اعلم انه كان كلامنا في معني هدي للعالمين و قلنا لها معنيان احدهما اراءة الطريق و ثانيهما الايصال الي المطلوب اما اراءة الطريق فنقول ان الهادي بهذا المعني هو الذي يبين طريق الحق من الباطل و الغي من الرشد فيقول مثلا هذا ضلال و هذا صواب (ظ) من شاء فليؤمن و من شاء فليكفر انا هديناه السبيل اما شاكرا او كفورا قد تبين الرشد من الغي و قلنا ان الامام (ع) هدي جميع الموجودات متنزلة اولا بالاراءة من بدو الوجود الي آخر مراتب الشهود لانا قد برهنّا و بينا بالادلة القاطعة ان كلما دخل في الكون ذات شعور و ادراك و اختيار و كلما كان كذلك يجب عليه تعالي في الحكمة ان يكلفهم و لا شك ان كل مكلف لا بد له من مكلِّف و حيث ان الخلق لايسعهم ان يباشروا الذات اي ذات اللّه فلا بد لهم من الواسطة و ذلك الواسطة هو النبي اولا و الولي ثانيا ، پس بعد از آنكه معلوم شد كه هر چيزي كه قدم در دائره وجود گذاشت ذي شعور و ادراك و اختيار است و ثابت شد كه شعور هر كسي بقدر خود آن شيء است قوةً و ضعفاً باعتبار قرب و بعدش از مبدأ از جهت تقديم اجابت و تأخير آن بجميع مراتب خودش يا ببعض آن چنانچه بيان شد كه از [ص 164] اين جهت تكليف سموات و ارض و جبال و جماد كرد و الا صحيح نبودي تكليف چنانچه فرمود انا عرضنا الامانة علي السموات و الارض و الجبال فأبين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه الانسان ظلوما جهولا پس شكي نيست كه اِباي جبال و ارض و سماوات و قبول نكردن آنها دليل است بر شعور آنها اما الانسان فهو اميرالمؤمنين (ع) اما ظلوما بمعني مظلوما اي ظلمه (ع) كل شيء حتي انكروه و قالوا ليس هذا ليس هذا فهذا اعظم ظلم بالنسبة اليه (ع) فالشيعة ظلموه اكثر من غيرهم لان الذي يقول ان الامام (ع) مايعلم كل شيء و مايري كذلك و مايسمع كذلك ماعظّم رئيسه و سيده فحينئذ ليس بشيعة مع انه ورد ان المؤمن المدفون في الحفيرة اذا مر بحفرته حِمل حنطة يعلم كم واحد من الحنطة فيه ألكم البنون و له البنات هذا قسمة ضيزي ، فلما كانوا انكروا فضائله شيئا فشيئا خرجوا من التشيع فلما كان الامر كذلك نقول انه يجب وجوبا عينا علي كل مسلم و مسلمة و مؤمن و مؤمنة اذا ذكر عنده فضائل مولانا اميرالمؤمنين (ع) مما لم‌يقم عليه ضرورة الاسلام علي انكاره و بطلانه تصديقه او تسليمه و الا فهو فاسق فاجر غاية الفسق و اما آن چيزهائي كه مخالف ضرورت اسلام است يكي آن است كه بگويد امام خداست يا ازلي است يا امام قديم است يا امام مستقل است يا امام مفوض است بمعني عزلت يا آنكه امام اعلي و اشرف از رسول اللّه است يا بگويد چيزي بامام (ع) ميرسد بدون واسطه پيغمبر و يا بگويد كه امام شبيه خدا است و يا بگويد كه امام (ع) اعلم از رسول اللّه (ص) است پس هر گاه شخص يكي از اين مذكورات را نسبت بامام دهد تكذيبش بايد بلكه و تكفيرش بايد نمود زيرا كه اينها باعث نقص در خداست و اما غير از اينها پس هر چه [ص 165] خواهد بگويد و اما معني تفويض باطل آن است كه خلق كند خدا خلق را و امرش بامام دهد پس خداوند عالم خودش رفع يد كند و معزول باشد يا به نبي واگذارد خلق را و يا بملك يا بكس ديگر كل اينها باطل است حتي گوئيم تفويض در افعال اختياريه نيست پس قايل بتفويض باين معني كافر است و اما هر گاه آن فضيلت مخالف ضرورت مسلمين و شيعه نباشد پس واجب است تصديق بآن و يا تسليم بآن و الا پس منكر آن فاسق و فاجر است و اسناد آن فضيلت را باينكه از وضع غلات است همچنين فاسق است پس از زمره شيعيان بيرون است و اما كساني كه گويند ملك چيزي ميداند و امام (ع) نميداند و يا آنكه گويد كه امام (ع) عالم بجميع اشياء نيست فاسق است و خارج از تشيع است و اما هر گاه متوقف باشد و انكار نكند پس اين هم صحيح نيست زيرا كه بر هر شيعه واجب است كه امام (ع) را اعلي از خود داند و بداند كه در نزد او چيزي هست كه در نزد خلق نيست و بداند از جميع خلق من حيث المجموع اشرف و اعلم و اكمل در جميع جهات و الا شيعه نخواهد بود پس در اين وقت هر گاه وارد شود باو حديثي در فضيلت امام اگر مخالف مذهب شيعه و ضرورت مسلمين نيست واجب است قبول كند آن را و الا پس متوقف هم خارج از زمره شيعيان است چه تشيع باينها ثابت است با آنكه امام (ع) فرمود نزلونا عن الربوبية و قولوا فينا ما شئتم ، و مراد از ربوبيت معني صفتي نيست بقرينه اجعلوا لنا ربا نؤوب اليه ، پس بعد از آنكه شخص مستقل ندانست امام (ع) را بگويد آنچه خواهد و شكي نيست كه متوقف را هر گاه مرضي در دل نباشد يا آنكه شيطان در او [ص 166] راه نداشته باشد توقف ننمايد پس اگر گوئي كه انا اصغر من ربي بسنتين چه معني دارد گوئيم بدان كه اهل لغت فرق كرده‌اند ميانه رب مضاف بدون الف و لام و ميانه الرب با الف و لام پس رب مضاف در همه جا خلق مراد است بخلاف الرب چنانچه گوئي رب الدار و رب البيت او رب الطفل پس مراد از سنتين مرتبه نبوت و ولايت است پس قول باينكه سنتين از ذات باشد كفر است چه ربط و انتساب لازم و حال آنكه در ذات اضافه و نسبت نيست و اما رب كل شيء پس آن هم استبعاد ندارد چنانكه سابقا مقرر شد كه خدا عطا فرمود امام (ع) جميع ملك را و فرمود تبارك الذي بيده الملك فلايسأل عما يفعل ، لكن چنين نيست كه بعد از دادن رفع يد كرده باشد بلكه امام (ع) و غير امام (ع) در يد اوست پس محال است تصرفي در عالم كند بدون خدا و از اين جهت ميفرمايد ماتشاؤون يا آل‌محمد الا ان يشاء اللّه ، لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ، و من يقل منهم اني اله من دونه اي مستقل فذلك نجزيه جهنم پس جميع اين معاني را امام رضا (ع) در دو كلمه بعبارت مختصره بيان فرمود و آن اين است كه هو المالك لما ملكهم و القادر لما اقدرهم بالجمله چگونه شيعه راضي شود كه جن و شيطان همه چيزها را داند و در هر چيز تصرف داشته باشد و امام او چنين نباشد با آنكه رب عظيم است عظيم است بلكه از چنين امامي كه ضعيف باشد لازم آيد طعن بر خدا چه طعن بر امام طعن بر خدا است و اما دليل بر اعلميت امام (ع) قال (ص) يا علي لايعرفك الا اللّه و انا ، و حصر دليل بر اين است كه كس ديگر مقام او را ندارد و همچنين دليل ديگر [ص 167] قول حق تعالي و عنده مفاتح الغيب لايعلمها الا هو و مفاتيح غيب ائمه‌اند كه غير خدا آنها كسي نداند و دليل ديگر آنكه چون ما دانستيم كه با امام (ع) در يك رتبه جمع نميتوانيم بشويم دانستيم كه او اعلي است و اما قول باينكه هر گاه امام اعلم است چرا خود را بتهلكه انداخت و حال آنكه خدا نهي از آن كرده است بقول خودش و لاتلقوا بايديكم الي