ما شيخ گمراه كمتر شناسيم يا علم بايد يا قصه كوتاه

بلكه امام (ع) بايد علمش دليل علم اللّه باشد و قدرتش دليل قدرة اللّه باشد و عظمتش دليل عظمة اللّه باشد و هيمنتش دليل هيمنة اللّه باشد و سلطنتش دليل سلطنة اللّه باشد بجهت آنكه مرسَل دليل عقل مرسِل است الحاصل چونكه ممكن فخرش در فقرش است پس در عين فقر الي اللّه مستغني باشد از كل ماسواه چنانچه سيدالشهداء (ع) در دعاي عرفه بآن اشاره فرموده است كيف استغني و انت الذي في الفقراء أقمتني و كيف لااستغني و انت تكفلتني ، پس ميفرمايد الهي كيف استعز و في الذل اركزتني و كيف لااستعز و اليك نسبتني ، يعني مرا عبداللّه گويند مجملا چون كمال فقر رسانيدند غير خدا را نخواستند خدا هم غير ايشان كسي را نخواست قال و اصطنعتك لنفسي اذهب انت و اخوك بآياتي و استبعادي از اين خطاب نيست چه موسي و ابراهيم و عيسي و سائر اسماء پيغمبران كلا اسم پيغمبر ما (ص) است اولا و ابتداءا [ص 256] پس چون انبياء مخلوق شدند و عرض ولايت ايشان (ع) بانبياء شد هر يك از انبياء (ع) باعتبار قبول حكايت وجهي از وجوه ايشان (ع) را مستحق اسمي از اسماء بمناسبت آن حكايت گرديدند پس ائمه ما (ع) اسمي از اسماء خودشان بايشان بعاريت دادند چنانچه در حديث وارد است كه ابرهيم را ابرهيم گويند بجهت آنكه او (ع) بَرَّ و هيمَ في محبة اللّه تعالي ، و لا شك ان نبينا كان اَبَرّ و اَهيم من ابرهيم ، الحاصل بدان كه قاعده كليه و ضابطه اصليه آن است كه جميع اسماء طيبه اسم ائمه ما (ع) است كائنة ما كانت و بالغة ما بلغت و هر كه انكار اين قاعده كند خارج از طريقه است پس خاك به دهن او بايد ريخت و جميع اسماء خبيثه اسماء اعداء ايشان است و چون جميع اسماء طيبه اسماء ايشان شد پس ايشانند معدن كل خير از اسم طيب و وصف طيب و ذات طيبه پس انبياء (ع) هر يكي بقدر حكايت خود ايشان (ع) داراي اسمي و مستحق وصفي شدند قال (ع) و الكليم البس حلة الاصطفاء لما عهدنا منه الوفاء و روح القدس في جنان الصاقورة ذاق من حدائقنا الباكورة ، يعني لما عهدنا منه الوفاء البس حلة الاصطفاء ، اما جنان الصاقورة پس مراد بستان وجود است و اما باكوره پس مراد از آن اول ثمرة نحن غرسناها فاول ثمرتها هو العقل فهم (ع) الزارع لكن قال تعالي يا آل‌محمد افرأيتم ما تحرثون ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون پس ساقي و زارع و نابت خدا است لكن باسباب و ائمة (ع) اسبابند پس خداوند عالم زارع است اين بستان را كه ارض آن ارض امكان است و موجودات كونيه اشجار آن است و اعيان ثابته بذر آن است و ماء وجود آب آن است پس از اين بذر و ماء و ارض اين اثمار و اشجار روي نمود پس فرمود [ص 257] يا آل‌محمد افرأيتم النار التي تورون يعني نار شجرة زيتونة آنچناني كه لا شرقية و لا غربية ام نحن المنشئون بلي يا ربي انت المنشئ وحده لكن جعل له اسبابا و السبب الاعظم ليس الا الامام عليه السلام ، الحاصل بدان كه نحن النمط الاوسط يعني مائيم طريقه وُسطي بحيثيتي كه هر گاه بالا روي و مستقل داني ائمه (ع) را غالي شوي و هر گاه پائين آوري ايشان را از آن حدي كه خدا از براي ايشان قرار فرموده است هرآينه قالي و ناصبي شوي پس گوئيم خدا خالق است و خدا فاعل است لكن از باب آن باسباب و شكي نيست كه ائمه (ع) باب اللّهند الحاصل جاء يهودي الي رسول اللّه و قال بلغ من امرك انك تقول (ظ) اني رسول اللّه و اني خاتم النبيين و انا افضل من موسي و عيسي ، يعني تعيير و سرزنش ميكرد او را كه الآن تو كار را بجائي رسانيده‌اي كه اينطور گوئي قال صلي اللّه عليه و آله اما قولك اني رسول اللّه و خاتم النبيين فنعم و اما قولك اني قلت اني افضل من موسي و عيسي فاعلم يا يهودي ما ينبغي ان اصغر ما عظمه اللّه من قدري اي لاني من حيث كنت موصوفا بالوصف العنواني لااصغر عظمته تعالي ان اللّه اوحي الي و قال لي يا محمد فضلك علي الانبياء كفضلي و انا رب العزة علي سائر الخلق ه‌، يعني همچنانكه نميتوان گفت كه خدا افضل از خلق است بجهت عدم وجود نسبت در بين چنانچه حضرت اميرالمؤمنين (ع) از آن خبر داده است در خطبه خود در نهج البلاغه ليس بينه و بين خلقه فصل و لا له عليها فضل فيستوي الصانع و المصنوع و المشيئ و المشاء ، يعني نتوان گفت خدا افضل از خلق است چه در افضليت زيادتي شرط است تا آنكه مقول بتشكيك شود تا آنكه اتحاد شود و نتوان گفت [ص 258] نبي افضل از خلق است از رعايا چه نسبت نيست