوشت و بعضي لبّ خيار را ميخورند علي تفاوت سليقتهم و لذا قالوا ادع لنا ربك يخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها و قثائها و فومها و عدسها و بصلها فاقول أتستبدلون الذي هو ادني بالذي هو خير فضربت بينهم بالذلة و المسكنة پس چون اشخاص مراتب دارند چنانچه طفل جنين خون حيض خورد و رضيع ممذوقه مادرش را و هكذا و چنانچه طفل شيرخوار را قند و نبات و حلويات و اكل لذيذ نتوان داد بجهت اضرارش كذلك اشخاص را در علوم به تغذي آن . الحاصل آنچه وصف كرد رسول اللّه (ص) اميرالمؤمنين (ع) را اين بود كه حضرت فرمود هر گاه نميبود آنكه ناس بگويند در حق او (ع) آنچه گفتند بنياسرائيل در حق عيسي بن مريم هرآينه ميگفتم از فضائل و امر او (ع) بحيثيتي كه خاك پاي او را بچشم كشند و نگذرد بهيچ طائفه الا آنكه او را سجده كنند قالوا يريد رسول اللّه (ص) ان نعبد ابن عمه كما عبد النصاري المسيح پس قبول نكردند از آن جناب تا آنكه اين نازل شد و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون و قالوا ءآلهتنا خير ام هو ماضربوه لك الا جدلا بل هم قوم خصمون ان هو الا عبد انعمنا عليه و جعلناه مثلا لبنياسرائيل و لو نشاء لجعلنا منكم ملئكة في الارض يخلفون [ص 30] بنو علي السلام علي اسرائيل الامة قالوا ءآلهتنا خير ام هو يعني اتخذوا آلهتهم من دون اللّه قال أفرأيت من اتخذ الهه هواه من دون اللّه من اصغي الي ناطق فقد عبده فان كان الناطق من اللّه فقد عبد اللّه و ان كان الناطق من الشيطان فقد عبد الشيطان فلما اراد تعالي ان يصف آلمحمد قال ان هو الا عبد انعمنا عليه و جعلناه مثلا لبنياسرائيل و بنياسرائيل مراد صاحب (ع) است كه عيسي مثال او است چه هر گاه كسي گويد كه چگونه شود امام الآن زنده است گوئيم بدليل وجود عيسي بدان كه مثل باين معني عبارتي است گفتيم و الا مثال معني ديگر دارد و ديگر آنكه گوئيم اگر پيغمبر بيان ميكرد نميشد كه اختلاف نكنند چنانچه در نماز پنجگانه كه بيست و سه سال در زمان نبي بآن مداومت نمودند الآن دو شخص را متفق در مسائلش نميبيني پس اين اختلافات سبب نيست كه آن حضرت بيان نفرموده است يا آنكه نخواسته است بفهماند بلكه گفته است لكن مردمان متحمل نشدهاند چه بعثتش براي اين بود از اين بود كه جبرئيل لازال ميآمد كه علي (ع) را نصب كن لكن چون ضعف بنيه داشتند لهذا خفائي داشت چنانچه علي ولي اللّه را جزء اذان نكرد و الا هيچ نماز نميكرد از اين بود كه يكي از امت آن جناب چهل روز نماز نخواند بواسطه آنكه در صلوة ذكر آل است چه او ميگفت اري فيهم اهيل سوء ، و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين .
[ص 31] * * * *
بسم اللّه الرحمن الرحيم
قال عز من قائل : ان اول بيت الخ ،
قد مهدنا مقدمات و قلنا علي ان العلوم لميزل يترقي و يزيدون الخلق دائما و لايزالون في الترقي و الزيادة و كلما ترقوا يظهر اللّه تعالي علي حسب ترقياتهم و چون اين زمان اعتدالي بهم رسانيده است بالنسبه بازمنه سابقه و افهام و ادراكات ناس قوي شده است و چون چنين شد پس مستحق اين شدهاند كه اهل اين زماني معلوم شود از براي ايشان مرتبهاي از مراتب مستوره كه قبل از اين مجهول بوده است و شريعت پيغمبر ما نه اين است كه مؤخر است بلكه مقدم آن است و اصل آن است و لكن چون مزاج مردم و بنيه مردم تحمل نميتوانستند شد لهذا مقدمات را پيش انداخت از انبياء سابقين تا آنكه نضج حاصل شود و چون بيان كرديم كه آن جناب صلي اللّه عليه و آله كه نخواست اكراه كند در تكليف بلكه خواست كه اعلاء و ظاهر كند تكليف را باختيار اشخاص پس بعضي را به بيان و بعضي را به سكوت و بعضي را به حرب و بعضي را به حربه و بعضي را بطور ديگر تكليف حتي عَلَتْ كلمته و ظهرت دعوته پس امر خود را بجميع خلق رسانيد و خاتمه رسانيدن به شهادت امام حسين (ع) شد لكن آنچه در اين بين مفهوم ناس شد نبود الا توحيدي و نبوتي و امامتي نه زياده ولكن مردم ندانستند كه هر يك از مراتب ثلثه را مراتبي و درجاتي است كه معلوم نبوده است چه بنيه ايشان ضعيف بود اگر چه بعضي در زمان نبي (ص) بهم رسيدند كه متحمل آن شدند و فهم مقامات امام نمودند چون سلمان نه آنكه همه صحابه يا اغلب ميفهميدند چنانچه جابر كه يكي از صحابه بود بعد از آنكه حضرت سجاد (ع) از كربلا مراجعت فرمودند بمدينه در حالتي [ص 32] كه منهمك به عبادت بودند بدون آنكه متوجه امر ديگر شوند فاطمه صغري پيش جابر رفت كه يا جابر تو از كبار صحابه هستي ميخواهم از تو كه بنزد سجاد (ع) روي و از او درخواست نمائي كه اينقدر عبادت نكند كه باعث فناي او شود با آنكه ما غير از او از ذريه جد خود (ص) كسي را نداريم پس جابر بهمه عقلش برخاست بخدمت سجاد (ع) آمد و عرض كرد كه حفظ واجب است و پيغام را تا بآخر رسانيد و بعد از موعظه جابر حضرت فرمود كه اگر تو از عبادت جدم اميرالمؤمنين خبر ميداشتي ميدانستي كه عبادت من چيزي نيست و هكذا عبادت رسول پس جابر را ملزم ساخت و چون جابر از خدمت آن بزرگوار بيرون آمد خبر داد بمردم كه من نديدم از اولاد كسي را كه شبيه باشد بانبياء مگر جناب سيد سجاد (ع) را پس اين بود فهم جابر كه از اكبر اصحاب بود و همچنين مالك اشتر كه قال علي (ع) في حقه كان لي كما كنت لرسول اللّه بعد از آنكه آن دو نفر يعني ... بخدمت حضرت آمدند و طلب اذن بعمره نمودند حضرت (ع) اذن فرمود قام المالك فقال يا اميرالمؤمنين لاتأذن لهما بالعمرة لانهما لايريدان العمرة بل يريدان الغدرة الي ثلثة مراتب فلما اذن علي (ع) غضب مالك و قام فمضي فاذاً في نصف الطريق رآه محمد بن ابيبكر قال محمد يا مالك اراك متغيرا ما لك يا مالك