اَعْدٰاؤُكُمْ اَظْهَرُوا فٖينٰا عَدٰاوَتَهُمْ وَ اَبْرَزُوا حِقْدَهُمْ فٖينٰا وَ بُغْضَهُمُ

كَمْ مُسْلِمٍ قَتَلُوا كَمْ مُؤْمِنٍ اَسَرُوا كَمْ مُخْلِصٍ شَتَمُوا كَمْ طٰالِبٍ حَرَمُوا

پس خطاب بموالي و سادات اطياب خود عرض ميكند اي آل‌محمد هراينه مصيبت و محنت شما بدنهاي ما را گداخته و لاغر و رنجور ساخته و اندرونمان از آن آتش گرفته . و همانا محزون و اندوهناك شديم از براي هر چه كه شما بر حزن و اندوه بوديد و روحها و جانهاي ما مهموم و مغموم شده اگر شما را غم و المي رسيده . اي سادات و موالي من دشمنان شما عداوت خود را درباره ما ظاهر ساختند و كينه و حقد و حسد خود را درباره ما ابراز دادند . چه مسلمانان را كه كشتند و چه صاحبان دين و ايمان را كه اسير و دستگير كردند چه صاحبان اخلاص و بندگي را كه دشنام دادند چه طلب‌كنندگان و خواهش‌كنندگان را كه محروم نمودند .

فَهَلْ يَلٖيقُ بِكُمْ يٰا مَنْ تَشَعْشَعَ مِنْ كَرٖيمِ شٖيمَتِهِمْ مَهْمٰا تَكُنْ شِيَمٌ

نَكُونُ فٖيكُمْ بِدُنْيٰانٰا كَذٰا وَ اِذٰا مٰا قٰامَ دَوْلَتُكُمْ نَخْزٰي وَ نُخْتَرَمُ [ص 205] 

كَلّٰا فَلٰا لٰا وَ رَبِّ الْبَيْتِ لَيْسَ كَذٰا ظُنُونُنٰا لَيْسَ ذٰا فِي الْقَلْبِ يَرْتَسِمُ

آيا سزا و لايق بشما است اي كساني كه از شيوه خوش و شيمه دلكش شما نوراني شده است هر جا كه خُلق خوب و عادت مرغوبي بوده و هست كه ما در راه شما بدنيامان چنين باشيم و چون دولت شما برپا شود رسوا و ذليل شويم و مستأصل و پريشان . نه چنين است پس نه چنين است نه قسم به پرورنده خانه كه نيست اين چنين گمانهاي ما بشما و هرگز اين نقش نگرفته است در دلهاي ما .

كَرٖيمُ عَبْدُكُمُ فِي الْوُدِّ مُنْقَطِعٌ اِلَيْكُمُ لٰا مُنٰاهُ الْجٰاهُ وَ الْغَنَمُ

شُغْلٖي بِكُمْ وَ بِذِكْرٰاكُمْ وَ حُبِّكُمُ تَرَكْتُ لِلنّٰاسِ دُنْيٰاهُمْ وَ دٖينَهُمُ

صَلّٰي عَلَيْكُمْ اِلٰهُ الْخَلْقِ مٰا هَدَرَتْ حَمٰامَةٌ وَ كَذٰا مٰا هَبَّتِ النَّسَمُ

كريم بنده خانزاد شماست و در دوستي منقطع از همه خلق بسوي شما نه آرزوي او جاه و دولت است و نه بردن سود و غنيمت . شغل من بشماست و ذكر شما و دوستي و محبت شما ، واگذاردم بمردم دينشان و دنياشان را . درود فرستد بر شما خداوند جهان تا چون كبوتري نغمه سرايد و همچنين تا آن زمان كه نسيمها وزيدن گيرد .

و منها في مدح السيد الاستاد اعلي الله مقامه :

وَ كَيْفَ يُمْكِنُنِي الْاِطْرٰاءُ فٖي رَجُلٍ اَعَزَّهُ اللّٰهُ مِنْ اِسْمٍ وَ مِنْ رَسْمٍ

آتٰاهُ قَدْراً وَ شَأْناً فَوْقَ مَشْعَرِنٰا وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ

و چگونه مرا ممكن است بسياري مدح و ثنا در شأن مرد بزرگواري كه خدايش از اسم و رسم بالا برده و برتري داده . او را قدر و شأني داده [ص 206] برتر از فهم و مشعر ما و افزونيش داده از حيث گشايش در دانائي و توانائي بدن .

منها في الشكر علي شفاء السيد اعلي الله مقامه :

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذٖي سَرَّنٰا مِنْ بَعْدِ بَلْبٰالِ الْفُؤٰادِ الْقَسٖيمِ

بَشٰارَةٌ جٰاءَتْ غَدٰاةً لَنٰا فٖي صِحَّةِ الْحِبْرِ الْعَلٖيمِ الْحَلٖيمِ

وَ السَّيِّدِ الطَّوْدِ الَّذٖي قَدْرُهُ اَبْدٰي لَنٰا عُظْمَ الْاِلٰهِ الْعَظٖيمِ

جَبْهَتُهُ الْغَرّٰاءُ تُبْدٖي لَنٰا عَنْ نُورِ مَوْلٰانَا النَّبِيِّ الْكَرٖيمِ

حمد و سپاس خداي آنچناني راست كه ما را مسرور و شادمان كرد پس از پريشاني دل رنجور دردمند . هنگام صبحي بود كه ما را بشارتي آمد در صحت و شفاي زيرك دانا و خردمند بينا و سيد و مولاي عظيم الشأن جليل البنيان آن كسي كه پايه قدر و منزلتش بزرگي خداوند عظيم را براي ما عيان ساخته و پيشاني نورانيش خبر از نور مبارك و ظهور حضرت مولاي ما پيغمبر صاحب كرم و جود و عطا ميدهد .

منها تشطير في الرجاء الي الله عز و جل :

وَفَدْتُ عَلَي الْكَرٖيمِ بِغَيْرِ زٰادٍ ثَقٖيلَ الظَّهْرِ بِالذَّنْبِ الْعَظٖيمِ

وَ مٰا لٖي مٰا بِهٖ اَرْجُو نَجٰاةً مِنَ الْحَسَنٰاتِ وَ الْقَلْبِ السَّلٖيمِ 

وَ حَمْلُ الزّٰادِ اَقْبَحُ كُلِّ شَيْءٍ اِذٰا كٰانَ الْوُفُودُ عَلَي اللَّئٖيمِ

فَلَسْتُ اُسٰاءُ مِنْ صُ‍ِفْرِ الْاَكُفِّ اِذٰا كٰانَ الْوُفُودُ عَلَي الْكَرٖيمِ 

وارد شدم بر خداوند كريم بي توشه و اسباب راه با پشتي سنگين و گناهي بزرگ . و نيست مرا چيزي كه بآن اميد نجات بدارم از عملهاي نيك [ص 207] و دل ساده و سلامت . و بار كردن توشه زشت و ناشايست‌تر از هر چيزي است اگر اين ورود بر شخص بخيل و لئيم بود . پس هيچ باك ندارم دغدغه نكنم از دست خالي چون وارد شدنم بر خداوند كريم است .

