فَلَمّٰا شُفْتُ ذٰلِكَ خِفْتُ خَوْفاً صَعِقْتُ مِنْهُ لٰااَرْجُو عَوٖيناً
رَمَيْتُ بِجُثَّتٖي فِي الْغَوْرِ خَوْفاً اِذاً بِثَلٰثَةٍ جٰاؤُا وَ بَيْنٰا
اَتَتْ شَخْصٌ مُكَرَّمَةٌ وَ تَبْكٖي وَ تَنْدُبُ قَدْ اَمَضَّتْهَا الشُّجُونٰا
همينكه اين غوغا را مشاهده كردم چنان ترسيده و بر خود لرزيدم كه از آن بيهوش و مدهوش شدم و ديگر اميد يار و مددكاري از براي خود نكرده و خود را از ترس در گودي انداختم ناگاه ديدم كه سه نفر آمدند و در ميانه زني بزرگمرتبه آمد و گريه و زاري و نوحه و بيقراري مينمود و او را حزنها و اندوهها گداخته و لاغر و رنجور ساخته بود و ميفرمود :
اَلٰا يٰا نُورَ عَيْنٖي يٰا حُسَيْنٰا فَمَنْ قَطَعَ الْيَسٰارَ مَعَ الْيَمٖينٰا
عَفٖيراً بِالتُّرٰابِ بِغَيْرِ رَأْسٍ خَضٖيبَ النَّحْرِ مَتْلُولَ الْجَبٖينٰا
فَمَنْ اَوْصَيْتَ بَعْدَكَ بِالْيَتٰامٰي وَ مَنْ لِسُكَيْنَةَ حِصْناً حَصٖيناً
وَ مَنْ لِلثّٰاكِلٰاتِ وَ لِلضِّيٰاعِ لَقَدْ ضَجُّوا بِاَيْدِي الْكٰافِرٖينٰا
يَعِزُّ عَلَيَّ اَنْ اَلْقٰاكَ مُلْقيً بِلٰا غُسْلٍ وَ لٰا كَفْنٍ رَهٖيناً
ميفرمود اي نور ديده من اي حسين كه دست چپ و راست تو را قطع كرده و بريده . بدين حالت كه بي سر در خاك طپيدهاي با گلوي بخون رنگين و صورت بر خاك نهاده تو . پس بگو كه بعد از خود بكه وصيت اين يتيمان را كردي و پس از تو كه پشت و پناه دخترت سكينه است . كه پرستار و غمخوار اين زنان داغديده ماتمدار و دختران بيكس تو است [ص 232] كه در دست اين كافران گرفتار شده و فرياد و فغان دارند . مادر بسيار دشوار است بر من كه تو را بي غسل و كفن بر روي خاكها افتاده بينم و بر اين ريگهاي داغ سر نهاده .
اَيٰا رُوحٖي لَقَدْ طَوَّلْتَ حُزْنٖي لِقَتْلِكَ يَا ابْنَ خَيْرِ الْعٰالَمٖينٰا
لِمَقْتَلِهٖ بَكَتْ اَمْلٰاكُ رَبّٖي وَ حُورُ الْعٖينِ تَبْكٖي وَ الْاَمٖينٰا
لَقَدْ اَوْرَثْتَنٖي حُزْناً طَوٖيلاً عَلٰي طُولِ اللَّيٰالٖي وَ السِّنٖينٰا
فَآهِ لِمٰا جَرٰي بِكَ يٰا حَبٖيبٖي نِسٰاؤُكَ حٰاسِرٰاتٌ مُجْوَرٖينٰا
فَنُوحُوا وَ انْدُبُوا مَوْليً قَتٖيلاً حَبٖيبَ رَسُولِ رَبِّ الْعٰالَمٖينٰا
ميفرمود اي روح روان من همانا حزن و اندوه مرا بجهت كشته شدن خود طولاني كردي اي پسر بهترين اهل جهان . اي كسي كه بكشته شدنش ملائكه پرورنده من گريان شده و حور العين و جبرئيل امين همه در آه و فغان . فرزند مرا حزن و اندوه بسيار در طول مدت شبها و روزها و سالهاي روزگار در دل نهادي . آه آه از آنچه بر تو وارد شد اي دوست دلبند من زنان و خواهران و دختران تو همه حسرتزده و محنترسيده و پرده حرمتشان دريده شده است . پس نوحه و ندبه كنيد اي مردم بر سيد و مولاي كشتهاي كه محبوب تن و جان رسول خداوند عالميان بود .
قَدِ انْسَدَّ الْفَضٰاءُ مِنْ رِجٰالٍ كَاَمْلٰاكٍ وُقُوفاً اَجْمَعٖينٰا
اِذاً شَخْصٌ يُنٰادٖي وٰا حُسَيْنٰا وَ وٰا اِبْنٰاهُ يٰا خَيْرَ الْبَنٖينٰا
فِدٰاؤُكَ جَدُّكَ وَ اَبُوكَ خَيْرٌ اَخُوكَ ثُمَّ اُمُّكَ الْاَطْهَرَيْنٰا [ص 233]
جمال ملعون ميگويد كه همينكه نوحهگري فاطمه زهرا صلوات الله عليها تمام شد ديدم كه فضاي آسمان از مرداني چند كه مانند ملائكه و فرشتگان بودند پر شد و همگي در مقام خود ايستاده بودند . در اين وقت شخصي را مشاهده كردم كه فرياد واولداه و واحسينا برآورده بود و ميفرمود اي پسر اي بهتر فرزندان عالم فداي تو باد جد و پدر و برادر و مادرت كه پاكيزگان اهل جهانند .