فقام مالك و ذكر القصة قال محمد يا مالك ما لك انت تدخل روحك في هذه الامور هل هو (ع) امام مفترض الطاعة ام لا قال مالك بلي ثم قال هل هو عالم بالامور و الاحوال قال مالك بلي ثم قال هل هو (ع) امير و نحن مأمورون قال بلي فلما سمع مالك هكذا رجع اليه (ع) فقال كل ما تريد افعل ، اينها نبودند در اين احوال خودشان [ص 33] باينكه اظهار جلال نمايند بلكه اخلاص خود را ظاهر ميكردند به آنچه ميفهميدند و از جمله چهار اركاني كه صادق (ع) در حق ايشان فرمود لولاهم لانطمست آثار النبوة و اندرست و قال فيهم بهم يرزق اللّه العباد و بهم يدفع البلاء و بهم يكشف الضر و بهم يرفع الهم ثم بكي (ع) فقال من هم هؤلاء قال (ع) من هم صلي اللّه عليهم هم زرارة بن اعين و ابوبصير ليث المرادي البختري و محمد بن مسلم و ... اين زراره با اين مقام بسيار در فن ميراث ماهر بود بحيثيتي كه ميگفت من ميخواهم كسي از مسأله ميراث خبري از من بپرسد و حال آنكه من ندانم آن را وارد شده است كه روزي شخصي خدمت حضرت امام محمد باقر (ع) آمد و عرض كرد از مسأله ارث كه مرا برادر مادري و برادر پدري و برادر پدر مادري است چگونه تقسيم ارث نمائيم حضرت فرمود برادر مادري حجب برادر پدري كند و اما مادري را چيزي رسد و باقي از پدر مادري است قال زرارة بعد ما سمع هذا الكلام من الامام لايجوز هكذا فاجابه (ع) يا زرارة ما اقول عندي موجود بخط اميرالمؤمنين باملاء رسول اللّه (ص) قال زرارة رواني اياه فوعده (ع) فلما حضر زرارة قال (ع) اني اريد انام آمر ابني الصادق يعطيك فلما اتي به الصادق (ع) كان كتابا كفخذ بعير و رأي فيه مكتوب يحجب الاخوة من الام الاخوة من الاب فلما رأي زرارة هذا قال مايجوز حتي حين لاقي الامام فبين (ع) له ذلك بالدليل و اثبته و كذلك هشام بن حكم ذاك الطود العظيم لان الصادق (ع) ذات يوم اجاب عن ثلاثين الف مسألة كلامية فلما اجاب استغرب هشام و قال يا ابن رسول اللّه انت تعلم من هذه المسائل لانه كان ظانا بانه (ع) مايعرف الا الفقه ماكان هذا عن عناد منهم بل لضعف بنيتهم و كذلك ابوذر لما مضي هو [ص 34] و علي (ع) بوادي النمل قال جل محصيها قال علي (ع) يا اباذر لاتقل هكذا انا محصيها قال انت محصيها قال (ع) اي واللّه انا محصيها و كم فيها من ذكر و انثي فتعجب ابوذر منه ، زيرا كه اينها خوارق عادات خاص بامام ميدانستند بحيثيتي كه هر گاه از غير او ميديدند حمل بچيزهاي ديگر ميكردند چنانچه روزي ابوذر وارد بر سلمان شد ديد پايش را بزير ديگ گذاشته است و گوشت طبخ ميكند و در اين حال ديگ با گوشت و آبش واژگون شد پس سلمان برداشت بدون آنكه از آب آن چيزي كم شده بود چون ابوذر اين حال را ديد متغير شده بيرون رفت گفت اين كار امام است تا آنكه ملاقات نمود با حضرت (ص) حضرت بسلمان فرمود يا اباعبداللّه ارفق بصديقك الضعيف با اين احوالشان در ضعف اعتقادات هر گاه چند روز گرسنه ميماندند مضطرب نميشدند چون عمار كه چهار روز گرسنه بود با آنكه صابر و شاكر بود و اين ضعف ايشان بحدي بود كه روزي حضرت خواست مسأله حيض را بيان فرمايد سائل را بخيمه برد و دامن خيمه را انداخت و فرمود هذا سر من سر اللّه بكسي خبر ندهي اين بود مقام ايشان لكن در اين عصر عصر صاحب الزمان از اشخاص چيزها ظاهر ميشود كه از انبياء ظاهر نميشد فافهم لكن نه ايشان انبيائند زيرا كه آنها معصوم بودند از گناه بلكه واجب الاطاعة هستند بخلاف زمان رسول (ص) چه اتفاقا بعضي چون سلمان و محمد ابيبكر و جابر جعفي در خفا چنين بودند و اما الآن ظاهر و بسيارند كساني كه متحمل بعضي مراتب فضل امام (ع) هستند بالجمله شكي نيست كه علوم درجات دارد و همچنين افهام خلق پس هر وقتي كه فهم مردم ترقي كند بر پيغمبر لازم است كه موافق فهم ايشان بايشان برساند پس الآن سرّي و سرّ سرّي و سرّ سرّ سرّي است و [ص 35] هكذا الي ما لا نهاية له چون ابريشم اول بذري بيش نيست كه هيچ معلوم نباشد كه از او اين چيزها حاصل شود و هر گاه كسي قسم بخورد كه اين لباسها و ابريشمها و فرشها از اين بذر است كسي كه نداند قبول ننمايد و گويد چگونه شود و اما هر گاه شخص حكيمي استادي پيدا شود و او را در مكان معتدلي گذارد بعد از زماني كرم شود و بعد از آن پيله شود و بعد ابريشم و بعد ملون و بعد البسه و فروش از آن حاصل نمايند كه قبل نبوده است و همچنين كل بذورات از گلها و رياحين كه بعد از تربيت انواع اقسام پيدا شود و اين حصول بعد از آن است كه ارض مستعد باشد و بذر موجود باشد و چون خداوند عالم ميخواهد كه آن كمالات خود را در اينجا ظاهر كند لهذا كسي را بفرستد تا آنكه سقي كند آن بذورات تا آنكه اشجار كبار حاصل شود و خدا علوم را حبس و منع نميكند الا بعدم وجود متحمل و حامل بلكه هر وقت روزي دهد شيء بقدر تحمل آن شيء چنانچه جنين را دم حيض دهد و رضيع از لعاب دهن مادرش و شير روزي دهد و هكذا الي ان يكبر و لهذا ائمه ما (ص) بيان فرمودند آن چيزهائي را كه بخلق بايست برسد كل آنها را لان العلوم علي قسمين اما علي مقتضي افهام الناس و هذا يترقي شيئا فشيئا و علم علي مقتضي فهم المتكلم لايزيد و لاينقص مثلا كلامي كه از ائمه (ص) ظاهر ميشود اين خلق بحسب مقامات خود اخذ نمايند پس هر قدر كه در آن فكر و غور بيشتر كنند مقامي ميفهمند كه قبل آن را ندانسته بودند قال عليه السلام الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا و اهل البرزخ نيام اذا بعثوا انتبهوا و اهل محشر نيام اذا اكلوا من كبد الحوت انتبهوا و [ص 36] هم نيام اذا اكلوا من كبد الثور انتبهوا و هم نيام اذا دخلوا كثيب الاحمر انتبهوا و هم نيام اذا دخلوا رفرف الاخضر انتبهوا و