فصل - بعد از آنكه مذكور ساختيم كه خداوند عز و جل وصف كرد آل‌محمد را در اين آيه شريفه از براي هر طائفه از طوايف خلق لكن آنقدر را بدان كه قدر خود و قدر غير خود را بشناس پس كساني كه حامل اين علمند و ميفهمند اين اسرار مندرجه در آيه را پس خداوند عز و جل در قلوب ايشان نوري گذاشته است از علوم تا ربط قلوب شيعه كنند پس ايشان عند اللّه عظيمند غاية العظمة پس حامل اين معاني شريفه را عالم گويند قال (ع) فضل العالم علي العابد كفضل القمر علي سائر النجوم و قال (ع) نوم العابد افضل من عبادة سبعين سنة پس گوئيم حامل اين علوم اشرف و اعظم است ماسواي آن است چه علم تابع معلوم است پس هر چه متعلق علم اشرف است حامل آن اشرف است و هر چه متعلق علم در آن اخس است حامل آن اخس است پس الآن اشرف اشياء ذات واجب ، او را نتوان ميان اشياء آورد و گفت او [ص 73] اشرف اشياء چه قال (ع) الطريق اليه مسدود و السبيل اليه مردود پس راجع شد كلام بخلق و در خلق است و شكي نيست كه اشرف خلق آل‌محمد است بحيثيتي كه خلق نكرده است مثل ايشان در شرافت و كمال و نميكند و نخواهد هم كرد بعد از آنكه چنين شد گوئيم علم بايشان اشرف علوم است چه معلوم اشرف معلومات است پس حامل آن علوم اشرف است از غيرش بلكه گوئيم علمي غير از اين علم نيست اصلا پس مراد از عالِم در اين حديث و حديث ديگر عالمي نيست كه حامل علم احكام عمل و عبادت بوده باشد زيرا كه عالم همان عابد است چه شخص عابد لا بد منه است از عمل و الا عابد نباشد و عمل لازم دارد علم باحكام عمل و شرايط آن پس عابد را ناچار است از علم باحكام عمل خود و الا عابد وجود ندارد و نمازش و ساير عبادتش (ظ) صحيح نخواهد پس عالم مقابل عابد دليل است بآنكه بايد علم غير علم بعبادت باشد اما فرق ميان علم و عمل پس بدان كه نظر بايد كرد در علم پس اگر مقصود از علم معرفت و ادراك و اعتقاد و فهم است نه عمل آن علمي است كه فضل دارد و مقابل عبادت است و اگر مقصود در آن علم عمل است نه محض اعتقاد و معرفت آن علم علم نيست بلكه عمل است زيرا كه علم آن است كه بدون متعلق و عمل از آن فايده حاصل توان كرد چنانچه اعتقاد و معرفت نفس آن موجب حصول رضاي خدا و دخول در جنت است بخلاف علمي كه متعلق آن عمل باشد چه هر گاه بآن علم عمل نكند هرآينه علمش فاسد و غير مثاب باشد بلكه مخطي باشد و معذب در نار جهنم چنانچه خفائي در آن نيست پس علم باحكام طهارت و نجاست و صوم و صلوة و حج [ص 74] و تجارت و زكوة و خمس و قضا و ديات و نكاح و ميراث و حدود و ديات كلا علم عملي است و اما قول باينكه علم توحيد اشرف علوم است باطل است چه علم مقابل عمل غير علم باللّه و رسول او و حجج او و اولياء او و احوال آخرت نيست پس علم مقابل عمل علم باللّه است و اما علم مستعمل در عمل عمل است و لذا قال نوم العالم افضل من عبادة سبعين سنة ، يعني از عبادت عابد كه گفتيم او را لابد است از علم باحكام و شرايط عبادت و عمل خود و الا پس اگر شرايط و احكام را ندارد عمل ندارد پس علم عابد اگر متعلق آن علم عمل باشد علم نيست چه علم را فرمود صلي اللّه عليه و آله العلم نور يقذفه اللّه في قلب من يحب الحديث ، پس اگر گفته شود كه علم عمل علم است چه معرفت و نورانيت از او حاصل شود گوئيم هر گاه چنين باشد پس از نجاري هم علم و حكم حاصل توان كرد و حال آنكه علم نيست و اگر گوئي علم عملي در آخرت بكار ميآيد گوئيم اين تخصيص بعبادت ندارد بلكه هر خيري را كه قربة الي اللّه معمول دارند اين فايده بخشد چنانچه هر گاه شخص نجاري كند و پولش را تصدق كند در آخرت اجر عظيمي حاصل كند پس فرق ميان علم عملي كه احكام صلوة و صلوة باشد نماند و لاشك عبادت عبّاد هم باطل نيست پس علم عملي بتنهائي بكار نيايد بلكه بلاعمل موجب سخط و غضب الهي است بخلاف علم معرفت زيرا كه آن بتنهائي خودش نفع دارد و تأثير مي‌بخشد پس حامل علم معرفت چون ارضي كه در او معدن الماس و جواهرات است و ارض اكسير است و اين ارض از شدت صفايش و غايت اعتدالش و كثرت نرخش محل اين بار گرانبها شده [ص 75] است پس هر يك از حوامل آن را مقامي است بحسب خود پس بعضي ارضي است كه در آن علف طلا حاصل شود كه بذاته فعال است پس آن ارض الماس و اكسير ارض غنا و ارض استغناء است بحيثيتي كه هر كس آنجا آمد غني شد از هر چيز قال صلي اللّه عليه و آله الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة ه‌، پس بعضي معدن زرنيخند و بعضي معدن نفط و بعضي معدن آهن و بعضي معدن مس و هكذا و اما معدن اكسير پس آن علم آل‌محمد است پس حامل اين علم را امام (ع) فرمود النظرة الي وجه العالم تعادل الف ختمة ه‌، سأل رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله رجل و قال يا رسول اللّه هنا ميت اشيع جنازته او احضر مجلس العلم قال (ص) الحضور عند العالم و السماع منه افضل من تشييع الف جنازة و افضل من عبادة الف سنة صيام نهارها و قيام ليلها و افضل من ارسال الف فرس الي الجهاد في سبيل اللّه و افضل من عتق الف رقبة و من كسوة الف عريان و من اطعام الف جوعان الحديث ، اما اين اجرها براي آن است كه قلبش مخزن اسرار الهيه است و صدرش مطلع انوار ربانيه است پس علم باسرار و انوار و حقايق و معارف بائمه (ع) باعث وصول بمقامات عاليات و از اين جهت است كه تفاوت انبياء (ع) در مراتب درجات جنان بواسطه تفاوت علمشان بود بائمه عليهم السلام پس او را علم بيشتر مقامش عند اللّه بيشتر قال عليه السلام الكليم البس حلة الاصطفاء لما عهدنا منه الوفاء ، پس جميع پيغمبران بحسب درجات خودشان در آل‌محمد (ص) درجات دارند در بهشت همچنين شيعيان ايشان پس ائمه سلام اللّه عليهم شمسند و عالم بايشان مقبل بايشان است پس قلب عالم چون بلور مقابل آفتاب جهانتاب است پس بلور نور است و ظهور شمس هم نور [ص 76] است در او پس نور علي نور و سرور علي سرور و چون چنين شد ملائكه انوار بسوي اين عالم منجذب شوند از جهات سته و هر ملكي حامل انوار الهيه است از عالم غيب پس مجلس اين عالم ببين چگونه است زيرا كه قلبش معدن نور است و صدرش معدن سرور است و دماغش محل نور و ساير جسدش محل نور پس جميعش نور است پس شيطان از او دور است بفراسخ عديده از اين است كه شيطان در بلد عالم كه عالم در آن بلد باشد تأثير نكند ● پس از اين جهت وارد است كه عالم در استهلال خود بسينه خودش نظر كند كه محل علوم و انوار است و حامل ولايت آل‌محمد است تا آنكه جميع نكبتهاي آن شهر از او دفع شود و اما بوسيدن رو و پيشاني بسيار خوب چه مظهر قلب است و مقام ظهور ولايت است پس محل انوار است بخلاف دست بوسيدن كه جاي شيطان است و محل عصيان چه دست محل قدرت شخص است و جميع معاصي و شرور از قدرت شخص حاصل ميشود پس دست حكم مباشر خود دارد پس دست عاصي نبايد بوسيد چه دست او نجس است بخلاف دست امام (ع) چه دست او در بوسيدن آن مأمور به است چنانچه معصوم (ع) [ص 77] فرمود لايقبل يد الا يد نبي او ولي ه‌، پس بوسيدن دست غير امام باطل و حرام است و از اين است كه ما ميگوئيم هر گاه بوي معصيت بر شخص ظاهر شود هرآينه هيچكس پيش رفيقش ننشيند پس اعراض كند از او چون اعراض او از جيفه بلكه بيشتر زيرا كه جيفه منتنه جيفه نشده است الا بجهت اعراض روح حيواني از او و اما اعراض روح انساني پس اعظم و اعظم است لكن چون خداوند عز و جل اين امت مرحومه را ستر كرد لهذا ظاهر نشد نتن معاصي ايشان و اما عالم پس مجلس او محل انوار است هر كه وارد شود بقدر اذعانش باو كسب كند از او پس هر گاه كسي از آن عالم مسأله پرسد يا كسب كند چون قيامت شود بر سر آن عالم تاجي گذارند كه چهار گوشه و زاويه دارد و از آن زوايا شعب نور تابش كند پس هر كه از او سؤال كرده باشد يا اخذ مسأله نموده باشد متشبث بآن نور شود پس داخل بهشت گردد و هكذا هر كه از آن كس اخذ كند كه او از عالم اخذ كرده است او هم آن نور را گرفته داخل بهشت شود و همچنين الي غير النهاية زيرا كه عالم خبر ندهد الا از سرچشمه و از حقيقت امر بخلاف آن كسي كه در قولش يحتمل يحتمل است و لازال بر غير بصيرت است پس باين جهت فرمود عز من قائل و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين قال الباقر (ع) نحن القري المباركة فيها و شيعتنا قري ظاهرة فالعالم هو حامل اسرارهم (ع) و انوارهم و معارفهم لا حامل عملهم (ع) پس اين عالم دور كند شيطان را و حامي شد حوزه اسلام را و حامي ايتام آل‌محمد باشد و ربط قلوب شيعه كند و [ص 78] دفع ضرر از قلب نمايد و شكي نيست كه محافظت قلب اعظم از محافظت جسد است پس اين عالم پدر و مادر شيعه است و از اين جهت امام (ع) فرمود هر كه متكفل ايتام شود بهتر است از براي او از جهاد با ترك و ديلم و سائر كفار چه او حفظ دين كند بخلاف كسي حفظ جسد نمايد تا آنكه فرمود مداد العلماء خير من دماء الشهداء ، چه اين عالم بمداد خودش بسط فضائل آل‌محمد (ص) دهد و نشر معرفت ايشان كند و قلوب ضعيفه شيعيان را قوت دهد و اضطراب آنها را ساكن گرداند و اطمينان دهد پس حمايت قلب كجا و حمايت جسم كجا زيرا كه مناط و منظور مراد اللّه حفظ قلوب است چه هر گاه كسي بميرد يا كشته شود در جهاد و حال آنكه قلبش مرده باشد و نوراني از معرفت امام (ع) نباشد او را از جهاد حظي نباشد بخلاف كسي كه قلبش صحيح و حي باشد زيرا كه بعد از فناي جسد او او متنعم است و لازال در استراحت است پس چون چنين شد گوئيم سلطان كامل بجنود براهين و ادله خود قلوب ضعيفه مضطربه را ساكن كند و حفظ نمايد بلكه حقيقةً آن كاري كه پيغمبر و ائمه (ع) كرده‌اند اين نائب از جانب آنها بعمل آورد پس در اين وقت حصر نكنيد در نظره بآن بالف ختمة چنانچه حديثش گذشت بلكه بيشتر از هزار ختمه و بيشتر و بيشتر الي ان ينقطع النفس پس هر گاه شما چشم ميداشتيد و ميديديد عالم را و ملائكه محتفّه باو را از شش جهت بحيثيتي كه پر كرده‌اند تمام عالم را هرآينه امر عجيبي ميديديد بلكه گوئيم اين شأن از براي عالم چيزي نيست بلكه سهل است چه وارد است اين از براي متعلم چنانچه [ص 79] فرمود صادق عليه السلام ان الملائكة لتضع اجنحتها لطالب العلم و يستغفر له السموات و الارض و ما بينهما حتي الحيتان في البحار ه‌، لكن اين ملائكه كجا و آن ملائكه عالم كجا فرقها در فرقها پس چون چنين شد لازم شد آنكه وصف ملائكه را كنيم اجمالا پس گوئيم قال الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤمنون به و يستغفرون للذين آمنوا ربنا وسعت كل شيء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم ربنا و ادخلهم جنات عدن التي وعدتهم و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم انك انت العزيز الحكيم و قهم السيئات و من تق السيئات يومئذ فقد رحمته و ذلك هو الفوز العظيم پس اين استغفار از براي شيعه‌اي است كه عالم باشد بائمه خود چنانچه فرمود در آيه و الذين اتبعوا اي فلان و فلان و اتبعوا سبيلك اي سبيل علي عليه السلام پس اين حمله عرش در دنيا چهارند و در آخرت هشت كس شوند ● چون اسم عرش مذكور شد گوئيم بدانكه عرش سيصد و شصت هزار ركن است و در نزد هر ركني سيصد و شصت هزار ملك حامل است ● پس هر گاه خدا امر نمايد به كوچكترين ملكي از آن ملائك ببلع سموات و ارضين و ما فيهما هرآينه بلع نمايد و حال آنكه جميع آنها در لهوات دندانهاي آن ملك چون خردله‌اي باشد در بريه واسعه پس چون خداوند رحمن امر فرمود باين ملائكه حمل عرش را نتوانستند حمل كنند پس خلق كرد بقدر اينها از ملك پس امر كرد بحمل عرش پس عاجز آمدند پس خلق كرد ده مقابل آنها از ملائكه و امر فرمود كل آنها را بحمل عرش عاجز آمدند از حمل آن پس ناگهان خطاب آمد بسوي ملائكه كه تَنَحّوا عن عرشي انا احمله بقدرتي و عظمتي پس امر فرمود بچهار ملك از آن ملائك كه حمل كنيد اين عرش را عرض كردند يا رب ما كلا نتوانستيم حمل نمائيم الآن چگونه ممكن است كه ما بتنهائي حمل توانيم كرد وحي آمد كه من شما را كلماتي تعليم كنم كه شما بسبب آن حمل عرش كنيد و آن كلمات اين است كه بگوئيد بسم اللّه الرحمن الرحيم و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين پس آن ملائكه اين را گفتند و صلوات بر محمد و آل‌محمد فرستادند بمجرد اين قول عرش بآن عظمت را حمل كردند اما وجه تعليم نكردن كلمات در اول امر بل و صعب نمودن آن را در نظر ايشان پس بجهت آن بود كه عظمت آل‌محمد (ص) ظاهر شود و بفهماند ايشان را كه در هر شدايد