اِذاً شِلْوُ الْحُسَيْنِ صٰارَ حَيّاً فَكٰالَمَهُمْ كَلٰامَ الْمُشْتَكٖينٰا
فَخٰاطَبَهُمْ وَ حَيّٰاهُمْ سَلٰاماً وَ قٰالَ وَ دَمْعُهُ يَجْرٖي شُجُوناً
اَيٰا جَدّٰاهُ قَدْ قَتَلُوا رِجٰالٖي اَيٰا جَدّٰاهُ قَدْ وَأَدُوا الْبَنٖينٰا
اَيٰا جَدّٰاهُ قَدْ نَهَبُوا رِحٰالٖي اَيٰا جَدّٰاهُ قَدْ ذَبَحُوا الْعَوٖينٰا
يَعِزُّ عَلَيْكَ يٰا جَدّٰاهُ حٰالٖي وَ مٰا فَعَلَتْ بِجَمْعِي الْكٰافِرُونٰا
ميگويد در اين وقت ديدم كه بدن پاره پاره حسين زنده شد و بسخنان چند با آن بزرگواران كه مانند كلام اهل شكوه بود مكالمه نمود . پس از آن خطاب بآن بزرگواران تحيه و سلام گفت و از حزن و اندوه خود اشكش جاري و روان بود و عرض ميكرد اي جد بزرگوار كشتند مردان مرا و هلاك كردند فرزندان و كودكان مرا . اي جد بزرگوار بغارت بردند اموال مرا اي جد بزرگوار سر بريدند ياران و ياوران مرا . اي جد بزرگوار بسيار سخت و دشوار است بر تو اين حالت من و آنچه را كه اين كافران بيحيا و ستمكاران پرجفا بكسان و خويشان من بجا آوردند .
[ص 234]اِذاً جٰاؤُا وَ قَدْ جَلَسُوا لَدَيْهِ فَيَبْكُونَ بُكٰاءَ الْفٰاقِدٖينٰا
وَ فٰاطِمُ مِنْهُمُ قٰالَتْ بِحُزْنٍ تَرٰي يٰا خَيْرُ فِعْلَ الظّٰالِمٖينٰا
تَرٰي اَفْعٰالَ اُمَّتِكَ الْكِفٰارِ بِوُلْدٖي يٰا اَمٖينَ الْعٰالَمٖينٰا
أَتَأْذَنُ يٰا اَبَهْ فٖي خَضْبِ وَجْهٖي بِمُهْجَتِهٖ فَخَضَّبَتِ الْجَبٖينٰا
وَ قٰامُوا يَمْسَحُونَ بِهٖ صُدُوراً وَ نَحْراً مِنْهُمُ كِلْتَا الْيَدَيْنٰا
پس همه آن مردان آمدند و نزد او نشستند و مانند كساني كه كسان و خويشان خود را گم كرده ميگريستند . و از ميانشان فاطمه زهرا پيش آمده و بحزن و اندوه عرض كرد اي پدر اي سرور و مهتر جهانيان آيا ميبيني آنچه را كه ظالمان و ستمكاران بجا آوردهاند . آيا ميبيني آنچه را كه امت بدكردار تو و اين كافران اشرار بفرزندم حسين كردهاند اي امير خلق خدا . اي پدر آيا رخصت ميدهي كه رو و موي خود را بخون فرزندم حسين رنگين كنم چون اذن يافت سر و روي خود را بخون خضاب فرموده و آن مردان هم برخاستند و سينهها و گلوها و هر دو دست خود را ببدن مقدسش ماليده و خود را بخونش رنگين نمودند .
فَقٰامَتْ فٰاطِمٌ تَبْكٖيهِ حُزْناً وَ تَنْدُبُهُ وَ تَرْثٖي يٰا حُسَيْنٰا
بُنَيَّ مَنِ الَّذٖي قَطَعَ الْيَدَيْنِ وَ فَصَّلَ رَأْسَكَ الْبَدْرَ الْمُبٖينٰا
وَ مَنْذٰا رَضَّ صَدْرَكَ يٰا فُؤٰادٖي وَ اَيْتَمَ ذِي الْبَنٰاتَ مَعَ الْبَنٖينٰا
پس برخاست فاطمه زهرا و بحزن و اندوه خود گريان و نالان بود و مرثيهخواني مينمود و ميفرمود اي حسين اي پسرك من كدام ظالم [ص 235] بيمروت دست تو را از تن جدا ساخته و كدام سنگدل جفاپيشه سر مقدست را كه مانند ماه تابان است از بدن جدا كرده . كدام بيمروت سينه تو را چنين خورد نموده و در هم شكسته اي دل و جان و روح روان من كدام ظالم بيرحم اين كودكان و پسران و دختران تو را يتيم كرده .
وَ قٰامَ مُحَمَّدٌ يَبْكٖيهِ حُزْناً وَ يَنْدُبُهُ يَقُولُ يٰا حُسَيْنٰا
يَعِزُّ عَلَيَّ اَنْ اَلْقٰاكَ مَيْتاً مُبٰانَ الرَّأْسِ مَتْلُولَ الْجَبٖينٰا
وَ دٰامِي النَّحْرِ مَكْبُوباً لِوَجْهٍ وَ قَدْ قَطَعُوا شِمٰالَكَ وَ الْيَمٖينٰا
و پس از آن معصومه مظلومه پدر بزرگوارش پيغمبر برخاست و در كمال حزن و اندوه گريان و ندبهكنان بود و ميفرمود اي نور ديده حسين بسيار دشوار است بر من كه تو را مرده و بي سر و بر خاك افتاده بينم و با گلوي پر خون و برو درافتاده و سرنگون مشاهده نمايم و حال آنكه دست راست و چپت را قطع كرده و بريدهاند .