هم نيام اذا دخلوا ارض الزعفران انتبهوا و هم نيام اذا دخلوا عالم الاعراف انتبهوا و هؤلاء لهم سنة لا نوم و اذا دخلوا عالم الرضوان لا نوم و لا سنة ● و اصل اين مسأله اين است كه اين دنيا و ما فيها بالنسبة الي الآخرة كنسبة بطن الام الي هذه الدنيا حرفا بحرف لان الام امّان قال الشقي شقي في بطن امه و السعيد سعيد في بطن امه فامّ تربي البدن الظاهري و ام تربي الروح پس مادر براي مستعد ساختن جنين است از براي ولوج روح و چون ولوج شد و بالغ شد وقت تربيت روح است و تربيت آن بعلم و عمل است چنانچه جسد باغذيه و عقاقيرات بود پس اول چيزي كه براي او ترتيب دهند براي تربيت روح عمل بواجبات و مستحبات و ترك محرمات و مكروهات است پس باين اعمال يا سعيد شود يا شقي چنانچه طفل در بطن ام اگر پسر شود دختر نشود و بالعكس زيرا كه قلب نشود عادة الا بجهت خرق عادت و معجزه چنانچه حضرت امام حسن (ع) چنين كرد و آن اين بود كه روزي آن جناب فرمود كه خدا بما عطا فرموده است كه هر چه بخواهيم بكنيم قادر باشيم از جمله مرد زن كنيم يا بعكس پس شخصي گفت شماها بنيهاشم دست از ادعاي خود برنميداريد حضرت باو فرمود يا فلان تو حيا نميكني در ميان مردها نشستهاي پس چون نظر كرد بخودش ديد زن است بالجمله نسبت برزخ باين دنيا نسبت اين دنيا به آخرت است و چون شيء كامل شود بميرد و بعالم ديگر رود و موت ولادت ديگر است پس اين دنيا بطن ام است كه سعيد در آن سعيد شود و شقي شقي الآن وارد است كه خدا كمتر چيزي كه بخلق ميدهد در آخرت بقدر دنيا هفت مرتبه است و وارد است كه معطي زكوة را اسبي از اسبهاي آخرت باو دهند تا يك سال بتازد و جميع آنها از آن شخص است و آن اسب در هر طرفه عين قطع ميكند بقدر دنيا بهفت مرتبه پس ملك خدا عظيم است [ص 38] و اذا رأيت ثم رأيت نعيما و ملكا كبيرا و در اين تعجبي نيست زيرا كه اين ملك اين سعه از حورش و قصورش در هر جمعه بضرب زياد شود و هكذا الي ما لا نهاية له و اعجب من هذا اين است كه خدا را ملكي است اسم او دردائيل چون خواست سعه بهشت را ببيند با آنكه سيهزار بال داشت كه هر بالي پر ميكرد بين مشرق و مغرب را پس سيهزار بال ديگر و قوت سيهزار بال خداوند باو عطا فرمود كه مجموع نود هزار بال شد پس طيران نمود با طيران خفيف خود با آنكه اينهمه پرها او را اخف نمايد از غيرش در مدت شصتهزار سال و خسته شد پس خداوند باو قوه داد شصتهزار سال ديگر هم پرواز نمود تا آنكه خسته شد و بخاطرش خطور كرد كه جنت خدا بسيار بزرگ است و چون اين خطور شد حوريه سر از قصر بيرون آورد و گفت تو الي الآن بنصف مملكت من رسيدهاي و من از براي يكي از اهل جنت ميباشم .
بدان كه اين ملك در آنجا كلا مفيد است و مثال آن چنانچه شما در بطن ام بوديد گفتند كه تو بيرون برو كه بتو هفت برابر بطن ام ميدهيم گفتي مرا چه فايده همين بطن مرا كافي است و چون آمدي هفتاد هزار هزار قدر بطن ترا كافي نيست هذا لان الشؤنات كثيرة فلا بد منه بحيث لو ملك العالم كله مايكفيه فاذا قست الدنيا و بطن امك معا قس علمك ايضا في الدنيا الي علمك في بطن الام جنينا ، الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا ، پس جميع علوم را در دنيا حاصل توان نمود و اما وقتي كه بآخرت رود از اين علم چيزي باقي نماند و نسبت برزخ به آخرت چون نسبت اين عالم است با عالم جنينيت و اين عوالم و ترقيات هست تا آنكه بمطلب برسد [ص 39] و معرفت رب را دريافت نمايد و اين مراتب در هر اعلي و اسفل موجود است و مراد از عوالم تنقلات است از حالي بحالي چنانچه علم سابق را چيزي نداند پس ارض محشر حالا طبقات دارد و درجات بسيار دارد و ارض محشر سيصدهزار فرسخ در سيصدهزار فرسخ است و جهنم احاطه بآن كرده است و مهار جهنم بدست ملكي است و شمس بالاي سر آيد با آنكه رويش بسمت ما باشد الحاصل شدت حرارت عطش چنان زورآور شود اهل محشر را كه بعضي با بعضي متصل شوند و عرق بسيار كنند و حالت عظيمهاي روي دهد بحيثيتي كه گويند كه يا ربنا اما الي الجنة و اما الي النار يعني جهنم را از آن حال بهتر بينند پس در اين حال خدا از عين كافور بايشان بخوراند و چون بياشامند منكشف شود براي ايشان از علوم كه نسبت آن بعلوم سابقه نسبت علم جنين و علم دنيا باشد فبصرك اليوم حديد و حدّت مراتب دارد يكي در محشر و يكي در خوردن كافور و چون كافور بارد يابس است و فتوري حاصل كند پس مصلح خواهد لهذا كأسي از سلسبيل مزاجه زنجبيل باو بياشامند پس مقامي حاصل كند كه گويا قبل چيزي نميدانست و هم نيام اذا اكلوا من كبد الحوت و ماتدري ما كبد الحوت فاذا اكلوا منه تقوت بنيتهم و اعتدل مزاجهم فينكشف لهم الاسرار و الاطوار ثم يأكلون كبد الثور فيحصل لهم مقامات من الحقايق ماكانت حاصلة قبل هذا و العلة في اكلهما هو انه الآن ان اهل الآخرة و اهل الجنة يريدون شيئين الحيوة الابدية السرمدية و القوة الحافظة لكلما يعطيهم اللّه سبحانه يحفظونه فلما اراد اللّه سبحانه يقوي بنيتهم و يحفظهم كان الحفظ بالبارد اليابس لان القوة الحافظة باردة يابسة و لا شك ان الارض باردة يابسة و لا شك ان الثور الواقعة علي الارض اكثر برودة و يبوسة من الارض و لا شك [ص 40] ان كبد الشيء اصفي من الشيء المستدعي لبقاء السرمدي و لهذا المعني و السر عبرنا عنهما بالكبد و ان كان يأكلون من الكبد ظاهر هذا السر في الآخرة فهم اذا اكلوا من كبد الحوت التي عين الحيوة يؤتي بالموت علي صورة كبش املح فيقتل بين الجنة و النار ، الحاصل براي قوه حافظه برودت و يبوست است و چون چيزي انسب از كبد ثور باين مزاج نبود آن را اختيار فرمود چه آن از لطائف برودت ارض است و كبد ثور از لطائف او