اصلا زيرا كه فرموده يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعيا الي اللّه باذنه و سراجا منيرا پس همه خلق از فاضل نور اويند پس چگونه نسبت داشته باشند و چون بيان فرمود كه نبي سراج است خواست بيان بفرمايد كه دهن اين سراج و نار آن سراج از چه چيز است فرمود مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب دري يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية الآية ، پس فرمود كه تحقق آن از نار شجره زيتونه‌اي است كه لا شرقية اي ليست بقديمة حاشا و كلا و لا غربية يعني ليست بحادثة مثل ساير حوادث و مخلوقات كه جاري شود بر ايشان ضعف و فناء و فتور ، واجب امكان مطالع ممكن واجب خصال ، بلكه ملاك حوادث و سد باب حوادث كلا او است فلايجري عليه ما هو اجراه قال عليه السلام في خطبة يوم الغدير استخلصه في القدم علي سائر الامم اقامه مقامه في سائر عوالمه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار اذ لايختص من يلحقه التغيير ( التغير ) ، پس چون در مقام عبوديت و افتقار بجائي رسيدند كه خدا ايشان را در مقام خود اقامه كرد در اداء آن چيزي كه خودش خواست اداء كند يعني جعله مقامه في سائر عالمه يؤدي ما اداه اللّه من احكام التكوين و التشريع و اما معني اذ كان لاتدركه الابصار ، يعني چون خدا را چشم و خواطر از مشاعر غيبيه درك نميتوانست كرد ايشان (ع) را نائب خود در مقام خود اقامه كرد و يا آنكه ضمير را باقرب برگردانيم و گوئيم كه امام (ع) را ديده‌ها درك نكند و خيالها احساس ننمايد چنانچه (ع) [ص 259] فرمود انا الذي لايقع علي اسم و لا صفة ، پس گوئيم افكار و خواطر چه چيز است چه آنجا نسبت نيست تا اينكه خاطر و فكر بفكر و خاطر رسد زيرا كه افكار انبياء طرا از نور فكر نبي ما (ص) موجود است و چون خلق ايشان (ع) را نميتوانستند ببينند و ادراك نمايند هرآينه لباس پوشيدند قال تعالي و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون چنانچه مذكور شد كه تجلي از براي موسي نبود الا از نور يكي از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام چه قدرت بر ديدن ايشان (ع) نبود در تجلي و لذا قال السيد السجاد لو ظهرنا للخلق بالصورة التي خلقنا اللّه عليها مارآنا احد الا و مات ه‌، و قال عليه السلام ان للّه سبعين الفا من حجاب من نور لو كشف حجاب منها لاحترقت سبحات وجهه ما انتهي اليه بصره من خلقه ه‌، پس چگونه كسي كه بالاي حجب باشد مقام او قال في الزيارة الرجبية و علي اوليائه الحجب ، پس مراد از حجب آن است كه خلق تلقي نكنند بدون واسطه و چون لازم شد وجود واسطه بدان كه واسطه هفتادهزار است در بين اين عالم جسم تا فيض اول كه باو داده شده است پس هر گاه فيض اول و حجاب اول ظاهر شود علي ما هو عليه همه حجب محترق شوند بحيثيتي كه هيچ حجابي باقي نماند اصلا و آن فيض اول حقيقت محمديه است پس آن حقيقت هر گاه ظاهر شود جميع ماسواه فاني و مضمحل شود پس بهشت و درجات آن و سماوات و ارضين و كواكب و جميع چيزهادي (كذا) بالمره فناي بحت گردند بالجمله ائمه ما (ع) چون در همه جهات خود را فقير ديدند و ناقص دانستند لهذا خدا ايشان را در جميع جهات غني و كامل گردانيد پس ايشان را دو مقام است يكي مقامي كه ذات ايشان بآن متقوم است [ص 260] و يكي مقام زيادتي كه مقام لطيفه است كه زايد است از خودشان و خدا بركت را در اين مقام ثاني ايشان قرار داد و فرموده فبهم ملأت سماءك و ارضك ، پس باين بركت كه زيادتي لطيفه بوده باشد هادي شدند عالمين را پس هدي نتيجه مباركا است و مباركا نتيجه بيت است يعني بيت المعمور پس مباركا بيان است از براي بيت و هدي بيان است از براي مباركا بالجمله كلام در هدايت بيت المعمور بود كه آن بيت هدايت است براي جميع عالميان و اين آيه شريفه باين نمط كه بيان نموديم هر كلمه‌اي از آن مستقل است بحيثيتي كه احتياج بكلمه ديگر ندارد بلكه كلمه ديگر مبين و شارح كلمه اول است چنانچه گوئيم ان كه يك كلمه از كلمات آيه شريفه است لام است چه الف را هر گاه بر سر نون گذاري لام حاصل شود صورةً هكذا ل و چون ان لام شد بدان كه ما ببرهان ثابت كرده‌ايم كه اصل اسم هر شيء حرف وسط از كلمه اسم آن شيء است و باقي حروف از كلمه متممات او است چون علي (ع) مثلا زيرا كه حرف وسط آن لام است و لام اسم شريف آن جناب است پس ان اسم اميرالمؤمنين است پس لام كه اصل است نسبت بطرفين خود نسبت قلب است به بدن .