توسل بايشان بايد كرد پس تعظيم امر بجهت التجاء ايشان بمحمد و آل‌محمد زيرا كه التجاي بايشان كارهاي عظيم را سهل نمايد پس اين ملائكه بسبب نور اين كلمات و نور اين صلوات فخر و بزرگواري كردند بر جميع ملائك پس طواف (ظ) كردند در حول عرش بنور اين كلمات و شكي نيست كه انسان اشرف ملك است چون پيغمبر خدا (ص) [ص 81] اين حديث را باينجا رسانيد فرمود ديشب از امت من كسي عملي كرد كه مأجور شد بيشتر از ثواب اين ملائكه عرش پس صحابه عرض كردند يا رسول اللّه چه عمل بود آن عمل فرمود آن اين بود كه براي حاجتي گذشت بر آن مرد يكي از اهل بيت من پس آن مرد برخاست و سلام كرد و دستش را بوسيد پس از آن مرد گفت رضيت بكم ائمة پس اين ثوابها كلا بجهت اين عمل از براي او (ظ) حاصل شد صحابه عرض كردند كه او كه بود يا رسول اللّه فرمود او سعد بن معاذ بود پس در اين سخن بودند كه ديدند سعد از در مسجد داخل شد پس اصحاب خواستند او را بشارت دهند بچيزي كه پيغمبر در حق او (ظ) از اجر خبر فرموده بود پس رفتند و گفتند باو يا سعد هنيئا لك من الاجر و الثواب الخ ، قال سعد بمحمد و علي تنال الدرجات فلما سمع رسول اللّه (ص) هذا القول قال واللّه الذي لا اله الا هو اعطاه اللّه لاجل هذه الكلمات ضعف ما اعطاه في تلك الليلة ، فلما كان كذلك نقول الآن ناشدتكم اللّه كسي كه بمحبت اجمالي او و بجهت سلامي اين مقام عظمي براي او دست دهد فما ظنك الآن بعالم الذي عنده اسرارهم و فضائلهم (ع) و حكم النبوة و الاسرار الالوهية و كان كلها مطوية فيه و يكون حاملا لهذه العلوم و الحقايق المنسوبة الي الائمة عليهم السلام با آنكه اين شخص عالم مخاطب باشد بخطاب ان اللّه يأمركم ان تؤدوا الامانات الي اهلها پس ملائك اين شخص را حدي و حصري نباشد مايعلم جنود ربك الا هو و از اين جهت امام (ع) فرمود كه شما تعجب نكنيد از ملائك حامل سموات و ارضين بلكه تعجب كنيد از ملائكه حامل ثواب صحايف كتب شيعه از شيعيان اميرالمؤمنين (ع) با آنكه بعضي از ملائكه حامل سموات [ص 82] ملكي است كه بيك دست خود حمل نموده است سموات و ارضين را و چون چنين است بدان كه هر يكي از گياهها و احجار و جمادات و هر دانه از قطرات باران ملكي است خاص كه حافظ آنها است حضرت فرمود كه شما از اينها تعجب نكنيد بلكه تعجب نمائيد از آن ملائكه كه نثار كنند رحمت الهي را بر سر يكي از شيعيان اميرالمؤمنين ، پس چنين شد گوئيم الآن قطب شيعه و بزرگ شيعه و قدوه شيعه و مالك شيعه و نائب حجة اللّه قال حجتي عليكم و انا حجة اللّه ، پس مقام اين شخص اعلي و اعلي و اعلي است اما شيعه ادني مرتبه آن آن است كه محب ائمه (ع) و محب محبين ائمه (ع) باشد و مبغض ايشان و مبغض محب مبغضين ايشان باشد لكن در اينجا يك امر عظيمي است كه لازم تشيع را بلكه قوام آن بآن است و آن اين است كه بعد از تولي و تبري هر چه بر او از ايشان وارد شود مسلم باشد زيرا كه فرمود نزلونا عن الربوبية و قولوا فينا ما شئتم ، و ما از ادوات عموم است يعني اجعلوا لنا ربا نؤوب اليه و قولوا فينا لن‌تبلغوا ابدا ، پس اذن عام فرمود (ع) باين فقره مباركه باينكه دل تنگ تو هر چه خواهد بگو پس قبول نكردن اين اذن نميدانيم از چه جهت است مگر تو خودت را با او شريك ميداني و حال آنكه ميفرمايد آتاكم اللّه ما لم‌يؤت احدا من العالمين طأطأ كل شريف لشرفكم و بخع كل متكبر لطاعتكم و ذل كل شيء لكم ، پس لابد است هر كسي را قبول ذلت ايشان (ع) مع ذلك كسي نگويدكه اينها غلو است چه حضرت (ع) فرمود علي عبد مخلوق و نور مرزوق من قال غير هذا فعليه لعنة اللّه و لعنة الملائكة اجمعين ، پس مذهب ما غير اين [ص 83] مذهب فرقه محقه شيعه نيست لكن عجب است كه ايشان هر مذهب باطلي از مذاهب از تصوف و غير آن را كلا اين را بما نسبت دهند با آنكه ما نداريم الا آنچه مطابق مذهب شيعه است و هر كه غير آن گويد باطل است پس هر كه (ظ) بتفويض يا باستقلال يا بوكالت يا بشراكت قائل باشد و گويد باطل است لكن بحمد اللّه ما را در مراتب و مقامات ايشان مطالبي است عظيمه و بياناتي است شريفه و معاني است انيقه و رموزي است منيفه بحيث لا اذن سمعت و لا عين رأت و لاخطر علي قلب بشر پس چون چنين شد گوئيم جهل خوب نيست و فكر رزق هم احتياج چه خدا ضامن است قال (ع) الرزق مقسوم مضمون قد قسمه عادل بينكم و سيفي فلاتطلبوه و اما العلم قال (ع) العلم مكنون مخزون قد امرتم بطلبه فاطلبوه ، پس واجب است طلب علم از عالم از آن عالمي كه حامل اشرف علوم باشد چه او جامع جميع علوم است زيرا كه داراي رتبه عليا داراي رتبه سفلي است پس جميع الخلق مأمورند كه رجوع به اين عالم جامع كنند زيرا كه عالم بعلم واحد از علومي كه غير علم معرفت است جسدي است بلا روح پس عالم ممدوح مقصود كه اشخاص باو مأمورند او كسي است كه سرّ هر شيء را داند و نقطه علم را سير دهد در جميع مسائل و علوم تا آنكه هر مسئله هر مسئله حيّ باشد پس اين عالم ذكر اللّه را در همه جا گويد و جاري سازد اما علامت اين عالم پس گوئيم اگر چه خداوند عز و جل در قرآن تعليم كرد جستن عين حيوة را و بيان فرمود كيفيت يافتن او را از براي موسي ( خضر ) (ع) باينكه ماهي مرده‌اي اخذ كند و او را در آبي بيندازد پس هر جا كه زنده شد آن ماء [ص 84] ماء الحيوة باشد چون چنين بود بدان كه اين كيفيت در بيان مثل احوال ما است زيرا كه ماهي مرده مثل قلب متعلم و جاهل است و بايد جاهل دل مرده خود را بمعلم يعني عالم بيندازد پس در هر جائي كه ماهي مرده قلب او زنده گرديد او اخذ كند كه او عين الحيوة است پس از علائم آن عالم آن است كه نميگويد قال العضدي و قال الباقلاني او الفارابي او الزمخشري او ابن الكوا او ابن سينا او غيرهم بلكه عالم آن است كه علمش از قلبش ناشي باشد بدون اسناد بغيرش و آن علم از ثمره ايمانش باشد اما از قلبش باشد پس علامت آن اين است كه نسبت بكسي ندهد خودش بلكه خودش حي باشد و اما علامت آنكه علمش از ثمره ايمانش باشد آن اين است كه هر چه گويد با مذهب درست آيد پس علم را هر گاه بكسي ندهد الا باللّه اين علم از قلب او است قال علي عليه السلام ذهب من ذهب الي غيرنا الي عيون كدرة يفرغ بعضها في بعض و ذهب من ذهب الينا الي