منها تاريخ انتقال السيد الاستاد اعلي الله مقامه :

قَدْ كٰانَ مِنْ كٰاظِمٍ شَرْعُ الْهُدٰي بَلِجٰا وَ ذٰاكَ اَبْيَنُ مِنْ نٰارٍ عَلٰي عَلَمٍ

وَ لٰااُرٖيدُ بِذٰا اِظْهٰارَ مِدْحَتِهٖ فَفَضْلُهُ غَيْرُ خٰافٍ عِنْدَ ذِي الْحِلْمِ

فَكٰانَ مٰا كٰانَ فٖي عِزٍّ وَ فٖي شَرَفٍ وَ عٰاشَ مٰا عٰاشَ فٖي جُودٍ وَ فٖي كَرَمٍ

كُنّٰا بِنُورِ هُدٰاهُ سٰالِكٖي طُرُقٍ فِي الْحَقِّ قَدْ ضَلَّ عَنْهٰا سٰائِرُ الْاُمَمِ

فَيٰا لَهُ مِنْ زَمٰانٍ كٰانَ مُنْذُ بَدٰا مُسْتَشْرِقاً بِضِيٰاءِ الْعِلْمِ وَ الْحِكَمِ

فَقُلْتُ مِمَّ تَغَشّٰاهُ الظَّلٰامُ اِذاً نُودٖيتُ هٰذٰا سُؤٰالٌ غَيْرُ مُكْتَتَمٍ

كٰانَ الزَّمٰانُ بِنُورِ الْعِلْمِ مُبْتَهِجاً مُذْ غٰابَ بَدْرُ الْهُدٰي ( ١٢٥٩ ) قَدْ عٰادَ فِي الظُّلَمِ

همانا از كاظم بن قاسم راه راستي و هدايت روشن و عيان بود و اين ظاهرتر از آتشي است كه بالاي مناره است . و باين سخن نميخواهم اظهار مدحي از آن بزرگوار كنم چرا كه فضلش نزد صاحب خرد پنهان نيست . هر چه بود در اين دنيا تا زمان بدرود در عزت و شرف بود و هر چه زندگي فرمود تمامي در جود و كرم عيش نمود . و همگي ما بنور هدايتش گام‌زنندگان بوديم راههائي را در حق كه ساير امتها از آنها گمراه و در ضلالت بودند . پس خوشا از آن روزگاري كه بنور علم و حكمتها روشن و تابان بود چون نور مقدسش نماينده درخشان . با خود [ص 208] گفتم كه روزگار را از چه چنين ظلمتها فرا گرفته و چون شب تار نمود كه ندائي از غيبم آمد كه اين سؤالي است كه پوشيده و نهان نيست . و زمانه بنور علم افروزان بود و چون ماه تمام هدايت پنهان شد ظلمتها چنانكه بود برگشت .

منها قصيدة قصيرة في الرثي :

اَبْهَضَنِي الدَّهْرُ وَ اَشْجٰانٖي مِنْ رُزْءِ سٰادٰاتٖي وَ اَبْكٰانٖي

سٰاقَهُمُ الْمَقْدُورُ حَتّٰي قَضَوْا غَرْثٰي ظَمٰايٰا رَهْنَ اَكْفٰانٍ

اُفٍّ لَكُمْ كَيْفَ اَعَدْتُمْ قِرٰي ضٖيفٰانِكُمْ يٰا اَهْلَ كُوفٰانٍ

دَعَوْتُمُ نَحْوَكُمُ ابْنَ الرَّسُ ولِ وَ نَصَرْتُمْ اَهْلَ عُدْوٰانٍ

اُفٍّ لَكُمْ سُمّٖيتُمُوا مُسْلِمٖينَ وَ هَدَمْتُمْ دٰارَ اٖيمٰانٍ

روزگار مرا شكسته و خسته كرده و محزون و گريان نموده از مصيبت و محنت سادات و موالي خود كه سرنوشت و تقدير آن بزرگواران را تا بجائي كشاند كه از دنيا درگذشتند در حالتي كه همه گرسنه و تشنه و محبوس در جامه‌هاي مرگ و كفنها گشته . اف بر شما باد اي اهل كوفه چگونه مهمان‌نوازي كرديد و چگونه فراهم آورديد تهيه مهمانهاي خود را . فرزند پيغمبر را بجانب خود دعوت كرديد و در عوض اهل بغي و عداوت را نصرت نموديد . اف بر شما كه نام خود را مسلمانان گذارديد و خانه دين و ايمان را آواره و خراب كرديد .

تُعَظِّمُونَ الْبَيْتَ مِنْ غَدْرِكُمْ وَ لَمْ‌تُرٰاعُوا حُرْمَةَ الْبٰانٖي

مٰاذٰا تُجٖيبُونَ نَبِيّاً اِذٰا اَوْقَفَكُمْ فٖي جِسْرِ نٖيرٰانٍ [ص 209] 

خٰاصَمَكُمْ يَوْمَئِذٍ سٰائِلاً مٰا ذَنْبُ اَوْلٰادٖي وَ نِسْوٰانٖي

قَتَلْتُمُوا نَسْلٖي وَ وٰازَرْتُمُوا فٖي هَتْكِهِمْ ذُرِّيَّةَ الزّٰانٖي

از مكر خود خانه خدا را تعظيم و تكريم كرده و حرمت صاحب خانه را منظور نداشتيد . چه جواب ميگوئيد پيغمبر را چون وادارد شما را در جسر آتشهاي جهنم و مخاصمه كند شما را در آن روز بپرسد كه چه بود گناه فرزندان و زنان من . ذريه و نسل مرا كشتيد و در هتك حرمتشان از اولاد زنا حمايت كرديد .

اُفٍّ لَكُمْ اَيْنَ بَنُو اَحْمَدٍ وَ آلُ هِنْدٍ وَ ابْنُ مَرْوٰانٍ

هٰذٰا يَزٖيدُ وَ اَبُوهُ وَ مَنْ تٰابَعَهُ فِي الدَّرَكِ الدّٰانٖي

دُونَكُمُ اِصْلَوْهُ مِنْ سَعْيِكُمْ مِنْ غَيْرِ مٰا ظُلْمٍ وَ عُدْوٰانٍ

شَتّٰانَ مٰا بَيْنَ دَعٰاكُمْ لَهُمْ لِتَهْتَدُوا يٰا جُنْدَ شَيْطٰانٍ

وَ بَيْنَ مٰا صِرْتُمْ تُعٰادُونَهُمْ وَ لَمْ‌تُرٰاعُوا حَقَّ اٖيمٰانٍ

و بفرمايد پيغمبر كه اين يزيد و پدرش معاويه است و هر كس كه او را متابعت كرده كه در درك اسفلند . شما هم ملازم شويد اين درك را و در او قرار گيريد و اين از سعي و كوشش خود شما است نه آنكه ستم و دشمني در حق شما . چقدر فرق است ميانه آنچه كه فرزندانم را خوانديد كه بايشان هدايت يابيد اي لشكر شيطان و آنچه كه در عاقبت با ايشان دشمني كرديد و ابدا حق ايمان را درباره‌شان ملحوظ نداشته و رعايت نكرديد .

قَتَلْتُمُ نَسْلٖي بِلٰا مَأْثَمٍ لِكَيْ تُرَضُّوا آلَ مَرْوٰانٍ [ص 210] 

دَفَنْتُمُوا قَتْلٰاكُمُ دُونَهُمْ اَلْقَيْتُمُوهُمْ عَرْضَ قٖيعٰانٍ

حَنُوطُهُمْ رَمْلُ الْفَلٰا غِسْلُهُمْ دَمٌ بِلٰا غُسْلٍ وَ اَكْفٰانٍ

لَمْ‌يَكْفِكُمْ ذٰاكَ اِلٰي اَنْ حَطَ مْتُمْ عَظْمَهُمْ مِنْ رَكْضِ فُرْسٰانٍ

و بفرمايد پيغمبر بشما كه ذريه مرا بي گناه كشتيد كه آل مروان را از خود راضي و خوشنود كنيد . كشتگان خود را دفن كرديد و ايشان را دفن نكرديد و در پهنا دشت بيابان انداختيد بي غسل و بي كفن كه حنوط ايشان ريگهاي بيابان و آب غسلشان خونهاي بدن ايشان بود . و اين كفايت نكرد شما را تا آنكه استخوانهاي سينه و پهلويشان را از تاختن سواران در هم شكستيد .

