و در بحر المصائب مسطور است كه جناب زينب سلام الله عليها بعد از واقعه كربلا و محنت شام و شماتت آن گروه بشام ، چندان بگريست و اندوه يافت كه قدش بخميد و مويش سفيد گرديد و در تمام عمر جز باندوه نزيست .

[ص 176] و در بحر المصائب از كتب عديده مسطور است كه چون تمامت اطفال را جناب زينب در يك جاي فراهم آورد دلداري همي فرمود ناگاه زني از طرف شرقي كربلا نمايان و با گريه و فغان بيامد و سلام براند و گفت از شما كداميك جناب زينب ميباشد بدو باز نمودند ناگاه سفره ناني و مشك آب كه با خود داشت در حضورش بگذاشت و عرض كرد بعد از ظهر امروز مرا باين بيابان عبور افتاد برادر تو را تنها يافته بحضور مباركش شتافتم و عرض كردم كاش زنان را جهاد جايز بودي تا جان خود را فداي تو كردم فرمود تو را بكاري دلالت كنم كه ثوابش بيشتر از جهاد باشد دانسته باش من امروز بدست اين قوم شهيد ميشوم و عيال و اطفال من از آن پس كه خيام را بخواهند سوخت دستگير اين جماعت خواهند شد با لب تشنه و شكم گرسنه اگر بتواني امشب طعامي و آبي بايشان بده و از خداوند جهان و رسول عالميان مزد بگير لا جرم اين نان و آب را بفرمان آن حضرت براي شما بياوردم و شكر خداي را كه بفرمان امام زمان كار كردم .

و نيز در آن كتاب از كتب ديگر مروي است كه چون تمامت ياران حسين (ع) مقتول ( شدند ظ ) پسر سعد ملعون فرياد كرد تا كشتگان سپاه ابن زياد را مدفون ساختند لكن بدن پسر پيغمبر و اصحابش را بر روي زمين و تابش آفتاب بيفكندند و سرهاي مطهر را در همان روز عاشورا با زجربن قيس بكوفه روانه ساختند و ابن سعد با بقاياي اهل بيت و اثقال خود بجاي ماندند تا روز يازدهم بكوچند چون تاريكي شب پرده ظلام بركشيد و ظلمت جهان را كران تا كران در سپرد حضرت زينب كبري عليها السلام بمواضع خيام برادرش فرزند خير الانام بدانحال نگران شده و آن اطفال برهنه و گرسنه و تشنه [ص 177] را در طرف خويش بديد كه نداي وا عمتاه برآوردند و همي گفتند جگر ما از تشنگي بتافت و رنج گرسنگي امعاء ما را بخورد و ديگري در طلب پرده و ستر ناله بركشيد آن حضرت لطمه بر چهره خويش بزد و نظري با برادرش بيفكند و با خواهرش ام‌كلثوم فرمود ما تصنع هذه الليلة بهذه الفتيات الضايعات و هذا الفتيان الصغار و هذه الاطفال ؟ ام‌كلثوم عرض كرد رأي رأي تو است فرمود اي ام‌كلثوم رأي چنان است كه اين اطفال را فراهم كنيم و برادر زاده و روشني چشمم زين العابدين بيمار عليه السلام را در ميان ايشان جاي دهيم و تو از يك سوي و من از يك جانب ديگر تا بامداد بحراست ايشان بنشينيم ام‌كلثوم عرض كرد آنچه بفرمائي همان است پس امام بيمار را بدون اينكه بستري در زير يا زيرپوشي ( روپوشي ظ ) بر روي باشد در ميان ايشان بگذاشتند و آن حضرت از شدت غم و اندوه و محنت و مصيبت نيروي جواب راندن نداشت و زنان بانگ نوحه و ناله برآوردند آنگاه حضرت زينب خاتون با ام‌كلثوم عليهما السلام فرمود نيك ميداني كه من از شدت گريه ( بر ظ ) برادرت حسين عليه السلام و پسران او برادر زادگانش بسي تعب يافته‌ام و دوست همي دارم كه ساعتي سر بخواب نهم و تو ايشانرا حراست كني عرض كرد باختيار تو است پس آن حضرت سر بر زمين نهاد ناگاه از دهنه بيابان سوادي نمايان شد ام‌كلثوم از ديدارش بر خويش بلرزيد و ندا بركشيد اي خواهرك من بنشين بدانيم در اين سواد شب بما چه ميرسد بالجمله زينب خاتون ترسان و پريشان بنشست و خواهرش را لرزان بديد فرمود اي خواهرك من چه تو را درهم افكنده است ؟ گفت از اين بيابان سوادي نمايان شده است ندانيم از وحوش بياباني يا از لشكر شام باشد چون آن سياهي نزديكي گرفت [ص 178] هريك از ايشان خويشتن را بر ديگر افكندند و اطفال نداي يا جداه وا محمداه وا علياه وا حسناه وا حسيناه وا ضيعتاه بعدك يا اباعبدالله برآوردند چون آن سياهي نزديك و منكشف گشت صورت شخصي نمايان شد فقالت زينب بحق الله عليك من تكون ايها الرجل فقد روعت والله قلوبنا و قلوب هذه الفتيات الضايعات و الاطفال الصغار ؟ فقال لاتجزعي انا ابوك امير المؤمنين اتيت احرسك هذه الليلة چون نام پدرش را بشنيد بر چهره بزد و ناله بركشيد وا ابتاه وا علياه كاش حاضر بودي و پسرت حسين را ميديدي كه هر چند استغاثت نمود هيچكس بفريادش نرسيد و از هركه پناه جست پناهش نداد سوگند با خداي او را تشنه بكشتند با اينكه حيوان و انسان آب بياشاميدند آنگاه امير المؤمنين (ع) آن حضرت را در بركشيد و معانقه فرمود و تسليت ( گفت ظ ) و به رحمت و كرامت خداي بشارت بداد و فرمود اي دخترك من بخيمه باز شو و باطمينان خاطر باش چه من تا بامداد شما را محارست كنم و اما جناب ام‌كلثوم نيز از طرف ديگر شخصي را نگران شد كه روي بخيمه آورد و در ميان ايشان همان معاملت كه در ميان خواهرش زينب كبري و پدرش امير المؤمنين (ع) بگذاشت بيان رفت و چون بام‌كلثوم نزديك شد بگريه و ندبه و فرياد درآمد ام‌كلثوم بدانست كه مادرش فاطمه زهرا است پس با وي معانقه كرده بر سينه خود برگرفت آنگاه ام‌كلثوم تمام آن مصايب و وقايع را كه بر اهل بيت وارد شده در خدمت مادرش بعرض رسانيد فرمود اصبري يا بنتاه ان الله تبارك وتعالي وعدك اجرا عظيما اي دختر بخيمه باز شو همانا من با پدرت امير المؤمنين (ع) بحفظ و حراست شما در اين شب بگذرانيم . [ص 179] و نيز در آنوقت دختر امام حسين ناپديد شد و جناب زينب و ام‌كلثوم در طلبش بهر سو ميشتافتند و آخر الامر با فرياد و ناله همي گفتند اي برادر حسين دختر مظلومه‌ات ربابه در كجا است ؟ ناگاه با صوتي جلي نداي بركشيد اختاي اختاي بنتي ربابه في كنفي مغمي عليها پس آن دو مخدره برفتند و آن دختر تسليت دادند و بخيمه باز آوردند.

