و في كل شيء له آية دليل علي انه واحد

پس اين شخص امام را نشناخته است بلكه خلق را شناخته است و بعضي ترقي كرده‌اند از اين مقام و گفته‌اند كه امام (ع) محل اشتقاق الفاظ و اسماء است پس هر فعلي كه منسوب ميشود بخدا منسوب ميشود بسوي او (ع) بجهت حامليت او (ع) آن فعل را يعني ينسب الي اللّه بالاصالة و اليه (ع) بالحاملية گوئيم اين كس هم امام (ع) را نشناخته است بلكه ملك را شناخته است زيرا كه ملك نيز حامل افعال و محل اشتقاق و اسماء تواند شد چنانچه خدا فرموده است انه لقول رسول كريم چنانچه بيضاوي نوشته است كه مراد از رسول كريم جبرائيل است پس جبرئيل محل اشتقاق الفاظ شد بالجمله بامام نتوان رسيد اگر چه توان رسيد لكن الآن اين بيانات بزري باشد در قلب تا آنكه برساند شخص بآن مقام يعني بمقام وصف ايشان (ع) يعني وصف ظاهر در شخص كه حاكي خود ايشان (ع) است نه وصف حقيقي ايشان چنانچه هر گاه مراياي متعدده گذاري آن مرآت آخر كه در آخر رتبه مرايا واقع شده است حكايت مرآت اول كند پس ما را دو مقام است يكي مقام خوديت خود و يكي مقام وصف ايشان بالجمله اين را فهم نكند الا اشخاصي كه اشهدهم اللّه خلق انفسهم ... و احل ذلك الشخص محل رمسه ، پس ايشان جهت امتياز را دانسته‌اند و سكوت كرده‌اند چنانچه وارد است كه يك كلمه از آن مقام را حضرت امام حسين (ع) از براي يك جوان صاحب كمال پرقوت در زير گوشش گفت در همان حال آن جوان بر خود لرزيد تا آنكه حرارت غريزيه‌اش بالمره تمام شد و برودتش ظاهر شد و مويش سفيد شد و آب از دهان و گوش او جاري شد و پشتش خم شد و در حال آن كلمه را فراموش كرد حضرت امام حسين (ع) [ص 228] فرمودكه خدا بآن جوان رحم كرد كه فراموش داد او را و الا هلاك ميشد و حاشا كه امام (ع) چيزي گويد كه در رتبه آن كس نباشد بلكه اين كلمه از مقام خودش بود لكن چون يكدفعه باو رسيد قبل از آنكه اكسيرش تمام شود لهذا اين احوال ظاهر شد و اين بجهت اصرار او بود در اظهار امام (ع) آن كلمه را و امام (ع) بسيار ابا فرمود اولا تا آنكه مبالغه از حد درگذشت لهذا كلمه‌اي از ذات خودش كه او از آن غافل بود اظهار فرمود ، آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد ، و اما كساني كه بقاعده حركت كنند و متدرجا آشنا بمراتب و مقامات شده‌اند پس ايشان ميرسند به سرّ لطيفه ذات كه در آنجا يا علي نوشته است پس در اين وقت ميفهمد كه علي كيست و مراد از او چيست پس ميرسد بحقيقت اين مقام لكن هيهات هيهات كه الآن گوشها كر و چشمها كور است زيرا كه يا انكار كنند و يا فراموش نمايند و چون مردم را طاقت تحمل نيست لهذا عهدي است مأخوذ از براي حَمَله اين معاني كه اظهار نكنند او را براي احدي زيرا كه سامع خالي از دو قسم نيست يا مصدق است و يا مكذب است پس اگر مصدق باشد و خود نضج نگرفته باشد و بآن مقام نرسيده باشد و درك مرتبه نكرده باشد هر گاه گفته شود هرآينه فهم كند مقصودي را كه آن كفر است پس اين اظهار باعث تضييع و اضلال شخص شود و اگر آن كس سامع مكذب باشد سودي نخواهد داشت الا انكار و از اين جهت امام (ع) نهي فرمود از اذاعه سر و قال من اذاع سرنا فقد قتلنا قتل عمد لا قتل خطاء ه‌، و قال ما الناصب لنا اكثر نصبا ممن افشي سرنا ، پس هر گاه كسي بحث كند و گويد كه جناب [ص 229] شيخ و تو چرا افشاء و اذاعه سر كرديد گوئيم حاشا و كلا اما آن بزرگوار عالي‌مقدار عطر اللّه رمسه ننوشتند الا آن چيزي را كه مقتضاي فهم عامه ناس بود در اين جزء از زمان از ضروريات مذهب اين زمان اگر چه سر است نسبت باول اسلام پس هر گاه كسي انصاف دهد و از جاده عناد و لجاج بيرون رود هرآينه كلام آن بزرگوار را ميفهمد باحسن طور بدون زللي و خطائي اگر چه او داني‌ادراكي و قليل‌فهمي باشد اما آن جناب اعلي اللّه مقامه اگر چه بمقامات عاليه و عالم اعلي ارتحال فرموده‌اند لكن او را كسي هست كه از اشتباهات و مطالب مقاصد او بيان كند بدان كه جناب شيخ بيان نفرمود الا آن چيزي كه از ضروريات شيعه بود پس هر كه انكار كند آنها را شيعه نيست بلكه شنيعه است و علت اظهار اين امور آن بود كه مردم چون نظر در كتب حكماء و فلاسفه و در كتب قشريين حشويين كردند حيران و معطل شدند با آنكه ادراكي داشتند لهذا خداوند عالم امر كرد ولي خود را پس امر فرمود ائمه (ع) را كه تربيت دهند كسي را بعلوم ظاهريه و باطنيه تا آنكه مناسبت حاصل شود ميان او و خلق و اظهار نمايد دين را تا آنكه ليحيي من حي عن بينة و هلك من هلك عن بينة پس نظر كردند سلام اللّه عليهم بر قوابل اشخاص نديدند كه قابليتي را كه احسن باشد از براي اول ظهور امر و اصلح باشد از براي اظهار واقع الا قابليت مرحوم شيخ مرحوم را اولا اگر چه در غير ظهور قوابل بسيار است كه الآن مخفي است پس تربيت دادند او را بعلوم ظاهريه و باطنيه چون كلام باينجا رسيد بيان كنيم جمله‌اي از كيفيت تربيت دادن او را بدان كه بعد از اثبات اتحاد عالم يقظه و عالم رؤيا در حكم زيرا كه امام [ص 230] (ع) فرمود شيطان بصورت انبياء و اولياء ظاهر نگردد ابدا گوئيم كه ائمه (ع) آن مرحوم را در خواب تربيت دادند چنانچه ميفرمود و هو الصادق الامين زيرا كه آن وجه وجه كاذب نبود كه شبي در عالم رؤيا امام حسن (ع) دست مبارك خودش را بجميع بدن من گذاشت اولا پس بر روي من افتاد و هر عضوي از اعضاي خود بر روي همان عضو از اعضاي من نهاد يعني پيشاني خود را بر پيشاني من و دهان خود را بر دهان من و سينه خود را بر سينه من و هكذا جميع بدن خود را پس از آب دهان خود بمن آشامانيد و همچنين شب ديگر جناب رسول اللّه (ص) آب دهان مبارك خود را بمن خورانيد پس ميفرمود نميشد مسأله‌اي در ظاهر واقع شود الا آنكه آن مسأله