بنونا بنو ابنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد
چه اين كلام باعث اثبات نسل و عدم آن نشود زيرا كه ادله چهار چيز است و اين داخل آنها نيست بوجه من الوجوه با آنكه خداوند عالم در قرآن ميفرمايد كه عيسي از ذريه ابراهيم و از نسل او است از جانب مادر زيرا كه عيسي را پدر نبود و اما بركت در علم آن بزرگوار پس زبان بيان از آن قاصر است مختصر كلام اين است كه بيت براي اين شد كه حامل علم است چه خداوند عالم باو و اولادش سلام اللّه عليهم بواسطه پيغمبر جميع علوم ما كان و ما يكون را تعليم فرمود از اين جهت وارد است كه موسي و خضر (ع) وقتي در ساحل بحر اخضر سير ميكردند ناگهان ديدند مرغي پديد آمد و داخل در بحر شد و قطرهاي از آن برداشته بسمت سماء [ص 105] افكند و قطره ديگر بسمت مشرق و قطره ديگر بمغرب و قطره ديگر بشمال و قطره ديگر به جنوب افكند و قطره ديگر بدريا افكند پس موسي و خضر (ع) در تحير ماندند كه سرّ اين كيفيت از آن مرغ بچه جهت بود پس در اين فكر بودند كه ناگهان صيادي پيدا شد و از ايشان وجه تحير را پرسيد ايشان گفتند صياد گفت من وجه اين را ميدانم و آن اين است كه در آخر الزمان پيغمبري خواهد آمد كه او را وصي بوده باشد و علم آن وصي نسبت بجميع علوم سابقين و لاحقين چون نسبت آن قطرات باشد باين بحر محيط پس فرو كرد علم او جميع عالم را پس نسبت علم او (ع) بسوي اهل آسمانها و زمينها و جن و انس و جميع ماسواه چون نسبت قطره بدريا است پس امام (ع) ميداند عدد ريگها و سنگها و گياهها و عدد حيوانات و عدد نباتات و انس و جن و جميع ما خلق اللّه في الكون از غيبي و شهودي و از اين جهت وارد است كه روزي گذشت اميرالمؤمنين (ع) بر وادي نمل كه نمل آنجا را پر كرده بود بحيثيتي كه روي دشت كلا سياه شده بود از كثرت نمل و حال آنكه ابوذر در نزد آن جناب حاضر بود پس ابوذر عرض كرد متعجبا جلّ محصيها قال (ع) يا اباذر لاتقل هكذا انا محصيها قال ابوذر يا سيدي انت محصيها قال (ع) اي واللّه و اعلم كم من ذكر و انثي ه، پس عدد قطرات باران و قطرات بحار و وزن سموات و وزن ارضين را داند حتي به مثقال بل بحبه بل ميدانيد بحساب شعير بل اقل و اقل زيرا كه علم او اكثر و اكثر است پس امام (ع) عالم بقطرات امطار روي زمين است بلكه عالم بقطرات شبنمي است كه بر زمين و درختان و غير آن آيد بلكه عالم [ص 106] بقطرات طلّ است كه ميآيد بلكه ميداند كه قطره منشأ او از كجا است و بخصوص كجا است و كدام جزء از او متكون است و ميداند كه از كدام خزينه الف الف آمده است و ميداند كه جزء كداميك از گياه شود و يا جزء اشياء ديگر از موجودات لانه قال تعالي و كل شيء احصيناه في امام مبين پس ميداند جميع لغات را بجميع اصنافش از حيوان و انسان و جماد و نبات و ملك و نبي و سموات و ارضين و لغات بحار و برگ درختان و صرير قلم و صوت اشياء و لغات بواطن از ظواهر و لغات ظواهر از بواطن و لغات نسب و اوضاع و اوقات و لغات كم و كيف و جواهر و اعراض و علوي و سفلي و اعراض اعراض و اعراض جواهر و جواهر اعراض و جواهر جواهر و هر چيزي بكون آمده است پس كلام باينجا رسيد واجب است آنكه معني لغت دانسته شود پس بدان كه لغت چيز غريبي نيست كه موجب استبعاد شخص شود بلكه لغت در انسان عبارت است از برخوردن لسان بحنك يا بقرع يا بقلع يا بقمع پس احداث صوت و لغت شود پس لغت در واقع برخوردن چيزي است بچيزي يعني قران چيزي بچيزي است يا بگو اتصال چيزي بچيزي است پس هر گاه جسمي بجسمي خورد لغت حاصل آيد لكن آن قدر است كه شخص انساني لغت خوردن پارچه گوشتي كه لسان باشد به پارچه گوشت ديگر كه حنك باشد داند بخلاف خوردن دست او بدست ديگرش يا قرانات اشياء ديگر پس از جمله لغات برخوردن زنجير است بطشت هر گاه او را بطشت بيندازند چه از هر دانه قراني حاصل شود پس هر يكي را لغتي باشد خاصه چه او را قراني است خاصه وراي قران دانه ديگر از زنجير پس هر دانه را معني است خاص و كذلك برگهاي درخت در قران [ص 107] آنها بعضي با بعضي لغت خاصي دارند و معني خاص دارند و دلالت خاصي دارند و هر چيزي او را لغتي است خاصه چنانچه وارد است كه اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيدند از مردم ميدانيد كه ناقوس چه ميگويد عرض كردند نميدانيم اي مولاي ما فرمود ميگويد لا اله الا اللّه حقا حقا مهلا مهلا الخ ، پس حركات افلاك را جزئية كانت ام كلية و اتصالات آنها و قرانات آنها بعضي با بعضي كلا را ميداند حتي قران جريان ماء بر ارض يا جريان ماء بر ماء يا ارض بر ارض يا ارض بر ماء و قرانات و اتصالات صفحات را با صفحات بجميع آنها عالم است زيرا كه تفاوتي نيست بين ما و او (ع) در فهم اين معني باين معني كه ما يك لغت را هر گاه بجميع اتصالاتش و قراناتش عارف باشيم ما بآن لغت عالم ميباشيم و اما امام (ع) چون كلي است پس بكل اتصالات و قرانات اشياء كه عبارت از لغت است احاطه و علم دارد پس عالم بجميع نسب است پس وقتي كه يك شيء را ميبيند جميع نسب او را با خود آن شيء و نسب او را با غير او از جميع ماسواه ميبيند پس حكم ميفرمايد كه اين چنين است و علم بهمه آنها رساند پس اصوات بأسرها لغاتند كه صاحب لغت را خبر دهند يعني همه آن اصوات مشتمل بر معانيند كه اخبار ميكنند امام (ع) را بر آنچه واقع شده است پس امام عليه السلام عالم است بصنوف لغات و اما صوت مهمل يا كلمه مهمله پس او را در عالم وجودي نيست زيرا كه خدا مهمل نيست قال تعالي افحسبتم انما خلقناكم عبثا پس همه موضوع و مراد و مقصودند چون باينجا رسيد گوئيم كه از جمله علوم علمي است كه شعبهاي از علم حروف است مسمي بعلم احوال كلام پس عالم بآن علم از اين كلمات متعارفه [ص 108] و قران آنها و قران ساعات و اوضاع وقوع آنها كما و كيفا و مكانا و زمانا فهم نمايد كه فلان كس در هند مثلا مرد يا ميآيد يا فلان امر را مشغول است و استبعادي هم ندارد چنانچه از اين است كه ضوارب حصي يعني زنهائي كه با سنگ فال زنند و رمال از قران بعضي با بعضي و اتصال بعضي با بعضي حكم بواقع كنند پس استغرابي در فهم لغت شيء يعني اقتران شيء با شيء مطلقا نيست نعم خلق يكي يا از دو تا يا بيشتر دانند و امام (ع) كل اينها را با جميع جهات و اطوارش غيبية كانت او شهودية سابقة او لاحقة جوهرها و عرضها دانيها و عاليها غيبيها او شهوديها كلا را داند پس هر گاه