ايضاح و تفصيل - بدان كه اسم اگر مفرد است يعني مزدوج نيست چون اسم علي (ع) مثلا پس اصل اسم در آن يك حرف است كه آن لام است و هر گاه اسم مزدوج است پس اصل اسم در آن كلمه دو حرف است چون محمد مثلا زيرا اسم آن جناب حم است و جميع حواميم اسم شريف آن جناب است قال موسي الكاظم عليه السلام حم في كتاب هود اسم محمد (ص) [ص 261] ه‌، زيرا كه ايشان نظر باصول داشتند پس الآن براعة استهلال آيه شريفه ان است و ان اسم اميرالمؤمنين است چه لام است و لام حرف وسط علي است چون چنين شد بدان كه هر معني كه در آيه بيشتر ملحوظ شود و بيشتر بيان مقام او كنند پس آن معني را در اول بجهت براعة استهلال گذارند و چون بيان مقام آن جناب (ع) در اين آيه بيشتر است لهذا باسم آن جناب براعة استهلال نمود .

بيان آخر - بدان كه ان را دو ملاحظه است يكي بر وجه اتصال الف بنون چنانچه مذكور شد و يكي بر وجه انفصال الف از نون و بنا بر وجه ثاني بيان و اشاره بسوي ظهور ولايت كليه است و چون ان اسم علي (ع) شد بدان كه كلمه اول نيز اسم آن جناب است هو الاول چنانكه در حديث شمس است پس گوئيم الف اگر چه باعتبار زبر بتكريرات خود اسم محمد است چنانچه بيان شد لكن باعتبار بينات اسم اميرالمؤمنين (ع) است زيرا كه الف در عدد صد و ده است و استنطاق آن علي است و اما واو از كلمه اول عبارت از ائمه اثني‌عشر است زيرا كه واو مدغمه دليل بر تثنيه است پس دو واو در عدد دوازده است و اما لام از كلمه اول اسم علي است پس اول مجموع چهارده نفر است از ائمه (ع) چه الف محمد (ص) است و لام اميرالمؤمنين و واو مثني ائمه اثني‌عشر پس مجموع اربعةعشر است پس ايشان (ع) اول مبدأ وجودند ، بالجمله كلام در هدايت بود كه آن بر سه قسم است هدايت تكويني و هدايت تشريعي و هدايت تشريعي بر دو قسم بود بر سبيل ارائه و بر سبيل ايصال اما تشريعي پس بيان شد و اما تكويني پس گوئيم كه در اين هدايت هم نور است و هم ظلمت است چنانچه فرمود [ص 262] انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا اما نور از جهت اطاعت ايشان است و اما ظلمت از جهت معصيت ايشان (ع) است يعني جنت از جهت موافقت ايشان است و نار از جهت مخالفت ايشان است پس تكوين انوار بهدايت ايشان است و تكوين نار بهدايت ايشان است لانه تعالي قال فسوف يأتي اللّه بقوم يحبهم و يحبونه اعزة علي المؤمنين اذلة علي الكافرين و قال و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لايزيد الظالمين الا خسارا و قال فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب و قال (ع) في الزيارة السلام علي نعمة اللّه علي الابرار و نقمته علي الفجار ، پس چون امام (ع) اين طور شد تكوين انوار باو است نه باستقلال و شراكت و تفويض زيرا كه خدا جاعل ظلمات و نور است وحده چنانچه فرمود الحمد للّه الذي خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور لكن بذاته جاعل نيست بلكه باسباب است و شكي نيست كه امام (ع) سبب اعظم است چنانچه امام محمد تقي (ع) در زيارت علي بن موسي الرضا فرموده است السلام علي شهور الحول و عدد الساعات و حروف لا اله الا اللّه في الرقوم المسطرات السلام علي اقبال الدنيا و سعودها و من سئلوا عن كلمة التوحيد فقالوا نحن واللّه من شروطها السلام علي من به سكنت السواكن و تحركت المتحركات ، و شكي نيست كه در عالم غير متحرك و ساكن چيزي نيست يا متحرك از نور است يا متحرك از ظلمت است و يا ساكن از نور است و يا ساكن از ظلمت است يعني يا مبتدَع نور است و يا مخترَع ظلمت است و هر دو اينها بهدايت امام (ع) است قال تعالي كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ماكان عطاء ربك محظورا و شكي نيست كه اين عطاء اللّه را [ص 263] حامل آن امام (ع) است لكن خداوند عالم اول اين عطا را به پيغمبر خود عطا فرمود و بعد پيغمبر باميرالمؤمنين (ع) عطا كرد چنانچه منقول است كه رسول اللّه (ص) فرمود اعطيت ثلثا و علي شاركني فيها و اعطي علي ثلثا ماشاركت معه فيها و اما الثلثة التي اعطيت و علي شاركني فيها اعطيت لواء الحمد و علي حاملها و اعطيت الحوض و