است از اين جهت است كه غذا بكبد آيد بعد از كيلوس و كيموس در معده و در آنجا جمع شود پس باعضاء و جوارح تقسيم شود قال تعالي لقد خلقنا الانسان في كبد لهذا باين مزاج ظاهر شد و اما حوت پس ماده حيوة است و اين همان حوتي است كه در جوزهر فلك قمر است كه معرب گوي زهر است و اين گوي زهر حاصل است از تقاطع منطقتين و باصطلاح تِنّين و افعٰي پيدا شود يعني رأس و ذنب محل تقاطع منطقتين در اين عالم بصورت تنين و افعي است لكن حقيقت اين صورت افعي حوت است اگر چه باعتبار قران با مزاج كره ناري صورت حوتي بيرون رفته باشد و مزاج افعي حاصل شده باشد لكن در آخرت هر چيزي باصل خود برگردد و چون جوزهر فلك قمر ممد عالم است و حيوة عالم بآن است و آن در واقع حوت است و الطف و اصفاي آن حوت كبد او است لهذا فرمود از كبد حوت كه اشاره بحيوة است از آن خورند و در آخرت مستمد شوند خلق از اين حقيقت بالجملة چون اهل محشر را حرارت بسيار است كافور بسيار خورند پس فتور در مزاج ايشان حاصل شود بحيثيتي كه محتاج بمعالجه شوند و لهذا از عين سلسبيل بايشان بچشانند و اما قوله تعالي في الكافور [ص 41] من كأس و در سلسبيل كأسا و بعد فرمود و سقاهم ربهم شرابا طهورا فالعلة فيه هي ان المزاج في الآخرة من الحرارة في الغاية بحيث لو كان يعطي كأسا وافيا من الكافور لكان مخالفا للحكمة لانه يورث الفتور الكلي فيضمحل بنيته و لذا قال من كأس پس كأس مستوفي صلاح ايشان نيست چه از كافور سردتر چيزي نيست و از شدت برودتش اجزاءش متماسك نيست بعضي با بعضي و از اين است كه طيران كند يعني از جهت آنكه ماسك ندارد خصوصا كافور آخرت پس هر گاه كأس مستوفي ميخوردند فتور بسياري بهم ميرسيد كه مخالف حكمت بود و چون زياد خوردند خداوند عالم تلافي و تعديل نمود آن را بعين سلسبيل يعني بكأسي مستوفي از آن و لهذا كأسا فرمود . اعلم ان الآن الدنيا طبع الموت و اقتضت الضرورة فقال من كأس و اما سلسبيل پس چون طبع حيوة و طبع ادراك و طبع شعور بود فرمود يسقون كأسا ثم قال و سقاهم ربهم شرابا طهورا قال سقاهم بالبناء للفاعل لان هذا الشراب من ربهم في مقام الرضوان و هذا الشراب طاهر و ادني طاهريته ان لاينظر الشخص الي ما سواه تعالي فعند اهل التوحيد ليس شيء الذ من ربهم لانهم مايلتذون من غير التوحيد مجملا چون علوم را مراتب شد گوئيم هر حديثي كه از ائمه ما (ع) وارد است هر گاه هر روزي در آن تفكر نمائي و چيزي فهم نمائي جديد تا آنكه به برزخ روي و آنجا هم بهمين وتيره تا آنكه بقيامت روي و در آنجا همين حديث را بتو عرض كنند چيز ديگر فهم نمائي ... قال (ص) كل نسب ينقطع في الآخرة الا نسبي فكل شيء ينسب اليه (ص) من الكتاب و الحديث و الاولاد و الذرية و الاحوال كلها لاتنقطع لانها شجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها في السماء فالاحاديث ثابتة الي ما لا نهاية له تا آخر مقامات اعراف [ص 42] ميفهمي آنجا آن چيزي را كه انبياء ميفهميدند از آن حديث در اين دنيا پس در آن مقام ميفهمي كه نميفهمي آنچه را كه ائمه (ع) در اين دنيا قصد كردهاند و چون بآن درجات نرسيدهايم و علوم را در اين دار درجاتي است لهذا بايد شخصي باشد كه درجهاي اعلي از آنچه الآن در دست داريم بيان كند .
* * * *
بسم اللّه الرحمن الرحيم
قال تعالي : ان اول بيت الخ ،
اعلم انه سبحانه و تعالي ذكر اللّه في هذه الآية الشريفة منها ما عرفتها الناس عند بعثة النبي صلي اللّه عليه و آله و منها ما عرفتها الناس في آخر بعثته و منها ما عرفتها الناس بعد موته . غرض در اين آيه شريفه مطالب بسيار است و مقاصد بيشمار كه بحسب فهم هر زماني بعضي از آن ظاهر ميشود بعضي از آنها را در اول نزول اين آيه شريفه مردم فهميدند و بعضي از آنها را در نزد نصب اميرالمؤمنين (ع) بر خلافت فهميدند و بعضي از آنها را در اول زمان خلافت اميرالمؤمنين (ع) فهميدند و بعضي از آنها ماند تا در اين زمانها ظاهر شود قال عليه السلام رحم اللّه امرء سمع مقالتي فوعاها فأديها كما سمع و رب حامل فقه ليس بفقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه ه، فالكتاب و السنة فيهما معني علي حسب افهام الانبياء و المؤمنين الممتحنين من الخواص و العوام و الخصيصين فهو يظهر بحسب الاوقات فاذا صار وقته يأخذ كل احد نصيبه . اعلم ان هناك اشياء ليس في القرآن قبل وجودها الا انه بعد وجودها في الخارج يوجد المعني في القرآن كالصورة في المرآة بمعني ان المرآة كانت قبل و لمتكن فيها صورة ثم تظهر . پس تكليفات كلا در قرآن موجود است و آنچه زياد ميشود از ترقيات و معاني در خارج در قرآن هم آن معاني ظهور ميكند چنانچه [ص 43] هر گاه وارد شوي در بستاني در فصل زمستان كه ميوه ندارد گوئي اين باغ چه مصرف دارد با اين زحمات بسيار و چون من بعد مربي او را تربيت كند ميوه از آن اشجار خشك حاصل شود پس فصل زمستان مسامات گرفته است و حرارت متوجه باطن است تا آنكه مستعد شود از براي بهار اگر چه در او ثمر كمون دارد پس چون در وقت بهار روي انواع ميوهها و اقسام رنگها و بوهاي خوش احساس نمائي كه در زمستان بغير چوب چيزي نديده بودي پس در فصل بهار ميوهها بيني لكن نارسيده و در تابستان ببيني و حال آنكه رسيده باشد بكمال خود و در پائيز از درخت ببري و اكل نمائي و چون عالم را چهار فصل است اشخاص را نيز چنين فصول در كار است ربيع و صيف و خريف و شتاء پس شتاي خلق آن است كه امام (ع) غائب است يا هست از او متمكن نيستند و اين شتاء براي توجه حرارت است بباطن چه مسامات بسته است و چون فصل ربيع شود ظاهر شود و همچنين علوم فصولي دارد كه هر وقتي كه قابل اظهار علمي است در آن وقت