لاتطمعوا ان تهينونا و نكرمكم و ان نكف الاذي عنكم و تؤذونا
الله اعلم انا لانحبكم و لانلومكم الّاتحبونا
يزيد گفت صدقتَ يا غلام پس يزيد گفت شما را بر ما فخري نيست امام بگفت يا ابن معوية و صخر لميزل النبوة و الامرة لآبائي و اجدادي من قبل ان تولد و لقد كان جدي علي بن ابيطالب (ع) يوم بدر و اُحد و الاحزاب في يده راية الاسلام و ابوك و جدك في ايديهم راية الكفر ، ثم انشد :
[ص 120]ماذا يقولون اذ قال النبي لكم ماذا فعلتم و انتم آخر الامم
بعترتي و باهلي عند مفتقدي منهم اساري و منهم ضرجوابدم
ثم قال ويلك يا يزيد لو تدري ماذا فعلت و ما الذي ارتكبت من قتل ابي و اهل بيتي و اخي و عمومتي اذا لهربت في الجبال و افرشت بالرماد و دعوت بالويل و الثبور أويكون رأس الحسين بن فاطمة و علي (ع) منصوبا علي باب مدينتكم و هو وديعة رسول الله فيكم فابشروا بالخزي و الملامة غدا ان اجمع الناس ليوم القيامة .
در حاويه آمده كه يزيد خمر باز خورد و بر سر امام حسين ريخت زن يزيد آب و گلاب برگرفته و سر را پاك بكرد و بشست آن شب فاطمه را بخواب ديد كه از وي عذر ميخواست . پس آن ملعون بفرمود كه ( سرهاي ظ ) اهل بيت و اصحاب بدروازه هاي شهر ببردند و درآويختند .
صدر الائمة بخاري گويد يزيد بفرمود تا سر امام حسين عليه السلام بر در شهر بياويزند و عورات امام را در خانه ساكن كردند در خانه او چون در خانه شدند ، عورات و زنان آل ابيسفيان جمله استقبال دختران رسول كردند و بوسهها بر دست و پاي ايشان نهادند و جمله نوحه و گريه درگرفتند و سه روز تعزيت گرفتند بموافقت ايشان و چون ايشان را بدان صفت ديدند كه گفته شد جمله لباسهاي خويش بيرون كردند و بديشان دادند و زن يزيد سر برهنه كرد و پاي تهي و جامه بدريد و پردههاي سراي بدريد و بدان صفت ميآمد تا در ميان مجلس خاص افتاد پس گفت با يزيد اين توئي كه سر حسين پسر دختر رسول خدا بر در سراي تو بر نيزه كردهاند و بر پس ديوار تو درآويخته يزيد چون ويرا بدان صفت ديد و نشسته بود تاج بر سر نهاده - و مكلل به درّ و ياقوت و چيزهاي گرامي - برخاست و او را باز پوشانيد و گفت [ص 121] يا هند فاعو لي و بكي ( و ابكي ظ ) علي بني بنت رسول الله .
در حاويه آمده كه زنان خاندانْ حالِ پدران بر كودكان پوشيده ميداشتند و وعدهها ميدادند كه پدر تو بفلان سفر رفته است باز آيد تا كه چون ايشان را به سراي يزيد آوردند دختركي بود چهار ساله گرمگاهي از خواب بيدار شد و گفت پدر من كجا است كه من اين ساعت كه او را بخواب ديدم سخت عجب ( كردم ظ ) زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ميان ايشان برخاست لعين يزيد خفته بود از خواب بيدار شد پرسيد كه اينجا چه افتاد ؟ حاجبي آمد و تفحص كرد خبر كردند كه چنين حالي بود لعين در حال حكم كرد كه برويد و سر پدر او بياوريد و در كنارش نهيد ملاعين سر پدر او بياوردند و در كنار او نهادند كودك چهار ساله آن بديد بترسيد و گفت اين چيست لعيني گفت سر پدرت كودك فرياد برآورد و رنجور شد و بدان چند روز جهان بحق تسليم كرد .
و يزيد لعين بعد از دفن پدر بر منبر رفت و گفت ان ابي اوصاني ان احذر بني ابيتراب و معويه در وصيت گفت يا يزيد حسين را مكش نه از بهر آنكه تو را خطيئهاي باشد بلكه از بهر آنكه اهل عراق بر تو تشنيع زنند بقتل ، او را در زندان بازدار تا بميرد .
و في سياق توبة حر : ( حر ظ ) روي بخدمت امام حسين نهاد و از اسب فرود آمد و روي بر زمين نهاد و توبه كرد و گفت يا ابن رسول الله توبه من قبول باشد گفت بلي قبول باشد و تو در دنيا و آخرت حري و قبول كردم كه بي تو در بهشت برين نروم .
[ص 122] و في سياق سوق الاساري الي الشام ملاعين كه سر حسين (ع) از كوفه بيرون آوردند خايف بودند از قبايل عرب كه غوغا كنند و از ايشان باز ستانند راه شام كه بعراق است ترك كردند و بيراه ميرفتند و چون بنزديك قبيلهاي رسيدندي علوفه ميگرفتند و ميگفتند سر خارجي چند داريم و بدين صفت ميرفتند تا به بعلبك ، و قاسم بن ربيعه والي آنجا بود و از اين شهر دربست با چند هزار دف و چنگ و ناي و طبل و كوس سر امام را در شهر بردند چون مردم را معلوم شد كه سر امام حسين است يك نيمه شهر خروج كردند و اكثر از اينها بسوختند و چند روز فتنهها باديد آمد ملاعين كه با سر بودند پنهان از آنجا بيرون رفتند و از آنجا به اندرين رسيدند و آن اول شهري است از شام و نصر بن عتبه لعين آنجا حاكم بود از قِبَل يزيد شاديها كرد و از آن شهر دربست همه شب برقص و طيب مشغول بودند ابري و برقي باديد آمد و از اينها جمله بسوخت عمر سعد و شمر گفتند كه اين قوم شومند در آن شهر نرفتند و از آنجا به ميّافارقين رسيدند و رؤساء شهر با هم خصومت كردند هريك ميگفت اين سر بدروازه من آريد كه هريك از اينها بسته بودند ، ميان ايشان حرب افتاد و چندين هزار خلق كشته شد سكّان كوفه ده روز در شهر بماندند و از آنجا به ايمد راندند و از ايمد به نصيبين راندند ملك نصيبين منصور بن الياس زياده از ده هزار از اين دربست و شاديها كه وصف نتوان كرد ، لعيني كه سر امام داشت خواست كه در شهر رود اسبش فرمان نبرد چندان چه جهد كرد نرفت چند اسب ديگر آوردند فايده نبود ، ناگاه سر امام (ع) از نيزه بيفتاد ابرهيم موصلي آنجا بود سر را نيك [ص 123] احتياط كرد ، ( چون ظ ) بدانست كه سر حسين است خلق را ملامت بسيار بكرد شاميان او را شهيد بكردند سر را بيرون شهر بداشتند چندان نثارهاي ملاعين كوفه بكردند كه شرح آن ممكن نبود روز سيم گردي و غباري برآمد و جهان تاريك شد خلق بدگمان شدند و گفتند اگر از اينجا نرويد شما را بكشيم ملاعين كوفه از آنجا بشهر شيرز درآمدند شيرزيان عهد كردند علوفه بايشان ندهند و احترام نكنند و اگر حاجت افتد با ايشان قتال كنند كوفيان چون اين حال بدانستند از آنجا نقل كردند و شيرزيان در عقب ايشان افتاده