و در بعضي كتب مسطور است و ديگر اطاعت و انقياد شترهاي سواري است در خدمت ايشان چنانكه در بحر المصائب مسطور نموده‌اند چون آن جماعت لئام اشتران را حاضر كردند تا مخدرات سراپرده عصمت و طهارت سوار شوند ايشان آن مردم ملعون را از اطراف خود دور كرده هريك شتري را اشارت كرده تا بمراعات و ادب زانو به زمين زده سوار شدند و از كربلا تا كوفه و شام باين حال بود .

و دركتاب بحر المصائب از روضة الشهداء مسطور است كه چون جناب زينب برادرش را به آن حالت در خاك و خون غلطان و با بدن عريان نگران گشت و بديد كه آن مردم ملعون بر كردار خويش فرحان و شادان هستند شهقه برآورد و چون زن ثكلي بگريست و عرض كرد وا جداه وا محمداه آنگاه روي خود را بر آن سينه مجروح گذاشته آنچه ببايد بگفت پس از آن روي بمدينه خطاب بحضرت ختمي مآب كرده و قالت : يا رسول الله هذا حسين الذي قبّلته و الصقت صدرك علي صدره و تلثم نحره فقد صرع في الصحراء مجروح الاعضاء و نحره منحور و صدره مكسور و رأسه مقطوع من القفا و رفع علي القنا و جسمه تحت سنابك خيول اهل البغاء و اولاد الطلقاء ، يا جداه نحن اهل بيتك بالذل و الهوان في دار غربة و في اسر كفرة فجرة چون اين كلمات بپاي برد دوست و دشمن را نالان و گريان ساخت و به پاره‌اي روايات شعري چند قرائت فرموده و از آن جمله است :

[ص 180]

اخي من ذا يغسل منك جسما وطئته خيل اولاد الزنا

و در مقامي از كتاب بحر المصائب مسطور است كه چون اهل بيت بكنار قتلگاه بيامدند و جناب صديقه صغري نزديك آن گودال بايستاد از حلقوم مبارك صدا برخاست يا اختاه اليَّ اليَّ و نيز از اين نوع خبر در مواضع ديگر هم مسطور است .

و ديگر در بحر المصائب مسطور است كه چون جناب زينب خاتون سلام الله عليها در كوچه و بازار شام ميبردند و سر مبارك امام عليه السلام را نيز در پيش روي او حركت ميدادند و مردم شام اظهار خرسندي و سرور مينمودند و ناي و طنبور مينواختند و آن سر مبارك در هر چند قدم بكلمه لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم متكلم ميگشت جناب زينب خاتون را بحر غيرت بجوش آمده بي‌تاب به آن قوم خطاب كرد كه اي گروه نامحمود بقتل اولاد پيغمبر خود و سيد جوانان اهل بهشت و گردش دادن دختران و حرم سيد انس و جان بزمين شهر خود شادمان هستيد و فخر و مباهات ميكنيد و مع هذا خود را از اهل اسلام ميشماريد اميد دارم كه خداوند جبّار هرگز در شما ( به ظ ) نظر رحمت ننگرد و بر شما نبخشايد .

در كتاب رياض المصائب و بعضي كتب ديگر منقول است كه مقارن اين حال ناگاه آن سر مبارك ( به ظ ) تكلم درآمده فرمود يا اختاه اصبري فان الله معنا چون مردم شام اين حالت را مشاهده كردند سخت در خروش آمدند و سرداران شام ايشان را به عجلت و شتاب از ميان جماعت بيرون برده بسراي يزيد روان شدن گرفتند . و نيز در روايت سهل ساعدي كه در بعضي كتب نقل شده از نگريدن سر مبارك امام حسين عليه السلام در طي طريق منازل شام به اهل بيت مرقوم است .

[ص 181] و نيز در بحر المصايب از رياض المصايب در ضمن حكايت ورود بشام و حركات نا خجسته آنگروه لئام مذكور است كه جناب زينب خاتون در آن حالت نظر بر سر برادر كرده آهي بركشيد و گفت يا اخاه انظر الينا و لاتغمض عينك عنا و نحن بين العدي در اين حال سر مبارك تكلم كرد و فرمود يا اختاه اصبري فان الله تعالي معنا و بقيه داستان بهمان ترتيب است كه در حديث سابق مذكور شد و هم در مقامي چون نظر حضرت زينب به آن سر مطهر افتاد و عرض حال بنموده نگران شد كه جماعتي از نسوان و رجال در كناري نشسته و همي گويند شگفت محبتي است در ميان اين اسيران و اين سرهاي چون ماه تابان خصوصا ميان اين اسير پريشان موي با آن سر كه مانند آفتاب تابنده بر فراز نيزه نماينده است و تلاوت قرآن ميكند ، جناب زينب خاتون روي بآن سر منور كرده عرض كرد با ( باز ظ ) راز و نياز ما و تو در سر بازار آشكار گشت و اغيار اظهار مينمايند و از دل بناليد و سر منور بسخن آمد و خندان به آواز بلند آن حضرت را به صبوري امر كرد و فرمود ان الله معنا و بقيه داستان بتقريبي است كه اشارت رفت .

اقول و في كتاب طراز المذهب من بحر المصايب و غيره : اخبار اخر عجيبة مانقلتها لكثرتها و لعلي اوفّق لتحصيل اصل بعض كتب المقاتل لاستدراك كثير من الاخبار في المقتل و قد ذكرت قصص الحرة و اسر زينب مرة اخري و ما وقع في المدينة في كتابي الكبير الذي سميته برزايا الاولياء فلا تغفل .

[ص 182] بسم الله الرحمن الرحيم

ذكر بعض ما استدركته من رياض الشهادة للحاج محمد حسن القزويني رحمه الله ، منقول است كه در يك فرسخي موصل جائي است كه آنرا مشهد نقطه گويند و سرّ اين است كه وقتي سرهاي شهداء را با اسرا به شام ميبردند بهر بلدي و منزلي كه ميرسيدند پيش از ورود خود اخبار و اعلام ميدادند كه شهر خود را آئين بندند و باستقبال بيايند و تدارك و خرج لشكريان را مهيا كنند و زينت نمايند و خوشحالي نمايند و در همه منازل بهمين قسم معمول ميداشتند تا بموصل رسيده نزديك بموصل خبر بحاكم موصل رسانيدند بعادت معهود و آن مرد حاكم بسيار از ذكر خدا غافل نبود جمعي از عقلا و ريش سفيدان جمع نموده و از وخامت عاقبت و مآل آن تخويف و تحذير نمود و آخر الامر رأي ايشان بر اين قرار گرفت كه ايشان را بشهر راه ندهند و در يك فرسخي شهر در كنار آبي بجهت ايشان علوفه و اخراجات ايشان را مهيا نموده در آنجا فرود آمدند و سرها را بر نيزه‌ها نصب كردند و در پاي سنگي بزرگ سر منور فرزند خير البشر را بر سر نيزه نصب كردند از اتفاقات قطره خوني از آن سر منور بر آن سنگ چكيد و از آن تاريخ تا مدت مديد هر ساله در روز عاشورا از آن سنگ خون تازه ميجوشيد و در آن جا مسجدي بنا نهاده هر ساله در ايام عاشورا اجتماعي عظيم از دوستان و شيعيان ميشد و در ماتم و تعزيه داري و نوحه و زاري اشتغال مينمودند تا در ايام عبدالملك بن مروان آن سنگ را از آنجا نقل نمودند و اثري ديگر از او ظاهر نشد .