التهلكة پس خوردن امام رضا (ع) انگور را هر گاه ميدانست كه هالك او است چرا خود را بآن واداشت و هر گاه نميدانست پس اعلي و اعلم نشد و همچنين سائر ائمه (ع) اين قول بسيار ضعيف است بلكه باطل است رأساً زيرا كه خداوند عالم از ايشان (ع) خبر داد از افعال و اقوال ايشان و فرمود لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون پس امام (ع) را امر فرمود بخوردن انگور و نفرمود هر گاه آورد منع او كن پس جميع افعال ايشان باذن خدا است در همه احوال و الا حجت بالغه نخواهند بود بالجمله كلام در معني هدايت بود و بيان شد كه آن را دو معني است يكي ارائه طريق و يكي ايصال بسوي مطلوب اما ارائه طريق را بيان كرديم و الآن بناي بيان كيفيت ايصال بسوي مطلوب است پس بدان كه خداوند عالم قرآن را نازل كرد به پيغمبر خود و پيغمبر (ص) قرآن را بعلي (ع) داد تا جمع كتابين شود كتاب ناطق و كتاب صامت پس اين كتاب را امر كرد كه بخواند احكام را بخلق چنانچه وقتي كه سوره براءة نازل شد پيغمبر آن را بابي‌بكر داد كه ببرد و در مكه بخواند در اين وقت جبرئيل نازل شد و گفت لايوصله الا انت او رجل من اهل بيتك پس پيغمبر (ص) آن سوره را داد باميرالمؤمنين (ع) كه او بخواند باهل مكه ... و اين دادن سوره را بايشان [ص 168] (ع) بخواند دليل است بر اينكه موصل هدايت نيست بخلق الا اميرالمؤمنين (ع) پس اوست ملقي حق و لهذا قال هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق فاتصل به و اتحد به ، پس گوئيم وارد است در وقتي كه اميرالمؤمنين (ع) متولد شد در خانه كعبه جناب رسول اللّه (ص) حاضر شد پس سجده براي خدا كرد و گفت اشهد ان لا اله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه و اشهد ان عليا ولي اللّه پس خواند قرآن را تماما و حال آنكه متولد شده بود قبل از بعثت بهفت سال (كذا) و خواند جميع كتب منزله را و خواند جميع تسبيحات و تهليلات و تكبيرات و جميع اذكار بلكه خواند احكام جميع شرايع و ملل را بلكه خواند جميع افعال و اعمال خلق را كلا و اين خواندن اقل از يك طرفة عين بود چون كلام باينجا رسيد گوئيم هر گاه چيزي از فضائل اميرالمؤمنين گوئي ناس ازاو وحشت كنند و استغراب نمايند و اما غير آن جناب را هر چه گوئي استغراب نكنند از جمله گويند كه چگونه ممكن است در سوار شدن يك ختم حاصل شود و حال آنكه وارد است كه حضرت كاظم در حين سوار شدن ابتداء فرمود از قرآن و زبور و انجيل و تورية در وقت ابتداء گذاشتن پاي خود را بركاب اول و اختتام كرد كل آنها را در وقت رسيدن پاي مبارك آن جناب بركاب ديگر و از اين استبعاد نكنند و از جمله چيزهائي كه محل استبعاد است معراج رسول اللّه است زيرا كه آن جناب بهمين جسم دنياوي و لباس خود حتي بنعلين خود معراج كرد و بالا رفت پس بعرش رسيد و از ... گذشت پس بسرادقات و حجب رسيد و جميع خلق بهشت و جهنم و سعه آنها را سير كرد و جميع اشياء را ملاحظه فرمود و سير كرد همه مراتب را و رسيد باول وجود [ص 169] هر چيزي در اول خلق وجود آن شيء پس بعقل اول رسيد در حين وجودش و قطع كرد زمان و مكان و دهر و سرمد را و ديد هر ذره هر ذره از مخلوقات را و چون مراجعت كرد ديد آن كوزه‌اي كه در وقت رفتن شروع بريختن كرد ديد در آن وقت هنوز ميريزد اما سعه بهشت كه يكي از خلق خدا است آن جناب سير كرد بدان كه ملكي است اسم آن دردائيل است و او را سي‌هزار بال است و هر بالي فرو گيرد از مشرق تا مغرب را پس در دلش خطور داد كه چه ميشد من ميدانستم كه ملك بهشت و سعه آن چقدر است پس اذن از رب الارباب طلب نمود پس پرواز نمود تا سي‌هزار سال چون مانده شد پس سي‌هزار بال ديگر خدا باو عطا كرد پس سي‌هزار سال ديگر هم پرواز كرد و خسته شد چون آرام گرفت خدا عطا كرد باو سي‌هزار بال ديگر پس پرواز كرد در بهشت سي‌هزار سال پس خسته شد و گفت خدا را سعه ملكش بسيار است چون اين خيال را گذرانيد ناگهان حوريه سر از قصر خود بيرون كرد و گفت اي دردائيل بدان كه تو الآن در وسط ملك من رسيده‌اي و من يكي از حوريه هستم كه مال يكي از اداني ناس است پس چون پيغمبر اين عوالم را سير كرد و برگشت بمنزل هنوز جاي مباركش گرم بود پس مردم از اين استبعاد نكنند بخلاف آنكه يك چيز جزئي نسبت باميرالمؤمنين (ع) دهند و اما دستي كه از پس پرده بيرون آمد شيربرنج خورد گويند آن دست مشابه دست اميرالمؤمنين بود هر گاه گوئي كه دست علي (ع) بود عيبي ندارد زيرا كه پيغمبر بذات خدا نميرسد چه محال است با آنكه وارد است كه خطاب فرمود خدا برسول اللّه كه چون خواستم بجهت تو بد نگذرد و انيسي بهتر و محبوبتر [ص 170] در نزد نديدم لهذا او را با تو شريك گردانيدم با تو در اكل و تكلم كردم با تو بلسان او و از اين كفري لازم نيايد زيرا كه وصول پيغمبر بازل محال است بلكه سير آن جناب (ع) در عالم امكان بود پس از اين مقام گذشت و بالا رفت ● و بدان كه كليات عالم امكان نه مرتبه است و چون ثابت شد كه همه آنها بشكل كره است پس هر گاه دايره را قسمت كنند قوس حاصل شود ، وارد است كه رسول اللّه (ص) در معراج قوس را تمام كرد و برتبه روح القدس رسيد يعني عقل پس دو قوس ديگر ماند فكان قاب قوسين او ادني و معني قاب قوسين اين است كه دو قوس ماند و معني او ادني آن است كه يكي را هم قطع كرد و از آن درگذشت پس يك قوس باقي ماند زيرا كه هر چيزي از حد خود بيرون نرود پس محال است گذشتن از آن قوس پس سير آن جناب از همه عوالم گذشت [ص 171] از مادي و مجرد و عنصري و دهري و زماني و سرمدي و جميع ما لها و منها و بها و لديها و عنها و فيها و عندها ، و اما اسم آن قوس كه باقي ماند و از آن گذشت قعر بحر قدر است لايصل اليه الا الواحد الفرد فمن قعره يستمدون و يزدادون و له اسماء اخر مثل غيب مطلق و مفاتح الغيب و الازلية الثانية ، بالجمله استمداد از غير امكان جايز نباشد چنانچه سراج از دهن و لازم ندارد اشرفيت ممد از مستمد چنانچه ظاهر است كه سراج اشرف از دهن است ، چون كلام باينجا رسيد گوئيم اشخاص بعضي ايشان ميگويند پيغمبر سير كرد جميع عوالم را بحيثيتي از همه اعلي رفت تا آنكه لازم آيد از كلام ايشان كه او خدا شد و بعضي گويند آن قدر مقام ندارد كه عالم بهر شيء باشد بلكه سهو و نسيان در او جاري كردند پس خلق واقفند در مقام افراط و تفريط اما نحن النمط الاوسط زيرا كه حد ما نه آن است كه بمقام حقيقي رسيده‌ايم بلكه آنچه من ميفهمم از بواطن قرآن و از فضل ائمه (ع) قطره‌اي از بحر محيط مرحوم بزرگوار شيخ است اعلي اللّه مقامه و انار برهانه و اشاد شأنه و آنچه آن بزرگوار