عيون صافية تجري بامر اللّه لا غاية لها و لا نهاية ه‌، پس قول امام (ع) يفرغ بعضها في بعض يعني از جائي بجائي خالي ميكند يعني از كتابي بكتابي مينويسند و از جائي بجائي نقل ميكنند و حال آنكه نقل كردن علم نيست چه احتياج بنقل كردن پس علم مقصود آن علمي است كه جاري شود بامر اللّه بلا انقطاع و مطابق باشد با اخبار و احاديث پس هر كه را علمش چنين شد او باب امام است فاذا وصلت بالباب فقف و اشهد الشهادتين پس اخذ بكن از او علم توحيد را و كذلك نبوت و سائر احكام را و لذا قال عليه السلام في الكافي انظروا الي رجل ممن قد روي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا [ص 85] ، احكام جمع مضاف است افاده عموم ميكند پس بعد از آنكه رسيدند به كسي كه يعرف جميع الاحكام فليرضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكمنا فمن لم‌يقبله منه فانما استخف بحكم اللّه و علينا رد و الراد علينا الراد علي اللّه و هو علي حد الشرك باللّه الحديث ، الحاصل ما در سدد بيان معني آيه بمقتضاي فهم عوام بوديم و اما خواص و اخص الخواص پس اگر بگوئيم ميگويند ديوانه و مجنون است و ايضا اگر بگوئيم مخالفت عهد خدا كرده‌ايم كه از ما عهد گرفته است چه فرموده است ان اللّه يأمركم ان تؤدوا الامانات الي اهلها پس نگوئيم كه مردم اهل نيستند زيرا كه هر گاه بخصوصه شخصي را بگوئيم نميفهمي اگر صديق است از خود مأيوس ميشود و اگر عدو است ميگويد نميداند پس عالم را نشايد كه بگويد نميفهمي بلكه فخر عالم آن است كه قابليت شخص را و فهم او را مستعد ادراك مسأله كند چه عالم نائب مثل امامش كلي است طريقه‌اش طريقه او است پس دفع نكند كسي را بلكه بياني كند بمقتضاي فهم او نه آنكه هر چيزي را براي هر كسي گويد چنانچه امام آن چيزي را كه براي سلمان ميفرمود براي بدوي نميفرمود و ليعلم پس بايد دانست كه مسأله از عالم اعلي تنزل كند كما قال و ان من شيء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم و شكي نيست كه نكره در سياق نفي افاده عموم ميكند پس هر چيزي از عالم اعلي تنزل فرموده است از اين جهت است كه شيء را مفرد آورده است و خزائن را جمع پس چون اشخاص تنزل كرده‌اند مسائل هم نيز تنزل ميكنند از خزانه‌اي بخزانه‌اي و از محلي به محلي و از مقامي بمقامي پس چون عالم محيط بر خزائن است ميبيند مسائل را كه در كدام خزينه واقف است از آن خزائن پس [ص 86] جواب گويد او را از آن خزائن بمقدار او كه واقف است در آنجا تا آنكه صدق نمايد توافق مدرك و مدرك پس قول باينكه تو نمي‌فهمي نقص در قدرت خدا است و نقص در خلق خداست با آنكه حجة اللّه بايد بالغه باشد از براي هر كس با آنكه سؤال ذكر است و جواب انثي است پس از براي هر سؤالي جوابي است بالجمله مراد از اول بيت در ظاهر كعبه است و ما هم گوئيم اما شرف آن و فضل آن و حرمت آن و آمدن ناس بسوي او از جوانب اربعه از منازل بعيده تعبانين عريانين خاضعين خاشعين ذليلين مهرولين بحيثيتي كه از مال دنيا ندارند الا دو جامه با سر برهنه و پاي برهنه و بودن آن قبله از براي كل عالم و مصلي از براي همه موجودات پس علت و سر اينها آن است كه در عالم ذر در وقت عرض ولايت بر انبياء و اولياء و انسان و حيوان و نباتات و جمادات پس پاره‌اي از آنها اقرار بولايت كردند و پاره‌اي نكردند پس خطاب كبريا به اراضي شد كه الست بربكم و محمد نبيكم و الائمة و فاطمة الصديقة اولياؤكم پس اول ارضي از اراضي كه خاشع و خاضع شد زمين كربلا بود پس آن زمين است زميني قبول اجابت داعي اللّه كرد و خاضع منقاد شد و لذا ورد عنهم (ع) ان ارض مكة لما افتخرت علي ارض كربلا اوحي اللّه الي ارض مكة قري و استقري اسكني لولا ارض كربلا لماخلقتك ضمنته لولاتسكنين لسخطك في النار ( فاوحي اللّه اليها كفّي و قرّي ما فضل ما فضّلت به فيما اعطيت ارض كربلاء الّا بمنزلة الابرة غمست في البحر فحملت من ماء البحر و لولا تربة كربلا مافضلتك و لولا من ضمته كربلا لماخلقتك و لاخلقت الذي افتخرت به فقرّي و استقرّي و كوني ذنباً متواضعاً ذليلاً مهيناً غير مستنكف و لا مستكبر [ص 87] لارض كربلاء و الا مسختك و هويت بك في نار جهنم . فصل الخطاب ) پس اين ارض طيبه را مشرف و مقدس كرد و مهبط انوار و محل اسرار و محل نزول ملائكه كرد بلكه اين ارض را ممد جميع سموات و ارضين از عرش و كرسي گردانيد پس نسبت اين ارض را با جميع اراضي نسبت قلب است بسوي بدن پس همچنانكه جميع امدادات بدن از قلب است همچنين امدادات عالم از عالم اجسام از ارض طيبه كربلا است في استمدادها من هذه الارض عرشها و كرسيها و سمواتها و ارضيها و برها و بحرها پس زمين كوفه قبول نمود ولايت را بعد از قبول ارض كربلا پس از زمين كوفه قبول نموده و اجابت فرموده زمين مدينه طيبه و بعد از آن زمين مكه و بعد از آن زمين بيت المقدس پس شرافت ذاتيه در آنها پيدا شد پس خداوند عالم طينت ائمه ما (ع) را از اين اراضي خمسه قرار داد و اين هم يكي از شرافتهاي اين اراضي است پس بعد از اين شرافتهاي ذاتيه سؤال كرد زمين مكه از رب خود زيادتي سؤال كه يا رب چون لازم كرده‌اي در حكمت خود كه اين بزرگواراني را كه ولايتشان ايشان را عرض كردي بر ما كه ظاهر نمائي ايشان را در اين نشأه دنياوي بجهت ارشاد مسترشدين ضالين و نازل سازي اين حقايق مقدسه را پس استدعا و تمناي من آن است كه افخر ايشان و مبدأ ايشان و اول ايشان و سيد ايشان در من ظاهر سازي پس اين سؤال بلسان كينونت و لسان حال و قال بوده است و چون خدا فرموده است ادعوني استجب لكم پس اجابت فرمود دعوي ارض مكه را پس آن ارض را باين سؤال قبله عالم گردانيد بجهت آنكه او مطرح قبله عالم شد پس بجهت آنكه سلطان عالم و ملاك جميع امم و سلطان مقتدر و جليل القدري [ص 88] كه زمام دنيا و آخرت در يد قدرت او است در آن ارض ظهور و اجلال فرمود امر فرمود كه مردم خضوعا له و خشوعا لجنابه (ع) سر و پاي برهنه بصورت ارض اكبر ارض قيامت وارد آن ارض شوند چه محل سلطان عظيم است پس قرار داد آن ارض را و مشرف ساخت آن زمين را بآيات بينات و بركات غير متناهي لكن اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود اي آية اكبر مني و اي نبأ اعظم مني ، پس آيه اكبر و نبأ اعظم كه بين و ظاهر است در جميع عالم اميرالمؤمنين عليه السلام است پس اگر گوئي كه بينات و آيات جمع است و اميرالمؤمنين (ع) مفرد است جواب گوئيم كه بينه مراد رسول اللّه است بنص قرآن كما قال تعالي لم‌يكن الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين منفكين حتي تأتيهم البينة رسول پس فرمود اتيان بينه شود و آن بينه رسول است پس تقدير كلام اين است كه البينة رسول و در جاي ديگر ميفرمايد افمن كان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسي اماما و رحمة پس چون بينه رسول اللّه (ص) شد و علي عليه السلام نفس رسول اللّه است جاري شد بر اميرالمؤمنين حكم بينه و اما جمع بودن آيات و بينات و مفرد بودن اميرالمؤمنين عليه السلام گوئيم هر چه شما در آيه وافي هدايه انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون گوئيد ما در اينجا گوئيم الجواب الجواب چه و الذين آمنوا و راكعون جمع است و مراد در نزد اهل تفسير و احاديث و اخبار آن اميرالمؤمنين (ع) است و ايضا در حديث عباس در بيان معني آيه مباركه فاولئك مع الذين انعم اللّه عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا رسول اللّه (ص) فرمود اما النبيون فأنا و [ص 89] اما الصديقون فأخي علي بن ابيطالب (ع) الخ ، پس باين معني آيات بينات اميرالمؤمنين است و آوردن جمع از براي مفرد عيبي ندارد چنانچه ابي‌العلي المعري مدح (جاي حديث بالاي صفحه را متوجه نشدم) سيد مرتضي كرده است و فرموده است :

يا سائلي عنه لما جئت اسأله فانه الرجل العاري عن العار

لو جئته لرأيت الناس في رجل و الدهر في ساعة و الارض في دار

پس اميرالمؤمنين (ع) جمع است و مفرد است و جمع نميشود الا بتعدد افراد پس الآن هر صفت كماليه آيه از كلام اللّه است پس اين حقيقت مقدسه جامع است جميع صفات ربوبيه را و جهات كماليه كلا را دارا است پس جميع آنها در او (ع) مطوي است پس من حيث الاجمال بگو بينه و آيه است و من حيث التفصيل بگو جمع است يعني آيات و بينات است پس آيات بينات او است نه آنكه آيات بينات ساختن ابراهيم (ع) بود خانه را با سنگ و گل در حالتي كه مي‌نشست بر سنگي آن سنگ بالا ميرفت و او بعد از تمام كردن گل سنگ آن سنگ پائين ميآيد پس بالا ميرفت تا آنكه بيت تمام شد و كذلك نيست داخل آيات بينات نقل اصحاب فيل و ابابيل و غير اينها چنانچه مفسرين ذكر كرده‌اند چه اَبيَن از اينها در عالم بسيار است پس آيات بينات بايد چيزي باشد بسيار عظيم بحيثي كه در نزد هر كس از عالم بيّن باشد زيرا كه قرآن براي همه خلق است و چون براي كافه خلق شد از جهت آنكه كتاب نبي كريم است كه او است واسطه كل ذرات وجوديه پس چون براي كل خلق شد بايد آيات بينات هم براي كل باشد تا كسي از موجودات نگويد كه دروغ است و حجت بالغه نيست و ايضا چون كتاب بر طبق علم اللّه است و علم محيط بر كل [ص 90] اشياء است پس بايست آيات بينات آيه و بينه باشد كه در نزد هيچ ذره‌اي از ذرات در او خفائي نباشد پس اين آيات بينات بايد امر عظيمي باشد بالجمله اين ارض مقدسه نرسيد باين مقام و دارا نشد اين شرافت را الا بجهت اين تمنا و ظهور موفور السرور آن بزرگوار در اين دو روز پس الآن فما ظنك بحقيقته (ع) .

السؤال - چرا زن كه ناقص عقل است در نه سالگي مكلف شود و مرد در پانزده سالگي .

الجواب - زن در نه سالگي بحد كمال رسد و مرد در پانزده سالگي پس هر چيزي كه بحد كمال رسد حكم بر او جاري شود و اما در نه سال زيرا كه هر چيزي كه بنيه او ضعيف است زودتر كامل شود چون بقولات و خربوزه و هندوانه و خيار و هر چه كه بنيه او قوي است ديرتر نضج پذيرد چون درخت خرما كه در پانزده سالگي ثمر دهد پس زن چون بنيه‌اش ضعيفتر است از بنيه مرد پس زودتر كامل شود و حكم تكليف بر او جاري شود و مراد ما از كمال اول كمالي است كه حاصل شود در اول ظهورش كه صالح است از براي تعلق تكليف گو اين كمال متدرجا حاصل گردد اما خصوصيت عدد نه سال و پانزده سال پس گوئيم كه آن چند وجه دارد يك وجه آن كه بطور مناسب مقام ما است در اين ايام كه ذكر فضائل اهل بيت است اين است كه عدد سه مرتبه دارد آحاد عشرات مآت الوف اما آحاد رتبه علل و مبادي است و اما باقي رتبه فروعند زيرا كه يازده همان واحد است با ده و دوازده دو است با ده و هكذا پس چون آحاد را مبدئي است كه آن واحد است و منتهائي است كه او نه است كه اول ظهور در عشره است گوئيم كه آحاد در عالم اكبر مثال [ص 91] آل‌محمد است و عشرات مثال انبياء است و مآت مثال انسان است و الوف مثال باقي خلق است پس آحاد اول آن الف است كه مثال رسول اللّه است و آخر آن ط است كه فاطمه است و از او موجود شدند ساير خلق قال تعالي حم و الكتاب المبين انا انزلناه في ليلة مباركة انا كنا منذرين فيها يفرق كل امر حكيم پس حم رسول اللّه است و كتاب مبين اميرالمؤمنين است في ليلة مباركة مراد فاطمه (ع) است فيها يفرق كل امر حكيم يعني امام حكيم بعد امام حكيم پس سرّ تسعه بايست در فاطمه (ع) باشد از اين بود كه زوجات نبي (ص) نه بودند پس چون زنها در مقام عدد حاكي شوند او (كذا) صديقه را آن حكم در ايشان جاري شود و اما زن چونكه ضعيف است حكايت يك مرتبه ايشان را كند بخلاف مرد زيرا كه بنيه او قوي است پس بايست او حكايت اربعه‌عشر را كند و چون اربعه‌عشر را دو حالت بود يكي حالت جمع و وحدت كه فرمود كلنا محمد اولنا محمد و آخرنا محمد و اوسطنا محمد ، اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة ، و يكي حالت تفريق كه در آن مقام چهارده بودند پس مرد از جهت قوت بنيه او بايست هر دو مقام را حكايت كند پس حكايت حالت جمع ايشان واحد است و حكايت حالت تفريق ايشان چهارده است و جمع پانزده شود پس مرد مكلف شود در پانزده سالگي ، و اما زيادتي عقل مرد و كم عقلي زن بجهت آن است كه زن دو جزء از نفس دارد يك جزء از عقل و مرد دو جزء از عقل دارد و يك جزء از نفس .

[ص 92] سؤال - هر گاه ائمه ما سلام اللّه عليهم آنقدر رفعت شأن دارند و مبدأ كل خير هستند و ايشان را معصيتي نيست و ايشان را حسابي نيست پس چرا مبتلا به بلايا و محن و مصائب كثيره گرديدند .