[ص 183] و في رياض الشهادة ايضا چون روزي توقف اهل بيت در كوفه گذشت تهيه اسباب سفر شام ايشان را گرفته زجر بن قيس و محقر بن ثعلب و شمر ذي الجوشن را با پنج هزار سوار مقرر نمود كه سرها را با اهل بيت بشام برند و ايشان را بوضعي خفيف ، سرها بر سر نيزه‌ها و زنان و كودكان بر جهاز شترانِ خالي با كجاوه‌هاي برهنه سوار نمودند و امام زين العابدين را در غل و زنجير كشيده سوار شتر نمودند و پاهاي مباركش را بزير شكم شتر بستند و باين نسبت طي مراحل نمودند و در هر منزلي كرامتها و معجز‌ها از آن سر ظاهر ميشد پس منزل اول كه از كوفه درآمدند در خرابه‌اي در كنار شط فرات منزل كردند و سرها را پاي ديوار خرابه نصب كردند و نگهبان متصل باو نشستند و به لهو و لعب و شرب خمر مشغول شدند در اين بين ديدند دستي از بالاي سر مبارك آن جناب ظاهر شد و بقلم فولاد از خون تازه بر آن ديوار نوشت :

أترجو امة قتلت حسينا شفاعة جدّه يوم الحساب

آن ملاعين برخاستند كه آن دست را بگيرند ناپيدا شد باز نشستند مشغول شرب خمر شدند پس آن دست ظاهر شد و نوشت :

فلا والله ليس لهم شفيع و هم يوم القيامة في العذاب

باز برخاستند كه بگيرند ناپيدا شد آخر ترسيدند و از آن منزل كوچيدند شنيدند هاتفي ميگفت و شخص او را نديدند :

[ص 184]

ماذا تقولون اذ قال النبي لكم ماذا فعلتم و انتم آخر الامم

بعترتي و باهلي عند مفتقدي منهم اساري و منهم ضرجوا بدم

و چون بتكريت رسيدند جمعي را از پيش فرستادند كه باستقبال ايشان بيايند چون خبر رسيد اهل شهر باستقبال اسراي كربلا آمدند و جمعي از نصاري در آن شهر بودند پرسيدند چه خبر است ؟ گفتند سر حسين است ميآورند گفتند كدام حسين گفتند حسين پسر فاطمه دختر زاده پيغمبر شما است گفتند بلي پس بسيار بر نصاري گران آمد رفتند در كنايس خود و ناقوس زدند و گريه كردند و گفتند خداوندا ما بيزاريم از كردار اين ظالمان چون بوادي نخله رسيدند صداي گريه و نوحه جنيان را شنيدند كه بر آن امام شهيد بر سر و سينه ميزدند يكي از ايشان ميگفت :

مسح النبي جبينه و له بريق في الخدود

ابواه من عليا قريش و جدّه خير الجدود

جنيه ديگر ميگفت :

الا يا عين جودي فوق جدي فقد يبكي علي الشهداء بعدي

علي رهط تقودهم المنايا الي متجبر بالملك عبدٍ

و چون بمرشاد رسيدند مردان پير و زنان و جوانان بيرون آمدند و نگاه بايشان ميكردند و ميگريستند و صلوات بر محمد و آل محمد ميفرستادند و بر دشمنان ايشان لعن ميكردند و چون به حران رسيدند و بر سر تلي خانه مردي يهودي بود و او را يحيي خزائي ( خزاعي ظ ) ميگفتند باستقبال ايشان بيرون آمد و آن سرها را نظاره ميكرد ناگاه چشمش به سر امام حسين (ع) افتاد ديد كه لبهاي مباركش ميجنبد پيش رفته گوش فرا داشت اين كلام بسمع او رسيد و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون يحيي از مشاهده اين حال تعجب نمود پرسيد اين سر كيست ؟ گفتند حسين بن علي ، گفت پدرش معلوم شد مادرش كيست ؟ گفتند فاطمه دختر [ص 185] رسول خدا گفت اگر دين جد او بر حق نبودي اين كرامت از او ظاهر نشدي پس شهادتين بر زبان جاري ساخته عمامه دق ( ديبق ظ ) مصري كه در سر داشت از سر خود برداشت و قطعه قطعه ساخته به خواتين حرم محترم داد و جامه اخري كه پوشيده بود بجهت امام زين العابدين (ع) فرستاد با هزار هزار درهم كه صرف ما يحتاج نمايد جماعتي كه بر سرها موكل بودند بانك بر وي زدند و گفتند اين چه كار است كه پيش گرفته‌اي و مغضوبين خليفه را اعانت و حمايت ميكني دور شو اگر نه تو را بكشيم يحيي را ذوق شهادت در رسيد شمشير خود را برداشته تكبير گويان بر ايشان حمله كرد و پنج نفر از ايشان را كشت و عاقبت بدرجه شهادت رسيد و گويند مقبره او بر در دروازه حران معروف است و مشهور به مقبره يحيي شهيد و محل استجابت دعا است و چون به نصيبين رسيدند كس فرستادند و امير آنجا را كه منصور بن الياس نام داشت اعلام نمودند تا شهر را بياراست و همينكه آن لشكر بشهر درآمدند بقدرت الهي از ابر قهر و غضب نامتناهي حضرت ذو الجلال برقي پديد آمد و يك نيمه آن شهر را با خلقي كه در آن بودند بسوخت مردمان بهم برآمدند و آن ملاعين خجل شده ديگر در آن شهر توقف ننموده بشهر ديگر كه اندك بالاتر از آنجا بود و رئيس آنجا سليمان بن يوسف بود توجه نمودند و سليمان را دو برادر بود يكي در جنگ صفين بر دست اميرالمؤمنين كشته شده بود و ديگري با او در حكومت اين شهر شريك بود و يك دروازه متعلق باو بود او را داعيه شد كه سرها را از دروازه متعلق بخود برده باشد ، ميان برادران جنگ شد و سليمان كشته شد و فتنه و غوغا پديد آمد لشكر شمر نيز سراسيمه [ص 186] شدند و از آن جا روي بحلب نهادند و در آن حوالي كوهي بود و در بالاي آن كوه دهي بود آبادان و حصاري محكم و او را معموره گفتندي و در آنجا يك والي داشت كه نام او عزيز بن هرون بود و اهل آن حصار همگي يهود بودند و حرير ميبافتند و جامه‌هاي ايشان در حجاز و عراق و شام بلطافت مشهور بود چون بدانجا رسيدند و در دامن آن كوه كه آب و علف بسيار داشت فرود آمدند چون شب در آمد كنيزكي كه در خدمت شهربانو بود بغايت زيبا و او را شيرين ميگفتند پيش خاتون آمد و بسيار گريست و يادش آمد از آن روزي كه جناب امام حسين (ع) در شيرين نگريست و بطور مطايبه به شهربانو فرمود كه شيرين عجب روي افروخته‌اي دارد شهربانو بگمان آنكه امام را در او ميلي پديد آمده گفت يا بن رسول الله من او را بتو بخشيدم آن حضرت هم فرمودند من در راه خدا او را آزاد كردم پس شهربانو خلعت بسيار نفيسي بدو پوشانيد حضرت امام حسين (ع) فرمودند تو ديگر كنيز بسيار آزاد كردي بدين نسبت هيچ يك را خلعت ندادي گفت آنها آزاد كرده من و اين آزاد كرده شما ، بايد فرقي ميان آزاد كرده‌ها باشد آن جناب شهربانو را دعا گفت و شيرين در خدمت شهربانو بود تا آن شب كه در دامن كوه منزل كردند نظر بخاتون و لباسهاي كهنه كه در خور وي نبود نمود بسيار متأثر شد و گريست و از خاتون اجازت خواست كه بآن ده رود اندك پيرايه محقري كه مانده بود بفروشد و بهاي آن را جامه بخرد و بجهت خاتون بياورد پس از حصول اذن روانه شد و از كوه بالا رفته و در حصار بسته در را كوبيد عزيز خوابي ديده و در عقب در منتظر ايستاده بود چون صداي كوبيدن در را شنيد [ص 187] گفت توئي شيرين ؟ گفت بلي پس در را گشود و او را بخانه خود برد و تكريم و مهرباني بسيار نمود شيرين پرسيد نام مرا چه دانستي ؟ گفت موسي و هرون را در خواب ديدم با سر و پاي برهنه و ديدِهاي گريان و اثر مصيبت از وجنات احوال ايشان نمايان رفتم نزد ايشان و سلام كردم و گفتم اي پيغمبران خداوند جليل شما را چه ميشود كه چنين مصيبت زده و غمگين ميباشيد ؟ گفتند مگر نميداني كه حسين سبط محمد مصطفي را بظلم شهيد كردند و اكنون سر او را با اهل بيتش بشام ميبرند و امشب در اين دامن كوه منزل كرده‌اند من گفتم شما مگر محمد را ميشناسيد و بدو اعتقاد داريد حضرت كليم گفت اي عزيز چگونه او را نميشناسم و او است پيغمبر بحق و حق تعالي در باره او از ما و از همه پيغمبران عهد و ميثاق گرفته و ماها همه باو ايمان آورده‌ايم و هركس باو نگرود و او را پيغمبر نداند خدا و ما پيغمبران همگي از او بيزاريم من گفتم نشانه و علامتي بمن اظهار كنيد تا بر يقين من بيفزايد و برهاني شود از براي من فرمود الحال برخيز و برو بر در قلعه كنيزكي است شيرين نام آزاد كرده جناب امام حسين (ع) در قلعه را خواهد كوبيد متابعت كن او را بدين اسلام در نزد سر امام حسين (ع) برو و سلام ما را باو برسان پس از خواب برآمدم و في الفور بعقب درآمدم كه صداي كوبيدن در بلند شد يقين كردم بر صدق خواب خود و تو را صدا كردم پس شيرين همان ساعت مراجعت نمود و كيفيت به خاتون اعلام نمود و چون صبح شد عزيز بيرون آمد و هزار درم بموكلان داد كه او را ممانعت نكنند تا خدمتي باهل بيت نمايد و بجهت هريك از خواتين اهل بيت جامه قيمتي [ص 188] آورد و هزار دينار بجهت سيد الساجدين برد و در دست آن بزرگوار بشرف اسلام مشرف شد و از آنجا نزد سر سيد الشهداء آمد وگفت السلام عليك يا ابن رسول الله گواهي ميدهم كه جد تو رسول خدا بود و خاتم پيغمبران و سلام موسي و هرون را نيز از براي تو اي فرزند رسول خدا آورده‌ام ناگاه از سر آن امام مظلوم آوازي برآمد كه سلام خدا بر ايشان باد ، عزيز عرض كرد كه اي آقا ميخواهم مرا شفاعت كني فردا نزد جد بزرگوارت و از من راضي شويد باز از آن سر مطهر صدائي آمد كه چون مسلمان شدي خدا و رسول او از تو خوشنود شدند و چون در حق اهل بيت من نيكي كردي جد و پدر و برادرم از تو راضي شدند و چون سلام اين دو پيغمبر عاليشأن را آوردي من نيز از تو راضي گرديدم پس جناب سيد الساجدين عقد شيرين را به عزيز بست و جميع اهل قلعه مسلمان شدند .

