[ص 198] موعظة في تفسير الآية المباركة
پس بيان شد كه هدايت يا بمعني ارائه طريق است و يا بمعني ايصال بسوي مطلوب است و گفته شد كه اميرالمؤمنين (ع) هادي است بالمعنيين جميع عالميان را از جن و انس و اما ارائه پس هدايت كرد هر شيء را به بيان حق از باطل و غي از رشد و اما ايصال بسوي مطلوب پس ايصال كرد مؤمن را بايمانش و كافر را بكفرش و مادي را بمادي و مجرد را بمجرد و ضال را به ضلالتش و مهدي را بهدايتش بحيثيتي كه هيچ كس به مطلوبش نرسد از خير و شر الا بايصال او (ع) پس اهل خير را بخير ايصال كند و اهل شر را بشر ايصال كند پس هيچ طالبي بهيچ مطلوبي نرسد الا بآن مددي كه بآن مطلوبش حاصل شود و حامل آن مدد امام (ع) است و آن مدد مددي است كه كافر بآن كافر شود و مؤمن بآن مؤمن شود پس آن مدد را گاهي عطاء رب گويند چنانچه حق تعالي در كلام خود ميفرمايد كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ماكان عطاء ربك محظورا پس عطاء رب امام علي بن ابيطالب (ع) است و اولاد او و دليل بر بودن آن جناب عطاي رب خطاب خداوند عالم است به نبي خود كه هذا يعني اميرالمؤمنين (ع) عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب پس مددي كه در جميع احوال محفوظ است و همه اعمال قائم باو است و امام (ع) حامل آن است و بسوي اين اشاره است قرآن و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لايزيد الظالمين الا خسارا ، فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب و اما سور پس آن عبارت از رسول اللّه (ص) است و اما باب پس آن عبارت از اميرالمؤمنين (ع) است و در زيارت هم اشاره بسوي [ص 199] اين معني فرموده است نعمة اللّه علي الابرار و نقمته علي الفجار پس امام (ع) نعمت است بر ابرار و نقمت است بر فجار يعني عذاب است بر ايشان چنانچه ميفرمايد سأل سائل بعذاب واقع للكافرين ليس له دافع من اللّه ذي المعارج علي بن ابرهيم در تفسير خود از حضرت صادق (ع) روايت ميكند كه عذاب واقع صاحب زمان (ع) است بالجمله اميرالمؤمنين (ع) هر كسي را بمطلوب خودش رساند اهل بهشت را ببهشت و اهل جهنم را بجهنم و اهل خير را بخير و اهل شر را بشر پس موصل در همه امام (ع) است پس اهل بهشت با آن درجاتي كه از براي آنها است بي اذن اميرالمؤمنين (ع) حاصل نشود و اهل جهنم با آن دركاتي كه از براي ايشان بدون آن جناب صورت نبندد بلكه هيچ ملكي از جاي خود حركت نكند در تدبير اينها الا باذن اميرالمؤمنين (ع) اگر چه در همين عالم الآن هم همين معامله را كند و همه امور در دست او است لكن خلق شاعر بكيفيت تصرف او نيستند پس او است متصرف در امور بلكه او نكند خدا ميكند و او هادي است و اما در روز قيامت در وقتي كه ديدهها حديد شود فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد اين امر واضح و منكشف گردد كالشمس في رابعة النهار پس ديده خواهد شد كه لا راتق و لا فاتق الا هو (ع) بلكه در برزخ هم ديده شود چنانچه طلحه (لع) ديد و كيفيت آن اين است كه وارد است جابر در آن مغلوبه حرب بطلحه رسيد ديد كه افتاده و زخم نَبْل دارد جابر گفت من رماك يا طلحة قال رماني علي بن ابيطالب (ع) قلت ويلك ان عليا لايقتل بالنبل و انما يقتل بالسيف قال طلحة يا جابر افتح عينيك و انظر الي علي بن ابيطالب (ع) كيف يصعد الي السماء و كيف ينزل الي الارض و كيف يشرّق و كيف يغرّب فيقتل بالسيف و يرمي بالنبل و يطعن بالرمح فيقول يا عدو اللّه مت فيموت في ساعته [ص 200] ه،
ما في الديار سواه لابس مغفر و هو الحمي و الحي و الفلوات
و اما محاربه آن جناب با شمشير اين هم از غايت شجاعت است زيرا كه نيزه بلند است و تير را از دور ميتوان انداخت بخلاف شمشير لاسيما در وقتي كه كوتاه باشد پس رمح و نبل كار عاجزين است بلكه شمشير كوتاه كار شجاع است بالجمله طلحه با آن كيفيت خودش كه معلوم است در برزخ بلكه در اين دنيا اين معني را مشاهده كرد آه آه ثم آه كه خلق قرآن را خوانند بدون تدبر در آن بدان كه از جمله آيات كه در اميرالمؤمنين (ع) وارد است و مراد از آن آن جناب است آيه و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الارض تكلمهم ان الناس كانوا بآياتنا لايوقنون است و شكي نيست در مذهب اماميه در نزد محدثين و مفسرين و علماء ايشان كه مراد از دابة الارض اميرالمؤمنين (ع) است كه در رجعت ظاهر خواهد شد و در دست او عصا و خاتمي خواهد بود بر هر مؤمن كه بگذرد عصا را به پيشاني او زند پس نوشته شود در پيشاني او كه هذا مؤمن حقا و نگذرد بر كافري الا آنكه خاتم بر پيشاني او زند پس نوشته شود هذا كافر حقا پس مذهب ما آن است كه دابة الارض اميرالمؤمنين عليه السلام است و چون دابه آن جناب شد تدبر كن و نظر نما در وجه تخصيص تعبير خداوند عالم او را به دابه دون تعبير ديگر پس بدان كه اين تعبير و خصوصيت براي اثبات امر عظيمي است كه بر ناس مجهول بوده است پس خواسته است كه آن معني را بايشان برساند تا آنكه حجت او بالغه و بيان او كامل باشد و آن امر عظيم اين است كه دابه در لغت بمعني جنبنده است پس متحرك حقيقة نيست الا او (ع) و اما [ص 201] سائر موجودات از فاضل حركت او حركت نمايند و شكي نيست كه عالم بدون امام (ع) وجود ندارد چنانچه از مذهب شيعه است كه لولا الامام لساخت الارض باهلها ، چه حقيقت خير و ينبوع حق امام (ع) است فلايدب سواه و لا متحرك غيره فهو المتحرك وحده . مثالٌ الآن اعتبار بگير امام (ع) را بقلب خود در همه اينها چه حيوة بدن بقلب است و قلب محل حيوة است پس مادامي كه قلب مستقر و موجود است بدن موجود است و الا بدن فاني شود پس تمامي بدن بالتفات قلب زنده و متحرك است پس متحرك در بدن نيست الا قلب الحاصل چون خواست كه بيان هيمنه و تسلط اميرالمؤمنين (ع) را بيان نمايد تعبير بدابه فرمود پس گوئيم او است حي و باقي ميتند و او متحرك است و غير او ساكن است الا آنكه بفاضل حركت او متحركند و او متصرف است و باقي معطل الا آنكه بفاضل تصرف او متصرفند پس چون خواست مثال حالي از براي اين معني بيان فرمايد مثال زد به قلب و بدن و محسوس گردانيد اين معني را در آنجا زيرا كه قلب جميع واردات بدن را حامل است پس قلب بعروق و شريانات جميع مايحتاج بدن را از مدد ببدن رساند پس اگر قلب نباشد مشاعر مشاعر نيست و كبد كبد نيست و دماغ دماغ نيست و بول بول نيست و غايط غايط نيست پس قلب حامل عطاء است كه ميگويد كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و شكي نيست كه قلب مخلوق است لكن خدا او را فاتق و راتق بدن قرار داده است و مثال امام (ع) گردانيده است ،