لعنت ايشان ميكردند تا بكنار فرات رسيدند و از آنجا ده بده ميرفتند تا به چهار فرسنگي دمشق رسيدند بهر ده گام از آنجا تا بشهر نثار ايشان ميكردند و بر در شهر سه روز ايشان را باز گرفتند تا شهر بيارايند و هر حلي و زيوري و زينتي كه بود جمله به آذين در بستند بصفتي كه نه كسي چنان ديده بود و نه شنيده بود قريب پانصد هزار مرد و زن رقص كنان و دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند جمله اهل ولايت دست و پاي خضاب كرده و سرمه در چشم كشيده چنانكه امروز سنيان ميكنند و لباسهاي نو پوشيده روز چهارشنبه شانزدهم ربيع الاول در شهر شدند و در كثرت انبوهي خلق گفتي كه رستخيز است چون آفتاب برآمد ملاعين سرها را در شهر بردند و از كثرت خلق و نثار و رقص و ضرب دفوف و بوقات و طبول و انواع ملاهي گذر نتوانستند كردن وقت زوال بدر سراي يزيد رسيدند لعين تخت مرصّعي بنهاد و خانه و سرا و ايوان بياراست و عرض قوّاد و امراي شام با لباسهاي فاخر كرد و كرسيهاي سيمين و زرين بر راست و چپ بنهاد و حجّاب بيرون آمدند و بزرگان كه با سرها بودند در پيش بودند يزيد [ص 124] لعين احوال پرسيد آن ملاعين گفتند بدولت امير دمار از خاندان ابوتراب برآورديم و مالها باز راندند و سرها را و اولاد رسول را آنجا بداشتند چنانكه اسيران روم و كابل بداشتند براي فروختن بارذل جامهها و چادرها كهنه و خلِق كه نشايد كه هيچ كس بدان صفت چيزي پوشد در اين شصت و شش روز كه ايشان در دست كافران بودند هيچ بشري بر ايشان سلام نكرد و نيارست كردن . زهير مسخره عرافي درآمد و گفت يا امير اين كنيزك بمن ده و اشارت به امكلثوم كرد و قصد كرد كه چادر امكلثوم گيرد امكلثوم گفت دستت بريده باد از ما دور شو زهير كه عربي شنيد متعجب فرو ماند پرسيد كه اينان چه طايفه ( طايفهاند ظ ) كه عربيت ميگويند پنداشت كه اسيران رومند امام زين العابدين (ع) گفت اين دختر دختر رسول است محمد و من پسر دختر و اين عورات دختران فاطمه بنت محمد ، زهير بيرون شد و دست راست خود ببريد و باز آمد در دست ديگر گرفته خون چكان و گفت يا بنت رسول الله مرا بحل كن كه دعاي عمه تو مستجاب شد و عذر خواست و از آنجا بيرون شد ديگر كسي او را نديد .
سهل بن سعد الساعدي ( گفت ظ ) من حج كرده بودم و بر عزم زيارت بيت المقدس بيرون شدم چون بدمشق رسيدم شهري ديدم پر فرح و شادي جمعي را ديدم در مسجدي كه پنهان نوحه ميكردند پرسيدم كه شما چه كسانيد ؟ گفت گفتند از مواليان اهل بيتيم و سر حسين و اهل بيت او امروز در شهر ميآورند سهل گويد كه بصحرا شدم از كثرت خلق و شيهه اسبان و بوق و طبل و رستخيز ديدم تا سواد اعظم برسيدند ديدم كه سرها ميآورند بر نيزه كرده اول سر عباس علي آوردند و در عقب سرهاي ديگر و عورات حسين (ع) [ص 125] ميآمدند سر امام را ديدم با شكوهي تمام نور عظيم از وي ميتافت بلحية مدورة قد خالطها الشيب و قد خضبت بالوسمة ازعج العينين ازجّ الحاجبين واضح الجبين اقني الانف متبسما الي السماء شاخص ببصره الي نحو الافق و الريح تلعب بلحيته يمينا و شمالا كانه امير المؤمنين علي .
عمر بن منذر سهل گويد امكلثوم را ديدم گوئيا كه فاطمه زهرا است چادري سخت كهنه در سر گرفته و روي در روي بسته من رفتم و سلام كردم بر امام زين العابدين و عورات خاندان مرا گفتند اي مرد مؤمن اگر بتواني چيزي بدين شخص ده كه سر امام حسين دارد تا در پيش برود كه از نظّار ما را زحمت است من رفتم و صد درهم بدان لعين كه سر داشت ( دادم ظ ) تا در پيش برود از عورات دور شود بدين منوال ميرفتند تا سرها در پيش يزيد كافر بنهادند . يهودي حاضر بود گفت اين سرها از آن كي است اين كشته ( كيست ؟ ظ) لعين گفت پسر علي است از فاطمه بنت محمد ، يهودي گفت اي شوخ چشم بيدين كه توئي ( تو كئي ؟ ظ ) از من تا به داود هفتاد پدر است يهود خاك پاي مرا سجده كنند و اگر موسي را نسلي بود معبود ما بودي تو فرزند رسول خدا را بكشتي و دعوي امتي وي ميكني ، يزيد گفت اگر نه آن است كه رسول گفت من آذي ذميا فقد آذاني بفرمودمي تا گردن ( گردنت ظ ) بزدندي يهود گفت عجب وقاحتي داري رسول تو براي يهود خصومت خواهد كرد براي فرزند خود خصومت نخواهد كردن يزيد بفرمود تا يهودي را گردن بزنند يهودي زبان برگشود بكلمه شهادت و نبوت محمد و امامت امام حسين (ع) و در جست و سر امام را برگرفت و بوسِها ميداد تا دست او گرفتند و بميان سراي شهيد كردند لعين گفت براي آن اسلام آورد تا وي را نكشم .
[ص 126] گويند كه يزيد روزي با امام زين العابدين بسياري الحاح كرد كه با پسر من كشتي بگير امام گفت اگر البته چنين ميبايد كردن كاردي بمن ده و يكي بوي تا مردي ما ظاهر شود يزيد گفت هيهات هيهات لن تلد الحية الا الحية يزيد گفت يا ابن الحسين شما را بر ديگر قريش چه فضيلت است ؟ امام گفت نحن اهل بيت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة و معدن التأويل و التنزيل من الدين قال الله تعالي فيهم سلام علي آل يس ، يا ويلك لايقاس صخر بن حرب بابيطالب و لا معوية بعلي بن ابيطالب و لا انت يا ابن هند بالحسين بن علي و لا ابنك بعلي بن الحسين .
مدتي امام آنجا ( بود ظ ) هر روز مردم ميل كردندي به خاندان رسول و زنان بتعزيه حاضر ميآمدند و نزديك بود بر يزيد تباه شود امام را بخواند و گفت حاجتي كه داري بخواه گفت حاجت من آن است كه سر پدر بمن دهي تا پيش بدن او برم گفت دادم ، چهل شبانه روز سر امام حسين (ع) بر منار مسجد دمشق آويخته بود و سرهاي ديگر قرابات بر در مسجدها و دروازهها و روزي چند بر در خانه يزيد آويخته بود پس گفت قاتل پدر من بمن ده تا بكشم كه قصاص بر من است هركه را حاضر ميكردند ميگفت من نكشتم ، به آخر يكي گفت حسين را آن كس كشت كه در بيت المال بگشود و به لشكر داد و عراق بر حسين جمع آورد يزيد كشت او را ، لعين خجل و خاموش گرديد .
