مسئلة - هر گاه بگويند اگر پيغمبر آنقدر لطيف بود پس بايست جميع ما في الجوفش ديده شود و حال آنكه نميشد ، جواب گوئيم هر گاه چنين ميشد نقص بود چه وارد است كه مخ عظم حوريه از پس هفتاد حله پيدا است اما جاهاي ديگرش از عورت ديده نشود چه نقص است پس الآن شيشه‌اي كه در او آب باشد پيدا است از خارج و ميشود كه جسمي از آنهم اصفي باشد الحاصل بايد دانست كه ابدان ائمه ما (ع) [ص 133] اصفي و الطف است از جميع ابدان اهل جنت قطعا بچندين مراتب لكن هر كسي بقدر مقام خود او را درك نمايد مثال الآن ستاره‌هاي آسمان بلاشك اشرف از سمائند و حال آنكه سماء ديده نشود با آنكه اكثف است و ستاره ديده شود پس مناط رؤيت و عدم رؤيت لطافت و كثافت نيست بلكه مناط در آن قوت تركيب و ضعف آن است چنانچه صورت مرآتيه در مرآت ديده شود با آنكه از عالم مثال است و الطف از اين عالم است با آنكه هوائي كه اكثف از او است ديده نشود و بدان كه صورت در مرآت ظلي و كثافتي ندارد بلكه لطيف است پس پيغمبر (ص) را چون ستاره آسمان ميبيني و ديدن آن جناب دليل بر كثافت نيست پس چون چنين شد گوئيم كه امام (ع) بايد اكمل باشد از جميع رعيت خود در جميع كمالات در كل صفات از صفاي بدن و صفاي روح و صفاي عقل و غير آن باقتضاي برهان عقل و الا لازم آيد نقص در فعل كامل و اما هر گاه گفته شود اگر چنين باشد كه جسم ايشان الطف اشياء است پس بايد تفكيك و تلاشي و تجزيه نپذيرد و حال او را پاره پاره (ظ) كردند جواب گوئيم بلي جسم معتدل آن است كه دائما بر اعتدال خود بماند بحيثيتي كه اصلا از براي او فنائي و تغيري نباشد الا آنكه او راحائلي و مانعي حاصل شود چون اكسير با آن شدت اعتدالش هر گاه آتشش زياد شود مضمحل شود هر گاه آتشش زياد شود هرآينه او را بسوزاند و از هم درپاشد پس جسم معتدل آنست كه دائما بماند الا آنكه او را طاري شود چيزي از خارج پس استغراب از وجود امام صاحب الزمان (ع) نيست در اين مدت طويله زيرا كه مخلوق است از عين الحيوة و عين الحيوان پس اقتضاء دوام دائمي كند بلكه استبعاد از [ص 134] جانب ديگر است و آن اين است كه آباء طاهرين او چرا نماندند گوئيم آنها چيزي از خارج كه مقتضي عدم بقاء بود و آن امر خداوندي بود قال (ع) شاء اللّه ان يراني قتيلا و شاء اللّه ان يري اهلي سبايا ، و اما متفكك شدن بدن امام (ع) با شمشير و زهر منافي با بقائش نيست چنانچه براده ذهب ميماند و از براي آن فنائي و انعدامي نيست ابدا پس امام (ع) من حيث البدن اصفي ابدان ناسند بلكه چنينند كه آن شخص گفته است هم في الابدان اشباح و في الاشباح ارواح و في الارواح انوار و في الانوار اسرار ، پس ايشان (ع) در هر مقامي يك مقام از خلق اعلي هستند اقلا ، و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين .

اعلم انا قد قلنا ان اول بيت علي هذا التفسير هو مولانا اميرالمؤمنين (ع) و هو بيت النور و بيت العلم و بيت الكمال و بيت الرحمة و بيت الشرف و بيت السؤدد و بيت المجد و بيت كل كمال فجعله اللّه سبحانه مباركا يعني جعل البركة فيه جعله بحيث يستحق النمو و الزيادة قال تعالي و لدينا مزيد فكلما يزيده اللّه سبحانه يطلب الزيادة كما في الحديث القدسي كلما رفعت لهم علما وضعت لهم حلما ليس لمحبتي غاية و لا نهاية ، فاللّه سبحانه جعل الزيادة في علمه و قدرته و كماله و عزته و نوره و سروره و برهانه و كماله و جماله و قوته و شوكته ففي كلها يزداد آنا فآنا الي ما لا نهاية له لانهم (ع) قالوا من ساوي يوماه فهو مغبون و من كان السابق احسن من اللاحق فهو ملعون ، فلما كان كذلك نقول ايهما احسن و لا شك ان الزيادة احسن و اولي فلا بد ان يكونوا (ع) دائما في الزيادة فهذه الزيادة من اللّه بطلبهم قال [ص 135] امّن يجيب المضطر اذا دعاه فسألوا (ع) من اللّه بلسان حالهم و مقالهم فاجابهم اللّه ذلك و اعطاهم ما ارادوا و اما قول اهل الكلام بان هذه المراتب و المقامات لهم (ع) اما موهوبي او كسبي ليس شيء لانه ماتعلموا من احد ابدا قبل لان قبلهم ليس احد و لااعطاهم اللّه اياها مجانا و الا للزم الترجيح بلا مرجح الذي قام البرهان علي بطلانه فلما كان كذلك نقول الكسب هو العمل فافهم بمعني انهم لما خضعوا للّه و خشعوا له اعطاهم اللّه اياها فكل من كان خضوعه اكثر يكون مقامه ارفع فحينئذ ان قلت من كسبهم صحيح و ان قلت اللّه وهبهم فكذلك الحاصل بدان كه خدا بايشان (ع) زيادتي داد بمعني ديگري در بركت زيرا كه در قبل بركت مذكور شد لكن الآن معني ديگر مراد است و آن معني اين است كه اشياء سه قسم است يك قسم لطيفه آن زايد بر ذات آن شيء است و يك قسم لطيفه آن مساوي ذات آن شيء است و يك قسم لطيفه آن ناقص از ذات آن شيء است و معني اين كلام آن است كه قسم اول را نوري و كمالي است كه خود و غير خود را نگاه دارد و اما در قسم ثاني آن قدر نوري است كه خود را محافظت كند وحده و اما قسم ثالث آن است كه خودش را نتواند حفظ كند بلكه محتاج بغير است پس مثال آن در آفاق چون شمس و سراج است از براي قسم اول و جمره نار است از براي قسم ثاني و جمادات غاسقه است از براي قسم ثالث پس موجودات بر سه قسمند يك پاره نقصان ذاتي دارند كه بايد كسب از ديگري كنند چون جماد و يك پاره خود را محافظت كنند لكن بغير نفع نتوانند رسانيد چون نبيي كه بر نفس خود نبي بوده باشد و يك پاره كه خود را و غير را ببركتي [ص 136] كه خدا باو داده است حفظ نمايد پس شكي نيست كه بركات خلق متفاوت است و علت تفاوت آن است كه خدا بركت را در يك خانه قرار داد و اما سايرين يا مستظلّند بآن خانه و يا بآن خانه افتاده‌اند و يا تشبه بآن رسانيده‌اند و اخذ بركت كرده‌اند بقدر اتصالشان بآن خانه يعني آل‌محمد كه اصل كل خيرند پس خدا بركت را خاصه ايشان قرار داد پس هر كه از موجودات تابع شد ايشان را از آن بركت از براي او حاصل شود پس حقيقت بركت از براي اول بيت است و اما از براي مابعد آن پس بواسطه آن بيت است پس هر كمالي و خرق عادتي و هر علمي و فضلي كه از هر كس حاصل شود از اميرالمؤمنين (ع) است زيرا كه اصل كل خير و اصل كل حق است چون چنين شد گوئيم هر قوت كه در ملائكه است از پرتو نور امام (ع) است و هر قوت كه براي انبياء است از فاضل بركتي است كه خدا براي ايشان قرارداد فرموده است پس چون چنين شد گوئيم اول كسي كه خدا بركت را بجهت او قرار داده است آن كسي است كه در حق او فرموده است تبارك الذي بيده الملك و هو علي كل شيء قدير پس الآن من نزّل الفرقان قل كما قال تعالي قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله علي قلبك باذن اللّه پس هر گاه گوئي اميرالمؤمنين (ع) نازل كرد بر قلب عبد مؤمن عيبي ندارد چه اين نزول خير است و او اصل خير است پس نرسيد باين مقام الا بعمل كما قال (ص) يا فاطمة لايغرنك انك بنت رسول اللّه واللّه لو عصيت لهويت ه‌، پس خداوند عالم را خويشي و قرابتي با احدي نيست پس هر كه عمل كرد بقدر عملش خدا بركت و زيادت دهد او را لكن دوست ندارد الا يك نفر را پس [ص 137] هر كه او را دوست دارد كذلك كما قال في الزيارة لا حبيب الا هو و اهله ، پس خدا را دوست نيست الا واحد و لذا لما خلق نور محمد (ص) فخرّ مغشيا عليه ثم رفع رأسه قال تعالي انت الحبيب و انت المحبوب ، و ضمير منفصل دليل حصر است يعني غير تو حبيب و محبوب نيست پس هر كه ايشان را دوست دارد خدا را دوست دارد كما قال في الزيارة من اراد اللّه بدأ بكم ، بالجمله خدا بركت را خاصه اين بيت قرار داد يعني در غيرش نيست مگر بمقدار تشبث هر كسي بآن بيت پس اين بيت بيت قدس و بيت رحمت و بيت نور و بيت شرف و بيت همه خيرها است و آن بيت بيتي است كه وضع حملش در مكه شده است پس نمو و زيادتي را در آنجا قرار داده است از جميع بركات و خيرات و اما جميع ذرات وجوديه پس بقدر اتصالشان و تحملشان باين بيت بركت دارند هر كه بيشتر مقامش و بركتش بيشتر و لذا قال و جعله مباركا ، و اما بركت در غير آن بيت بلكه در كفار در اموال و اولاد ايشان و حال آنكه تشبث ندارند پس گوئيم محال است زيرا كه آنهائي كه متشبث بايشان نيستند مثل كسانيند كه متشبث بخدا نيستند پس خلق كل ايشان در نوم ايشان و يقظه ايشان و تكلم ايشان و قيام خودشان در ظاهر خودشان و باطن خودشان كلا محتاج بايشان عليهم السلامند و مستمد از ايشانند زيرا كه خدا كل خلق را سد فقر ايشان كند از اين باب پس خدا عطا كند هر صاحب حقي را حقش را بايشان (ع) و اما قوله تعالي الرحمن علي العرش استوي پس بدان كه علماء و مفسرين گفته‌اند كه تساوي خدا با عرش محال است پس [ص 138] استوي بمعني ظَهَرَ است يعني ظاهر شد از براي عرش و او را باب جميع فيوضات خود قرار داد بحيثيتي كه هر مستمدي از او استمداد نمايد پس جميع فيوضات از او بخلق رسد چون چنين شد گوئيم شكي نيست كه عرش حادث است و هيچ حادثي سبقت نگرفته است محمد و آل او را بضرورت مذهب و اسلام و بعقل و بنقل پس ناشدتكم اللّه ميشود سافل واسطه امدادات باشد و عالي نباشد و لاشك طفره در وجود باطل است پس عالي بايد بطريق اولي حامل و واسطه امدادات بوده باشد پس عرش اعظم آن بيت است كه مخزن جميع فيوضات و محل رحمانيت است پس عطا كند باين عرش حق هر ذي حقي را ● پس جميع امدادات اولا باين بيت شريف وارد شود و از آنجا مفصّل بجميع موجودات شود پس چون چنين شد گوئيم قال تعالي ماقدروا اللّه حق قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيمة و السموات مطويات بيمينه ● پس چون استواي رحمن بر عرش بمعني ظَهَرَ شد يعني عرش را محل جميع فيوضات و امدادات خود قرار داده است و شكي نيست كه جميع سفليات مستمد از عرشند و شكي نيست كه اين معني كفر نيست چه عرش خلق خدا است و خدا او را مظهر امدادات خلقيه قرار داده است و چون چنين شد گوئيم شكي نيست كه عرش موجود نشد الا از نور محمد (ص) زيرا كه عرش مخلوق است پس عرش يا [ص 139] عين محمد است يا غير او است و شكي نيست كه عين او نيست و چون غير او شد شكي نيست كه بعد از محمد (ص) است زيرا كه بضرورت مسلمين ثابت است كه كسي نبي ما را در خلقت و وجود سبقت نگرفته است پس چون چنين شد گوئيم با اينكه عرش از نور محمد بن عبداللّه است جميع فيوضات را در عرش قرار داد پس ملك يعني جميع خلق مستمدند از عرش و عرش از آل‌محمد مستمد است و سموات از عرش مستمد است پس از اين جهت فرموده است و الارض جميعا قبضته يوم القيمة و السموات مطويات بيمينه اي بيده پس بركت اولي در ابداع و اختراع در اين بيت است پس چون ملك مستمد از عرش است و عرش مستمد از آل‌محمد است فرمود تبارك الذي بيده الملك بدان كه جميع تبارك در قرآن باين معني چون تبارك و تعالي و غير آن پس ملك بيد اللّه است و يد اللّه فوق ايديهم و از اين جهت فرمود ماقدروا اللّه حق قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيمة و السموات مطويات بيمينه يعني آسمانها و زمينها كلا مستقهر و مستمدند در نزد يمين و يمين بعض از يد است پس اين بركت و امداد عطائي است غير مجذوذ و همه عالم بامر آن يد مرزوقند بل به او موجودند و ملاك جميع عالم در دست او است .