ميفهميد قليلي از كثيري است كه سلمان ميفهميد و آنچه سلمان ميفهميد هر گاه نسبت به اداني انبياء نسبت دهند چون خردله است نسبت بعرش بلكه نسبت شيء است بلاشيء با آنكه وارد است در حق سلمان كه فرمود السلمان اوتي علم الاولين و الآخرين قيل يعني علم التورية و الانجيل قال (ع) لا بل اوتي علم محمد و علي ه‌، و چون انبياء غير اولوا العزم را بانبياء اولوا العزم نسبت دهي چون نسبت سلمان است بآن انبياء و چون انبياء اولوا العزم را بائمه (ع) نسبت دهي نسبت الف غير معطوفه است پس ما آنچه [ص 172] اشاره بسوي آن كنيم هر گاه بالاتر گوئي غالي شوي و هر گاه بيائي (كذا) ناصبي و قالي شوي زيرا كه انكار فضائل ايشان انكار خود ايشان است چنانچه در دعاي اعتقادات است و همچنين انكار شيعه ايشان انكار ايشان است و منكر شيعه ناصبي است چنانچه وارد است ناصبي كسي است كه صب (كذا) شيعه ما كند و ايشان را منكر باشد لكن آن شيعيان را علاماتي است اذا تمهدنا هذا نقول بدان كه علم خدا كه كرامت فرموده است بندگانش را محصور نيست بحدي و مخصوص نيست بنهايتي زيرا كه علم طُرُق و اطوار دارد پس عالمي بايد از مقام خود تعدي نكند يعني بآن چيزي كه خدا از علوم باو لطف و كرامت فرموده است بلكه عمل كند بآن چيزي كه خدا او را بآن چيز مخصوص ساخته است و الا خارج شود از مذهب خود و بيرون رود از طريقه پس حكم خارج از طريقه در پيش هر كس معلوم و واضح است چون چنين شد بدان كه خلق چيزهاي بسياري نسبت بجناب شيخ دادند و كفايت نكرد ايشان را تا آنكه مثني كردند بمن با آنكه من از اين چيزها مضطرب و مشوش نيستم زيرا كه مردم در حق اميرالمؤمنين (ع) گفتند پس مرا باكي از اينها نيست وارد است كه روزي شخصي خدمت رسول اللّه آمد و عرض كرد يا رسول اللّه اني احب اللّه قال (ص) استعد للبلاء ثم قال اني احبك قال (ص) استعد للفقر و قال اني احب عليا قال (ص) استعد لكثرة الاعداء ه‌، پس كسي هر سه مقامات را داشته باشد باكي ندارد بدان كه مسلم را قاعده آن نيست در پيش خود غيبت كند بآن طورها كه خواهد بلكه صحيح نيست شرعا چه قاعده آن است كه اولا هر گاه چيزي شنيد يا فهميد بيايد بخود شخص گويد و بگويد كه طريقه اين نيست و حق را باو برساند [ص 173] پس ارشاد كند او را براه حق و هر گاه چنانچه از او نشنيد و عناد ورزيد در آن وقت غيبت كند و ظاهر نمايد پيش خلق و الا هر گاه اينطور نكند داخل شود در آيه ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشة في الذين آمنوا لهم عذاب اليم في الدنيا و الآخرة اين در وقتي كه فاحشه باشد در حقيقت نه آنكه فاحشه موهومه باشد چنانچه در جانب ما چنين است و چون چنين شد يعني اسناد اينگونه چيزها از كفر و زندقه دادن گوئيم فرمود حق تعالي سبحانه در كتاب خودش ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا في الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم پس چون رمي بزنا را حكم اينطور شد گوئيم حكم رمي بكفر اعظم از رمي بزنا است و شكي نيست كه مؤمن اعظم از مؤمنه است و شكي نيست كه عالم اعظم از غير عالم است پس رامي كفر را لعنت خدا بر او است در دنيا و آخرت با اينكه آن چيزهائي كه گويند از كتب بعضي از آنها تحريف كرده‌اند عباير را و بعضي حذف كرده‌اند و بعضي محض افترا گويند بلكه اسناد دادند بما جميع مذاهب را از زنادقه و صوفيه و غلاة و مفوضه بلكه و جميع مذاهب باطله را نسبت بما دهند كه اين مذهب شيخ احمد است حاشا و كلا و گويند كه ما ميگوئيم علم اللّه حادث است و اميرالمؤمنين (ع) رزق را دهد و گويند ما معراج جسماني قايل نيستيم و كذلك معاد را چنين نيست و چنين نيست كه ايشان ميگويند بلكه گفته‌ام و ميگويم كه در عالم امكان اعلي از اميرالمؤمنين (ع) نيست و من يقل منهم اني اله من دونه فذلك نجزيه جهنم كذلك نجزي الظالمين پس امام (ع) جميع اشياء را عالم است و همه چيز بيد قدرت او است و هر كه گويد كه امام بيكاره است و او را [ص 174] در عالم تصرفي نيست و نشنود چيزي را و نبيند چيزي را و كاري از او حاصل نشود ما او را سني دانيم بلكه سني هم چنين نگويد و اما معراج با همين جسد و همين رخت خودش رفت و اما علم حادث پس ما در كجا گفتيم كه خدا نميدانست بعد دانست بلكه گوئيم كه خدا عالم است قبل از اشياء و حين اشياء و بعد از اشياء لانه لايسبق له حال حالا ليكون له اولا قبل ان يكون آخرا و يكون له آخرا قبل ان يكون له اولا مجملا مذهب ما و طريقه همان طريقه و مذهب اين طائفه محقه است لا بلكه ما چيزي دانيم كه آنها ندانند چه آنها از جسد گويند ما از احوال روح و باطن هم خبر داريم پس ما هم ظاهر را دانيم و هم باطن را و فرق ما و صوفيه آن است كه آنها باطن را دانند و از ظاهر خبري ندارند چنانچه حضرت صادق (ع) فرمود لا ايمان بالباطن الا الاقرار بالظاهر و لا اقرار بالظاهر الا الايمان بالباطن ه‌، نقلت بالمعني با آنكه همه شيعه و مسلمين و كل اهل علم متفقند باينكه لا عبرة بالقرطاس پس آن چيزي كه باعث كفر و ايمان شود شخص است با بيان مراد خود از كلام خود نه نفس كلام قبل از بيان مراد حتي فقهاء نوشته‌اند هر گاه كسي در وصيت‌نامچه خود نويسد كه من مشرك باللّه هستم بخط خودش اعتباري ندارد پس اينگونه حكمها بدون حضور مدعي عليه خلاف مذهب شيعه است و هر گاه گوئيم مراد ما از اين عبارت اين نيست گويند ما بهتر دانيم زيرا كه ما قرآن خدا را ميفهميم كلام تو را نميفهميم با آنكه اين مدعي فهم قرآن را هر گاه گوئي كه تقويم را ميفهمي يا تحرير اقليدس را ميداني عاجز آيد و نتواند فهم كند چون چنين شد حسد معني ندارد چه [ص 175] داد باو و بشما نداد و كذلك صحيح نيست نجار را اعتراض بر فقيه و هم فقيه را نرسد كه اعتراض كند بر منجم و كذلك منجم را جايز نباشد اعتراض كند بر حكيم اگر چه صد هزار هزار باشند پس اعظم قبايح و اعظم ... اين است كه صاحب علمي اعتراض كند بصاحب علم ديگر كه او از آن عاري باشد پس بحث كسي كه صاحب آن علم نيست در حق صاحب آن علم مقبول و مسموع نيست بوجه من الوجوه بلكه عقلاء تسفيهش كنند پس اين خلق از اشباه علماء گاهي گويند امام غيب را نداند و گاهي گويند ما عبارت تو را و مطلب تو را از تو بهتر دانيم و از قلب تو خبر داريم كه مراد تو اين نيست اما ما با اينهمه قبايح گفتيم بيا مباهله كنيم تا آنكه باطل در همان هلاك شود قبول نكردند گفتند مباهله در مذهب نيست و حال آنكه روايت بر آن شاهد و آيه مباهله غير منسوخ است و لايتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم و اللّه عليم بالظالمين .