يٰا لَهْفَتٰا تُؤْسَرُ فٖي جَمْعِهِمْ بَنٰاتُ خَيْرٍ خَيْرُ نِسْوٰانٍ

ثُمَّ تُسٰاقُ كَسِيٰاقِ الْاِمٰاء عٰارِيَةً مِنْ فَوْقِ بُعْرٰانٍ

يُهْدُونَهٰا ظُلْماً اِلٰي شٰارِبٍ لِلْخَمْرِ لَعّٰابٍ لِقِدْحٰانٍ

واحسرتاه اسير ميشوند دختران پيغمبر كه بهترين زنانند در ميان جمعيت ايشان و پس از آن رانده و مانده شوند در اطراف بيابان مانند كنيزان همه با بدنهاي برهنه و روهاي باز بالاي شتران بي جهاز . و آن ظالمان بي‌دين ايشان را بظلم و ستم هديه ميبرند از براي يزيد شراب‌خوار قمارباز .

وَاللّٰهِ يٰا آلَ نَبِيِّ الْوَرٰي حَيَّرَنِي الرُّزْءُ وَ اَعْيٰانٖي

اَذْكُرُ مِنْ اَحْزٰانِكُمْ اَيَّهٰا وَ كُلُّهٰا يَهْدِمُ اَرْكٰانٖي

عَبْدُكُمُ الْجٰانٖي كَرٖيمُ الَّذٖي اَعْيٰاهُ اَعْلٰالٌ لِاَحْزٰانٍ [ص 211] 

لَيْسَ لَهٰا غَيْرَكُمُ دٰافِعٌ وَ فَضْلُكُمْ كٰافٍ لِاَشْجٰانٖي

صَلّٰي عَلَيْكُمْ رَبُّكُمْ مٰا بَدٰا شَمْسٌ وَ مٰا كَرَّ الْجَدٖيدٰانِ

بخدا قسم اي اهل بيت پيغمبر آفريدگان كه محنت و مصيبت شما مرا متحير و خسته‌دل ساخته . كدام يك از غمها و اندوههاي شما را ذكر كنم و حال آنكه همه آنها اركان وجودم را خراب كرده و در اضطراب دارد . بنده گناهكار شما كريم كه دردها و محنتهاي هموم و غموم او را خسته و در تعب انداخته . بجز شما كسي را ندارد كه دفع غمها و غصه‌هاي او را كند و كفايت ميكند اندوههاي مرا همان فضل و مرحمت شما . درود فرستد بر شما پروردگار شما تا چون آفتاب از افق سر برآرد و تا روز و شبي پياپي بيايد .

و منها قصيدة اخري في الرثي :

شُبَّ فِي الْقَلْبِ شُجُونٖي شِمْتُ مُذْ رَيْبَ الْمَنُونِ

لَيْسَ يَنْجُو مِنْهُ نَفْسٌ وَ كَأَنّٖي حٰانَ حٖينٖي

جِدَّ لٰاتَغْتَرَّ مِنْ طُولِ الْاَمٰانٖي يٰا خَدٖينٖي

فَالْاَمٰانٖي بَيْتُهٰا اَوْهَنُ مِنْ بَيْتِ الْهَبُونِ

افروخته شد در دلم آتش حزنها و اندوهها از آن زمان كه حوادث روزگار را بديده اعتبار ديدم . يك تن نيست كه از بلاها و محنتهاي او جاني بسلامت بدربرد و چنان مي‌پندارم كه اجلم دررسيده است . كوشش كن اي دوست من و مغرور مشو بدرازي آرزوها . چرا كه خانه آرزوها سست‌تر از تار عنكبوت است و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت .

[ص 212] قَدْ تَبٖيتُ بِتَمَنٍّ لِقُصُورٍ وَ عُيُونٍ

فَتَقُومُ الصُّبْحَ مِنْ صَخْرٍ تَوَسَّدْتَ وَ طٖينٍ

رُبَّمٰا اَصْبَحْتَ تَرْجُو الْعَيْشَ فٖي حِصْنٍ حَصٖينٍ

لَمْ‌تَقِلْ اِلّٰا وَ قَدْ وُورٖيتَ فِي السِّجْنِ السَّجٖينِ

اِنَّمَا الدُّنْيٰا فَنٰاءٌ لَمْ‌تُقَدَّرْ لِلْقُطُونِ

گاه باشد كه بآرزوي قصرها و چشمه‌سارها شب را بروز آري و چون صبح شود برخيزي و سر از سنگ و كلوخ كه بر او تكيه داده‌اي برداري . بسا كه صبح كني در قلعه محكم و استوار باميد عيش و زندگاني و هنوز چاشت نكرده كه در زندان تار همنشين حسرت و محنت ماني . همانا دنيا سراي رفتن است نه جاي زيستن و خفتن .

كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقُ الْمَوْتِ عَلٰي ذُلٍّ مَهٖينٍ

كَيْفَ يَبْقٰي مَنْ بِنٰاهُ صٖيغَ مِنْ مٰاءٍ وَ طٖينٍ

وَ هْوَ مَشْحُونٌ بِآفٰاتِ سَقٰامٍ وَ شُجُونٍ

لَيْسَ فِي الدُّنْيٰا سُرُورٌ قَطُّ اِلّٰا لِلْاَفٖينِ

هر تني شربت ناگوار مرگ را بذلت و خواري چشنده و رخت اقامت را از اين سرا كشنده است . چگونه باقي ميماند كسي كه بناي وجودش از آب و گل است و بآفتهاي درد و محنت و حزن و كدورتها مشحون و مشتمل . در دنيا سرور و شادماني از براي كسي نيست جز آن كس كه از عقل و خرد بي‌بهره و مجرد باشد .

هَلْ يَكُونُ بَعْدَ عٰاشُورٰا سُرُورٌ لِرَزٖينٍ

[ص 213] هَدَمَتْ وَقْعَتُهٰا بُنْيٰانَ صَبْرٍ وَ سُكُونٍ

اَوْقَدَتْ فِي الدَّهْرِ نٰاراً فٖي ظُهُورٍ وَ بُطُونٍ

اَحْرَقَتْ مِنّٰا كُبُوداً ثُمَّ شُبَّتْ فِي الْعُيُونِ

فَاَسٰاحَتْ دَمْعَهٰا مِنْ بَعْدِ قَرْحٍ لِلْجُفُونِ

آيا بعد از عاشوراي سيدالشهداء سرور و شادماني از براي خردمند عاقل هست . واقعه روز عاشورا خانه صبر و سكون اهل عالم را خراب كرده و چنان آتشي در روزگار در پنهان و آشكار افروخته كه جگرهاي ما را از آن سوخته و پس از آن در چشمها شعله‌ور شده . و اشك آنها را فرو ريخته پس از ( آنكه ظ ) چشمها را مجروح ساخته .

يٰا لَرُزْءٍ دٰائِمٍ قَدْ هَدَّ اَرْكٰانَ الرَّكٖينِ

اِذْ اَتَي الطَّفَّ حُسَيْنٌ اِذْ دَعٰاهُ قَوْمُ دُونٍ

لَوْ تَفَضَّلْتَ عَلَيْنٰا يَا ابْنَ هٰادٍ بِالرُّكُونِ

لَيْسَ فٖينٰا مِنْ اِمٰامٍ عٰالِمٍ كٰافٍ مُبٖينٍ

فَأَتٰاهُمْ عٰالِماً بِالسِّرِّ لِلْقَوْمِ الْخَؤُنِ

نَكَثُوا اِذْ جٰاءَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدٍ وَ يَمٖينٍ

اي داد از مصيبت و ماتمي كه پيوسته و دائمي است و كوهها را خراب و در تزلزل و اضطراب آورده . هنگامي كه سرور مظلومان حسين بجانب دشت خونريز كربلا آمد چون او را گروه پست‌همتان بجانب خود خواندند كه اي فرزند رهنماي دو جهان چه شود كه بر ما تفضل نموده و عنان مرحمت بجانب ما معطوف داري . چرا كه در ميانه ما پيشواي دانا [ص 214] و بينا و صاحب كفايت و ظاهركننده راه هدايت نيست . پس آن بزرگوار قدم مرحمت بجانب آن اشرار نهاد با آنكه عالم بود بسرّ نهاني آن جماعت خيانتكار . و همينكه بحضرتش مشرف شدند پس از آن عهدها و قسمها بيعتش را شكسته و رشته پيمان را گسستند و عهدها را بر باد و قسمها را از ياد كردند .