ايضاح - بدان كه مراد از يد مظهر قدرت است مطلقا نه خصوص جارحه بلكه اين جارحه را يد گويند باين اعتبار كه او هم محل قدرت است پس عرش بنا باين تفسير يد است از براي ولي اللّه چنانچه آيه مباركه تبارك الذي بيده الملك شاهد بر اين است زيرا كه مذكور شد كه ملك مستمد از عرش است و عرش مستمد از آل‌محمد است پس عرش يد يد است پس مرجع ضمير در [ص 140] بيده الذي است كه او اول بيت بوده باشد پس كسي نگويد كه اميرالمؤمنين (ع) خالق است زيرا كه ملك بدست او است زيرا كه مراد ما آن است كه او (ع) سبب است چنانچه عرش سبب است در ايصال امداد و فيوضات پس اميرالمؤمنين (ع) سبب اشياء است و اشياء مستمد از اويند چه او يد اللّه است و مظهر فيوضات است چنانچه وزير و جلاد را گويند يد سلطانند پس يد بمعني مظهر قدرت است پس مظهر قدرت الهي نيست الا اميرالمؤمنين (ع) و چون مظهر قدرت شد مسمي بيد شد چنانچه عرش را يد گوئيم باين معني و چنانچه يد انسان را يد گوئيم باين معني پس هر گاه جميع ملك بجميع احتياجشان در دست قهار و متسلطي باشد كه او يك عبد ذليل است عيبي ندارد بلكه اكثر دلالة است بر رفعت شأن خداست و اما قول باينكه هر گاه مرجع ضمير در بيده الملك ولي باشد منافات دارد با كلامي كه بعد ميآيد و آن فقره مباركه الذي خلق الموت و الحيوة است در جواب گوئيم ملائكه را خلاقين گويند پس اين اطلاق عيبي ندارد و اين اطلاق از قبيل اطلاق اطباء است در كبد زيرا كه گويند كبد قاسم ارزاق است نسبت ببدن و اما قول باينكه هر گاه تبارك بمعني زيادتي شد و زيادتي در خلق مراد شد يعني در آن كسي كه بيده السموات و الارض نه بمعني تقدس چنانچه مفسرين گفته‌اند پس تبارك اللّه رب العالمين صحيح نباشد جواب گوئيم كه قرآن كلا بيك نسق نيست بلكه آنجا بمعني تنزيه است و اما قوله تعالي هدي للعالمين پس بدان كه هر كسي كه بيت را عبارت از مكه گيرد لازم است او را كه مرتكب شود مجاز بسياري را تا آنكه معني آيه صحيح شود از جمله آن اين است كه هدايت مكه جميع عالميان را صحيح نيست حقيقة بلكه مجاز است [ص 141] و حال آنكه از جمله خلق انبياء و ملائكه مقربين و عرش و كرسي و سموات و لوح و قلم است پس چگونه سنگ و گل هدايت آنها نمايد و در چه وقت آنها پيش آن خانه آمدند تا هدايت‌پذير شوند با آنكه بسياري از ناس مشرف بآن بيت شوند مثل اول احوال خود باشند يا پس‌تر از اول و اگر گوئي كه هدايت بعضي از حجاج يا كل حجاج باو حاصل شود لازم آيدتخصيص اكثر پس كلام خدا را تخصيص دادن و ضعيف شمردن و مجاز قائل شدن بسيار قبيح است آه ثم آه قال الرسول يا رب ان قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا چرا مهجور نباشد و حال آنكه بر طبق علم اللّه است زيرا كه كلام هر كسي بر طبق علم او است قال علي (ع) المرء مخبوء تحت لسانه ، پس خدا در كلام خود معني بزرگ قصد كرده است كه تخصيص و تحقير آن جايز نباشد پس گوئيم چنانچه علم اللّه را انتهائي نيست در اين هم انتهائي نيست و اما تخصيص ما بيت را باميرالمؤمنين (ع) ظاهرا مراد آن است كه او (ع) اول مصداق معني بيت است حقيقةً پس بيت حقيقت است در او (ع) اولا و حقيقت است در اين بيت مشهود ثانيا و هكذا .

تبصرة - پس هر گاه تسمية او ببيت مستلزم حقيقت نباشد هرآينه مستلزم وضع خواهد بود زيرا كه قبل از اين خانه‌ها جايز بود كه اميرالمؤمنين (ع) را وضع كنيم از براي او باسم بيت يعني گوئيم اميرالمؤمنين بيت است و مراد ما قبل از خانه‌ها جايز بود اطلاق بيت بر او (ع) وضعا يعني قبل از حقيقت و مجاز و موضوع له ، و ايضا گوئيم هر گاه بيت در اين گل و خشت حقيقت باشد و در اميرالمؤمنين (ع) مجاز باشد لازم آيد كه غير ايشان را حقيقت قرار دهيم و اين با حكمت حكيم [ص 142] منافات دارد با آنكه ايشان اصل خير و مبدأ حقند قال ان ذكر الخير كنتم اوله الخ ، و قال اشهد ان الحق لكم و معكم و فيكم و منكم و اليكم ، و شكي نيست كه اين خانه هم خير است و هم حق است و شكي نيست كه واضع الفاظ و اسماء خداست لاغير علي المشهور و شكي نيست كه هر چه در سلسله وجود فرع است در سلسله وضع هم فرع است و هر چه در سلسله وجود اصل است در سلسله وضع هم اصل است پس چون چنين شد گوئيم شكي نيست كه اميرالمؤمنين (ع) در سلسله وجود مقدم است بر مكه پس بايد در سلسله وضع هم مقدم باشد و گوئيم شكي نيست كه بيت و غير بيت آنچه در عالم است فرع ايشانند پس جميع اوضاع از اسماء حقه و اسماء حسني و اشياء حقه را اولا در ايشان بايد اطلاق كرد پس اطلاق در غير ايشان كرد پس قول باينكه اطلاق بيت در اين بيت حقيقت است و در اميرالمؤمنين (ع) مجاز است يا اطلاق يد در جارحه حقيقت است و در اميرالمؤمنين (ع) مجاز است و امثال آن كل اينها بجهت آن است كه خلق ندانستند علم را از كه اخذ كنند و از اين جهت گاهي عرش را بزمين آورند و گاهي ارض را بعرش برند پس معني قول خداوند عالم در آيه كه ميفرمايد مباركا گوئيم اين بركت در آن وادي غير ذي زرع كجا بود اگر چه در حين ورود زوار از طائف و غير آن آذوقه و طعام بسيار آورند ولكن آن چيزي كه خدا قصد كرده است و مراد او است و مطابق علم اللّه است غير اين است اگر چه اين هم مراد است زيرا كه تخصيص صحيح نيست پس فرع بودن ايشان و اصل بودن بيت معني ندارد و اما در معني هدايت بنا بر تفسير [ص 143] ظاهر خلق اگر مراد از بيت همين گل خشت باشد پس محتاج بتأويلات بسياري است تا آنكه معني مستقيم شود زيرا كه زائرين بيت بسياري زيارت كنند و هدايت نيابند بخلاف آنكه هر گاه هدايت را نسبت به اميرالمؤمنين دهي و گوئي كه او بيت مبارك است پس در اين وقت حقيقت باشد و لازم نيايد ارتكاب تجوز و تأويل و اسناد هدايت باميرالمؤمنين (ع) و اثبات آن از براي او (ع) محتاج است بمقدمه‌اي و آن اين است كه خداوند عالم در فاتحه فرمود الحمد للّه رب العالمين و در مدح نبي خود فرمود تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا و در اين آيه شريفه فرمود هدي للعالمين و در جاي ديگر فرمود انت منذر و لكل قوم هاد قال (ص) انا المنذر و علي الهادي ، پس در آيه متعلق هدايت را ذكر كرد پس از اين مقدمات از آيات معلوم شد كه هدايت بمعرفة اللّه و معرفة الرسول و معرفت ولي است و اشاره باين لفظ هدي است زيرا كه هاء را از اللّه آورده است و دال را از محمد اخذ نموده است و ياء را از علي (ع) گرفته است پس بعد از تركيب ثلثه هديً فرموده است و چون معرفت حاصل نشود الا باين ثلثه يعني معرفة اللّه و معرفة النبي و معرفة الولي پس بايد حامل اين هدايت كسي باشد كه رتبه او تحت همه اين مقامات باشد تا جامع مراتب ثلثه باشد و آن كس نيست الا اميرالمؤمنين (ع) بنص قول او و لكل قوم هاد لانه (ع) قال و علي لكل قوم هاد ، و اما يك نسق آوردن عالمين را در مواضع ثلثه تا آنكه اثبات نمايد معني لاتفرقوا بين اللّه و رسوله و وليه فافهم پس كلام در اينجا طويل الذيل است لكن اهل اشاره را كافي اشاره ، الحاصل هادي مراد از آن اميرالمؤمنين (ع) است [ص 144] و اين هدايت يا ارائه طريق است يا ايصال بسوي مطلوب پس ما گوئيم كه هر دو اين معني در اميرالمؤمنين (ع) بسرحد كمال ثابت است و بيان اثبات اين محتاج است بذكر مقدمه‌اي پس لازم است ما را اولا ذكر نمائيم تعدد عوالم را كه عوالم خداوندي چقدر است پس بيان نمائيم ثانيا كيفيت هادي بودن آن جناب را اين عوالم را پس گوئيم بدان كه خدا را قدرت كامله نامتناهي است و شناختن آن حاصل نشود الا بآثار پس هر مؤثري را نتوان شناخت الا بآثار آن مؤثر و شكي نيست كه اثر هر چه عظيم‌تر است دلالتش بر عظمت مؤثر بيشتر است و شكي نيست كه هر چه معرفت بآثار بيشتر است معرفت بمؤثر بيشتر است چه اثر منبئ از مؤثر است پس هر چه دقائق صنع بيشتر دلالتش بر قدرت و قوت مؤثر بيشتر پس هر چه عوالم خداوندي بيشتر دلالتش بر قدرت صنع بيشتر است پس چون چنين شد گوئيم كه امام (ع) فرمود ان وراء شمسكم اربعين شمسا و وراء قمركم اربعين قمرا فكلهم يصلون علي محمد و آله و يلعنون علي اعدائه ، و همچنين وارد است از امام حسن (ع) كه فرمود در مغرب زمين خدا را ملكي است بسيار عظيم كه در آن هفتادهزار شهر است و هر شهري را هفتادهزار دروازه است و هر روزي از هر دري هفتادهزار قوم بيرون آيد و هفتادهزار قوم داخل شود و در نزد هر دروازه‌اي هفتادهزار قوم است كه هر قومي را هفتادهزار لغت است پس فرمود حجت بر ايشان من و برادرم حسين (ع) است و وارد است كه در عرش قناديل بسياري است كه هر گاه زمين هفتگانه را با سموات هفتگانه را در او گذارند هرآينه نسبت سموات و ارضين بآن قنديل نسبت خردله است در برّيه واسعه و حجت بر اينها نيست الا ائمه (ع) .