[ص 127] روات اخبار و احاديث گويند كه لعين يزيد آن روز كه سر امام حسين پيش او بنهادند بفرمود تا فقّاع بساختند و بشكرانه فقّاع بياشاميد و در اسلام حرام بودي لعين آن روز اين سنت بنهاد گويند كه امام علي زين العابدين گفت يا امير مرا اجازت ده تا من خطبه برخوانم روز آدينه گفت شايد ، چون جمعه در آمد يزيد ملعوني را بدست آورد سخت فصيح و شوخ و گفت بايد كه بر سر منبر روي و هرچه در زبان گنجد از مساوي علي و حسين بگوئي و هرچه ثنا و شكر شيخين يعني ابوبكر و عمر باشد را بنماي ، آن كافر بر منبر شد و هر محالي كه مقدور شد بگفت پس علي بن الحسين گفت اجازت ده تا من نيز خطبه برخوانم لعين را ندامت حاصل آمد و گفت نه ، مردم بسيار شفاعت كردند و قبول نكرد و پسر آن لعين معويه گفت اي پدر وي كودك است رها كن خطبه وي بچه رسد و ويرا آن قوه نباشد كه خطبه به آخر رساند ، يزيد گفت شما در كار اين خاندان بشكيد ايشان را فصاحت و بلاغت ميراثي است ميترسم كه از زير آن فتنه حادث شود كه وبال ما باشد ، عاقبت اجازه داده بر منبر شد و خطبه بدين عبارت آغاز كرد : الحمد لله الذي لا بداية له و الدايم الذي لا نهاية له الاول الذي لا اول لاوليته و الآخر الذي لا مؤخر لآخريته و الباقي بعد فناء الخلق قدّر الليالي و الايام و قسم فيما بينهم الاقسام فتبارك الله الملك العلّام بدين ترتيب ميگفت تا بآخر پس گفت حق تعالي حلم و علم و سخاوت و شجاعت و محبت ما در دل مؤمنان بما داد و رسول و وصي و سيد الشهداء و طيّار در بهشت و دو سبط اين امت و مهدي كه دجال را بكشد از ما [ص 128] است ايها الناس من عرفني فقد عرفني و من لميعرفني فقد اعرّف بحسبي و نسبي انا ابن مكة و مني انا ابن زمزم و الصفا انا ابن من حمل الركن باطراف الرداء انا ابن خير من طاف و سعي انا ابن خير من حج و لبّي انا ابن من اسري به الي المسجد الاقصي انا ابن من بلغ به الي سدرة المنتهي انا ابن من دني فتدلي فكان قاب قوسين او ادني انا ابن من اوحي الجليل اليه ما اوحي انا ابن الحسين القتيل بكربلا انا ابن عليّ المرتضي انا ابن محمد المصطفي انا ابن فاطمة الزهراء انا ابن خديجة الكبري انا ابن سدرة المنتهي انا ابن شجرة طوبي انا ابن المترمل بالدماء انا ابن من بكي عليه الجن في الظلماء انا ابن من ناح عليه الطيور في الهواء چون بدينجا رسيد غريو از خلق برآمد و مردم در گريه افتادند ملعون بر خود بترسيد و بانگ بر مؤذن زد كه بانك نماز بگو مؤذن برخاست و گفت الله اكبر الله اكبر ( امام ظ ) گفت نعم الله اكبر و اعلي و اجل و اكرم مما اخاف و احذر چون مؤذن گفت اشهد ان لا اله الا الله امام گفت نعم اشهد مع كل شاهد و احتمل علي كل جاحد ان لا اله غيره و لا ربّ سواه چون مؤذن گفت اشهد ان محمد رسول الله امام عمامه از سر برگرفت و به مؤذن انداخت و گفت بحق اين محمد كه ساعتي خاموش باش و روي بيزيد كرد و گفت اي يزيد اين رسول عزيز كريم جد من بوده است يا از تو ؟ اگر گوئي كه جد تو بوده همه عالميان دانند كه دروغ ميگوئي و اگر گوئي جد من بود كه علي بن الحسينم چرا پدر مرا بي گناه شهيد كردي و مال وي بتاراج دادي و عورات او به بردگي بياوردي و دست در نهاد و جامه [ص 129] بدريد و در گريه افتاد و گفت بخداي كه در دنيا كس هست كه رسول جد او باشد جز من ؟ چرا اين مرد پدر مرا بكشت بظلم و ما را چنانكه اسيران روم بياورد پس گفت اي يزيد اين بكردي و ميگوئي محمد رسول الله و روي بقبله ميكني واي بر تو روز قيامت جد من و پدر من خصم تو باشند ، آن شقي لعين يزيد عنيد ( بشنيدن ظ ) اين كلام بتهديد بانگ بر مؤذن زد كه اقامه بگو و دمدمه عظيم در خلق افتاد چيزي ( جمعي ظ ) نماز كرده و جمعي ناكرده از آنجا پراكنده شدند پس امكلثوم يعني زينب كس فرستاد پيش يزيد كه اجازت ما بده ما تعزيت امام حسين بداريم لعين اجازت داد و گفت بايد ايشان با دار الحجاره برند تا آنجا گريه كنند هفت روز آنجا تعزيت ميداشتند هر روزي چندان زنان بر ايشان جمع آمدندي كه كس عدد آن نداند مردم شهر عزم كردند كه ناگاه خود را در سراي يزيد اندازند و او را بكشند ، مروان را اين حال معلوم شد پيش آن كافر ديگر يزيد رفت و اين حال با وي گفت و گفت هيچ صلاح ملك تو نيست بودن ايشان اينجا صلاح در آن است كه كار ايشان بسازي و ايشان را بمدينه فرستي الله الله كه كار ملك تباه ميشود بسبب اين عورات ، يزيد علي بن الحسين را بخواند و پيش خود بنشاند و استمالت ميداد و گفت لعنت بر پسر مرجانه باد اگر من صاحب پدر تو بودمي نگذاشتمي كه كار بدين مقام رسيدي و آنچه وي از من خواستي بدادمي و حاجت روا كردمي و ليكن قضا گذشت بايد كه چون بمدينه رسي هر كاري و حاجتي باشد بنويسي و خلعت امام داد و زنان را تشريفهاي بسيار بداد ليكن گويند كه هيچ قبول نكردند - و روايت آمد كه [ص 130] امكلثوم خواهر امام حسين (ع) در دمشق متوفي شد - عمر بن خالد قريشي را بخواند و گويند كه نعمان بشير را و عمر مؤمن بود و اعتقاد پنهان داشتي و سيصد مرد بوي داد و گفت اين كودك و عورات را بمدينه رسان و بايد بروز نروي بلكه بشب روي تا ايشان را نبيني و چون فرود آئي دور فرود آئي تا وضوي ايشان نبيني و ايشان شرم دارند و جوانب ايشان .