لَسْتُ اَنْسٰاهُ يُنٰادِي الْقَوْمَ بِالصَّوْتِ الْحَزٖينِ

قٰائِلاً نٰاشَدْتُكُمْ بِاللّٰهِ هَلْ لٰاتَعْرِفُونٖي

لَيْسَ جَدّٖي اَحْمَدُ الْمُخْتٰارُ ذُو الْمَجْدِ الْاَثٖينِ

وَ اَبِي الْكَرّٰارُ صِهْرُ الْخَيْرِ ذُو الْفَضْلِ الْمُبٖينِ

حَمْزَةُ عَمُّ اَبٖي مَنْ لَمْ‌يُمٰاثَلْ بِالْقَرٖينِ

جَعْفَرٌ عَمّٖي عَرَفْتُمْ مٰااَريٰكُمْ تُنْكِرُونٖي

نخواهم فراموش كرد آن مظلوم را كه در ميان آن جماعت بدبنياد ايستاده و بآواز حزين آن گروه بدآئين را ندا ميكرد . ميفرمود شما را بخدا ميخوانم كه آيا نميشناسيد مرا . آيا احمد مختار جد من نيست كه صاحب مجد و شرف اصيل است . پدر من حيدر كرار است كه داماد پيغمبر و صاحب فضل آشكار است . حمزه عم پدر من است كه بي مثل و همتا است . و جعفر طيار عم من است كه بيمانند و يكتاست گمان ندارم كه مرا در اين سخن انكار كنيد .

لَيْسَ هٰذٰا سَيْفُهُ عِنْدٖي وَ اَنْتُمْ تَشْهَدُونٖي

[ص 215] وَ عَلٰي رَأْسِيَ تٰاجُ الْخَيْرِ كَالْبَدْرِ الْمُبٖينِ

آيا اين شمشير او نيست كه نزد من است و خود گواه منيد . آيا اين عمامه پيغمبر نيست كه بر سر دارم و مانند ماه تمام تابان و نمايان است .

فَاَجٰابُوا لَيْسَ فٖيمٰا قُلْتَ حٰاشٰا مِنْ مُيُونٍ

قٰالَ اِنْ كُنْتُمْ عَلٰي مٰا قَدْ ذَكَرْتُ تَعْرِفُونٖي

فَبِمٰاذٰا حَلَّ ثٰارٖي وَ بِمٰاذٰا تَقْتُلُونٖي

پس آن بدبختان جواب گفتند كه اي حسين حاشا و كلا كه در آنچه گفتي دروغي راهبر نيست . فرمود اي جماعت اگر چنانيد كه بر آنچه ذكر كردم و بدان صفت كه گفتم مرا ميشناسيد پس بچه سبب خونم حلال شده و بچه جهت مرا ميكشيد و با من قتال ميكنيد .

يٰا لَحُزْنٖي حٖينَ نٰادٰي بَعْدَ فِقْدٰانِ الْعَوٖينِ

هَلْ لَكُمْ يٰا مَعْشَرَ الْحُضّٰارِ فٖي اَنْ تَرْحَمُونٖي

هَلْ بِكُمْ يٰا اُمَّةَ السَّوْءِ كِرٰامٌ يَنْصُرُونٖي

هَلْ بِكُمْ حُرٌّ يَخٰافُ اللّٰهَ فٖي نَسْلِ الْاَمٖينِ

اي داد از حزن و اندوه من فرياد از حسرت و محنت من از آن وقتي كه بعد از رفتن ياران و ياوران فرياد برآورد كه اي گروه حضار آيا شما را رأيي هست در اينكه بمن رحم كنيد . اي جماعت بدكردار آيا در ميانه شما صاحبان كرامت پيدا ميشود كه مرا ياري كند . آيا در ميان شما آزادمردي بهم ميرسد كه بترسد از خدا درباره ذريه پيغمبر .

[ص 216] اِنْ يَكُنْ فٖي ظَنِّكُمْ حَلَّ لَكُمْ اَنْ تَرْجُمُونٖي

لَيْسَ مِنْ جُرْمٍ لَدَيْكُمْ لِلْبَنٰاتِ وَ الْبَنٖينِ

هٰذِهٖ اُسْرَةُ طُهْرٍ ظَلْنَ مِنْ غَيْرِ مُعٖينٍ

حٰافِظُوا غَيْبَةَ خَيْرٍ فٖي بَنٖيهِ وَ ارْحَمُونٖي

اي جماعت اگر بگمان شما بر شما حلال است كه مرا بكشيد و سنگسار نمائيد نزد خود شما هم كه اين دختران و كودكان را جرم و گناهي نيست . اينها حرم پيغمبر شمايند كه بي يار و ياور مانده‌اند . حفظ الغيب پيغمبر خود را بكنيد درباره اولاد آن سرور رحم كنيد بر من غريب مظلوم .

قَدْ كَتَبْتُمْ وَ دَعَوْتُمْ وَ وَعَدْتُمْ اَنْ تَفُونٖي

فَأَتَيْتُ نَحْوَكُمْ ضَيْفاً فَلَسْتُمْ تَقْبَلُونٖي

ثُمَّ اَنْتُمْ هٰؤُلٰاءِ هَمُّكُمْ اَنْ تَقْتُلُونٖي

فَاِذٰا لَمْ‌تُؤْمِنُوا لٖي شَأْنَكُمْ فَاعْتَزِلُونٖي

اِنْ اَبَيْتُمْ فَدَعُونٖي اَرِدِ الْمٰاءَ الْمَعٖينِ

ذٰلِكُمْ مٰاءُ فُرٰاتٍ نٰالَهُ كُلُّ لَعٖينٍ

وَ مَنَعْتُمْ مِنْهُ صِبْيٰاناً ظِمٰاءً لِلْاَمٖينِ

فَاَجٰابُوا مٰا اِلَي الْمٰاءِ سَبٖيلٌ بِيَقٖينٍ

مٰا لَكُمْ اِلّٰا كُؤُسُ الْمَوْتِ مِنْ اَيْدِي الْمَنُونِ

اي جماعت شما نامه‌ها بمن نوشتيد و مرا بسوي خود خوانديد و وعده كرديد كه وفا كنيد مرا . اكنون بجانب شما آمده‌ام و ميهمان شمايم و مرا [ص 217] قبول نميكنيد و از اين گذشته شما جماعت قصد كشتن و ريختن خون مرا داريد . پس اگر با من نميگرويد و ايمان نميآوريد عقب كار خود را گرفته و دست از من برداريد . و اگر اين را هم قبول نميكنيد و قصد كشتنم داريد پس واگذاريد مرا كه بر اين آب خوشگوار وارد شده و لبي تر كنم . اين آب فرات است كه هر ملعوني باو ميرسد و از او ميآشامد و شما اطفال و كودكان تشنه پيغمبر را از آن ممانعت ميكنيد :

وحش و طير اين بيابان جمله سيرابند چون شد من كه از آل رسولم تشنه آب زلالم

پس آن سنگدلان در جواب امام مظلوم گفتند كه اي حسين تو را راهي ابدا بآب نيست و نيست تو و اصحابت را جز جامهاي مرگ از دست اجل .