گفته شود در اين وقت فرقي بين علم خدا و علم امام (ع) نخواهد بود جواب گوئيم فرق آن چون علم ما است بعضي مثلا و علم خداست بآن يعني ما دانيم و او تعالي شأنه هم داند لكن امام (ع) نسبت بخلق متشخصند و صاحب علمند و اما هر گاه نسبت بخدا ملاحظه شود مثل الذرة بل دونها و لذا قال حسين بن علي (ع) في دعاء عرفة الهي من كانت محاسنه مساوي فكيف لاتكون مساويه مساوي الهي من كانت حقائقه دعاوي فكيف لاتكون دعاويه دعاوي ، و لذا ورد انه جاء رجل الي رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله و قال ... ● پس ايشان بالنسبه بسوي خلق بزرگند و اما بالنسبه بسوي خدا فلا زيرا كه آنجا جهت جامعه نيست تا از فرق سؤال شود پس ايشان (ع) ميدانند بتعليم اللّه سبحانه و حفظه پس مادامي در حفظ تعليم او هستند ميدانند بلكه هر چيزي دانند بتعليم خاص من اللّه و هر آيه را فهم كنند بعنايت خاصه جديده از جانب خدا پس [ص 109] هر گاه آن مدد سبب ( سلب . ظ ) شود بالمرة ندانند قال تعالي خطابا لنبيه (ص) و لو شئنا لنذهبن بالذي اوحينا اليك الآية ، پس ميدانند ايشان (ع) بتعليم اللّه سبحانه آنچه در مستسرات سريرات قلوب مستكن و مكنون است نه در ظواهر قلب و ظواهر صدر و قول و مشاعر زيرا كه علم بآنها سهل است بلكه عالم است بآنچه در سريرات مكنونه فؤاد و ضمائر است بجميع انحاء خطورات در نزد امام (ع) ظاهر و مكشوف است از اين جهت است كه كسي سؤال نمود از حضرت صادق (ع) و نوشت كه اي مولاي آيا جايز است سجده كردن بر زجاج يا نه و بعد از فرستادن سؤال تفكر نمود پس گفت عبث نوشتم اين مسأله را بخدمت امام (ع) چه سجده بر زجاج جايز است زيرا كه زجاج از سنگ است و سجده بر سنگ جايز است پس چون سؤال بامام (ع) رسيد نوشت عليه السلام كه لايجوز السجود علي الزجاج و ان حدثتك نفسك علي الجواز ، الحاصل آنچه قوه متخيله تخيلش كند و قوه متفكره بفكر سپارد و قوه عاقله تعقلش نمايد و فؤاد فهمش كند كل اينها را اول امام (ع) داند و بعد از آن اين قوي دانند پس امام (ع) اعلم باينها از اينها باينها پس امام عليه السلام عالم است بجميع موجودات مكونه و هر گاه گفته شود كه غيب را غير خدا كسي نداند گوئيم نعم و لكن قال تعالي فلايظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول و قال و ماكان اللّه ليطلعكم علي الغيب و لكن اللّه يجتبي من رسله من يشاء پس غيب را مرتضي و مجتبي دانند قال تعالي و من اهل المدينة مردوا علي النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم نعم هو يعلمهم و قال [ص 110] لايحيطون بشيء من علمه الا بما شاء بالجمله ايشان (ع) عالمند بجميع اشياء و خدا خواست كه ايشان مرتفع شوند و عالم باشند بجميع آنها مجملا وقتي كه خدا خلق كرد نور رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله را هزار سال حبّاً للّه غش كرد و افتاد و مراد از سال سالهاي آنجا است كه هر سالي صدهزار ماه است و هر ماهي صدهزار هفته است و هر هفته صدهزار روز است و هر روزي كألف سنة مما تعدون پس فرمود يا محمد ارفع رأسك انت الحبيب و انت المحبوب و انت المريد و انت المراد خلقتك لأجلي و خلقت الاشياء لأجلك ثم خلق القلم من نوره (ص) ثم خلق اللوح فقال تعالي للقلم اكتب قال القلم و ما اكتب يا ربي قال اكتب اشهد ان لا اله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه فلما سمع القلم اسم رسول اللّه (ص) شق القلم لحلاوة اسم محمد فقال تعالي للقلم اكتب بما كان و ما يكون فكتب القلم بما امر به ثم ختم علي القلم فلمينطق ه، پس قلم از نور محمد بن عبداللّه (ص) موجود است نسبتش بنور محمدي (ص) نسبت نور شمس است بشمس پس قلم را غنائي از آن جناب نيست و مستقل نيست بوجه من الوجوه زيرا كه نور را بابي نيست و جهتي ميسر نيست الا بمنير و از اين جهت است امام (ع) در زيارت آل يس جناب حضرت صاحب (ع) ميفرمايد فما شيء منا الا و انتم له السبب و اليه السبيل خياره لوليكم نعمة و انتقامه من عدوكم سخطة فلا نجاة و لا مفزع الا انتم و لا مذهب عنكم يا اعين اللّه الناظرة ، پس راهي و مفري از براي كسي كه بعالم وجود آمده است بغير از ايشان نيست پس از ايشان در نميتوان گذشت همچنانكه خلق بخدا محتاجند جلت و عظمت قدرة اللّه كه اينهمه را به بندهاي [ص 111] ذليل و منقاد كرده است كلٌّ يمد اليه كف مفتقر ، پس الآن نظر كن بعظمت جبار قهاري كه همه خلق محتاجند به فضل نوالش قال تعالي و مانقموا منهم الا ان اغناهم اللّه و رسوله من فضله پس مغني كل خداست و خدا سد فقر كند لكن بابي قرار داده است بجهت و آن باب اشرف خلقند و اشرف خلق ايشانند سلام اللّه عليهم و آن باب آنچنان بابي است كه سد فقر كل موجودات از آن بايد بشود اگر چه اين باب عند اللّه عبد ذليلي است و لايملك لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حيوة و لا نشورا پس الآن نظر بزرگواري خدا كن و نظر كن بقلم كه او يكي از مخلوقات خدا است با آنكه قديم نيست در تحت حيطه ظلال ائمه ما واقع شده است زيرا كه ميفرمايد ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأويه و منتهاه ، و شكي نيست كه چيزي سبقت بر ايشان (ع) نگرفته است پس قلمي كه يكي از اشياء است خلق شده است از نور محمد (ص) و نوشت جميع ما كان و ما يكون را بايد پس از مقام ايشان باشد تا لازم نيايد تقدم سبقت وجود چيزي بر وجود ايشان پس چون بعد از ايشان (ع) واقع شد واجب است كه مستمد از ايشان باشد و الا لازم آيد طفره در وجود و آن بالبديهه باطل است و كذلك لوح در اين احكام مذكوره چه لوح مخلوق است بعد از قلم پس باب الغناء براي لوح و قلم نيست غير اين حقيقت مقدسه و شكي هم نيست كه هيچ علمي خالي از لوح و قلم نيست زيرا كه منصوص شد كه ما كان و ما يكون كلا را قلم نوشت پس بضرورت مذهب و بضرورت اسلام ثابت است كه كسي سبقت بر رسول اللّه (ص) در وجود [ص 112] نگرفته است پس لوح و قلم مخلوقند پس از آن جناب و شكي نيست كه قلم بدون واسطه تلقي از خدا نتواند مگر بواسطه ايشان پس ثابت شد از اين مقدمات كه ايشان عالمند به جميع علوم با آنكه علم لوح و قلم بعضي از علوم ايشان است ، خاك بر فرق من و تمثيل من ، زيرا كه آنچه متجدد ميشود در ليل و نهار در جميع ادوار و اكوار غير اينها است ، و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين .
موعظة
السؤال - حجر الاسود چه چيز است كه باو تجديد عهد بايد كرد و باو توجه نمود و چرا در جانب ركن عراقي است ؟
الجواب - اما حجر پس بدان كه آن در بهشت ملكي بود در احسن صورت و مونس آدم بود چون بدنيا آدم خداوند عالم آن ملك را بصورت حجرهاي نوراني گردانيد بدنيا نازل گردانيد تا آنكه مأمور شد بنصب كردن آن در ركن پس نصب نميكند آن را الا نبي (ص) يا وصي نبي و اما بودن حجر در ركن عراقي پس بجهت آن است كه حجر بسمت عراق بسمت قبله است يعني بسمت اميرالمؤمنين و حسين (ع) است پس از اين است كه وارد است رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله تعلل در اظهار امر اميرالمؤمنين (ع) ميكرد از جهت تقيه مردم تا آنكه شبي بيرون آمد و نظر بسوي سماء كرد و در اظهار متحير بود پس نازل شد آيه قد نري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبلة ترضيها يعني برميگردانيم روي تو را بقبلهاي كه تو راضي باشي پس گوئيم هر گاه اين خشت و گل قابل آن باشد كه نبي (ص) متوجه آن شود و آن را قبله داند پس اميرالمؤمنين (ع) بطريق اولي صلاحيت اين دارد پس فرمود عز من قائل به پيغمبر خود [ص 113] فول وجهك شطر المسجد الحرام بجهت آنكه خضوع و خشوع در آن مسجد واقع ميشود صورةً پس گوئيم چرا اميرالمؤمنين (ع) كه محل خضوع و خشوع و بندگي است حقيقة نتواند باشد بلكه او است حقيقة مسجد الحرام بلكه اين مسجد الحرام چون حكايت كرد خضوع او را مسجد الحرام شد اما بودن امام (ع) مسجد الحرام زيرا كه او است محلي كه ذكر غير خدا در او حرام است يعني بجز ذكر خدا در او نيست پس چون چنين شد فرمود حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره سواء آنكه وجه قلب باشد يا وجه ظاهر پس امام (ع) را بايد بزرگ دانست چه در حيوة او و چه در ممات او زيرا كه واجب است مراعات شود بعد از رحلتش در نزد قبرش آن چيزي را كه واجب بود مراعات نمايد در حيوتش زيرا كه تفاوتي ندارد حيوة و ممات ايشان در هر چيز و لذا قال في دعاء يوم الثالث من شهر شعبان و عاذ فطرس بمهده و نحن عائذون بقبره من بعده نشهد تربته و ننتظر اوبته ، پس مردم الآن دو تقصير كردهاند يكي تقصير در معرفت امام (ع) و يكي تقصير در مراعات ادب با امام (ع) هر گاه امر كني بمعرفت امام گويند تكليف ما نيست پس امر را بجائي رساندند كه حكم كردند هر گاه پشت بامام كني و نماز بخواني صحيح باشد با آنكه بسيار بيادبي است زيرا كه امام (ع) الآن در خانه خودش در مدفن خودش موجود است و قول باينكه تا سه روز بيشتر نماند پس بعد از آن بردند او را بعرش يا آنكه ارواح انبياء و اولياء را به بهشت برند اينها معني دارد و ما ذكر خواهيم كرد پس اگر گفته شود كه امام چند روزي در اين مقبره بود و بعد او را بعرش بردند گوئيم بنا بر اين قول چرا زيارت و اعزاز و شدّ [ص 114] رحال بسوي اين مشاهد كني بلكه اولي آن است كه شدّ رحال بسوي خانههاي ايشان در مدينه نمائي چه در آنها بيشتر بودهاند با آنكه آن خانهها را الآن كسي نميداند كه كجا بوده است يعني نسياً منسياً شده است و اعتنائي بآنها نيست بخلاف مشاهد ايشان كه اعتناي بسيار بآنها شود با آنكه امر بزيارت قبور ايشان كردهاند ، بدان كه از براي امام (ع) ممات هست كما قال تعالي لنبيه انك ميت و انهم ميتون و شكي نيست كه امام نفس نبي است پس احكام او (ص) بر امام (ع) جاري است لكن آنقدر است كه حي و ميت ايشان تفاوتي در حكم ندارد چنانچه سر حضرت امام حسين (ع) قرآن ميخواند پس امام (ع) بجميع بدن و روح خود در قبر منور خودش است پس هر گاه گفته شود كه امام (ع) حي او و ميت او بحسب دعاها و استغاثهها تفاوت دارد چه در حيوة اجابت ميفرمود بخلاف الآن جواب گوئيم كه بنا بر اين لازم آيد كه خدا هم چنين باشد چه مستجاب نميكند دعا را و حال آنكه نه چنين است بلكه امام (ع) در حين حيوة هر كه را كه صلاح ميدانست ميداد و مستجاب ميكرد و الا نميداد پس بدن امام (ع) در قبر خودش است لكن اشراق آن در كل عالم است كه همه او را ببينند چنانچه آفتاب را در همه جاي عالم همه كس بيند پس نور ايشان (ع) در كل وجود ساري است كائنا ما كان و كل متوجه بسوي ايشانند ، و اما قول باينكه وارد است كه بعد از ممات سلام شما را بما ملك ميرساند و اين دليل است بر فرق ميان حيوة و ممات ايشان چه در حيوه نگفتهاند جواب گوئيم كه جميع كلامها را ملك به مخاطب رساند چون تكلم من با تو مثلا بلي امام در ممات را بيان كرده است كه ملك [ص 115] رساند بخلاف حيوة و عدم ذكر شيء دلالت بر عدم حكم آن شيء نكند و دليل بر اينكه امام (ع) در قبر خود است با بدن و روحش قول خداوند عالم است منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخري پس جاي ديگر كجا خواهد بود بلكه از اينجا خلق شده است و از اينجا بيرون آيد و اصل اين مسأله آن است كه نطفه مرد گرم و خشك است چه مربي او شمس است و اما قول اطباء باينكه گرم و تر است مراد از تري رطوبت عرضيه است و الآن ما در سدد بيان نطفه مرد هستيم من حيث هي هي و نطفه زن سرد و تر است و شكي نيست كه اين دو طبيعت الفت با يكديگر ندارند پس چون چنين شد خدا قرار داد از جهت ايتلاف آنها قدري خاك كه سرد و خشك است يعني بطرفين مشابهت دارد پس در حين امتزاج ملك آن خاك را كه از لطائف اغذيه اخذ كرده است داخل نطفتين