ملك يزيد لعين سه سال و هشت ماه بود و گويند كه بيست طشت خون و غيره از حلق آن لعين يزيد برآمد و پس بمرد و گويند كه آن لعين در مستراح افتاد و بدوزخ رسيد مست و گفتند ظاهر است آن موضع و گويند آن لعين بصيد رفت در صحرا گم شد زبانيه او را بدوزخ كشيدند خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين .
و از ائمه ما روايت آمد كه نحن اهل بيت لايقاس بالناس ماعادانا بيت الا خرب و ما نبح علينا كلب الا جرب لعن الله الداخل فينا من غير نسب و الخارج منا من غير سبب .
بسم الله الرحمن الرحيم
في تفسير مرآة الانوار لمولانا ابوالحسن الغروي قدس الله روحه في بعض زيارات شهداء كربلا : انتم رجال الله .
بسم الله الرحمن الرحيم
تفسير البرهان من كتاب فضيلة الحسين و كآبة مصيبته و قتله يرفعه الي ابيهريرة قال قال رسول الله (ص) رأيت في النوم بني الحكم و بني العباس ينزون علي منبري كما تنزو القردة فاصبح كالمتغيظ فمارؤي رسول الله (ص) مستجمعا ضاحكا بعد ذلك حتي مات .
[ص 131] بسم الله الرحمن الرحيم
في كتاب عمدة الطالب في نسب آل ابيطالب تأليف سيد جمال الملة احمد بن علي بن الحسين بن علي بن مهنا بن عتبة الاصغر الداودي الحسيني في عباس بن امير المؤمنين عليه السلام يكني اباالفضل و يلقب السقا لانه استسقي الماء لاخيه الحسين يوم الطف و قتل دون ان يبلغه اياه و قبره قريب من الشريعة حيث استشهد و كان صاحب راية الحسين (ع) اخيه في ذلك اليوم . روي الشيخ ابونصر البخاري عن المفضل بن عمر انه قال قال الصادق جعفر بن محمد (ع) كان عمنا العباس بن علي نافذ البصيرة صلب الايمان جاهد مع ابيعبدالله و ابلي بلاء حسنا و مضي شهيدا .
بسم الله الرحمن الرحيم
في صحيفة الرضا عليه السلام قال علي بن الحسين عليهما السلام كاني بالقصور و قد شيّدت حول قبر الحسين و كاني بالاسواق و قد حفّت حول قبره فلايذهب الايام و الليالي حتي يسار اليه من الآفاق و ذلك عند انقطاع ملك بني مروان .
بسم الله تعالي
هكذا يروي الذاكرون علي المنابر و ذكره سيدنا الكشفي السيد جعفر (ره) ايضا في كتبه : اذا ظهر القائم بين الركن و المقام نادي بخمس كلمات الاولي يا اهل العالم انا امام القائم الثانية الا يا اهل العالم انا الصمصام المنتقم الثالثة الا يا اهل العالم ان جدي الحسين قتلوه عطشانا الرابعة الا يا اهل العالم ان جدي الحسين طرحوه عريانا الخامسة الا يا اهل العالم ان جدي الحسين (ع) سحقوه عدوانا ، پس صيحه ميزند و غش ميكند .
[ص 132] بسم الله الرحمن الرحيم
في وسيلة النجاة لملا نوروزعلي البسطامي قال (ره) : موافق روايت زيد بن صوحان كه در جلد ثاني تحفة الحسينية ذكر نمودهام و مجملي از آن روايت اين است كه زيد بن صوحان ميگويد سه سال بعد از شهادت امام حسين عليه السلام بمدينه طيبه بمعبد خاص سيد الساجدين مشرف شدم ديدم كه آن سرور پاي مبارك خود را به يمين و يسار حركت ميدهد عرض كردم بر شما چه وارد گرديده كه چنين مضطرب و بيقرار ميباشيد ؟ آن سرور فرمودند كه جراحتي بر پا همرسيده كه مرا بسيار آزار مينمايد عرض كردم اين چه جراحت است با وجود اينكه سه سال است از زمان اسيري شما ميگذرد و هنوز خوب نگرديده ؟ آن سرور فرمود اي زيد وقتي كه خواستند مرا بر شتر برهنه سوار نمايند چون بيمار بودم و نميتوانستم بر شتر برهنه قرار گيرم هرچند مرا سوار مينمودند ميافتادم آن اشقيا از خدا و رسول شرم ننمودند و پاهاي مرا بزنجير ثقيلي محكم بر شتر بستند و آن شتر را در بيابانها در آفتاب ميداونيدند بقسمي كه از حرارت آفتاب آن زنجير مثل قطعه آتش پاهايم را سوزانيد ، اي زيد اگر ميخواهي جاي زنجير را مشاهده نمائي بيا ببين زيد ميگويد آن حضرت ازار مبارك را چون بالا نمودند ديدم زنجير گوشت و پوست پاي مبارك آن سرور را سوزانيده و استخوان قلم آن سرور نمودار است و خون از اطراف آن جاري بود و هنوز آن جراحت مندمل نگرديده بود زيد ميگويد بر سر زدم و فرياد و ناله برآوردم .
[ص 133] و في وسيلة النجاة ايضا روي عن زينب بنت علي انها قالت فلما مات جدي النبي (ص) بكي الحسين عليه السلام بكاءا شديدا و ماصاح و ماصرخ و كذا في موت ابي و امي و اخي فلما اراد علي الاكبر المبارزة قال كلاما فصاح الحسين و صرخ و خرّ مغشيّا عليه فوثبت و عانقته و اخذت رأسه من التراب فلما افاق سألته عن سبب صراخه و صيحته قال وصّاني ابني في امّه ليلي و انها ماكانت من اهل بيت النبوة فصار الروح و الاختيار عليَّ و رأيت ما رأيت مني .