اقول و انا المؤلف لهذا المستدرك في الرياض و غير الرياض اخبار و قصص في حوادث كربلا و مقتل سيد الشهداء و انصاره و لكن انا لااقدر علي ضبط كثير منها .

بسم الله الرحمن الرحيم

في كتاب فوادح الحسينية للعلامة الاجل الشيخ حسين الدرازي آل عصفور اعلي الله مقامه روي الشيخ ابومنصور في مصباحه قال روي انه دخل النبي (ص) علي فاطمة فهيأت له طعاما من تمر و قرص و سمن فاجتمعوا علي الاكل هو و علي و فاطمة و الحسن و الحسين فلما أكلوا سجد رسول الله (ص) و اطال سجوده ثم بكي ثم ضحك و كان اجرأهم في الكلام عليا (ع) فقال يا رسول الله رأينا منك اليوم ما لم‌نره قبل ذلك فقال (ص) اني لما اكلت معكم فرحت و سررت بسلامتكم و اجتماعكم فسجدت لله شكرا فهبط الامين جبرئيل يقول سجدتَ شكرا لفرحك باهلك ؟ فقلت [ص 189] نعم فقال ألااخبرك بما يجري عليهم بعدك فقلت بلي يا اخي جبرئيل فقال اما ابنتك فهي اول اهل بيتك لحوقا بك بعد ان تظلم و يؤخذ حقها و تغصب ارثها و يظلم بعلها و يكسر ضلعها و اما ابن عمك فيظلم و يمنع حقه و يقتل و اما ابنك الحسن فانه يظلم و يمنع حقه و يقتل بالسم و اما الحسين (ع) فانه يظلم و يمنع حقه و تقتل عترته و تطؤه الخيول و ينهب رحله و تسبي نساؤه و ذراريه و يدفن مرملا بدمه و تدفنه الغرباء فبكيت و قلت و هل يزوره احد ؟ قال يزوره الغرباء قلت فما لمن زاره من الثواب قال يكتب له ثواب الف حجة و الف عمرة كلها معك فضحكت .

و في كتاب فوادح الحسينية ايضا روي القوم الذين حملوا الرؤس و حرم رسول الله (ص) الي يزيد في الطريق ادركهم المساعد عند صومعة راهب فبكي علي بن الحسين عليهما السلام و انشأ يقول :