كند تا منعقد شوند و نطفه امشاج دليل بر آن است و آن تراب بايد ربع نطفتين باشد پس اگر زيادتر باشد مولود صاحب جربزه شود پس ضايع باشد و اگر كمتر باشد بليد و كمفهم و بلغمي باشد و اصل اخذ اين تراب آن است كه وارد شده است كه خدا امر فرمود عزرائيل را به اخذ اين تراب پس عزرائيل يكي از جنود خود را امر كرد كه از خاك اخذ كند چون زمين اين را مشاهده كرد عرض كرد يا رب من بندهاي از بندگان تو هستم چرا مرا كم ميكني پس خداوند عالم جواب داد بزمين كه غم مخور من خاك تو را بتو باز گردانم پس چون خدا با زمين اين عهد را كرد لابد است كه مخالفت عهد خود نكند پس هر گاه امام (ع) در عرش باشد لازم آيد مخالفت عهد خدا [ص 116] و آن قبيح است پس آن تراب شخص را جذب كند بسوي مدفن خود و اما قول باينكه اجساد انبياء و اولياء به عرش روند ناتمام است چه وارد است كه نوح بعد از دوهزار سال آمد در مكه عظام آدم را برداشته به نجف برد و در آنجا دفن كرد پس هر گاه در عرش بود چگونه بآنجا ميبرد و اما اطلاق عظام بر بدن پس از قبيل اطلاق شيء است باسم اعظم اجزائش چنانچه شاعر گفته است :
رحم اللّه اعظما دفنوها بسجستان طلحة الطلحات
● و اما حمل كردن ميت را از ساير اراضي و نواحي بمشاهد مشرفه پس بدان كه طينت ائمه ما (ع) از ده طين است پنج طين آن از بهشت است و پنج طين آن از ارض كه آن كربلا و كوفه و مدينه و كعبه و بيت المقدس باشد پس چون چنين شد بدان كه هر شيعه مخلوق است از فاضل طينت ائمه (ع) پس هر كسي از طينت امام خودش است كه بايد منتهي باو شود پس از اين است كه هر شيعه در هر جاي عالم بميرد از شرق و غرب آن رجوع و بازگشت او بسوي وادي السلام است كائنا ما كان و بالغا ما بلغ يعني ملك او را ميآورد و اما هر گاه گفته شود كه آوردن ملك بهتر است از آوردن چاروادار باين زحمتها با آنكه ملك از جانب خدا است پس وصيت شيعه به آوردن احتياج نيست جواب گوئيم آوردن چاروادار بهتر است بمراتب كثيره و از براي اثبات اين مثالي از حديث شاهد آوريم و آن اين است وقتي كه موسي (ع) بمناجات پروردگار خود ميرفت پس در بين طريق به كس فقيري برخورد پس آن مرد بعرض موسي (ع) رسانيد كه هر گاه به مناجات روي بخدمت رب خود عرض نما [ص 117] كه مرا ببخشد و الا هر چه ميخواهم ميكنم پس چون موسي عرض او را بخداوند عالم رسانيد فرمود جل جلاله يا موسي قل له اني قد غفرت له و موسي جواب را بآن مرد فقير رسانيد و سؤال كرد از آن مرد هر گاه خدا تو را نميآمرزيد چه ميكردي گفت چفيه يعني عمامه خود را بر سر علم ميكردم و بخانه خانه خلق ميگرديدم و ميگفتم قصدت كريما فخيّبني پس چون چنين شد گوئيم الآن هر گاه ميتي را باين احوال و اين زحمت از نظر همه خلق گذرانند در حالتي كه به لسان كينونتي و حالي خود گويد اني قد قصدت كريما پس بر كريم است ان لايخيّبه و ثانيا آن عنايتي كه باو هست با وجود وصيت او بغير او از شيعه نيست كه بي وصيت او را ملك آورد زيرا كه آمدن كينونتي فطري از روي معرفت نافع است الحاصل كلام در امام (ع) بود پس امام (ع) را حصر مكن در جائي دون جائي و در مكاني دون مكاني يعني گوئي در اينجا است يا در عرش است لانه (ع) لايخلو منه مكان يعني همه كس او را ميبيند چون شمس لكن قال فبهم ملأت سماءك و ارضك ، بلكه گوئيم اين تخصيص بايشان ندارد بلكه مؤمن هم و سلطان عادل هم چنين است زيرا كه هيچكس جاي خود را خالي نگذارد پس از اين است كه امام (ع) در سر هر ميت حاضر ميشود اما قول باينكه در اين صورت فرق ميان امام (ع) و خدا نخواهد ماند گوئيم قال (ع) الغلاة صغروا عظمة اللّه ، چه خوب گفت كسي در مدح شخصي گفت هر گاه كسي گويد كه شخص بآفتاب رسيده است نقص آفتاب نيست بلكه اين ترقي كرده است پس امام (ع) را هر گاه نسبت بخدا دهي فناي بحت است لانه (ع) عبد ذليل لايملك لنفسه نفعا و لا ضرا و [ص 118] لا موتا و لا حيوة و لا نشورا ، از اين بود كه هر وقت در محراب عبادت ميايستاد بغير خدا چيزي را متذكر نبود تا آنكه پيكان تير را از پاي مباركش بيرون كشيدند خبر نشد پس اينها كه دروغ و شوخي با خدا نبود بلكه كل آنها حقيقت و بندگي بود و اما اعتراض باينكه هر گاه شاعر نبود در عبادت خود پس چگونه عدد ركعات نماز را ميدانست جواب دهيم كه آنچه منسوب بخلق بود شاعر نبود نه آنچه منسوب بخدا بود چه خدا از نظر محو نشود و همچنين آنچه منسوب بسوي خدا باشد پس امام (ع) بالنسبه بسوي خدا چيزي نيست و از اين جهت است كه علي بن الحسين (ع) در دعاي ابوحمزه عرض ميكند و ما انا و ما خطري ، پس گريه امام (ع) از باب تعارف نبود بلكه بجهت بلندي مقام خدا بود از اين جهت است كه خدا در مقام تهديد ميفرمايد بنبي خود و لو تقول علينا بعض الاقاويل لأخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين پس امام با خدا كجا مناسبت بهم رسانند تا تو طلب فرق كني قال علي بن الحسين عليهما السلام انا اذل الاذلين و اقل الاقلين مثل الذرة بل دونها ، پس از اين جهت است كه گوئيم اعظم مناقب ايشان و اشرف مقام ايشان بندگي ايشان است خدا را پس نرسيدند باين مقامات الا بعبادت پروردگار خود پس هر كه عبادتش بيشتر مقامش بالاتر پس از اين جهت فرمود اشهد ان محمدا عبده و رسوله يعني عبادت سبب نبوت شد پس عبادت سبب مقام ايشان شد پس چون چنين شد گوئيم الغلاة صغروا عظمة