[ص 202]و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر
پس چون عالم صغير بر طبق عالم كبير است در امداد و استمداد و جميع امور و ما امرنا الا واحدة پس عالم كبير نيز قلبي دارد كه سلطنت و قيوميت و هيمنه و احاطه دارد بر جميع عالم بحيث لايصدر شيء الا به كما في الزيارة لاميرالمؤمنين (ع) و خليفتك الذي به تأخذ و به تعطي و به تثيب و به تعاقب ، و لاشك جار و مجرور افاده حصر ميكند و شكي نيست كه غير از اين اربعه چيزي نيست پس چون قلب را چنين احاطه و هيمنه نسبت ببدن حاصل شد بحيثيتي كه چيزي داخل نشود در بدن و چيزي خارج نشود از بدن الا آنكه او آن را داند و بامر او باشد گوئيم چقدر بيقابليت و بدطويت و بدطينت شخصي باشد كه امام (ع) را بمنزله قلب خود نداند نسبت بجميع ماسوي و شكي نيست در اينكه هر كه در ذاتش شيطان شركت دارد قبول اين معني نكند و او را نازل منزله قلب نداند با آنكه او است محل كرم خدا و محل فعل و اراده خدا و نيست محل نظر خدا الا اميرالمؤمنين (ع) و اما قلب بدان كه هر چه در بدن صادر شود او عالم است بآن از صدورش و جميع امورش كذلك امام (ع) نسبت بجميع عالم و اما البرهان علي ما قلت في حقه (ع) پس بدان كه حجة اللّه هر گاه جميع رعاياي خود را در جميع عوالم بداند بهتر و اكمل است و شكي نيست كه اين معني وجودش ممكن است و شكي نيست كه خدا هم قادر بآن است و شكي نيست كه خداوند عالم ميداند كه اين طور اولويت دارد از غيرش پس بعد از اين مقدمات هر گاه خدا ترك كند اين اولويت را هرآينه لازم آيد ترك اولي و ترك اولي نسبت بخدا قبح [ص 203] و خلاف عدل است با آنكه خودش انبياء را عتاب كرد باين جهت و فرمود در كتاب خود اتأمرون بالبر و تنسون انفسكم ولكن هر گاه كسي گويد كه اين ادله اولويت از براي ما هم جاري است يعني ما هم بايست عالم باشيم بكل اشياء زيرا كه اين اكمل است پس ترك اولي بخدا لازم آيد جواب گوئيم كه بلي چنين بود لكن تو قبول نكردي و الا نسبت فيض الهي بجميع ذرات وجوديه علي حد سواء است چنانچه مفاد قول او است عز و جل كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ماكان عطاء ربك محظورا يعني عطاء رب ممنوع و محظور نيست كسي را دون كسي پس چون تو قابل نبودي قبول نكردي و اما اميرالمؤمنين عليه السلام را نتوان گفت كه قابل نبود بالجمله پس ولي خدا را لازم است كه موصوف باشد باين صفات و اين اولي است و ترك آن قبح است قال تعالي اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسكم زيرا كه خداوند عالم عتاب كرد انبياء خود را بصدور ترك اولي از ايشان و ايشان را مفتضح كرد چنانچه در حق آدم گفت و عصي آدم ربه فغوي و همچنين در حق باقي انبياء پس ترك اولي از خدا جائز نباشد و الا آدم را بر خدا حجت خواهد بود ، الحاصل بدان كه امام و حجت و هادي خلق بايد عالم باشد بكل اشياء و الا هادي و حجت نخواهد بود وارد است كه اميرالمؤمنين (ع) فرمود من قال نحن مانعلم كل شيء فعليه لعنة اللّه و لعنة الملائكة و الانبياء و لعنة الخلق اجمعين ه، و اين حديث را ابن شيخ طوسي در كتاب خودش نقل كرده است با مطابقه كردن كتاب و سنت و عقل زيرا كه گوئيم شكي نيست كه قرآن جميع چيزها در آن موجود است بنص خداوند عالم كه فرموده است [ص 204] فيه تبيان كل شيء و تفصيل كل شيء و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين پس شكي نيست كه امام (ع) جميع قرآن را با جميع معانيش داند پس جميع عالم را داند و از اين لازم نيايد تشبيه بخدا و لازم نيايد تفويض و استقلال چنانچه قلب را كسي نگويد امر مفوض باو است يا او مستقل است و يا قلب شبيه خدا است بلكه اين معني متصور نشود زيرا كه عالم يك شخص است بلكه قلب مثال امام (ع) است بلكه اينها از معاني است كه در اول امر اسلام شهرت تمام داشت چنانچه وارد است كه صادق (ع) روزي به هشام بن حكم فرمود اي هشام نقل كن كيفيت مباحثه و الزام خود را كه با قاضي بصره اتفاق افتاده است هشام عرض كرد اي مولاي من روزي وارد بصره شدم پس داخل مسجد شدم ناگهان قاضي نشسته بود و حوزه تدريسي داشت پس بقاضي گفتم يا قاضي أَلَكَ عين قاضي گفت اين چه سؤالي است اين بديهي است من گفتم كه من از بديهي سؤال كنم پس گفتم ألك عين قال نعم پس گفتم ألك سمع قال نعم پس گفتم ألك اذن قال نعم پس گفتم ألك خيال قال بلي پس گفتم ألك وهم قال بلي پس گفتم يا شيخ اذا اختلفت هذا القوي عليك بحيث لاتكون تميز بين صحيحها و باطلها و غثها عن سمينها فاليمَ ترجع قال الي القلب ثم قلت اذا كان تعالي مااهملك حتي جعل لك حاكما قويا ترجع في الاختلاف اليه و ماجعلك في الضلالة فكيف يكون يهمل هذا العالم الكبير بحيث مايجعل له قلبا و حاكما يرجع اليه عند الاختلاف فلما سمع هذا فبهت الذي كفر ه، بالجمله اميرالمؤمنين (ع) قلب عالم و مدبر عالم و هادي عالم است لكن قبول آن صعب است در نهايت صعوبت چنانچه خدا از آن خبر داده است [ص 205] و انها لكبيرة الا علي الخاشعين الحاصل اميرالمؤمنين (ع) ايصال كند هدايت را بجميع عالم پس اهل حق را ايصال نمايد بحق ايشان باقبال