الجواب - بدان كه خداوند عالم هر پيغمبري را كه مبعوث گردانيد تكليف ميكرد او را بمضمون آيه شريفه ان تبدوا شيئا او تخفوه يحاسبكم به اللّه يعني حساب ميكند خداوند عالم جميع اعمال ظاهره و خطورات قلبيه شما را بحيثيتي كه وانگذارد يكي از آنها را ابدا پس انبياء از آنجائي كه رتبه محبتشان پست بود گفتند اين خطورات حفظش بسيار صعب است پس بجهت امتناع ايشان خدا التزام ميكرد ايشان را پس بجهت اين بود كه هر گاه قصد معصيتي ميكردند نوشته ميشد اماسمعت قول عيسي (ع) للحواريين اوصيكم الاتزنوا فان الطير اذا زني طار ريشه قالوا يا نبي اللّه نحن مانزني قال عيسي اريد ان لايجري في خاطركم الزنا ه‌، و لايلزم من هذا التكليف التكليف بما لايطاق لانا نقول انه لا شك و لا ريب ان الامام عليه السلام كان مكلفا بهذه الامور و هو (ع) لايخطر بباله شيء مما يكرهه اللّه تعالي بل و شيء مرجوح مع ذلك ماكان تكليفا بما لايطاق بالجملة اما نبينا صلي اللّه عليه و آله فلما قال سبحانه و تعالي له بمضمون هذه الآية الشريفة اجاب (ص) و قال سمعت و قبلت و اطعت چه حبيب را صعوبت و استثقال نيست بچيزهائي كه محبش و سيدش امر ميكند پس بعد از تسليم و انقياد فرمود جل جلاله آمن الرسول بما انزل اليه من ربه پس رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله وكالةً و قيمومةً و ولايةً از جانب امت فرمود و المؤمنون كل آمن باللّه و ملائكته و كتبه و رسله لانفرق بين احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير ● پس در وكالت آن جناب و اولويت او كلامي نيست چه نص كلام باري است النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم كولاية الاب للولد او السيد للعبد او الوكيل پس چون خداوند عالم اذعان و تصديق نبي (ص) را ديد فرمود يا محمد سؤال كن تا عطا كنم ترا پس بعد از اين رخصت بجهت امتثال امر محبوب نه بجهت امر خود قال ربنا لاتؤاخذنا ان نسينا او اخطأنا چه خطا و نسيان در امم سابقه محسوب بود بحيثيتي كه معاقب ميشدند اما در اين امت قال (ص) رفع عن امتي السهو و النسيان ، پس پيغمبر چون مستجاب الدعوة بود آنچه خواست مستجاب شد پس عرض كرد ربنا و لاتحمل علينا اصرا كما حملته علي الذين من قبلنا ربنا و لاتحملنا ما لا طاقة لنا به ● يعني تكاليف بر امم سابقه ثقيل بود بجهت كمي محبت ايشان چه هر چيزي كه از محبت ناشي شود ثقل ندارد پس طاعت نافع آن است كه از محبت حاصل شود زيرا كه در اين وقت كسالت و طمع و منت و عوض و مقدور نيست كل اينها مسلوب است بلكه محب آن است هر چه از محبوبش صادر شود قبول كند معذلك خود را مقصر داند و هم طاعت خدا خواهد قال (ص) ان كنتم تحبون اللّه فاتبعوني يحببكم اللّه بالجمله آصار در امم سابقه بسيار بود از جمله آن بود هر گاه شخص در شب در خانه خودش معصيتي ميكرد در صبح بدر خانه‌اش نوشته ميشد كه فلان بن فلان فعل معصية الفلانية پس اين اصر [ص 94] را خدا از امت پيغمبر ما بخشيد تا آنكه نگويند امت پيغمبر آخر الزمان عاصيند و اين بر آن جناب عار باشد و از اين جهت است كه غيبت ممنوع شد تا آنكه شناعت آن جناب نباشد و خدا هم ستر كرد پس ايشان را بجهت اين معاصي ايشان مسخ نكرد تا آنكه رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله محفوظ بماند و هم رعيتش محفوظ بمانند و از جمله آصار آن بود كه هر چه خطور ميكردند معاقب بودند و هر گاه بعمل ميآورد عقابش زياده بود پس اين هم از اين امت برداشته شد بلكه در اين امت حكم فرمود هر گاه معصيت كنند يكي نويسند و هر گاه حسنه كنند ده نويسند و از جمله آصار آن بود كه بايست قربان خود را بدوش كشند و بقربانگاه برند خواه پادشاه و خواه گدا و خواه بزرگ و خواه كوچك خواه گاو باشد خواه شتر و از جمله آصار آن بود كه علامت قبول قربان ايشان نزول آتش از آسمان بود و ميسوزاند آن قربان را و الا پس اگر آتش نميآمد نميسوخت آن قربان قبول نبود پس خداوند عالم اين رسوائي از اين امت مرحومه برداشت و از جمله آصار اين بود كه هر گاه ايشان را نجاستي عارض ميشد بايست موضع آن را قطع كنند بخلاف اين امت كه آب و خاك را از براي ايشان طهور قرار داد و از جمله آصار آن بود كه مصلاي ايشان محل خاص بود كه همه بآنجا نماز ميكردند يا هر كسي بآن محل خاص نماز ميكرد و از اين امت اين اصر مرفوع شد و از جمله آصار مسخ شدن بود كه خدا عفو فرمود از اين طايفه شريفه الحاصل خدا جميع اينها را پيغمبر خود بخشيد در وقتي كه عرض كرد [ص 95] ربنا و لاتحملنا ما لا طاقة لنا به و اعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا انت مولينا فانصرنا علي القوم الكافرين پس پيغمبر ما (ص) اين را از خدا نخواست كه تكليف ما لايطاق بكند بلكه مقام محبت چنان بلند است كه هر گاه تو تكليف ما لايطاق كني قبول است لكن از امت ببخش و اغفر لنا و ارحمنا انت مولينا فانصرنا علي القوم الكافرين پس خدا مستجاب كرد دعاي او را و مغفرت داد امت پيغمبر را كه كلا داخل بهشت شوند كو بعد از عذاب باشد لكن مخلد نيستند بخلاف عاصيان امم سابقه كه مخلدند و اما و انصرنا علي القوم الكافرين اگر چه در اين وقت حاصل نشده است لكن در رجعت ظاهر خواهد شد بحيثي كه بر جميع كافرين نصرت خواهد داد پس بعد از اين خطابات خدا وحي فرمود بسوي پيغمبر خود كه يا محمد طلب كردي براي امت خود جوامع خير را و خير آخرت و دنيا را لكن خبر كن ايشان را براي انواع فتن و عذابهاي گوناگون در دنيا چه بنا گذاشته‌ام كه هر عملي را پاداش و جزا دهم ان خيرا فخيرا و ان شرا فشرا پس چون امت تو را نميخواهم در آخرت در وقتي بنزد من ميآيند ايشان را نكبتي و زللي و اندوهي باشد لهذا پاداش ايشان را در دنيا دهم پس چون اين وحي رسيد رسول اللّه (ص) از غايت فرط لطف مهرباني بمقتضاي محبت خود نخواست عرض نمايد اين را رفع كن پس عرض كرد يا رب امت من جسد ايشان و قلب ايشان طاقت اينها را ندارد كه لازال تَتْري بر ايشان وارد شود پس ان كان كلا و لابد است اينها بما وارد بياور پس اين را بشارت براي امت فرستاد لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم پس رحمت و رأفت را رسانيده است كه [ص 96] خود را و عيال خود را و اولاد خود را در راه امت و دين گذاشت چنانچه بعضي از مادرها گويند خداوندا هر چه بر اين طفل وارد ميآوري بر من وارد آر ، وجه آخر گوئيم هر گاه اينگونه امور هر