و در پارهاي مقاتل مذكور است كه زينب بنت علي عليهما السلام ندا برآورد و فرمود ويلك يا ابن سعد تجمع احساك علي قتل ابيعبدالله الحسين و هو بقية النبوة و عترة الرسالة و خير شباب اهل الجنة .
و در كتاب بحر المصائب از كتاب مصائب الابرار مروي است كه چون امام حسين عليه السلام به آهنگ ميدان قدمي چند بسپرد صدائي به سخن بلند ديد روي مبارك برتافت و خواهرش حضرت زينب را نگران شد كه همي گويد يا سبط الرسول ارجع انظر الي هذه الغريبات كيف عولن بالحسرات آن حضرت براي تسليت اهل حرم بازگشت و جمله را بناله و زاري بديد و از اين حالت سخت بگريست و آن جماعت را به ثواب و كرامت بشارت داد و خواست بميدان روي كند زينب كبري با آن حضرت بمعانقه درآمد و گلوگاه مباركش را ببوسيد [ص 149] و قالت يا اخا قد احرقت قلبي بفراقك و تألمت فؤادي بوداعك فوالله شهادتك اجرت دموعي و هيجت همومي فكيف اري خيامك منهوبا و عيالك و اطفالك مظلوما مسلوبا سيد الشهداء صلوات الله عليه فرمود اي خواهر بر مصائب روزگار شكيبائي جوي در نوائب جهان به پدرت و مادرت اقتدا كن آنگاه ايشان را وداع كرده روي به آن قوم مردود فرمود .
و نيز در آن كتاب از مفتاح البكاء مسطور است كه چون حسين عليه السلام با قلبي سوزان آهنگ ميدان فرمودند ندائي نحيف و آوازي ضعيف بشنيد پس روي برتافت و خواهرش حضرت زينب را ديد كه نالان نمايان است امام (ع) از ناله دختر بوتراب بيتاب شده برگرديد و فرمود اي يادگار مادرم زهرا اي پرستار اين يتيمان بينوا از چه از خيام بيرون شدي و چون ترا حال بر اين منوال باشد ؟ اين زنان و دختران و اطفال را كدام كس تسلي ميدهد ؟ و چگونه آنان را قرار و آرام خواهد بود ؟ اي خواهرْ جد و پدر و مادر و برادرم از من افضل بودند برفتند و تو اين چند بيقرار و پريشان و گريان نشدي مگر نداني دنيا بر اين حال و بر اين منوال باشد عرض كرد وصيت مادرم بخاطرم بيامد و براي مطلبي بيامدم ، چون امام (ع) نام مادر بشنيد بگريست و از اين وصيت بپرسيد عرض كرد سفارش مادرم اين است كه آنجاي را كه جدم رسول خدا ميبوسيد ببوسم پس آن حضرت با جناب زينب خاتون معانقه كرده زينب خاتون حلقوم مباركش را ببوسيد و هر دو تن بسيار بگريستند آنگاه امام عليه السلام او را تسلي داده بازگردانيد . و نيز اين خبر را بروايتي ديگر نهاده و در ضمن آن از سفارش امام عليه السلام در امر دخترش جناب سكينه خاتون با حضرت زينب سلام الله عليهم مذكور داشته است . [ص 150] و هم در بحر المصائب حكايتي از آن دختر صغير حضرت سيد الشهداء كه بدامان عمه اش حضرت زينب سلام الله عليها آويخته تا به آخر خبر مينويسد كه قلم از تحريرش عاجز است . و هم درآن كتاب از زينب نامي كه اسير شده و در مدينه طيبه خانهاي متصل به سراي علي عليه السلام داشت و با اهل بيت آن حضرت به اخلاص و ارادت ميرفت تا گاهي كه به پارهاي جهات به كربلا آمد و خدمت حضرت سيد الشهداء و زينب خاتون سلام الله عليهما را دريافت شرحي مبسوط اظهار شده هركس خواهد از آنجا باز خواهد يافت .
امكلثوم حديث ميفرمايد كه بعد از قتل آن حضرت شنيدم گويندهاي اين شعر ( ميخواند ظ ) :
والله ماجئتكم حتي بصرت به بالطف منعفر الخدّين منحورا
و حوله فتية تدمي نحورهم مثل المصابيح يغشون الدجي نورا
و قد ركضت ركابي كي اصادفه من قبل ( ان ظ ) يلثم وسط الجنة الحورا
فردني قدر و الله بالغه و كان امر قضاه الله مقدورا
كان الحسين سراجا يستضاء به و الله يعلم اني لماقل زورا
امكلثوم ميفرمايد او را سوگند دادم كيستي ؟ گفت ملكي از ملوك جنم با قوم خود آمدم كه حسين سلام الله عليه را نصرت كنم گاهي برسيدم كه او را كشته بديدم . معلوم باد كه در كتب اخبار كه بنظر رسيده از دو پسر زينب عليها السلام جز صاحب عمدة الطالب مذكور نداشته است كه در يوم الطف شهيد شدند و ديگران اين پسران عبدالله بن جعفر را كه شهيد شدند از ديگر زنهاي او نوشتهاند چنانكه مذكور خواهد شد .
[ص 151] و در كتاب اخبار الدول مسطور است كه شمر ملعون به آهنگ قتل حضرت علي بن الحسين عليهما السلام كه در اين وقت بيمار بيفتاده بود بيامد زينب دختر علي بن ابيطالب (ع) بيرون شتافت و خويشتن را بر آن حضرت بيفكند و گفت سوگند با خداي ، وي كشته نميشود تا من نيز كشته بشوم و چون شمر اين حال بديد از انديشه قتل آن حضرت درگذشت .
در انوار الشهادة مسطور است كه چون اهل و عيال امام مظلوم صلوات الله عليهم در آن حال نابسامان در بيابان بماندند و شب يازدهم در رسيد و هيچكس بر ايشان رحم نكردي و بر حال ايشان نگران نيامدي سرانجام حضرت زينب خاتون سلام الله عليها فضه را نزد عمر بن سعد به پيام فرستاد كه اي عمر ما امشب لباسي و خيمه و فرشي نداريم آن ملعون از نخست اعتنائي نكرد بعد از آن خيمه نيم سوختهاي براي ايشان بفرستاد زينب عليها السلام آن خيمه را بر روي اطفال كشيد و با امكلثوم فرمود اي خواهر ، برادرم ديگر شبها بود و علي اكبر و قاسم و عباس و ساير اقرباء و برادران بحال ما توجه داشتند و ما را پاس ميداشتند امشب ما غريبيم بيا تا من و تو امشب به پاسباني اين دختران و يتيمان بپردازيم پس در آن شب اطفال همه بخوابيدند مگر زينب و امكلثوم كه با چشم گريان پاسبان بودند ناگاه در دل شب سياهي شخصي را نگران شدند زينب فرمود كيستي كه در اين شب بر سر اطفال يتيم حسين ميآئي ؟ پس صداي ناله و آهي بلند شد كه اي خواهرْ من برادرت حسينم كه به پرستاري شما آمدهام اي خواهرْ ما زنده هستيم و دل ما در باره عيال و ايتام خود سوزناك است بيامده ايم كه ايشان را پاسباني نمائيم اين سخن بفرمود و از ديده ناپديد شد و صداي آن مخدره بگريه بلند گشت .