ايشان و هدايت كند اهل باطل را بادبار ايشان چنانچه ميفرمايد يهديهم ربهم بايمانهم و بكفرهم لعناهم و لعنهم اللّه بكفرهم قال تعالي فمن يرد اللّه ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كأنما يصعد في السماء كذلك يجعل اللّه الرجس علي الذين لايؤمنون و هذا صراط ربك مستقيما پس اين دو شعبه صراط مستقيم است و صراط مستقيم نيست الا اميرالمؤمنين (ع) چنانچه فرموده است هذا صراطي مستقيما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله و فرموده است و الصراط الاقوم و شهداء دار الفناء و شفعاء دار البقاء ، پس اميرالمؤمنين (ع) هدايت كرد هر كسي را بقدر قابليت خودش بدون استقلال و تفويض و شراكت زيرا كه عالم يك شيء است پس نشر كرد جميع شرايع را و اقامه جميع حدود را و بيان فرمود جميع فرايض را چنانچه در زيارت جامعه فرموده است : حتي اعلنتم دعوته و بينم فرائضه و اقمتم حدوده و نشرتم شرائع احكامه ، يعني آشكار و هويدا كرد دعوت خدا را و بيان فرمود جميع فرائض را و برپا داشت جميع حدود را و نشر كرد جميع شرايع و جميع احكام را با آنكه فرائض و حدود و شرايع و احكام جمع مضافند كه افاده عموم كنند پس گوئيم فهم اين معني در رسانيدن او (ع) جميع اينها را بجميع خلق و نشر كردن آن شريعت را بتمامي ذرات خلقيه در غايت صعوبت است با آنكه مقام مقام تقيه بود و با آنكه علماء گويند بما نرسيد از شريعت الا قليلي از كثير پس اين فقره شريفه با قول علماء تباين كلي دارد چون چنين شد گوئيم كه اين شريعت محمول است بشريعت ديگر يعني بشريعتي كه هر كسي هر [ص 206] چيز كه از خدا خواهد باو عطا فرمايد تا نماند شريعتي الا آنكه جاري كرده باشد آن را و جميع احكام را بايشان رسانيده باشد لكن بعضي را رسانيده است من حيث الشعور و بعضي را رسانيده است بدون شعور پس اميرالمؤمنين (ع) رسانيد كلا را جميع احكام را باين طور كه بيان شد لكن الآن اين معني ظهور ندارد و كيفيت تصرف و رسانيدن در نزد خلق معلوم نيست بلكه ظهور اين در آخرت خواهد شد كما بدأكم تعودون عودكم بدؤكم بدؤكم عودكم يعني در وقتي كه منبر وسيله منصوب شود در دكة القضاء بدان كه آن منبر را هزار پله است از هر پلهاي تا پله ديگر هزار سال راه به دويدن اسبهاي اخروي كه هر گام او قطع ميكند بقدر دنيا بهفت مرتبه پس رسول اللّه (ص) در پله اول آن كه اعلي از همه است نشسته است و اميرالمؤمنين (ع) در پله دوم در بالاي سر آن جناب ايستاده است و لواي حمد كه هفتادهزار شقه دارد كه هر شقه از آن محشر و اهل محشر را فروگيرد در دست دارد و ائمه ديگر در پلههاي ديگر ايستادهاند و كل خلق از انبياء و ملائكه و جن و انس از اولين و آخرين در تحت آن منبر نشستهاند يك پاره در يمين آن منبرند و يك پاره در يسار آن پس همه سكوت محضند و از هيچكس نفس درنيايد تا آنكه از سلطان مهيمن چه صادر شود و خشعت الاصوات للرحمن فلاتسمع الا همسا پس همه ايشان منتظرند كه چه امر از رسول اللّه (ص) صادر شود پس خاضع و خاشع و مضطرب و متزلزلند كه چه امر فرمايد در حق ايشان پس در اين وقت اميرالمؤمنين (ع) بيك كلمه اعمال و نامههاي خلق كلا را خواند و حساب كند جميع اعمال ايشان را پس همه خلق نظر كنند بنامه خودشان و چنين دانند كه اميرالمؤمنين (ع) [ص 207] در پيش او ايستاده است و كتاب او را ميخواند و اليه الاشارة بقوله تعالي و تري كل امة جاثية كل امة تدعي الي كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعملون هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون پس از اين است كه امام (ع) جميع اعمال جميع خلق را عالم است ، بدان كه كل اينها الآن موجود است از منبر و لواء حمد و كتاب اللّه الناطق لكن الناس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام الآية ، و قال تعالي لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد پس در وقت كشف غطاء بعضي از امر ايشان ظاهر شود پس ديده شود ان الامر يومئذ للّه و الحكم يومئذ للّه و علي (ع) هو امر اللّه و هو حكم اللّه پس ظاهر شود كه لا شفيع الا هو و لا معين الا هو و لا مهيمن الا هو و لا متحرك الا هو پس ديده شود لا سلطان الا سلطانه و لا ملك الا ملكه پس او است همه پس معلوم شود طأطأ كل شريف لشرفكم و بخع كل متكبر لطاعتكم و ذل كل شيء لكم ، زيرا كه الآن ظهور معني ذل كل شيء لكم بر خلق مخفي است و اما ظهور اين معني پس در آن روز خواهد بود بحيثيتي كه ميبيني جميع خلق دستهاي خود را برداشتهاند و همه گويند خدايا از اين باب عطا كن بما بلكه شما الآن در تشهد كه صورت جلوس جاثيه اشخاص است در محشر و وقوف اميرالمؤمنين (ع) است در مسجد و منبر وسيله موجود است كل اينها موجود است پس تو درحين تشهد خود كه صورت جلوس محشر است گوئي اشهد ان لا اله الا اللّه يعني موافقت نمائي در قرائت خودت اميرالمؤمنين (ع) را زيرا كه اين قرائت و امور حكايت [ص 208] او است و اين مجلس حكايت آن مجلس است و اين مقام آن مقام است پس چون خلق شهادت را تمام كردند بنا ميگذارند در سلام دادن بسوي رسول اللّه باين جهت آن چيزي كه از براي خلق است از نعيم و اليم و از ثواب و عقاب و از جنت و نار و حق و باطل كلا تسليم اينها بسوي تو است يعني تو امر اللهي و تو باب اللهي و اينها از تو ظاهر است پس گويند السلام عليك ايها النبي و رحمة اللّه و بركاته پس نبي (ص) چون داند كه امر راجع بسوي او نيست كما قال تعالي ليس لك من الامر شيء بلكه رجوع به ولي امر است كه امام (ع) است گويد السلام علينا و علي عباد اللّه الصالحين ، يعني امر و عطا با اميرالمؤمنين و اولاد او است پس تسليم بسوي ايشان است زيرا كه ايشانند امر اللّه و ايشانند حكم اللّه و ايشانند محل تسليم پس چون نبي چنين گويد ما گوئيم السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته .
[ص 209] بدان كه هدايت را بدو معني خود مذكور ساختيم از معني ارائه طريق و از ايصال بسوي مطلوب لكن الآن ميخواهيم هدايت را معني ديگر بيان كنيم و آن هدايت تكويني است پس اميرالمؤمنين (ع) هادي است كينونات را نيز زيرا كه هدايت بر دو قسم است هدايت تشريعي و هدايت تكويني و اما تشريعي را پس بيان كرديم و اما هدايت كينونتي آن عبارت از رسانيدن كينونات و حقايق و ذوات اشياء است بسوي آن چيزي كه خدا مقدر كرده است براي ايشان بواسطه اميرالمؤمنين عليه السلام يعني وجود و ذوات و حقايق خلق را هادي اميرالمؤمنين است چنانچه هادي بود در مقام وجودي پس هادي است در مقام شرع وجودي زيرا كه چون ثابت شد اميرالمؤمنين (ع) هادي است پس هر گاه هادي باشد در همه مقامات اكمل است و الا لازم آيد نقص در هادي و نقص بامام نقص بخداست ● پس هادي است در تكوين بدلالت نورش يعني بظهور نورش موجودات را پس بنور او ظاهر شد هر چيزي يعني اگر ظهور او نبود هيچ چيز نبود زيرا كه شكي نيست كه خدا كامل است پس فعل او بايد كامل باشد و كامل آن است كه چيزي داشته باشد زايد ذاتش چنانچه جميل جمال دارد و كامل كمال دارد و منير نور دارد پس آن حقيقت را نوري است و آن نور كمال او است و نيست كه نور او شود و الا او است نور نيست الحاصل خداوند عالم خلق كرد اول ما خلق را يعني حقيقت محمديه را ● و او اول كسي كه پا در دايره وجود گذاشت و متعلق جعل گرديد و خلقت آن جناب (ص) قبل از كل موجودات بود بصدهزار دهر كه هر دهري صدهزار سال است و هر سالي صدهزار ماه است و هر ماهي صدهزار هفته است و هر هفته صدهزار روز است و هر روزي صدهزار ساعت است و هر ساعتي بقدر هزار سال اين دنيا است پس چون خلق شد افتاد و بيهوش شد يعني خرّ مغشيا عليه الف سنة پس كرد خدا بسوي او يا احمد ارفع رأسك انت الحبيب و انت المحبوب انت المريد و انت المراد خلقتك لاجلي و خلقت الاشياء لاجلك ● پس بعد از اين ندا سر برداشت تسبيح و تقديس خداوند را بجاي آورد پس دوم باره بسجده افتاد پس وحي آمد يا احمد ارفع رأسك سل تعط پس سر برداشت و عبادت كرد خدا را هشتادهزار سال وحده و كان يطوف حول جلال القدرة ثمانين الف سنة (ظ) تا اينكه خدا خلق كرد اميرالمؤمنين عليه السلام را پس دو نفر شدند محمد النبي و علي الولي ● اما لولا علي لماخلقتك كه دال است بر تقدم اميرالمؤمنين (ع)پس گوئيم وجود او (ع) شرط است از براي وجود نبي (ص) لكن بعضي از شرايط است كه بعد از مشروط است چنانچه قلب بدون كبد وجود ندارد لكن قلب اشرف است پس ائمه را كلا خلق نمود پس كل ايشان عبادت كردند خدا را وحدهم بحيث لا نبي مرسل و لا ملك مقرب و لا ارض و لا سماء و لا شمس و لا قمر و لا جنة و لا نار و لا لوح و لا قلم و لا آدم و لا حواء زيرا كه عالم منحصر بود بايشان (ع) پس خدا خواست تفاصيل اين عالم را از عرش و كرسي و سموات و ارضين و متولدات و غيرها پس خلق نمود از نور پيغمبر (ص) عرش و كرسي را و مراد ما از عرش و كرسي حصر باين جسماني نيست بلكه بجميع معاني خودش در جميع عوالم الف الف بانحاء اكوارات و ادوارات و اطوارات ● پس از نور اميرالمؤمنين عليه السلام خلق كرد ملائكه را كافةً يعني ملائكه عالين و ملائكه كروبيين و ملائكه مقربين و ملائكه مدبرات و ملائكه ذاريات و ملائكه حافظات و ملائكه مقسمات و ملائكه صافات كلا و طرا را از نور اميرالمؤمنين (ع) خلق كرد و اما تخصيص ايجاد ملك از نور اميرالمؤمنين (ع) بجهت آن است كه اميرالمؤمنين (ع) ظاهر شد بولايت مطلقه و چون ملائكه حمله آثار تدبيرات جزئيهاند از براي ولايت مطلقه لهذا منسوب بآن جناب شد و اما رسول اللّه (ص) چون بولايت نيست پس ملك منسوب باو نيست الحاصل اما ملائكه پس وارد است كه بعضي از ملائك هست كه همه آسمانها و زمينها بيك انگشت او است و همچنين وارد است كه ملائكهاي هستند كه تقدير آجال و تقدير ارزاق نمايند و ملكي هستند كه مدبرات امرند قال له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر اللّه و مراد از اين امر اللّه آن امر اللهي است كه ميفرمايد و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره پس ملك از اين امر اخذ كنند پس همه اين ملائك از نور اميرالمؤمنين عليه السلام موجودند و از ظهور او مخلوقند و وارد است كه ملكي حركت نكند الا باذن اميرالمؤمنين (ع) پس قوام كل آنها باميرالمؤمنين است چون قوام نور شمس به شمس اما نور تجلي از براي موسي در جبل طور پس گوئيم آيا متجلي ذات خدا است يا غير ذات پس اگر ذات باشد لازم آيد اختلاف احوال در او تعالي ربنا عن هذا علوا كبيرا و ثانيا اگر تجلي ذات از براي جبل باشد بعيد است و ثالثا از براي بنياسرائيل بلكه آن تجلي از نور يكي از ملائكه كروبيين است چنانچه سؤال كردند از حضرت صادق (ع) و قالوا من الكروبيون قال (ع) هم قوم من شيعتنا من الخلق الاول جعلهم اللّه خلف العرش لو قسم نور [ص 213] واحد منهم لكفاهم فلما سأل موسي ما سأله ظهر بقدر سم الابرة من نور واحد منهم فخر موسي صعقا و دك الجبل و مات بنواسرائيل ه، پس در وقتي كه مقام شيعه چنين باشد فما ظنك بالمنير اي بالامام (ع) زيرا كه شيعه را هر گاه نسبت بامام (ع) دهي هيچ نسبت نداشته باشد ابدا چنانچه ملائكه كروبيين در وقتي كه نور ائمه ساطع و ظاهر شد در حول عرش از ايشان مقامي ديدند كه گفتند خلق را محال است كه چنين مقامي او را باشد و گفتند ممكن را اين مقام ممكن نيست زيرا كه آنچه خيال و تصور درباره رب الارباب كرده بودند