لَهْفَ نَفْسٖي اِذْ غَدٰا فَرْداً وَحٖيداً مِنْ عَوٖينٍ

وَ يَرٰي اَصْحٰابَهُ صَرْعٰي عَلٰي ذُلٍّ مُهٖينٍ

وَ بَنٖيهِ ضُرِّجُوا بِالدَّمِّ تُلُّوا لِلْجَبٖينِ

وَ بَنٰاتَ الْخَيْرِ ● يَنْدُبْنَ بِوَيْلٍ وَ اَنٖينٍ

وَ عَرٰاهُ عَطَشٌ غَشّٰي كَدُخٍّ لِلْعُيُونِ

اي داد از حسرت و اندوه من از وقتي كه آن غريب مظلوم يكه و تنها بي يار و ياور مانده و نظر ميكرد و ميديد اصحاب خود را كه همگي بذلت و خواري بر خاك هلاك افتاده و پسران و فرزندانش را كه در خون خود غوطه‌ور گشته و پيشاني بر خاك نهاده‌اند و دختران پيغمبر را كه تمامي فريادها بواويلاه و ناله و فغان برآورده . و چنان [ص 218] تشنگي بر خود آن مظلوم دست داده بود كه مانند دود پيش چشمش را تيره و تار ساخته .

لَهْفَ نَفْسٖي حَرُّ شَمْسٍ وَ حِرٰابٍ وَ شُجُونٍ

وَ عَجٰاجٍ وَ حَرٰاكٍ وَ جُرُوحٍ وَ رَنٖينٍ

وَ اشْتِيٰاقٍ لِلِقٰاءِ اللّٰهِ وَ الْقَلْبِ الْحَزٖينِ

كَمْ بِهٖ اَوْقَدَ نٰارَ الْعَطَشِ الْمُبْلِي السَّدٖينِ

وَ الْعِدٰي بَيْنَ يَدَيْهِ فٖي رَنٖينٍ وَ طَنٖينٍ

لٰايُبٰالُونَ بِاَسْرٍ وَ بِقَتْلٍ وَ فُتُونٍ

اي داد از حسرت و محنت جان من ، حرارت آفتاب و ميدان جنگ و سوزش غمها و محنتها و گرد و غبار و حركت بسيار و زخمهاي بيشمار و آه و ناله و شوق لقاي خدا و دل محزون مبتلا . چقدر افروخت هر يك از اينها در جگر مقدسش آتش تشنگي را كه تمام‌كننده بدن و گدازنده گوشت و پيه تن بود . از يك طرف تشنگي و از طرف ديگر اين دشمنان خونخوار همه در هلهله و فرياد و فغان . نه باك از اسير كردن دارند و نه از كشتن و نه از سوختن .

فَغَدٰا مُسْتَسْلِماً لِلْمَوْتِ وَ الْوَعْدِ الْيَقٖينِ

شَهَرَ السَّيْفَ عَلَي اسْمِ اللّٰهِ وَ الْعَزْمِ الْمَتٖينِ

خٰاضَ فٖي لُجَّةِ زَخّٰارِ الْاَعٰادٖي كَالسَّفٖينِ

فَبَدٰا مَصْقُولُهُ فٖيهِمْ كَذِئْبٍ فٖي ضَئٖينٍ

اَوْ سَمُومٍ فٖي هَشٖيمٍ اَوْ كَنٰارٍ فٖي عُهُونٍ

فابٰادَ الْقَوْمَ حَتَّي اغْتَنَمُوا كُلَّ شُرُونٍ

[ص 219] چون ديد كه پندهايش بر آن سياهدلان سودي نبخشيد و شيرين مواعظش را كسي بمذاق قبول نچشيد تن بمرگ داد و دل باجل حتمي نهاد . و بنام خدا و عزم تمام تيغ آتش‌بار از نيام كشيد و بر آن روبه‌صفتان حمله‌ور گرديد . و همچون كشتيها در آن درياي لشكر فرو رفته برق شمشير آبدارش در ميانشان عيان شد همچون گرگي در گله ميش . يا بادي گرم سوزان در گياه خشك و حشيش و يا چون آتشي كه در پشم گيرد . پس چنان جمعيت آن گروه را متفرق ساخت كه غنيمت ميشمردند بجهت پنهان شدن هر شكافي از زمين و پست و بلندي را .

اِذْ رَأٰي غُرَّةَ اَسْلٰافٍ كِرٰامٍ فٖي حَنٖينٍ

خٰاطَبُوهُ حَسْبُهُمْ مٰا لَكَ فٖي هٰذَا الرُّجُونِ

قَدْ بَكٰي مِمّٰا اَتَوْا مٰا فٖي خَفٰاءٍ وَ عُلُونٍ

حَسْبُهُمْ مٰا حٰاوَلُوا مِنْكَ وَ اَبْكَوْا ● لِلْعُيُونِ

فَتَحَوَّلْ فٖي سُرُورٍ وَ نَعٖيمٍ مِنْ سُجُونٍ

غَمَدَ السَّيْفَ فَاَلْقٰي نَفْسَهُ غَيْرَ ضَنٖينٍ

كه در اين وقت نور رخساره گذشتگان از جد و پدر و برادر بزرگوار خود را مشاهده نمود كه بجهت غربتش گريان و در ناله و فغان بودند . و آن مظلوم را خطاب ميفرمودند بس است اين جماعت را كه كردند آنچه خواستند ديگر تو را در ماندن منظور چيست . گريان شدند از آنچه كردند اين جماعت ما يري و ما لايري و آنچه در پنهان و پيداست . بس است اين جماعت را آنچه كه قصد داشتند از اذيت و آزار تو بجهت گريه چشمها . پس از اين زندانهاي بلا و محنت قدم در سرمنزل [ص 220] سرور و شادماني و نعمت بگذار . پس آن مظلوم شمشير را در نيام كرده خود را بي تأني و تأمل از اسب بر زمين انداخت .

لَهْفَ نَفْسٖي حٖينَ اِذْ نُكِّسَ مَخْضُوبَ الْجَبٖينِ

فَبِهٖ مِنْ كُلِّ اَوْبٍ اَحْدَقُوا مِثْلَ الْجُفُونِ

جٰاءَهُ الْقَوْمُ فَقٰالُوا يٰا اَرٖيحُوا ذَا الطَّعٖين

اي داد از حسرت و محنت من فرياد از حزن و اندوه جان من وقتي كه آن غريب مظلوم با پيشاني شكسته بخون خضاب خود از اسب سرنگون شد . و از هر طرف آن بيرحمان مانند مژه گرد آن نور چشم عالم و عالميان را گرفته و هر كس هر حربه‌اي كه داشت بكار ميبرد . آن جماعت بدعاقبت بر بالين آن مظلوم آمده و با يكديگر ميگفتند كه اين كشته زخم‌خورده را براحت بياندازيد و سرش را از بدن جدا سازيد .

فَأَتٰي مِنْهُمْ لَعٖينٌ قٰالَ يٰا قَوْمِ اشْهَدُونٖي

اِنَّنٖي اَقْتُلُ مَنْ اَعْلَمُهُ نَجْلَ الْاَمٖينِ

فَعَلٰا مَخْزَنَ عِلْمِ اللّٰهِ وَ النُّورِ الْمُبٖينِ

فَغَدٰا يَضْرِبُ بِالْبَتّٰارِ مِنْ غَيْرِ حَنٖينٍ

در اين وقت ملعوني از ميان آن بدبختان فرياد برآورد كه اي جماعت همگي ببينيد و شهادت و گواهي دهيد كه من ميكشم آن كسي را كه فرزند پيغمبر ميدانم . پس قدم جرأت پيش نهاده و بالا رفت بر سينه‌اي كه صندوق علم خدا و گنجينه نور ظاهر و هويدا بود . آه واويلاه وامصيبتاه پس آن ظالم بي‌مروت از روي بيرحمي و سنگدلي شروع كرد [ص 221] بزدن شمشير بر آن گردن مقدس تا آنكه سرش را از پيكرش جدا ساخت .

لَهْفَ نَفْسٖي حٖينَ شٰالُوا الرَّأْسَ كَالْبَدْرِ الْمُبٖينِ

تَرَكُوا جُثْمٰانَهُ يُلْفَحُ بِالرَّمْلِ السَّخٖينِ

افسوس از حسرت و محنت جان من وقتي كه بلند كردند آن سر مقدس را بر بالاي نيزه در حالتي كه مانند ماه تمام تابان و نماينده و رخشان بود . و انداختند بدن اطهرش را بر روي ريگهاي داغ سوزان در حالتي كه آفتاب بر آن بدن مقدس ميتابيد و او را سوخته و بريان ميساخت .