[ص 152] ودر كتاب بحر المصائب از كتاب روضة الشهداء : عبيدالله ملعون گفت با جناب زينب خاتون سلام الله عليها اي خواهر حسين همانا خداي عز و جل مرا از بيم طغيان برادرت حسين و اتباع او آسوده و فارغ گردانيد فقالت زينب الكبري يا ابن زياد فقد جئت شيئا ادّا و أتيت امرا عجبا و خطبا غريبا فمع ذلك تتوقع الراحة في دار الدنيا و هيهات هيهات انت سكران و مغرور و مفتون بمال الدنيا و جلالها ، تزول تلك السلطنة و لاتعيش بعد ذلك ابدا و لاتري وجه الاستراحة هل تعلم ما فعلت بعترة الاطهار و اولاد الاخيار فمع ذلك تتفاخر بقتلهم و لاتنال نيلك و مقصودك و قد فعلت امرا يبقي عاره ابد الابد .
و در بحر المصائب و سرور المؤمنين مسطور است كه حضرت سيد الشهداء عليه السلام را برادر رضاعي بود كه عبدالله بن قيص انصاريش ميگفتند پس از شهادت امام حسن عليه السلام از مدينه هجرت و در حلب سكون نمود و بهر سال چون حج نهادي از آنجا در مدينه ادراك خدمت حضرت سيد الشهداء نمودي تا آن سال كه آن حضرت بكربلا وارد شد عبدالله تحف و هداياي چند ترتيب داده بكوفه روي نهاد و در عرض راه بنصيبين آمده و در چمني خرم جاي گرفت ناگاه سواد كارواني پيدا شد خرسند گشت كه يار و مونسي پديدار آمدم چون نزديك شدند زني بلند بالا را نگران شد كه طفل سه ساله در بغل دارد و با ديده پر آب كفي از آب برگرفت و چندان بگريست كه اشكش با آب مخلوط شد و آبرا بريخت و قالت ءاشرب و قتل اخي عطشانا در آن حال مريضي را بديد كه با غل و زنجير سوار بود خواست پياده شود از شتر درغلطيد تمام زنهاي اسير بر گردش انجمن شدند عبدالله ميگويد در اين حال از روي حسرت نگران شدم زن سياهپوش فرمود به [ص 153] نامحرم منگر گفتم نظرم از راه خير است غريب اين ديارم بزيارت برادرم بكوفه ميروم قالت ما اسمك يا فتي و من اخوك ؟ گفتم نامم عبدالله است و پسر قيس انصاري هستم و برادرم حسين بن علي بن ابيطالب عليهما السلام باشد چون نام برادرش حسين عليه السلام را شنيد فرياد بركشيد و فرمود وا محمداه وا علياه هذا رأس اخي الحسين ان كنت زائره فزره .
و در بحر المصائب از سرور المؤمنين مروي است كه چون اهل بيت اطهار قريب به عسقلان رسيدند روزي هوا چنان تافته گشت كه مرغ و ماهي گداخته ميشد لشكر ابن زياد پيوسته مركبهاي خود را آب بخورانيدند و زير شكم آنها را آب بيفكندند و آنچه بر افزون بود زمين بريختند لكن با اطفال تشنه و كودكان دل تفته نميرسانيدند اتفاقا يك تن از ايشان كه فاطمه نام داشت بزاري بسايه درخت خاري جاي كرده چون عرب را قانون چنان است كه چون روز از نيمه باز بگذرد بار كوچ ميبندند پس بارها بربستند و تركوها و ارتحلوا عنها آن دختر را فراموش كردند و روان شدند چون چندين راه در سپردند حضرت زينب خاتون سلام الله عليها اين حال را بدانست و سخت بناليد و بگريست ( و گفت ظ ) يا قوم بالله عليكم اصبروا هنيئة فقد افتقدت ابنة اخي و قرّة عيني چون اين خبر منتشر شد ناله اهل بيت پيغمبر بلند شد و آشوب محشر برخاست سران لشكر سراسيمه گرديدند و گفتند بارخداي سوگند است كه اگر اين دختر پديدار نگردد زينب دختر پيغمبرْ عالم و عالميان را زير و رو فرمايد و حق هم او راست زجر بن قيس دامان همت بر كمر زد ، راوي خبر گويد من نيز با آن ملعون روان شدم و در حوالي منزل او را در حالي بديدم كه حيرت بر حيرتم افزود آن مظلومه دست بر سر داشت و باطراف [ص 154] نظر ميانداخت گاهي مينشست و گاهي ميدويد و ميافتاد و فرياد برميكشيد يا عماه يا عمتاه يا اباه يا اختاه يا اخاه و گاهي از زحمت پياده گام زدن فرو ميماند و در آن ريگهاي گرم ميغلطيد و هر دو پاي مبارك خود را با دست ميگرفت ، از مشاهده اين حال ملال گرفتم و مبهوت بماندم در اين اثناء زجر ملعون با تازيانه برسيد و به آن دختر نهيب داد آن دختر بياختيار بدويد من آن ملعون را از در زجر و منع درآمدم و گفتم اي شقي بيمناك همي خواهي عالم را به صرصر فنا دهي مگر بر لبهاي خشكيده و رخساره آينده (كذا) اين دختر نميبيني كه هيچش تاب و توان نمانده سوگند با خداي ، نزديك است كه عالم ديگرگون و آسمان سرنگون آيد آن دختر از نهيب زجر فرياد وا ضيعتاه و وا جداه و وا علياه و وا ابتاه برآورده بسوي من دوان گرديد من زبان به دلداري و تسليت برگشودم و خاطر مباركش را آرام همي كردم چون اين شفقت از من معاينه كرد فرمود اي مرد آخر من دختر پيغمبر شما هستم اگر بانديشه كشتن من هستيد چندي مهلت دهيد كه باري ديگر ديدار عمهها و خواهران خويش را بنگرم ، از شنيدن اين سخن از خويشتن برآمدم و سوگند خوردم اين دختر اين توهم از خويش دور دار با كمال مهرباني او را برداشته بخواهران و عمه هايش برسانيدم .