در او مشاهده كردند پس گفتند اين نور همان ذات ازل لميزل است پس چون ائمه (ع) از ملائك اينگونه تصور را ديدند مشغول ذكر و تسبيح و تهليل و تقديس و تكبير شدند تا ملائكه را از خيال خود بيرون برند چنانچه صدوق در كتاب علل شرايع باسنادش از عبدسلام بن صالح الهروي از علي بن موسي الرضا (ع) و او از اجداد طاهرينش روايت كند و آن اين است كه قال قال رسول اللّه (ص) ماخلق اللّه عز و جل خلقا افضل مني و لا اكرم عليه مني قال علي عليه السلام فقلت يا رسول اللّه فانت افضل او جبرئيل فقال عليه السلام يا علي ان اللّه تبارك و تعالي فضل الانبياء المرسلين علي ملئكته المقربين و فضلني علي جميع النبيين و المرسلين و الفضل بعدي لك يا علي و للائمة من بعدك و ان الملئكة لخدامنا و خدام محبينا يا علي الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون للذين آمنوا بولايتنا يا علي لولا نحن ماخلق آدم و لا حواء و لا الجنة و لا النار و لا السماء و لا الارض فكيف لانكون افضل من الملئكة و قد سبقناهم الي معرفة ربنا و تسبيحه و تهليله و تقديسه [ص 214] لان اول ما خلق اللّه عز و جل خلق ارواحنا فانطقنا بتوحيده و تحميده ثم خلق الملئكة فلما شاهدوا ارواحنا نورا واحدا استعظموا امرنا فسبحنا لتعلم الملئكة انا نحن مخلوقون و انه منزه عن صفاتنا فسبحت الملئكة بتسبيحنا و نزهته عن صفاتنا فلما شاهدوا عظم شأننا هللنا لتعلم الملئكة ان لا اله الا اللّه و انّا عبيد و لسنا بآلهة يجب ان نعبد معه او دونه فقالوا لا اله الا اللّه فلما شاهدوا كبر محلنا كبرنا لتعلم الملئكة ان اللّه اكبر من ان ينال عظم المحل الا به فلما شاهدوا ما جعله لنا من العز و القوة قلنا لا حول و لا قوة الا باللّه لتعلم الملئكة ان لا حول لنا و لا قوة الا باللّه فلما شاهدوا ما انعم اللّه به علينا فاوجبه لنا من فرض الطاعة قلنا الحمد للّه لتعلم الملئكة ما يحق للّه تعالي ذكره علينا من الحمد علي نعمته فقالت الملئكة الحمد للّه فبنا اهتدوا الي معرفة توحيد اللّه و تسبيحه و تهليله و تحميده و تمجيده الحديث ، بالجمله ظهور نور ملك بقدر سم ابرة كوه را مندك كرد و بنياسرائيل مردند و موسي غش نمود با آنكه اين نور نور يكي از شيعيان اميرالمؤمنين (ع) بود و اما عدد اين شيعياني كه در خلف عرشند پس بعدد انبياء است كلا و اما قول حق تعالي كه فرموده است فلما تجلي ربه للجبل الآية ، پس گوئيم رب تجلي كرد لكن باسباب كه نور شيعه بوده باشد چنانچه زيد مثلا مخلوق خدا است لكن به پدر و مادر و خون حيض كه اسباب ايجاد او است .
[ص 215] تكرارٌ و توضيحٌ و اتمام - بدان كه گفتيم مراد از بيت اميرالمؤمنين است بنا بر اين تفسير و بيان شد كه هدايت بر سه قسم است يكي بر سبيل ارائه طريق و يكي ايصال بسوي مطلوب و يكي هدايت تكويني زيرا كه هدايت بر دو قسم است هدايت تشريعي كه منقسم بود بدو قسم از ارائه و ايصال و هدايت تكويني پس اميرالمؤمنين (ع) هادي است خلق را تكويناً و تشريعاً و اراءةً و ايصالاً و اما اراءةً و ايصالاً پس مذكور شد پس باقي مانده هدايت تكويني كه اين هدايت نيز شرعي است چنانچه گوئيم از او تعبيرا بشرع وجودي پس در اين هدايت نيز حكمت و نظم است خداوند عالم را بواسطه اين بزرگوار زيرا كه حقايق و كينونات را بنور هدايت خود راه نمود بعالم ظهور و بعالم وجود يعني اگر نور آن بزرگوار (ع) نبود هرآينه عالم را از حقايق و ذوات وجود نبود و بيان اين اجمال و توضيح اين مقال حديثي است كه مجلسي در كتب خودش ذكر كرده است فارسيةً و عربيةً و غيرش در غيرش و الي الآن هم كسي بجهت آن حديث معارضي نبوده است بلكه لازال در نزد اهل كمال متلقي بقبول جميع اصحاب بوده است الا آنكه ما بيان كنيم بفهمند در سدد ردش برآيند پس روايت كند عباس بن (كذا) انس بن مالك كه روزي در مسجد رسول اللّه (ص) نماز صبح را با آن جناب بجماعت گذارديم پس آن جناب بعد از نماز پشت بمحراب برگردانيد و رو را بجانب خلق كرد و معالم دين خلق را بيان فرمود پس در اين وقت كسي برخاست و عرض كرد يا رسول اللّه ما معني قوله تعالي اولئك مع الذين انعم اللّه عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا قال رسول اللّه (ص) اما النبيون فانا و اما الصديقون فأخي علي بن ابيطالب [ص 216] (ع) و اما الشهداء فالحسن و الحسين و اما الصالحون فبضعتي فاطمة و اولادها و اما حسن اولئك رفيقا فهو القائم عجل اللّه فرجه فلما قال (ص) هذا المقال كان عباس حاضرا و يتخطي علي رقاب الناس بنفس عال حتي وصل الي رسول اللّه و قال يا رسول اللّه السنا من شجرة واحدة قال (ص) بلي قال اري ذكرت عليا و لمتذكرني قال (ص) يا عماه ان اللّه خلقني و عليا و فاطمة و الحسن و الحسين من نور واحد فلميزل نسبحه و نقدسه و نهلله و نعبده لا سماء مبنية و لا ارض مدحية و لا شمس مضيئة و لا ليل مظلم و لا نهار مضيء و لا بحر لجي و لا جبل راس و لا نجم سار و لا قمر منير و لا ريح تهب و لا سحاب يسكب و لا برق يلمع و لا رعد يسبح و لا روح تتنفس و لا طائر يطير و لا نار تتوقد و لا ماء يطرد و لا عرش منصوب و لا خلق مخلوق ثم لما اراد اللّه ان يخلق الخلق فتق نوري فخلق منه العرش و الكرسي فنوري واللّه افضل من العرش و الكرسي ثم فتق نور اخي علي بن ابيطالب عليه السلام فخلق منه الملائكة كلها ثم فتق نور بضعتي فاطمة فخلق منه السموات السبعه و الارضين ثم فتق نور الحسن فخلق منه الشمس و القمر و الكواكب ثم فتق نور الحسين فخلق منه الجنة