نَدَبَ الْمَلْعُونُ قَوْماً اَنْ طِؤُهُ بِالصُّفُونِ

فَأَتَوْا بِالْخَيْلِ رَكْضاً عَنْ يَسٰارٍ وَ يَمٖينٍ

خَبَطَتْهُ الْخَيْلُ حَتّٰي جَعَلَتْهُ كَالطَّحٖينِ

مَزَجَتْ تُرْبَةَ اَرْضِ الطَّفِّ مِنْهُ بِالسَّدٖينِ

فَغَدَتْ اَذْكٰي شَذيً مِنْ طٖيبِ مِسْكٍ وَ رَقُونٍ

ملعون پسر سعد طلبيد جماعتي را كه برويد و بدن مباركش را پامال سم اسبان كنيد . پس ده نفر حرامزاده اسبهاي خود را آوردند و از چپ و راست بر بدن مقدسش تاختند . و آن اسبان چندان گام بر آن بدنهاي نازنين زدند كه آنها را مانند آرد كردند و ممزوج شد خاك زمين كربلا با گوشت و پوست و خون و پيه آن مظلوم . پس از همين جهت خوشبوتر شد خاك كربلا از مشك و زعفران و هر خوشبوئي غير از آن .

ثُمَّ شَدُّوا نَحْوَ آلِ الْخَيْرِ وَ الْحَبْلِ الْمَتٖينِ

[ص 222] سَلَبُوا مِمّٰا عَلَيْهٰا كٰانَ مِنْ شَيْءٍ ثَمٖينٍ

اَحْرَقُوا مِنْهٰا خِباءَ الْعِزِّ وَ الْمَجْدِ الْاَثٖينِ

حَمَلُوهُنَّ عَلَي الْاَقْتٰابِ مِنْ غَيْرِ كُدُونٍ

سٰاغِبٰاتٍ ظٰامِئٰاتٍ فٖي اَنٖينٍ وَ حَنٖينٍ

بٰاكِيٰاتٍ نٰادِبٰاتٍ لٰاطِمٰاتٍ لِلْجَبٖينِ

پس آن گروه بدآئين بيك‌مرتبه رو كردند بجانب خيام حرم محترم پيغمبر اطهر و حبل المتين دين مبين . و هر چه آن بيكسان در بر داشتند از لباسها و زيورهاي قيمتي همه را بغارت بردند و خيمه‌هاي رفعت و عزت و جلالت و مجدتشان را آتش زدند و سوختند . و آن زنان ماتمزده محنت‌رسيده را بر قتبهاي بي روپوش شتران سوار كردند در حالتي كه همه گرسنه و تشنه در گريه و زاري و ناله و بي‌قراري گريه‌كنان ندبه‌كنان و لطمه بر پيشاني و رخساره‌هاي خود ميزدند .

يٰا لَحُزْنٖي اِذْ اَتَتْ بِنْتُ حُسَيْنٍ فٖي اَنٖينٍ

حَضَنَتْ شِلْوَ اَبٖيهٰا وَ هْيَ تَبْكٖي مِنْ شُجُونٍ

سَمِعَتْ مِنْ نَحْوِ حُلْقُومِ اَبٖيهٰا بِرَنٖينٍ

اي داد از حزن و اندوه من از وقتي كه سكينه دختر حسين بحالت ناله و زاري وارد قتلگاه شد و بدن چاك چاك پدر بزرگوارش را در بغل گرفت و از غمها و غصه‌هاي خود گريه ميكرد . در اين وقت او را اغمائي دست داد و آوازي از جانب گلوي بريده پدر بزرگوارش شنيد كه ميفرمود .

شٖيعَتٖي مٰا اِنْ شَرِبْتُمْ مٰاءَ عَذْبٍ فَاذْكُرُونٖي

[ص 223] اَوْ مَرَرْتُمْ بِغَرٖيبٍ اَوْ شَهٖيدٍ فَانْدُبُونٖي

وَ اَنَا السِّبْطُ الَّذٖي مِنْ غَيْرِ جُرْمٍ قَتَلُونٖي

وَ بِجُرْدِ الْخَيْلِ بَعْدَ الْقَتْلِ عَمْداً سَحَقُونٖي

لَيْتَكُمْ فٖي يَوْمِ عٰاشُورٰا جَمٖيعاً تَنْظُرُونٖي

كَيْفَ اَسْتَسْقٖي لِطِفْلٖي ثُمَّ هُمْ لَمْ‌يَرْحَمُونٖي

اي دوستان و شيعيان من هر وقت آب سرد خوشگواري بنوشيد ياد از لب تشنه من كنيد و چون بغريبي يا شهيدي بگذريد گريه بر غربت و شهادت من نمائيد . منم آن پيغمبرزاده‌اي كه بي جرم و گناه مرا كشتند و پس از كشتن مرا به سم اسبان عمدا پامال كردند و استخوانهاي بدنم را مانند چيزي كه در هاون بكوبند نرم كردند و در هم كوفتند . كاش بوديد اي شيعيان من در روز عاشورا همگي و ميديديد كه چگونه طلب آب از براي طفل شيرخواره خود علي اصغر ميكردم و آن جماعت سنگدل بر من رحم نكردند و قطره آبي بطفلم ندادند .

فَاَتَوْهٰا مِنْ عِنٰادٍ زَبَنُوهٰا كَالزَّبُونِ

يٰا لَرُزْءٍ شٰامِلٍ زَلْزَلَ اَرْكٰانَ الْحَجُونِ

مٰا لَهُ قَطُّ نَفٰادٌ فٖي دُهُورٍ وَ قُرُونٍ

غَيْرُ اَنْ يَخْرُجَ قَهْرُ اللّٰهِ بِالسَّيْفِ الْعَلٖينِ

يَطْلُبُ الثّٰارَ بِعَوْنِ اللّٰهِ مَعْ قَلْبٍ اَرُونٍ

عَجَّلَ اللّٰهُ لَهُ الرَّوْحَ بِنَصْرٍ وَ عَوٖينٍ

آن معصومه مظلومه با نعش پاره پاره پدر در گفتگو بود كه آن بدبختان از دشمني و عناد خود نزد او آمده و مانند شتر مست او را از نعش پدر [ص 224] جدا كردند . اي داد از محنت و مصيبتي كه عالم را فرا گرفته و ستونهاي خانه خدا را بلرزه درآورده و بگذشتن روزگار و قرون و اعصار ابدا او را تمام شدن نيست . جز آنكه غضب خداوند قهار و قهر پرورنده جبار با شمشير كشيده و آشكار از پرده غيب بدر آيد و خون جد بزرگوارش را بياري خدا با دل قوي و بي‌پروا طلب كند . تعجيل كند خدا او را بروح و راحت و فرج و نصرت و ياران و ياوران .