علي ساقيها و اعطيت الجنة و النار و علي قسيمهما ... ، و اما لواء حمد پس ابن حجر كه يكي از علماء سنت است در كتاب خودش كه مسمي به صواعق محرقه است روايت ميكند از اميرالمؤمنين (ع) كه آن جناب فرمود آدم و من دونه تحت لوائي ، پس آن لواء در ظاهر هفتادهزار شقه دارد و هر شقه از آن بر سر جميع مخلوقات از جن و انس و عرش و كرسي و سموات و ارضين و ملك كلا سايه اندازد از اين جهت بود وقتي كه عمر اين حديث را از رسول اللّه (ص) شنيد قال يا رسول اللّه و اني لعلي و الطاقة لهذا اللواء قال (ص) مه يا عمر ان اللّه تعالي يعطي عليا يوم القيمة قوة جميع الانبياء و جمالهم و كمالهم بل قوة جميع الخلق الا نغمة داود ه‌، لان داود خطيب اهل الجنة و هذا نقص في حق السلطان بان يكون خطيبا و ان كان الصوت العالي الظاهر في داود منه (ع) زيرا كه خداوند عالم فرموده است فانما يسرناه بلسانك يعني داود (ظ) لسان اميرالمؤمنين (ع) است در بهشت چنانچه مالك لسان او (ع) است در جهنم و اما استثناء نغمه داود بجهت آن است كه داود مدح و ثناء امام (ع) ميكند پس هر گاه خودش (ع) متصف بآن باشد نقص است پس اين صفت خسيسه در او (ع) ظاهر نشود زيرا كه آن جناب سلطان است اگر چه گفتيم سابقا كه سلطان رسول اللّه (ص) [ص 264] است و اما چون اميرالمؤمنين (ع) نفس رسول اللّه (ص) شد پس حكم سلطنت در او جاري شد از اين جهت است وقتي كه نوح را در قيامت بجهت حساب حاضر سازند و از او پرسند كه چگونه تبليغ كردي امر را و چگونه هدايت نمودي گويد تبليغ كردم لكن قوم من مرا تكذيب كردند پس از نوح پرسند كه شاهد تو در اين تبليغ كيست نوح گويد محمد بن عبداللّه صلي اللّه عليه و آله كه پيغمبر آخر الزمان است پس او را بنزد محمد بن عبداللّه (ص) آورند و عرض نمايد بجناب ختمي‌مآب كه از من استشهاد كردند در تبليغ من پس من استشهاد بتو كرده‌ام در اين وقت پيغمبر آخر زمان به جعفر و حمزه ميفرمايند يا حمزة يا جعفر قوما و اذهبا و قولا ان نوحا صدق فيما قال و ادي ما حمل به ، پس يكي از دو شاهد را از جانب خود قرار داد و يكي را از جانب اميرالمؤمنين (ع) پس جعفر و حمزه اداي شهادت كردند و گفتند كه نوح اشرف پيغمبران است بعد از پيغمبر آخر الزمان و اما كثرت مدح ذكر حضرت ابرهيم (ع) در احاديث پس بجهت آن است كه پيغمبر ما از نسل او است بلاواسطه پيغمبر ديگر زيرا كه ابرهيم را دو پسر بود يكي از آن دو اسمعيل بود كه پيغمبر ما از او ظاهر شد پس اسمعيل و ابرهيم باين مفتخرند كه خاتم انبياء از نسل ايشان است بلافاصله پس تشخص ابرهيم باين سبب است بالجمله ابرهيم هر چه قدر كه فضل و مدح داشته باشد داخل در مفاد آيه و ان من شيعته لابرهيم است و نيز در جاي ديگر فرموده است و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابرهيم و موسي و عيسي بن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا پس رتب ايشان همين طور است كه در آيه [ص 265] مرتب ساخته است و ديگر آنكه وارد است نوح را پانزده اسم اعظم بوده است و اما ابرهيم را پس هشت اسم اعظم بوده است و از جمله فضيلت نوح بر ابرهيم اين است كه در زيارت نوح ميفرمايد السلام علي شيخ المرسلين ، بالجمله نوح كه افضل از ساير پيغمبران است بعد از خاتم الانبياء (ص) بعد از آنكه استشهاد از پيغمبر ما كند آن حضرت حامل شهادت جعفر و حمزه را قرار دهد پس گويند كه نوح در ادعاي خود بجهت تبليغ راست ميگويد اما قول باينكه ولي حساب اميرالمؤمنين (ع) است پس چگونه غير او حامل ميشود جواب از آن قول اين است كه ما بيان كرده‌ايم و فرق گذاشته‌ايم ميان ولي حساب و مباشر حساب پس چون ولي حساب (ع) اعلي از اين است كه مباشر شود بلكه چون مستوفيان براي حساب قرار دهد پس آن شهود استشهاد كنند و آن جناب امضا دارد اگر چه شاهد اصلي خود آن جناب است كه در منبر وسيله نشسته است و بيك گفتن حساب جميع خلق را كشيده است و از شأن او نيست اينكه معطل كند در حساب در مواقف خمسين بلكه بدون تعطيل آن جناب حساب كشد بيك كلمه و يك سخن ، الحاصل نوح (ع) بعد از آنكه حمزه و جعفر در حق او شهادت دادند گويد جناب