بيان آخر - بيان كرديم كه مراد ما از بيت در اين آيه شريفه بنا بر اين تفسير بيت شرف و بيت علم و بيت مجد و بيت كرم و بيت سخا و بيت رحمت و بيت نعمت و بيت كرامت و بيت افاضه است يعني چنين بيتي كه حاوي باشد معالي كمالات را و جامع باشد جميع صفات را نخواهد بود (ظ) الا اشرف مخلوقات و بادله قاطعه ثابت شد كه آل‌محمد الساداتند و معلوم شد كه اول بيت اميرالمؤمنين (ع) است پس آن بزرگوار هادي است جميع ماسوي اللّه را وحده و بيان شد كه هدايت دو معني دارد يكي ارائه طريق يعني ارائه حق از باطل و خير از شر و نور از ظلمت پس همه چيز را او (ع) تعليم خلق كرد و نگذاشت ذره‌اي از [ص 176] ذرات موجودات را الا آنكه تكليف او را باو رسانيد و آنچه از جانب خدا بود باو فهمانيد مثلا نبات را جذب غذاء تعليم كرد و اشجار را هر يكي از آنها را ذكري تعليم فرمود مادامي كه آن ذكر را متذكرند و مداومت آن اسم ميكنند ريّان و سرسبزند و الا يا خشك شوند و يا ميوه ندهند و اما درختان پس بايستي كل آنها ميوه دهند و اما سنگها پس بايستي كل آنها اكسير باشند و اما حيوانات پس جميع آنها بايستي معارف و علوم بفهمند پس خداوند عالم هر يكي از موجودات را اسمي از اسماء اللّه تعليم كرد پس مادامي كه آن اسم را ميخواند باكمل ما ينبغي بآن كمال ظاهر خواهد شد و اما هر گاه بجهت نسيان يا بجهت عمد يا بجهت ترك يكي از شرائط و اخلال در آن پس اخلال در آن شيء واقع شود پس سالم و محفوظ نماند كسي بر حقيقت خود الا ائمه (ع) زيرا كه ماسواي ايشان دائما در انحطاطند و اما ذكر اشياء پس بدان كه هر كدام را ذكر خاصي است مثلا بعضي را يا عزيز و بعضي يا حي و بعضي يا محيي و بعضي يا مميت و بعضي يا واسع و بعضي يا جبار و بعضي يا قهار و هكذا پس هر كس را تعليم اسمي كه آن اسم مبدأ فيض او است و مادامي كه آنكه متذكر است آن اسم را و ناظر است آن را مستمد است بآن چون بلوره مادامي مقابل شمس است احراق ظاهر سازد و اثر از او صادر شود پس اسماء اللّه بمنزله قوابلند چون بلوره تا آنكه آفتاب فيض اختراع و ابتداع او بر او تابش كند پس مادامي كه آن اسم را مواظبند مستقيمند و الا خلل در آنها واقع ، و اما آن چيزي كه از جانب هادي بود خلل در او نرفته است چنانچه وارد [ص 177] است كه هيچ برگي از درخت نيفتد و هيچ چيزي را كرم نزند و هيچ درختي خشك نشود الا آنكه از ذكر خدا غافل شود پس شخص هر اوقات كه اسم اللّه را ذكر است نميميرد و الا بميرد يا من اسمه دواء و ذكره شفاء و طاعته غني ، و اما هر گاه كسي گويد چه ميگوئي در مريضها و ارباب حوائج كه دائما متذكر باسم اللّهند معذلك شفاي مرض و قضاء حاجت حاصل نشود گوئيم لولاكان بلسان ساه و قلب لاه لكان ظهرت الاجابة لكن اذا دعا بلسان صادق و قلب رافق و فؤاد فارغ كان له تأثير ، قيل للصادق (ع) لماذا مايستجاب دعاؤنا قال (ع) لانكم تدعون من لاتعرفونه ه‌، پس تو غير مرا خواني و ميخواهي من حاجت تو را برآورم مثلا و چگونه ذكر خدا تأثير نداشته باشد و حال آنكه مخبر صادق از آن خبر داده است الا بذكر اللّه تطمئن القلوب پس هر قلبي كه بذكر زنده شد نميرد و هر جسدي كه بذكر زنده شد نميرد و هر مرضي كه اقبال شد بسوي خدا بذكر شفا داده شد بالجمله پس جمادات مادامي كه آن ذكر را مواظبند اكسير و الماس و جواهرند و اين ذكر اسمي است كه تمامي عالم بآن زنده است چنانچه در دعاء شهر رمضان ميخواني يا علي يا عظيم يا غفور يا رحيم الدعاء ، پس جميع موجودات كلا باين اسم مستمدند چنانچه وارد است در كافي و توحيد و غير آن از حضرت امام رضا عليه السلام كه فرمود اول اسمي كه خدا براي خودش اختيار كرد العلي العظيم است پس اين اسم در سراير جميع موجودات است لكن آن اسم عين ذاتي نيست چه آن پيش ما نيست پس كفايت كرد اميرالمؤمنين عليه السلام جميع موجودات زيرا كه تعليم كرد بايشان اسم يا علي را پس كل موجودات يا علي گويند در حيوة خود و ممات [ص 178] خود و برزخ و درجات آن و مراد از علي علي است و آن اسم اعظم است پس يا علي گويند و خدا را خواهند زيرا كه خواندن او خواندن خداست و طاعت او طاعت خداست و معصيت او معصيت خداست و امر او امر خداست و نهي او نهي خداست و دعوتش دعوت خدا است و توجه باو توجه بخداست زيرا كه لا فرق بينه و بينه قال من يطع الرسول فقد اطاع اللّه من اطاعكم فقد اطاع اللّه فهو (ع) اسم اللّه الرضي السلام علي اسم اللّه الرضي يعني لولاكان لعلي جهة محبة اللّه ماكان اسما للّه از اين جهت است كه مولاي ما شيخ اعلي اللّه مقامه در اين مقام كلامي فرموده است ما اجل و اشرف و ما احلي و اعلي و ارفع و ما احسن و اسني كلام الملوك ملوك الكلام پس در بيان مقام امام (ع) فرموده است خدا اشياء را خلق كرد علي ما هي عليه پس هر گاه چنين نبود شيء شيء نميشد چنانچه هر گاه اصفر را احمر خلق ميكرد و دايره را خلق مستقيم موجود ميساخت هرآينه آن شيء را ايجاد نكرده بود پس جوهر را جوهر خلق كرد و عرض را عرض ايجاد نمود و هكذا و اما ائمه ما (ع) را خلقهم (ع) علي ما هم عليه و ما هم عليه الايكونوا لانفسهم بل هم للّه يعني ايشان آنچه بر آن هستند مقتضي قابليتشان و كينونتشان اين است كه براي خودشان نباشند بلكه براي خدا باشند پس هر گاه براي خودش خلق نميكرد ايشان را خلق نكرده بود ايشان را علي ما هم عليه زيرا كه علي ما هم عليه ايشان اين است كه خلق شوند للّه وحده پس چون چنين شد گوئيم هر گاه توجه كني بايشان بغير خدا توجه بايشان نكرده‌اي باين جهت است كه فرمود [ص 179] ماتشاؤن الا ان يشاء اللّه و مارميت اذ رميت و لكن اللّه رمي پس حالا فرق نيست تمامي عالميان را كافةً از انبياء و غير ايشان كلا را ذكر عام ايشان علي الدوام يا علي است پس بعد از اين باقتضاي كينونت خودش در خلق ثاني اسم خاص خواستند كه آن باب فيض او شد بحيثيتي كه هر گاه در اين اسم خللي حاصل شد در او خلل حاصل شد و هر وقت ترك خلل نمود صحيح شد پس هدايت كرد اين اسم جميع را ميخواهي بگو اسم و ميخواهي بگو بجهت خودش للّه است و خدا در قرآن از آن خبر داده است و فرموده است ذكرا رسولا يعني ذكري كه اين صفت دارد رسول است زيرا كه رسول اسم او است و دلالت بر او كند پس ذكر او است از اين است كه عبارتي در خطبه فطر و اضحي در اين باب گفته‌ام كه بسيار معني عالي دارد و آن اين است الذي شق اللّه اسمه من اسمه و حقيقته من رسمه يعني ذات الرسول رسم و دلالة علي اللّه پس ائمه (ع) خودشان در پيش خودشان چيزي ندارند و خواهشي ندارند غير ميل خدا عز و جل و حكمي ندارند غير حكم پس ايشانند اسم اللّه لكن اينجا دقيقه شريفه انيقه‌اي است و آن اين است كه اسماء خمسة النجباء مشتق است از اسماء اللّه مثلا محمد مشتق از محمود و علي از اعلي و فاطمه از فاطر و حسن از محسن و حسين از قديم الاحسان لكن اسامي ائمه و پيغمبر (ص) بعد از اشتقاقشان از صرافت اسم اللهي افتاده‌اند زيرا كه نتوان گفت محمد اسم اللّه است يا حسن يا حسين كذلك و اما علي بعد از اشتقاقش باز اسم اللّه است چنانچه گوئي يا علي يا عظيم [ص 180] و هو العلي العظيم پس اين اسم شريف تفاوت نكرد بعد از اشتقاق بلكه قبل و بعد هر دو يكي است و از جمله لطائف اين اسم شريف آن است هم عامل است هم معمول و معمول است عامل نيست و عامل است معمول نيست چنانچه اهل نحو گويند الكلمة اما ان تَعمل و تُعمل ... و اما قسم رابع كه نه عمل كند و نه عمل كرده شود آن معني حرفي است كه از حيز انتفاع بيرون است و اما سه قسم ديگر پس بدان كه اسم شريف علي هر سه را دارا و جامع است زيرا كه عَلٰي فعل ماضي است كه عامل است و معمول نيست و اما علي كه حرف جر است دائما جر دهد پس عامل است در همه اسماء الا در احمد كه او را جر ندهد و اما عليّ مشدد كه صيغه مبالغه است عامل و معمول هر دو واقع شود و اما علي اسم جامد است پس معمول است غير عامل پس چون ثابت شد كه بين اسم و مسمي مناسبت ذاتيه است گوئيم اما معمول باشد غير عامل چون مقام بشريت او و اما عامل و معمول هر دو باشد چون مقام بابيت او و اما مقامي كه عامل باشد نه معمول پس آن مقام عالي است يعني مقام مشيت و محل مشيت پس آن هادي چنين هدايت كرد و هدايت كرد نيز بآن اسمي كه جميع اينها در تحت آن اسم است و بعد از آن اسم خاصي بجهت اشياء قرار داد بعبارة اخري قال انا الذي كتب اسمي علي البرق فلمع و علي الودق فهمع و علي الليل فاظلم و علي النهار فاضاء و تبسم و علي السموات فرفع و علي الارض فسطح الخ ، پس او اسم اللّه است چه تفاوت نكرده است باشتقاقش و اما رسول اللّه (ص) پس او حامل اين معني نشد بلكه اسم او تغيير [ص 181] كرد بعد از اشتقاق زيرا كه رسول اللّه (ص) صاحب ولايت كبري نيست بلكه اميرالمؤمنين صاحب ولايت كبري است و اين از رسول اللّه بودكه عطا كرد باو پس اميرالمؤمنين (ع) را با آنكه همه اختلاف در او كردند همه دانستند مقام او را ،