و حور العين ه، ● پس الآن غير از اينها در عالم چيزي نيست زيرا كه يا عرش و كرسي است و ما يتبعهما يا ملائكه است و ما يتبعه و يا جنت و حور عين است و يا شمس و قمر و كواكب است و اما جهنم پس از ظل اينها موجود است پس عالم [ص 217] منحصر است باينها چه آباء تسعه با امهات اربعه بعد از آنكه تناكح كرد مولدات ثلثه حاصل آيد از حيوان و نبات و انسان پس كل اشياء باين اسباب موجودند و حال عرش و كرسي از نور محمد بن عبداللّه (ص) است و نسبت آن دو بمحمد بن عبداللّه (ص) چون نسبت نور شمس است بشمس بعينه بلكه اضعف يعني همچنانكه نور را تذوتي و قوامي نيست الا بوجود منير همچنين ملاك و قوام عرش و كرسي بمحمد بن عبداللّه (ص) است بحيث يدوران حيثما دار و يسكنان حيثما سكن و معني عرش و كرسي معني مجملي است لكن حقيقت مراد از آن دو آن معني است كه يافت يافت (كذا) هر جا كه باشد از عوالم الف الف فهما في اي مكان تحققا في جميع العوالم الالف الف يكونان من فاضل اشراق نوره (ص) آن نوري كه ظاهر در فاطمه (ع) شد كه آن نور در حقايق انبياء پيدا شد پس عرش و كرسي بوجود آن نور موجود شد و اما مراد از نسبت در حديث فهمانيدن علت اول است و الا پس آنها از نور انبياء حاصل شده است چون تأثير نفس به قواي بدن و چون احراق شمس به بلوره زيرا كه عرش و كرسي تحمل نور آن بزرگوار را بلاواسطه نتواند كرد و الا مضمحل و فاني و متدكدك ميشد بالجمله اين عرش و كرسي در جميع عوالم از فاضل نور محمد بن عبداللّه (ص) خلق شد و بعد جميع ملائكه از ملائكه بلد بسم اللّه الرحمن الرحيم و از ملائكه حَمَله عرش و كرسي و از ملائكه حمله سرادقات و از ملائكه حمله حجب و از حمله تقدير و از ملائكه حمله تدبير و از ملائكه حمله اعمال و از ملائكه حمله مقسم ارزاق و از ملائكه مقدر آجال و از ملائكه حافظات و از ملائكه معقبات و از ملائكه ناشرات و از ملائكه حاشرات و غير اينها كل ايشان كائنة ما كانت و بالغة ما بلغت از شعاع نور اميرالمؤمنين (ع) موجودند و زمام وجود ايشان و حقيقت بود ايشان منوط بالتفات و اشراق نور او است ،
[ص 218]باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند ترسم فروريزند قالبها
پس چون اين معلوم شد بدان كه وارد است كه ملكي هست آسمانها و زمينها بيك انگشت اوست و ملكي هست هر گاه آبهاي درياها را در نُقره ابهامش ريزند هرآينه پر نشود و ملكي هست از زير گوشش تا سر دوشش پانصد ساله راه است به پريدن طير سريع الطيران و ملكي هست كه از دوشش تا دوشش پانصد سال راه است اين ملائكه و حمله عرش به آن اوصاف كه سمت تحرير يافت سابقا كل اينها متذوت و متحققند باميرالمؤمنين (ع) چون تحقق و تقوم نور بمنير و شعاع بشمس چنانچه وارد است در حديث بساط كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود هيچ ملكي از جاي خود حركت نكند الا باذن من و اما در سلسله نزول عمل ملك در ايشان پس باعتبار حمل رتبه و مقام ايشان است پس ملائكه در اين سلسله معني حرفيند يعني چنانچه حرف در اسم و فعل عمل كند باعتبار حامليت آن حرف معني فعل را همچنين است عمل ملك در ايشان (ع) پس ملك بقوت ايشان در ايشان عمل كند چنانچه گفته است : برمحي تطاعنني و بسيفي تقاتلني ، و چنانچه قلب مستمد است از قوي و مشاعر يعني در آخر مرتبه نزول و اول مقام صعود قلب استمداد از آنها كند بخلاف در سلسله صعود كه مشاعر مستمدند (ظ) از قلب پس جميع امور منسوب بملائكه حمله و ملائكه حمله منسوب و متقومند باميرالمؤمنين (ع) پس هر گاه گفته شود كه ملك عالم راتدبير كند استيحاشي نيست و يا آنكه گويند عزرائيل اماته كند و اسرافيل زنده گرداند و ملائكه خلاقين خلق كنند استيحاش و انكاري نباشد و همچنين هر گاه گفته شود كه ملائكه ثمانيه حمله عرش تدبير عرش كنند و عرش تمام كائنات مادون خود كند انكاري و استيحاشي ننمايند و اما حديث ملائكه [ص 219] خلاقين و حديث آنها در من لايحضره الفقيه است كه هما ملكان يقتحمان من فم رحم المرأة و يقولان يا ربنا نخلقه ذكرا او انثي سعيدا او شقيا ● و همچنين استيحاش از ملائكه مقسمات نكنند كه روزي را در بين طلوعين قسمت كنند نكنند و همچنين در ملائكهاي كه قطرات باران بزمين رسانند و همچنين امتناع از ملائكه مقدرات ارزاق و آجال كه در لوح نويسند ننمايند و هر گاه گوئي كه ملكي هست آسمانها و زمينها در يك دست او است گويند جلت قدرته و عظمت مشيته و اما هر گاه گوئي كه اميرالمؤمنين (ع) مباشر اين امور است فرياد كنند و گويند كفر است و حال آنكه اين ملائكه كلا از نور اشراق آن جناب موجودند بحيثيتي كه بدون التفات او وجود ندارند اما نفي اين مقامات از اميرالمؤمنين (ع) موجب خروج از مذهب است نعم هر گاه كسي گويد كه اميرالمؤمنين (ع) داراي اين مراتب نيست و نفي نمايد اينها را از امام (ع) و گويد كه امام اجل از اينها است بسيار مناسب بلكه دليل بر ايمان است بخلاف نفي مطلقا زيرا كه باعث خروج از دين است چه طفره در وجود باطل است و لازم آيد كه از فرع چيزي ظاهر شود بدون استمداد و استفاضه از اصل و لازم آيد ترجيح مرجوح بر راجح و كل اينها قبيح و باطل است پس هر گاه كسي گويد كه تدبير ملك و تصرف او از شرع رسيده است بخلاف تدبير اميرالمؤمنين (ع) كه آن نرسيده است گوئيم ... پس منكر و نافي اين معاني از آن جناب يا بايد بگويد ملك اشرف از اميرالمؤمنين است و يا بايد بگويد اخس است و اما هر گاه اشرفيت را گويد پس آن حرفي است كه بتوان بآن نفي نسبت اين