را در خواب از ائمه (ع) ميشنيدم و ميفرمود هر گاه ميخوابيدم و قصد ميكردم يكي از ائمه (ع) را خصوصا وحده ميديدم او را بخصوصه و هر گاه قصد ميكردم جميعا بالعموم را ميديديم كذلك و هر گاه قصد لا علي التعيين ميكردم ميديدم همچنين و ميفرمود كه بعضي از اوقات در خدمت معصوم درس ميخواندم در عالم رؤيا پس در اين وقت هر گاه كسي ميآمد و مرا از خواب بيدار ميكرد و حاجت را حاصل ميكرد دوم باره چون ميخوابيدم همان امام (ع) را ميديدم و از همانجاي كتاب كه درس ميخواندم ميخواندم در خدمت او (ع) تا آنكه لسان مردم را از جميع فرق تعليم كردم از معالم ايشان و علوم ايشان پس در اين حال ائمه (ع) اذن در ظهورش دادند كه تربيت دهد عالم را و پاك كند علوم و اعمال را از دنس جهل و ريا فرمود اعلي اللّه مقامه آنچه خدمت ائمه (ع) عرض كردم كه ظاهر نشوم و محشور با خلق نگردم ميسر نشد بلكه فرمودند (ع) واجب است از اظهار [ص 231] پس ظاهر شد به چيزهائي كه ضرورت مذهب شيعه بر آن قائم است اگر چه بعضي انكار كنند عناداً و بعضي جهلاً و بعضي تقليداً ولكن ناس هر گاه ميدانستند قدر آن را هر گاه ميدانستند كه اوجب بود اخذ آن از صوم ايشان و صلوة ايشان زيرا كه جميع بياناتش از بواطن اخبار و از ظواهر آن بر حق و صدق است با آنكه استناد فرموده است در هر مسأله هر مسأله بعقل قاطع و برهان ساطع در هر علمي از علوم و هر رسمي از رسوم و بيان نفرمود مسأله از آنها الا آنكه مستند كرد آن را بچهار دليل و ثابت نمود به چهار عمود كه احدي از علماء باين طور نكرده‌اند بلكه اكتفا كردند در هر مسأله بيك دليل پس هر گاه اين بزرگوار بر باطل باشد هرآينه حقي نخواهد نبود (كذا) و حال آنكه جهادي و اجتهادي از آن اعظم نيست من جاهد فينا لنهدينهم سبلنا پس چون تربيت فرمودند او را و اذن بيان دادند لهذا مذيع سرّ نيست . ●

[ص 232] درسٌ في ٢٧ شهر رمضان

قال تعالي : ان اول بيت وضع للناس للذي ببكة مباركا و هدي للعالمين الآية .

بدان كه هرآينه از اول عمر تا بآخر عمر بحث و تكلم در اين آيه شريفه شود تمام نشود تفسير آن بفهم عوام و حال آنكه عمر فاني شود زيرا كه غير ما چون خواستند علم را از كتابها اخذ كنند نتوانستند فهم چيزي كنند يعني از كتابهائي كه بهائي گويد :

تا كي باشي چو خرمگسان گردي بر سر فضلات كسان

اما فضلات مردم كه سهل است بلكه بر سر فضلات اهل سنت ميگردند كه شكست دين و عار امام (ع) است چون كتب رازي و قاضي بيضاوي و بهمنيار مجوس و صاحب شفا و فرفوريوس و فيثاغورس و شيخ شهاب‌الدين مقتول و صاحب كشاف و باقلاني و جبائي و عضدي و غير آنها پس رجوع بآنها عار است از براي امام اميرالمؤمنين (ع) كه بگويند شيعه او از ديگران اخذ علم ميكند با آنكه امام (ع) سد فقر ايشان از هر باب تواند نمود چنانچه در نهج البلاغه ميفرمايد اين يتاه بكم و فيكم عترة نبيكم اين تذهبون و رايات الحق منصوبة و اعلام الهداية واضحة ه‌، و قال (ع) ان شيعتنا لايسألون اعداءنا و لو ماتوا جوعا ، لان السؤال في العلم اعظم من السؤال في المال قال عليه السلام ان المال مقسوم مضمون لكم قد قسمه عادل بينكم و ضمنه و سيَفي لكم و العلم مخزون عند اهله و قد امرتم بطلبه من اهله فاطلبوه ه‌، پس بعد از آنكه امام (ع) در ميان شما شد و علائم حق منصوب شد و نشانه هدايت واضح شد چه احتياج است بغير امام (ع) و چه آشنائي است تو را با اهل سنت و مخالفين مثل بهمنيار مجوسي و رازي و رئيس المشككين و من حذا حذوهم و سلك مسلكهم زيرا كه ايشان و امثال ايشان [ص 233] را نور و ديني نيست كه اخذ علم بتوان از ايشان نمود از جمله صاحب شفا شيخ رئيس كه فخر حكماء و عقلاء و بلغاء قوم است در مسأله امامت گويد چون انسان مدني بالطبع است و لابد است او را از معاشرت با ابناء جنس خودش پس چون ناچار مخاصمت در بين واقع ميشد لابد است از قانوني كه حفظ كند ايشان را از مخاصمت و حافظ آن قانون نبي است و چون نبي دائمي نيست بلكه خواهد مرد پس لابد شد از حافظ آن طريقه بعد از او و آن حافظ وصي است و اين وصي يا به نص من اللّه است يا به نص من النبي است او باختيار من الناس انتهي كلامه ، پس نظر كن و ببين مثل اين اشخاص وقتي كه در غير مذهب در مسائل آن ميآيند مو را از مو ميشكافند بخلاف آنكه در دين و مذهب چنين سخنان و اعتقادات سوء از ايشان ظاهر شود و از جمله ايشان رازي است و او در تفسير اهدنا الصراط المستقيم گفته است لا شك ان الصراط المستقيم صراط الصديقين و لا شك ان ابابكر رئيس الصديقين ، پس احوال اينها چنين شد حال آخذ از ايشان چگونه باشد چون چنين شد بدان كه ما را الآن احتياجي بسوي اينها نيست نه در علم ايشان و نه در عمل ايشان و نه در طريقه ايشان بالجمله چگونه شود خداوند عالم واسطه قرار دهد از براي ايصال هدايت و امر دين با آنكه كمالي مذكور شد و بعد آن واسطه عاجز آيد از پرورش دادن رعيت خود تا آنكه ايشان احتياج شود به در خانه غير آن واسطه و نتواند آن واسطه مستغني سازد رعاياي خود را از اعداي خود بحيثيتي كه ايشان را مهمل الناصيه گذارد حاشا و كلا كه از خدا چنين چيزي بظهور آيد و حاشا و كلا كه واسطه چنين عاجز باشد [ص 234] يا آنكه خطا و تكاهل ورزد از تسديد و ايصال امر ايشان از اين است كه جناب صاحب عليه السلام در توقيع مفيد نوشت انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم و لولا ذلك لاصطلمتكم اللأواء و احاطت بكم الاعداء ، پس چگونه غافل شوند از متمسكين بعروه ايشان و اما خداوند عز و جل پس فرمود در كلام حق خود فلما بلغ اشده و استوي آتيناه حكما و علما و چون اين خطاب بسوي موسي (ع) بود كأنه توهم ميرفت كه اين اتيان حكمت و علم خاصه