گاه بر ايشان وارد نميآمد بربوبيتشان قائل ميشدند با آنكه با اين مصائب و محن خداشان گفتند پس مظفر و منصور بودند و يكي از مردم سالم نبود پس باين اقتضاء اين بلاها وارد شد پس معلوم است كه يكي از صفات الوهيت در اميرالمؤمنين (ع) ظاهر شد او را خدا گفتند ، وجه آخر بدان كه در عالم اول يعني ذر چون ائمه ما (ع) سبقت كردند در اجابت و اذعان و خاضع و خاشع شدند بربوبيت للّه خداوند عالم مخصوص گردانيد ايشان را بانوار و اسرار و امور چندي كه خلق از او عاجزند پس زمام عالم را بايشان واگذاشت نه بطور تفويض و وكالت و شراكت بلكه بطور سببيت چون شمس و نور شمس يعني همچنانكه نور شمس شمس است لكن باللّه پس حسد بردند مخالفين و گفتند يا رب خضوع و خشوع ايشان مر تو را به جهت نعمتهائي است تو بايشان عطا فرموده‌اي و سلطنت و اقتدار را بايشان انعام فرموده‌اي و خلق را طوع يمين ايشان كرده‌اي پس اگر بما هم عطا كرده بودي ما هم چنين بوديم پس چون اين را گفتند و خداوند عالم ميخواست حجت او بالغه باشد كه كسي را سخني نباشد پس امر كرد انبياء و اولياء و امم و شيعيان ايشان را كه شما دنيا را چند روزه واگذاريد تا آنكه آنها را در آخرت حجتي نبوده باشد پس عهد گرفت از ايشان كه حطام دنيا را ميل نكنند قال في دعاء ندبة الي ان قال بعد ان شرطت عليهم الزهد في درجات هذه الدنيا الدنية و زخرفها و زبرجها فشرطوا لك و علمت منهم الوفاء به [ص 97] فقبلتهم و قربتهم و قدمت لهم الذكر العلي و الثناء الجلي و اهبطت عليهم ملائكتك و كرمتهم بوحيك و رفدتهم بعلمك و جعلتهم الذرايع اليك و الوسيلة الي رضوانك الدعاء ، پس بايست مبتلا شوند و مخالفين در استراحت و غنا باشند قال تعالي و لولا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة و معارج عليها يظهرون يعني هر گاه خوف كفر نبود آنقدر بايشان مال و ثروت ميدادم كه سقفهاي ايشان را از نقره و طلا كنند پس اين چنين بود تا زمان ابراهيم بحيثيتي كه هر كه ايمان ميآورد فقير ميشد تا آنكه ابرهيم عرض كرد كه مردم قبول ايمان نميكنند پس خداوند في الجمله تخفيفي داد اگر چه اغنياء در مؤمنين و كفار الآن هست لكن غالب در مؤمنين فقر است و غالب در كفار غناء است قال تعالي و لايحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انما نملي لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين و قال املي لهم ان كيدي متين پس ائمه ما صلوات اللّه عليهم دولت خودشان مؤخر داشتند تا آنكه مخالفين نگويند كه هر گاه ما را هم اين مكنت و اين استيلاء و سلطنت بود اطاعت ميكرديم و عمل بعدالت مينموديم پس خداوند هر كسي را در اين دنيا سلطنت داد تا معلوم نمايد كه عدالت ميكند يا جبر ميكند چنانچه بعضي را سلطنت بر عيال داد و بعضي را بر عبيد تا آنكه سلطنت عادله ظاهر شود و ببينند كه ايشان چگونه عمل ميكنند يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا .

[ص 98] بدان كه قرآن كل آن بيان مقالي است در فضائل آل‌محمد است اما اعلي البينات و افصحها و اسني الدرجات و افصحها هو البيان الحالي يعني كل عالم را لوح قرارداد فرمود كه در او منقوش است صفات و سمات و فضائل آل‌محمد و اخبر منه تعالي في كلامه الحق بقوله سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم الآية ، قال علي (ع) اي آية اكبر مني ه‌، آيه ظهور شيء است از براي شيء پس خلق آيه‌اند و ظهورند از براي خداوند عالم و شكي نيست كه خلق هر چه اعلي و اكمل و اشرف و احسن باشد دلالتش بيشتر و صفتيتش ظاهرتر است پس اوضح و اعلي و اكمل آيات ايشان سلام اللّه عليهمند قال الصادق عليه السلام اي آية اراها اللّه الخلق في الآفاق و الانفس غيرنا ه‌، پس اين بيان حالي است كه مبين و واضح است از براي هر كسي باعلي آن چيزي كه در حق او متصور است از انبياء و مادون ايشان و دوم بيان مقالي است پس وصف كرد خدا ائمه ما (ص) را باين بيان و اين بيان كتاب اللّه است و گفتيم كه هر آيه از آن شرح مقامات ايشان است براي هر ذره از ذرات وجوديه كاينا ما كان و بالغا ما بلغ و چون ما بنا گذاشتيم كه بيان كنيم از تعريف مقالي آن چيزي را عوام انساني در عالم جسماني كه از تصادم بعضي بعضي حاصل ميشود پس عرض نموديم يك معني از معاني ظاهر آيه بر فهم عوام و الآن بناي آن داريم كه معني ثاني از آيه را اشاره كنيم پس ميگوئيم كه مراد از بيت در قول خدا كه فرمود ان اول بيت وضع للناس بيت شرف و بيت سودد و بيت علم و بيت معرفت و بيت علم است زيرا كه بيت را بيت گويند از براي آنكه وعاء شيء را پس هر وعائي [ص 99] كه حافظ باشد جسم را مطلقا بيت گويند چون بيت الساعة بيت السيف بيت المشط و هكذا پس هر گاه اين وعاء عالم عنصري جسمي صالح باشد از براي تسميه به بيت پس تسميه قلب را كه محل انوار الهيه و جهات ربوبيه و ممكن اسرار و حقايق و جميع صفات و اسماء فعليه است بطريق اولي توان كرد كما قال تعالي بعبارة مختصرة ماوسعني ارضي و لا سمائي الا قلب عبدي المؤمن ه‌، پس اين قلب بايد قلب مخصوصي باشد كه وسع اللّه صادق باشد ● پس چون ذات باري محل ندارد و اصوليين هم مقرر داشته‌اند كه اذا تعذرت الحقيقة فاقرب المجازات متعين لهذا مراد از آن بايد جميع اسماء و صفات و سماء و افعال و ظهورات و جهات خلقيه و صفة جلال و جمال و جهات ربوبيه باشد پس اين قلب كل اينها را جامع است و شكي نيست كه جمع اينها و حوايت [ص 100] اينها كلا محال است الا در حق كسي كه اشرف موجودات خلقيه باشد بالضرورة چه غير اشرف نتواند حمل نمايد پس اين امر عظيم نتواند حمل كند الا شخص عظيم و چون چنين شد نظر كرديم در قرآن بيان نفرمود ببيان مقالي كسي را بعظم الا جناب ختمي مآب را كه وصف فرمود بعظمت و گفت انك لعلي خلق عظيم پس چون خدا او را وصف فرمود بعظمت بدان كه بسيار بسيار بسيار عظيم چه ما مقرر داشته‌ايم هر چه را كه عظيم عظيم شمارد بسيار عظيم خواهد بود چنانچه هر گاه حقير چيزي حقير ( عظيم . ظ ) شمارد عظيم نيست مثلا هر گاه فقيري مدح كند كه فلان شخص بسيار پول دارد پس آنچه متصور در حق او شود از صد تومان متجاوز نباشد و اما هر گاه ملك التجار و عمده اهل تجارت مدح كند كسي را بغنا و دولت آنچه در حق متصور است كه حمل شود از چند هزار بيشتر است و اما هر گاه چنانچه سلطان كبيري و مالك متسلطي محيطي كه عالم از اقاليم سبعه در دست يد قدرت او