هو الزمان فلاتفني عجايبه عن الكرام و لاتهدو مصائبه

فليت شعري الي كم ذا تجاذبنا صروفه و الي كم ذا تجاذبه

تسيرونا علي الاقتاب عارية و سايق العيس يحمي عنه غاربه

كاننا من اساري الروم بينكم او انما قاله المختار كاذبه

كفرتم برسول الله ويلكم فكنتم مثل من ضلت مذاهبه

قال فلما جنّهم الليل ركزوا الرمح الذي عليه الرأس الي جانب الصومعة فلما عسعس الليل و اظلم سمع الراهب دويّا كدويّ الرعد و تسبيحا عظيما فاطلع رأسه لينظر فنظر نورا جامعا قد خرج من الرأس حتي لحق بعنان السماء و عليه قناديل من نور معلقة بالقدرة من السماء الي الارض و نظر الي ابواب السماء قد فتحت و الملائكة تنزل كتايب كتايب و تنادي : السلام عليك يا اباعبدالله السلام عليك يا ابن رسول الله ، و سمع تلاوة و تسبيح الجن فجزع الراهب جزعا شديدا و [ص 190] ادخل رأسه في فراشه و هو يقول يا نور النور يا مدبر الامور ، فلما اصبح الصباح و عزموا علي الرحيل اشرف الراهب عليهم و قال يا معشر الناس من عميد هذا الجيش و المقدم عليكم فاشاروا الي خولي بن يزيد فقال له انت عميد قومك قال نعم قال سألتك بالله و بحق النبي عليك الا ما اخبرتني من اين اقبلتم و ما معكم و ما هذا الرأس الذي معك ؟ قال اقبلنا من الكوفة و هذا رأس خارجي خرج بارض العراق علي الخليفة امير المؤمنين يزيد فقال سألتك بالله و بحق صاحبك يزيد بن معوية اخبرني رأس من هو ؟ قال رأس الحسين بن علي بن ابيطالب و امه فاطمة الزهراء قال و من جدّه ؟ قال محمد المصطفي قال هذا ابن بنت نبيكم معطل الاديان فامسك الملعون عن الكلام فقال لهم قولوا لي قالوا هذا الذي اخبرناك به هو الصحيح فقال تبّاً لكم و لما فعلتم ثم صفق يداً علي يد و قال لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم يا ويلك عليك لعنة الله و علي صاحبك ثم بكي و ادخل رأسه في الصومعة و خرّ مغشيا عليه فلما افاق نادي صدقت الاحبار في قولها فقال خولي و ما قالت الاحبار ؟ قال قالوا يقتل في هذا الوقت نبي او وصي نبي و انه اذا قتل تمطر السماء دما و لايبقي حجر و لا مدر الا و يصير تحته دم عبيط ثم قال وا عجباه من امة قتلت ابن بنت نبيها و هم يقرؤن القرآن الذي نزل علي نبيهم لقد تفرقت اهواؤكم كتفرق اهواء بني اسرائيل في مثل هذا اليوم تقتل امة محمد اولاده مع قرب العهد و الاسلام غض طري وا عجباه من قوم قتل ابن دعيهم ابن نبيهم ثم قال يا خولي هل لك ان تدفع لي هذا الرأس و اعيده اليك ؟ قال ما لي الي ذلك من سبيل و ماكنت بالذي اكشف [ص 191] عن وجهه الا بين يدي يزيد لآخذ منه الجايزة قال الراهب و كم تؤمل من الجايزة قال بدرة فيها عشرة آلاف درهم فقال الراهب انا اعطيك بدرة فيها عشرة آلاف درهم و ادفع اليَّ الرأس فقال علي شرط انك ترده الينا فقال نعم قال احضر ما ذكرت فدلّي اليه البدرة و دفعوا اليه الرأس فلما اخذه الراهب انكبّ عليه و جعل يمسح وجهه و يقبّل ثناياه و هو ينشد و يقول :

قل لمن خان حسينا أ جهلت اليوم حتي

لم نكن نعرف من هو سوف تجزي ما عملنا

ان يكن من دين عيسي فعلي الحبر وقفنا

سوف تجزون جحيما ليس من ذنبك تُبنا

ثم ان الراهب قال لعن الله ظالمك لعن الله قاتلك يعزّ عليِّ يا اباعبدالله اَلّا اكون اول شهيد استشهد بين يديك و لكن اذا لقيت جدك رسول الله (ص) فاقرأه عني السلام و اخبره اني اقول اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ثم انه اشرف علي القوم و دفع الرأس اليهم و قال يا ويلكم لقد اخترتم المال و الدنيا الفانية علي الآخرة الباقية و نسيتم الموت و الحساب و استحوذ عليكم الشيطان فانساكم ذكر الله تَبّاً لكم و لامثالكم انتم تصومون رمضان و تصلون الصلوات التي سنّها الله و رسوله و قد قتلتم ولده و قد تبرأتم منه والله لالقيتم انتم و لا صاحبكم خيرا فويل لكم يوم لايغني مولي عن مولي شيئا و لا هم ينصرون فلم‌يعبؤا بكلامه ثم بكي بكاءا شديدا و جعل يقول :

[ص 192]

قل لمن للوصي بالجهل سبّا تبّاً لك يا لعين مازلت تَبّا

و ما تعرضت للوصي بشتم و قتال و انت تعرف ربّا

انت عبد المسيح لاغير اني لعلي الوصي اعمل حبّا

و جعلوا يقتسمون المال فحوّلها الله في ايديهم حجارةسوداء عليها مكتوب و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون فقال لهم خولي اكتموا هذه الامر و الا فهو عار عليكم و فضيحة الي آخر الدهر فانه امر شنيع لقد استزلنا الشيطان و اغوانا قال سهل فبينما نحن سائرون و اذا بهاتف يقول :

أترجو امة قتلت حسينا شفاعة جده يوم الحساب

و قد غضبوا النبي و عاندوه و لم‌يخشوه في يوم العقاب

الا لعن الاله بني زياد و اسكنهم جهنم في عذاب

قال فلما سمعوا ذلك فزعوا فزعا شديدا و ساروا و نزلوا عشيتهم بباب دمشق .

بسم الله الرحمن الرحيم

في كتاب تاريخ المفيدي و هو تاريخ يزد لمحمد مفيد البافقي اليزدي من فضلاء حدود تسعين بعد الالف : در روضة الشهداء مسطور است كه در آن وقت كه اهل كوفه و شام خنجر كين از ميان كشيده در زمين كربلاي معلي حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام را شهيد ساخته بفرموده عبيد زياد سر آن سرور را بشام ميبردند چون در اثناي طريق رسيدند در يك فرسخي شهر فرود آمده سر مبارك آن امام معصوم را بر بالاي سنگي گذاشتند قطره‌اي خون تازه از سر مبارك آن امام معصوم آنجا چكيد هر سال روز عاشورا از آن سنگ خون تازه جاري شده مردمان از اطراف و جوانب در آن مكان جمع گرديده بمراسم مصيبت قيام مينمودند و همچنين ميبوده تا زمان عبد الملك بن مروان او گفت تا آن سنگ را از آن مقام برداشتند و ديگر كسي از آن نشان نديد .

[ص 193] بسم الله الرحمن الرحيم

خرايج الراوندي قال الباقر عليه السلام خرج علي (ع) يسير بالناس حتي اذا كان بكربلا علي ميلين او ميل تقدم بين ايديهم حتي طاف بمكان يقال له المقدفان فقال قتل فيها مائتا نبي و مائتا سبط كلهم شهداء مناخ ركاب و مصارع عشاق شهداء لايسبقهم من كان قبلهم و لايلحقهم من بعدهم .

بسم الله الرحمن الرحيم

في كتاب روضات الجنات في احوال العلماء و السادات للسيد محمد باقر الخوانساري الاصفهاني من بحار الانوار من كشف الغمة لعلي بن عيسي الاربلي قال الفرزدق لقيني الحسين عليه السلام في منصرفي من الكوفة فقال ما وراك يا ابافراس ؟ قلت اصدقك قال الصدق اريد قلت اما القلوب فمعك و اما السيوف فمع بني امية و النصر من عند الله قلت مااريك الا صدقت الناس عبيد المال و الدين لغو (كذا) علي السنتهم يحوطونه ما درّت به معايشهم فاذا محضوا للابتلاء قلّ الديانون قلت و في رواية اخري عنه انه قال في ذلك الموضع او يوم الطف عند هجوم الاعداء عليه من جميع الجوانب بطريق حديث النفس ان الناس يحومون حول الحق ما درّ عليهم فاذا تمحّض الحق قلّ الديانون .

بسم الله الرحمن الرحيم

في كتاب روضة الشهداء للملا حسين الكاشفي : در كتاب كنز الغرايب آورده كه روزي فاطمه زهرا براي شاهزادگان كوتها دوخته بود و بايشان پوشانيده ايشان را پيش حضرت رسالت پناه فرستاد چون بخدمت رسيدند ايشان را در كنار بگرفت ديد كه گريبان پيراهن امام حسين تنگ است و گردن وي خفه دارد در حال تكمه را بگشاد خطي ديد ( بر ظ ) گردن وي پديد آمده بر دل مبارك او گران آمد في الحال جبرئيل حاضر شد و گفت اي سيد بر اين مقدار خط كه بگردن حسين ديدي دل تو متألم شد روزي باشد كه بضرب خنجر ستم همين موضع را بريده سر مباركش از بدن جدا سازند آن حضرت در گريه آمد .