پيغمبران است و خواست رفع اين توهم فرمايد پس فرمود در آخر همين آيه انا كذلك نجزي المحسنين يعني جميع محسنين را عموما كائنا ما كان و چون خواست محسنين را بيان فرمايد فرمود الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان اللّه لمع المحسنين پس محسن مجاهد في سبيل اللّه است هر كه باشد پس ناس از خدا تعلم نمايند لكنه باسبابه من انبيائه و اوليائه و امنائه و اصفيائه و الصديقين و نوابهم بما حملوا شيعتهم من علومهم و معارفهم اگر چه خودش غايب است لكن بدعاي امام (ع) مملو و نوراني ميسازد قلوب بعضي از منقطعين بسوي آل‌محمد را و محروم نميسازد ايشان را لانه (ع) قال ما من عبد احبنا و زاد في حبنا و اخلص في معرفتنا و سئل مسألة منا الا و نفثنا في روعه جوابا لتلك المسألة ه‌، و اما اين اختلافات ناشئه موجوده در بين پس بدان كه اين اختلاف اگر از اجتهاد حق و جد و جهد صدق باشد اختلاف مطلوب است كه امام از آن خبر داده است قال (ع) راعيكم الذي استرعاه اللّه امر غنمه اعلم بمصالح غنمه ان شاء جمع بينها لتسلم و ان شاء فرق بينها لتسلم و قال نحن اوقعنا الخلاف بينكم ، فاختلافهم حينئذ ليس لاجل تقصيرهم بما آتيهم ربهم من قواعدهم في المذهب و الدين بل انما [ص 235] هو بايقاعهم ليسلموا قال (ع) لو اجتمعتم علي كلمة واحدة لاخذ برقابكم ، و لذا ورد ان الصادق (ع) لعن اصحابه الي ان قال (ع) و الذي فرق بينكم فهو راعيكم استرعاه اللّه امر غنمه و هو اعرف بمصلحة غنمه في فساد امرها فان شاء فرق بينها لتسلم الحديث ، كما كان هذا الاختلاف في حال حضورهم (ع) كما انه ورد جاء واحد اليه (ع) و سأل شيئا فاجابه (ع) ثم جاء آخر و سئل تلك المسألة بعينها فاجابها (ع) بغير جوابه الاول و اما التمييز بين اختلاف الحق و بين اختلاف الباطل فاعلم انه سبحانه اعطي الاشخاص قواعد التي بها يثبت مذهبهم بحيث لو خالفوا هذه القواعد لخرجوا من مذهبهم و هذا دليل علي بطلان هذا الاختلاف فاذا كان كذلك نقول ان الشخص اذا فهم شيئا من الآيات المحكمة بعد اجتهاده بقواعده من مذهبه مما بينه و بين ربه و فهم غيره الذي من مذهبه بطريقته و بقانونه من تلك الآيات بخلاف ما فهمه هذا هو الاختلاف الحق الذي اخبر به (ع) نحن اوقعنا الخلاف بينكم ، و اما هر گاه مخالفت نمايد شخص اجماع مسلمين و مذهب را مثل آنكه حكم كند بكاتب و حال آنكه اقارير مناط باشد در نزد جميع مسلمين نه كتابت و با آنكه از مذهب باشد تقدم نص بر ظاهر و معذ لك مخالفت مذهب خود كند و بكتابت و ظاهر عمل نمايد با وجود اقرار و نص هرآينه انكار حق باشد بعد از معرفت آن چنانچه ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا .

[ص 236] الحاصل ما در تفسير آيه بود پس بدان كه وارد است كه سليمان پيغمبر (ع) جميع اصوات عالم رابواسطه باد ميشنيد و ادراك ميكرد و بلاشك كه ائمه ما (ع) بايد اعلي از سليمان باشند با آنكه مقام سليمان بعبادت و آن انگشتري بود كه نقش آن يا علي بود و ملك او بجهت وجود نقش آن اسم بود كه در انگشت كرده بود زيرا كه وقتي كه انگشتر را از او گرفتند ملك بالكليه از دست او بيرون رفت پس بآن اسم بزرگوار وصول باين مقام حاصل شده بود بلكه هيچ پيغمبري خرق عادت از او بظهور نرسيد الا بتوسل اين اسم شريف بلكه اين اسم در هر چيزي نوشته است چنانچه خود آن جناب (ع) فرمود انا الذي كتب اسمي علي البرق فلمع و علي الودق فهمع و علي الليل فاظلم و علي النهار فاضاء فتبسم ، اما علي الليل لانه قال كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و لا شك ان العطاء ليس هو ذات اللّه سبحانه بل خلقه فاذا ماكان اشرف الخلق الا الائمة (ع) قلنا هم (ع) عطاء اللّه مع انه تعالي خاطب نبيه (ص) و اشار الي وليه و قال هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب فلما ثبت ان ائمتنا (ع) اشرف من الكل من الانبياء و الملائكه و غيرهم حتي سليمن و لذا قال (ع) في الزيارة الجامعة الكبيرة آتاكم اللّه ما لم‌يؤت احدا من العالمين ، فلما ثبت انهم (ع) اقدم الكل و اشرف من الكل و آتاهم اللّه ما لم‌يؤت من العالمين نقول من قال ان الامام لايتصرف في العالم خارج عن المذهب و الدين بل من ضرورة المسلمين و يكون في نار جهنم خالدين و يعذب ابد الآبدين لان هذا القول مخالف المذهب و الدين و شريعة سيد المرسلين و العقل المحكم المتين و مخالف لكتاب الحق المبين و سنة ائمة الطاهرين بلكه تصرف امام (ع) از جمله [ص 237] ضروريات و بديهياتي است كه هيچكس نتواند انكار آن نمايد زيرا كه خلق جِبِلّات ايشان مفطور باين است چنانچه هر كسي از هر ديني و ملتي در شدايد خود توسل باسم بزرگوار اميرالمؤمنين (ع) كند و او را خواند حتي در اكل گوئي و لئن ضررتني لخصمك علي بن ابيطالب (ع) بلكه فرنگيها استمداد باسم علي (ع) كنند در وقتي كه كشتي ايشان طوفاني شود زيرا كه مشهور است كه در اين وقت ناخدا به جاشوهاي كشتي گويد يا علي گويند تا استخلاص از براي ايشان حاصل شود بالجمله اما استدلال بجهت تصرف امام (ع) در عالم بدان كه خداوند عالم بذاته متصرف و مباشر اشياء نيست و الا قول بآن كفر است چنانچه گذشت بلكه تصرفات در عالم بافعال و اسباب است اگر چه بي اسباب هم قادر است از جانب او عز و جل و ممكن است از جانب خلق لكن الآن چنين جاري كرده است بجهت حكمت و نظام امر پس ميتوانست ولد را بدون والدين و اكل و شرب موجود سازد و همچنين ميتوانست شيء را بدون ملائكه مدبرات امر و مقدرات رزق و مقسمات ظاهر سازد لكن چون با اسباب ايجاد كرد و فرمود (ع) ابي اللّه ان يجري الاشياء الا باسبابها ، و در قرآن خود از آن خبر داد بقول خود كه فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة لنبين لكم الآية ، يعني حتي يعرف لكم مقامكم لانه ماكان يعرف سبحانه هكذا ابتداء بدون الاسباب كما ان الاحكام و الوحي ظهرت بواسطة جبرائيل بالجملة گوئيم اين افعال و اسبابي كه جاري شود بدست ملائكه و تصرف و تدبير ايشان بلكه جميع تصرفات واقعه در عالم بلاشك اينها خير است و باليقين اينها حق است و چون چنين شد بدان كه اصل خير و مبدأ آن و اول خير و آخر آن و منتهي [ص 238] و معدن آن ائمه عليهم السلامند چنانچه مخبر صادق در زيارت جامعه كبيره ميفرمايد ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأويه و منتهاه ، و اشهد ان الحق لكم و معكم و فيكم و منكم ، و شكي نيست كه اين زيارت اعرف من الامس و اظهر من الشمس است و منكر آن منكر خدا و منكر امام (ع) است بلكه هر گاه اين زيارت را توان انكار كرد هرآينه قرآن را نيز انكار توان نمود بالجمله چون دانسته شد كه هر چه ملك و نبي و عيسي از تصرفات و خلق كنند آن خير است و فهميده شد كه ايشان اولند و يا آخرند و يا منتها و يا معدن و يا مأوايند و مصدرند آن شيء را پس ديگري كجا خواهد بود و از براي ديگري كجا حكمي باشد كه از براي ايشان نباشد پس هر كه قائل باشد باينكه ائمه (ع) نتوانند تصرف در عالم كنند چنانچه ملك تصرف و تدبير نمايد هرآينه ملك را از ايشان (ع) اعلي دانسته است و اما ما گوئيم بدان كه شكي نيست در اينكه آنچه ظاهر شود در ظاهر به يد ظاهر شود و به يد حصول پذيرد و شكي نيست كه كسي گفته باشد يد اللّه غير امام است ● نعم قالت اليهود يد اللّه مغلولة غلت ايديهم بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء ، و چون چنين شد بدانكه يد مخلوق است قطعا اگر چه بمعني قدرت باشد زيرا كه قدرت ذاتيه عين ذات است و شكي نيست كه ذات دوتا نيست بلكه يكي است پس تعبير خداوند عالم بقول خودش به يداه دليل است بر اينكه اين يدان مخلوق است چه اگر ذات مراد بود تثنيه نميآورد زيرا كه ذات واحد است و چون اين يد حادث شد گوئيم كه مخلوق يا [ص 239] قبل از ائمه (ع) مخلوق است يا بعد از ايشان يا عين ايشان (ع) است و اگر گوئي قبل از ايشان (ع) مخلوق است هرآينه مخالفت ضرورت مذهب و مسلمين هر دو كرده باشي زيرا كه اول خلق اللّه محمد بن عبداللّه است باجماع من المسلمين و هر گاه گوئي بعد از ايشان است ديگر بهتر زيرا كه چگونه از براي غير ايشان ثابت باشد و از براي ايشان ثابت نباشد فقل حينئذ بل يداه مبسوطتان و هر گاه ايشان باشد نيز مطلوب حاصل است بالجمله چون از ذات خدا كه گذشتي بغير از ائمه (ع) مذهبي و مفري و ملجأي نخواهي داشت چنانچه در زيارت آل يس مسطور است و من تقديره منائح العطاء بكم انفاذه محتوما مقرونا فما شيء منا الا و انتم له السبب و اليه السبيل خياره لوليه نعمة و انتقامه من عدوكم سخطة فلا نجاة و لا مفزع الا انتم و لا مذهب عنكم ، اگر چه قال رسول اللّه (ص) لو اراد سبحانه ان يعرف الناس نفسه لفعل لكنه جعلنا ادلاء عليه لولانا لماعبد اللّه لولانا لماعرف اللّه ، پس معلوم شد كه ملائك مدبراتند و متصرف در امرند از تقسيم و تقدير و تدبير و خلق و اماته و رزق و غير اينها با آنكه ميفرمايند (ع) ان الملائكة لخدامنا و خدام شيعتنا و محبينا ، پس چگونه باشد اينكه ملائكه تصرف كنند و سيد (ع) تصرف نكند پس كسي كه قائل بتصرف امام (ع) نباشد هرآينه سني باشد بلكه نزديك بكفر باشد زيرا كه امام (ع) در زيارت چهارم از تحفة الزائر از زيارات مطلقه امام حسين (ع) ميفرمايد جميع اين احكام را من اراد اللّه بدأ بكم من اراد اللّه بدأ بكم من اراد اللّه بدأ بكم و بكم يبين اللّه الكذب و بكم يباعد اللّه الزمان الكلب و بكم فتح اللّه و بكم يختم و بكم يمحو اللّه ما يشاء و [ص 240] يثبت و بكم يفك الذل من رقابنا و بكم يدرك اللّه ترة كل مؤمن يطلب و بكم تنبت الارض اشجارها و بكم تخرج الاشجار اثمارها و بكم تنزل السماء قطرها و رزقها و بكم يكشف اللّه الكرب و بكم ينزل اللّه الغيث و بكم تسبح اللّه الارض التي تحمل ابدانكم و تستقل جبالها علي مراسيها الي ان قال ارادة الرب في مقادير اموره تهبط اليكم و يصدر من بيوتكم الصادر عما فصل من احكام العباد الي ان قال لعنت امة قتلتكم لعنت امة خذلتكم ، پس انكار فضل ايشان (ع) اعظم از قتل ايشان (ع) است چه انكار فضل قتل اديان است و آن قتل ابدان است پس ايشانند متصرف در عالم و ايشانند مدبر و جميع عالم متقومند بايشان تقوم نور بمنير چنانچه خداوند عالم از آن در كلام خود خبر داده است و فرموده است يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعيا الي اللّه باذنه و سراجا منيرا و اين كلام در مقام امتنان و افتخار است بالنسبه بسوي نبي خود پس هر گاه غير او (ص) كسي سراج بود هرآينه ذكر مينمود و تخصيص بنبي خود نميداد پس ثابت فرمود باينكه نبي (ص) سراج است يعني نور است و غير او از ماسواه نور اين سراجند از انبياء و غير ايشان پس قوام جميع ماسواي او نسبت باو (ص) در تذوت و تحقق و تصرف و تدبير نسبت نور شمس است بشمس حرفا بحرف ولكن چون خدا خواست بگويد كه اميرالمؤمنين (ع) منير است نه نور است فرمود در آيه مباهله و انفسنا و انفسكم چه مراد از انفسنا باجماع فريقين از شيعه و مسلمين اميرالمؤمنين (ع) است پس ثابت شد كه آن جناب (ع) نيز منير است و اما اولاد طاهرين او (ع) پس چون حكم جزء حكم كل است لهذا باقي ائمه از اولاد او (ع) كلا منيرند چه ولد جزء [ص 241] والد است چنانچه خدا در قرآن از آن خبر داده است در محلي كه كفار گفتند ملائكه بنات اللّهند و جعلوا له من عباده جزءا پس ائمه اربعه‌عشر كلا منيرند و غير ايشان نور ايشانند و چون چنين شد پس داعي بر