بُنَيَّ مَنِ الَّذٖي قَطَعَ الْيَدَيْنِ فَحَدِّثْنٖي فَمَنْ ذٰاكَ اللَّعٖينٰا
فَحَدَّثَهُ فَقٰالَ ذٰاكَ جَدّٖي اَشٰارَ اِلَيَّ فَانْقَطَعَ الْوَتٖينٰا
فَجٰاءَ اِلَيَّ خَيْرُ الرُّسْلِ هَوْناً فَأَنَّبَنٖي اَشَرَّ الْكٰافِرٖينٰا
قَطَعْتَ يَداً تُقَبِّلُهُ لِعُظْمٍ مَلٰائِكَةُ الْاِلٰهِ اَجْمَعٖينٰا
أَلَمْيَكُ كٰافِياً مٰا شٰافَ مِنْهُمْ مِنَ الْقَتْلِ وَ اَسْرِ الْاَطْهَرٖينٰا
فرمود اي پسرك من كدام بدبخت بود آنكه دستهاي تو را بريده مرا خبر ده كه كدام ملعون است آن . پس عرض كرد اي جد بزرگوار اين ملعون [ص 236] و اشاره بمن نمود پس بند دل من از ترس گسيخت . در اين وقت سرور انبيا محمد مصطفي آهسته آهسته بجانب من آمد پس مرا سرزنش بسيار نموده و فرمود اي بدتر از همه كفار . بريدي دستي را كه بجهت بزرگي و شرف تمامي ملائكه خدا بر او بوسه دادند . اي بدبخت كفايت نكرد فرزندم حسين را آنچه از اين جماعت مشاهده نمود از كشتن و اسيري اهل و عيال .
فَيَحْشُرُكَ الْاِلٰهُ مَعَ الْكِفٰارِ وَ يَقْطَعُ مِنْكَ هٰاتَيْنِ الْيَدَيْنٰا
فَمٰاتَمَّ الدُّعٰاءُ فَصِرْتُ فَوْراً كَمٰا اَنْتُمْ بِاَعْضٰائٖي تَرَوْنٰا
جمال ملعون ميگويد پس آن بزرگوار نفرين كرد مرا و فرمود خدا محشور كند تو را با كافران و قطع كند از تو اين دو دست تو را . همينكه نفرين آن سرور تمام شد في الفور بدين حالت شدم كه اكنون اعضا و اجزاي مرا مشاهده ميكنيد .
وَ يٰا قَلْبُ احْتَرِقْ مِمّٰا اَتٰانٰا عَنِ السَّبْيِ الْكِرٰامِ قٰافِلٖينٰا
فَقَدْ رُوِيَتْ لَنَا الْاَخْبٰارُ لَمّٰا قَفَلْنَ نِسٰاؤُهُمْ فِي الرّٰاجِعٖينٰا
تَقَدَّمَ اُمُّكُلْثُومٍ تَنُوحُ وَ تَنْدُبُ اَهْلَهٰا فِي النّٰائِحٖينٰا
فَقٰالَتْ حٖينَ لٰاحَتْ لِلْعُيُونِ مَدٖينَةُ جَدِّهٰا فِي الْمُنْدِبٖينٰا ●
ميفرمايد اي دل آتش بگير و بسوز از آنچه بما رسيده است از اسيران آلمحمد در وقت برگشتن ايشان از سفر اسيري . همانا روايت شده است اخباري چند از براي ما كه چون زنان ماتمزده ايشان برگشتند از سفر شام در ميان قافله بازآيندگان امكلثوم خاتون پيش آمد و نوحه [ص 237] و ندبه مينمود از براي كشتگان و شهيدان خود در ميان نوحهگران . و همينكه سياهي مدينه جدش پيش چشمهايش نمايان شد در ميان نوحهگران و مرثيهخوانان بدين نمط نوحهسرائي ميفرمود .
« مَدٖينَةَ جَدِّنٰا لٰاتَقْبَلٖينٰا فَبِالْحَسَرٰاتِ وَ الْاَحْزٰانِ جٖينٰا
أَلٰا فَاخْبِرْ رَسُولَ اللّٰهِ عَنّٰا بِأَنّٰا قَدْ فُجِعْنٰا فٖي اَبٖينٰا
وَ اَنَّ رِجٰالَنٰا بِالطَّفِّ صَرْعٰي بِلٰا رُوسٍ وَ قَدْ ذَبَحُوا الْبَنٖينٰا
وَ اَخْبِرْ جَدَّنٰا اَنّٰا اُسِرْنٰا وَ بَعْدَ الْاَسْرِ يٰا جَدّٰا سُبٖينٰا
ميفرمود اي مدينه جد ما ما را بخود راه مده چرا كه بحسرتها و اندوهها و محنتها بسوي تو آمدهايم . خبر كن رسول خدا را از جانب ما كه ما در مصيبت پدر خود علي دردمند و محنتزده شديم . و اكنون مردان ما در زمين كربلا بي سر بر خاك هلاك افتاده و فرزندان و جوانان ما را دشمنان سر بريدند . و خبر ده جد ما را كه ما گرفتار و دستگير شديم اي جد بزرگوار و پس از آن اسير گشتيم .
وَ رَهْطُكَ يٰا رَسُولَ اللّٰهِ اَضْحَوْا عَرٰايٰا بِالطُّفُوفِ مُسَلَّبٖينٰا ●
فَلَوْ نَظَرَتْ عُيُونُكَ لِلْاُسٰارٰي عَلَي اقْتٰابِ الْجِمٰالِ مُحَمَّلٖينٰا
رَسُولَ اللّٰهِ بَعْدَ الصَّوْنِ صٰارَتْ عُيُونُ النّٰاسِ نٰاظِرَةً اِلَيْنٰا
وَ كُنْتَ تَحُوطُنٰا حَتّٰي تَوَلَّتْ عُيُونُكَ ثٰارَتِ الْاَعْدٰا عَلَيْنٰا
ميفرمود بجدم پيغمبر عرض كن يا رسول الله خويشان و عشيره تو همه در زمين كربلا برهنه در برابر آفتاب گرم افتاده و جامههاي ايشان بغارت رفته است . اي جد بزرگوار كاش بودي و ميديد چشمهاي [ص 238] تو زنان و دختران اسير خود را كه ايشان را بالاي قتبهاي شتران نشانيده بودند . يا رسول الله بعد از آنهمه نگاهداري و حفظ كردن تو ما را چنان شديم كه چشمهاي مردم از هر طرف بسوي ما مينگريست و بيشرمان كوفه و شام بيپرده ما را تماشا ميكردند . يا رسول الله تو در بودن خود ما را نگاهداري ميفرمودي تا آنكه بظاهر از ما چشم پوشيدي پس دشمنان و ياغيان از امت تو بر ما تاختند و كردند آنچه خواستند .