دُونَكُمْ يٰا آلَ طٰهٰ مِنْ قَصٖيدٍ ذٖي شُجُونٍ

مِنْ كَرٖيمٍ عَبْدِكُمْ اَنْشَأَ مَعْ قَلْبٍ حَزٖينٍ

اِنَّمٰا كُلُّ كَرٖيمٍ يَصِلُ الْعَبْدَ الْمَهٖين

صِلَتٖي تَوْفٖيقُ نَشْرٖي فَضْلَكُمْ لٰاتَمْنَعُونٖي

مُنْيَتٖي خِدْمَتُكُمْ فٖي كُلِّ عُمْرٖي فَاقْبَلُونٖي

وَ رَجٰائٖي مِنْكُمُ فِي الْحَشْرِ اَنْ لٰاتَتْرُكُونٖي

سٰادَتٖي مٰا لٖي سِوٰاكُمْ مِنْ مَلٰاذٍ فَارْحَمُونٖي

وَ اِلٰي غَيْرِكُمُ مِنْ جُودِكُمْ لٰاتَكِلُونٖي

پس بخطاب بموالي و سادات خود عرض ميكند كه اي آل‌محمد پذيرفته و قبول درگاه خود سازيد اين قصيده غم‌فزاي صاحب حزنها و اندوهها را كه از بنده خانزاد شما كريم است و او را با دل محزون و دردمند انشاد كرده . همانا هر شخص كريم بنده ذليل خود را صله ميدهد و صله من اين است كه توفيق نشر فضايل خود را بمن عطا فرمائيد و از اين موهبت عظمي محرومم نسازيد . همه آرزوي من خدمت دولت شماست [ص 225] در تمام عمر پس مرا قبول كرده و از خود مرانيد . و اميدم از شما در قيامت آن است كه مرا وانگذاريد و فراموش نفرمائيد . اي سادات و موالي من مرا بجز از آستانه شما پناهي نيست پس بمن رحم آريد و از جود و كرم مرا بغير خود وانگذاريد .

و منها قصيدة في الرثي انشأتها مستعجلا :

اَلٰا يٰا عَيْنُ جُودٖي سٰاعِدٖينٰا بِدَمْعِكِ فٖي مُصٰابِ الْاَطْهَرٖينٰا

اَلٰا يٰا عَيْنُ جُودٖي فٖي مُصٰابٍ بَكٰي فٖيهِ عَمٖيدُ الْمُرْسَلٖينٰا

اَلٰا يٰا عَيْنُ جُودٖي فٖي مُصٰابٍ عَلَيْهِ بَكٰي اَمٖيرُالْمُؤْمِنٖينٰا

اي چشم ياري كن ما را و فرو ريز اشك خود را در مصيبت پاكيزگان از آل‌محمد . اي چشم گريه كن و فرو ريز اشك خود را در مصيبت و ماتمي كه سرور انبياء و سلسله فرستاده‌شدگان از جانب خدا در او گريسته . اي چشم ببار اشك خود را در مصيبت و محنتي كه سيد اوصياء اميرالمؤمنين در او گريسته .

بَكَتْ فٖيهِ الْمُخَدَّرَةُ الْبَتُولُ بَكٰاهُ الْمُجْتَبٰي بِدَمٍ حَزٖيناً

بَكَتْ فٖيهِ الْاَئِمَّةُ بِالدِّمٰاءِ بَكَتْهُ الْاَنْبِيٰاءُ اَجْمَعُونٰا

بَكَتْ فٖيهِ مَلٰائِكَةُ السَّمٰاءِ وَ اَهْلُ الْاَرْضِ تَبْكٖيهِ شُجُوناً

بَكَتْهُ النّٰارُ وَ الْجَنّٰاتُ حُزْناً وَ اَهْلُهُمٰا وَ مٰا فِي النَّشْأَتَيْنٰا

ميفرمايد اي چشم در اين مصيبت مخدره كبري و بتول عذراء فاطمه زهرا گريسته در اين مصيبت حسن مجتبي با دل غمناك خون گريسته . در اين مصيبت ائمه هدي و پيشوايان اهتدا خون گريستند در اين مصيبت همه پيغمبران خدا گريستند . در اين مصيبت ملائكه [ص 226] هفت آسمان گريسته در اين مصيبت اهل زمين و زمان از روي حزن و اندوه گريستند . در اين مصيبت دوزخ و بهشت و اهل آنها و آنچه در دنيا و عقبي است تمامي گريسته .

اَلٰا يٰا عَيْنُ سُحّٖي بِالدِّمٰاءِ لِرُزْءِ مُحَمَّدٍ وَ الطّٰاهِرٖينٰا

وَ سُحِّي الدَّمْعَ فٖي رُزْءِ الْحُسَيْنِ فَفٖيهِ انْهَدَّ رُكْنُ الْعٰالَمٖينٰا

تَزَلْزَلَ مِنْهُ اَرْكٰانُ السَّمٰاءِ وَ اَرْكٰانُ الْجِبٰالِ الشّٰامِخٖينٰا

اي چشم بجاي اشك خون ببار در مصيبت پيغمبر و آل طيبين طاهرين او . ببار اشك خود را در ماتم سيدالشهداء كه در اين ماتم ركن وجود عالم و عالميان منهدم و خراب گشته . و ستونهاي آسمان و كوههاي بسيار بلند از آن بلرزه درآمده و در تزلزل و اضطراب افتاده .

أَلَمْ‌تَسْمَعْ رِوٰايٰاتٍ اَتَتْنٰا وَ اَعْجَبُهَا الَّتٖي جٰاءَتْ اِلَيْنٰا

سَعٖيدُ بْنُ الْمُسَيَّبِ قٰالَ لَمّٰا اَصٰابَ الدَّهْرُ مٰا نٰالَ الْحُسَيْنٰا

وَ حَجَّ النّٰاسُ عٰاماً بَعْدُ صِرْتُ اِلٰي مَوْلٰايَ زَيْنِ‌الْعٰابِدٖينٰا

فَقُلْتُ لَهُ دَنَتْ اَيّٰامُ حَجٍّ فَاَمْرُكَ قٰالَ حُجّ فِي النّٰاسِكٖينٰا

آيا روايت و اخباري را كه بما رسيده نشنيده‌اي و عجبتر از همه آنها را كه بما منتهي شده نديده‌اي . و آن روايت سعيد بن مسيب است كه ميگويد همينكه روزگار وارد آورد بر مولايم حسين محنتها و مصيبتهائي را كه بآن بزرگوار رسيد و يك سال بعد از آن مردم حج خانه خدا ميكردند من بخدمت مولايم سيد ساجدين امام زين‌العابدين مشرف شده و عرض كردم اي مولاي من ايام حج نزديك شده و امر امر تو است [ص 227] هر چه فرمائي همان كنم فرمود تو هم با حج‌كنندگان حج كن .

فَسِرْتُ وَ نَحْنُ بَيْنٰا فٖي طَوٰافٍ اِذاً نَغْلٌ وَ قَدْ فَقَدَ الْيَدَيْنٰا

بِوَجْهٍ مُظْلِمٍ كَاللَّيْلِ لَوْناً بِسِتْرِ الْبَيْتِ مُلْتَجِئٌ حَزٖيناً

يَقُولُ اَيٰا اِلٰهَ الْبَيْتِ غَفْراً وَ لَسْتَ بِغٰافِرٍ ذَنْبٖي يَقٖيناً

وَ لَوْ شَفَعَتْ مَلٰائِكَةُ السَّمٰاءِ وَ خَلْقُ الْاَرْضِ عِنْدَكَ شٰافِعٖينٰا

پس رفتم بحج و در آن اثنا كه همه ما مشغول طواف بوديم ناگاه حرامزاده‌اي را ديدم كه دو دستش بريده با روي سياه كه در تاريكي چون شب تار است و بپرده كعبه پناه برده و با حزن و اندوه خود بآن درآويخته و ميگويد اي خداوند خانه بيامرز مرا و بيقين كه نخواهي آمرزيد گناهم را اگر چه ملائكه هفت آسمان شفاعت كنند و تمامي خلق زمين و زمان نزد تو شفيع من شوند .