و هم در بحر المصائب مذكور است كه چون آن جماعت از دير بگذشتند در طي راه به كوشكي پيوستند كه صاحب آن قصر عجوزه ملعونهاي بود كه ام الحجامش ميخواندند و آن با كنيزان خود بر دريچه قصر برآمده بتماشا مشغول بودند و چون سر مبارك امام (ع) بدانجا رسيد آن نكوهيده كيش كه از روزگار قديم با آن حضرت ، بدانديش بود سنگي برگرفت و چنان بيفكند كه از آن [ص 155] چهره منور خون بريخت جناب امكلثوم را بر آن حال نظر افتاد آن خون تازه را بديد پرسيد كدام كس چنين كرد ؟ تفصيل را معروض داشتند نامش را بپرسيد تا بگفتند آن حضرت از مشاهده اين مصيبت روي بخشود و موي پريشان ساخت و هر دو دست بنفرين بركشيد و عرض كرد بار خدايا اين قصر را بر وي فرو خوابان و اين نكوهيده را به آتش دنيا بسوزان پيش از آنكه بنار دوزخ گرفتار گردد راوي گويد قسم بخداي چون اين دعاي بپاي رفت در ساعت آن قصر فرود آمد و در آن قصر مخروبه آتشي درافتاد چندانكه جمله آن قصر خاكستر شد و بادي وزان گرديد اثري از آن قصر برجاي نماند گويا هرگز در آنجا نشاني از عمارت و اهل عمارت نبوده است و چون آن جماعت از آن قصر راه برگرفتند و روز و شبي راه درنوَشتند بقصري عالي رسيدند كه يمنع نام داشت و در آنجا جناب امكلثوم عليها السلام در حق مردمش دعاي خير فرمود و آن لشكر خبيث از يمنع بكوچيدند و به قرمياط رسيدند و از آنجا بقريهاي كه سليما البيت نام داشت پيوستند و از آنجا با رعب و خوف بگذشتند و بوادي درآمدند كه سروج نام داشت و تني چند بهلاكت رسيدند تا عصر راه نوَشتند بزميني هموار رسيدند و قصري از دور نگران شدند كه حظوظ نام داشت و جناب امكلثوم در مردم حظوظ دعاي خير فرمود و نيز مينويسد همچنان راه بسپردند تا به دمشق نزديك شدند و اين وقت راه بگردانيدند و بقصر بني مقاتل روي نهادند و آن مشك آب كه با خويش داشتند پاره شد آب بريخت در آن روز بسيار گرم عطش بر ايشان دوچار افتاد و ابن سعد جمعي را در طلب آب فرستاد و هم فسطاط خود را برافراخت و اهل بيت را در آن بيابان در آن آفتاب تابان بيفكندند حضرت [ص 156] زينب سلام الله عليها در سايه شتري به پرستاري علي بن الحسين عليهما السلام كه از شدت عطش مشرف به هلاكت بود نشسته با بادبزني پرستاري ميفرمود و همي گفت اي برادرزاده سخت بر من گران است كه تو را باين حال بنگرم . معلوم باد كه قصر بني مقاتل ما بين مكه و كوفه بود و گاهي كه جناب سيد الشهداء از مكه بجانب كوفه سفر كرد در آنجا منزل فرمود مگر اينكه گوئيم قصر مقاتل در دو مكان است يا در قلم كاتب سهوي رفته .
در بحر المصائب مسطور است كه در يكي از منازل شام دختري از امام حسن (ع) از شتر بزير افتاده به عادت مستمره كه هريك را چون صدمتي رسيدي به حضرت زينب التجا ميبردي فرياد يا عمتاه يا زينباه بركشيد آن حضرت مضطربانه از فراز شتر بزير آمده و ناله كنان باطراف بيابان نظر ميفرمود و چون او را دريافت از هوش بشده بود و چون نيك نگران شد از زحمت پاي شترها بمرده بود چنان ناله وا ضيعتاه وا غربتاه و وا محنتاه بركشيد كه آسمان و زمين را متزلزل كردند .
در بحر المصائب از كتاب مفجع القلوب از سليمان شامي منقول است كه چون اسراء و رؤس شهداء از كوفه بشام رسيديم در مجاورت ما زني از طايفه بني هاشم بود كه او را حميده نام بود و پسري داشت كه سعدش ميناميدند و نيز او را كنيزي بود كه زينبه نام داشت در ميان سرايش آبگيري بود چون همهمه ورود اسراء در همه جا برخاست و مردمان بتماشا بيرون شدند سعد و زينبه نيز برفتند و چون حكايت را بدانستند گريان و نالان بسراي خويش باز گرديده در كنار آبگير بسوگواري بنشستند حميده چون بر اين حال نگران شد سراسيمه بسوي ايشان دويد و بشنيد كه پسرش ميگويد بارخدايا چگونه ننالم و نگريم با آنكه سر امام را بر [ص 157] فراز نيزه مخالفان مشاهده كردم و زينبه همي ميناليد كه آن خاتون چگونه از گريستن كناري گيرم با اينكه بانوان سلطان حجاز را بر شتران بي جهاز با ناله وا حسيناه و وا غربتاه و وا ضيعتاه همآواز بديدم حميده از استماع اين كلمات وحشت آيات بخويشتن بيفتاد و چون بخويش گرائيد و آن حديث بدرستي بشنيد با سر و پاي برهنه نالان و اندوهناك بيرون دويده و بحضرت زينب سلام الله عليها رسيد چون آن مخدره را بر آنحال ديد خود را بر زمين افكند و فرياد بركشيد اي خاتون دو سراي و ثانيه حضرت زهراء برادرت چه شد كه تو را در اين حال باين شهر در آوردند آن حضرت با كمال اندوه و ضجرت به آن سر منوّر اشارت فرمود چون حميده را بر سر مطهر منور بر نوك سنان نظر افتاد چنان صيحه وا حسيناه و وا ضيعتاه و وا ذلتاه بركشيد كه حاضران را از خويش بيخبر گردانيد و تماشائيان در گردش انجمن گرديدند و از آن سوي سعد و زينبه نيز بر فراز سرش حاضر شدند و خروش برآوردند و مويه كردند و موي بكندند و حميده را مرده دريافتند سعد و زينبه از ديدار آن روزگار محنت آثار چنان شعله اندوه در نهاد افتاد كه آتش طبيعي را به كشت آن دو تن نيز به آن يك تن و هرسه به پاكتنان پيوسته جان به جانان تسليم كردند الي آخر الخبر .
در بحر المصائب از مفتاح البكاء منقول است كه در حال ورود اهل بيت رسول محموم بشام محنت انجام جناب زينب خاتون سلام الله عليها فضه خادمه را در طلب شمر لعنة الله عليه بفرستاد شمر بيامد و گفت اي دختر علي چه حاجت داري ؟ فرمود به پاس آن قرابت كه تو را از طرف مادر با عباس است آنكس كه موكل بر پسر برادرم علي بن الحسين زين العابدين است [ص 158] امر كن او را مضروب ندارد فانه مريض عليل و غليل فوق البعير الضئيل ثم قل لحامل رأس اخي الحسين ان يخرجه من بين المحامل لان بنته كلما نظرت اليه تصرخ صراخا تكاد ان تهلك و تموت من كثرة حزنها و شجونها لابيها ثم مرَُّ بنا من مكان قليل النظارة و بعيد الشماتة شمر ملعون همان پاسخ كه با جناب امكلثوم بگذاشت بآن حضرت نيز بعرض رسانيد و آن حضرت نداي وا اخاه وا ضيعتاه بركشيد و سر مبارك را چنان بر چوبه محمل بزد كه خون از آن جاري گشت .