و در جلد دويم تحفة الحسينية از نعمان بن منذر روايتي نقل نمودهام كه ميگويد سال بعد از شهادت امام حسين به مدينه طيبه بزيارت پيغمبر (ص) مشرف شدم چون داخل مسجد حضرت پيغمبر (ص) شدم ديدم كه مولا و آقايم حضرت سيد الساجدين در نزد ضريح معطر منوّر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ايستاده و دستهاي خود را بشبكههاي ضريح مقدس آن سرور زده و خطاب مينمود كه اي جد بزرگوار بتحقيق كه معصيتكاران امت تو بر دور ما جمع شدند و هتك حرمت ما نمودند و راه را بر ما مسدود نمودند و اميد ما را قطع نمودند و مردان ما را كشتند و كودكان ما را ذبح نمودند و زنان ما را اسير نمودند و ما را در بلدها گردانيدند به آنچه خواستند و اراده داشتند پس باقي نماند از براي ما حرمتي مگر آنكه هتك نمودند و قرابت و خويشي ما را بجناب مقدست ملاحظه ننمودند و آنچه شتم و ضرب و طعني كه خواستند در ما بجا آوردند نعمان ميگويد آن مظلوم بعد از اين شكايات آواز خود را بگريه بلند نمود و ميگفت وا لهفاه كشتند كسي را كه از اهل بيت وحي و تنزيل و اصل ايمان و تاج عزت بود و مثل نداشت آه آه آه [ص 134] و رفعوا رأسه علي السنان و تمنّوا منا الجارية وا ضجتاه از اين ظلمي كه بر ما وارد شد بعد از آن ( آن ظ ) مظلوم غريب صيحه زد غش كرد فاجتمع عليه اصحابه و غلمانه فاخذوه و اذهبوه الي داره و كنت معهم پس چونكه آن حضرت را وارد حجره مباركه او نمودند و از حالت غشوه بخود آمد من هر دو كتف آن سرور را بوسيدم و عرض كردم اي آقاي من از همه اين مصايب كه بر شما وارد گرديد كدام مصيبتي صعبتر بود ؟ حضرت فرمودند اي نعمان نديدم مصيبتي را كه شديدتر باشد بر ما از آن زماني كه وارد بشهر شام نمودند عرض نمودم اي مولاي من چگونه بود آن مصيبت ؟ فرمودند : فعلوا بنا سبعة افعال لميستعملوها من امرنا الي ان وردنا الي الشام الاول قد احاطوا علينا سالين بسيوفهم و مقيمين اسنانهم حاملين علينا و يضربوننا بكعاب السنان و امسكونا في حوزة الشام الي ان اجتمعوا علينا من اهل الطنابير و المزامير جمعا كثيرا يفرحون و يطربون و يضحكون و ثانيا قد اجتمعوا بين الرؤس و الاساري فجعلوا رأس الحسين و عمي العباس مقام عرشة عمتي زينب و امكلثوم و رأس اخي عليا و ابن عمي قاسما محاذيا لناقة اختي سكينة و فاطمة و قسم الرؤس بيننا و يلاعبون مع الرؤس فكم من رأس يكبّ علي الارض بين قوائم المراكب و ثالثا القوا علينا الماء و النار الموقدة من سطوح الدور و البيوت حتي اوقدوا عمامتي فماقدرت علي اطفائها لانهم قد غلّوا يدي و رجلي فمارحموا عليَّ و مااطفأوا النار الي ان احترق رأسي و رابعا دوّرونا في دروب الشام من طلوع الشمس الي قريب الغروب في مجامع الناس و مصاريبهم بالطنابير و يقولون اقتلوا هذه الخوارج الطاغية فلا حرمة لهم في الاسلام من شيء و خامسا [ص 135] قد انزلونا من المطايا و شددونا بحبل واحد و دوّرونا عند اهل اليهود و النصاري و يقولون لهم هم من اهل بيت قد قتلوا آباءكم و انهدموا بنيانكم فخذوا منهم غيظ قلوبكم يا نعمان فمابقي احد منهم الا و قد القوا علينا من التراب و الاحجار و الاخشاب ما ارادوا و سادسا قد اضبطونا في سوق يبيع العبيد و الاماء و همّوا بان يبيعونا فماجعل الله لهم و سابعا قد اسكنونا في مسكن غير مسقف لايقرّنا من حرّ و لا برد و مارعونا حق رعايتنا و كنا من شدة الجوع و البرد و خوف القتل الي الصبح مرتجعين .
قال رحمه الله في ضمن مصائب الرأس : در مدينه طيبه در بقيع بود در مجلس مروان الحكم آن شقي چوب بر لب و دندان آن سرور عالميان ميزد .
قال رحمه الله روايت ابيمخنف : چون آن سرور عالم از نماز جماعت فارغ شدند تحريص و ترغيب نمودند اصحاب خود را بر قتال و جهاد و فرمودند اي اصحاب كرام اين بهشت است كه درهاي آن گشوده است و نهرهاي آن بهم متصل است و ميوه هاي آن رسيده است و اين است رسول خدا و ايشانند كساني كه شهيد شدهاند در راه خدا و جميع ايشان انتظار قدوم شما را ميكشند و خوشحالي مينمايند از رفتن شما پس حمايت كنيد دين خدا را و دين رسول او را و دفع نمائيد شر دشمنان را از حرم رسول خدا و حرم ذريه او بعد از اين كلمات آن غريب مظلوم رو نمود بآن بيكسان از اهل حرم فخرجن منشرات الشعور و مهتكات الجيوب و گريه مينمودند و زنان اهل حرم آن مظلوم رو نمودند باصحاب آن سرور و ميفرمودند يا معشر المسلمين و يا عصبة الموحّدين الله الله في ذرية نبيكم غاروا عليهم و حاموا عنهم بعد از آن حضرت امام حسين (ع) به آواز بلند بايشان فرمودند [ص 136] يا امة التنزيل و حفظة القرآن حاموا عن هؤلاء الحريم و لاتفشلوا عنهم چون اصحاب باوفاي آن سرور اين نوع كلمات را از آن مظلوم شنيدند همه گريستند گريستن شديدي و عرض كردند يا ابن رسول الله جانهاي ما فداي جان تو باد و خونهاي ما نگاهدارنده خون تو باد بخدا قسم كه نخواهد رسيد بتو و اصحاب تو مكروهي و حال آنكه در بدن ما رگي حركت نمايد پس آن مظلوم فرمودند خدا شما را از قِبل ما جزاي خير دهد و بشارت باد شما را به بهشت .
بسم الله الرحمن الرحيم
ذكر ما استدركه من كتاب كشكول يسمي بكتاب صدف للحاج ملا شريف الشيرواني ، روي ان ابن سعد لعنه الله رحل الي الكوفةبعد ظهر يوم الحاديعشر و معه بنات الحسين و اخواته و من كان معه من النساء و الصبيان و علي بن الحسين فيهم و هو مريض و جعلوا الرؤس علي الرماح و في رواية شرح الرؤس في يوم العاشور فغلّ علي بن الحسين يداه في عنقه و اركبوا اهل البيت علي اقتاب الجمال بارزات مسلوبات منهوبات مأسورات و الرؤس تشال اقدامهم و قد احاطهم الرامحون فمن كان يبكي من اهل البيت كانوا يضربونه بالرماح اذا وصلوا مقتل الشهداء فنظر اهل البيت الابدان المقطعات و الاجساد المطهّرات و الحسين منكبّ علي وجهه و قد سلب قميصه اسحق الحضرمي و سراويله ابحر بن كعب و عمامته اخنس بن مرثد و هو غريق بدمه فرأوا ثفنات كتفيه و جروح ظهره و جنبيه فانكبوا الي الارض فجائت زينب و انكبت علي اخيها و صاحت و قالت بنفسي انت يا ابن محمد المصطفي بنفسي انت يا ابن علي المرتضي بنفسي انت يا قرة عين الزهراء بنفسي انت يا فلذة خديجة الكبري بنفسي انت يا شهيد آل الكساء بنفسي انت يا امام اهل المحنة و البلاء و قالت و قيل انه لامكلثوم:
[ص 137]يا هلالا مااستتم ضياؤه خانه دهره و امسي غروبا
ماتوهمت يا شقيق فؤادي ان هذا مقدّرا مكتوبا
يا اخي فاطمة الصغري كلمها فلقد كان قلبها ان يذوبا
يا اخي قلبك الشفيق علينا ما له قد قسي و صار صلوبا
يا اخي ماتري علينا بذل و يتم فمايطيق يجيبا
كلما اوجعوه بالضرب نادي بذل و فيض دمعه مسكوبا
يعزّ عليك ان تراه يوما في الاساري مقيدا مضروبا
يا اخي ضم اليك و قبّلْه و سكّن فؤاده المرعوبا
ثم توجّهتْ الي المدينة و خاطبتْ جدّها رسول الله و قالت وا محمدا هذا حسينك المجتبي و ابنك المختار و قد طرح في دمائه و ذبح رأسه من قفائه و سلبت عمامته و ردائه و وجهه تريب و شيبه بدمه خضيب و نحن اولادك المسبيات و بناتك المسترقات و قد ضيّعوا حقوقنا و مارعوها و احرقوا خبائنا و سبوها ثم خاطبت امها و انشدت :
ايا امّ قومي من ثري القبر و انظري حبيبك ملقي في الثري لايغسّل
تري لو شهدت اليوم يا بنت احمد بناتك مأسورة و عزي مذلّل
و هل لك علم من علي فانه اسير عليل في القيود مغلّل
ثم قالت (ص) و قيل انه لامكلثوم :
ماتت رجالي و افنت الدهر ساداتي و زادني حسرة بعد لذات
سادوا اللئام علينا بعد ما علموا انا بنات رسول الله بالهدايات [ص 138]
فحمّلونا علي الاقتاب عارية كاَننا بينهم بعض الغنيمات
يعزّ عليك رسول الله ما صنعوا باهل بيتك يا خير البريات
ثم جائت سكينة بنت الحسين فضمته اليها و وضعت خدّها علي خدّ ابيها و قالت يا ابتاه من ذا الذي ايتمني علي صغري ؟ يا ابتاه من بقي بعدك ترجوه لنا ؟ يا ابتاه من للنساء الحاسرات من الارامل المسبيات ؟ يا ابتاه من للضايعات الغريبات يا ابتا ليتني كنت لك الفداء يا ابتاه ليتني كنت قبل اليوم عميا و لا اراك مخضبا بالدماء ثم انها ناحت بما لميطقه الاشرار و الاخيار حتي خرّت مغشية عليها .