اميرالمؤمنين (ع) كجا است كه شهادت در حق من گويد رسول اللّه (ص) فرمايد ان اميرالمؤمنين له شأن من الشأن و ان شأنه اجل و اعظم من ان يأتي و يكون شاهدا للنوح و غيره ثم قال و اعطيت لواء الحمد و علي حاملها ، بدان كه لواء ظاهري دارد و باطني دارد اما باطن آن پس ولايت كبري و هيمنت و سلطنت عامه است بر كل مذروء و مبروء با اينكه جميع ذرات وجوديه و تمامي حقايق خلقيه صادر نشوند ورودا و خروجا الا باذن ولي مطلق [ص 266] لانه (ع) نور اللّه و وقاية اللّه و جنب اللّه و يد اللّه و قدرة اللّه و قوة اللّه و امر اللّه و نهي اللّه و باب اللّه و عطاء اللّه و حامل مدد اللّه ، ثم قال و اعطيت الحوض و علي ساقيها و اعطيت الجنة و النار و علي قسيمهما ، اما حوض در باطن مراد علم است پس علمي كه در نزد هر عالمي است نمي از طوفان قلزم بحر محيط آن جناب است كائنا ما كان از انبياء و مادون انبياء بلكه هر علمي در هر مسأله در هر آني بالتفات آن جناب آن مسأله باقي است و الا فراموش كند پس هر مسأله‌اي بعنايت خاصه او و التفات خاص او محفوظ است چنانچه مثلا هر گاه زيد قائم را در مرتبه ثاني بخواهد ادا كند بايد التفات جديدي حاصل شود و الا زيد قائم در اداي در مرتبه ثاني حصول نپذيرد چنانچه وارد است كه شخصي بخدمت حضرت صادق (ع) آمد و عرض كرد كه شيطان داخل جهنم ميشود يا نه حضرت فرمود بلي داخل جهنم شود و مخلد باشد سائل عرض كرد كه اين چگونه خواهد شد و حال آنكه اسم اعظم ميداند حضرت فرمود در آن روز فراموش ميكند عرض كرد كه چگونه ميشود با آنكه او در عمر خود اسم اعظم را ميدانسته است حضرت (ع) فرمود يا سائل اسم تو چيست آن شخص آنچه فكر كرد ندانست كه اسم او چه بوده است و بعد از آن حضرت باو فرمود كه اگر تمام عمر دنيا را در اسم خود فكر كني نتواني دانست كه چه بوده است مراد از اين ندانستن اين است كه مدد نداد ثانيا اگر چه خود اسم موجود بود مجملا حامل اين مدد علي (ع) است و منكر اين اعتقاد كافر است زيرا كه حقيقت ايشان را ... او از براي خداست پس از جهت او حساب نيست [ص 267] قال ماتشاؤن الا ان يشاء اللّه ، لايسأل عما يفعل زيرا كه فرمود هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب و در آيه ديگر ميفرمايد و لو انهم رضوا ما آتيهم اللّه و رسوله و قالوا حسبنا اللّه سيؤتينا اللّه من فضله و رسوله الآية ، پس خدا و رسول خدا هر دو اتيان فضل كنند لكن بيان نفرموده است كه رسول چيز جزئي دهد يا كلي بلكه ساكت شده است از بيان آن پس بعد از آنكه رسول ميدهد قادر است بهر كس از جن و انس و عرش و كرسي و سموات و ارضين بلكه و تمامي عالم عطا كند از فضل خدا زيرا كه خداوند عالم باو عطا فرموده است اين اعطاء را و آن حضرت (ص) اين عطاء را بوصي خود اميرالمؤمنين (ع) دادند بدون استقلال پس او (ع) متصرف است در عالم زيرا كه يد اللّه است و چنانچه خداوند عالم به مَلَك ميميراند و به ملك زنده ميكند و به ملك تقسيم ارزاق ميكند همچنين به آن جناب چنين كند چه او (ع) سبب اعظم است قال (ص) انا و علي ابوا هذه الأمة ، يعني چنانچه سبب وجود خلق به پدر و مادر خودشان است بدون تفويض و استقلال و شراكت همچنين جناب ولي و حضرت نبي ابوان عالمند بدون استقلال و تفويض چه كل عالم امتند از براي ايشان و منكر اين معني خارج از دين است و اما سؤال ● از اينكه مدد بما از جانب قائم آل‌محمد (ص) بما ميرسد يا نه پس بدانكه مدد از او (ع) ميرسد بدو معني يكي آنكه اولا اين مدد برسول اللّه رسد پس بعلي بن ابيطالب و بعد بحسن (ع) و بعد بحسين (ع) و بعد بحضرت قائم (ع) ● پس از آن حضرت بائمه ثمانيه رسد و از ايشان بجناب فاطمه صديقه رسد پس از جناب فاطمه بحقايق انبياء رسد و از انبياء به حقايق رعايا و از آنجا بعرش رسد و بعد بكرسي و بعد بشمس رسد و بعد بفلك قمر و فلك زحل بواسطه شمس رسد و بعد بشمس بعطارد و مشتري رسد و بعد بشمس بزهره و مريخ رسد پس بعناصر رسد و بزمين آيد و يكي آنكه از قلب اولا بشريانات رسد و بعد بكبد و بعد از آن باورده پس چنانچه بامام رسد همچنين بقلب رسد و اورده بمنزله ملائكه هستند