و هم در آن كتاب مسطور است كه حضرت زينب خاتون را نظر بر سكينه افتاد كه از شدت عطش و سختي و محنت جانش از تن خواهد بيرون شتابد پس با زنان شام رو بكرد و فرمود كسي باشد از شما كه اين يتيم را سيراب كند قد اشرفت علي الهلاك عطشا در اين حال زني با جامي پر آب بيامد و گفت اين آب را باين طفل برسان شايد خداي تعالي اولاد مرا يتيم و اسير نگذارد و چون سكينه خاتون اين بديد و شنيد از روزگاران برگذشته بخاطر آورده چنان فرياد و ناله بركشيد كه نزديك بود زمين و زمان را ديگرگون كند پس جناب زينب خاتون به تسليت آن حضرت زبان برگشود .
و در بحر المصائب در پارهاي روايات در عبور دادن اهل بيت را از محله يهودان و آزار اهل بيت نگارش رفته است . و هم در آن كتاب از كتاب رياض المصائب مرقوم شده است كه جناب زينب خاتون در چنان حالت بر سر مبارك برادرش حسين صلوات الله عليهما نظر كرده آهي از دل بركشيد و عرض كرد يا اخا انظر الينا و لاتغمض عينك عنا و نحن بين العدي يفعلون بنا ما تري .
[ص 159] و در كتاب بحر المصائب و مفتاح البكاء از پارهاي مؤلفات قديم مسطور داشتهاند جماعت اسيران كه در مجلس يزيد بودند چهل و چهار تن بودند مرد و زن با علي بن الحسين عليهم السلام و چون زينب صغري و سكينه و زينب كبري سر مبارك امام حسين عليه السلام در حضور يزيد بديدند ناله و فرياد برآوردند و ندا بركشيدند وا محمداه وا علياه آنگاه امكلثوم فرمود يا يزيد أماتحيي و قد تخدر حريمك في الخدور و اشتهرت بنات رسول الله و از آن پس جناب امكلثوم از آن ملعون رخصت طلبيد كه سر مطهر حسين عليه السلام را بگيرد و زيارت كند و آتش دلش را شفا بخشد چون رخصت يافت آن سر مبارك را بگرفت و بگريست و ناله چندان بركشيد كه بيهوش بيفتاد چون بهوش آمد فرمود اي يزيد لعنت خداي بر تو باد يزيد گفت اين زن كه چنين و چنان با من سخن ميگويد كيست ؟ گفتند امكلثوم خواهر حسين دختر فاطمه زهرا ميباشد .
و در روضة الشهداء مسطور است كه امكلثوم سلام الله عليها فرمود فاني ارجو من الله عز و جل ان لاتستريح في الدنيا يا يزيد كما اوردتنا في التعب و المصيبة و الوصب و اوقعتنا في الشدايد و النوائب و هي في التزايد يزيد بآن مظلومه گفت چگونه ديدي كه خداي آنچه را كه گمان ميبرديد قرين زيان و نوميدي و خسارت داشت و دروغ شما را آشكار ساخت ؟ فرمود اي يزيد ان الله تعالي اكذب المنافقين حيث قال ان المنافقين لكاذبون و يعذب المنافقين و المنافقات الحمد لله الذي برأ اهل بيت نبيه من الكذب و النفاق و طهّرهم من كل عيب و شقاق تطهيرا .
[ص 160] و در كتاب نجاة المنافقين مذكور است كه از اين پس زينب دختر امير المؤمنين عليه السلام روي باهل دمشق كرده بگريست و اين ندا بركشيد يا اهل دمشق اعلموا انه قد فرّق جماعة العلوج هذا الرأس عن بدنه آنگاه به كلماتي تكلم فرمود كه از آن مصائب و نوائب كه بر آن حضرت و اهل بيت فرود گشته تذكره مينمود ( پس ظ ) از آن شروع بانشاد اين اشعار شد :
يقلن يا محمدا يا جدنا يا احمد قد اسرتنا الاعبد ثكلنا ثواكل
و هتكوا حريمه و ذبحوا فطيمه و اسروا كلثومه و سيقت الحلايل
در كتب مقاتل مذكور است در كتاب بحر المصائب مسطور است كه يك روز حضرت امام زين العابدين عليه السلام با حالي نژند و خاطري غمآكنده نشسته ناگاه زينب خاتون سلام الله عليها بيامده و سلام بداد امام عليه السلام بعلم خويش فرمود اي عمه بخواب اندر چه ديدهاي و از مادرت فاطمه چه شنيدهاي ؟ عرض كرد تو از تمامت علوم آگاهي و بعرض و اظهار نيازمند نيستي فرمود آري چنين است و مقام ولايت همين است اما همي خواهم از زبان تو بشنوم و بر سوك پدر بنالم عرض كرد اي فروغ ديدار بخواب اندر مادرم زهرا سلام الله عليها را با جامه سوگواري و موي پريشان نگران شدم كه روي و موي مباركش را با خون مبارك برادرم رنگين ساخته چون اين حال بديدم خويشتن را بر پاي مباركش بيفكندم و به گريه و زاري صداي بركشيدم و از آن حال پرملال پرسيدم فرمود اي دختر من زينب اگر چه در ظاهر با شما حاضر نبودم لكن در باطن هم جدا نبودم مگر نه بخاطرت اندر است كه عصر روز عاشورا كه برادرت را از خواب برانگيختي بعد از مكالمات بسيار برادرت گفت جد و پدرم و مادرم بيامده بودند و چون باز ميشدند مادرم وعده وصل [ص 161] امشب را از من بگرفت اي فروز ديده مگر شب عاشورا را فراموش كردهاي كه ناله وا حسن و وا حسين من بلند بود و تو هم ميگفتي صداي مادرم را ميشنوم همانا در آن شب با هزار رنج و تعب در اطراف خيمه ها بر همي آمدم و ناله و فرياد برميآوردم از اين روي بود كه برادرت با تو فرمود اي خواهر مگر صداي مادر را نميشناسي اي نور ديده اي زينب مگر نه من نبودم در وداعي واپسين فرزندم با زنان و روانه شدن بميدان تيغ و سنان كوفيان خاك مصيبت را بر سر ميكردم و چه گويم از آن هنگام كه شمر با خنجر بر سينه پسرم جاي گرفت اي زينب در آن هنگام كه شمر سر مباركش از تن جدا ميكرد سرش بر دامان داشتم و حيران نگران بودم كه سر مبارك را بر نوك سنان برآوردند اي زينب مگر من نبودم كه در نظاره بودم كه آن لشكر بيدادگر از قتلگاه بخيمه گاه روي نهادند و شعله نار بگنبد دوّار برآوردند اي دختر محنت پرور من ايستاده بودم كه مردم كوفه با آن آشوب و همهمه و ولوله و نعره بجانب خيام زنان شتابان گشتند و خيمه ها را بسوختند و غارت كردند و جامه شما را ببردند و عابد بيمار را از شتر بزمين افكندند و آهنگ قتلش كردند و تو نالان و گريان ايشان را بازداشتي و شما را با آنحال بقتلگاه شهدا بگذرانيدند تمامت اين جمله حتي آن چهار خطاب كه در سر نعش حسين (ع) بگذاشتي مرا بنظر اندر است دلم را كباب و ديدهام را پر آب نموده است وآن مكالمات كه تو با امكلثوم و ساير اسيران مهموم بپاي ميرفت و از حركت در خيل جماعت و وداع سخن ميبردي فراموش نميشود اي زينب اين خون حسين من است كه بر گيسوان بماليده و در همه جا با شما [ص 162] بودهام خصوصا هنگام ورود بشام و مجلس يزيد خون آشام و رفتار و گفتار آن نابكار بد فرجام ، عرض كردم اي مادر از چه روي اين خون را از روي و موي پاك نميكني فرمود اي روشني ديده بايد با اين موي پرخون در حضرت قادر بيچون شكايت برم و داد خود را از ستمكاران و كشندگان فرزندم بجويم و عزاداران و گناهكاران امت جدت را شفاعت كنم و تو را وصيت ميكنم كه سلام مرا با فرزند بيمارم سيد سجاد تبليغ كني و بگوئي كه به شيعيان و دوستان برساند كه در سوگواري و زيارت روشني ديدهام حسين خودداري نكنند و سهل نشمارند بلكه شب و روز علي الدوام باين عبادت و طاعت قيام و اقدام نمايند تا بامداد قيامت بحسرت و ندامت كه در آن وقت سودي نخواهد داشت دوچار نشوند .