اللّه و اما سؤال باينكه چگونه ميشود در اين عبادت چهار روز باين مقام رسيدند جواب گوئيم بلكه هزار دهر عبادت كردند در عالمهاي ديگر كه كسي با ايشان از مخلوقات موجود نبود و اگر هم خواهيم بگوئيم كه در [ص 119] اين چهار روز باين مقام رسيدند گوئيم چه عمل به بسياري نيست بلكه عمل به نيكوئي است چنانچه در قرآن فرموده است الذي خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملا و نفرمود اكثر عملا پس اگر بسياري مراد باشد گاو هم بسيار كار كند و فيل بسيار بار بردارد بلكه حسن عمل منظور است پس يك عمل بالغ بهتر است از اعمال بسيار سالها پس يك عمل يكي يكي كافي است و از اين جهت فرمود صادق (ع) كه ضربة علي يوم الخندق تعادل عبادة الثقلين پس فرمود (ع) و انا من الثقلين ، يعني هر گاه همه جن و انس عبادت كنند قال (ع) الهي و عزَّتك و جلالك و عظمتك لو انّي منذ بدعت فطرتي من اوَّل الدّهر عبدتك دوام خلود ربوبيّتك بكلّ شعرة في كلّ طرفة عين سرمد الابد بحمد الخلائق و شكرهم اجمعين لكنت مقصّراً في بلوغ اداء شكر اخفي نعمة من نعمتك عليّ ، يعني جن و انس چنين عبادت كنند هرآينه ضربت يوم خندق معادله با آن ميكند پس مقام عمل بقوت يقين و معرفت است پس هر عملي كه بمعرفت و يقين متقوي شد عالم را جذب ميكند و كل عالم را ميكشد و قدمنا الي ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا و اما معني آنكه امام (ع) بدن او بيشتر از سه روز بيشتر در قبر نميماند اين است مقامي كه ايشان خودشان (ع) دارند بمقتضاي آن ظاهر نشوند از براي هيچكس در هيچ وقت زيرا كه هيچكس را يارائي نظر كردن بايشان بآن صورت اصليه ندارد چنانچه الآن اين آفتاب را نتوان چند دقيقه متصله نظر كرد با آنكه نور او را هر گاه نسبت دهي با نور امام (ع) نسبت لاشيء است بشيء ، وارد است كه يوسف صديق در وقتي كه سلطان بود در مصر پس شش ماه از جهت نبودن طعام و خوردني هر روز صبح و [ص 120] عصر را بار عام ميداد كه خلق شهر بنزد او روند و خودش در مكان مرتفعي مينشست تا مردم بوجه او نظر كنند و گرسنگي بايشان تأثير نكند و اما ائمه ما (ع) هر گاه به آن صورت اصليه خود ظاهر شوند كسي نتواند نظر بايشان كند و تلقي از ايشان نمايد پس از اين جهت فرمود و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون پس ظاهر شدند (ع) بمقدار تلقي نظر بايشان پس اين صورت ايشان (ع) موجود است مادامي كه ايشان ملبس باين جلباب دنياوي هستند و اما بعد از رحلت پس بايست به صورت واقعيه باشند و اما خصوص سه روز بجهت آن است كه ايشان را سه روح است روح نفساني و روح نباتي و روح حيواني پس قطع هر يك از روابط آنها در يومي است و مراد از سه يوم سه مرتبه است پس ميشود كه اين سه مرتبه يك دقيقه حاصل شود و رجوع از اين صورت بصورت اصليه را رجوع بعرش گويند و اما حديثي كه وارد شده است از اينكه شخصي سؤال كرد از صادق (ع) كه يا سيدي هل يري جثة الامام بعد نبش قبره في قبره ام لا اجابه (ع) ما اصغر جثتك و اعظم مسألتك و لكن اقول اما في الثلثة نعم و الآن فلا بل رفع فينتظر متي يؤمر ان يحمله الحديث ، معني آن همان است كه ذكر كرديم پس مراد ما از رجوع بصورت اصليه بعد از رحلت بعد از سه يوم آن است كه متلبس شوند بصورتي كه اهل برزخ را قدرت بر نظر كردن بايشان باشد نه آنكه صورت اصليه حقيقيه اوليه خودشان كه ظاهر ميشوند بعضي از ايشان از براي بعضي زيرا كه آن ظهور هر گاه وجود پذيرد بجهت خلق هرآينه كلا فاني شوند چنانكه از نور شيعيان اميرالمؤمنين (ع) بقدر سم ابره از براي موسي ظاهر شد بنياسرائيل [ص 121] مردند و موسي غش كرد ● پس هر گاه امام بصورت اصليه خود ظاهر گردد نه عرش باقي ماند نه كرسي و نه سموات و نه ارضين و نه حيوان و نه انسان و نه جن و نه بحر و نه بر و نه نبي مرسل و نه ملك مقرب بلكه جميع موجودات معدوم صرف شوند و كلا متلاشي شوند اما الآن و در برزخ و در قيامت و در بهشت و ساير معاملات كلا ظاهرند از پس پردهها و حجابهاي بسيار زيرا كه ايشان براي عمارت آمدهاند نه براي خرابي براي حفظ آمدهاند نه براي اضمحلال براي بقاء آمدهاند نه بجهت فناء پس امام (ع) بصورت اصليه نيايد و ظاهر نشود و الا امام (ع) بهر صورت ظاهر شود قال عليه السلام اني اتقلب في الصور كيف اشاء ، و از اين جهت بود كه روزي امام حسن عسكري حضرت صاحب (ع) را در آغوش خود گرفته بود پس ناگهان احمد بن عيسي ( احمد بن اسحق . [ص 122] ظ ) و دو نفر ديگر از صحابه بامام (ع) رسيدند پس امام (ع) فرمود يا احمد بن اسحق مرا عمر بآخر رسيده است ميخواهي امام تو را بتو بنمايم تا بعد از من رجوع بسوي او نمائي اسحق ( احمد بن اسحق . ظ ) عرض كرد بلي فداي تو شوم پس امام (ع) داخل خانه شد و حال آنكه احمد بن اسحق با رفقاي خود نيز داخل شدند پس در ميان حجره هر يكي از ايشان امام (ع) را بصورتي ديدند يكي گفت كه من ديدم امام صاحب (ع) را كه تمام حجره را به بدن شريف خود پر كرده بود و ديگري گفت كه من ديدم امام (ع) را كه بصورت شاب حسن الصورة بود و آن ديگري گفت كه من امام (ع) را بصورت طفل چهار ساله ديدم الحاصل كلام ما در بيان بركات بود پس گوئيم كه از جمله بركات آنكه خدا مخصوص گردانيده است ايشان را بهر كمالي از كمالات بحيثيتي كه هر گاه جمع شوند كل عالم و مقابله كنند با او (ع) در هر كمالي هرآينه تاب مقاومت و برابري او را نداشته باشند اما قوت ايشان پس بايد اقوي خلق باشند مثلا ملكي از ملائكه هست كه از گوشش تا دوشش پانصد ساله راه است و ملكي هست كه هر گاه آبهاي جميع عالم را بر نقره ابهامش ريزند پر نكند آن را و ملكي هست كه سموات و ارضين كلا را بيك انگشت خود برداشته است و ملكي هست كه اقوي از اين و آن ، آن ملكي است از ملائكه حاملين عرش كه مذكور شد سابقا و او اين است كه هر گاه امر شود بيكي از كوچكترين آن ملائكه ببلع سموات و ارضين پس بلع نمايد هرآينه كل اينها در لهوات اسنانش چون خردلهاي بوده باشد در بريهاي واسعه پس اينها و غير اينها از جن و انس و [ص 123] ساير موجودات هر گاه جمع شوند با اين قوت و قدرت خودشان و با امام واحد در عصر خودش مقاتله و مقابله كنند هرآينه مغلوب و عاجز آيند با آنكه امام (ع) بقوت بشريت خود مقاتله كند پس ايشان (ع) بايد اقواي ناس و ازهد ناس و اعبد ناس و اشجع ناس و اسخاي خلق و اكرم خلق و اشرف خلق و اعلاي خلق باشند در جميع آن چيزي كه در حق ايشان متصور شود پس گفته نشود كه چرا امام حسين (ع) در كربلا با همه اين قوت شهيد شد اگر صدق داشته باشد زيرا كه جواب گوئيم كه امام (ع) حجت بالغه است از جانب خدا براي تعمير خلق و هدايت ايشان پس عالم است بتعليم اللّه بجميع اوضاع خلق و چون چنين شد گوئيم در آن روز خروج حي از ميت نشده بود بالمره تا آنكه امام (ع) كلا را بقتل رساند بلكه بود از مؤمنين در اصلاب آنها پس امام (ع) نظر باصلاب ايشان ميفرمود هر گاه بعد از هزار صلب مؤمني بود آن كس را نميكشت و هم نظر ميفرمود آنچه را كه مختار بايست بقتل برساند آن جناب نميكشت و همچنين نظر ميفرمود بآن كساني كه بايست صيحه ايشان را بكشد نميكشت ايشان را و الا پس هر گاه ميخواست ببريق شمشير خود تمام عالم را در آني ميكشت و هلاك ميكرد هرآينه ميكرد پس كل اينها همه در صحيفهاش نوشته شده بود كه بآن معمول داشت و الا كجا شمشير را جرأت آن بود كه بسوي آن جناب كشيده شود و كجا نيزه را قوه آن بود كه بسوي بندگانش دراز شود و كجا زمين را قدرت آن بود كه نگاه دارد بر پشت خود آن اشخاصي را كه شهيد كنند امام خود را و اما اميرالمؤمنين عليه السلام پس احتياج بعسكر نداشت ابدا چنانچه وارد است روزي آن جناب در مسجد كوفه در [ص 124] سر منبر سبيل معاويه را دست دراز فرمود در شام كند و بمردم نمود لكن عسكر بجهت اختبار و امتحان ايشان بود پس واجب است شما را كه امام را بزرگ شماريد چه خدا بزرگ كرده است پس نتوان حدي از براي امام (ع) قرار داد فرمود پس كجايند قميين آنهائي كه ميگفتند هر كه گويد كسي در معرفت امام مقصر است او غالي است تا بدانند كه ما نميتوانيم ظهوري از ظهورات امام (ع) را معرفت بهم رسانيم پس تجويز مكن كمالي را از براي كسي در رتبه امكان كه دارا باشد او آن كمال را الا آنكه ثابت نمائي اعلي و اكمل آن را از براي امام (ع) بلكه مترس و بگو كل اهل عوالم از جبروت و ملكوت و ملك كلا مخلوقند از نور جسد ايشان (ع) و متقومند بايشان چون تقوم نور بشمس بحيثيتي كه هر گاه التفاتش را از آنها بردارد كلا فاني و مضمحل شود ،
باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند بر هم فرو ريزند قالبها
اعلم انا قلنا ان اول بيت هو اميرالمؤمنين عليه السلام الذي وضع حمله للناس ببكة و هو المبارك اي جعل سبحانه فيه البركة و لذا قال مباركا و هدي للعالمين و قلنا ان البركة في نسله و علمه و ساير كمالاته لان البركة بمعني الزيادة و الزيادة حاصلة آنا فآنا في الكافي قال مولينا الصادق (ع) ان عندنا الجفر و الجامعة و مصحف فاطمة اما الجفر فهو كتاب من جلد بقرة اتي بها جبرائيل من الجنة و كان رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله و معه اميرالمؤمنين عليه السلام في جبل فاران فانزل جبرئيل تلك الجفرة البقرة و امر رسول اللّه (ص) عليا اميرالمؤمنين (ع) بذبحها فلما ذبحها كان جلدها مدبوغا ثم جعل اميرالمؤمنين (ع) تلك الجلد ثمانية و عشرين جزوا كل جزو ثمانية و عشرون ورقا كل ورقة مشتملة علي صفحتين و [ص 125] في كل صفحة ثمانية و عشرون سطرا و في كل سطر ثمانية و عشرون حرفا فاملأه جبرئيل عليا عليه السلام فكتب فيه بما كان و ما يكون قال ابوبصير يا سيدي ذاك علم قال (ع) علم و ليس بذاك ثم قال (ع) عندنا الجامعة فيه من علوم الانبياء كلها و هي في جراب و فيه علم ما كان و ما يكون قال ابوبصير ذاك علم قال (ع) علم و ليس بذاك ثم قال (ع) عندنا مصحف فاطمة الذي اتي به جبرائيل بعد وفات رسول اللّه و جزع فاطمة تسلية لها (ع) فاملا عليا فكتبه بما يكون من عهد النبي الي يوم القيمة و اتيان جبرئيل من باب شرح حال و كشف مقال مما قيل و قال اي علي الوحي التأكيدي لا التأسيسي لأنه منقطع بعد رسول اللّه (ص) اما اتيانه لانه خادمهم (ع) كما جاء في وقعة كربلا فلما سمع ابوبصير هذا قال هذا علم قال (ع) علم و ليس بذاك قال ابوبصير يا سيدي فما العلم قال العلم هو الذي يتجدد آنا فآنا بالنقر في الاسماع او النكت في الاذهان او غير ذلك و يزيد دائما مثل زيادته في ليلة القدر و ليالي الاعياد و الجُمَع و سائر (ظ) الاوقات الشريفة من ليلة النصف من شعبان و ليلة الاول من رجب فلما وجد هذا المعني في العالم الكوني خلق في القرآن ايضا