أَفٰاطِمُ لَوْ نَظَرْتِ اِلَي السَّبٰايٰا بَنٰاتِكِ فِي الْبِلٰادِ مُشَتَّتٖينٰا
أَفٰاطِمُ لَوْ نَظَرْتِ اِلَي الْحُيٰارٰي وَ لَوْ اَبْصَرْتِ زَيْنَالْعٰابِدٖينٰا
أَفٰاطِمُ لَوْ رَأَيْتٖينٰا سُهٰارٰي وَ مِنْ سَهَرِ اللَّيٰالٖي قَدْ عَمٖينٰا
أَفٰاطِمُ مٰا لَقٖيتٖي مِنْ عِدٰاكِ وَ لٰا قٖيرٰاطَ مِمّٰا قَدْ لَقٖينٰا
فَلَوْ دٰامَتْ حَيوٰتُكِ لَمْتَزٰالٖي اِلٰي يَوْمِ الْقِيٰمَةِ تَنْدُبٖينٰا
پس از آن رو را بقبر مادرش فاطمه نمود و عرض ميكرد اي فاطمه كاش بودي و نظر ميكردي بدختران اسير خود كه در اطراف شهرها متفرق و پراكنده شده بودند . اي فاطمه كاش بودي و نظر مينمودي بسوي اولاد خود كه همه حيران و سرگردان و بيكس و بيفريادرس شده بودند اي كاش بودي و ميديدي فرزند عليل بيمارت سيد ساجدين امام زينالعابدين را . اي فاطمه كاش بودي و ميديدي ما را كه تمامي شبها را بيدار بوديم و از بيدارخوابي شبها نزديك بود كه كور شويم . اي مادر فاطمه آنچه كه از دشمنان ديدي و از دستشان كشيدي بقدر ده يك و [ص 239] قيراط آن نبود كه ما كشيديم و بآن رسيديم . اي مادر فاطمه اگر زندگاني تو در دنيا دائمي بود پيوسته تا قيامت بر ما گريه و زاري و ناله و بيقراري مينمودي .
وَ عَرِّجْ بِالْبَقٖيعِ وَ قِفْ وَ نٰادِ أَاِبْنَ حَبٖيبِ رَبِّ الْعٰالَمٖينٰا
وَ قُلْ يٰا عَمُّ يَا الْحَسَنُ الْمُزَكّٰي عِيٰالُ اَخٖيكَ اَضْحَوْا ضٰائِعٖينٰا
اَيٰا عَمّٰاهُ اِنَّ اَخٰاكَ اَضْحٰي بَعٖيداً عَنْكَ بِالرَّمْضٰا رَهٖينٰا
بِلٰا رَأْسٍ تَنُوحُ عَلَيْهِ جَهْراً طُيُورٌ وَ الْوُحُوشُ الْمُوحَشٖينٰا
پس رو را بفرزند برادر عرض كرد رو كن اي فرزند حبيب خدا محمد مصطفي بجانب بقيع و فرياد كن و بگو اي عم بزرگوار اي حسن مجتبي و پاكيزه از هر آلايش و مبرا اهل و عيال برادرت حسين بي غمگسار و بي پرستار ماندند . اي عم بزرگوار برادرت حسين در بياباني دور از تو و كسان بروي ريگهاي گرم سوزان در خاك سپرده شد و سر در تن نداشت و مرغان هوا و وحشيان صحرا آشكار بر او نوحهسرائي ميكردند .
وَ لَوْ عٰايَنْتَ يٰا مَوْلٰايَ سٰاقُوا حَرٖيماً لٰايَجِدْنَ لَهٰا مُعٖيناً
عَلٰي مَتْنِ النِّيٰاقِ بِلٰا وِطٰاءٍ وَ شٰاهَدْتَ الْعِيٰالَ مُكَشَّفٖينٰا
كاش بودي اي عم بزرگوار و مشاهده مينمودي اي مولاي تاجدار من كه ميكشيدند آن حرم محترمي را كه ابدا براي خود ياور و معين نميديدند . همگي بر پشت شتران بر قتبهاي بي روپوش نشسته بودند و ميديدي اين اهل و عيال را كه همه با روهاي گشوده و سرهاي باز بي پرده و حجاب بودند .
[ص 240]مَدٖينَةَ جَدِّنٰا لٰاتَقْبَلٖينٰا فَبِالْحَسَرٰاتِ وَ الْاَحْزٰانِ جٖينٰا
خَرَجْنٰا مِنْكِ بِالْاَهْلٖينَ جَمْعاً رَجَعْنٰا لٰا رِجٰالَ وَ لٰا بَنٖينٰا
وَ كُنّٰا فِي الْخُرُوجِ بِجَمْعِ شَمْلٍ رَجَعْنٰا حٰاسِرٖينَ مُسَلَّبٖينٰا
وَ كُنّٰا فٖي اَمٰانِ اللّٰهِ جَهْراً رَجَعْنٰا بِالْقَطٖيعَةِ خٰائِفٖينٰا
وَ مَوْلٰانَا الْحُسَيْنُ لَنٰا أَنٖيسٌ رَجَعْنٰا وَ الْحُسَيْنُ بِهٖ رَهٖيناً
ميفرمود اي مدينه جد ما ما را بخود راه مده چرا كه همه با حسرتها و محنتها و اندوهها و حزنها بجانب تو آمدهايم . اي مدينه روزي كه از تو بيرون رفتيم با جمعيت خويشان و فرزندان بوديم اكنون كه برگشتيم نه مردان ما مانده و نه فرزندان ما . هنگام بيرون رفتن با جمعيت خاطر و اسباب حاضر بوديم اكنون كه برگشتيم همه حسرتزده و محنترسيده و برهنه و عريانيم . اي مدينه جد ما آن روز همه در امن و امان خدا و پيدا و برملا رفتيم و اكنون كه برگشتهايم همه ترسان و هراسان و رانده خويشانيم . در آن روز آقاي ما حسين انيس و مونس ما بود اكنون كه برگشتهايم مولاي ما حسين در زمين كربلا مانده و سپرده خاك ابتلا گشته .