رد اين آيات و اخبار نخواهد بود نعم هر گاه كسي بر استقلال ايشان (ع) يا شراكت يا وكالت يا تفويض ايشان گويد كفر و زندقه است و اما هر گاه گويد ايشان عبد ضعيفند كه خدا ايشان را بجهت عبادت ايشان سبب كلي از براي نظام عالم و تدبير آن و تربيت آن قرار داده است چون قلب را نسبت به بدن عيبي و نقصي لازم نيايد بلكه بخلاف اين لازم دارد مباشرت را كه محض كفر و عين ضلال است پس در اين وقت هر گاه كسي انكار اينها كند از امام (ع) هرآينه نيست اين انكار الا آنكه او از سنخ امام (ع) و از طينت و نور او نيست و حال آنكه ميفرمايد انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا و قال النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و شكي نيست كه معني ولايت در اينجا بمعني محبت و دوستي نيست يعني خدا دوست شما است يا رسول يا اميرالمؤمنين (ع) دوست شما است بلكه مراد از ولايت تصرف است در اشياء چنانچه فرمود النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم پس ثابت است كه امام (ع) نائب و مظهر فعل خدا است در جميع اشياء چنانچه پيغمبر شريعت را رساند بدون تفويض و استقلال و شراكت كذلك امام (ع) پس الآن فرقي در تكوين و تشريع و ذوات و صفات نيست چه بيان شد كه ذات مباشر نيست و الا لازم آيد كفر از ربط و قدم اشياء و اختلاف احوال بلكه باسباب و مظاهر خلقيه پس چون مظهري اشرف از ائمه نبود لهذا حامل فيوضات و امدادات كلا شدند تكوينيةً كانت او تشريعية مجملا سابقا [ص 242] حديث عباس مذكور شد كه رسول اللّه (ص) فرمود ان اللّه سبحانه فتق نوري فخلق منه العرش و الكرسي فنوري واللّه افضل من العرش و الكرسي ثم فتق نور علي (ع) فخلق منه الملائكة اجمعين ، از جمله آنها ملكي است كه آسمانها و زمينها و ما فيهما كلا بيك دست او است و از جمله آنها ملكي است كه سرش در تحت عرش است و پايهايش در تحت ثري و بالهايش مشرق و مغرب را پر كرده است و چنان است كه هر گاه بخواهد جميع آسمان و زمين را بناخن خود در هم افكند هرآينه قادر باشد بر آن و هكذا پس كل اين ملائك ناظر بسوي آن جناب و مستمد از حضرت اويند و تذوت ايشان باو (ع) است و متقومند بامر او و محتاجند باذن او و مفتقرند باو (ع) چون افتقار نور شمس بشمس بحيثيتي كه هر گاه آني التفات خود را از ايشان منع نمايد هرآينه مضمحل و فاني و نابود شوند ثم قال (ص) ففتق نور فاطمة فخلق منه السموات السبعة و الارضين السبعة فتقومت كلها بها (ع) كتقوم النور بالمنير ، بدان كه اينها كلا در عالم اول بوده است نه در اين دنيا يعني در وقتي كه نه آسمان بود و نه زمين بود و نه شمس بود و نه قمر بود نه عرش بود نه كرسي بود نه حوا بود نه آدم بود چنانچه حديث آن سبق تحرير يافت و بدان كه اين زمينها و اين آسمانها با اين سعه كلا از نور فاطمه (ع) است اما سعه آنها پس بدان كه زينب عطاره روزي از رسول خدا (ص) پرسيد كه يا رسول اللّه وصف بكن از براي من عظمة اللّه را پس فرمود (ص) بدان كه اين زمين با اين سعه خود با آنچه در او است نسبت بزمين دوم چون حلقه انگشتري است در بيابان واسعي و زمين دوم [ص 243] با زمين اول با آنچه در آنها است نسبت به زمين سيم چون حلقه انگشتري است در فلاة قيّ و هكذا الي آخر اراضي السبعة و كل اين اراضي سبعه با آنچه در آنها است هر گاه نسبت بدهي به آسمان اول چون نسبت حلقه انگشتري است در بيابان قي و مجموع اين آسمان با ملائكه آن با اراضي سبعه در پيش آسمان دوم مثل حلقه انگشتري است در بيابان واسعي و همچنين كلا تا آنكه سموات سبعه تمام شود پس كل اينها متقومند بآن معصومه (ع) يا ببدل آن معصومه بحيثيتي كه هرآينه نباشد اينها كلا مضمحل شوند چنانچه از مذهب شيعه است كه لولا الامام لساخت الارض باهلها ، ثم فتق نور الحسن فخلق منه الشمس و القمر و الكواكب كلها بهذه النسبة المذكورة ثم فتق نور الحسين (ع) فخلق منه الجنة و الحور العين و همچنين تمامي انوار و اضواء و نعيمي كه در جنت است با جميع حسن و جمال آن كلا از نور حسين (ع) است و اينها كلا را هر گاه نسبت دهي بآن جناب چون نور ضعيفي است نسبت بشمس چون چنين شد بدان كه معروض شد سابقا كسي كه زكوة مال خود را دهد خداوند عالم در آخرت باو اسبي عطا فرمايد و اذن دهد او را كه تا يك سال آن اسب را بتازد در ارض جنت و آن فرس قطع ميكند در هر آني بقدر دنيا بهفت مرتبه پس كل اينها را به آن مزكّي دهند و اما صلوة بدان كه آن افضل از زكوة است پس آنچه بازاء صلوة مصلي است افضل و اوسع است و هم ولايت افضل از صلوة است پس آنچه بازاء ولايت است افضل است و چون چنين شد بدان كه اهل بهشت در هر هفته كه بزيارت اهل بيت روند مضاعف ميكنند حق او را از آن چيزي كه در هفته سابق باو عطا كرده [ص 244] بودند به ده مرتبه بضعف آن يعني بضرب آن نه بمثل آن مثلا مزكي را هر گاه در هفته سابق صدهزار درجه بود در هفته ديگر هزار هزار شود و هكذا در هر هفته زياد شود باين نسبت الي ما شاء اللّه تعالي و اما احتياج شخص باين ملك بسيار و بستانين بيشمار پس بدان كه ما در تفهيم آن اكتفا مينمائيم بيك تا مفهوم مخدومان گردد بدان كه مثال آخرت و سعه آن و نسبت آن چون نسبت اين دنيا است ببطن ام يعني چنانچه ضيق بطن ام در پيش اين دنيا و سعه آن آنچنان است كه از نسبت بالكليه افتاده است همچنين نسبت اين دنيا بآخرت پس چون جنين در بطن ام بود ملكي از جانب خدا بنزد او آمد و باو گفت يا فلان متوجه باش تكليف خود را از آنچه خدا تو را بآن مكلف ساخته است از نشستن خود و ذكر خود و امور خود تا آنكه وقتي كه بدنيا روي خدا بتو عطا نمايد بقدر بطن ام تو بهفت مرتبه پس آن جنين گويد كه مرا باين قدر مكان چه حاجت