كما ان الصورة المرئية في المرآة كذلك لان المرآة موجودة دائما فاذا وجد شخص تنعكس صورته فيها كذلك القرآن حرفا بحرف بالجملة لا شك في زيادة علمهم (ع) و بركته آنا فآنا و لذا ورد ان عليا (ع) كان ذات يوم في الكوفة و صعد المنبر و قال سلوني قبل ان تفقدوني سلوني عما دون العرش سلوني عن طرق السماء فاني اعلم بها من طرق الارض ، فلما قال هذا الكلام كان جبرئيل حاضرا فمثل علي صورة اعرابي فقال يا علي ادعيت مقاما من العلم فاخبرني عن جبرائيل [ص 126] اين هو الآن فلما سمع (ع) هذا الكلام رفع رأسه فنظر الي السموات ثم الي الارضين فقال انت جبرئيل ، اما رفع رأسه (ع) الي السماء ثم الي الارض حتي يعلم انه حجة اللّه البالغة الكاملة علي جميع الخلق من اهل السماء و الارض كما قال في الزيارة الجامعة المختصرة المشهورة بامين اللّه الي ان قال مع ما لك من الحجج البالغة علي جميع خلقه ، و لا شك ان الخلق مصدر مضاف يفيد العموم مع انه اكّده بالجميع فيكون المعني اي جميع ما يسمي بالخلق انت له حجج البالغة علي الجمع لا حجة البالغة علي الافراد فافهم من الجواهر و الاعراض و الصفات و الذوات من المادي و العنصري و المركب و البسيط و العلوي و السفلي و الوضيع و الشريف و السماوي و الارضي و الملكي و الملكوتي و الروحاني و الجسماني و لهذا ذكر في فضل هذه الزيارة ثوابا كثيرا بالجملة لما سأل جبرئيل عنه (ع) اين جبرئيل الآن نظر علي (ع) في جميع طبقات السموات في كل ذرة ذرة منها ثم الي الكرسي و الي حجابات الواقعة بين الكرسي و العرش ثم الي العرش و سرادقاتها ثم الي فوق العرش ثم الي الارضين و طبقاتها و البحار و البراري كلها فقال انت جبرائيل اما كبر السماء فاعلم علي ما حددوا اهل التنجيم هو ان الجبل العظيم من الارض نسبته الي الارض كنسبة سُبع عرض شعيرة الي كرة قطرها ذراعين فلما كان كذلك نقول ان الشمس جرمها علي المختار بقدر الارض الف مرة فكيف سماؤها لانك اذا قسمت سماء الشمس كل قطعة منه بقدر الشمس فيكون كل جزء منه اكبر من الارض الف مرة فلايعد في حساب و لايحرز في كتاب ثم اعلم ان فلك البروج كِبَر كل نجمة منه من كبارها اكبر من الارض مائة مرة و اما السهي فهي اكبر من الارض بخمسعشرة مرة فكيف سماؤها فلما كان كذلك اذا قِست هذه كلها الي حجاب من [ص 127] حجابات الواقعة بين العرش و الكرسي يكون كنسبة نجمة الي فلك البروج و هكذا جميع الحجب الي ان وصل الي العرش فلما وصل هناك لا نسبة اذاً فهذه كلها و اعلي منها نظر (ع) بنظرة واحدة و اما الارض فنظر في طبقاتها السبعة كل ذرة ذرة منها فلما جر الكلام الي هنا نقول ان الارض علي قرن الثور اسمها عمقوس لها خمسون الفا من القرن بين قرن الي قرن آخر سعة خمسون الف سنة بعدو فرس الجواد و لها عين لو صب فيها جميع مياه العالم لايملأه هذه الثور قوائمه علي الصخرة الواقعة علي كاهل ملك اسمه بهموت و رجله علي الحوت و الحوت في الماء و الماء في الهواء و الهواء في جهنم ... الي ان قال في الثري و بعد الثري تحت الثري الذي لايعلمه بعده غير اللّه سبحانه اما البقرة فاعلم انها لها معنيان باطن و ظاهر و اما في الباطن فهي تعبير عن طبيعة الارض لان طبيعتها بارد يابس هذه طبيعة البقرة فلو جُسّمَت في الظاهر يكون علي صورة البقرة فلما كنا نحن نأخذ في كل شيء بظاهره قلنا علي صورة بقرة و هذا محسوس و اما طبقات الارض في كونها سبعة و ترتيبها و كبرها نقول ان اصغر الاراضي من السبعة هذه الطبقة الاولي التي نحن فيها كما في حديث زينب عطارة لانه (ع) قال ان ارض الاول بالنسبة الي الثانية نسبة حلقة في فلاة واسعة لكن هنا دقيقة و هي انه تعالي ماذكر في القرآن حين ذكر السموات و الارض الا انه تعالي اتي السموات بالجمع و الارض بالافراد الا انه قال و من الارض مثلهن بجمع الضمير فلما كان كذلك نقول عدم اتيان الارض جمعا مع انه جمع دليل علي ان منشأ الآثار و حصولها ليست الا في هذه الطبقة الاولية المرئية التي نحن فيها و يشعر ثانيا بان الباقي من الطبقات ليس من سنخ هذه الاولي كما كانت السموات جميع طبقاتها منشأ الاثر و كل واحد منها من سنخ الآخر فان شئت امثل لك حتي يقربك الي المعني و هو ان نسبة تلك الاراضي السبعة ستة منها الي هذه الطبقة الاولي نسبة قواك و مشاعرك الي بدنك .
[ص 128] مسألة - لو قيل ان السموات فُرجها الي خمسمائة عام تستلزم الخلا و هو باطل عقلا مع انه وردت في الروايات قلنا ميگوئيم ما كه جواب از اين لازم دارد بذكر اصل اين مسأله و آن اين است كه اصل فلك خارج مركز است چون چنين شد بايد دانست كه هر فلكي را دو متمم حاوي است و دو متمم محويّ پس متممين با خارج مركز پنج است و هر يكي از آنها صد سال است يعني صد مرتبه است پس در شهود پانصد سال شود پس اصل سماء خارج مركز است و لهذا متمم را متمم گويند زيرا متمم شيء خارج از حقيقت شيء است چنانچه صلوة حقيقتي است كه او را شرايط و متممات و اركاني است كه آنها خارج از نفس صلوتند پس از هر فلكي تا فلك ديگر پنج فاصله است و اين متممين حاوي و متممين محوي در هر فلكي موجود است الا عرش و كرسي و بايد دانست كه اين تحديد به پنج مرتبه و پانصد سال تحديدي است نوعي و الا پس افراد را حصري نيست .
مسألة - ارض اول كه ما در او هستيم حاجب نيست از براي خلق ارض ثاني از براي ديدن سموات و هكذا جميع ارضين .