و روي ان سيد الساجدين لما رأي اباه غريقا بالدماء مسلوب الرداء و لميدفن جسمه الشريف فقلق فؤاده و ارتعد فرائصه و كاد ان يطير روحه فرأتْه عمته زينب علي تلك الحال و سمعت انه ينشد و يقول و قيل انهم سمعوا هاتفا يقول :
الا ان قتل السبط من آل هاشم اذل رقاب المسلمين فذلّت
ألمتر ان الشمس اضحت مرمّضة لفقد حسين و البلاد اقشعرّت
فليت الذي اهوي اليه بسيفه اضاف به يمني يديه فشلّت
فقالت يا قرة عين المساكين و يا خلف الاماجد الطاهرين ما هذا الذي اري منك و انت خلف الماضي و ثمال الباقي ؟ فقال يا عمتي و كيف لااجزع و اري حجة الله والدي و اخواني و اعمامي غير مدفونين بل مطروحين في دمائهم مسلوبين عن ردائهم و كاَنهم ليسوا بمسلمين علي زعمهم فسلّته عمته و قالت يا قرّة عيني فان جدك رسول الله قد اخبر عن ذلك و قال ان قوما من محبينا سيدفنونهم و يبنون عليهم بنيانا لايزول بمرور الاعوام و لو جهدت في ازالته ظلمة الانام .
[ص 139] في دنوّهم من الكوفة و نياحهم روي انهم لما دنوا من الكوفة خرج جماعة كثيرة من اهلها ليروا ما نزل باهل البيت فرأوا علي بن الحسين راكبا علي قتب و هو مريض و الدم تجري من ساقيه قد جرحه القتب و قد غلت يداه الي عنقه و حملت بنات الرسول علي اقتاب الجمال مسلوبات منهوبات مأسورات بارزات فصاح اهل الكوفة بالويل و الثبور و اخذت نساؤهم بالبكاء و الضجيج بحيث كاد ان يغمي عليهن و لطمن وجههن و شققن جيبهن فبدا مأتم لمير مثله قط و كان بعضهم يعطي اطفال اهل البيت خبزا و تمرا و جوزا و تأخذها امكلثوم من ايديهم وتلقيها و تقول يا اهل الكوفة تحرم علينا الصدقات و نحن اولاد الرسول و بنات البتول و كان اهل الكوفة يبكي و يصيح فقال سيد الساجدين ايها الناس انا علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب انا بن من ذبح رأسه و هتك حرمته و نهبت امواله و سبيت عياله و كفاني بهذا مفخرا فانشد عليه السلام :
يا امة السوء لا سقياً لربعكم يا امة لمتراع جدنا فينا
فاننا برسول الله يجمعنا يوم القيمة ما انتم تقولونا
تسيّرونا علي الاقتاب عارية كاننا لمنشيد لكم دينا
بني امية ما هذا الوقوف علي تلك المظالم لمتصغوا لداعينا
تصفقون علي ايديكم فرحا و انتم بفجاج الارض تؤذونا
يا وقعة الطف قد اورثتني حَزَناً الله يهتك استار المضلينا ( المسئينا خ ) [ص 140]
ثم ان زينب رأت رأس اخيها بكت بكاء شديدا و تكلمت بالرأس الشريف بما جري عليها و علي الاطفال ثم توجهت الي اهل الكوفة و كانها تنطق عن لسان ابيها فقالت بعد الحمد و الصلوة علي ابلغ وجه : يا اهل الكوفة يا اهل المكر و الخذلان أتبكون علينا ؟ اي والله بكوا فلارقّت لكم دمعة و لاسكنت لكم روعة فان مثلكم كمثل التي نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا الا بئس ما قدمتم لانفسكم تبكون علينا فمن قتلنا ابكوا كثيرا و اضحكوا قليلا فلقد بليتم بعارها و صليتم نارها بقتلكم ابن خاتم النبيين و ابن سيد الوصيين و سيد شباب اهل الجنة ويلكم أتدرون اي كبد لرسول الله فريتم و اي دم له هرقتم و اي حرم له هتكتم و ايّ خلف له ضيعتم ؟ لقد جئتم شيئا ادّا تكاد السموات يتفطرن منه و تنشق الارض و تخرّ الجبال هدّا ثم انشدت :
ماذا تقولون اذ قال النبي لكم ما ذا صنعتم يا اسوء الامم
باهل بيتي و اولادي فجعلتموا منهم اساري و منهم ضرجوا بدم
ماكان هذا جزائي اذ نصحت لكم ان تخلفوني باحسان ذي رحم
اني اخشي عليكم ان يحل بكم مثل العذاب المنزل علي الامم
ثم توجهت امكلثوم الي رأس اخيه و كانه فلقة قمر و في لحيته اثر الخضاب فصرخت و ضربت وجهها حتي جرت الدم عن خديها و قالت يا قمر سماء الولاية و يا شمس فلك الخلافة لم غيّبت وجهك عنا ، يا اخا ادع ابنتك فاطمة اليتيمة و اسررها ، يا اخا انظرالي ابنك المريض المبتلا فان جسمه مجروح و قلبه مقروح من ظلم الاعداء ، يا اخا ألمتر سكينتك المأسورة فان ما نزلها لميصب احدا تحت السماء .