[ص 194] و في سياق وقعة طفلي مسلم بن عقيل سلام الله عليهما چون حارث جفاكار سرهاي آن دو شاهزاده نامدار را از تنه جدا كرد در توبره‌اي نهاد و از قربوس زين در آويخته بخانه عبيدالله زياد آمد نيم چاشتي رسيده بود هنوز ديوان مظالم قايم بود كه بقصر امارت درآمد و آن توبره را نزد پسر زياد بر زمين نهاد ابن زياد پرسيد كه در اين توبره چه چيز است ؟ گفت سرهاي دشمنان تو است كه به تيغ تيز از تن ايشان جدا كرده‌ام و بطمع عنايت و رعايت تحفه پيش تو آورده‌ام پسر زياد فرمود تا آن سرهاي مبارك را شسته در طشتي نهاده پيش روي آوردند تا به بيند كه سرهاي چه كسان است اما چون آن سرها را بشستند پيش آوردند نگاه كرد رويهائي ديد چون قرص ماه و گيسوهايي را مشاهده كرد چون مشك سياه گفت اين سرهاي كيانست ؟ گفت از آنِ پسران مسلم بن عقيل ، ابن زياد را بي‌اختيار آب از ديده روان و حضار مجلس نيز بگريستند پسر زياد پرسيد كه ايشان را كجا يافتي گفت اي امير ديروز در طلب ايشان بودم و اسب خود را هلاك كردم و ايشان خود در خانه من بودند من خبر يافته ايشان را بربستم و صباح بر لب آب فرات بردم و هرچند زاري كردند بر ايشان رحم نكردم القصه ايشان را بكشتم و تن ايشان را در فرات افكنده سر ايشان را اينجا آوردم پسر زياد گفت اي لعين از خداي نترسيدي و از عقوبت حق سبحانه نينديشيدي و ترا بر رخساره‌هاي دلاويز و گيسوهاي عنبرين ايشان رحم نيامد و من به يزيد نامه نوشتم كه ايشان را گرفته‌ام اگر فرمائي زنده بفرستم و اگر حكم يزيد در رسد كه ايشان را بفرست من چگونه كنم آخر چرا ايشان را زنده پيش من نياوردي ؟ گفت ترسيدم كه عوام شهر غوغا كرده ايشان [ص 195] را از من ستانند و طمعي كه بامير داشتم حاصل نشود گفت چرا ايشان را جائي مضبوط نساختي و خبر بمن نياوردي تا كس فرستادمي و ايشان را پنهان نزد خود آوردمي آن شقي خاموش شد پس ابن زياد روي به نديمان كرد و در آن ميان شخصي بود مقاتل نام و از دل و جان دوستدار خاندان بود و پسر زياد عقيده او را ميدانست اما تغافل ميكرد زيرا كه مقاتل نديمي قابل بود او را پيش طلبيد و گفت اين شخص را بگير و بلب آب فرات ببر همانجا كه اين دو طفل را شهيد كرده است بهر خواري و زاري كه خواهي او را بقتل رسان و اين سرها نيز ببر و همانجا كه تنهاي ايشان را در آب افكنده است اينها را نيز بيفكن ، مقاتل بغايت شادمان شده دست او را بگرفت و بيرون آورد و با محرمان خود گفت بخداي كه اگر عبيد الله زياد تمام پادشاهي خود بمن ارزاني داشتي مرا چنين خوش نيامدي كه كشتن اين مردود بمن فرمود پس مقاتل حكم كرد تا دستهاي حارث را باز پس بستند و سرش برهنه كرده ميان بازار كوفه برآوردند و آن سرها را بمردمان مينمود و غريو از مردم بر ميآمد و بر آن شخص لعنت ميكردند و خار و خاشاك بر سر و روي او ميريختند بدينگونه مقاتل او را ميبرد تا بموضعي كه مقتل ايشان بود نگاه كرد زني مجروح افتاده و جواني چون سرو آزاد كشته شده و غلامي همه اعضاء او را پاره پاره كرده و آن زن نوحه ميكرد بر فرزندان مسلم و بر فرزند نوجوان نازنين خود مقاتل پرسيد كه تو چه كسي ؟ گفت زوجه اين بدبخت بودم و از اين كار او را منع مينمودم و پسر و غلام من در اين كار با من متفق بودند آخر الامر پسر و غلام را بكشت و مرا [ص 196] زخم كرد و بحمد الله كه نفرين آن طفلان بي‌گناه در وي رسيد پس روي بشوهر كرد و گفت اي لعين براي طمع دنيا پسران مسلم بكشتي و دين را بدين قتل ناحق كه عمدا از تو صادر شد از دست بدادي پس حارث مقاتل را گفت دست از من بدار تا در خانه خود پنهان شوم و ده هزار دينار نقد بتو بدهم گفت اگر مال همه عالم از آن تو باشد و بمن بدهي دست از تو باز ندارم چون تو بر ايشان رحم نكردي من نيز رحم بر تو نكنم و تو را هلاك سازم و از حق تعالي ثواب عظيم اميدوارم پس مقاتل از مركب فرود آمد و چشمش بر خون فرزندان مسلم افتاد فرياد برآورد و بسياري بگريست و خود را در خون ايشان ميغلطانيد و دست دعا برداشته از حق تعالي آمرزش طلبيد و آن سرها را نيز در آب انداخت راوي گويد بكرامات اهل بيت رسول (صلعم) آن تنها از آب برآمد و هر سري بر تنه خود چسبيد و دست در گردن يكديگر آورد و به آب فرو رفته ، آنگاه مقاتل فرمود تا اول دستهاي او را بريدند آنگاه پايها را پس هر دو گوشش را قطع كردند و هر دو چشمش را بركندند و شكمش بشكافته اعضاي بريده او را در آن نهادند در چوبي بسته به آب درانداختند زماني بر آمد آن آب بموج اندر آمد و او را بر كناره انداخت تا سه بار اين صورت واقع شد گفتند آب او را قبول نميكند چاهي بكندند و او را در آن چاه افكندند و پر ( از ظ ) خاك و سنگ كردند اندك فرصتي زمين بلرزيد واو را افكند تا سه نوبت اين معني مشاهده افتاد گفتند خاك نيز اين مردود را قبول نميكند پس بدان خرماستان رفتند و هيزم خشك جمع آوردند آتشي برافروخته وي را در [ص 197] آن انداختند تا بسوخت و خاكستر شد بباد بردادند پس دو جناه حاضركردند پسر پيرزن و غلامش را بر آن خوابانيدند و بدر شهر بردند آنجا كه باب بني خزيمه است با جامه پر خون دفن كردند و هواداران به پنهاني ماتم شاهزادگان بداشتند .

روضة الشهداء في سياق ورود الحسين (ع) منزل الشقوق چون از آن منزل كوچ كردند به ذباله رسيدند قاصد عمر سعد رسيد و مكتوب وي كه به شاهزاده نوشته بود رسانيد مضمون آنكه اهل كوفه چنانكه شيمه ذميمه ايشان است غدر و بي‌وفائي نموده مسلم را تنها گذاشتند تا رسيد بدو آنچه رسيد و هاني عروه نيز به تيغ ستم كشته شد و امام حسين را از مكتوب عمر سعد يقين شد كه مسلم بدرجه شهادت رسيد و چون خبر در اردوي شاهزاده شيوعي يافت و مردم را بر آن اطلاعي حاصل شد جمعي از اطراف پيوسته بودند مقاربت را مفارقت اختيار كردند و متفرق شدند .