و نيز از بحر المصائب از جناب سيد سجّاد عليه السلام منقول است كه فرمود كه در آن هنگام كه در خرابه شام دوچار آلام بوديم يكي روز نگران شدم كه عمهام زينب ديگي بر اجاق نهاده گفتم اي عمه اين چه حال باشد ؟ گفت اي روشني ديده همي خواهم باين كار اطفال را خاموش كنم چه بسي گرسنه و بيقرار هستند امام عليه السلام محض ترحم مشتي از ريگ بديگ درافكند در ساعت هريره پاكيزه گشت . و پارهاي نويسندگان ، داستان آن عمارتي را نوشتهاند كه بفرمان يزيد بساختند و واقعات روز عاشورا و حال شهداء و اسيري اسراء را در آنجا نقش كردند و اهل بيت را بآنجا درآوردند .
[ص 163] و نيز در بحر المصائب مسطور است كه در آن هنگام كه اهل بيت را بشام در آوردند طفلي صغير از حضرت زينب سلام الله عليها آب طلبيد يكي از نسوان شام با جامي از آب در خدمت صديقه صغري شد و عرض كرد اي اسير تو را سوگند ميدهم اجازت بده تا اين طفل را بدست خويش آب دهم لان رعاية الايتام يوجب قضاء الحوائج و حصول المرام فرمود يا امة الله حاجت تو چيست و مطلوبت كيست ؟ عرض كرد من از خدم حضرت فاطمه دختر خير الانام هستم انقلاب روزگار باين ديارم افكند و مدتي دراز است كه از اهل بيت اطهار سلام الله عليهم اجمعين و خاتون خود جناب زينب عليها السلام خبردار نيستم بانتظار هستم كه شايد خداي بدعاي اين طفل صغير باري ديگر ديدار سيده من جناب زينب و امام حسين صلوات الله عليهما را نصيب فرمايد و بقيه زندگي را در آستان ايشان بپاي برم چون زينب خاتون اين سخن بشنيد اشك از ديده بباريد و آهي سرد برآورد و فرمود يا امة الله غم مخور حاجت و مطلب تو روا شد انا زينب بنت امير المؤمنين و هذا رأس اخي الحسين عليه السلام فوق القناة چون آن زن اين كلام وحشت ارتسام را بشنيد ناله و فرياد يا سيدا و وا حسينا و وا اماماه و وا ويلاه برآورد و چندان بر سر و صورت زد كه بيهوش گرديد .
و در اكسير العبادات و مفتاح البكاء و بحر المصائب از شعبي روايت كردهاند كه گفت يزيد را خواهري هند نام بود و اين هند غير از هندي است كه در حباله نكاح داشت چون اساراي اهل بيت را بديد برجست و بايستاد و گفت اي اسيران كدام يك از شما امكلثوم خواهر حسين بن علي بن ابيطالب هستيد ؟ امكلثوم فرمود [ص 164] ويلك ها انا ابنة الامام الزكي و الهمام التقي و الصمصام النقي امير المؤمنين و قاتل الناكثين و المارقين و القاسطين الذي قرن الله طاعته بطاعته و عقابه بمعصيته و الذي فرض الله تعالي ولايته علي البدوي و الحضري و هو مبيد الاقران و الفرسان و المتوّج بتاج الولاية و السلطان و هو الذي كسر اللات و العزي و طهّر البيت و الصفا چون خواهر يزيد اين كلمات بلاغت سمات را بشنيد روي بجانب امكلثوم كرد و گفت يا امكلثوم و لاجل ذلك اخذتم و بمثله طلبتم و هونتم يا بني عبد المطلب بمثل ربيعة و عتبة و ابيجهل و اضرابهم تسفك دماؤكم ؟ أنسينا اباك يوم بدر و حنين و ما قتل من رجالنا ؟ فقالت امكلثوم يا بنت من خبث من الولادة و الاولاد و يا ابن آكلة الاكباد لسنا كنسائهم المشهورات بالزنا و الخنا و لا رجالنا العاكفين علي اللات و العزّي أليس جدك اباسفيان الذي حزب علي آل الرسول الاحزاب ؟ ألست امك هند باذلة نفسها بالوحشي و أكلت كبد حمزة جهرا ؟ أليس ابوك الضارب في وجه امامه بالسيف ؟ أوليس اخوك قاتل اخي ظلما و هو سيّد شباب اهل الجنة و هو اهل الكتاب و السنة و ابن بنت الرسول المخدوم بجبرائيل و ميكائيل و كثير ما ملكتموه في الدنيا فانه في الآخره قليل .