بدان كه هر كه امام خود را بقدر قلب خود نداند سني و ناصبي است پس هر كه چنين نگويد خدا را از حكمت انداخته است يعني مقامي را كه خدا از براي امام (ع) قرار داده است پست كرده است و هر كه چنين باشد بعد از بينه و برهان او سني ناصبي است پس ايشان (ع) حامل عطاء و مدد اللّهند ، الحاصل ذكر شد كه عطا بر دو قسم است يكي عطائي است كه ميدهد بموافقين خود كه آن نور و خير است و يكي عطائي است كه ميدهد بمخالفين خود كه آن شر و ظلمت است پس او (ع) هادي است و حامل عطا است كه مدد ميدهد كينونات مخالف و مؤالف را ، و اما الثلثة التي ماشاركت عليا فيها اعطي علي حنوا ماشاركته فيه و اعطي ولدان ماشاركته فيهما و اعطي زوجة ماشاركته فيها ، و اما سائر خصال الهيه‌اي را كه كلا بمن داده است او را بمن شريك گردانيده است و اين در حقيقت شراكت نيست زيرا كه فرمود اعطيت لواء الحمد و علي حاملها ، پس مال او است كه خودش حامل است فافهم و اما هر گاه كسي گويد كه فاطمه از شعاع اميرالمؤمنين (ع) است و چون هر زني از شعاع مرد [ص 269] خود است پس فضيلت شعاع دلالت بر فضيلت مرد كند پس بنا بر اين اميرالمؤمنين (ع) افضل از رسول اللّه است زيرا كه فاطمه (ع) از شعاع او است بخلاف رسول اللّه (ص) چه خديجه يا زوجات ديگر آن جناب رعيت فاطمه‌اند (ع) گوئيم كه اميرالمؤمنين (ع) در آخرت و در دنيا يك زوجه بيش نخواهد داشت زيرا كه از براي آن جناب جايز نيست كه بر فاطمه كسي را در حيوة فاطمه (ع) اختيار فرمايد چه كسي را قدرت آن كه با فاطمه برابري در ارث و برابري در مضاجعه نمايد نبود و نيست بلي حوريه و منقطعه يا دوام بالعرض بعد از وفات آن سيده نساء عيبي ندارد چه آنها در تعداد زن محسوب نيستند و در آخرت بسوي اصل خود راجع شوند پس چون چنين شد لاجرم براي آن جناب بغير آن علياحضرت كسي جايز نيست بالجمله اصل اين مسأله مبتني است بر ذكر قاعده و آن اين است كه خداوند عالم هر مردي را اقلا چهار زن از فاضل طينت او خلق كرده است و اما اكثر پس هزار زن است پس فرمود الطيبات للطيبين يعني مرد خوب از فاضل طينت او زن خوب بوجود آيد و از مرد بد زن بد حاصل شود و اين معني در عالم اول بوده است و اما در اين دنيا پس طينتها ممزوج شده است بعد از تكليف چه خداوند عالم ارواح مؤمنين را در عليين قرار داد و ارواح كفار را در سجين منزل داد پس خلق كرد در تحت عرش بحري كه اسم آن بحر صاد است و در حافه آن بحر شجري خلق كرد مسمي بشجره مزن پس از آن بحر قطرات بآن شجره آمد و از آن شجره بسماوات و از سماوات به سحاب پس مطر شود و نازل بارض شود پس اين قطره بهر ثمره و بقله‌اي كه رسد و شخص او را بخورد نطفه [ص 270] مؤمن حاصل شود خواه مؤمن خورد و خواه كافر زيرا كه فرمود يخرج الحي من الميت و اما در سجين پس خلق كرد بحري كه مسمي بطمطام است و فوق آن خلق فرمود شجره‌اي را كه مسمي بشجره زقوم است پس از آن بحر بخاري متصاعد به اراضي شود تا آنكه بروي زمين رسد و واقع شود بر اثمار و بقولات و خضرويات و نخورد كسي او را الا آنكه نطفه كافر از او حاصل شود چنانچه فرمود يخرج الميت من الحي و چون چنين شد گوئيم كه ميشود در وقت وقوع قطره يا بخار بر بقله مجاورت كند احدهما آن ديگر را پس احوال و صفات او از خوب و بد در او بالعرض صورت پذيرد پس مزج پيدا شود و از اين جهت است كه باعتبار مجاورت نطفتين و مزج آن زن خوب در حباله و نكاح مرد بد درآيد و مرد خوب زن بد را در نكاح خود درآورد پس اين قسم از قران چون مفارقت حاصل شود از طلاق و موت آن زن باصل خود بازگشت و رجوع نمايد پس بنا بر اين قاعده ميشود كه شخص صد زن تزويج كند و حال آنكه هيچيك از زنهاي اخروي اصلي او نباشد بلكه همه آنها عرضي باشند چنانچه زن فرعون خوب بود و عايشه زوجه رسول اللّه بد بود و در آخر هر فرعي بسوي اصل خود بازگشت خواهد نمود پس معني الخبيثات للخبيثين معلوم شد زيرا كه هر گاه مراد از الخبيثات للخبيثين زن و مرد اين دنيا باشد لازم آيد كه نوح و لوط بد باشند چه زوجه ايشان بد بود و چون پيغمبر و نبي را نشايد اينكه بد باشد لهذا زنهاي ايشان عرضي بودند و