و اين را نميداند مگر خدا كه باولياء خودش گويد آن را در آن وقت ظاهر سازد و اما نحو بيان و اظهار مختلف است پس آن گاهي بلسان است و گاهي بغير لسان چنانچه تعليم كرد حضرت باقر جابر جعفي را و آن در ني ظاهر شد . ورد انه علّم محمد بن علي عليهما السلام جابر الجعفي ثلاثة انواع من الحديث كل نوع سبعين الفا فقال (ع) لجابر يا جابر سبعين الفا منها افشها في الناس فان لمتفعل فعليك لعنة اللّه و لعنة جدي و لعنتي و لعنة الناس و الملائكة اجمعين و سبعون الفا منها اخرها الي انقراض دولة بنيامية فاذا انقرضوا و مااظهرتها فعليك لعنة اللّه و لعنة جدي [ص 44] و لعنتي و لعنة الملائكة و الناس اجمعين و سبعون الفا من الانواع الثلثة الباقية لو اخبرتها في حال من الاحوال ما دمت انت حيا فعليك لعنة اللّه و لعنة الملائكة و الناس اجمعين فاما القسم الاول فافشاه و اما القسم الثاني فايضا افشاه بعد انقراض دولتهم و اما الثالث فماقدر ان يتحمل لا في اظهاره و لا في عدمه فكاد ان يجن حتي لاقي الصادق (ع) فقال يا سيدي ان اباك حملني حملا مااقدر ان اتحمله قال (ع) يا جابر اذا كان يوم فلان اخرج و احفر حفيرة فقل فيها علمني محمد بن علي (ع) كذا و كذا ثم سد الحفيرة فلما فعل و مضي منه زمان جاؤا زرعوا فيها الحنطة فلما نبت رأوا انها قصبة لا حنطة فتعجب الناس منها فانتشر الخبر بين الناس حتي جاء ولد و اخذ قصبة و زمر فاذا قد اخرج من القصبة صوت قال محمد بن علي كذا كذا فلما رأوا هكذا اخذ كل احد من القصبة و زمر حتي خرج الحديث كله ه. غرض از استشهاد اين حديث آن است كه هر حديثي در وقتي بمقتضي مصلحتي ظاهر ميشود چنانچه در كيفيت جابر گفتيم و بدان كه جابر از خواص اصحاب صادقين بود چه آن طفلي بود حضرت او را تربيت كرد تا آنكه بكمال رسيد و از او خوارق عادات و كرامات ظاهر گرديد و منزل جابر در كوفه بود چون روزي احوال و اخلاق و خصائص حضرت صادق (ع) را ذكر كرد مردمي كه حاضر بودند بسيار شايق شدند بديدن آن جناب لاسيما شخصي از آنها ، جابر گفت يا فلان ميخواهي ببيني حضرت را چشم خود را بپوش چون باز كرد ديد در مدينه است پس آن شخص تعجب كرد كه در خواب است يا بيداري است پس رفت بخدمت حضرت صادق (ع) رسيد و ديد جابر در خدمت حضرت است و چون چنين ديد شكش زيادتر شد كه اين [ص 45] خواب است يا بيداري پس بجهت امتحان جستجوي ميخي كرد كه آن را در زمين بكوبد و در موسم حج حال را معلوم كند در اين وقت جابر حاضر شد و گفت اين ميخ است پس جابر خود را فهمانيد و باو معلوم كرد كه خواب نيست . بدان كه همين جابر بود كه حضرت امر به ديوانگي او كرد تا آنكه بر قصب سوار شد و اين جابر شخص بزرگواري بود كه اين سه نوع از احاديث را باو تعليم كرد اگر چه امام (ع) ميخواست آن هر سه نوع از حديث ظاهر شود لكن از براي قسم ثالث قلبش را حفظ نكرد و با آنكه فرمود اظهار مكن و لهذا مضطرب شد و طاقت نياورد تا بخدمت حضرت صادق (ع) رسيد تا آنكه در گودال گفت الخ ، پس هر گاه آن احاديث را اشخاص از ني نميشنيدند بلكه از حضرت يا از جابر عدو حضرت ميشدند و نسبت غلو بجابر ميدادند و علاوه هر گاه در زرع نبود عنايت مردم متوجه آن نميشد پس چون زرع شد و عنايت مردم متوجه بسوي آن شد و بعد از نبت ني برآمد خبر آن منتشر شد تا آنكه اشخاص ازدحام كردند و چون ني را زدند احاديث از آن بيرون آمد تا آنكه كل آنها تمام شد و چون از ني شنيدند نتوانستند بگويند ني غالي است و از اين قبيل در احاديث بسيار است از جمله قال رسول اللّه (ص) يا علي اذا طلعت الشمس استقبلها فلما بزغت خرج علي و استقبلها ثم امر رسول اللّه الاول و الثاني و طلحة و زبير و سلمان و عمار ان يخرجوا فلما قابل (ع) الشمس قالت السلام عليك يا اول السلام عليك يا آخر السلام عليك يا ظاهر السلام عليك يا باطن السلام عليك يا من هو بكل شيء عليم فلما سمع الحاضرون تغير عمر فرجع الي رسول اللّه فقال انت [ص 46] يا رسول اللّه انزلت القرآن بالامس تصف ربك بانه هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و اليوم الشمس تقول في وصف ابن عمك قال (ص) مه يا عمر ليس علي ما ذهبت اما انه الاول لانه اول من آمن بي و اما انه هو الآخر لانه آخر الوصيين و اما انه هو الباطن لانه باطن علمي و يعرف باطنه و اما انه هو الظاهر فلانه يظهر علمي و شريعتي من بعدي و حين حيوتي و اما انه بكل شيء عليم يعني كلما علمني اللّه علمته فهو بكل شيء عليم مما انا عالم به ه. پس هر گاه اين خبر را پيغمبر ميگفت او را قتل ميكردند و از او نميشنيدند پس يك پاره از احاديث هست كه از لسان اعداي ايشان ظاهر ميشود در وقت آن پس بيان آن بهر طور ميباشد بلسان و ببيان اعداء بمناسبت مقتضي زمان . بدان كه ما سابقا در روزهاي ... اوّلا مقدماتي كه ذكر كرديم الآن ميخواهيم نتيجه آن را بگيريم لكن اقدم رجلا و اؤخر اخري لكن تدريجا ميگويم پس عنوان مسأله اين است كه يك چيز مبتكر تازهاي كه باسماع عامه ناس بايد برسد بايد كم كم بتدريج ظاهر شود تا آنكه رسوخ كنند تا بدانند كه چيزي هست بيشتر از آنچه در دست ايشان است پس رسول اللّه (ص) مجملا در اول امر ذكر فرمود تا آنكه بعد مفصل شود پس در مكه نشست و بيان فرمود آن چيز را تا آنكه خودشان تجسس نمايند و برسند آن را زيرا كه بر خداست بيان و بر خلق است طلب آن و الا لازال در عذاب باشند اگر چه بيان فرمود در عالم اول لكن فراموش كردند پس منّةً بعث فرمود رسل را تا ايشان را متذكر سازد و اخبر به في كلامه [ص 47] لقد من اللّه علي المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم پس خدا آنچه را كه بايد تنبيه كند ميكند .