است و اما چون به اينجا آمد چون جميع دنيا را باو دهي كارسازي او نكند و هكذا نسبت اين دنيا به آخرت و از اين است كه دنيا سماعُهُ اعظم من عيانه و اما آخرت عيانه اعظم من سماعه پس در آخرت هر چه باو عطا كند كفايت او را نكند بلكه دائما در طلب زياده است چنانچه عالم چنين است هر چه علم تحصيل كند باز خواهد الي ما لا نهاية له و اما سعه جنت پس وارد است كه خدا را ملكي است مسمي به دردائيل و او را سي‌هزار جناح است هر جناحي از مشرق تا مغرب را پر كند و چون خواست كه سعه بهشت را ببيند خداوند عالم عطا فرمود باو شصت‌هزار بال ديگر با قوت آن [ص 245] پس پرواز كردند در ارض جنت پنجاه‌هزار سال تا آنكه خسته شد و چون نشست بار ديگر پرواز كرد تا آنكه خسته شد يعني صدهزار سال به نودهزار بال پرواز كرد و در اين وقت بخاطرش رسيد كه ما اوسع جنة ربي پس در اين حال حوريه‌اي سر از قصر خود بيرون كرد و ندا در داد يا دردائيل تو آرزو داري كه جنت را سير كني و حال آنكه از آن وقت كه تو طيران ميكني تا الي الآن بنصف مملكت من رسيده‌اي و اين مملكت كلا از يك نفر از اهل بهشت است پس اين مملكت و سعه در هر روز جمعه بتضعيف و ضرب زياد شود و بعد بتكعيب و بعد بتربيع زياد شود و هكذا الي ما لا نهاية له و چون سعه نور چنين فما ظنك الآن بالمنير عليه السلام زيرا كه مقام اعلي از تكلم است بلكه از تعقل بلكه از مشاعر و ادراك آنها چه مشاعر از ادراك نور او عاجز است پس چون چنين شد كه جميع موجودات از انوار ايشان موجود باشند ناشدتكم اللّه هر گاه جميع عرش و كرسي كه مدبر عالم است و جميع ملائك و جنت و حور العين و كواكب و اراضي سبعه و سموات سبعه و متولدات از كائنات جو كلا بنور ايشان شد و از تصرف و تدبير نور ايشان پيدا شد چرا ايشان را تصرف و تدبير در عالم نباشد با آنكه كل تدبيرات از فاضل شعاع اجساد ايشان است پس منكر تصرف ايشان را چقدر قلب بايست ظلماني باشد تا انكار اين امر ظاهر و بيّن كند با اينكه حديث نورانيت كه ميفرمايد اجعلوا لنا ربا نؤوب اليه و قولوا فينا ما شئتم ، متفق عليه جميع علماء است مع ذلك باين حديث وقتي كه ميرسند انكار ميكنند سبحان اللّه اين چه بي نوري است [ص 246] من لم‌يجعل اللّه له نورا فما له من نور مجملا جميع عالم از جميع تدبيرات و تصرفاتش بنور ايشان (ع) است تا آنكه بخود منير چه رسد با آنكه تدبير نور ايشان تدبير ايشان است چنانچه شمس تدبير سفليات كند بنورش ، و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .

بدان كه كلام در هدايت اميرالمؤمنين (ع) بود در اطوار كائنات پس گفتيم كه آن جناب (ع) هادي است تشريعا و او است هادي تكوينا و او است هادي بمعني ايصال بسوي مطلوب و او است هادي بمعني ارائه طريق و او است هادي در كل حال و باين جهت است كه مشتق در اينجا لفظ هادي شده است زيرا كه اول و آخرش اسم علي (ع) است و دو حرف وسطش اسم محمد (ص) است بجهت آنكه ها ضمير است و اصل در ضمائر مبني بر ضم است پس چون اشباع شود هو حاصل شود و اما هو بوقف ساكن را صحيح نشمارند زيرا كه لازم دارد تشبه بصوفيه پس هر يك از هاء و واو را كه تنزل در مرتبه عشرات دهي علي شود چه ها خمس است و خمس خمسين است در رتبه ثانيه كه عشرات است و واو شش است و شش شصت است در مقام تنزل پس مجموع صدو ده است و استنطاق علي است و اما ياء كه آخر هادي است پس بدان كه ياء آخر حرف علي است و يا آنكه هاء مشبعه را در ياء كه مرتبه عشرات است ضرب نمائي استنطاق حاصل مطلوب است و اما دال حرف محمد است و الف كذلك چه اسم محمد مستخرج شود از الف بقاعده‌اي كه گفته‌اند در اين شعر :

[ص 247]

ز روي يار خواهم ضد شرقي بتازيّ دريّ قلب تصحيف

زيرا كه الف را چون مكرر كني با حاصل شود و باء مكرر دال بود و دال چون مكرر شود حا بود و حا را پنج مرتبه مكرر نمايند ميم بوجود آيد و چون حرف اصل را كه الف باشد باين تنزلات او كه دال و حاء و ميم است جمع نمائي احمد شود و اگر حاء را دو دفعه در پنج مرتبه مكرر نمائي محمد حاصل است پس هادي اسم محمد و علي است و اين قاعده به دو بيان بود يكي آنكه دال و ياء دو اسم محمد و علي است و تقديم دال بر ياء بر قاعده خود است و يكي آنكه از هاء علي استخراج شود و از الف محمد چنانچه مذكور شد بالجمله گفتيم كه اول بيت علي است و اين بيت بيت نبوت است قال (ع) السلام عليكم يا اهل بيت النبوة ، پس اول اين بيوت اميرالمؤمنين (ع) است كه وضعش در مكه شده است بجهت ناس چون چنين شد بدان كه خدا اين بيت را به دو وصف وصف كرده است كه آن مافوق ندارد بلكه گوئيم ثاني مترتب بر اول است و اين معني مبتني بر قاعده الهيه عرشيه است و آن اين است كه افتخار ممكن افتقار او است چه شأن امكان اضمحلال و افتقار و دثور و فناء است پس شأن امكان زياده و نقصان است نسبت بخدا زيرا كه عالم يك كره است چنانچه هر گاه نقطه در ميان آن فرض شود نسبت او بآن دايره علي السواء است پس آن كره كره فقر است چنانچه خداوند عالم ازآن خبر داده است بقول خودش يا ايها الناس انتم الفقراء الي اللّه و اللّه هو الغني و تقديم ضمير منفصل دليل بر حصر است چنانچه [ص 248] هو الغني باعتبار ضمير منفصل و خبر معرف به الف و لام دليل حصر غنا است در خدا پس فقير هر چه فقرش بيشتر و فقر خود در نزد او ظاهرتر فقرش بخدا بيشتر پس غنايش از خلق بيشتر و معني فقر آن است كه شخص دائما متوجه الي اللّه باشد در جميع احوال و هيچكس را منشأ اثر نداند و بكسي رو نياورد و از كسي سؤال نمايد چنانچه سيد سجاد در صحيفه خود ميفرمايد : اللهم اني اخلصت بانقطاعي اليك و اقبلت بكلي عليك و صرفت وجهي عمن يحتاج الي رفدك و قلبت مسألتي عمن لم‌يستغن