تصالح الناس الا فيك و اختلفوا الا عليك و هذا موضع العبر

يعني در كمالات ذاتيه آن جناب همه متفقند باينكه نقص در او نيست اصلا از اين است كه خضر (ع) در زيارت او (ع) فرمود ليس لاحد فيك مطمع و لا لقائل فيك مغمز و لا لاحد عندك هوادة ، پس با آنكه اتفاق دارند در او اختلاف دارند و اين هم از جهت كمال او است زيرا كه چون او را با هيچ كس سنخيت نيست و كسي از طينت او مخلوق نيست بلكه او است وحده لهذا مختلف شدند در عين اتفاق چنانچه روزي معاويه خواست هجو كند آن جناب را گفت :

خير البرية بعد احمد حيدر و الناس ارض و الوصي سماء

چون عمرو عاص اين را ديد گفت :

و مليحة شهدت لها ضراتها و الفضل ما شهدت به الضراء

پس يزيد گفت در هجو آن جناب :

و مناقب شهد العدو بفضله و الفضل ما شهدت به الاعداء

پس همين معاويه با اين اعتقاد بآن جناب صد و پنجاه هزار كس از قشون برداشت و رفت اميرالمؤمنين (ع) را بكشد وارد است كه روزي عمرو عاص بر منبر رفت سب ايشان كند پس بجاي سب گفت :

[ص 182]

بآل‌محمد عرف الصواب و في ابياتهم نزل الكتاب

علي التبر و الذهب المصفي و باقي الناس كلهم تراب

..

هو النبأ العظيم و فلك نوح و باب اللّه و انقطع الخطاب

بالجمله كسي در خوبي اميرالمؤمنين (ع) شك نكند پس حضرت خضر (ع) عمر بسيار كرده است و لطيفه سرّ همه كس را ديده است و صاحب تجربه است و بسياري از دوست و دشمن را ديده است او گويد ليس لاحد فيك مطمع و لا لخلق فيك مغمز و لا لاحد فيك هوادة ، پس هر كس در مدح آن جناب چيزي گفته است حتي اول و ثاني كه بسيار مدح كردند آن جناب را كه اين مقام موقع ذكر آنها نيست پس خداوند او (ع) را مخصوص گردانيد بصفاتي كه معلوم است تا آنكه كسي عذر نداشته باشد تا آنكه منكرش را مخلد كند و اما ايصال بسوي مطلوب پس اين مسأله بيانهاي متعدد دارد پس ميگوئيم اين صورتهائي كه كل عالم دارند اينطور انسان با اختلاف صورت آن و همچنين حيوانات و اختلاف صور ايشان و اختلاف حرمت و حليت آنها و بودن بعضي زايد الخلقه و بعضي ناقص الخلقه و بعضي معوج الخلقه و بعضي مستقيم الخلقه و بعضي مشوه الخلقه پس اختلافات كلا حاصل شد بسبب ولايت اميرالمؤمنين (ع) پس اينكه جناب شيخ اعلي اللّه درجاته فرموده است كه امام علت صوريه موجودات است كلام اين بزرگوار متين و بلند است و مأخوذ از بواطن آيات و اخبار است و مستند بكتاب است پس طاعن باو طاعن برسول اللّه و قادح او قادح رسول اللّه است و قادح رسول اللّه قادح خدا است اشهد اللّه و كفي به شهيدا كه جناب مرحوم شيخ در جميع بيانات خود مستند بآيات محكمه و اخبار مشهوره است با استشهاد بعقل سليم و اعتماد بيكي از آيات آفاقيه پس در مسأله ادله اربعه را جمع [ص 183] كرده است و اكتفا بيكي آنها ننموده است پس اگر آن مرحوم بر حق نباشد در عالم حقي نخواهد بود اصلا ابدا پس الآن كسي نگويد كه اين ادعا است زيرا كه آن مطالبي را كه آن بزرگوار فرموده است من ميگويم و از عهده بيرون ميآيم :