و في سياق ورود كربلا چون قدم امام حسين (ع) بخاك كربلا رسيد خاك راز ( زير ظ ) رو شد و غباري برخاست كه گيسوي امام حسين پر گرد شد ام‌كلثوم گفت اي برادر عجب حالي مشاهده ميكنم و از اين باديه هولي عظيم بدل من ميرسد امام حسين خواهر را تسلي داد و شهربانو را طلبيده فرمود كه اي يار دلنواز من و اي غمگسار كارساز من چون مرا ببيني در اين موضع از اسب در افتاده و سر و روي درهم شكسته و اعضاء از رخم تيغ و نيزه مجروح گشته زينها ر تا سر و روي برهنه نكني و سينه و روي نخراشي كه شماتت اعداء عظيم‌ترين مصيبتي است اما چون اهل بيت اين سخن بشنيدند همه در خروش وفغان برآمده گفتند اي سيد و سرور اين چه خبر دلسوز و جانگداز است كه ميدهي و اين چه داغ اندوه و ملال است كه بر سينه ما يتيمان و غريبان مينهي شاهزاده فرمود چنين خواهد بود چاره نيست بجز آنكه صبر كنيد و پناه با خداي دهيد امام حسين همانجا فرود آمده بفرمود تا كسان او خيمه زدند و نزديك به آب فرات قرار گرفتند .

[ص 198] اقول و انا مؤلف هذا المستدرك ان روضة الشهداء فيها اخبار كثيرة بديعة في مقاتل الشهداء و اسر اهل البيت لا بد لي ان استدركها و لكني تأملت فيها فرأيت اني لااقدر من كثرتها استداركها فتنبه و لاتغفل .

بسم الله الرحمن الرحيم

في كشكول الشيخ الاجل احمد بن زين الدين الاحسائي اعلي الله مقامه نقل الفيروزابادي عن الحاكم ان ساير الاحاديث التي في فضل عاشورا غير الصوم من فضل الصلوة و الانفاق و الخضاب و الادهان و الاكتحال و طبخ الحبوب موضوع و مفتري به و به صرح ابن القيم ايضا فقال الاكتحال الي آخرها من وضع الكذابين .

بسم الله الرحمن الرحيم

وجدت في بعض المؤلفات و انا المذنب حسين بن جعفر الموسوي اليزدي و لااعتمد عليه و لكني ذكرته كما وجدته و الله اعلم بالحال . . . ● ( ءانت ظ ) ابن امي ءانت نور عيني ءانت مهجة قلبي ءانت حمانا ءانت ملاذنا ءانت كهفنا ءانت عمادنا ؟ قال فلم‌يرد عليها جوابا لانه صلي الله عليه ضعف عن رد الجواب لما اصابه من الجراح لكن رمقها بطرفه الشريف فغشي عليها فلما افاقت من غشوتها قالت يا اخي بحق جدنا رسول الله صلي الله عليه و آله الا ما كلمتني يا ابن امي بحق ابينا علي المرتضي الا ما كلمتني يا ابن امي بحق امّنا فاطمة الزهراء الا ما كلمتني بحق اخينا الحسن الزكي الا ما جاوبتني قال فانتبه من قولها و قال يا اختاه هذا يوم التنائي و الفراق هذا اليوم الذي اوعدني جدي رسول الله صلي الله عليه و آله و اغمي عليه فجلست خلفه تاكية له بصدرها و انشأت تقول :

[ص 199]

فيا ويلاه مما قد دهاني من الدهر المشوم و من زماني

بهذا اليوم قد حق التنائي بهذا اليوم قد بعد التداني

اخي حزني عليك لقد عراني اخي صبري عليك لقد عزاني

قال فانتبه من قولها و قال حرّقت قلبي يا اخية بقولك هذا فبالله عليك فاسكتي فسكتت و بكت و لطمت علي وجهها و شقّت جيبها و نادت يا ابن امي يا باعبدالله بهذا الحال اراك فياليتني سكنت التراب و لم‌ارك مجدّلا في هذه الشعاب قال و لم‌تزل تخاطبه و يخاطبها و اذا بالسوط بين كتفيها و قائل يقول تنحي عنه و الا الحقتك به قال فاعتنقت اخاها و قالت له يا لعين ان كنت تريد ذبحه فاذبحني قبله فجذبها عنه قهرا و ابعدها عنه نهرا و ضربها ضربا موجعا و قال لها ان تقدمت اليه لاضربن عنقك بهذا السيف ثم ارتقي الملعون علي صدره الشريف روحي لروحه الفداء فلما رأت فعله باخيها جائت نحوه و صاحت و نادت يا لعين ارفق به لقد كسرت صدره كسر الله صدرك يا لعين يا ويلك يا لعين يا شمر أماعلمت ان هذا الصدر الذي ارتقيت عليه قد تربي علي حجر محمد المصطفي و علي صدر علي المرتضي و علي البتول فاطمة الزهراء قال فعاد عليها بالسيف فوقعت علي وجهها فمكّن من السيف من نحره من الوريد الي الوريد و هو ينادي يا جداه وا اباه وا عماه وا رجالاه وا قلة ناصراه فصاحت زينب بالنساء اخرجن قد قتل الحسين اخرجن قد قتل قرة العين فخرجن النساء مهتكات الجيوب ناشرات الشعور حتي اجتمعن عند جثة الحسين عليه السلام ينادين يا جداه يا محمد المصطفي اين امنا فاطمة الزهراء ؟ اين اخونا الحسن الرضا حتي ينظرون الي الحسين ؟ قال و كان للحسين بنت صغيرة جالسة بين النساء فتقدمت نحو ابيها فقبضت كفه فتارة يقبّل كفيه و تارة تشمّ كفه و تارة تضع اصابعه علي فؤادها و تارة علي [ص 200] عينها و قد اخذت من دم نحره و خضبت وجهها و شعرها و تقول يا ابتاه اذا ظلمت من يحميني و اذا ظمأت فمن يروي ظمائي ؟ يا ابتا نهبوا قرطي و جذبوا ردائي يا ابتا فانظر الي رؤسنا المكشفة و الي اكبادنا المتلهفة و الي عمتي المضروبة و الي امي المسحوبة قد ذرفت عند ندبها العيون و سالت علي سجعها الجفون فاتاهم زجر اللعين و قال ان الامير قد نادي مناديه بالرحيل فهلمّوا و اركبوا قال فقامت الي السايق و وقفت عنده و قالت سألتك بالله يا هذا ( تقفون ظ ) ام راحلون ؟ قال لها بل راحلون قالت اذا عزمتم علي المسير فسيروا بهذي النسوة و اتركوني عند والدي و انا صغيرة السن ضعيفة القوي و لااستطيع الركوب علي الجمل فاعملوا معي المعروف و اتركوني ابكي علي والدي و استأنس به فاذا مت عنده سقط عنك ذمامي قال فجذبها عنه فقالت له بالله عليك يا هذا ان لي اخ صغير قد قتلوه فتدعني اتودع منه فامهلها السايق فتخطت خطوة قليلة و كان اخوها قريبا من ابيه فلما وقعت عين البنت علي اخيها تحسرت حسرة طويلة و انّتْ انّةً عظيمة و جعلت تبكي و تقول ● :

قفوا ساعة بالنوق لاتركبونها و ريّضوا لمن بالطف خابت ظنونها

أ حادي مطاياهم توقف هنيئة اروح نفسي ثم اقضي ديونها [ص 201] 