عن فضلك و رأيت ان طلب المحتاج الي المحتاج سفه من رأيه و ضلة من عقله فكم قد رأيت يا الهي من اناس طلبوا العز بغيرك فذلوا و راموا الثروة من سواك فافتقروا و حاولوا الارتفاع فاتضعوا فصح بمعاينة امثالهم حازم وفقه اعتباره و ارشده الي طريق صوابه اختياره فأنت يا مولاي دون كل مسئول موضع مسألتي و دون كل مطلوب اليه ولي حاجتي انت المخصوص قبل كل مدعو بدعوتي لايشركك احد في رجائي و لايتفق احد معك في دعائي و لاينظمه و اياك ندائي الي آخر الدعاء ، و اما قوله (ع) في دعاء السجدة بعد ثمان ركعات من صلوة الليل الهي و عزتك و جلالك و عظمتك لو اني منذ بدعت فطرتي من اول الدهر عبدتك دوام خلود ربوبيتك بكل شعرة في كل طرفة عين سرمد الابد بحمد الخلائق و شكرهم اجمعين لكنت مقصرا في بلوغ اداء شكر خفي نعمة من نعمك ، پس بدان كه در اين فقرات و امثال اين نه اين است كه معصوم (ع) ميگويد معصيت كردم بلكه حضرت عليه السلام ميفرمايد من هر گاه از اول خلقت و بدعت خود كه قبل از عرش بود عبادت كنم تو را دوام خلود ربوبيت تو را بهر سر موئي در هر چشم بر هم زدني عبادت كل خلائق [ص 249] و شكر ايشان را كلا بجاي آورم هرآينه مقصرم در رسانيدن اداي كمتر شكر تو ، و لو اني كربت معادن حديد الدنيا بانيابي و حرثت ارضيها باشفار عينيّ و بكيت من خشيتك مثل بحور السموات و الارضين دما و صديدا ، يعني هر گاه من در طاعت تو و امتثال امر تو زمينهاي معدن آهن را كه اصلب از جميع معادن است در حالتي كه آن منعقد شده باشد شخم كنم بدندانهاي خود و بعد زراعت كنم آن زمين را به مژه‌هاي دو چشم خودم در طاعت تو و بعد بگريم از خوف تو مثل درياهاي زمين و درياهاي آسمان ● بجاي آب چرك از چشم من بيرون آيد ، لكان قليلا في كثير ما يجب من حقك عليّ ، با آنكه اين نوع عبادت در حق هيچكس ممكن نيست و حال آنكه معصوم (ع) اينها را نكرد بلكه نصف آن را هم نكرد بلكه ربع آنرا هم نكرد ، و لو انك عذبتني بعد ذلك بعذاب الخلائق اجمعين و عظمت للنار خلقي و جسمي و ملأت طبقات جهنم مني حتي لايكون في النار معذب غيري و لايكون لجهنم حطب سواي لكان ذلك بعدلك علي قليلا في كثير ما استوجبه من عقوبتك ه‌، پس بندگي اين طور است و كيفيت آن و عبوديت و طريقه تعليم خلق اينگونه است پس كجا ائمه ما (ع) معصيت كنند بلكه كلام قطع شد و از معصوم بالاتر رفت مقام ، قال الشاعر :

[ص 250]

لقد قلت مااذنبت قالت مجيبة وجودك ذنب لايقاس به ذنب

پس شخص همينكه خود مي‌بيند و انا ميگويد ذنب و خطا است كلا قال حسين بن علي بن ابيطالب (ع) في دعاء عرفة و رفع شبهة المعصية كلا و قال الهي من كانت محاسنه مساوي فكيف لاتكون مساويه مساوي الهي من كانت حقائقه دعاوي فكيف لاتكون دعاويه دعاوي الدعاء ، پس خوبيهاي امكان كلا بدي است چه هر چه در عالم امكان است بد است زيرا كه انيت و ظلمت و كدورت و حجاب است پس هر كه خود ميبيند و ميبيند كه او عبد است همين رأس جميع معاصي و ذنوب است اين است كه ميفرمايد حسنات الابرار سيئات المقربين ، يعني طاعت و اعمال ما اگر چه طاعت است لكن در پيش محاسن او مساوي است مجملا امكان هر چه فقرش بيشتر خلق در نظرش ناچيزتر و نابودتر پس توجهش الي اللّه بيشتر تا آنكه بجائي رسد كه ميگويد انت لا غيرك مرادي و لك لا لسواك سهري و سهادي و لقاؤك قرَّة عيني و وصلك مُني نفسي و اليك شوقي و في محبتك ولهي و الي هواك صبابتي و رضاك بغيتي و رؤيتك حاجتي و جوارك طلبتي و قربك غاية سؤلي و في مناجاتك انسي و راحتي و عندك دواء علّتي و شفاء غلّتي و برد لوعتي و كشف كربتي الي آخر الدعاء ، ● پس عبد فقير الي اللّه كاري بكسي ندارد بغير از واحد احد پس چون اينطور شد حضرت امير (ع) در فراش پيغمبر خوابيد تا او را بجاي رسول اللّه (ص) بكشند پس هر گاه خود ميديد هرآينه در فراش رسول اللّه (ص) نميخوابيد و همچنين حسين عليه السلام در حالتي كه وحده فريد و وحيد و منقطع از اقرباء [ص 251] مانده بود در اين وقت ملائكه ناله و زاري كردند بجهت او و استغاثه از خدا كردند پس ناگهان كاغذي بخط سبز از آسمان بر قربوس زينش افتاد و در آن نوشته بود يا حسين ... ها جعلت الارض طوع ارادتك و السماء طوع ارادتك و الملائكة كذلك مر فيما تشاء في امر هؤلاء و لاينقص قدرك عندي شيء ه‌، پس چون آن جناب اين كاغذ را خواند به جانب آسمان افكند و عرض كرد بارالها اگر هفتاد مرتبه كشته شوم و زنده شوم چونكه در محبت و اطاعت تو است هرآينه بهتر باشد از براي من از ظماء وارد بماء بارد پس خود را نميخواست و چون خود را نخواست پس غير خدا را نخواستند بالمرة و اعتماد بر غير خدا نكردند هرگز و چون چنين شد خدا نيز غير ايشان كسي را نخواست چه خدا كمتر از بنده نيايد زيرا كه فرمود التامين في محبة اللّه ... پس متمحض كردند نظر خود را ظاهرا و باطنا در محض رضاء خدا و الا چگونه متحمل ميشدند آنچه را كه تحمل كردند با آن مقاماتي كه براي ايشان بود مثلا اميرالمؤمنين (ع) هر گاه خيال ميكرد كه آسمان بزمين آيد هرآينه در همان حين چنين ميشد و بمشيتك دون قولك مؤتمرة و بارادتك دون نهيك منزجرة ، يعني باللّه با آنكه اينگونه مقام از براي ايشان (ع) بود گوئيم هر گاه كنيز كسي را از خانه بكَشند آن كس تاب نياورد و اما زهرا (ع) را آمدند او را زدند و در بر پهلويش فشردند و محسنش را سقط كردند و گوشش را پاره كردند آن جناب اصلا چيزي نفرمود بلكه ساكت نشسته بود و نبود اينها الا از محبة اللّه و صبر بر رضا و محبت او تعالي شأنه و اما غير آن جناب از خلق بكشتن خود راضي ميشوند از براي اينكه بعيال ايشان كسي سخن نگويد با آنكه [ص 252] در اينجا آن جناب نشسته بود ايشان با زهراء چنين كردند و بعد