بدان كه خلاف كردهاند كه نسخ بعد از نبي (ص) ميشود يا نه لكن حق در مسأله اين است هر چيزي كه مدتش تمام ميشود نسخ ميشود و اين نسخ را يا نبي (ص) بنفسه ميكند يا بوصيه از جهت وصيت آن جناب كه آن وصي در آن زمان باذن نبي (ص) نسخ ميكند و بدان كه همچنانكه نسخ در احكام هست نسخ در علوم نيز هست و چون اين عالم عالم هرج و مرج است بجهت آنكه متابعت وصي پيغمبر نكردند پس جهل غالب شد لكن ائمه ما (ع) در زماني يكي از شيعيان خودشان را پرورش ميدادند اگر چه در ولايات بعيده باشد قال (ع) ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين ه، يعني يربون واحدا من شيعتهم و يتخلقونه باخلاقهم و يسلكون مسلكهم حتي يوصل من رعاياهم و علمهم و قد قال اميرالمؤمنين عليه السلام المتبعون لقادة الدين المتأدبون بآدابهم و الناهجون منهجهم يهجمونهم علي حقيقة الايمان فيستلينون باحاديثهم ما استوعر ... اولئك اتباع العلماء حقا و علماؤهم خُرْس صمت في دولة الباطل ... و چون ائمه ما (ع) حكيم هستند يعطون كل ذي حق حقه من العلوم و الآداب في كل زمان علي حسبه پس در اول امر آنچه خواستند از مكلفين اعتقاد بتوحيد و نبوت و امامت بود خاصه بدون تفصيل آن و اما الآن چون قوت در بنيه و ادراك زياده شده است لهذا بايد در علم ايشان زياد بشود يعني اجمال لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه علي ولي اللّه بايد تفصيل بيابد زيرا كه اركان عالم چهار است كما قال الكاظم (ع) ان الاسم الاعظم علي اربعة حروف الحرف الاول لااله الا اللّه و الحرف الثاني محمد رسول اللّه و الحرف الثالث نحن و [ص 48] الحرف الرابع الشيعة ه، اما خلق لا اله الا اللّه را لفظا ميفهمند و هكذا محمد رسول اللّه و علي ولي اللّه را و لكن مايدرون من اين الي اين و كيف و لم و فيم و عليم و حتيم ، پس چون ندانستند واقع را اختلاف كردند در عصمت نبي (ص) و اختلاف نمودند در او كه خطاء بر او جايز است يا نه و اگر معترض متشكك رتبه آن جناب را ميدانست اين بحث و اين خيال را نميكرد اگر چه رتبه آن جناب بالحقيقة و الكنه رعايا را ممكن نيست فهم آن لكن اين اشخاص نبي (ص) را چنين تصور ميكنند كه مردي از اشخاص بود چون چهل ساله شد و متصف بصفاتي بود كه الآن ما نميدانيم آن صفات لازم آن جناب بود يا نه و همچنين بعضي اختلاف كردهاند كه قبل از بعثت متدين بدين كدام پيغمبر بود بعضي گفتند بدين ابراهيم و بعضي غير آن و استشهاد ايشان بفقره فبهداهم اقتده است ولكن نديدند كه فرمود تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا زيرا كه ابراهيم از عالمين است كه رسول اللّه (ص) منذر او است الحاصل نشناختند آن جناب را اين معاني فرض كردند و در آنها اختلاف كردند پس واجب است كه معني نبي و معني وصي و معني رعيت را بدانند تا اينگونه سخنان نگويند بلكه كار را بجائي رسانيدهاند كه اگر اجماع قائم نبود بر نبوت آن جناب هرآينه ميگفتند ما هم مخبر هستيم از جانب خدا الآن اينجا پس نميدانند فرق زمان متبرك شريف را از غيرش چنانچه شهر رمضان را با شهور ديگر تميز ندهند و روز جمعه را از ساير ايام و حال آنكه حسن و قبح اشياء را ذاتي و عقلي دانند نه شرعي چنانچه غير اماميه بر آن رفته است و چون حسن و شرافت ذاتي شد كه بواسطه وجود آن شرافت خدا آن [ص 49] شيء را برگزيد و تخصيص داد از غير آن شيء بايد خلق بدانند آن حسن را و چون خلق را ادراك نيست تخصيص ايشان اين ايام را نيست مگر از روي تقليد زيرا كه نورانيت ايام را مشاهده نتوانند نمود و ندارند سرّي را كه در جميع ايام ملاحظه نمايند فمابقي من الايمان الا اسم و لا من العلوم الا رسم پس نميدانند كه صوم اول شوال چرا حرام است هر گاه از او پرسي گويد تعبدي است گوئيم البته تعبدي است لكن من ميخواهم ببينم چرا حرام است و تو مصادره بمطلوب كني يعني بآنچه من ميدانم الحاصل عالم بايد مجهول را معلوم كند نه آنكه معلوم را تكرار كند مثل آنكه از آن شخص پرسيدند كه قل هو اللّه احد چه معني دارد در جواب گفت يعني قل هو اللّه هو اللّه احد پس بعد از تأمل مفهوم ميشود كه از ايمان نيست الا اسمي اين هم خوب است اگر ضايع نكنند آن را بلكه عمل بآن نمايند و معلوم است كه هر گاه از اين بيشتر دانند و معرفت بيشتر باشد ثواب عبادت بيشتر خواهد بود لكن بايد دانست معني قول خداوند عالم را كه فرموده است اللّه اعلم حيث يجعل رسالته و بايد تو بداني معني نبوت را و حق نبوت اللّه و حق ولاية اللّه را و بشناسي حقيقت رعيت را پس الآن ما ميخواهيم كه تو امر را بطوري شناسي كه اختلاف نكني ابدا و ميخواهيم تو بداني كه اشياء حقيقت ايشان از جوهر و عرض و ذوات و صفات در ايشان نوشته شده است لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه علي ولي اللّه پس خدا ميخواهد تو بداني اينها را لكن مردم چون طفل شيرخوارند و نضج خوردن باقلوا را ندارند مثلا چه از براي ايشان سم قاتل است ، وارد شده است كه روزي رسول خدا بعد از نماز صبح از محراب [ص 50] روي خود را بسمت مأمومين برگردانيد تا موعظه كند ايشان را فسأل واحد منهم يا رسول اللّه ما معني قول اللّه عز و جل اولئك مع الذين انعم اللّه عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا قال (ص) فاما النبيون فانا و اما الصديقون فابن عمي علي (ع) و اما الصالحون ففاطمة و كرام من اولادها الخ ، فاذا قد قام عباس و هو يخترق الصفوف بنفس عال بهمة حتي وصل اليه (ص) فقال يا رسول اللّه قال نعم يا عم قال ألسنا من شجرة واحدة قال (ص) نعم قال عباس اراك ذكرت عليا و لمتذكرني الحديث ، فالمراد بالاستشهاد به انه كانت معرفته هكذا لانه كان يقول انا عمه و انا اكبر منه و ماكان يعرف مقامه (ع) بالجمله هر گاه مقام ايشان را ميدانست آن كلمه نامربوطي را كه به جناب فاطمه گفت نميگفت زيرا كه عناد نداشت بلكه خود را بزرگ ميشمرد و ايشان را كوچك پس در صدد تربيت ايشان بود چه ميگفت من ايشان را بزرگ كردهام پس آن حرف را اگر كسي الآن گويد كافر شود و قتلش واجب است لكن از او عفو كردند و اما الآن خدا ميخواهد كه اين مقامات را شما بدانيد اگر چه خدا در قرآن بيان فرموده است و رسول اللّه (ص) و ائمه (ع) در احاديث آنرا شرح دادهاند لكن مردم در ميان اين باغ در فصل زمستان آمدهاند كه بغير چوب چيزي نبوده است و الآن آفتاب بحوت است نزديك ربيع است پس مردم ذهين و ذكي شدهاند پس خدا را لازم است كه بيان كند پس بسيار متوجه باشيد و استماع كنيد چه واجب است كه معرفت آن را بهم رسانيد تا آنكه اين اعتراضات را نكنيد و اين كتابها را محتاج نباشيد پس خدا ميخواهد كه مردم نورانيت بهم رسانند تا آنكه عارف شوند بسر مذهب و سر شريعت [ص 51] ولكن بايد اين بيان بياني باشد كه تمامي خلق بدانند كه اين چيزي است زايد بر آن چيزي كه در پيش ايشان است و ظهور اين امر يا به پيغمبر است يا بامام و اما چون پيغمبر الآن نيست پس بامام است و چون امام غايب است با آنكه اظهار اينها واجب است پس الآن بايد تدبيري كرد كه بفهماند چيزي را كه سر اين شريعت و سر صلوة و سر صوم است تا آنكه در عبادت خاضع و خاشع باشي بحيثيتي كه احتياج بترغيب و ترهيب نباشد و خواهي دانست كه هر گاه آن عبادت را بعمل نياوري خللي واقع شود .