و در بحر المصائب مرقوم است كه پارهاي نوشتهاند كه هفده طفل صغير و صغيره در ميان اهل بيت بودند كه در خرابه شام با آلام و اسقام مبتلا و بهر بامداد و شامگاه از حضرت صديقة صغري زينب كبري سلام الله عليها از تشنگي و گرسنگي شكايت كرده و آب و نان ميخواستند بر اين منوال برگذشت يكي روز مردي را از آن خرابه عبور افتاد دختر كوچكش همراه بود آن دختر را بحضرت سكينه نظر افتاد كه با چهره چون ماه سر مبارك بر ديواري بر نهاده بگريه [ص 165] و ناله برآمد و با پدرش گفت اي پدر حالت اين دختر اسير دلم را كباب كرد البته چون بسراي اندر شديم مرا بخاطر بياور تا از البسه خويش از بهرش بياورم همانا از ديدار ايشان نمايان ميشود كه از خاندان عزت و شرافت هستند چون آن مرد اين سخن بشنيد برخود لرزيد و گفت اي دختر خاموش شو از اين خيال بركنار باش همانا جامه كهنه و فرسوده در خور او نيست چه او سبط رسول و قرّة العين بتول و ميوه دل سيف الله مسلول است و ايشان از اشراف عرب و عجم و اهل بيت سيد امم و آل الله اجل اكرم باشند و اهل ظلم و جور مردان ايشان را بكشتند و اهل بغي و ستم ايشان را اسير ساختند دانسته باش كه قرآن كريم درخانه ايشان نازل و كفر و ايمان بشمشير پدر ايشان نمايان شد و ايشان باشند نسل كرماء و نجباء و بر آنان كه بر ايشان ستم كردند لعنت خداي و لعنت لاعنين زمين و سماء است ، چون آن دختر اين خبر را بدانست خويشتن چون كنيزان بر پاي مبارك آن حضرت بيفكند و با گريه و زاري زبان به اعتذار برگشود همي گفت اي دختر آقايان من از خطيئات من درگذر و عذر مرا بپذير و از هفوات من عفو بفرماي سوگند با خداي شما را نشناختم همانا شمائيد احرار و اطهار و از شما سخاوت و شجاعت و بذل و كرامت انتشار يافت و شمائيد محل امن و امان و امانت و مكان صدق و صدقه و از شما باشد ارشاد و هدايت و بر شما است بازگشت خلق و حساب ايشان در روز قيامت و جناب سكينه اظهار تلطف و عطوفت ميفرمود و از ديدار مبارك و رخسار شريف اشك ميريخت آنگاه آن دختر روي بر پدر كرد گفت واي برشما و بر مردم شام بي آزرم و حيا [ص 166] چگونه بصبوري نگاه كار ميكنيد و آرام ميجوئيد و دعوي مردي و مردمي و دوستي مينمائيد با آنكه اهل بيت اطهار سيد مختار و حيدر كرار را اين مردم كفّار و فجّار چون اسيران ترك و زنگبار بشهر و ديار گردانيده و در خرابه شام بي فرش و چراغ و خوردني و آشاميدني گريان و نالان درافكندهاند ويل لهؤلاء القوم يقرأون القرآن و يدعون الاسلام و قد اسروا اولاد سيد الانام و قتلوا سيد شباب اهل الجنان و امام الانس و الجان و الثبور و النار و الوقود لهؤلاء اليهود و القوم العنود ينكرون الحق و اهله و يتبعون الباطل و حزبه يحفظون طه و يس و يقتلون الامام المبين تبّاً و تعساً لهم و باعمالهم ( لاعمالهم ظ ) و افعالهم يقولون بالسنتهم ما ليس في قلوبهم و سيجزيهم الله جزاء الظالمين و الكافرين و يدخلهم اسفل السافلين في نار جهنم و يقرنهم بئس القرين ان شاء الله تعالي و آنگاه بگريه و ندبه از خرابه بيرون شد در سراي خويش بماتم بنشستند .
و نيز در كتاب مسطور مرقوم است كه در ايام توقف اهل بيت سيد انام در خرابه شام يكي از شبها كه اطفال صغار كه از شدت جوع و عطش بناليدند و از جناب زينب خاتون عليها السلام آب و نان ميطلبيدند ناگاه زني با جامه سياه و مقداري آب و نان بخرابه اندر شد و آن جمله را در حضور حضرت زينب فرو نهاد چون آن مخدره بديد كه اطفال از بوي طعام ديگرگون شده متغير شده فرمود اي زن مگر نميداني صدقه بر ما حرام است عرض كرد اي اسير سوگند با خداي و رسول اين طعام نه بعنوان تصدق است بلكه بعلت نذر و عهدي است كه براي هر اسير و غريب ميبرم فرمود اين عهد و نذر چيست كه با خداي خود در ميان نهادهاي ؟ عرض كرد در ايام كودكي كه [ص 167] بمدينه طيبه منزل داشتم بمرض فالج دوچار گرديده اطباء از معالجه مأيوس شدند چون پدرم و مادرم از دوست داران اهل بيت اطهار بودند براي استشفا بدار الشفاي رسالت روي نهاده از حضرت بتول عذراء سلام الله عليها در طلب شفا برآمدند در آن حال حضرت امام حسين نمودار شد امير المؤمنين صلوات الله عليه ( فرمود ظ ) اي فرزند دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاي او را بخواه و از بركت دست مباركش فورا شفا يافتم و تا كنون در وجود خويش مرضي آشكار و پنهان نديدهام و از آن پس گردش روزگارم باين ديار افكند و از ادراك حضور مواليان خود محروم ساخت و چون بهار عمر برگذشته و روزگار بانجام رسيده است و از جمله مواليان چشمها بنور وجود مسعود جناب خامس آل عبا صلوات الله عليهم روشن داريم لهذا بر خويش نذر و عهد كردهام كه با هر اسيري و غريبي آن چندم كه در نيروي بضاعت و استطاعت باشد به مهر و عطوفت روم تا مگر از اثر دعاي ايشان زيارت جمال آن امام بيهمال و اهل بيت رسول خداوند متعال برخوردار شوم ، جناب صديقه از استماع اين كلمات آهي غم آميز بركشيده فرمود همين قدر بدان كه نذرت تمام و كارت بانجام رسيده از حالت انتظار رستگار آمدي همانا منم زينب دختر امير المؤمنين و اين اسراءاند اهل بيت رسول خداوند مبين و اين سر مبارك است سر برادرم حسين كه بر نيزه است آن زن از شنيدن اين كلام جانسوز فرياد و نفير برآورد كه مدتي از خويش بيخويش گشت و چون بهوش پيوست بر دست و پاي ايشان بيفتاد و ببوسيد و ببوئيد و ناله وا سيداه وا اماماه وا شهيداه وا مظلوماه بركشيده و چنان شور و آشوب برآورد كه گفتي واقعه عاشورا ديگر باره آشكار شد و بقيه عمر را همچنان به سوگواري و زاري بپايان رسانيد .
[ص 168] و حكايت عفيفه نام است كه از ابومخنف روايت كردهاند كه وي دختر جناب امير المؤمنين (ع) در حباله نكاح يكي از شيعيان بوده است و از اتفاقات روزگار و گردش دهور و ادوار بشهر شام درآمده و آن مرد در پيشگاه يزيد تقرب يافته و پس از چندي وفات كرده يزيد بسبب رابطه و محبتي كه با وي داشت بمراعات اهل و عيالش ميپرداخت تا گاهي كه اهل بيت را بشام در آوردند آن زن چون از اسيري ايشان بدانست بزحمت و تعب در خدمت ايشان شد .