از اينها او را با آن قدرت كذائي ريسمان بر گردنش كردند آن كساني كه وجود ايشان و وجود ريسمان و وجود زمين بيد قدرت او بود و باو گفتند بيا و به ابي‌بكر بيعت نما پس اگر نه آن بود كه خدا امر كرده بود او را بآن در صبر بآنها و اگر نبودند بالغ در محبة اللّه هرآينه متحمل نميشدند اگر چه هزار زاهد و عابد و متقي باشد زيرا كه وقتي با زوجه شخص اين كارها كنند لاسيما آن زوجه مثل زهرا (ع) كه سيده نساء عالميان است بوده باشد هرآينه از جاي بدر رود و در امثال اين مقامات صبر نكند و آن جناب در اين مقامات كلا صبر فرمود و اما در مقام ديگر در وقتي كه خواستند نبش قبر سيده نساء كنند و بر او نماز گذارند حضرت (ع) چهل صورت قبر ساخته بود تا كسي از قبر آن معصومه اطلاع نداشته باشد با آنكه نبش قبر اعظم از آن مصائب و واردات نبود كه معمول داشتند حضرت اميرالمؤمنين (ع) چون خبر شد از بناي نبش كردن آنها ذوالفقار برداشته بقبرستان حاضر شد و فرمود لو نبش حجرة واحدة من هذه القبور لازعجت بسيفي علي غابر هذه الأمة ، يعني هر گاه كسي نبش كند سنگي از سنگهاي اين قبرها را هرآينه بشمشير خود ذوالفقار بزنم بر غابر اين امت يعني بر كساني كه رفته‌اند و بر كساني كه آينده‌اند پس كلا را هلاك نمايم و اما اين طور نفرمود در وقت آمدن بخانه او و سيلي زدن به زهرا سيده نساء عالميان و سقط نمودن ولد او را چه اين مقام كجا و آن مقام كجا ، الحاصل ائمه ما (ع) به دو امر عظيم ظاهر شدند كه هيچ مخلوق را قدرت بر آن نيست ابدا بلكه در فهم آن بلكه [ص 253] در ادراك جمع آن امر عظيم كلا عاجزند يكي آنكه در مقام خضوع و خشوع و فروتني بحيثيتي بودند كه كشتند ايشان را و وارد آوردند بر ايشان آنچه وارد آوردند از جمله حضرت صادق عليه السلام را بجائي رسانيدند كه در مقابل منصور دوانيقي مي‌ايستاد و مخاطب ميكرد منصور را بخطاب يا اميرالمؤمنين و دائما از او تملق ميكشيد و دست او را ميبوسيد و ميفرمود من اين طور نگفتم كه از براي تو خبر آورده‌اند معذلك دائما شمشير به آن جناب حواله مينمودند و همچنين حضرت كاظم (ع) را چهار سال با آن قدرت و مقام در زندان بغداد حبس كردند پس تحمل فرمودند از جميع اينها با اقتدار به آنكه هر گاه امر فرمايند كه آسمان و زمين در هم ريزد در هم ريزد و اما از جمله قدرتهاي ظاهره اميرالمؤمنين (ع) پس بدان كه وارد است كه روزي جبرئيل (ع) متغير الاحوال و فسرده خاطر بنزد پيغمبر (ص) آمد پس پيغمبر سؤال فرمود از او از سبب تغير احوال عرض كرد يا رسول اللّه بدان كه آنوقت كه مأمور بهلاكت قوم لوط شدم و شهرهاي ايشان را از طبقه هفتم زمين برداشتم و بآسمان بلند كردم تا آنجائي كه صداي سگ ايشان را ملك ميشنيد يعني از شأن آن اين بود كه شنيده شود پس برگردانيدم آن شهرها را چيزي مرا نبود و اما وقتي كه اميرالمؤمنين (ع) شمشير بر مرحب زد او را و اسبش را به دو نيم گردانيد و ذوالفقار او بزمين رسيد خداوند عالم بمن امر فرمود كه يا جبرئيل ادرك سيف عليٍّ پس برو و نگاه دار شمشير او را كه از زمين نگذرد و به گاو و ماهي رسد پس عالم كلا فاسد گردد يا رسول اللّه در آن وقت كه پر خود را بدم تيغ آن جناب دادم چنين ضربي بر من وارد شد بحيثيتي كه اگر عون خداوند عالم [ص 254] نبود هرآينه پاره پاره ميشدم الخ ، پس چنين كسي را آمدند كشيدند به مسجد كه بيا به ابي‌بكر بيعت بكن پس صبر كرد ، بدان كه ايشان (ع) جمع كردند مقام ربوبيت را و بقدرت چنان ظاهر شدند و عظمة اللّه آنچنان از ايشان بظهور رسيد كه ايشان را خدا خواندند و اما در مقام خضوع بمقامي صبر كردند كه هر كس در ايشان طمع كرد حتي ابن‌ملجم در اميرالمؤمنين (ع) و شمر در حسين (ع) پس در مقام خضوع چنان مشي كردند كه سلمان كه رئيس رعايا و عباد است متحمل نتوانست شد چنانچه وارد است وقتي كه ريسمان بگردن جناب اميرالمؤمنين عليه السلام انداخته بودند و او را ميكشيدند بمسجد در بين راه سلمان بخاطرش خطور داد بأن مولاي عنده اسم الاعظم لو اراد ان يقلبهم خنازير و قردة ليفعل فلما خطر بباله هكذا قال عليه السلام في تلك الحالة يا سلمان هذا من الاسم الاعظم الحديث ، بلي يا سيدي هذا اعظم بل و اعظم من قلب السموات و الارضين و من كل شيء و اما عبادت ايشان (ع) چنان است كه وقتي حضرت امام رضا (ع) جبه خود را به دعبل عطا فرمود و فرمود اي دعبل قدر اين را بدان زيرا كه من هر شبي در اين جبه هزار ختم قرآن كرده‌ام و هزار ركعت نماز گذارده‌ام و به در خانه‌ها طعام بجهت فقرا و مساكين برده‌ام و اما عبادت پيغمبر (ص) وارد است كه يازده سال بر سر دو انگشت مبارك از صبح تا الي شب ايستاد و عبادت و بندگي خدا كرد تا آنكه پايهاي مباركش ورم كرد پس نازل شد اين آيه طه ماانزلنا عليك القرآن لتشقي يعني طَأها يعني بخوابان پاي خود را كه از براي مشقت تو را خلق نكرده‌ايم اما قرائت الف ختمه در هر شب پس استبعادي در آن نيست چنانچه در كيفيت معراج مذكور شد كه حضرت [ص 255] پيغمبر بعد از مراجعت جاي خود را گرم يافتند با آنكه با مردم تكلم ميفرمود پس امام (ع) را مثل خود نبايد ديد و بدن آن جناب را مثل بدن خود نبايد دانست زيرا كه او نور اللّه است و او عظمة اللّه است و او قدرة اللّه است بلكه هزار ختمه و هزار ركعت غير اطعام نمودن بدر خانه مساكين بوده است و غير تعليم كردن علوم بوده است به جن و ملك و غير ايشان پس بدن شريف امام (ع) الطف و اسرع از سطح مقعر عرش است قطعا زيرا كه گفته‌اند بمقدار گفتن يا واحد از لسان امثال ماها قطع ميكند عرش هزار نهصد و چيزي از سال راه را بلكه امام (ع) اسرع از كل موجودات است و الا امام (ع) نخواهد و ما امام عاجز و ناقص را نخواهيم ،