[ص 145] فذلكة - بدان كه سعه عوالم غيبيه حاصل نشود از براي ما الا بعد از تحديد و احاطه ما عالم ظاهر را پس چون سعه عالم ظاهر را دانستيم و ظاهر خود را با او قياس كرديم ميدانيم كه نسبت باطن ما نسبت بباطن عالم همين طور است پس گوئيم بدان كه انسان هفت شبر است به شبر خود شخص اگر مستوي الخلقه باشد پس الآن بدان كه اعظم جبال ارض را كه اهل علم تحديد كرده‌اند جبل دماوند است كه دو فرسخ است و هر فرسخي سه ميل است و هر ميلي دوازده هزار ذراع است و هر ذراعي دو شبر است پس مجموع دو فرسخ چهل و هشت هزار شبر است پس شخص با اين جبل در جثه نسبتي ندارد پس نسبت اين جبل بتمام ارض نسبت سبع شعيره است بكره‌اي كه قطر او دو ذراع باشد پس چون چنين شد گوئيم الآن جرم شمس هزار مقابل زمين است و اما فلكش را پس هر گاه قسمت نمائي چندين هزار هزار برابر زمين است بحدي كه غير خدا كسي نداند و اما كواكب كرسي پس كواكب كبارش صد برابر زمين است و اما ستاره سهي پانزده برابر زمين است و اما فلكش را پس نداند سعه آن را غير از خدا پس اين ملك را يعني از كرسي و مادون كرسي را هر گاه امر شود بيكي از كوچكترين ملائكه از ملائك حوامل عرش كه بلع كند آنها را هرآينه در دهانش چون خردله‌اي باشد در برّيه واسعه و اما سعه عرش پس بدان كه او را سيصد و شصت هزار ركن است و از ركني تا ركن ديگر سيصد و شصت هزار سرادق دارد و از هر سرادقي تا سرادق ديگر هزار سال است بسير مرغ سريع الطيران و اما بلده بسم اللّه الرحمن الرحيم پس بدان كه بين عرش و اقليم ثامن قبه‌اي است كه سكنه آن [ص 146] كلا ملائكه است لايحصي عددهم الا اللّه و رئيس ايشان وحدائيل است پس ملائكه آن را هر گاه نسبت بعرش دهي هفتصدهزار مقابل است پس هر گاه كوچكتر آن ملائكه مأمور شود ببلع عرش و مادون عرش هرآينه بلع نمايد و حال آنكه جميع آنها در لهوات اسنانش اقل از خردله باشد در فلات قيّ پس چون نسبت ظاهر شخص باين عالم ظاهر معلوم شد نسبت باطن شخص با باطن عالم همين نوع است و وارد است كه خدا خلق كرد الف الف عالم و شما در آخر آن عوالم هستيد و اين عوالم الف الف كليات است و الا پس جزئيات را حصري نيست و اما اين حقير آنچه ضبط كرده‌ام ابتداء بدون فكر بسياري نوزده هزار هزار نه هزار و هشتصد چيزي است پس عوالم خداوندي بسيار است چه قوت و قدرت و بزرگي او را نهايت نيست و الاعظمت ظاهر نشود پس رب ما بسيار بسيار عظيم و عظيم و عظيم است و اين هم بهتر است چه بزرگي و سعه ملك دلالت بر سعه علم صانع كند و تركش دليل عجز و بخل است و اين قبيح است از قادر تعالي ربنا علوا كبيرا ، و اما تحديد اهل تنجيم كه قطر عرش هشتادهزار سال است اين كلامي است بي‌معني كه دليل بر عجز خدا است و مخالف قول امام (ع) است زيرا كه امام (ع) فرموده است كه بهشتها در تحت عرش است و فرموده است هر گاه شخصي در دنيا زكوة مال خود را بدهد خداوند عالم در آخرت باو فرسي عطا فرمايد كه سوار شود و در ارض جنت تا يك سال بتازد با اينكه آن اسب قطع ميكند در هر طرفه عين بقدر دنيا هفت مرتبه پس هشتادهزار سال كجا و اين حساب كجا پس چون رب ما عظيم شد و قدرت كامله شد پس ملك او وسيع و بسيار است پس اين عالمها را كلا امام اميرالمؤمنين (ع) است و هادي آنها آن جناب است .

[ص 147] تكرير - بيان شد كه مراد از اول بيت بنا بر اين تفسير اميرالمؤمنين است و بيان شد كه قرآن وصف مقالي است از براي ايشان پس خدا وصف فرمود خود را در قرآن بوصف مقالي اولا و وصف فرمود نبي خود را ثانيا كذلك پس وصف فرمود ولي خود را بوصف مقالي ثالثا و بيان شد كه وصف حالي كينونتي شرح فضائل آل‌محمد (ص) است يعني جميع كينونات وصف حالي ايشان است پس بلسان وحي از آن خبر داد بلسان مقالي و فرمود سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم الآية ، و شكي نيست كه ايشان اعظم آياتند كما قال علي (ع) اي آية اكبر مني قال الصادق (ع) اي آية اراها اللّه سبحانه في الآفاق و الانفس غيرنا ه‌، پس جميع كينونات عالم از جواهر و اعراض مثال حالي و وصف كينونتي فضائل آل‌محمد (ص) است از آن چيزي كه ميتوانند در اين نشأه ظهور كنند بآن قدري كه موجودات تحمل توانند نمود و الا پس فضائل ايشان (ع) بيش از اين است كه در عالم گنجد پس اين شرح فضيلت بقدر تحمل كينونات است چنانچه هر گاه مرآتي در شمس گذارند پس آن مرآت حكايت شمس نكند الا بقدر خود پس هر خلقي بقدر حوصله و گنجايش خود شرح فضيلت است و الا ايشان (ع) اعظم و اعظم و اعظمند چنانچه سيد سجاد در دعاء بعد از نماز شب بآن خبر داده است و استعلي ملك علوا سقطت الاشياء دون بلوغ امده و لايبلغ ادني ما استأثرت به من ذلك اقصي نعت الناعتين ، پس فرمود و استعلي ملكك لا ذاتك اما نكته و استعلي را بايد ديد و آن اينست كه طَلَبَ الملك اي الخلق عليّاً پس فرمود سقطت الاشياء دون بلوغ امده الخ ، پس قول او (ع) الاشياء و الناعتين جمع محلّي بالف و لامند افاده عموم ميكند يعني جميع اشياء و جميع ناعتين [ص 148] پس ملك خداوندي چندان بزرگ است كه اشياء در نهايات بلوغ خودشان و در غايت توصيف خودشان نرسند به ادني چيزي از آن و چون چنين شد گوئيم كه شكي نيست كه ملك حادث است و هر حادثي مخلوق است و شكي نيست كه بضرورت مسلمين ثابت است كه اول ما خلق اللّه محمد بن عبداللّه است پس اين ملك يا او (ص) است يا بعد از او است بهر تقدير نتوانند شرح فضل او را تمام كنند زيرا كه جميع ناعتين تحت اين رتبه‌اند و شكي نيست كه جميع ماسوي از نور ايشان مخلوقند پس چون چنين شد گوئيم نور ادراك منير نتواند نمود بوجه من الوجوه الا بقدر ظهور منير از براي نور و از اين جهت فرمود و لو ان ما في الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر مانفدت كلمات اللّه پس يحيي بن اكثم سؤال نمود از حضرت كاظم (ع) از معني ابحر سبعه فرمود (ع) ... پس ابحر عالم يعني هر عالمي بحري است و شكي نيست كه كليات عالم سبعه است عالم عقل و عالم نفس و عالم طبيعت و عالم ماده و عالم مثال و عالم جسم و عالم اعراض پس اين عوالم سبعه