چون چنين شد گوئيم كلما في الامم الماضية كان في هذه الامة حذو النعل بالنعل الحديث ، پس اين حكم در رسول اللّه نيز جاري است و اين زنها [ص 271] زن اخروي نبودند بلكه باعتبار مناسبت عرضيه بوده است اما آسيه و مريم و خديجه و ... زوجه عرضيند از براي محمد بن عبداللّه (ص) در آخرت اگر چه پيغمبر ما (ص) وتر است لكن او را زوجات بسيار است زيرا كه فرمود و الفجر و ليال عشر و الشفع و الوتر اما فجر جناب امام حسين (ع) است چنانچه ميفرمايد ان قرآن الفجر كان مشهودا يعني استشهد و شهد و اما ضحي پس حضرت قائم است و الضحي و الليل اذا سجي چه امر در زمان ظهور آن جناب واضح و آشكارا خواهد شد و اما ليالي عشر مراد از ائمه ديگر است چه امر در زمان ايشان ظاهر نبود و اما شفع مراد اميرالمؤمنين (ع) است چه آن جناب از ذاتش قرين ذاتي دارد كه او فاطمه (ع) است و از اين جهت است كه او را زوج بتول گويند و اما وتر پس مراد از آن رسول اللّه (ص) است بدان كه آن جناب با آنكه وتر است ظاهر به زوجيت شد يعني چون وتر بود ظاهر بزوجيت شد پس جمع ضدين كرد يعني اسمش محمد شد كه زوج است يعني مربع است و مأمور شد بآنكه هر چه از زوجات خواهد نكاح فرمايد و كوكبش كوكب زهره شد چه مقام ايتلاف و محبت است و يومش يوم جمعه شد چه در آن ايتلاف و اجتماع ملحوظ است پس آن جناب با آنكه فرد است زوج است پس وحدت در مقام كثرت و كثرت در مقام وحدت آمد در آن جناب ، اما صوفيه اين معني را در ذات گويند و اما ما در اينجا گوئيم چه نقصي بايمان ندارد چنانچه در حديث سابق در تفسير آيه مباركه فاولئك مع الذين انعم اللّه عليهم من النبيين و الصديقين الآية ، فرمود اما النبيون فانا پس در عين آنكه واحد است متكثر است [ص 272] چنانچه رأس الجالوت از حضرت رضا (ع) پرسيد قال يا مولاي ما الكفر و الايمان و ما الكفران و ما الشيطانان اللذان كلاهما المرجوان و قد نطق كلام الرحمن بما قلت حيث قال في سورة الرحمن الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البيان فلما سمع الرضا عليه السلام كلامه لم‌يحر جوابا و نكت باصبعه الارض و اطرق مليا فلما رأي رأس الجالوت سكوته حمله علي عيه و شجعته نفسه بسؤال آخر فقال يا رئيس المسلمين ما الواحد المتكثر و المتكثر المتوحد و الموجد الموجد و الجاري المنجمد و الناقص الزائد ، يعني سؤال رأس الجالوت از ضدين بود فلما سأل عنه (ع) رفع (ع) رأسه الشريف و قال يا ابن ابيه اي شيء تقول و بمن تقول و لمن تقول و ممن تقول بينا انت انت و صرنا نحن نحن هذا جواب موجز ، پس واحد متكثر رسول اللّه (ص) است چه واحد مستقل او (ص) است پس كثرت عين وحدت شد و وحدت عين كثرت آمد يعني واحد است در ذات و متكثر است در مراتب خلقيه چه عالي با سافل جهت جامعه دارد و اين كلام در حدوث است بضربٍ من التأويل اما در ذات باطل است لان اللّه تعالي خِلوٌ من خلقه و خلقه خلو منه پس شراكت و اتحاد و فصل و وصل و اقتران و ارتباط و تجانس و تماثل در ذات و خلق در مذهب ما و مذهب اهل بيت نيست الحاصل نسبت در ميان حق و خلق نيست اصلا پس گوئيم كه اجتماع وحدت و كثرت جاري ميشود در اول هر سلسله‌اي از سلسله وجود در نزول نه در شعاع و چون چنين شد كسي نگويد كه ما ميگوئيم وحدت عين كثرت است در ذات بحت بلكه مذهب ما مذهب فرقه محقه شيعه است نعم ما را مقاماتي است از مراتب باطن و باطن باطن و باطن باطن باطن تا هفتاد بطن با تطابق [ص 273] بواطن با اين ظاهر و اما قول ما كه محمد بن عبداللّه (ص) مبدأ اشياء است نه آن معني است كه بعضي از اشباه علماء گفته است كه همه اشياء عين آن جناب (ص) است و اين غلط است زيرا كه ما اگر چه گفته‌ايم كه محمد بن عبداللّه (ص) علت ماديه اشياء است لكن مراد آن است كه نور آن جناب ماده جميع عالم است نه از حقيقت ذات آن حضرت پس چون ما گفتيم كه حضرت علت ماديه است پاره‌اي از علما چنين يافتند كه ما ميگوئيم عالم كلا از حقيقت اويند و پاره‌اي از اشباه علماء چنين نسبت داده‌اند كه ما ميگوئيم اين اشياء كلا عين حقيقت علي بن ابيطالب است و حال آنكه اين كلام از زنادقه صادر نميشود ... .