فَنَحْنُ الضّٰائِعٰاتُ بِلٰا كَفٖيلٍ وَ نَحْنُ النّٰائِحٰاتُ عَلٰي اَخٖينٰا
وَ نَحْنُ السّٰائِرٰاتُ عَلَي الْمَطٰايٰا نُشٰالُ عَلٰي جِمٰالِ الْمُبْغِضٖينٰا
وَ نَحْنُ بَنٰاتُ يٰس وَ طٰهٰ وَ نَحْنُ الْبٰاكِيٰاتُ عَلٰي اَبٖينٰا
وَ نَحْنُ الطّٰاهِرٰاتُ بِلٰا خَفٰاءٍ وَ نَحْنُ الْمُخْلَصُونَ الْمُصْطَفَوْنٰا
وَ نَحْنُ الصّٰابِرٰاتُ عَلَي الْبَلٰايٰا وَ نَحْنُ الصّٰادِقُونَ النّٰاصِحُونٰا [ص 241]
پس مائيم كه بيكس و گرفتار و بي مونس و غمخواريم و مائيم جماعت نوحهگران بر برادر خود با ناله و فغان . و مائيم كه بر پشت شتران در اطراف بيابان ميگرديم و بر شتران دشمنان نشستگانيم . و مائيم فرزندان يس و طه و دختران پيغمبر خدا مائيم كه هنوز بر پدر خود گريانيم . مائيم عترت طاهره پيغمبر كه پوشيده و پنهان نيست مائيم خالصشدگان از براي خدا و برگزيدگان از جمله ماسوي . مائيم صبركنندگان بر تمامي بلاها و مائيم راستگويندگان در دين و اهل وفا و صفا .
اَلٰا يٰا جَدَّنٰا قَتَلُوا حُسَيْناً وَ لَمْيَرْعَوْا جَنٰابَ اللّٰهِ فٖينٰا
اَلٰا يٰا جَدَّنٰا بَلَغَتْ عِدٰانٰا مُنٰاهٰا وَ اشْتَفَي الْاَعْدٰاءُ فٖينٰا
لَقَدْ هَتَكُوا النِّسٰاءَ وَ حَمَّلُوهٰا عَلَي الْاَقْتٰابِ قَهْراً اَجْمَعٖينٰا
پس رو را بجدش پيغمبر كرده عرض كرد اي جد بزرگوار حسينت را كشتند و مراعات نكردند درباره ما حق تو را كه آستان رفعت و جلال حضرت ذي الجلال بودي . اي جد بزرگوار دشمنان بآرزوي خود رسيدند و شفاي دردها و غيظهاي خود را درباره ما دادند . اي جد بزرگوار پردگيان عصمت تو را پرده حرمت دريدند و تمامي زنان را بعنف و خواري بر قتبهاي شتران نشانيدند .
وَ زَيْنَبُ اَخْرَجُوهٰا مِنْ خِبٰاهٰا وَ فٰاطِمُ وٰالِهٌ تُبْدِي الْاَنٖينٰا
سُكَيْنَةُ تَشْتَكٖي مِنْ حَرِّ وَجْدٍ تُنٰادِي الْغَوْثَ رَبَّ الْعٰالَمٖينٰا
وَ زَيْنُالْعٰابِدٖينَ بِقَيْدِ ذُلٍّ وَ رٰامُوا قَتْلَهُ اَهْلُ الْخَؤُنٰا
اي جد بزرگوار دخترت زينب را از خيمهاش بيرون كردند و فاطمه دختر [ص 242] حسين حيران و سرگردان و فرياد و فغان برآورده بود . و سكينه از سوزش حزن و اندوه در شكايت بود و فرياد ميكرد كه اي پرورنده جهانيان و اي فريادرس درماندگان بفرياد ما بيكسان برس . و فرزند عليل بيمارت سيد ساجدين در غل و زنجير و قيد مذلت و خواري گرفتار بود و چندين دفعه آن جماعت خيانتكار قصد كشتنش را كردند و ظفر نيافتند .
فَبَعْدَهُمُ عَلَي الدُّنْيٰا تُرٰابٌ فَكَأْسَ الْمَوْتِ فٖيهٰا قَدْ سُقٖينٰا
وَ هٰذٖي قِصَّتٖي مَعْ شَرْحِ حٰالٖي اَلٰا يٰا سٰامِعُونَ ابْكُوا عَلَيْنٰا »
ميفرمايد پس بعد از حسين و ياران و ياوران او خاك بر سر دنيا و زندگاني آن چرا كه تمامي ما ذريه پيغمبر در آن جام اجل را دركشيده و هر گونه محنت و مصيبت را ديديم . و اين است قصه و شرح حال من اي شنوندگان گريه كنيد بر ما و ناله و فغان كنيد در ماتم ما .