با آنچه در آنها هست هر گاه خواهند شرح فضائل ايشان كنند نتوانند و از اين جهت است فرمود عز من قائل و ان تعدوا نعمة اللّه لاتحصوها قال (ع) نحن نعمة اللّه ، و چنانچه در زيارت است نعمة اللّه علي الابرار و نقمته علي الفجار ، پس چون چنين شد فرمود و عنده مفاتح الغيب لايعلمها الا هو و شكي نيست كه مفاتح غيب ائمه سلام اللّه عليهمند زيرا كه مفاتح جمع است پس هر گاه مراد خدا باشد بايست مفرد باشد چه جمع منافي است با مفرد بالجمله چون مدار تعالي درجات و تسافل دركات آل‌محمد شدند چنانچه در حديث عالم ذر [ص 149] در اقبال خلق و ادبار ايشان معلوم شد پس نميشود توجه خلق الا بايشان چه فرمود در زيارت جامعه (ع) من قصده توجه بكم ، پس چون سبب درجات و دركات اقبال بسوي ايشان و اعراض از ايشان شد بايست خداوند عالم از براي خلق بيان فرمايد مقامات ايشان را پس واجب شد كه خدا خلق را بشناساند اين معني را پس فرمود لاتحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرآنه فاذا قرأناه فاتبع قرآنه ثم ان علينا بيانه و قال (ع) في الزيارة الجامعة فبلغ اللّه بكم اشرف محل المكرّمين و اعلي منازل المقرّبين و ارفع درجات المرسلين حيث لايلحقه لاحق و لايفوقه فائق و لايسبقه سابق و لايطمع في ادراكه طامع حتّي لايبقي ملك مقرَّب و لا نبيّ مرسل و لا صدّيق و لا شهيد و لا عالم و لا جاهل و لا دنيّ و لا فاضل و لا مؤمن صالح و لا فاجر طالح و لا جبّار عنيد و لا شيطان مريد و لا خلق فيما بين ذلك شهيد الا عرّفهم جلالة امركم و عظم خطركم و كبر شأنكم و تمام نوركم و صدق مقاعدكم و ثبات مقامكم و شرف محلّكم و منزلتكم عنده و كرامتكم عليه و خاصّتكم لديه و قرب منزلتكم منه ، پس شناساند ايشان را بخلق در عالم اول در مراتب عشره مذكوره و هر كس بحسب حال خود و بقدر مقام خود آن را ادراك نمود پس مقرر شد براي او مكاني در بهشت به اقبال او و ثابت شد در دوزخ محلي بادبار او پس چون عرض شد كه موجودات كلا بحسب درجات خودشان در اجابت بآل‌محمد متفاوت شدند شاهد بر آن قول مولاي ما حسن بن علي است كه فرمود الكليم البس حلة الاصطفاء لما عهدنا منه الوفاء الحديث ، پس چون واجب شد معارف ايشان (ع) بر جميع خلق بجهت آنكه ايشان سبب دركات نار و درجات جنان [ص 150] شدند پس واجب شد خلق را كه بشناسند خاصة نبي خود را و بشناسند خصوصا ولي اللّه را زيرا كه مذكور شد كه خلق از نور ايشان (ع) است و نور دلالتي ندارد الا بر منير پس چون كينونات اشياء وصف ايشان و از نور ايشان شدند واجب است كه دلالت نكنند الا بايشان چه غير ايشان نيست و اما استغراب علماء در اثبات نبوت خاصه محمديه و اثبات ولايت خاصه علويه گويند كه دليل دلالت نكند بر اثبات آن الا بالنوع و اما ما گوئيم كه موجودات را دلالتي نيست الا بمبدأ خودشان چنانچه دلالت دارد نور بشمس پس تعجب و استغراب در طرف ما است كه چرا خلق دلالت نكنند و حال آنكه رشحه‌اي از رشحات آن بحرند ● زيرا كه وارد است كه خداوند عالم چون نور محمد بن عبداللّه (ص) را خلق نمود غوطه داد او را در درياهاي دوازده‌گانه پس چون جناب نبوي مآب از دريا بيرون آمد قطراتي از او ريزش كرد كه عدد آن صد و بيست و چهار هزار باشد كه حقايق انبياء از آن موجود شد و مراد ما از قطره و عرق و عكس و نور و فاضل و ظل يك معني است و پس از اين حقايق موجودات ديگر خلق شد اما چون خلق محجوب شدند و نديدند حقيقت خودشان را پس نشناختند مبدأ خود را پس اگر ايشان را چشمي بود هرآينه ميديدند معني لايري نور الا نورك را لانه قال (ع) فبهم ملأت سماءك و ارضك ، پس قول باينكه نبوت خاصه محال است اين كلام كلام عاجز است و كلام كسي [ص 151] است كه در عالم طبيعت و غواشي مانده است و اما اولياء اللّه يعني كساني كه لهم قلوب يفقهون بها و لهم آذان يسمعون بها و لهم اعين يبصرون بها پس ايشان در سر كينونت خود اين مسأله و غير اين را مشروح و مفصل مي‌بينند بحيثيتي كه احتياج بدليل ندارند پس ظاهر است در نزد ايشان سر قول تعالي سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم اگر چه الآن هم خدا أراهم لكن ايشان چون نظر و تفكر نمودند در آفاق و در نفس خود و كتاب خود را خواندند فهميدند جميع امور و احكام را مفصلا پس از اين جهت است كه خدا ميفرمايد اولم‌ينظروا في ملكوت السموات و الارض و ما خلق اللّه من شيء و ان عسي ان يكون قد اقترب اجلهم فبأي حديث بعده يؤمنون و فرمود قل انظروا ماذا في السموات و الارض و ماتغني الآيات و النذر عن قوم لايؤمنون و فرمود و كذلك نري ابرهيم ملكوت السموات و الارض پس فهم اين مسائل و غير اين استغرابي ندارد بلكه استغراب در طرف ديگر است زيرا كه نور را دلالتي نيست الا بر منير و اما خلق چون محجوب شدند لهذا غافل شدند و استيحاش از آن ورزيدند پس هر كه خواسته باشد كيفيت بيان نحو اثبات نبوت خاصه را ادراك نمايد در نبوت خاصه نظر نمايد چه آنجا خواهد ديد بياني شافي و كلامي كافي ، بالجمله پس قرآن وصف مقالي است از براي شرح مقامات محمد و آل او و فرقي ميانه آيات نيست در دلالت اصلا بلكه هر چه در هر آيه‌اي است در آيه ديگر همان موجود است بلكه در كلمه آن آيه بلكه در حرف آن كلمه و از اين جهت فرمود امام محمد باقر عليه السلام و لو شئت لاستخرجت جميع ما يحتاج الخلق من لام الصمد ، و استبعادي در اين نيست زيرا كه خداوند عالم فرمود [ص 152] و ما امرنا الا واحدة الحاصل ما چون روي سخن را در اين سالها باين آيه قرار داده‌ايم لهذا از آن صحبت ميداريم پس گوئيم بنا بر اين تفسير مراد از بيت بيت نبوت است و اين اول بيت است زيرا كه بيوت دوازده است چنانچه در سوره نور ميفرمايد في بيوت اذن اللّه ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال رجال الآية ، پس چون بيوت جمع است اول آن بيوت را در اين آيه مباركه فرموده است كه آن اول بيت كسي است كه حمل او وضع در مكه شده است پس آن بيوت رجال است زيرا كه هر گاه يسبح را مبني از براي فاعل بخواني وقف بر رجال بايد كرد و اما هر گاه يسبح را مبني از براي