بدان كه كسي بمن گفت كه من ميخواهم شراب بخورم لكن بر وجه حلال اگر چه ميسر شود كه مرا بزنند راضي هستم چه من بسيار طالب شراب ميباشم بدان كه اين نيست الا آنكه از معرفت عاري است پس هر گاه حقيقت او را ميديد و نتن او را ميشنيد اين سخن را نميگفت با اينكه اين شخص ميخواهد بخورد . اينها بجهت آن است كه علت حليت و علت حرمت اشياء را نميدانند و لهذا چنين گويند لكن خدا ميخواهد بگويد كه يك امري هست زايد بر آنچه در پيش ايشان است تا هر كه خواهد ايمان آورد يا نياورد انا اعتدنا للظالمين نارا احاط بها سرادقها پس مظهر اين امر شخص بزرگواري بايد باشد تا اينكه قابل اظهار باشد و ائمه ما بعضي از شيعيان خود را تربيت كردهاند كه آنها الآن مستورند نه آنكه چشم ايشان را نميبيند بلكه اعتنا بايشان ندارند و چون اظهار لازم شد پس بمقتضاي اسباب ظاهريه آن است كه شخصي را كه موصوف باشد بصفاتي چند او را منشأ اين اسرار كنند تا او بكافه خلق برساند و حقيقة اين شخص نائب قائم است يعني هر گاه ظاهر ميشد امام (ع) بيش از اين بيان نميفرمود و غير از [ص 52] اين حكمي نبود پس اين شخص بزرگوار يد امام است و عين او است كه باو بيند و باو گويد و باو ظاهر كند پس ما بايد الآن آن حاكم را بشناسيم بصفاتي مخصوصه پس بيان صفات آن شخص لازم است . بدان كه خدا چون خواست خلق باين اجماليات كفايت نكنند بلكه نبوتي را كه الآن قايلند بدانند و بدانند كه نبوت در چه مقام است و ولايت در چه مقام است تا اينكه اين اعتراضات و شبهات بالمرة از ميان برداشته شود العجب العجب مردمان تا بكي و تا چه زمان معارضه كه معصوم است يا نه و قبل پيغمبر متدين بدين كه بوده است و اينكه فاطمه (ع) هر گاه اجماع نبود دليل بر عصمتش نداشتم اما ائمه را گويند باعتبار آنكه ايشان حجت بودند و حجيت لازم دارد عصمت پس ثابت است عصمت ايشان بخلاف فاطمه علي ما قيل و من اين را بگوش خود شنيدم بالجمله فرض اينها نيست الا از عدم معرفت بحقيقت نبوت و عصمت با آنكه كسي هست از اشخاص كه اين فروض هرگز بخاطرش خطور نميكند نسبت بحق ايشان تا آنكه محتاج باين تعطيلها باشد پس خدا الآن ميخواهد اين معني را برساند بجهت نضج خلق بواسطه پيغمبر بلسان امام پس بايد شخصي را چنين تعليم كند كه در اظهار آن شرق و غرب عالم را پر كند قال (ع) ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين ه، ولكن عدول مختلفند لكن اين بايد شخصي باشد كلي تا آنكه در ميان مردم اظهار كند تا همه خلق بشنوند و بدانند كه يك امر ديگري هست كه طلب آن واجب است بر هر كس و الا خدا را است بر ايشان حجت و چون ظهور امام متعذر شد پس نائب خواهد و آن نايب بايد مخصوص باشد تا كه دليل باشد بر نيابت او پس علامتي [ص 53] بايد در علم آن نائب و علامتي بايد در عملش و علامتي در نسبتش با مردم و علامتي باشد در اسمش پس هر كه متصف بآن صفات باشد بدانيد كه او از جانب خدا است . بدان كه سابقا مقدماتي در كيفيت بيان و اظهار نبي و تدبير آن جناب بر وجه حكمت از اظهارش اولا اجمالا و از سكوتش و از محاربهاش و از سكوتش و از وصيتش باميرالمؤمنين و او بامام حسن (ع) و او بامام حسين (ع) و قتل آن جناب و استقرار امر الخ ، بعينها آن مقدمات بايد در اينجا باشد نه باشخاصها تا آنكه دانسته شود كه اين باطن او است كه ظاهر شده است ظهر محمد بالتنزيل و ظهر علي بالتأويل . ●
* * * *
بسم اللّه الرحمن الرحيم
قال تعالي : ان اول بيت وضع الخ ،
اعلم انا مهدنا مقدمة لامرنا ان اللّه سبحانه اراد اعلاء كلمة الحق و لما كانت خلافات قبل بعثة النبي (ص) و كان الناس فرقا شتي و احزابا متفرقين بحيث كل احد قال بكل ما يخطر بباله فاختلفوا في ربهم و في نبيهم منهم من قال ربهم الكواكب و منهم من قال ربهم الجدي و منهم انه شعراء اليماني و منهم انه السهيل و منهم انه الشمس و منهم القمر و منهم قالوا ان ربهم العجل و منهم قال ربهم البقر و منهم من قال انه فرعون و منهم من قال انه نمرود و منهم قال انه يغوث و منهم انه يعوق و منهم انه ود و منهم انه سواع و منهم من صنع ربا من الدهن و السكر و الارز فاذا جاعوا اكلوه و كذلك اختلفوا في النبي (ص) منهم [ص 54] من انكر الانبياء رأسا و هم البراهمة لانهم قالوا النبي لايخلو اما ان يأتي بما هو مقتضي عقولنا ام لا فان كان الاول فها هو عقولنا تدركه فمانحتاج الي النبي و ان كان الثاني اي انه يأتي بما لاتعرفه عقولنا فلانحتاج ايضا اليه لانه تكليف علي ما لايطاق و منهم من اقتصر علي آدم بانه نبي لا غير و منهم من اقتصر علي نوح و منهم من اقتصر علي ابراهيم و هم المجوس و منهم علي عيسي فلما كان كذلك و اراد اللّه رفع هذه الاختلافات ظهر الاسلام و ظهرت البراهين و قويت الحجج فارتفعت الاختلافات .