و بروايت صاحب بحر المصائب در آن اوقات كه اهل بيت اطهار در خرابه منزل داشتند شبي هنده زوجه يزيد بديدن ايشان رهسپار شد و بشناخت (كذا) و از آن پس به ماتمسراي ايشان برفت و روزي با خشم و ستيز نزد يزيد شد و كلماتي براند كه او را ديگرگون ساخت چندانكه گفت اي هنده دل مرا بدرد آوردي خداي بكشد پسر مرجانه را كه حسين را بكشت و مرا در هر دو جهان روي سياه ساخت اكنون در ندامت منفعت نيست تو بديدار ايشان راهسپار و بسراي خويش اندر آر و خدمتگذاري كن و عذر مرا از ايشان بجوي و بگوي كه من نه بكشتن او راضي بودم ، هنده بامداد ديگر با جماعتي از زنان آل ابيسفيان و كنيزان و دختران جامه سوگواري بر تن بياراسته بخرابه روي نهادند و چنان ناله و نفير برآوردند كه آشوب بر فلك اثير افكنده و در پيرامون جناب زينب خاتون سلام الله عليها پرده برزدند و به ناله و زاري پرداختند اين وقت جناب زينب سلام الله عليها روي به بقيع آورده و بمادرش خطاب كرده فرمود :
[ص 169]ايا ام قد قتل الحسين بكربلا ايا ام ركني قد هوي و تزلزلا
ايا ام قد القي حبيبك بالعرا طريحا ذبيحا بالدماء مغسّلا
ايا ام نوحي فالكريم علي القنا يلوح كما البدر النير اذا انجلا
و نوحي علي النحر الخضيب و اسكبي دموعا علي الخدّ التريب مرمّلا
آنگاه رو بسوي كربلا كرد و گفت :
اخي يا اخي يا ليتني مت قبلكا اخي كنت لي حصنا حصينا مؤمّلا
اخي يا قتيل الاشقياء كسرتني و اورثتني حزنا طويلا مطوّلا
اخي كنت ارجو ان اكون لك الفداء فقد جئت فيما كنت اؤمّلا
اخي ليتني اصبحت عميا و لااري جبينك و الوجه الجميل مرمّلا
آنگاه جناب امكلثوم سلام الله عليها با دل اندوهناك بحضرت رسول خداي صلي الله عليه و آله خطاب و عرض كرد :
يا جندنا نشكو اليك امية فقد بالغوا في ظلمنا و تبدعوا
ايا جدنا ان لو رأيت مصابنا لكنت تري امرا له الصخر يصدع
ايا جدنا هذا الحسين معفّر علي الترب مجزوز الوريد مقطع
فجثمانه تحت الخيول و رأسه عنادا باطراف الاسنة ترفع
ايا جدنا لميتركوا من رجالنا كبيرا و لا طفلا علي الثدي يرضع
ايا جدنا لميتركوا لنساءنا خمارا و لا ثوبا و لميبق برقع
ايا جدنا سرنا عرايا حواسرا كانّا سبايا الروم بل نحن اوضع
أيا جدنا لو ان ترانا اذلة اساري علي اعدائنا نتضرع [ص 170]
أيا جدنا نسرتم (كذا) القوم لمنجد شفيعا و لا من ذا الاسائة يدفع
أيا جدنا زين العباد مكبل عليل سقيم مدنف متوجع
هنده و زنان ابوسفيان هريك بتسلي يك تن از اهل بيت زبان برگشودند و بهزار گونه معذرت و ضراعت از حضرت سيد الساجدين سلام الله عليه مسألت كردند تا با اهل بيت بسراي ايشان رهسپار گرديده و آن زمان بخدمات ايشان افتخار يافتند .
و اين اشعار را در بعضي كتب از جناب امكلثوم سلام الله عليها نگاشتهاند :
قفوا و دعونا قبل بعدكم عنا وداعاً فان الجسم من اجلكم مضني
فقد نقضت مني الحيوة و اصبحت علي فجاج الارض من بعدكم سحنا
سلام عليكم ما امرّ فراقكم فيا ليتنا من قبل ذا اليوم متنا
و اني لارثي للغريب و انني غريب بعيد الدار و الاهل و الغنا
اذا طلعت شمس النهار ذكرتكم و ان غربت جددت من اجلكم حزنا
لقد كان عيشي بالاحبة صافيا و ما كنت ادري ان صحبتنا تفني
و اين اشعار را نيز در كتاب تحفة الناصرية بحضرت زينب منسوب داشته :
تمسك بالكتاب و من تلاه فاهل البيت هم اهل الكتاب
بهم نزل الكتاب و هم تلوه و هم كانوا الهداة الي الصواب
امامي وحّد الرحمن طفلا و آمن قبل تسديد الخطاب
عليٌّ كان صديق البرايا عليٌّ كان فاروق العذاب [ص 171]
شفيعي في القيامة عند ربي نبي و الوصي ابوتراب
و فاطمة البتول و سيدا من يخلد في الجنان مع الشباب
علي الطف السلام و ساكنيه و روح الله في تلك القباب
نفوس قدّست في الارض قدما و قد خلصت من النطف العذاب
مضاجع فتية عبدوا و ناموا هجودا في الفدافد و الشعاب
عليهم في مضاجعهم كتاب بارواق منعمة رطاب
و صيّرت القبور لهم قصورا مناخا ذات افنية رحاب
لئن زارتهم اطباق ارض كما اغمدت سيفا في قراب
كانمار اذا جاسوا رواض و اِسار اذا ركبوا غضاب
لقد كانوا البحار لمن اتاهم من العافين و الهلكي الشغاب
فقد نقلوا الي جنات عدن و قد غيصوا النعيم من العقاب
بنات محمد اضحت سبايا يسقن مع الاساري و التهاب
مغيّرة الذبول مكشفات كسبي الروم رامية الكعاب
لئن ابرزن كرها من حجاب فهن من التعفف في الحجاب
أيبخل بالفرات علي الحسين و قد اضحي مباحا للكلاب
فلي قلب عليه ذو التهاب ولي جفن عليه ذو نكاب
در بحر المصائب و پارهاي كتب اخبار مسطور است كه از آن پس كه يزيد خواست اهل بيت را بمدينه طيبه مراجعت دهد حلههاي زرين و البسه رنگين مرتب ساخته و نيز اموالي بسيار و زري فراوان بياوردند و بر زبر هم ريختند و آن خبيث گفت اين جمله در عوض آن مصائبي است كه شما را در سپرده است جناب امكلثوم - و بقول ابياسحق اسفرايني جناب زينب خاتون - در پاسخ فرمود يا يزيد ما اقلّ حياءك و اصلب وجهك تقتل سيدنا حسينا و اهله و تقول خذوا هذا المال عوضه و بروايتي فرمود اي يزيد مگر حديث جدم محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم تُرا بگوش نرسيده است كه ميفرمايد هركس مكدر و محزون گرداند مؤمني را و از آن پس دنيا را باو دهد بتمامتْ ، عوض آن حزن كه بدو رسيده نميشود يزيد شرمسار و خاموش گشت و ايشان آن مال را قبول نفرمودند .
[ص 172] حسن بن محمد صاحب كامل كه براي بهاء الدين نوشته و معروف است بكامل البهائي مينويسد كه ( آن ظ ) قائد كه يزيد در ملازمت اهل بيت رسول مجيد بفرستاد عمرو بن خالد قرشي بود .