مجهول بخواني جايز نيست وقف بر رجال بلكه وقف بر آصال بايد كرد پس ابتداء برجال كرد پس در اين صورت تقدير كلام اين است كه بيوت رجال صلوات اللّه عليهم (ظ) و اين بيوت را خدا اذن داد كه بلند شود چنانچه فرمود اذن اللّه ان ترفع و بيان قدر رفع را نفرموده است از براي بگويند آنچه خواهند چنانچه فرمود قولوا فينا ما شئتم و بيان شد كه مباركا حقيقت بركت ائمه‌اند (ع) و اما بركات سائر خلق پس از فاضل بركت ايشان است بقدر تشبث ايشان بآن بيت (ع) پس اين بيت بيت معمور بسقف مرفوع قال (ع) ينحدر عني السيل و لايرقي الي الطير ، و اما قوله تعالي هدي للعالمين پس بيان شد كه مراد از عالمين كل ما سوي اللّه است و چون بنا را در حمل كلام بر حقيقت گذاشتيم پس بايد بگوئيم عالميني را كه خدا رب ايشان است اين بيت هادي ايشان است زيرا كه خداوند عالم سه عالمين در قرآن بيان فرموده يكي در [ص 153] الحمد للّه رب العالمين و يكي در قول خودش تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا و يكي در اين آيه كه فرمود و هدي للعالمين پس عالمين اول را كه جميع ماسوا باشد خدا رب ايشان و ثاني ماسوا را كه آن همان عالميني است كه خدا رب ايشان بود محمد بن عبداللّه (ص) منذر ايشان است و ثالث ماسوا را كه عالمين در هدي للعالمين باشد اين بيت هادي ايشان است قال (ص) انا الهادي و علي المنذر ، پس چون انذار و هدايت مجمل بود و ذكر متعلق آن نشده بود در اين آيه بيان فرمود كه مراد از متعلق آن انذار و هدايت جميع ماسوي است پس عالمين بر سبيل عموم فرو گيرد عالم اعراض و عالم صفات و عالم ذوات و عالم جواهر و عالم ماديات و عالم سفليات و عالم علويات كلا را زيرا كه كل اينها را اسم عالم بر آنها صدق كند پس هادي كل اينها اميرالمؤمنين است پس هر گاه گفته شود كه عموم جمعي عموم محصوري است بحيثيتي كه جميع عالم را فرو نگيرد بلكه هر گاه مفرد بود اشمل بود جواب گوئيم كه اين بلفظ خودش اشمل و اعم از لفظ عالم است زيرا كه لفظ عالم اسم جنس است كه دلالت بر قليل و كثير هر دو كند پس در آن ابهامي بود و خدا بايست كلام او ظاهر و بيّن باشد بحيثيتي كه هيچ خفائي در او نباشد و حال آنكه عالم صدق بر هر دو ميشد و اراده هر يك از آن معني جائز بود پس چون بايست كلام ظاهر باشد او را بلفظ جمع ادا فرمود پس فرمود عالمين پس چون در جمع احتمال حصر ميرفت لهذا محلّٰي كرد او را به الف و لام تا افاده عموم استغراقي كند يعني هر فرد هر فرد چنانچه گوئي اكرم العلماء يعني هر فرد هر فرد [ص 154] از علما را و چنانچه فرمود و علم آدم الاسماء يعني هر اسم هر اسم را پس هادي جميع عالمين هر فرد هر فرد از آن اين بيت بزرگوار است و بيان كرديم كه عوالم متعدده است از جمله عالم جابلقا و عالم جابلسا و عالم الف الف عالم بلده بسم اللّه الرحمن الرحيم و عالم اقليم ثامن و عالم هورقليا پس اين عوالم را هادي نيست الا اول بيت است و اول هدايتش از براي انبياء است زيرا كه چون خداوند عالم خلق كرد ايشان را در عالم ذر عرض كرد بر ايشان الست بربكم را پس اول كسي كه اجابت فرمود محمد بن عبداللّه (ص) بود و ثاني مجيب اميرالمؤمنين (ع) بود بلافاصله بطور اذعان رسول اللّه (ص) و بعد ائمه طاهرين (ع) كلا و اما ثالثا چون عرض كرد بر ايشان و فرمود الست بربكم و محمد نبيكم و علي و اولاده الطاهرين و فاطمة الصديقة ائمتكم و اولياؤكم پس اول مجيب طبقه انبياء بودند كلا لكن متفاوت شد درجات ايشان بحسب تفاوت ايشان در اجابت پس اولوا العزم شدند بعضي به جهت ثبات ايشان در عهد خودشان و بعضي نشدند بجهت عدم استقرار ايشان و عدم دركشان آن معني اصلي را پس نبي شد بعضي بر بلده و بعضي بر محله و بعضي بر داري و بعضي بر بيت خود و بعضي بر نفس خود و چون تفاوت درجات باعتبار تفاوت اجابت و اقرار ولايت بود و تقدم گرفت در اجابت محمد و آل او پس قرار داد ايشان (ع) را بزرگ و مطاع كل و از اين جهت فرمود و ماارسلنا من رسول الا ليطاع باذن اللّه و اين عهد و ميثاق بجهت آن بود كه بفهماند كه مطاعيت مطاع حاصل نشود الا بمطيعيت مطيع پس چون مطاع شدند جميع خلق مطيع ايشان شدند پس محمد بن عبداللّه نبي شد بر كل ذرات عالميان و چون [ص 155] لازم بود هر نبيي را از گرفتن عهد و ميثاق از قوم خود لهذا عهد گرفت محمد بن عبداللّه (ص) از جميع ذرات از انبياء و غير ايشان پس خدا در قرآن از آن خبر داده است و آن اين است و اذ اخذ اللّه ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه قال ءاقررتم و اخذتم علي ذلكم اصري قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معكم من الشاهدين پس تمامي انبياء مفتخر و مسرور و مشرف شدند بقبول ايشان ولايت اميرالمؤمنين (ع) را و عهد گرفت محمد بن عبداللّه (ص) از انبياء (ع) در نصرت كردن ايشان اميرالمؤمنين (ع) را قال (ع) نصرت الانبياء سرا و نصرت محمدا جهرا ، قال (ص) الانبياء مانصروني فوجب ان يرجعوا حتي ينصروني ، و اين در رجعت خواهد شد پس اول هدايت كرد انبياء را پس اخذ كردند جميع معالم دين خود را از براي خودشان و از براي قومشان در عالم اول از معلم اول بلكه هر گاه كسي گويد كه انبياء دو حكم دارند يكي بجهت نفس خود كه آن بر شريعت پيغمبر ما بوده است و يكي بجهت امت بقدر اقتضاي قابليت آنها اما بودن شريعت انبياء بر طريقه شريعت نبي ما پس برهان بر آن بودن اميرالمؤمنين (ع) است بر سينه نوح در لحد و نوح بر سينه آدم چنانچه وارد است پس انبياء در عالم اول متدين بدين ايشان بودند لكن در اين دنيا باعتبار تغيير موضوعات چونكه هر وقتي اقتضائي دارد مختلف شدند چون دروغ گوئي بدشمن باعتبار مصالح پس بحسب اختلاف امت حكم مختلف شد پس انبياء ظاهر شدند بشريعت خاصه آن زمان و الا اصل حكم همين شريعت بود بالجمله امام (ع) را بزرگ دانيد چه حجة اللّه بالغه است چنانچه [ص 156] فرمود شمه‌اي از بزرگي خود نزلونا عن الربوبية و قولوا فينا ما شئتم و لن‌تبلغوا ، پس ما هر چه گوئيم از مقام خود گوئيم زيرا كه از مقام خود بيرون نرويم بلكه آن مقامي كه از