مسألة - هر گاه گويند كه امام (ع) با زنهاي عالم محرم است يا نه جواب گوئيم كه خلق عبد رقند بالنسبه بسوي ايشان كما قال في دعاء الاذن و الدخول عبدك و ابن عبدك و ابن امتك المقر بالرق ، پس چگونه محرم نباشند پس گوئيم چگونه اين عبيد و وصايفي كه بقليل قيمتي خريده ميشوند جايز است اينها عبد باشند و محرم باشند اما كسي كه همه چيزها را او ميدهد و از او است كل فيوضات و او است باب از براي اينها كلا كه خدا قرار داده است او را پس او اولي است باينكه خلق كلهم عبد و ذليل [ص 129] او باشند قال النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و شكي نيست كه امام نفس نبي است بدليل آيه مباهله اجماعا من الفريقين پس باجماع مركب ثابت است كه امام علي (ع) نفس رسول اللّه است پس حكم نبي (ص) بر او جاري است لكن علماء اختلاف كردهاند كه خلق عبد رقند از براي ائمه يا عبد طاعتند پس گفتند كه نميشود عبد رق باشند بلكه عبد طاعتند بدليل اينكه جايز نيست امام (ع) را كه متصرف شود زن كسي را بدون اجراء صيغه عقد و همچنين جايز نيست مالك شود مالي از خلق را الا بوسيله شرعي پس بايد عبد طاعت باشند نه عبد رق چه اگر عبد رق بودند جايز بود در آنها تصرف و اما ما جواب صحيحي در اين مقام بيان كردهايم و آن اين است كه خلق عبد رقند امام (ع) را حقيقة لكن چون عباد تولي و تبري نمودند ايشان (ع) معامله كردند با ايشان معامله احرار و اين مادامي است كه عبد متبري و متولي باشد و الا پس همينكه مخالفت كرد برقيت باقي خواهند بود در معامله پس از اين است كه ما ميگوئيم غير مؤمن و غير ذمي رقند پس امام (ع) بجهت اطاعت خلق خدا را و ايمان ايشان باو جل جلاله برداشتند رشته رقيت را از گردن ايشان پس معامله كردند با ايشان معامله احرار مادامي ايمان و اطاعت باقي است چنانچه اهل ذمه مادامي كه جزيه دهند در امانند و الا حكم ايشان حكم كافر حربي است پس دم ايشان و مال ايشان حلال است و همچنين است اين فرقه ناجيه از مؤمنين پس هر گاه اعتقاد بخدا و ايمان بما جاء به النبي آورد مؤمن است و معامَل است به معامله احرار و الا فلا قال الصادق عليه السلام ان شيعتنا اوذوا فينا و لمنؤذ فيهم واللّه يصيبنا مصابهم (ظ) و يحزننا حزنهم و يفرحنا فرحهم لان مرجع العبد [ص 130] الي سيده و معوله الي مولاه ، پس عبد بودن ما از براي ايشان (ع) عار ما نيست بلكه فخر ما است چه قال النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم بالجمله امام (ع) را بزرگ شماريد و بدانيد كه ايشان را احتياج بچيزي نيست حتي در نظر كردن اميرالمؤمنين (ع) بسوي سموات و ارضين در وقتي كه جبرئيل از او پرسيد كه جبرئيل كجاست زيرا كه اينها بجهت اخبار ماها بود چنانچه وارد است كه روزي جبرئيل در خدمت رسول اللّه (ص) نشسته بود ناگهان اميرالمؤمنين (ع) داخل شد در حالتي كه بصورت طفلي بود پس جبرئيل برخاست خاشعا خاضعا ذليلا پس رسول اللّه (ص) از جبرئيل پرسيد اتقوم لهذا الفتي يا جبرائيل با آنكه پيغمبر خدا (ص) ميدانست اين بجهت آن بود كه ربط قلوب شيعيان شود از مواليان فاجاب جبرائيل يا رسول اللّه ان له عليّ حق التعليم الخ .
مسألة - هر گاه گفته شود كه آيا اميرالمؤمنين وحده چگونه بر سر هر ميت حاضر شود گوئيم حجة اللّه بايد چنين باشد با آنكه نكيرين و عزرائيل بلكه رومان فتان القبور در آني در همه عالم حاضر شوند بلكه گويد بنويس اعمال خود را پس چگونه شخص راضي است كه اينها بتوانند و امام او اميرالمؤمنين (ع) نتواند با آنكه او بزرگ است و خدا او را بزرگ گردانيده است ان هي الا قسمة ضيزي بدان كه خداوند عالم او را كرامت فرمود جميع مقامات و مراتب از جميع فضائل و كمالات امكانيه را آنچه لايق بود تا آنكه گفته نشود لو كان كذا لكان احسن و بعد خلق را اذن عام داد در ذكر آن پس فرمود نزلونا عن الربوبية و قولوا فينا ما شئتم يعني هر چه خواهيد و هر چه قدر كه بتوانيد و معني آنكه هر چه خواهيد گوئيم كه شيء يا حق است يا باطل يا خير است يا شر پس اگر حق است [ص 131] قال (ع) اشهد ان الحق معكم و لكم و فيكم و منكم و اليكم ، و اگر خير است قال (ع) ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأويه و منتهاه ، و اگر شر است از اعداي ايشان است لكن خدا خبر داد از زبان خلق چنانچه از نوح حكايت كرد و فرمود ام حسب الذين يجترحون السيئات ان يسبوقنا ساء ما يحكمون پس هر گاه حجت بالغه شد بايد مبعوث باشد بر همه خلق بجهت آنكه سلطان را لازم است علم به رعيت خود كائنا ما كان و حجت را لازم است كه محجوج عليهم كلا در نزد او حاضر باشند زيرا كه كلام از دو قسم خالي نيست پس يا بايست گفت حجت بر كل نيست و يا بايست گفت كه علم و احاطه بر كل آنها دارد پس امام ميبيند دبيب نمله سوداء را بر صخره صماء سوداء در ليله ظلماء زيرا كه شيء است و هر شيء مكلَّف است و مكلف ناچار است از مكلِّف و هادي و حجت پس امام (ع) بايد عالم باشد و اما خطورات قلبيه را پس بدان كه اولا امام داند و بعد پيش شخص آيد كائنا ماكان و بالغا ما بلغ .
تعجيب - مردم اينگونه امور و علوم را به رمال و جفار اعتقاد كنند و از ملائكه مدبرات و معقبات و حافظات غريب ندانند بلكه از منجم بلكه از شيطان و جن كه در همه آنها اين صفت را قايلند اما در اميرالمؤمنين (ع) قائل نيستند پس نيست اينها را الا آنكه آنها را با امام در دل چيزي است پس هر گاه منجم از براي ايشان خبري گويد از مستقبل قبول كنند و هر گاه امام (ع) گويد گويند كه خدا فرموده است [ص 132] ماتدري نفس ماذا تكسب غدا و اگر رمالي گويد كه زن فلان حملش پسر است مثلا قبول كنند و اما هر گاه گوئي امام ميداند ارحام را گويند اين معارض است با آيه كه فرموده است و يعلم ما في الارحام پس امام (ع) را اقلا نازل منزله منجم و رمال نكردند تبّاً لهم تبّاً لهم و از جمله هر گاه گوئي كه امام اميرالمؤمنين در حين سوار شدن در وقتي كه پاي مبارك خود را بر ركاب ميگذاشت قبل از وصول پاي ديگرش قرآن كلا را ميخواند استبعاد كنند با آنكه وارد است كه در ليله معراج رسول اللّه (ص) از جبرئيل پرسيد ظهر شده است عرض كرد لا و نعم حضرت فرمود كه چرا چنين جواب دادي جبرئيل عرض كرد در وقتي كه لا گفتم شمس پانصد سال بدائره نصف نهار مانده بود و چون نعم گفتم رسيده بود و شكي نيست كه لسان اميرالمؤمنين (ع) اسرع از لسان جبرئيل است و جسمش اشرف و الطف است بل ما للتراب و رب الارباب دليل بر اشرفيت و الطفيت جسم اميرالمؤمنين (ع) از جسم شمس اين است كه ميگوئيم لاشك باجماع جميع المسلمين ان جسم رسول اللّه كان بلا ظل من غاية صفائه و شدة لطافته و كان الطف من الشمس ثم نثبت بآية انفسنا ان عليا لا بد و ان يكون كذلك الا في ما خرج بالدليل .