فَيٰا آلَ النَّبِيِّ لِأَيِّ رُزْءٍ لَكُمْ نَرْثٖي وَ نَبْكٖي مُعْلِنٖينٰا
اَقَلُّ مُصٰابِكُمْ يَذَرُ الْجِبٰالَ مُدَكْدَكَةً وَ يُوهِي الْعٰالَمٖينٰا
كَرٖيمٌ عَبْدُكُمْ رِقٌّ مُطٖيعٌ لِاَمْرِكُمُ وَ اَدْنَي الْمٰادِحٖينٰا
اِلَيْكُمْ يَنْتَهٖي فٖي كُلِّ اَمْرٍ وَ مُنْقَطِعٌ عَنِ الْمُسْتَتْرِفٖينٰا
اِلَيْكُمْ كُلُّهُ يٰا آلَ طٰهٰ لَكُمْ وَ بِكُمْ وَ مِنْكُمْ مٰا لَدَيْنٰا
سَلٰامُ اللّٰهِ سٰادٰاتٖي عَلَيْكُمْ مَدَي الدُّنْيٰا وَ عَيْشِ الْعٰائِشٖينٰا
پس خطاب بموالي و سادات اطياب خود كرده عرض ميكند اي آلمحمد از براي كدام يك از مصيبتها و محنتهاي شما مرثيهخواني كرده و ناله و فغان برآريم و اظهار آن را كنيم . كمتر مصيبت شما كوهها را از هم ميپاشد [ص 243] و خراب و ويران ميسازد و اهل عالم و عالميان را سست كرده و از پا مياندازد . كريم بنده زرخريد و مطيع فرمان شماست و پستتر از همه مدحكنندگان و ثناخوانان . و در هر امري بازگشتش بشما و از ياغيان و سركشان از شما بريده و رخت اقامت بكوي شما كشيده . اي آلمحمد هر چه نزد ماست بسبب وجود شما و از فضل و جود شما و از براي شما و برگشتش بسوي شما است . اي سادات و موالي من بر شما باد سلام خدا در تمامي مدت دنيا و زندگي عيشكنندگان در اين سرا .
و انشأ حين رجوعه من بلاد الحسين عليه السلام :
اَعٰاذَنَا اللّٰهُ مِنْ جٖيرٰانِ كِرْمٰانِ سَوٰادِ ظُلْمٍ وَ طُغْيٰانٍ وَ عُدْوٰانٍ
اَشْكُو اِلَي اللّٰهِ سُكْنٰائٖي بِتُرْبَتِهٖ وَ هِجْرَتٖي عَنْ حِمٰي عَدْلٍ وَ اِحْسٰانٍ
سَكَنْتُ اَرْضاً بِلٰا اُنْسٍ وَ لٰا سَكَنٍ وَ بِنْتُ مَأْنَسَ اِخْوٰانٖي وَ اَوْطٰانٖي
فٰارَقْتُ اَهْلَ النُّهٰي وَ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلِ قٰارَنْتُ أَمْثِلَةَ اَشْبٰاحِ اِنْسٰانٍ
وَاللّٰهِ لٰا نٰاقَةٌ لٖي فٖيهِ لٰا جَمَلٌ اِلَّا الْوَفٰاءُ بِمَنْ فٖيهِ مِنِ اخْوٰانٖي
وَقٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ شَرِّ الشُّرُورِ وَ مِنْ كَيْدِ الْغَرُورِ وَ غَدْرِ كُلِّ خَوّٰانٍ
يَكْفٖيكَ مَسْمَعُهُ عَنْ حٰالِ مَنْظَرِهٖ فَاِنَّ مَعْنَي اسْمِهٖ فُرْسِيُّ دٖيدٰانٍ
اَشْكُو اِلَي اللّٰهِ مِنْ قَوْمٍ مَوَدَّتُهُمْ غَدْرٌ وَ بِغْضَتُهُمْ هُلْكٌ لِاِنْسٰانٍ
وَاللّٰهِ بُعْدُهُمُ خَيْرٌ وَ مَغْنَمَةٌ وَ قُرْبُهُمْ مُبْعِدٌ عَنْ فَيْضِ سُبْحٰانٍ
پناه بخدا از همسايگان شهر كرمان كه سواد ظلم و ستم و سركشي و عدوان است . بسوي خدا شكايت ميبرم از مسكن كردن خود در خاك آن و دور افتادنم از آستانه عدل و احسان . در زميني سكنا گرفته كه نه [ص 244] دوستي در او است و نه انيسي نه اهلي و جدا شدم از محفل اخوان و مجلس انس ايشان . و از اهل علم و عمل و عقل و خرد و مفارقت كرده و با بدنهائي كه شبيه بآدميان است نزديكي و مجاورت . بخدا قسم كه مرا تعلقي بآن نيست جز وفا كردن با كساني كه در آنند از برادران كه خدا نگاهشان دارد از بدي بدان و از مكر شيطان و فريب خيانتكاران . كفايت ميكند شنيدن اسمش از ديدن رسمش چرا كه معني كرمان بفارسي كرمان است . شكايت ميبرم بخدا از جماعتي كه دوستيشان خدعه و فريب است و سختي دشمنيشان باعث هلاكت آدمي . بخدا قسم كه دوريشان خير و غنيمت است و نزديكيشان دوري از فيض حضرت رب العزة .