[ص 141] بسم الله الرحمن الرحيم
رأيت في بعض كتب مشايخ الصوفية في خواص الادعية و الاذكار : نقل است از حضرت امام حسين آوردهاند كه چون حضرت امام حسين (ع) در كربلا تنها ماند از ميان كارزار اندر خيمه آمد و خون از جراحتهاي ( او ظ ) همي رفت حضرت امام زين العابدين را اندر برگرفت و گفت اي فرزند اين دعا بياموز كه هركه بياموزد و بكار دارد غمهايش فرج آيد و بمقصود برسد و كارش نيكو گردد و حاجتهايش برآيد و مرا اين مادرم آموزانيد ، ويرا حضرت مصطفي (ص) آموزانيد و دعا اين است : الهي بحق يس و القرآن الحكيم و بحق طٰه و القرآن العظيم يا من يقدر علي حوايج السائلين يا من يعلم ما في ضمير الصامتين يا منفّس عن المكروبين يا مفّرج عن المغمومين يا راحم الشيخ الكبير يا رازق الطفل الصغير يا من لايحتاج الي تفسير صل علي محمد و آل محمد و حاجت بخواهد .
بسم الله الرحمن الرحيم
ذكر ما استدركه من كتاب طراز المذهب في مجلد احوال زينب لابن صاحب ناسخ التواريخ : دوستي حضرت زينب خاتون با برادر والا گوهرش بآن ميزان بود كه هر روز چند مرتبه خدمت حسين عليه السلام را دريافتي و ديده بديدار مباركش روشن و خاطر بحضور شرافت دستورش گلشن ساختي تا بآنجا كه گفتهاند در اوقاتي كه اقامه نماز خواستي در نخست نظر بصورت آن كعبه مقصود و قبله اهل حاجت و حقيقت افكندي آنگاه در حضرت بينياز بنماز و نياز بايستادي .
[ص 142] صاحب بحر المصائب گويد امام حسين عليه السلام را عمهاي بود عاتكه نام داشت و نابينا و ناشنوا و سالخورده بود چون قتل آن حضرت را بدانست از خداي بخواست تا جان او را قبض فرمود .
حاجي شيخ محمدعلي كاظميني عليه الرحمة مؤلف كتاب لسان الواعظين و حزن المؤمنين در كتاب سرور المؤمنين در نبالت قدر و جلالت مرتبت حضرت عصمت آيـت زينب خاتون سلام الله عليها حكايت همي كند كه در آن زمان كه حضرت صديقه كبري سلام الله عليها باين گوهر بحر عصمت و طهارت حامل بود رسول خدا صلي الله عليه و آله در يكي از اسفار راهسپار بود چون زينب سلام الله عليها بعرصه وجود خراميد حضرت صديقه طاهره بحضرت اميرالمؤمنين (ع) پيام فرستاد كه چون پدرم در سفر است اين دختر را نام بگذار فرمود من بر پدرت سبقت نجويم صبوري فرماي كه آن حضرت بزودي مراجعت ميفرمايد و آن نام كه صلاح بداند ميگذارد و چون سه روز بگذشت رسول خدا مراجعت فرمود برحسب آن رسم كه معمول بود از نخست به سراي فاطمه زهرا درآمد امير المؤمنين عليه السلام عرض كرد يا رسول الله خداي تعالي دختري بدخترت عطا فرموده است نامش را معين فرماي فرمود اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من هستند لكن امر ايشان با پروردگار عالم است منتظر وحي ميباشم در اين حال جبرئيل نازل شد و عرض كرد خدايت سلام ميرساند و ميفرمايد اين مولود را زينب بنام چه اين نام را در لوح محفوظ نوشتهايم رسول خدا حضرت زينب را طلب كرد و ببوسيد و فرمود وصيت ميكنم حاضرين و غائبين امت را كه اين دختر را بحرمت پاس بدارند همانا به خديجه كبري مانند است .
[ص 143] و در كتاب بحر المصائب از كتاب رياض المصائب منقول و مسطور است كه چون صديقه طاهره بجناب زينب كبري سلام الله عليها حمل يافت روز تا روز به سموم هموم و اقسام غموم و انواع و اقسام آلام دوچار بودي چون تولد يافت حضرت امير المؤمنين عليه السلام بحجره طاهره درآمد در آن حال امام حسين عليه السلام بسن طفوليت بود بخدمت پدر بشتافت و عرض كرد اي پدر بزرگوار همانا كردگار خواهري بمن عطا فرموده چون علي عليه السلام اين سخن را بشنيد اشك ديده مباركش بر ديدار همايونش روان گشت ، حسين عليه السلام از مشاهده اين حال ملال گرفت و اشك از ديده بر رخسار آورد و عرض كرد اي پدر آيا سبب اين اندوه چيست و اين گريستن بر كيست ؟ فرمود اي روشني ديده زود باشد كه سرّ اين گريستن آشكار و اثرش نمودار آيد ، چون روزي چند برگذشت حضرت فاطمه زهرا بعلي عليه السلام گفت اي حجت بر اهل سماء و ارض آيا در تأخير تسميه اين دختر غرض چيست ؟ فرمود همانا اي فاطمه اختيار با احمد مختار است پس فاطمه زينب را بحضور مبارك آن حضرت آورده و داستان را بعرض رسانيد رسول خداي را ديده پر آب گشت و قنداقه آن مظلومه را بر كنار آورده ديده و ديدارش را ميبوسيد و ميگريست در اين حال جبرئيل از جانب يزدان فرو گرديد و تحيت و سلام بر آن دو عرض كرد ( و عرض كرد ظ ) خدايت سلام ميرساند و ميفرمايد اي حبيب من نام اين دختر را زينب بگذار آنگاه جبرئيل گريان گرديد رسول خدا پرسيد اين گريه چيست ؟ عرض كرد يا رسول الله همانا اين دختر از آغاز زندگاني تا پايان روزگار در اين سراي ناپايدار بي رنج و عنا و درد و بلا نخواهد زيست بلكه يكسره با محنت و آلام ايام بخواهد بود گاهي [ص 144] بدرد مصيبت تو مبتلا و گاهي در ماتم مادرش و گاهي در سوك پدرش و گاهي بدرد برادرش حسن مجتبي دوچار خواهد بود و از اين جمله فزونتر بمصائب كربلا و نوائب دشت نينوا گرفتار ميشود چندان كه مويش سفيد و قامتش خميده خواهد گرديد چون اين خبر مشهور شد اهل بيت اطهار اندوهناك و اشكبار شدند . و هم در آن كتاب مسطور است كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله در مسجد بودند جناب سلمان از ولادت حضرت زينب بشارت آورد پيغمبر (ص) بگريست و فرمود اي سلمان جبرئيل از جانب خداي جليل مرا خبر آورد كه مصيبت اين مولود غير معدود باشد تا به آلام كربلا پايان گيرد .
و هم در آن كتاب مسطور است : روي ان زينب بنت علي بن ابيطالب عليه السلام لما تولدت اخبر بذلك رسول الله صلي الله عليه و آله فجاء سيد الانبياء صلي الله عليه و آله منزل فاطمة الزهراء عليها السلام و قال لها يا بنية اعطني بنتك المولودة فلما احضرتها اخذها و ضمها الي صدره الشريف و وضع خدّه المنيف علي خدّها و بكي بكاءا عاليا و سالت دمعه علي محاسنه جاريا فقالت فاطمة لماذا بكاؤك لاابكي الله عينيك يا ابتاه ؟ فقال يا بنتاه يا فاطمة فاعلمي ان هذه البنت بعدك و بعدي ابتليت علي البلايا ( بالبلايا ظ ) و وردت عليها مصائب شتي و رزايا ادهي . راوي ميگويد در اين حال فاطمه صلوات الله عليها بگريست و از آن پس عرض كرد اي پدر ثواب آن كس كه بر وي و بر مصائب او بگريد چيست ؟ رسول خداي صلي الله عليه و آله فرمود : يا بضعتي و قرّة عيني ان من بكي و بكي عليها و علي مصائبها يكون ثواب بكائها كثواب من بكي علي اخويها ثم سمّاها زينب عليها السلام .