باشد چون سليمان و اسكندر مدح كند كسي را بغناء و دولت و عظمت هرآينه محمول باين جزئيات از كرور كرور نشود پس چون اين مقدمه ثابت شد گوئيم كه خداوند عالم كه كل عظيم عنده حقير و كل عزيز عنده ذليل بل و كل اشياء در نزد جلال و سطوت كبريائي او كلا مقهور و مغلوب بل و مضمحل و فناي صرفند پس در اين وقت هر گاه او عزت جلالته وصف نمايد كسي را بعظمت بايد آن عظمت غير متناهي فوق غير متناهي باشد پس اين عظمت مدحي و عظمتي است كه جميع ماسواي او (ص) در نزد او حقير و ذليل است و از اين جهت [ص 101] فرمود طأطأ كل شريف لشرفكم و بخع كل متكبر لطاعتكم و ذل كل شيء لكم ، پس هر گاه اين قلب صالح حمل اين معني باشد آن قلب بطريق اولي صالح خواهد بود زيرا كه ما گفتيم هر چيزي كه استعمال شود صلوحا از براي اعلي و اسفل هر دو بلاكلام در استعمالش اعلي حقيقة خواهد بود و الا مزيت فرع و اصل لازم آيد و آن باطل است بالبديهه پس قلب او (ص) حاوي و جامع جميع اسرار و انوار از حقايق و صفات و اسماء فعليّه و جهات ربوبيّه و صفت جلال و جمال خواهد بود پس چون چنين شد گوئيم كه اين بيت دوازده است در مدينه واحده پس بيوت خواهد بود و خدا از اين بيوت در كتاب خود خبر داده است در آن جائي كه فرمود في بيوت اذن اللّه ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال رجال الآية ، پس خدا اذن داد در رفع اين بيت كائنا ما كان پس چون خدا اذن داد بايد از براي آن نهايتي و انتهائي نباشد پس ارتفاعي كه بايست فوق همه ارتفاعات باشد بايست در حقيقتي باشد كه آن حقيقت فوق جميع حقايق باشد پس فرمود اين بيوت يسبح له فيها بالغدو و الآصال يعني منسوبند الي اللّه و متوكلند علي اللّه و مسلمند للّه مستمدند (ظ) من اللّه معرضند عن غير اللّه و اما قول خدا كه فرمود رجال يعني تلك البيوت رجال پس اول آن بيوت بجهت ارشاد و هدايت خلق و سد باب احتياج و فاقه موجودات و باب خدا آن اول بيتي است كه وضع حمل شده است در مكه و از اين جهت است وُضع فرمود نه جعل تا آنكه شامل وضع بوده باشد پس وضع اين بيت اكبر از جهت سد فاقه ناس است از هدايت و ارشاد و غير آن پس چون اول بيت او [ص 102] (ع) شد وصف ميفرمايد او را جلّ من واسمٍ و بُورك من موسومٍ پس فرمود در وصف آن كه اين بيتي است كه بركت در او قرار داد و بركت دو قسم است جسمي و غير جسمي اما جسمي كه ما بناي بيان آن داريم از جمله بركت در نسل او و علم او و آنچه متعلق باو است پس اين بيت معمور است و هر چه در وجود آمده است پس خراب نخواهد شد زيرا كه ميفرمايد ما عندكم ينفد و ما عند اللّه باق و اما بركت نسلش پس گوئيم كه اولاد اميرالمؤمنين عليه السلام همه در كربلا بودند كلا شهيد شدند الا دو نفر يكي علي بن الحسين (ع) و يكي حسن بن ... پس از اين دو نفر خدا ذريه قرار داد آنقدري پر كردند عالم را با آنكه ششصد سال سلاطين جور و عدوان هر چه خواستند از ايشان كشتند اما بني‌اميه هشتاد سال دولت ايشان بود و شكي نيست كه عداوت ايشان با ائمه ما بسيار بود خاصة با اولاد اميرالمؤمنين (ع) پس كشتند از ايشان در تحت هر حجر و مدري و از جمله‌اي كه حجاج بقتل آورد صبراً صدهزار نفس بود كه اغلبش اولاد اميرالمؤمنين (ع) بود از سادات و عداوت او بيشتر به اولاد اميرالمؤمنين (ع) بود بحيثيتي كه از كشتن در نزد او و حضورش آنقدر لذت ميبرد كه انزال مني ميشد او را پس هر كجا جستند از اولاد بني علي كشتند پس چون نوبت به بني‌عباس رسيد پانصد و بيست سال مدت دولت و ملك و پادشاهي ايشان بود پس آنها نيز كشتند آنچه ممكن بود ايشان را و گذاشتند در ميان ديوارها آنچه خواستند پس در اين ششصد سال كه پادشاهان صاحب اقتدار بودند كه همتشان منصرف باين بود كه ايشان را بكشند پس آنچه ميسر بود كشتند تا آنكه امر بجائي رسيد كه بسياري گريختند و بعضي [ص 103] اسناد خود را باميرالمؤمنين (ع) گم كردند از جمله عيسي بن زيد بن يحيي اما زيد را چهار سال بدار كشيده بودند پس عيسي پسر زيد اسناد خود را گم كرد و مشغول به سقائي بود تا آنكه گريخت رفت بقم و در آنجا حاكم شد تا آنكه تزويج كرد در آنجا و او را دختري متولد شد پس بحد كمال رسيد و بعد فوت شد چون از دنيا رحلت كرد عيسي بسيار بسيار از جهت او بي‌تابي مينمود بحدي كه وزير عيسي بخدمت عيسي عرض كرد كه نشايد ترا با اين بزرگواري بجهت دختري اينقدر بي‌تابي كني در جواب گفت چرا گريه و بي‌تابي نكنم و حال آنكه چهارده سال از عمر اين دختر گذشت و ندانست كه از اولاد فاطمه است معذلك كله الآن اغلب ناس از اولاد اميرالمؤمنينند و بسياري ايشان ساداتند يا از منسوبين بسادات پس از يك نفر پر كرد عالم را و بركت داد در نسل او اما از سلاطين عباسي پس اثري از آثار آنها نيست حتي مقابر آنها معلوم نيست پس الآن بركت از اولاد آنها منقطع است بدان كه بركت بزيادتي و كمي نيست بلكه امري است از جانب خدا چنانچه سگ با آنكه ولد بسيار آورد و كسي او را نكشد و قرباني ننمايد و كسي نخورد او را بركت ندارد بخلاف گوسفند كه گرگ خورد و قرباني و نذر كنند و كل بليه بر او واقع شود معذلك هر جا عالم كه ميروي گله‌هاي بسيار است پس اين بركت در نسل آن جناب اول بركت است و همچه ميدانم كه در آخر الزمان همه سيد شوند تا آنكه معني انا و علي ابوا هذه الامة ظاهر شود چه الآن مردم يا سيدند يا نسبت بسادات دارند لكن علماء كاري كردند كه ولد از جانب مادر را سيد ندانستند پس مبين نشد كثرت سادات لكن ما ميگوئيم كه اولاد از جانب [ص 104] مادر سيدند علي اعظم ما يكون و احسن وجه چه فاطمه (ع) با ايشان محرم است اما خمس چيز ديگر است كه آن مستثني بدليل ديگر است از حديث پس هر گاه علماء اينطور نميكردند ميديدند كه سادات چقدر بيشتر بود از اين بود كه جناب شيخ فرمود كه من در خواب ديدم سليمان بن داود را كه خطاب كرد بمن يا ابن خليفة رسول اللّه و دانستم كه حضرت سليمان مرادش از جهت علم نبود پس چون بيدار شدم تفحص كردم ديدم كه جد مادرم از سادات بوده است انتهي ، پس واسطه و عدم واسطه تفاوتي ندارد چنانچه حسنين را ميگويند اولاد رسول اللّهند و چنانچه ما را گويند اولاد آدم هستيم حقيقة پس قول باينكه اولاد (ظ) از جانب مادر اولاد نيست حقيقة قولي است در نهايت ضعف و سستي و استشهاد بكلام عرب بوال علي عقبيه از براي اثبات اين مطلب هم در نهايت فتور و غايت فساد است و آن اين است كه :