و اما معاد پس بدان كه اعتقاد ما در معاد آن است كه اين جسد مرئي محسوس ملموس معاد شود و داخل بهشت شود و اما جسم عنصري كه ذاهب و لايعود است پس مراد از آن اين جسم نيست بلكه جسم تعليمي است اما اين اشباه از علماء بعد از آنكه مذهب ائمه (ع) را ندانستند بلكه مذهب و اصطلاح علماء را نيز ندانستند باين طورها حكم كردند كه ما ميگوئيم معاد جسماني باطل است بلكه ما بمعاد جسماني قائل هستيم بادله و براهين عقليه‌اي كه علماء ذكر نكرده‌اند و ما مفتخر بآن دليل هستيم چه اقامه دليل بر معاد جسماني در نهايت صعوبت است ، الحاصل گوئيم مراد از جسم لايعود جسم تعليمي است كه مراد نفس صورت است بلا ماده پس هيئت و صورت بلا ماده را ائمه ما (ع) ببدن و جسد تعبير فرموده‌اند چنانچه در اخبار فرموده‌اند بدن لا روح لها و جسد لا روح له ، و گوئيم بالضرورة شخص را اطوار مختلفه و صور متعدده است از بودن او بصورت جنين و بصورت رضيع و بصورت صغير و فطيم (ظ) [ص 274] و بصورت مراهق و بصورت بالغ و بصورت شاب و شيب و كهولت و شيخوخيت و بصورت هرم و غير آنها پس بلا شك و ريب شخص با اين صور كلا در آخرت محشور نخواهد بود و عود باين هيئات بالتمام نشود و شكي نيست كه صاحب آزار اسهال را بصورت اسهال و منفوخ را بصوت نفخ نياورند بلكه بصورتي كه ملك بآن صورت قبض كرده است وآن صورت عمل است مجملا مراد ما از جسم ملقي و از جسد مرميّ نفس هيئات و صور است و اما شيخ ما اعلي اللّه مقامه چون تابع ائمه خود (ع) است و هر چيزي را مركب از عناصر اربعه داند بنص قرآن كه ميفرمايد و من كل شيء خلقنا زوجين پس قول آن مرحوم بجسد يذهب و لايعود جسم عرضي است زيرا كه جسد در نزد آن بزرگوار بر دو قسم است يكي عرضي كه ميرود و او مركب از عناصر عرضيه است و يكي اصلي كه باقي ماند زيرا كه آن از عناصر ذاتيه اصليه است مجملا هر كس ميداند كه بدصورت و كور و سياه داخل بهشت نشود بلكه لازم است او را از ذهاب صورت او تا آنكه به احسن صور داخل بهشت نمايند و گوئيم در اخبار وارد است كه متكبر را در قيامت بصورت مورچه آورند و دندان او بقدر كوه احد است و حال آنكه در دنيا باين صورت نبود و وارد است كه هر كه سوره يوسف را بخواند او را در قيامت بصورت يوسف در حسن و جمال محشور سازند و شكي نيست كه لقمان به سياهي خود عود نكند و همچنين ابوبصير ليث مرادي بختري كه امام (ع) در حق او فرمود به يرزق اللّه و به يدفع البلاء شكي نيست كه او كور داخل بهشت نرود .

[ص 275] تتميم - اين مساكين اين طور اعتقادات سوء را نسبت بما ميدهند و آن را بعوام ميگويند تا آنكه عوام را از ما برهانند ( برمانند . ظ ) لكن نميدانند كه ما احتياج بعوام نداريم بلكه بخواص ايشان هم محتاج نيستيم الحاصل اعتقاد ما آن است كه بيان كرديم فليبلغ الشاهد الغائب و همچنين در معراج جسماني ولكن مطالب ما بسيار بلند است و بسيار صعب الوصول است پس هر كسي آنها را نفهمد زيرا كه آنها بحري است متلاطم و كساني كه تشنه در بيابان جهل گرديده‌اند در اين بحر غوطه نتوانند كرد و اما آن كسي كه گويد اين مطالب باطل است پس نفس اين حكم دليل بر بطلان قول و حكم او است زيرا كه عاقل عالم در سدد امتحان آن بادله قاطعه درميآيد اولا پس اگر خطائي ديد در آن وقت حكم كند كه باطل است زيرا كه هر چه بادله قاطعه از كتاب از محكمات آن و از احاديث مشهوره و عقل قاطع و آفاق ثابت شود حق باشد و الا پس دليل حق و برهان صحيح در عالم وجود نخواهد داشت اما علماء پس اكتفا ميكنند در استدلال خود از براي مطلب خود بيكي از ادله اربعه و اما ما پس اكتفا نكنيم الا بتمام ادله اربعه در هر مسأله‌اي از مسائل و چون چنين شد گوئيم هر گاه اين مطالب حق نباشد ديگر مطلب حقي در عالم پيدا نخواهد شد افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لايهدي الا ان يهدي فما لكم كيف تحكمون .

تمام شد در يوم پنجشنبه ٢ شهر شوال سنه ١٢٥١ و كل اينها موعظه سي روز ماه رمضان است الا پنج روز كه موعظه نشد .

( جديد شهريور ١٣٩٥ )