قَوْمٌ اِذٰا سُمِّيَتْ آلُ الرَّسُولِ بَدٰا مِنْ وَجْهِهِمْ حَنَقاً آثٰارُ شَنْآنٍ
يَسْعَوْنَ دَهْراً عَلٰي اِطْفٰاءِ نُورِهِمِ وَ قَدْ اَبَي اللّٰهُ فٖيهِ غَيْرَ اِعْلٰانٍ
وَ لَوْ ذَكَرْتَ لَهُمْ مِنْ بَعْضِ مٰا لَهُمُ مِنَ الْفَضٰايِلِ مَضْمُوماً بِبُرْهٰانٍ
تُمَدُّ اَعْنٰاقُهُمْ مِنْ كُلِّ نٰاحِيَةٍ مٰا بَيْنَ مُسْتَنْكِرٍ مِنْهُ وَ لَعّٰانٍ
يَقُولُ كُلٌّ صَهٍ صَهْ عَنْ فَضٰائِلِ مَنْ قَدْ كٰانَ مِثْلَكَ ذٰا عَيْنٍ وَ آذٰانٍ
فَيَحْسَبُونَ وُلٰاةَ اللّٰهِ مِثْلَهُمُ وَ يُنْكِرُونَ لَهُمْ ذَا الْفَضْلِ وَ الشّٰانِ
أَلَيْسَ مَنْ قٰالَ اِنّٖي مِثْلَكُمْ بَشَرٌ قَدْ قٰالَ مِنْ فَضْلِهٖ مٰا فَوْقَ اَقْرٰانٍ
فَمٰا دَعٰاهُمْ اِلٰي اَنْ يَأْخُذُوا كَلِماً وَ يَتْرُكُوا كَلِماً ضُمَّتْ بِبُرْهٰانٍ
جماعتي هستند كه چون اسمي از آلمحمد برود اثر بغض و كينه بجهت آن حقد و حسد كه دارند از رويهاشان ظاهر شود . روزگاري را [ص 245] در خاموش كردن نور آن بزرگواران كوشش ميكنند با آنكه خدا جز تمام كردن آن نور و آشكارا ساختن آن مبارك ظهور چيزي نخواسته . گروهيند كه اگر ذكر كني بر ايشان بعضي از آنچه از براي آلمحمد است از فضايل و مناقب با آنكه برهانش با آن ضم شده از هر طرف گردنهاشان كشيده ميشود جمعي انكار از آن كنند و پارهاي لعنت بر صاحب اين گفتار . هر يك گويند سكوت كن و خاموش باش از فضيلتهاي كسي كه آن هم همچون تو صاحب چشم و گوش است . مثل خود ميپندارند واليان امر خدا را و انكار ميكنند از برايشان اين فضل و شأن را . آيا چنين نيست كه همان كس كه گفته است كه من بشري مثل شما آدميانم از فضل خود چيزها فرموده كه بالاتر از همه همگنان و همسران است . پس چه واداشته است اين گروه را كه سخناني چند را بگيرند و سخنان ديگر كه ضم شده ببرهان ترك كنند و واگذارند .
لَمْيَبْقَ فٖيهِمْ سِوٰي دَرْسِ الْكِتٰابِ عَلٰي صِبْيٰانِهِمْ وَ هْوُ صِنْوٌ مِنْ كُلِسْتٰانِ
وَ كُلَّمٰا اُبْدِعَتْ فِي الدّٖينِ عَذْبُهُمُ وَ عَذْبُ شَرْعِ الْهُدٰي فٖيهِمْ كَآسٰانِ
حَلٰالُهُمْ كُلُّ مٰا حَلَّتْ بِسٰاحَتِهِمْ حَرٰامُهُمْ كُلُّ مَفْقُودٍ لِحِرْمٰانٍ
قَوْمٌ اَعَدُّوا لَهُمْ فٖي كُلِّ وٰاقِعَةٍ قَوْماً شُهُوداً عَلٰي زُورٍ وَ بُهْتٰانٍ
فَيَشْهَدُونَ لَهُمْ فٖي كُلِّ مٰا وَقَعَتْ بِلٰا حُضُورٍ وَ لٰا عِلْمٍ وَ اٖيقٰانٍ
كَنٰائِحٰاتٍ عَلَي الْمَوْتٰي يَنُحْنَ عَلٰي مَنْ مٰاتَ يَوْماً بَعٖيداً كٰانَ اَوْ دٰانٖي
لَهُمْ عَلٰي كُلِّ دَعْويً اُجْرَةٌ قُدِرَتْ مِقْدٰارَ ذٰاكَ بِتَزْيٖيدٍ وَ نُقْصٰانٍ
مُعَدِّلٌ بَعْضُهُمْ بَعْضاً اِذَا الْتَزَمُوا وَ جٰارِحٌ بَعْضُهُمْ بَعْضاً بِاَحْيٰانٍ [ص 246]
باقي نمانده در ميانشان جز درس دادن كتاب بفرزندان و بچگانشان آن هم مثل كتاب گلستان . و هر بدعتي كه در دين پيدا شود گوارا و در خور مذاقشان باشد و آب شيرين آبخورشهاي هدايت و راستي همچون آب گلآلوده و تيره در ايشان نمايد . حلالشان همان است كه دسترسشان باشد و حرامشان آن است كه نيايد و از آن محروم بمانند ،
آنچه دست آيد حلال لاكلام و آنچه محرومند از آن باشد حرام
جماعتي كه فراهم آوردند براي خود در هر واقعهاي گروهي را كه بزور و بهتان شهادت ميدهند . پس در هر واقعه كه رخ دهد بدون علم و اطلاع و يقين براي آنها گواهي ميدهند . مانند زنان نوحهخوان بر مردگان كه نوحهگري ميكنند بر هر كس كه روزي از روزها مرده چه دور باشد يا نزديك خويش باشد يا بيگانه . و هر يك از شاهدان را بر هر ادعا اجرتي معين و باندازه اين نزاع مقرر شده بدون كم و زياد . بعضي بعضي را تعديل كنند چون گردنگيرشان شود و بعضي جمعي را جرح كنند هنگام ضرورت .