امور از اميرالمؤمنين [ص 220] (ع) كرد اگر اشرفيت ثابت شود و الا فلا و اما هر گاه كسي قايل باشد كه انسان اشرف از ملك است لاسيما اميرالمؤمنين (ع) كه از جميع ملائكه بضرورت اسلام و شيعه ثابت است كه آن جناب اشرف است پس در اين وقت نتواند گفت كه ملك تصرف كند در عالم با وجود آنكه او از نور امام (ع) است يا اخس رتبةً است از آن جناب و آن امام (ع) نتواند تصرف كند پس چون چنين شد بدان كه هر كه گويد كه امام تصرف در عالم ندارد او را از اين مذهب بهرهاي و حظي نيست بلكه خارج از مذهب است بالضرورة بلكه از درجه عقلاء ساقط است نه آن عقلي كه مكلف نباشد بلكه آن عقلي كه خدا فرموده است لو كنا نعقل او نسمع ماكنا في اصحاب السعير پس عقل او عقل نكري و شيطنت است و چون دانستي كه منكر تصرف امام (ع) در عالم خارج از مذهب و دين است پس بدان كه هر كس قائل بتصرف آن جناب باشد در عالم بالاستقلال يا بوكالت يا بشراكت يا بتفويض پس او نيز از درجه مسلمين خارج است بلكه اللّه هو الخالق و هو الرازق وحده و هل من خالق غير اللّه تعالي اللّه عما يشركون لانه لا مؤثر في الوجود الا اللّه في جميع مراتبها من ذواتها و حقايقها و مجازاتها و صفاتها و افعالها و اوضاعها و جواهرها و اعراضها و اغراضها و امراضها و الوانها و ماديها و مجرديها و زمانيها و دهريها و ما لها و ما منها و ما لديها و ما عندها و ما فيها و ما عنها كلها فهو الخالق المؤثر وحده نعم هر گاه كسي گويد ذات بذاته مباشر خلق است در ايجاد و افعال خود نيز خارج از مذهب و بيرون از دين است چه مباشرت لازم دارد اقتران را كه يكي از اكوان اربعهاي است [ص 221] كه متفق عليه كل علماء است كه اين اربعه از علائم حدوث است پس حركت و سكون و اقتران و افتراق از لوازم حدوث است پس مباشرت لازم اقتراني است كه امام (ع) نفي آن فرموده است من وصف اللّه فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزاه و من جزاه فقد جهله ، پس مباشرت باطل است چنانچه مجلسي هم آن را نفي كرده است بلكه فاعل بالمباشره را نسبت بخدا از جمله محالات دانسته است پس قول باينكه خداوند عالم يعني ذات بذاتها فاعل بالمباشره است اين كفر است زيرا كه لازم حدوث است بلكه مذهب صحيح آن است كه فعل خود را در مظاهر خلقيه ظاهر كند يعني آثار فعل او سبحانه از آن مظاهر ظاهر شود چنانچه حضرت امير (ع) فرمود صور عالية عن المواد عارية عن القوة و الاستعداد تجلي لها بها فاشرقت و طالعها فتلألأت و القي في هويتها مثاله فاظهر عنها افعاله ، پس آثار فعل خود را در هر باب ظاهر كرد چنانچه شمس محرق است به بلوره پس جايز است كه گوئي شمس محرق است به بلوره و جايز است كه گوئي بلوره محرق است بشمس بالجمله چون فاعل بالمباشره نسبت بذات باطل شد بلكه بمظاهر خلقيه پس چگونه نتواند اشرف مظاهر و اول محل فعل و اول مجعول فاعل نتواند شد با آنكه ملكي كه اخس مرتبه و انزل درجه از او است حامل فعل و فاعليت شود ان هي الا قسمة ضيزي ، بلكه گوئيم اينگونه اعتقاد يعني دانستن ملك را حامل از براي فعل و بودن ملك فاعل و متصرف در عالم و نبودن امام (ع) همچنين لازم دارد خروج خدا را از حكمت و خروج خدا از حكمت قبيح و خلاف عدل است و اما حمل ملك تدبير را چنانچه در تنزيل فرموده است [ص 222] قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم يعني حامل اسم مميت است كه از او اماته ظاهر شود زيرا كه مميت خدا است پس اين رتبهاي از وجود كه رتبه ملكي است بتواند حمل كند ظهور اثر اين اسم را با آنكه انزل است مقاما و رتبة از مجعول اول بچندين مرتبه پس چگونه نتواند اشرف مفاعيل و اول مخلوق حمل آن نمايد با آنكه اين اسم و جميع اسماء ديگر از او مجعولند چون چنين شد بدان كه تخصيص اين امور بملك دون امام (ع) لازم دارد قبح را اولا و ترجيح بلا مرجح را ثانيا و ترجيح مرجوح بر راجح را ثالثا و تقديم مفضول را بر فاضل رابعا و زيادتي فرع بر اصل را خامسا و اخراج خدا را از عدالت سادسا بلكه گوئيم اين معني اولا و بالذات ثابت است از براي امام (ع) و ثانيا از براي مراتب ديگر از سلسله وجود عقلا و نقلا اما عقلا زيرا كه طفره در وجود باطل است و لازم آيد جهل نسبت بخدا اولا و بخل ثانيا و عجز ثالثا و ترجيح بلا مرجح رابعا و ترك اكمل خامسا و اما نقلا پس گوئيم چون اثبات اين معني و رسوخ آن در قلب عوام در نهايت صعوبت بود پس هرآينه امام علي النقي عليه السلام اين معني بعبارت مختصره در زيارت جامعه بيان فرمودند و آن اين است كه ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأويه و منتهاه ، پس بلاشك جميع افعال و آثار خداوندي از صفات و اسماء خير است پس ايشان حامل آن صفاتند و اين فقره شريفه همان قاعده امكان اشرفي است كه حكما فرمودهاند و همان قاعدهاي است كه گفتهاند طفره در وجود باطل است و همان ضابطه كليه مفيض و مفاض و حال و محل است الحاصل جميع افعال ملك و فعل عيسي در خلق او خير [ص 223] است پس چون خير شد هم (ع) اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأويه ، و اما قول باينكه ايشان (ع) را مدخليتي نيست زندقه است و قائل بآن زنديق است و قول باستقلال ايشان هم زندقه است بلكه توجيه حق و مذهب صحيح جمع ميان هر دو است يعني الجمع بينهما توحيد زيرا امام (ع) فرمود الجمع بلا تفرقة زندقة و التفريق بلا جمع الحاد و تعطيل و الجمع بينهما توحيد ، پس هر گاه مباشرت نباشد لازم آيد تعطيل در ذات و هر گاه افعال بمظاهر