بدان كه قبل از ظهور پيغمبر ما (ص) خلق عمل ايشان به رأي و خواهش خودشان بود و اختلاف كلي در ميان ايشان بود يعني هر كه هر چه را كه خواست گفت در خدا و نبي او پس بعضي گفتند خدا سماوات است و بعضي گفتند كواكب است و بعضي گفتند خدا اولاد دارد از بنات و بنين و پارهاي گفتند خدا عقل مجرد است و پارهاي ديگر گفتند روح مجرد است و پارهاي گفتند گاو خداست و پارهاي گوساله را پرستيدند پس مختلف شدند در رب خودشان و اما در نبي پس پارهاي مطلقا اقرار به نبيي نياوردند چون براهمه كه گفتند هر گاه آن نبي بقدر عقل ما و بمقتضي آن آورد پس عقل كفايت از آن كند و الا پس تكليف ما لايطاق است و پارهاي اقتصار بآدم كردند و غير او را نبي ندانند و پارهاي بنوح و پارهاي بابراهيم و آنها طائفه مجوسند و پارهاي بعيسي چون چنين بود خدا خواست اختلاف را بردارد و نور حق را ظاهر گرداند با معجزه ظاهره و براهين باهره و بينه قاطعه و حجج قاهره پس ظاهر ساخت فله الحمد و المنة پس الآن امر واضح و اختلافات از ميان برداشته شد زيرا كه الآن كسي بگويد شمس مثلا خداست بلكه [ص 55] اينها از بديهيات شده است كه محتاج بدليل نيست چه بناي اهل حق بر اين است كه موجد عالم واحد است و اين به بينه و براهين ثابت است در محل خود و همچنين اختلاف در انبياء زيرا كه الآن كسي بگويد غير پيغمبر آخر الزمان كس ديگري هست و يا او را شريكي است كه خواهد آمد و همچنين در امامت كسي اختلاف ندارد و اين سه امر يعني توحيد و نبوت و امامت الآن ضروري است كه خلاف برنميدارد و حال آنكه قبل در هر يك از آنها اختلاف عظيمي بود چه يك پاره ثنويه بودند و پارهاي ديگر صنويه (كذا) و پارهاي صائبه و پارهاي براهمه و پارهاي مجوسيه بودند و اما ائمه ما (ع) امر را چنان ظاهر كردند كه محتاج بدليل نشد اگر چه اين اختلافات از توحيد پيدا شد لكن در تفاصيل اين ثلثه يعني توحيد و نبوت و امامت اختلاف كردند پس بعضي گفتند كه واجب الوجود مفهوم ذهني است يا نه و بر فرض آن يا عدم آن واجب الوجود كلي است يا جزئي بعضي گفتند كلي منحصر در فرد است بدليل و بعضي بجزئيتش رفتند و اما در توحيد واجب پارهاي گويند همه عالم توحيد است و پارهاي در توحيد سه مرتبه قايل شدهاند توحيد ذات و توحيد صفات و توحيد عبادت و پارهاي ديگر توحيد را در چهار مرتبه قائل شدند توحيد ذات و توحيد صفات و توحيد افعال و توحيد عبادت و پارهاي مراتب توحيد را پنجهزار مرتبه و دويست مرتبه و هر كسي از خودش را گويد و آن ديگري را رد كند و همچنين در صفات ذاتيه اختلاف كردهاند باينكه اين صفات مفهوما با ذات متحدند يا مفهوما و مصداقا و همچنين اختلاف كردهاند كه صفات بر دو قسم است صفات ذاتيه و صفات فعليه و همچنين در صفات فعليه اختلاف است كه كدام يك صفت فعل است [ص 56] از آن صفات و بعضي بوحدت وجود رفتهاند و بعضي به نَمِ يَم قائلند و بعضي خلق اشياء را بلا كيف و لا اشاره دانند و هكذا اختلافات بسياري است و هكذا از جمله اختلافات آنكه گويند اطلاق الفاظ بر خدا از چه قبيل است پس بعضي باشتراك لفظي و بعضي باشتراك معنوي و پارهاي ديگر به حقيقت و مجاز و بعضي گويند نه اين است و نه آن و نه لفظي و نه معنوي و اختلاف كردهاند كه آيا لفظي از براي خدا موضوع است يا نه بعضي به اول رفتهاند و پارهاي در ثاني تكلم كردهاند پس اهل توحيد مختلف شدند با آنكه خدا واحد است و يك معرفت خواهد يكي گويد اگر اشتراك لفظي باشد عدم لازم آيد و آن ديگري گويد اگر معنوي باشد تركيب لازم آيد و آن ديگري اصل فرع قايل است يعني حقيقت و مجاز بدان كه خداي واحد باينطور اختلافات اعجوبه است واقعا چنين است كه هم عين باشد هم غير چه اينها تناقض است پس ما اشاره كنيم خوب گوش دهيد .
و اما اختلافات در نبي بعضي به اسهاء رفتهاند چون صدوق و بعضي گويند خوابيد و نماز نكرد و بعضي گويند سجده سهو در نماز كرد و اينها كلا قايل دارد و اما بسهو از شيعه كسي نرفته است و اختلاف كردهاند كه نبي قبل از بعثت متدين بكدام دين بوده است بعضي گويند متدين بديني نبوده است و پارهاي گويند بوده است اينها نيز مختلفند و از اين گونه اقوال بسيار است و بعد از اين اختلاف در امام خودشان كردند اختلافا لايكاد يحصي زيرا كه فرق ثلث و سبعين فرقه كلا از امامت برخاسته است و اين ثلثه و سبعين كليات است كه هر يكي را شعبي است غير متناهيه ما شاء اللّه با آنكه اين اختلافات بديهي البطلان است پيش اين فرقه و با اينها خود اين فرقه [ص 57] نيز مختلف شدهاند پارهاي گفتهاند كه امام علم بهمه اشياء ندارد و پارهاي رفتهاند كه انبياء از امام افضل است مطلقا و پارهاي گفتهاند كه اولوا العزم افضل است از امام خاصة چون چنين شد ميپرسم كه اين اختلافات كلا همه حق است يا همه باطل است يا يكي حق است و باقي باطل است پس گوئيم كه قبل اختلافات بود پيغمبر رفع كرد آن را و اين در توحيد و نبوت و امامت اختلاف است پس ما ميخواهيم رفع آنها بكنيم .