كل من يدعي بما ليس فيه كذبته شواهد الامتحان

پس چون چنين شد باقي نميماند از براي مجاهده مصداقي الا آن جناب و اتباع او و امثال او الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا اما استشهاد بادله اربعه در هر مسأله پس بجهت آن است كه احتمال خطا منقطع شود بخلاف استشهاد بدليل واحد الحاصل چون حضرت پيغمبر فرمود يا علي مااختلف في اللّه و لا في و انما الاختلاف فيك يا علي ، و اليه الاشارة بقوله عم يتساءلون عن النبأ العظيم الذي هم فيه ● مختلفون كلا سيعلمون ثم كلا سيعلمون اي في البرزخ و القيمة سنفرغ لكم ايها الثقلان پس هر گاه كسي گويد اگر اختلاف منحصر بامام است چگونه بعضي دهري مذهب شدند و بخدا اقرار نياوردند و جماعتي زردشتي و به پيغمبر ايمان نياوردند گوئيم بدان كه در عالم اعلي يعني در عالم اول چون عرض توحيد و معرفة اللّه شد بر جميع ذرات وجوديه يك پاره از روي اخلاص ايمان آوردند ظاهرا و باطنا و يك پاره‌اي گفتند رب حواله به غيب است بكار ما عيبي ندارد و قبول كردند و طائفه‌اي گفتند اگر چه اقرار برب حواله بغيب است لكن ما صبر ميكنيم شايد دنباله‌اي ديگر هم داشته باشد كه قبول اين لازم داشته باشد قبول آن را پس اقرار نكردند و چون فرمود و محمد نبيكم جمعي گفتند كه محمد نبي است و نبوت مقام پيغمبر و وساطت و اخبار است و قبول آن عيبي و نقصي ندارد پس قبول كردند و ايمان آوردند و يك پاره [ص 184] صبر كردند تا آخر امر را مشاهده كنند پس اقرار به نبي نياوردند پس چون عرض شد و علي وليكم گفتند اين نميشود كه ما اقرار بياوريم بكسي كه او اولي بتصرف در ما باشد از ما و مالك رقاب و صاحب اموال ما و اولاد ما باشد پس انكار كردند خدا را تا الزام بطاعت نبي شود ( نشود . ظ ) و انكار كردند نبي را تا الزام بطاعت ولي اميرالمؤمنين (ع) نشود پس انكار خدا و انكار نبي بجهت انكار ولي شد پس حسد برده نشد الا اميرالمؤمنين و مختلف نشدند الا در آن بزرگوار زيرا كه او است صاحب سلطنت و امارت و بزرگواري و جلالت كما قال آدم و من دونه تحت لوائي ، پس عرض ولايت شد مكلفين بر پنج قسم شدند يك پاره اقرار آوردند ظاهرا و باطنا و يك پاره انكار كردند ظاهرا و باطنا و يك پاره اقرار كردند ظاهرا و انكار كردند باطنا و يك پاره انكار كردند ظاهرا و اقرار كردند باطنا و يك پاره متوقف شدند فأما آن كساني كه مقر شدند ظاهرا و باطنا سرا و علانية پس مخلوق شدند آنها علي احسن تقويم و آنهائي كه باقي ماندند بر اين اقرار و دائمي شدند انبيائند كه هيچ علتي و فسادي و عدم اعتدالي در ايشان نيست بجهت ثبات ولايت بخلاف رعايا زيرا كه ايشان بحسب اقرار خودشان خداوند صورت انسانيه را بايشان عطا فرمود از اعتدال بنيه و از عدم آن از قوت بنيه و ضعف آن پس باين جهت رعيت بعضي از ايشان معوج الخلقه شدند و بعضي مضطرب الخلقه شدند و بعضي مشوه الخلقه شدند چنانچه مشاهد است چه اقرار ايشان عملا و قلبا نيست معاً و اما آن طايفه كه ظاهرا و باطنا انكار كردند مخلوق شدند بصورت بهائم از خنزير و سگ ناكسوا رؤسهم عن ربهم فيأكلون من الاسفل و يستمدون منه بخلاف [ص 185] انسان زيرا كه ايشان مستمد از اعلايند و اكل ايشان از علو است پس صورت ايشان صورت طاعت و ايمان است بخلاف آنها كه صورتشان صورت معصيت و طغيان است و اما بودن منكر بصورت حيوانات مختلفه پس بسبب جهات خواهش او است چون چنين شد پس يك پاره انكار ولايت كردند بجهت خاصه كه مقصود ايشان بود مثلا بعضي دوست داشتند غضب از براي غير خدا را و خواهش ايشان ظاهر كردن اين معني بود و چون دانستند كه هر گاه اقرار بولايت آورند ممنوع از اين شهوت خواهند شد لهذا انكار كردند خدا مصور كرد ايشان را بصورت سگ و بعضي انكار كردند بجهت خواهش ايشان شهوت را و دانستند كه هر گاه قبول ولايت كنند هرآينه صاحب ولايت منع خواهد كرد ايشان را از شهوت از براي غير خدا پس بصورت خرس شد و بعضي انكار كردند بهمين جهت كه مذكور شد از جهت ميل ايشان به نميمه پس بصورت عقرب شد و هكذا پس هر يكي از آنها مصور شد بجهت معصيت غالبه خودش نوشته‌اند كه يكي از شجعان عرب در وقتي كه دعوت پيغمبر ما شهرت يافته بود به اسب خود سوار شد و آمد كه ايمان آورد پس در بين راه به عمر برخورد عمر از او پرسيد كجا ميروي آن مرد گفت ميروم به محمد بن عبداللّه ايمان بياورم عمر گفت تو نميتواني زيرا كه او به چيزهائي چند ميخواند كه قبول آنها بسيار صعب است آن مرد گفت رسول چه خواهد امر كرد عمر گفت مثلا ميگويد زنا مكن پس آن مرد فكر كرد در جواب گفت نميكنم پس عمر گفت پيغمبر ميگويد كه آدم مكش آن مرد بعد از فكر گفت نميكشم پس عمر گفت پيغمبر ميگويد كه شراب مخور آن مرد بسيار فكر كرد گفت اين نخواهد شد پس روي خود را برجوع برگردانيد پس چند قدمي نگذشت كه از اسب [ص 186] افتاد و گردنش شكست و در همان ساعت مرد و درآنجا او را دفن كردند پس اهل عرب از شارب الخمر ايشان با شرابهاي بسيار بآنجا ميآمدند و شراب ميخوردند پس درد شراب بر قبر او ريختند بالجمله اما منكرين پس يك پاره آنها رؤسائند و قصد ايشان اغواي خلق است و چون بناي اين داشتند و نميشد كه بصورت حيواني و بهيمي اغواي انسان كنند و انس با شيعه بهم رسانند و از لذائذ و نكاح تمتع و بهره برند لهذا اقرار آوردند ظاهرا تا آنكه خواهش ايشان حصول پذيرد پس خدا اين لباس بواسطه اين اقرار بر ايشان پوشانيد تا اغوا كنند پس اين لباس بعينه لباس شيطان است در داخل شدن او به بهشت بجهت اغواي آدم (ع) زيرا كه شيطان بشكم مار رفت و بواسطه طاووس داخل بهشت شد پس اگر چه خواستند باين صورت اغواي شيعه كنند لكن و اللّه متم نوره و لو كره المشركون پس اين طائفه صورت ايشان صورت اقرار و باطن ايشان صورت حيوان است و اما حيوانات پس بعضي از آنها بصورت انسان است و ظاهر ايشان بصورت حيوان چون سگ اصحاب كهف زيرا كه آن سگ قلبا مؤمن است وارد است كه از جناب حضرت صادق (ع) پرسيدند كه ناقه داخل بهشت ميشود يا نه حضرت فرمود ناقه صالح و هر ناقه‌اي كه در كربلا بميرد پس عرض كردند كه سگ داخل بهشت ميشود حضرت فرمود سگ اصحاب كهف و هر سگي كه در كربلا بميرد پس عرض كردند كه خر به بهشت داخل ميشود حضرت فرمود خر بلعم باعور و هر خري كه در كربلا بميرد پس از اين است كه اين حقير كربلا را اختيار كرده‌ام كه در وقت مردن شايد از سگهاي كربلا يا خرهاي آن محسوب باشم اما سگهاي كربلا آنهائي باينجا آمده‌اند و موفق بمردن اينجا شده‌اند قلب آنها مؤمن است و مَثَل آنها مثل آهني است كه آن را اكسير بزنند تا اعراض و غرائب زايل گردد .