و در قرة العيون حسين بن محمد قدّس سرّه مسطور است روي ان امكلثوم القت نفسها علي قبر اخيها الحسين و صاحت و قالت يا اخاه جعلت فداك قتلوك فماعرفوك و تركوك عريانا و ذبحوك عطشانا و لميوجد احد ان يرحمك و يرحم عيالك آنگاه ساير اهل بيت نيز بزباني سوگواري كردند و از آن پس زنان باديه جمعي كثير انجمن شدند و چنان بمراسم سوگواري پرداختند كه هيچ وقت از هيچ جماعتي مسموع نيفتاده بود و بروايتي چون در آن دل شب بزمين كربلا راهسپر شدند ناگاه ناله جناب زينب خاتون سلام الله عليها بلند گشت و با صوتي بلند فرمود يا جد اني لاجد ريح الحسين از اين سخن صداي افغان و شيون بلند گشت و نعمان كه از دور راه ميسپرد از آن ناليدن پرسيدن گرفت و سواري را بتفحص بفرستاد و جابر انصاري و بني هاشم و طايفهاي از اقارب و عشاير آن مظلوم با جمعي از مردم باديه بزيارت و عزاداري اشتغال داشتند كه آن سوار برسيد حال بپرسيد و بفهميد و بي اختيار فرياد بركشيد اي چاكران رسول خداوند جهان اينك جناب سيد الساجدين و اهل بيت طاهرين در اين نزديكي فرود شده تا در اينجا بسوگواري پردازند با سر و پاي برهنه و چشمهاي گريان با سوز و افغان باستقبال بيرون تاختند و از آن سوي مخدرات طاهرات با ناله و زاري ميآمدند و آن سوار آن خبر به نعمان برد و از يكسوي اهل بيت آن صداي افغان همي بشنيدند سبب پرسيدند در اين حال نعمان فرا رسيد و مراسم تعظيم و تكريم بجاي آورد عرض كرد مگر نميدانيد آن همان منزلي است كه كشتي آل [ص 173] علي در بحر خون غرق شد و اين فرياد و فغان محبان و شيعيان و زائران شما است كه از وصول خبر يافته باستقبال شتابان هستند چون نام كربلا را شنيدند و از رسيدن آن جماعت باخبر شدند بجمله از هودجها بر زمين افتادند و آشوب و شور و فغان به آسمان رسانيدند و جناب زينب خاتون به تسليت حضرت سكينه كلمات بفرمود و چون زائرات را نگران شدند ديگر باره بانك ناله و نفير را از خاك بافلاك رسانيدند و بمراسم سوگواران روان گرديدند وچنان آواز وا غريباه و وا سيداه و وا حسيناه و وا محمداه و وا فاطمتاه و وا عطشاناه و وا قتيلاه و وا شهيداه بركشيدند كه زمين و آسمان را پر شور و فغان ساختند .
و بروايت صاحب مقتل الشهداء رؤس مقدسه شهداء را در دست گرفته بآنان نمايان كردند جماعت زايران و شيعيان از مشاهدت اين حال پر ملال به زلزله و غلغله درآمدند و زينب كبري سلام الله عليها باتفاق آن زنها و حضرت امام زين العابدين عليه السلام با جابر ، ديگر مردها با ناله و فغان بجانب قبور روان شدند و به نوحه و ناله و زاري پرداختند و از آنجا بقبر منورحضرت ابيالفضل روي نهادند و لواي مصيبت و ماتم برافراشتند و جناب زينب در زيارت آن قبور و قبر سيد الشهداء چنان بناليد و بموئيد كه از هوش بگشت چنانكه آن حضرت را مرده پنداشتند .
در مهيّج و مخزن مسطور است كه چون آن مخدره بقبر برادر رسيد جامه خود را چاك زد و به آواز بلند گفت وا اخي وا حسيناه وا حبيب رسول الله يا بن مكة و مني يا ابن فاطمة الزهراء يا ابن علي المرتضي و جناب امكلثوم سلام الله عليها اين شعر قرائت فرمود :
[ص 174]اليوم مات ابي علي المرتضي اليوم حل الثكل بالزهراء
و در سياق حركت اهل بيت از قبور شهداء بسوي مدينه مينويسد در كتاب بحر المصائب مسطور است كه چون بمنزل اول نزول فرمود صداي قائلي را شنيدند كه همي گفت :
افيض دموع العين سجالا علي السبط علي البدن المرموس في جانب الشط
فذاك حبيب الله و ابن حبيبه و باب الهدي و الدين و العلم القسط
لقد كان في الاسلام حصنا مشيدا و غوث اليتامي و الارامل في القحط
فلاتنس في يوم الطف و الخيل حوله سرعا اليه مثل نافرة الرقط
اهل بيت نيز در آن منزل بسوگواري پرداخته راوي گويد فاجتمع عليهم جمع كثير من القري و البادية فجددوا الاحزان و رفعوا الاصوات و اعلنوا الصياح و الصراخ ثم ارتحلوا منه و اخذوا طريق المدينة بالكربة الشديدة و چون بمنزل دوم رسيدند از هاتفي شنيدند كه اين شعر را بخواند :
الا يا عين جودي مع حبيب لقتل البدل و البطل المجيب
حسينا جرّدوا عنه رداءه عن الجسد الشريف بابي سليب
از اطراف و جوانب جمعي كثير از زن و مرد و بزرگ و كوچك فراهم گرديد همچنان بناله و فغان و زاري و سوگواري كار كردند و نيز از هر منزل بمنزل ديگر كوچ كردند اين گونه آشوب برآوردند و چون از منزل پنجم بار بستند حضرت زينب سلام الله عليها از مصايب روز عاشورا و نوائب جناب خامس آل عبا روحنا له الفداء تذكره كرد و همي ناله بركشيد و سرشك از ديده بديدار بباريد و اين ابيات را در بحار الانوار بآن حضرت منسوب ميدارد : علي الطف الخ ، ذكرتها البتة في ابدع المقاتل .
[ص 175] در كتاب بحر المصائب مسطور است علي بن الحسين (ع) فرمود عمهام زينب با آن كثرت رنج و تعب از كربلا تا بشام بنافله شب قيام و اقدام داشت و با آن حال گرفتاري و پرستاري عيال و تحمل زاري اطفال و تفقد احوال جمعي پريشان روزگار از مراسم عبادت غفلت نداشت اما در يكي از منازل نگران شدم نشسته بنماز نافله اشتغال دارد سبب اين ضعف را پرسيدم گفت سه شب است كه حصه خود را باطفال خردسال ميدهم و امشب از نهايت گرسنگي قدرت بپاي ايستادن ندارم چه آن مردم نكوهيده منوال در هر روز و شبي افزون از يك گرده نان نميدادند شايد از اين نيز گاهي غفلت ميرفته است .
و هم از كتاب مفتاح البكاء از حضرت سجاد (ع) چنانكه مذكور شد مروي است كه فرمود كه در آن اوقات كه در خرابه شام دوچار آلام بوديم روزي نگران شدم كه عمهام زينب ديگي بر بار نهاده گفتم يا عمتاه اين چه حالت است ؟ گفت اي روشني ديده براي اسكات اطفال اين كار كنم زيرا كه سخت گرسنه و بيقرار هستند راوي گويد امام (ع) محض ترحم اطفال مشتي ريگ در آن ديگ بريخت در ساعت حريره نيكو شد . و نيز نوشتهاند گاهي كه امام حسين (ع) آهنگ ميدان مينمود با زينب خاتون فرمود اي خواهر شبها مرا فراموش مكن خاصةً در وقت نماز شب .