براي ما در آخرت هست نسبت اين بيانات ما بآن مقام چيزي نيست يعني لاشيء صرف است الحاصل دليل ديگر براي اثبات بودن نبي ما نبي بر جميع انبياء قول حق تعالي است كه ميفرمايد در حالتي كه خطاب بمحمد بن عبداللّه كرده است و اسأل من ارسلنا من قبلك من رسلنا يعني سؤال كن كسي را كه فرستاديم ما پيش از تو از انبياء و شكي نيست كه وقت ظهور نبي ما انبياء حاضر نبودند و اين آيه بر علما مشكل بود تا آنكه محمد بن جرير طبري از اخطب خوارزم كه يكي از علماء سنت است نقل ميكند كه او در تفسير اين آيه نوشته است در وقتي كه رسول اللّه (ص) بمعراج رفت چون بمسجد اقصي رسيد جبرئيل اذان و اقامه گفت در حالتي كه جميع انبياء حاضر بودند پس مقدم شد رسول اللّه محمد بن عبداللّه (ص) و نماز كرد و جميع انبياء اقتدا بآن جناب كردند و چون از نماز فارغ شدند جبرئيل عرض كرد يا رسول اللّه از انبياء بپرس كه بچه چيز مبعوث شده‌اند فقال له (ص) يا رسول اللّه اسألهم بماذا بعثوا فسأل رسول اللّه منهم و قال يا معشر الانبياء بماذا بعثتم قالوا بعثنا بشهادة ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه و عليا ولي اللّه ه‌، و اين حديث در تفسير طبري مذكور است و همچنين در ايوان طلاي اميرالمؤمنين (ع) در نجف اشرف نوشته است پس شكي در اين نيست كه جميع انبياء معالم دين خود و امر دنياي خود را و كيفيت سلوك و جميع آن چيزي كه بآن نجات يابند در آن روز ياد گرفتند كلا از اميرالمؤمنين [ص 157] (ع) اخذ نمودند كه اوست هادي وحده كما قال (ع) في الزيارة الجامعة الكبيرة و بكم اخرجنا اللّه من الذل و فرج عنا غمرات الكروب و انقذنا بكم من شفا جرف الهلكات و من النار بأبي انتم و امي و نفسي بموالاتكم علمنا اللّه معالم ديننا و اصلح ما كان فسد من دنيانا و بموالاتكم تمت الكلمة و عظمت النعمة و ائتلفت الفرقة الزيارة ، و شكي نيست كه اين زيارت بجهت امت است پس كل امت اين را ميخواندند زيرا كه امت مخصوص بماها نيست بلكه انبياء هم در وقتي كه بزيارت ائمه (ع) مشرف شوند اين زيارت را بخوانند بلا اختلاف في كلمة منها پس كل معالم دين خود را كلا در آن روز اخذ نمودند بتعليم رسول اللّه (ص) و املاء او از براي وصي خود پس اميرالمؤمنين آنها را نوشت و بايشان رسانيد پس هر گاه چنين نباشد لازم آيد تقصير در ابلاغ و رسالت با آنكه فرموده است ماارسلناك الا كافة للناس و از اين جهت است كه فرمود بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم‌تفعل فمابلغت رسالتك پس چون عاجز از تبليغ نبود و تقصير هم در شأن ايشان محال بود و خداوند عالم همچنين كسي را نميفرستد بجهت رسالت چنانچه فرمود اللّه اعلم حيث يجعل رسالته پس معلم اول و هادي اول در عالم اول جميع انبياء را هدايت كرد و بعد از ايشان هدايت نمود ملئكه را بواسطه انبياء و استبعادي نيست در تعليم ائمه (ع) خلق را چه جبرئيل هم تعليم ميكرد انبياء را اگر چه در رجعت دين يكي شود يعني انبياء تعليم كنند ملائكه را چنانچه مفاد آيه كريمه كما بدءكم تعودون است و از اين جهت است كه امام (ع) اشاره فرمود بسوي اين معني بقول خودش و سبحنا و سبحت شيعتنا فسبحت الملائكة ، و خداوند عالم از اين معني در كتاب خود خبر داده است [ص 158] لكن لمن يفهم و يتعقل ثم يتدبر و فرموده است و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكة پس آدم را تعليم فرمود هادي اول و آدم تعليم نمود ملائكه را پس مراد از شيعتنا كه در حديث فرموده است انبيائند چه آنها اول سلسله شيعيانند چنانچه ميفرمايد و ان من شيعته لابرهيم .

نكتة لمن يري و يتدبر - بدان كه در عَلَّمَ يك مقام تعليم كرد بظهور خودشان از براي خودشان و در يك جا بواسطه ... وارد است كه روزي جبرئيل در نزد رسول اللّه (ص) نشسته بود ناگهان جناب اميرالمؤمنين (ع) داخل شد پس جبرئيل برخاست خاضعا خاشعا لعلي (ع) قال رسول اللّه اتقوم لهذا الفتي يا جبرئيل قال جبرئيل كيف لااقوم له و ان له علي حق التعليم من علمني حرفا فقد صيرني عبدا فسأل رسول اللّه عنه عن كيفية التعليم قال لما خلقني اللّه عز و جل جاء هذا الفتي فسأل عني و قال من انا و من انت و ما اسمي و ما اسمك قلت انا انا و انت انت اسمي اسمي اسمك اسمك فلما سمع مني هذا الكلام غضب علي فاحترقت اجنحتي و بعدت عن العرش بسنوات ثم بعد اعوام كثيرة رأيت جاء هذا الفتي ثانيا و سأل عني مثل سؤال الاول فاجبته بجوابي الاول ثم غضب علي ثانيا فصرت مغضوبا كالاول ثم بعد زمان طويل جاء هذا الفتي ثالثا فعلمني و قال لي اذا سأل ربك عنك و يقول من انت و من انا و ما اسمي و ما اسمك قل في جوابه انت رب الجليل و انا عبد الذليل اسمي جبرائيل ه‌، پس تعليم كرد او را تا حق پدري حاصل شود زيرا كه رسول اللّه (ص) فرمود انا و علي ابوا هذه الامة ، پس همچنانكه اسم فرزند را پدر گذارد كذلك اسم جبرائيل را اميرالمؤمنين (ع) گذاشت و اين تسميه مخصوص بجبرئيل بلكه جميع ملائكه را او (ع) [ص 159] اسم گذارد زيرا كه مناسبت ذاتيه در اسم و مسمي شرط است پس بايست كسي اسم گذارد كه عالم بمناسبت بوده باشد بالجمله استبعاد نيست در تعليم انبياء جبرائيل را اولا و تعليم جبرائيل انبياء را ثانيا زيرا كه اين معني در نفس شخص محسوس و مكشوف است چنانچه نفس انساني جميع امدادات را بمشاعر ظاهريه شخص رساند اولا پس آلات ظاهريه مدركات خود را بنفس رسانند ثانيا پس معلم مشاعر اولا نفس است و معلم نفس ثانيا مشاعر است چنانچه قلب ادراك محسوسات نمايد بواسطه چشم مثلا و چشم ادراك امدادات نمايد بواسطه قلب و اما علت اخبار ملك آن است كه اين عالم بعد از آنكه عالم كثرت و حدود و تشأن و تطور شد پس لابد است از ربطي بين عالم غيب و شهود و آن رابطه را ملك نام نهند الحاصل بعد از آنكه انبياء احكام خود را از ايشان (ع) اخذ كردند و كيفيت تسبيح و تهليل و تقديس را از هادي اول فراگرفتند پس كتاب ايشان مأخوذ از قرآن شد چنانچه وارد است و كيفيت اين آن است كه رسول اللّه قرآن را بر تمامي انبياء خواند پس هر يك بقدر حوصله خود كتابي از او درست