خلقيه مستقلا يا بشراكت يا بتفويض يا بوكالت ظاهر شود زندقه و كفر است بلكه جمع بايست كرد چنانچه فرق لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك ، پس چون توحيد جمع ميان هر دو شد گوئيم فعلهم (ع) فعل اللّه و امرهم امر اللّه و نهيهم نهي اللّه و ولايتهم ولاية اللّه و هدايتهم هداية اللّه و رميهم رمي اللّه و وصفهم وصف اللّه و اسمهم اسم اللّه و لسانهم لسان اللّه و كلامهم كلام اللّه و حكمهم حكم اللّه چنانچه حق تعالي در كلام خود از آن خبر داده است من يطع الرسول فقد اطاع اللّه پس جمع واجب است زيرا كه فرق شرك است و تعطيل است ● بالجمله امام (ع) را مقام اعلي از اينها است كه بيان توان نمود چنانچه كسي سخن خوبي گفته است اگر چه ضعف داشته و نتوانسته است بيان كند اعلاي مقام را و ذكر نمايد حق مرام را در مقام مثال لكن ما بحول اللّه آن مثال را در تحت قاعده درآوريم و منقح سازيم تا آنكه نتيجه حاصل شود ، اما سخن آن شخص اين است كه خلق در معرفت امام (ع) مختلف و متفاوتند پس بعضي گويند امام آن است كه روزي پانصد نفر را قتل ميكرد اين شخص امام را نشناخته است بلكه مالك اشتر را شناخته است و بعضي گويند و حال آنكه از آن مقام ترقي كردهاند امام آن است كه در شب واحدي از سي هزار مسأله جواب دهد پس اين كس امام را نشناخته است بلكه علّامه را شناخته است الخ انتهي ، و اما ما پس اين بيان را در تحت قاعدهاي درآوريم و از آن اخذ نتيجههاي عظيم نمائيم پس گوئيم شكي نيست كه عالي با سافل جهت جامعه دارد يعني بيك جهت مجتمع شود با سافل و بجهت جهت منفرد شود بحيثيتي كه سافل در آن رتبه نباشد چون انسان نسبت بجماد و نبات و حيوان زيرا كه انسان در قوه ناميه نباتيه با نبات شريك است و منفرد است از او بقوه حساسه و ناطقه و در قوه حساسه با حيوان شريك است و منفرد است از او بنفس ناطقه در مقام خودش بحيثيتي كه حيوان را در آنجا راه نيست پس در اين وقت هر گاه ديده شود كه چيزي از كسي صادر شود كه آن چيز از جماد نيز ظاهر شود پس بداند كه اين از رتبه جهت جامعه با جماد ظاهر شده است بظهورش در آن رتبه پس رتبه نفس ناطقه مرتبه انسانيه داراي مقامي است كه آن در رتبه حيوان مفقود است پس چون چنين شد [ص 225] بگو هر گاه كسي گويد كه امام (ع) آن است كه جواب از چندين هزار مسأله گويد او يكي از شيعيان را شناخته است امام را نشناخته است زيرا كه معصوم (ع) فرمود من احبنا و زاد في حبنا و اخلص في معرفتنا و سأل مسألة عنا نفثنا في روعه جوابا لتلك المسألة ه، پس اشخاصي كه قرب بايشان (ع) دارند يعني دائما متوجه بايشان است و ايشان ناظر باو هستند همه چيز را ميفهمد و از همه مسائل جواب ميدهد پس امام (ع) اين جوابهاي مسائل را باعتبار جهت جامعه آن شخص بيان فرمود يعني آن جهتي كه آن شخص داراي آن معني بود و الا خود امام (ع) در مقام خود اعلي از اين مقام است بما لايتناهي و بعضي از اين مقام ترقي كردهاند پس گفتهاند كه امام (ع) آن است كه آسمان و زمين و مياه و خلق و دنيا و آخرت و درجات جنان و مقامات نيران و جميع عالميان از افعال و اعمال و امور و اضافات كلا بجهت وجود فايض الجود امام (ع) موجود شده است يعني هر گاه او (ع) نبودي اينها را وجودي نبودي اصلا پس مدد خدا باشياء بسبب وجود امام (ع) است چون سقي بستان بجهت زراعت و سيراب شدن خاشاك و شوك از زيادتي فاضل زراعت بواسطه زراعت ، گوئيم اين شخص هم امام (ع) را نشناخته است بلكه يكي از شيعيان امام (ع) را شناخته است بلكه از اداني مرتبه از مراتب شيعه نه از اعالي مقام ايشان مثل سلمان چنانچه وارد است كه حضرت صادق (ع) فرمود و ان اصحاب ابي بهم يرزق اللّه العباد و بهم يدفع عن البلاد و بهم يكشف الضر و بهم كذا و بهم كذا قيل من هم قال (ع) من هم صلي اللّه عليهم هم زرارة بن اعيَن و ابوبصير ليث المرادي البختري و محمد بن مسلم طحان الثقفي و بريدة [ص 226] العجلي ه، يعني خداوند عالم بسبب ايشان روزي دهد بندگان را و دفع كند ضرر و بلا و همّ ايشان را و بسبب ايشان برپا دارد وجود عالم را پس هر گاه كسي در حق معرفت امام (ع) گويد كه جميع موجودات بسبب او (ع) است امام (ع) را نشناخته است بلكه ادني شيعه ايشان را دانسته است و ايشان را توصيف كرده است بلكه او سلمان را نشناخته است زيرا كه اينها از جمله فقهاء شيعه بودند نه از عرفاي ايشان زيرا كه جميع سؤالات و مسائل ايشان در احاديث از امام (ع) در فقه است نه در توحيد و بعضي از اين مقام هم ترقي كردهاند در معرفت امام (ع) و گفتهاند كه خدا هر چه ميكند بامام (ع) ميكند چنانچه در زيارت اميرالمؤمنين (ع) است به تعطي و به تمنع و به تثيب و به تعاقب ، و گويند كه امام (ع) حافظ زمينها و حافظ آسمانها است و حافظ جميع بينهما است پس اين كس امام (ع) را نشناخته است بلكه ملائكه را شناخته است چنانچه ذكر شد بلكه گوئيم كه ملائكه كروبيين كه اعلي از اين ملائك حافظاتند آنها را نشناخته است فضلا از اينكه امام (ع) را شناخته باشد ● و بعضي از اين مقام ترقي كردهاند و گفتهاند كه امام صفة اللّه است و امام (ع) اسم اللّه است السلام علي اسم اللّه الرضي و امام (ع) دليل بر عظمة اللّه است و حامل كبرياء اللّه و قدرة اللّه است گوئيم كه اين كس امام (ع) را نشناخته است بلكه همه اشياء چنين است زيرا كه همه موجودات اسم اللّه است چه امام (ع) فرمود الاسم ما انبأ عن المسمي ، و شكي نيست كه هر اثر دلالت بر مؤثر كند پس اسم باشد ،
[ص 227]