[ص 187] فصل - بدان كه بيان كرديم كه مراد ما از بيت در اين تفسير بيت نبوت و بيت شرف و بيت عزت است و بيان شد كه اول اين بيوت و اشرف و اعلاي آنها و اقدم آن اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب است و اين معني به براهين قطعيه از عقليه و نقليه معلوم شد كه او است و بيان شد كه او است اول بيتي كه وضع شد در آنجا از براي هدايت خلق و كلام در هدايت طويل الذيل است پس گفته شد كه مراد از عالمين در قول حق تعالي هدي للعالمين كل وجود است يعني جميع ما سوي اللّه است و اميرالمؤمنين (ع) هادي است اين عالميان را زيرا كه خداوند عالم بذاته تعليم خلق نميكند معالم دين خود را پس لامحاله كسي فرستد كه او واسطه باشد پس آن كس يا از انبياء است يا ملائكه است و شكي نيست كه آنها حادثند و چون بنا شد كه مخلوق و حادث هدايت كنند پس چرا اشرف خلق هدايت نكند و حال آنكه او است مبدأ كل خير و او است حامل فيض مبدأ و طفره در وجود باطل است نعم هر گاه كسي بگويد كه ذات هدايت ميكند اين حرفي است لكن اين نيست الآن پس جميع آنچه از خدا بخلق ميرسد باسباب خلقيه است چنانچه ولد بدون والدين و خون حيض و ملك مدبر و حافظ وجود نيابد اگر چه خدا قادر است كه بي اسباب ايجاد نمايد لكن چون در حكمت فرمود ابي اللّه ان يجري الاشياء الا باسبابها پس بناي خلق و تعليم باسباب حادثه خلقيه شد پس چون چنين شد گوئيم چرا نتواند آن واسطه اشرف مخلوقات و اعظم موجودات باشد چنانچه روز مخلوق بواسطه آفتاب و شب مخلوق است بعدم آن [ص 188] لمن اراد ان يذكر او اراد شكورا ● و همچنين نباتات بآب و آفتاب و خاك موجود شوند و انسان به پدر و مادر و قوه غاذيه و ملائكه خلاقه وجود پذيرد پس هر گاه چنانچه اينگونه اشياء قابليت و صلاحيت اسباب واقع شدن را داشته باشند پس اشرف موجودات بطريق اولي خواهد بود با آنكه اين سببها كلا ذره‌اي از انوار لانهايه او موجودند و اما قول باينكه آنجا ثابت شده است و در غير آن نشده است اين قول ضعيف است بلكه كلام اطفال و مجانين و جهال چه علماء را تتبع بايد و هر كه تتبع ندارد جاهل است زيرا كه ادله كلا اينجا است پس گوئيم هر گاه ملك سبب باشد در تدبير و حفظ و تسليم و احياء و اماته پس فعل ملك لاشك شر نخواهد بود بلكه خير است چون چنين شد بخوان فقره ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأواه ، پس ايشان اول آن خيرند و اصل آنند و شكي نيست كه شيعه اعتقاد باين فقره و معناي آن دارد پس طرح خطب و روايات و تأويل آنها صحيح نيست بوجه من الوجوه و قول باينكه آنها از غلاة است صحيح نيست اصلا زيرا كه آنها كلا مطابق مذهب و مطابق عقل و نقل است بلكه آنها كلا از براي مادون ايشان ثابت است از ملك و وسائط ديگر پس از جمله چيزهائي كه دلالت بر سببيت ايشان ميكند فقرات زيارت چهارم است كه آن متلقي بقبول است در نزد كل علماء الا قليلي كه ننوشته‌اند پس هر كسي كه مزار نوشته است آن را در كتابش نوشته است از جمله صاحب بحار در بحار و در تحفه ثبت فرموده است و در مقال و من لايحضره الفقيه نيز مسطور است و غير ايشان در غير آنها بلكه [ص 189] از زيارت جامعه بيشتر نوشته‌اند و آن فقرات اين است : من اراد اللّه بدأ بكم من اراد اللّه بدأ بكم من اراد اللّه بدأ بكم و بكم يبين اللّه الكذب و بكم يباعد اللّه الزمان الكلب و بكم فتح اللّه و بكم يختم و بكم يمحو اللّه ما يشاء و بكم يثبت و بكم يفك الذل من رقابنا و بكم يدرك اللّه ترة كل مؤمن يطلب و بكم تنبت الارض اشجارها و بكم تخرج الاشجار اثمارها و بكم تنزل السماء قطرها و رزقها و بكم يكشف اللّه الكرب و بكم ينزل اللّه الغيث و بكم تسبح الارض التي تحمل ابدانكم و تستقل جبالها علي مراسيها ، پس بعد از اين تفصيل ميفرمايد اجمالا ارادة الرب في مقادير اموره تهبط اليكم و يصدر من بيوتكم الصادر عما فصل من احكام العباد لعنت امة قتلتكم ، پس الآن چه داعي بر طرح و چه داعي بر تأويل آنها و چه داعي بر تقدير كردن بكم را به لكم با آنكه هر گاه باء بر اصل خود از براي سببيت باشد عيبي لازم نيايد نعم عيب در وقتي است كه كسي بتفويض قايل باشد زيرا كه تفويض بآن معني كه مذكور شد سابقا در مذهب شيعه باطل و كفر است بلكه سببيت و تفويض در امام (ع) همان طوري است كه در ملك ثابت است و اثبات اين معني را در ملك و نفي آن را در غير ملك معني ندارد بله موجب كفر است اما در ملك پس ميفرمايد قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم و اما در جائي ديگر فرمايد اللّه يتوفي الانفس حين موتها الآية ، پس چنانچه ملك اسباب شود در ايصال و تدبير و امور امام (ع) هم تواند شود چنانچه در زيارت چهارم فهميده شد پس طرح اين زيارت و امثال آن از روايات نيست الا از شكي كه در اعتقاد او نسبت باميرالمؤمنين حاصل است [ص 190] و اين در حقيقت دشمني بآن جناب است چه بعد از آنكه خدا اين مقام را از براي او قرارداد فرمود كسي را نرسد سلب آن از او و نفي آن از او با وجود اثبات آن معني در پست‌تر او پس در اين وقت هر گاه گوئي كه امام (ع) سبب جميع موجودات است دلتنگ شود و قبول ننمايد بخلاف آنكه بعزرائيل يا بغير آن از ملائك نسبت دهي .