كردند و چون هدايت كرد اولا انبياء را و انبياء هدايت كردند ملائكه را همچنين هدايت كردند متنزلا در جميع عوالم و هر فرد هر فرد را تا آنكه شخص واحد باعضاي خود از ظاهر و باطن از شعر و يد و رجل و رأس و بطن و ظهر خود كلا اين هدايت را رسانيد قال تعالي و لو شئنا لآتينا كل نفس هديها و هدايت خداوندي بذاته نيست بلكه بخلقه است و چون بخلقه شد گوئيم كدام خلق اشرف و اكمل است در تبليغ و هدايت غير محمد و آل او (ص) پس ايشان هادي شدند جميع ماسوي را در جميع مراتب متنزله سلسله طوليه حتي اعراض [ص 160] را چنانچه حمّي كه از جمله اعراض است او را هدايت نمودند و از براي او احكامي قرارداد نمودند چنانچه وارد است كه روزي يكي از صحابه كه مسمي بعبداللّه بن شداد بود محموم شد پس جناب امام حسين (ع) عيادت فرمود او را و چون امام (ع) داخل بر عبداللّه شد حمّي فرار نمود پس چون عبداللّه چنين ديد عرض كرد يا سيدي رضيت بكم ائمة لان الحمي لتهرب عنكم قال (ع) يا عبداللّه واللّه ماخلق اللّه خلقا الا و قد امر بطاعتنا ثم قال (ع) يا كباسة الم‌يأمرك اميرالمؤمنين (ع) الاتقربي الا عدوا او مذنبا لتكوني كفارة لذنوبه فما بال هذا الرجل ه‌، و همچنين در دعاء تب ميفرمايد يا ام ملدم ان كنت آمنت باللّه فلاتأكلي اللحم و لاتشربي الدم و لاتفوري الفم و انتقلي الي من يزعم ان مع اللّه آلهة اخري فاشهدي ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه و ان عليا ولي اللّه ه‌، پس چون موحد و شاعر شد احتياج بهادي بهم رساند و لاشك كه هادي اميرالمؤمنين (ع) است پس هر چيزي مختار و ذي‌شعور و مكلف است حتي حصي و هباء بلكه زمان و اوقات هم و اما قول باينكه زمان اعتباري و آن منتزع از حركت فلك است و آن غير قارّ الذات است و آن امر سيالي است قولي است بلابرهان و كلامي است بلابينة و شاهد بلكه مخالف مذهب حقه زيرا كه وارد است خداوند عالم چهار روز را از روزهاي سنه زينت نمايد چون عروس پس در قيامت حاضر سازد يكي روز غدير است و يكي روز اضحي است و يكي روز عيد فطر است و يكي روز جمعه است پس هر گاه امر سيال غير قار الذات باشد چگونه شرافت بهم رساند بحيثيتي كه منشأ اثر شود با آنكه اين شرافت مختلف است بايام پس بعضي از آنها شريف شد روز آن و بعضي [ص 161] شريف شد ليل آن با آنكه نفس شرافت هم مختلف است پس هر گاه اينها امر اعتباري باشد جميع مذهب و دين از دست ميرود چه اينها را مخبر صادق خبر داده است و حقيقة هم در نظر صاحب بصيرت در آنها انواري است زياده بر نورهاي ساير اوقات پس اينها امري است ثابت قار الذات و بنده ذليل خدا پس هر يكي بقدر حظ خود از اجابت و معرفت در نزد امام (ع) مقامي دارند و هر يك را حظي است خاص بآن شيء بدان كه وارد است كه ماه شعبان در روز آخرت ميآيد و شهادت ميدهد و همچنين وارد است در دعاهاي ايام هفته هذا يوم جديد و علينا شاهد ... قال (ع) في الدعاء السلام علي شهر رمضان السلام علي شهر اللّه الأعظم الخ ، پس اعتباري بودن اينها راهي ندارد اصلا چه چيزي كه باو سلام دهند و او بقيامت آيد و حال آنكه شاهد باشد و او را نورانيتي باشد كه ممتاز باشد از غيرش واجب است كه آن امر ثابتي و شيء متحققي باشد پس چون چنين شد گوئيم كه هر يك از آنها مأمورند بامري خاص و مشغولند بذكري خاص پس اين اوقات و ازمنه و شهور و اعوام و اسبوعات و ساعات و دقائق كلا ذاكر و شاعرند و هر روزي در هر وقتي حكمي دارد و هر ماهي در هر وقتي مأمور بامري است و هر سنه مأمور است بامري چنانچه اشخاص از انسان چنين است و ما امرنا الا واحدة و ان من شيء الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم مجملا هر چيزي شعور و ادراك دارد و هر ذي‌شعوري مختار است و هر مختاري مكلف است و هر مكلَّفي مكلِّف خواهد از جانب خدا پس آن مكلف اميرالمؤمنين (ع) است و اما حمّي پس از براي آن اسمائي است عديده از جمله آنها يكي نفّاذه است و يكي [ص 162] ام ملدم و يكي كباسه است و اكثر افراد حمّي زن است و اما امكنه آنها پاره‌اي در طبقه اول از زمين منزل دارند و پاره‌اي در طبقه ثانيه و پاره‌اي در طمطام و پاره‌اي در جهنم ساكنند و اما كيفيت عروض آنها مر انسان را پس بدان كه چون بدن مناسبت بهم رساند در طبيعت و مزاج يا بچيز ديگر آن سلطان كلي و مالك كلي كه كل شيء بمرأيً منه و مسمع يعني در نزد او حاضر است امر فرمايد تب را كه برو فلان مكان مثال چون شخص هر گاه طعام خورد و بعد هندوانه خورد مثلا در اكثر اوقات از براي اكثر ناس ضرر نكند چه مأمور نيست و چون همين شخص در وقتي ديگر اكل كند مضر واقع شود چه مأمور از جانب سلطان كلي است در اين وقت پس ضرر رسانيدن چيزي در وقتي دون وقتي كل اينها بامر و فرمان آن سلطان است قال تعالي له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر اللّه و از جمله سوزانيدن آتش مثلا ميسوزاند بامر آن سلطان كلي و نميسوزاند بنهي آن حاكم مطلق چنانچه قال للنار كوني بردا و سلاما علي ابرهيم و هم انتقالش صورت در مرآت يعني هر گاه مأمور نباشد صورت در آن نمايان نشود و اما هر گاه كسي گويد كه ضلالت و شر هم درتحت قدرت و قهاريت اين سلطان كلي است بحيثيتي كه بامر او وجود پذيرد و تا او نخواهد حاصل نشود در جواب گوئيم كه شر وجود آن و ضلالت و تأثير آن كلا بخواستن آن حاكم و اراده اوست پس جميع اشياء در دست مالك كلي است كه آن باب اللّه است زيرا كه ما مذكور ساختيم سابقا كه اشياء يا خيرند يا شر و يا حقند يا باطل پس اگر خيرند ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و [ص 163] مأواه و منتهاه و اگر حقند اشهد ان الحق معكم و فيكم و منكم و لكم و اليكم و اگر شر است قال تعالي ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون و قال في دعاء السحر الشهير بدعاء ابوحمزة الثمالي پس كسي از ايشان (ع) مفري نيست در هيچ باب چه غير ايشان را نتواند ديد و نتواند رسيد چنانچه در زيارت آل يس ميفرمايد پس هر چه خيرات است از نور ايشان است و هر چه شرور است از ظل و عكوسات انوار ايشان است .