[ص 145] و نيز در آن كتاب مسطور است كه جناب زينب خاتون سلام الله عليها در ايام كودكي با برادرش امام حسين عليه السلام چنانش انس و محبت بود كه جز در آغوش و دامان آن حضرت سكون و آرام نميگرفت و بهر هنگام كه در خدمت امام حسين عليه السلام بودي يكسره ديده بر ديدارش داشتي و ديدار از ديدارش فرو نگذاشتي و ساعتي از حضور مباركش دوري نتوانستي و اگر دور شدي بگريستي و اين حال بدان مقام پيوست كه روزي حضرت فاطمه زهرا در خدمت رسول خداي عرض كرد اي پدر شگفت محبتي بيرون از نهايت كه در ميان زينب و حسين ظاهر است چنانكه بي ديدار حسين شكيب نياورد و اگر ساعتي بوي حسين را نشنود جانش بيرون شود چون رسول خداي صلي الله عليه و آله اين سخن را بشنيد آه دردناك بركشيد و اشك ديده بر چهرهاش روان گردانيد و فرمود اي روشني چشم من اين دخترك من زينب با هزار گونه رنج و تعب دوچار و بانواع مصائب و بلا گرفتار خواهد شد .
و از شهيد ثالث روايت كند در آن حال كه حضرت زينب و عباس عليهما السلام هر دو تن كودك بودند يكي بر زانوي راست امير المؤمنين علي عليه السلام و يكي بر زانوي چپ آن حضرت نشسته بودند جناب امير المؤمنين با عباس فرمود قل واحد بگو واحد و يكي ، عباس گفت يكي پس از آن گفت بگو دو ، عباس عرض كرد اي پدر شرم هميدارم به آن زبان كه يكي را گفتهام دو گويم ، امير المؤمنين فرزند ارجمندش را ببوسيد و مسرور گرديد ، اين وقت زينب سلام الله عليها عرض كرد اي پدر ما را دوست ميداري ؟ فرمود آري عرض كرد اي پدر دو دوستي در يك دل جمع نميشود ديگر اينكه دوستي خالص خاص خداي باشد و بر ما از روي مرحمت و شفقت يعني از جانب خداي پدران مأمورند برحم و شفقت بر اولاد .
[ص 146] و من جملة مايرويه ابن صاحب ناسخ التواريخ في احوال زينب سلام الله عليها : چون امام حسين عليه السلام را در منزل رهيمه با حر ملاقات افتاد امام عليه السلام بخذلان آن جماعت نفرين كرد ، سكينه ميفرمايد اين وقت مراجعت كردم و آب چشم بر چهرهام روان بود عمهام اُمكلثوم مرا باين حال بديد فرمود اي دختر تو را چه افتاده ؟ صورت حال را باز گفتم فرياد برداشت وا جدّاه وا علياه وا حسناه وا حسيناه وا قلة ناصراه اينَ الخلاص من الاعداء ليتهم يقنعون في العداء تركت جوار جدك و سلكت بنا بعد المدا فعلا منها الوجيب و كثر منها ( من ظ ) حولها النحيب . و بروايتي فرمود وا جدّاه وا علياه وا حسناه وا حسيناه وا قلة ناصراه و لاادري كيف لنا المخلص من ايدي الاعادي و ليت الاعادي يرضون ان يقتلونا بدلا عن اخي الخ .
و من جملة روايته از شعبي مروي است چون حسين (ع) آن طفل يعني علي اصغر را نزد زنان بياورد گاهي كه بخون مخضب بود و امام (ع) ميگريست چون صداي گريه آن حضرت را شنيدند بخدمتش بشتافتند و آن طفل را مرده بر سينه مباركش بديدند فرياد و ناله و زاري برآوردند و امكلثوم طفل را بگرفت و بسينه خود بچسبانيد و گلو بر گلويش بگذاشت و اشك ديدهاش بروي بريخت آنگاه صدا بركشيد وا محمداه وا علياه ماذا لقينا بعدكما من الاعداء وا لهفاه علي طفل خضب بدمائه وا اسفاه علي رضيع فطم بسهام الاعداء وا حسرتاه علي قريحة الجفن و الاحشاء .
[ص 147] و في سياق قميص طلبه الحسين (ع) حين الوداع من كتاب بحر المصائب از كتاب ترجمة المصائب مسطور است كه امام عليه السلام پارهاش ساخته بپوشيد و هم روايت كردهاند كه با امكلثوم فرمود و بروايت منتخب امام عليه السلام با فضه خادمه فرمود برو و جامه كهنه براي من بياور تا بر تن كنم و لكن لاتطلعي عليه زينب اختي و ذلك الثوب قميص بين قميصين و علي كتفيه خاتم و در فلان موضع و فلان لفافه است پس فضه برفت و با كمال اضطراب ميگريست زينب خاتون سلام الله عليها با فضه فرمود اين گريستن از چيست ؟ عرض كرد بسبب بزرگي مصيبت فرمود برادرم حسين با تو چه فرمود ؟ بحق مادرم بر تو باز گوي ، فضه عرض كرد مرا فرمود تا پيراهني بدين صفت بحضرتش برم چون آن حضرت صفت قميص را بشنيد صيحه بركشيد مغشيةً عليها بيفتاد ، امام حسين عليه السلام بيامد و سر خواهر را بر دامن نهاده فرمود اي اهل بيت من آيا در نزد شما قطرهاي از آب هست ؟ بجمله عرض كردند نيست اي سيد ما ، امام سخت بگريست چنانكه اشك ديدهاش بر ديدارش پيوست و بهوش آمد و هر دو دست برآورد بر چهره خويش لطمه بزد و چهره را بگشود و موي بپراكند و عرض كرد يا اخي اين تروح و اختك غريبة بلا محرم و انيس و ناصر و مغيث ؟ امام (ع) فرمود اين امري است محتوم و از آن فرار نتوان كرد زينب عرض كرد كلامك هذا اشدّ حرقةً لقلبي ليتني لمتلدني امي و لمتربّني و لماك شيئا و مااري هذا اليوم .
[ص 148] در خبر است كه اين پيراهن از پوششهاي بهشتي بود و بدن خليل را از آتش نگاه بداشت و چشم يعقوب را روشن ساخت و نزد انبياي عظام بود تا بخاتم الانبياء صلي الله عليه و آله پيوست و بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله نزد فاطمه بود و چون سه روز از مدت عمر شريفش بجاي ماند آن پيراهن را به زينب خاتون بداد و فرمود اي دختر اين وديعهاي است نزد تو از بهر حسين قرة العين من هر وقت از تو طلب كند پس دانسته باش كه از اين پس افزون از يك ساعت ميهمان تو نيست و بعد از آن ساعت بسختترين حال بدست فرزندان زنا تنها و تشنه بدون غسل و كفن شهيد ميشود از اين بود كه چون جناب زينب خاتون بشنيد كه برادرش آن قميص را طلبيد وصيت مادرش را بخاطر آورده بيهوش گرديد .