اقبّل كفوفا قطعتها يد العدي فماضرهم لو انهم يدفنونها

اراهم ينامي و التراب وسادهم عليهم نسور القفر طالت انينها

فبالله ريّضوا و قفوا العيس ساعة و لاتمنعوا زينب و لاتضربونها

فضرب سياط القوم ورم جنبها و ان هي نادت جدها يلطمونها

و ان هي صاحت يا رجالي ويلكم فمن شعرها يا حيرتي يسحبونها

تعيرها الانذال بالسبي و السبا و ان هي ردّت قولها يشتمونها

تريد تدنوا من ابيها و تبتغي تودّع منه العهد أ يمنعونها

فتهجم علي المذبوح تبغي تشوفه اذا ما دنت من قربه يدفعونها

رقية قومي استري رأس زينب يعزّ علي اعمامها لو يرونها

ايا ويح قلبي من يداوي جروحه و من يغسل الدم الذي في متونها

و من ذا يسلّيها و يجلي همومها و هيهات بعد اليوم تغمض جفونها

و زيد حزني بكاء النوق حولها أتبكي علينا ام تبكي ظنينها

قال ثم انها نامت بطول اخيها و لثمته لثمات متتابعات و اجلسته بصدرها و جعلت فمها علي منحره و نادته يا اخي يا ابن امي هذه نياق الرحيل تجذب علي المسير قد اتوا بها ممزلة ليس لها محامل و لا هي من حوله و ناقتي يا اخي معهن لها صعبة فماادري يا اخي اين يريدون بنا اهل العناد ؟ فاقرئ جدي رسول الله صلي الله عليه و آله مني السلام و جدتي فاطمة الزهراء و قل لجدي يا جداه اختي شاكية اليك حالها قد خرموا اذنها و فصموا خلخالها فأتي السايق اليها و ركبها الناقة ظلما و عدوانا فلما ركبت الناقة التفتت الي اخيها و قالت ودعتك الله يا اخي يا ابن امي ودعتك الله يا قرة عيني و ثمرة فؤادي فبكت و ابكت كل من يسمع صوتها ، [ص 202] انتهي ما اردت نقله و لااعتمد علي ذلك النقل كل الاعتماد و انا العبد المذنب حسين بن جعفر الموسوي اليزدي .

بسم الله الرحمن الرحيم

وجدت في بعض المؤلفات و لااعتمد عليه: فبينما هو اي الحسين عليه السلام واقف اي بعد الاستغاثة في يوم عاشورا يلتفت يمينا و شمالا و اذا براكب مقبل نحو المدينة فسلّم علي الحسين فناوله كتابا يقرأ عنوانه و اذا هو كتاب فاطمة الكبري و هي قد كانت مريضة يوم سافر ابوها الحسين عليه السلام من المدينة الي العراق و تركها عند زوجها و هو قد كان اوعدها بانه يرسل اليها علي الاكبر فحال القضاء بينهم فكتبت هذا الكتاب و جلست عند باب الدار فرأت رجلا مقبلا فسألته الي اين تريد ؟ فقال لها الي الكوفة فناولته الكتاب فقالت اوصله الي والدي الحسين عليه السلام جاء به نحو الخيمة فقال لهم ابشّركم بان ابنتكم فاطمة الكبري قد ارسلت اليكم كتابا ففضه و قرأه عليهم فاذا فيه بعد السلام : من الضعيفة الوحيدة فاطمة بنت الحسين ابن امير المؤمنين الي والدها الحسين الف السلام و الف تحية ثم السلام التام الي العم العزيز العباس بن علي عليه السلام ثم الي نور العين عمات العزيزات ثم سلامي الي مهجة القلب و ثمرة الفؤاد علي الاكبر و الاخ العزيز الاوسط و الي علي الاصغر و الي العم العزيز القاسم بن الحسن و الي اخيه عبدالله ثم سلامي الي اخواتي و عماتي و اولاد عمي عقيل و اولاد ابيطالب و الي باقي اهل البيت كبيرا و صغيرا من الذكور و الاناث فلما قرأ الحسين الكتاب عند اهل البيت كثر البكاء لان الذين سلمت عليهم من الذكور قتلوا الا زين العابدين مريض مكبوب علي وجهه من شدّة المرض ثم انها قالت اراك نسيتني و انت يا اماه أ مااوعدتني بانك ترسل الي علي اخي يأخذني اراكم جفوتموني و انا قد اشرفت علي الموت من شدة شوقي اليكم فاكثر من هذا لااستطيع الصبر علي [ص 203] فراقكم لان فراقكم انحل جسمي و بدني . و الحسين عليه السلام كلما قرأ سطرا من المكتوب و جميع اهل البيت صار عندهم كيوم مات رسول الله (ص) و انقطع الوحي فلما فرغ من قرائته قال كرامة لك يا فاطمة ابلغ سلامك عليهم واحدا بعد واحد فاتي الحسين الي العباس و هو علي الارض مقطوع اليدين فقال له يا ابا الفضل يا عباس ابنة اخيك فاطمة ارسلت ( كتابا ظ ) و هي تقرأك السلام و تستجفيك و تعتب عليك ثم الي علي بن الحسين و وقف عنده و قال يا ولدي ان اختك فاطمة ارسلت لك سلاما تستجفيك و تعتب عليك و تقول كل هذا الجفاء يا اخي ثم انه عليه السلام اتي الي القاسم العرّيس و قال له يا ابن اخي ان بنت عمك فاطمة ارسلت اليك كتابا تقرئك السلام و تستجفيك و تعتب عليك فبقي الحسين يأتي كل مقتول من اهل البيت من اخوته و اولاده و بني عمه و يقف عليهم و يسلّم عليهم من لسان فاطمة الي ان وصل الي الاصغر الرضيع و كانت كاتبته بخصوصه يا ابتاه و يا اماه و يا عماه و يا عماتي و يا اخواتي كلكم سلّموا علي روحي و عقلي و نور بصري و ثمرة فؤادي و قرة عيني علي الاصغر واحد بعد واحد يقبله في جبينه و خدّيه ، فلما وصل الحسين الي ذلك الكلام ضجوا بالبكاء و النحيب جميع الحرم و النساء و غار الحسين الي ولده الذي ضربه حرملة الاسدي سهم و كان قد قتله فغار عليه يقبّله و هو يبكي و غاروا جميع الحرم و النساء كل تقبّله و هي تبكي و تصيح ثم ان الحسين عليه السلام قال لهم يا علي يا زينب و يا ام‌كلثوم و يا عاتكة و يا صفية و يا شهزنان و يا سكينة و يا رقية و يا فاطمة و يا رباب عليكن مني السلام فقالت له زينب يا اخي [ص 204] استسلمت للموت فقال لها يا اختاه كيف لايستسلم للموت من لا له ناصر و لا معين ثم انه همز فرسه نحو الميدان و بقي يقد الشجعان و الفرسان الي ان اثخن في الجراح فأتاه هاتف يسمع صوته و لايري شخصه و هو يقول يا اباعبدالله الحسين أ ماتسمح بنفسك و تفدي بها أمة جدك و تشفع لهم و تخلص العاصين و المذنبين من النار في يوم القيمة ؟ فعندها استسلم للموت و وقفت يداه ( عن ظ ) القتال فاحاطوا به الكفار بالنبل و السيوف و الرماح فوقع عن جواده الي الارض و هو يقول يا عدل يا حكيم احكم بيني و بين الظالمين . هذا آخر ما اردت نقله نقلته كما وجدته و لااعتمد عليه و انا المذنب حسين بن جعفر الموسوي .