فَاَشْغَلَنٖي وَ اَشْغَلَ مَنْ يَطُوفُ فَجِئْنٰاهُ جَمٖيعاً سٰائِلٖينٰا

فَقُلْتُ وَ لَيْسَ اِبْلٖيسُ اللَّعٖينُ لِيَيْأَسَ رَوْحَ رَبِّ الْعٰالَمٖينٰا

فَيٰا وَيْلٰاكَ مٰا اَذْنَبْتَ حَتّٰي يَئِسْتَ جِوٰازَ خَيْرِ الرّٰاحِمٖينٰا

فَخَبِّرْنٰا بِشَأْنِكَ قٰالَ اِنّٖي اَنَا الْجَمّٰالُ كٰارَيْتُ الْحُسَيْنٰا

سعيد ميگويد همينكه او را ديديم من و كسان ديگر را كه در طواف بودند بخود مشغول كرد و از اعمال حج بازداشت پس همگي ماها نزد او بپرسش آمديم . پس گفتم باو كه اي بدبخت ابليس لعين با آن همه معصيت از رحمت پرورنده عالميان چنين نيست كه مأيوس شده باشد پس واي بر تو چه گناه كرده‌اي كه چنين از گذشت خداوند ارحم الراحمين [ص 228] مأيوس و نااميد شده‌اي . خبر ده ما را بحال خود حرامزاده گفت منم جمال كه شتران خود را كرايه دادم بحسين عليه السلام .

رَأَيْتُ عَلَيْهِ سِرْوٰالاً وَ فٖيهِ رَأَيْتُ تِكَّةً تَغْشَي الْعُيُونٰا

تَمَنَّيْتُ لِخُبْثٖي اَنَّهٰا لٖي وَ ذٰا قَدْ كٰانَ فٖي قَلْبٖي ضَمٖيناً

اِلٰي اَنْ قَتَّلُوهُ دَفَنْتُ نَفْسٖي بِغَوْرٍ اَخْتَفٖي عَنْهُمْ كَمٖيناً

روزي در اثناي سفر آن سرور را ديدم كه شلواري پوشيده و در آن شلوار بندي را ديدم كه چشمها را نورش تيره و خيره ميسازد . و از خباثت خود آرزو كردم كه كاش اين بند از آن من بود و اين مطلب در دلم پنهان بود . تا آنكه آن بزرگوار را شهيد كردند من خود را در گودي پنهان كردم كه از چشم لشكريان مخفي بمانم و همچنان در كمين بودم .

اِلٰي اَنْ جَنَّ لَيْلٌ قُمْتُ اَمْشٖي اِذاً نُورٌ اَضٰاءَ بِهِ الْعُيُونٰا

اِذاً اَشْلٰاءُ قَتْلٰاهُمْ بِعَرْضِ الْ فَيٰافٖي كَالنُّجُومِ مُفَرَّقٖينٰا

ذَكَرْتُ لِشِقْوَتٖي لَيْلاً مُنٰايَ فَصِرْتُ اُصَفِّحُ الْقَتْلٰي فَبَيْنٰا

اِذاً ● شِلْوٌ بِلٰا رَأْسٍ كَبَدْرٍ عَلَي الْعَفْرٰاءِ مَخْضُوبَ الْعِضٖينٰا

تا آنكه شب تيره و تار شد برخاسته راه ميرفتم و گردش ميكردم كه در اين وقت نوري را ديدم كه مشرق و مغرب عالم را روشن كرده . چون نيك نظر كردم ديدم بدنهاي پاره پاره اين شهيدان است كه در پهنا دشت بيابان مانند ستارگان درخشان پراكنده و متفرق شده‌اند . از بدبختي و بدنفسي خود در آن شب بياد آرزوي خود يعني بند شلوار [ص 229] آمدم پس بناي جستجو و تفحص را در ميان كشتگان نهادم پس در همين اثنا كه مشغول تفحص و تجسس بودم . ناگاه بدن پاره پاره بي سري را ديدم كه مانند ماه تابان بر خاك افتاده در حالتي كه همه اعضاء و جوارحش بخون بدنش خضاب گشته .

فَقُلْتُ وَ خٰالِقٖي هٰذٰا حُسَيْنٌ اِذاً سِرْوٰالُهُ مِمّٰا بَقٖينٰا

اِذاً فٖيهِ الَّتٖي كٰانَتْ مُنٰايَ فَصِرْتُ اَحُلُّ مِنْهَا الْعَقْدَ حٖيناً

اِذاً اَلْقٰي يَداً مِنْهُ عَلَيْهٰا فَلَمْ‌اَقْدِرْ عَلَيْهٰا اَنْ اُبٖينٰا

با خود گفتم بخدا قسم كه اين حسين است ناگاه ديدم كه از جمله لباسهاي او كه باقي مانده و بغارت نرفته است شلوار است . چون نظر كردم ديدم در آن شلوار است همان بندي كه آرزويش را داشتم پس يك وقتي شروع كردم بگشودن گره‌هاي بند شلوار آن مظلوم . دست خود را بر آن بند انداخت هر چه قوت كردم نتوانستم آن دست را از بند دور كنم .

دَعَتْنِي النَّفْسُ اَنْ آتٖي عَلَيْهٰا بِشَيْءٍ قٰاطِعٍ خُبْثاً وَ رَيْناً

فَقُمْتُ اَدُورُ فِي الْمَيْدٰانِ شَيْئاً اِذاً سَيْفٌ فَجِئْتُ بِهِ الْاَمٖينٰا

فَصِرْتُ اَجُذُّ شَيْئاً بَعْدَ شَيْءٍ فَفَصَّلْتُ مِنَ الزَّنْدِ الْيَمٖينٰا

بدبختي و خباثت نفس مرا بآن واداشت كه يك چيزي بياورم و دستش را قطع كنم . برخاسته و قدري در آن ميدان گردش كردم ناگاه شمشيري يافتم او را برداشته و بر سر نعش آن امين اسرار خدا و مخزن انوار هدي آوردم . و شروع كردم خورده خورده ببريدن آن دست تا آنكه [ص 230] دست راستش را از بند جدا كردم .

فَلَمّٰا عُدْتُ مِنْ خُبْثٖي اِلَيْهِ اِذاً بِيَسٰارِهٖ فَعَلَتْهُ هَوْناً

فَقَطَّعْتُ الْيَسٰارَ فَوَيْلَ نَفْسٖي لِأَنّٖي مَاارْعَوَيْتُ بِمٰا رَأَيْنٰا

پس چون دست راستش را قطع كردم از خباثت خود باز به بند شلوار پرداخته كه او را بيرون آورده و درببرم كه در اين وقت آن مظلوم دست چپش را بآرامي بالاي شلوار نهاد و بند را محكم گرفت . پس دست چپش را هم قطع كردم اي واي بر من كه از آنچه ديدم از معجزه آن سرور متنبه نشده و بر خود نترسيدم .

اِذاً بِالْاَرْضِ تَرْجُفُ كَالْبِحٰارِ وَ تَهْتَزُّ السَّمٰاءُ بِهٖ شُجُوناً

وَ غُلْغُلَةٌ بَدَتْ فِي الْجَوِّ فٖيهٰا بُكٰاءٌ ذُو عَوٖيلٍ ذُو اَنٖيناً

اِذاً صَوْتٌ يُنٰادٖي وٰا غَرٖيبٰاهْ وَ وٰا مَقْتُولَيٰاهُ وَ وٰا حُسَيْنٰا

أَهُمْ قَتَلُوكَ عَنْ ظُلْمٍ وَ غَشْمٍ وَ هُمْ مَنَعُوكَ مِنْ شُرْبِ الْمَعٖينٰا

اَمٰاعَرَفُوا مَشٰايِخَكَ الْكِبٰارٰا اَبٰاحَسَنٍ وَ جَدَّكَ الاطْهَرَيْنٰا

ميگويد ناگاه از اين عمل شنيع من زمين مانند درياها بلرزه درآمد و از حزن و اندوه هفت آسمان بآن در تزلزل و اضطراب افتاد . و در فضاي هوا غلغله و شورشي پيدا شد كه در آن گريه و فغان و ناله و خروشي هويدا . و در ميان زمين و آسمان صدائي بلند بود كه واغريباه وامظلوماه اي كشته بخون آغشته من اي حسين من اي نور هر دو عين من . آيا اين جماعت تو را بظلم و ستم كشتند و از آشاميدن آب فرات تو را منع كردند . مگر نشناختند بزرگان بلندمرتبه و مكان تو را مگر [ص 231] نشناختند پدرت علي و جدّت پيغمبر اطهر را .