بيان - بدان كه خدا در ملك يك دفعه اثبات كرد مقام سببيت را پس فرمود قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم و در جاي ديگر نفي كرد سببيت ملك را بلكه اثبات كرد براي خودش و فرمود اللّه يتوفي الانفس حين موتها و اما در ائمه (ع) اينطور نفرمود تا رفع اين شبهه بشود در حق ايشان (ع) پس در نبي فرمود مارميت اذ رميت و لكن اللّه رمي و فرمود من يطع الرسول فقد اطاع اللّه تا آنكه بفهماند معني لا فرق بينه و بينه را يعني عين او است چه نبي غير او را ندارد زيرا كه از خودش چيزي ندارد و از براي خودش نيست بلكه للّه است لانه لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ، و من يقل منهم اني اله من دونه فذلك نجزيه جهنم الآية ، پس هر گاه گوئي كه امام (ع) قرآن را داند و در قرآن است جميع چيزهائي كه خدا موجود ساخته است زيرا كه فرمايد فيه تبيان كل شيء و ميفرمايد و تفصيل كل شيء و كل شيء احصيناه في امام مبين و كل شيء احصيناه كتابا و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين پس امام (ع) عالم است بهر چيزي كه در عالم است قبول نكند و اگر گوئي امام (ع) قرآن را نداند لازم مخاطبه من لايعرف الخطاب و اين قبيح است نسبت بخدا و قول باينكه عالم است كليات مخصصه را [ص 191] گوئيم اصل عدم اين قول و قائل آن است و حال آنكه صادق (ع) در كافي ميفرمايد كه حضرت در مني بود فرمود انا عالم بما كان و ما يكون و الجنة و النار و عدد الرمال و وزن المياه و وزن العرش و انا عالم بكل شيء فلما قال هكذا رأي انه صار ثقيلا علي السائل سكت الامام (ع) هنيئة ثم رفع رأسه فقال يا فلان انما علمت هذا كله من القرآن لان اللّه يقول و فيه تبيان كل شيء ، پس اگر تخصيص دهند اين عمومات را به ما من عام الا و قد خص ، هرآينه لازم آيد يك امر قبيحي كه آن اعظم قبايح است و آن اينست كه خدا فرموده است فان لم‌يستجيبوا لكم فاعلموا انما انزل بعلم اللّه و ان لا اله الا هو يعني قرآن نازل شده است بعلم اللّه پس تخصيص آن لازم دارد تخصيص علم اللّه را و حال آنكه علم اللّه مخصّص نشود پس عدم قبول اينها نيست الا از دشمني بامام (ع) پس عدم تحمل اين معني بجهت كبر و بزرگي مقام و عظم مسأله است چنانچه خدا از آن در قرآن خبر داده است و استعينوا بالصبر و الصلوة و انها لكبيرة الا علي الخاشعين الحاصل مذكور شد كه اميرالمؤمنين (ع) هادي جميع خلق است بعد از رسول اللّه و از اين چيزي لازم نيايد الا آنكه امر امام (ع) بر مردم عظيم شود و در نظرها بزرگ نمايد پس قول حق تعالي هدي للعالمين را بايد حقيقت خودش را گرفت و دانست كه عالمين كل ماسواي محمد است قال (ص) انا المنذر و علي الهادي ، در تفسير قول حق تعالي كه فرموده است انما انت منذر و لكل قوم هاد پس چون در اين آيه متعلق هدايت و انذار را ذكر نفرموده است در جاي ديگر هر يك هر يك را در آيه بخصوص مذكور داشته است [ص 192] اما متعلق انذار را فرموده است تبارك الذي انزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا و اما متعلق هدايت را پس در اين آيه شريفه فرموده است و هدي للعالمين و بيان شد كه هدايت را دو معني است يكي بمعني ارائه طريق است كه بيان فرموده نفع و ضرر را كه عبارت از له و عليه است از خير و شر فألهمها فجورها و تقويها پس ارائه طريق كرد از عرش تا تحت ثري را و اما ايصال بسوي مطلوب پس بدان كه مذكور شد كه علت اختلاف عالم كلا اميرالمؤمنين (ع) است زيرا كه در عالم ذر بعد از آنكه خداوند عالم خلق كرد خلق را و نگاه داشت ايشان را در محشر واحد و صعيد واحد پس سؤال كرد ايشان به الست بربكم پس مصدقين تصديق كردند بحسب مراتب خودشان و مكذبين يك پاره‌اي تكذيب كردند ابتداء و يك پاره‌اي توقف كردند پس چون نبي (ص) اقرار كرد بربوبيت برگزيد او را و بزرگ گردانيد بر كل پس بار ديگر سؤال كرد اول كسي كه اقرار كرد ظاهرا و باطنا مثل اجابت و اذعان رسول اللّه (ص) اميرالمؤمنين (ع) بود پس برگزيد او را و وصي گردانيد او را از براي پيغمبر (ص) و حجت كرد او را بر جميع خلق از آنچه ذر عالم بودند پس در مرتبه سيم كه خطاب فرمود و گفت الست بربكم و محمد نبيكم و علي و اولاده وليكم در اينجا مردم اختلاف كردند پس اهل خلاف يك پاره‌اي از ايشان اقرار بربوبيت نكردند تا آنكه لازم نيايد ايشان را اقرار بعلي (ع) و پاره‌اي اقرار بنبي (ص) نكردند تا لازم نيايد نيز اقرار بوصي (ع) پس يك طايفه‌اي اقرار كردند ولايت را لسانا و قلبا و يك پاره‌اي اقرار كردند لسانا دون قلبا و يك پاره اقرار كردند قلبا دون لسانا و يك پاره انكار كردند قلبا و لسانا و يك [ص 193] پاره متوقف شدند پس خداوند عالم بقدر اقرار و انكار ايشان با ايشان معامله كرد و مدد داد ايشان را بقدر اقبال و ادبار ايشان بامام (ع) پس آن طائفه كه اقرار كردند ظاهرا و باطنا خلق كرد خدا او را علي احسن الصورة و احسن تقويم و پاك كرد او را از جميع ادناس و ارجاس بحيثيتي كه جهل در او نماند و نيست ابدا پس مصور كرد او را بصورت انسانيت كه احسن صور است چنانچه حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرموده است الصورة الانسانية هي اكبر حجة اللّه علي خلقه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي الهيكل الذي بناه بحكمته و هي مجموع صور العالمين و هي المختصر من اللوح المحفوظ و هي الشاهد علي كل غايب و هي الحجة علي كل جاحد و هي الصراط المستقيم الي كل خير و هي الصراط الممدود بين الجنة و النار ، پس صورتي از اين اشرف و احسن نيست ابدا چه صورت جامع است عالم ملكوت و لاهوت و جبروت و ناسوت و ملك را و لهذا اين صورت را بجهت شرافتش بخود نسبت داده است چنانچه كعبه را بجهت شرافت بخود نسبت داده است و فرموده است (ص) ان اللّه خلق آدم علي صورته ، و فرمود و نفخت فيه من روحي و عيسي بخود نسبت داد پس فرمود روح اللّه تشريفا و تكريما لها پس اين صورت جميع علوم و لذائذ و امور و دقايق و مراتب و مقامات دنيا و آخرت از اين حاصل شود پس چون چنين شد همان صورت اميرالمؤمنين (ع) را بعد از اقرار بايشان عطا فرمود پس هر گاه صورتي از اين بهتر و هيئتي از اين اشرف بود او را باو عطا ميكرد و علت اين آن است كه ايشان چون حمل اين معني بزرگ كردند لهذا ايشان را بصورت محمد و علي (ع) مصور گردانيد حقيقة و اما مخالفين را پس [ص 194] ايشان را بصورت حيوانات و بهائم از خنازير و كلب و قرده و غير آنها خلق كرد زيرا كه اينها مدبر الي اللّهند و قانع شدند باين استمداد ناكسوا رؤسهم پس ناكسين الرأسند بسوي سجين بخلاف انسان زيرا كه رأس او بجهت اعلي است و استمداد او از جهت علو است بجهت آنكه او مقبل الي اللّه است پس مخالفين هر كسي از ايشان بيك جهت خاصي انكار ولايت اميرالمؤمنين (ع) كرد مثلا هر گاه كسي خواست كه غضب كند لغير اللّه و دانست هر گاه قبول ولايت كند از آن خواهش خود ممنوع خواهد شد لهذا انكار كرد پس بصورت سگ مخلوق شد و هكذا اما طائفه‌اي كه از رؤساء ضلالتند چون خواستند كه اغوا كنند خلق را و بكيبانند از محبت اميرالمؤمنين (ع) و نميشد اين با بودن ايشان بصورت بهائم لهذا ظاهرا قبول ولايت كردند تا آنكه با شيعه و انسان انسي بهم رسانند تا آنكه اغواء كنند پس باطن اين اشخاص بصورت حيوان است بآن صورتي كه شخص بآن جهت مايل است غالبا پس بعضي بصورت سگند و بعضي بصورت خنزيرند و بعضي بصورت خرسند و بعضي بصورت عقربند و بعضي بصورت قردند و بعضي بصورت شغالند و هكذا و اما يك كسي است از مخلوق كه جامع است جميع صور حيوانات را پس گاهي سگ باشد باطنا و گاهي خنزير باشد و گاهي عقرب و گاهي خرس و همچنين پس اين صورت بجهت اغواء است پس صاحب اين صورت شيطان طبيعت است بلكه شيطان از ايشان مستمد است و اما آنهائي كه تابع شدند رؤساء را پس آنها محكومند بحكم رؤساء پس ظاهر اينها پاك است باعتبار اظهار كلمه شهادت ● و اين صورت و حكم دوام دارد تا وقت مردن و قبض روح شدن زيرا كه بعد از قبض روح شخص بصورت باطنش برگردد از صورت سگ و از صورت خنزير پس اين بدن دنياوي آن شخص در آخرت آن صورت ساخته شود چون مسوخ پس اين عرضيت مادامي است كه در دنيا هستند و اما در آخرت پس بصورت اصليه خود برگردند پس اين حكم كسي بود كه ظاهرا مقرّ بود و باطنا منكر بود و اما آنهائي كه ظاهرا و باطنا هر دو منكرند نجسند و اما آنهائي كه در باطن مقر و در ظاهر منكر پس اين قسم را اقسامي است و بايست نظر كرد كه اقرار و انكارش از چه سبب است چون سگ اصحاب كهف و همچنين است سگهائي كه در كربلا بميرند و موفق (ظ) بآمدن و مردن اينجا شوند پس اين سگها باطن ايشان مؤمن است و ظاهر ايشان كافر است و اين زمين مطهر چون اكسير است كه كثافات آن را دفع كند ● و اما كفار و بني‌اميه‌اي كه در اينجا كشته شدند پس بدان كه آنها در اينجا نميمانند بلكه آنها بيرون برند زيرا كه هر كسي در قلب او محبت اميرالمؤمنين است بيرون نرود اگر چه او را گناه باشد بقدر كوه كوه و كربلا غربال نشود در آخرت و متزلزل نشود بخلاف نجف اشرف بلكه كربلا با هر چه در آن هست بدون نقصان بهمان حالت چون چشم باز كند خود را در جنت عدن بيند ، و اما بازگشتن شيعه بسوي امام خود چه فرمود عز و جل كما بدأكم تعودون پس شكي نيست كه شيعه مبدوّ است بايشان (ع) و از فاضل نور امام (ع) است و هر [ص 196] گاه كسي گويد بنا بر اين عمل را فائده و عبادت را ثمره‌اي نيست گوئيم عمل از متممات سعادت و شقاوتي است كه در بطن ام بوده است چه بطن ام دو معني دارد زيرا كه شخص مركب است از روح و جسد اما جسد پس ام آن بطن مادر است و اما روح پس بطن ام آن دنيا است چه روح در دنيا ترقي حاصل كند و بمقامات برسد باعتبار علم و عمل خود و اما حيوانات پس يك پاره گوشت آنها حرام و نجس است و بعضي حرام است و نجس نيست و يك پاره ... و اما آنهائي كه نجس و حرامند انكار كردند ظاهرا و باطنا لابارك اللّه فيها چون سگ و خنزير مثلا ● و اما حيواني كه حرام است و نجس نيست پس اين بر دو قسم است يك قسم آن است كه اقرار كردند ظاهرا و انكار كردند باطنا ● و يك پاره انكار كردند باطنا و اقرار كردند ظاهرا لكن اقرار آنها قوت داشت پس غالب شد بر باطن آنها پس ظاهر آنها طاهر و حلال شد چون عصفور پس جميع اختلافات باعتبار توقف و انكار در ولايت است چنانچه خضرويات از طعوم آنها [ص 197] و الوان آنها و خشونت و لينت آنها و صفات آنها و كيفيات آنها و همچنين افلاك عالي و داني باعتبار سبقت و عدم سبقت در قبول ولايت شد و اما عرش پس چون قبول آن از يك جهت واحده بود نه جهات عديده پس بصورت مستدير آمد و سبب اختلاف اختيار شخص است كه امر واحد است نعمة اللّه علي الابرار و نقمته علي الفجار قال تعالي فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب پس جميع صور موجودات علي التفصيل حتي الاعراض و الامراض و الاعراض و الالوان علة اختلافها كلها هو اميرالمؤمنين عليه السلام پس يك پاره‌اي را بجهنم كشاند و طائفه‌اي را ببهشت رساند و باين جهت قسيم جنت و نار شد پس بعضي را بعليين فرستد و بعضي را بسجين اندازد و اما سبب عليين و سجين هم ولايت است پس چون خداوند عالم قادر عادل مختار بود خلق كرد شاعر ممكن مختار چه اين اولي و اكمل بود پس تكليف كرد ايشان را پس بهر طور كه قبول كردند مدد داد ايشان را از آن جهت پس امام (ع) علت اختلاف جميع موجودات شد و اما كسي كه بعد انكار كند يا قبل انكار كرده بود پس بعد اقراركند فرقي ندارد زيرا كه للّه الامر من قبل و من بعد پس چون امام سبب اختلاف شد فرمود كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك الآية .