وَ آخَرُونَ اُعِدُّوا لِلْوَكٰالَةِ لٰا يَخْشَوْنَ فِي الدّٖينِ مِنْ نَقْصٍ وَ خُسْرٰانٍ
فَيُنْكِرُونَ حُقُوقاً يَعْلَمُونَ بِهٰا وَ لٰايُبٰالُونَ مِنْ اِفْكٍ وَ عُدْوٰانٍ
وَ يَسْتَحِلُّونَ اِنْ شٰاؤُا الْفُرُوجَ عَلٰي مَنْ كٰانَ مِنْ بَعْدِ تَزْوٖيجٍ وَ اِحْصٰانٍ
وَ اِنْ يَشَأْ اَحَدٌ مِنْهُمْ يُحَرِّمُ مٰا اَحَلَّهُ اللّٰهُ فٖي آيٰاتِ قُرْآنٍ
كَأَنَّ شَرْعَ رَسُولِ اللّٰهِ عِنْدَهُمُ سَفٖينَةٌ وَ هُمْ فٖيهِمْ كَسَفّٰانٍ
و جماعتي ديگر خود را آماده وكالت كرده و ترس ندارند در دين خود [ص 247] از نقصان و زيان . پس انكار ميكنند حقوقي چند را كه علم بآنها دارند و باك ندارند از افترا بستن و دشمني كردن . حلال ميكنند فروج را بر هر كه باشد پس از شو گرفتن و محصنه شدن و در حصار شرعي مسلمي رفتن . و اگر بخواهد يكي از آنها حرام ميكند چيزي را كه خدا حلال فرموده در آيات قرآن . گويا كه شرع رسول خدا نزد ايشان كشتي است و آن جماعت ميانه مردمان كشتيبان .
يٰا اَهْلَ كِرْمٰانَ قَدْ نِلْتُمْ مَقٰاصِدَكُمْ فٖيمٰا تُرٖيدُونَ مِنْ رِبْحٍ وَ خُسْرٰانٍ
تَرَكْتُمُ شَرْعَ آلِ اللّٰهِ مُتَّبِعاً مُسَلِّماً دٖينَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰان
فٖي اَيِّ دٖينٍ اَحَلُّوا فَرْجَ اِمْرَأَةٍ فٖي مَجْلِسٍ لِرِجٰالٍ طُولَ اَزْمٰانٍ
يٰا غٖيرَةَ الْحَقِّ اِنَّ الْقَوْمِ قَدْ سَلَفُوا بَيْعَ الْفُرُوجِ نِكٰاحاً حٖينَ اِحْصٰانٍ
يُصٰالِحُونَ رُجُوعاً قَدْ جَعَلْتَ لَهُ حَدَّ الزَّوٰاجِ وَ تَأْلٖيفاً لِاَجْنٰانٍ
اي اهل كرمان بآرزوها و مقصودهاي خود رسيديد در آنچه از سود و زيان خود ميطلبيديد . واگذارديد شريعت آلمحمد را در حالتي كه پيروي و تسليم دين فرعون و هامان را كرديد . در كدام دين حلال كردند عورت زني را در يك مجلس از براي مرداني چند در طول مدت زمانها . اي غيرة الله پيشفروش كردند اين جماعت نكاح فروج را در وقت شو داشتن . مصالحه ميكنند اين جماعت عده رجوعي را كه حد مزاوجت قرار دادي و بجهت تأليف جنين كه در رحم است مقرر فرمودي .
دَعْ ذٰا فَذٰلِكَ جُرْحٌ غَيْرُ مُنْدَمِلٍ كٰانُوا اُولٰاءِ كَذٰا فٖي كُلِّ الْاَزْمٰانِ
لٰكِنْ هَلُمَّ اِلٰي اُحْدُوثَةٍ عُجِبَتْ فٖي اَرْضِ ظُلْمٍ وَ اِلْحٰادٍ وَ طُغْيٰانٍ [ص 248]
يُسٰاطُ فَرْخُ الرَّسُولِ بَيْنَ اَظْهُرِهِمْ مِنْ غَيْرِ جُرْمٍ وَ لٰا اِثْمٍ بِبُهْتٰانٍ
وَ لَمْيَقُمْ مُنْكِرٌ مِنْ اَهْلِ مَجْمَعِهِمْ يَقُولُ يٰا قَوْمِ اِيّٰاكُمْ وَ ذَا الشّٰانِ
هٰذَا ابْنُ خَيْرِ الْوَرٰي رٰاعُوا لِحُرْمَتِهٖ وَ اخْشَوْا خُصُومَتَهُ يٰا اَهْلَ اَضْغٰانٍ
لَمْاَدْرِ لَوْ قٰالَ يَوْماً جَدُّهُ لَهُمُ لِمْ لٰادَفَعْتُمْ عَنِ ابْنٖي شَرَّ عُدْوٰانٍ
مٰاذٰا يُجٖيبُونَ مَعْ اِمْكٰانِ دَفْعِهِمِ لَهُمْ بِاَسْهَلَ مِنْ اٖيقٰاظِ وَسْنٰانٍ
هَبْ كٰانَ مِنْهُمْ وَضٖيعَ الْقَدْرِ شِرْذِمَةٌ أَلَمْيَكُنْ مِنْهُمُ قَوْمٌ اُولُوا الشّٰانِ
لَهُمْ لِسٰانٌ وَ اَعْوٰانٌ وَ مَقْدُرَةٌ وَ بَسْطُ اَيْدٍ عَلَي النّٰاسِ بِسُلْطٰانٍ
پس خطاب بخود ميفرمايد كه واگذار و از اين سخنان دست بردار كه اين جراحتي است كه التيام نپذيرد و بهبودي نيابد و اين جماعت در هر عصر و زمان همچنين بودهاند . لكن بيا بامر تازه عجيبي كه رخ داده در اين سرزمين ستم و شقاوت و طغيان . سيد فرزند پيغمبر پيش روي اين گروه شقاوتاثر تازيانه ميخورد بي جرم و گناه ببهتان و افترا . و از اهل مجلسان يك نفر برنخاست كه منكر اين كار شنيع و قبيحشان باشد و بگويد دست برداريد از اين سيد جليل الشأن . اين پسر پيغمبر آفريدگان است حرمت او را درباره اين منظور داريد و از مخاصمه كردن جدش بترسيد در قيامت اي اهل كينه و عداوت . نميدانم اگر روزي بفرمايد جدش باين جماعت كه چرا دفع نكرديد از فرزندم شر دشمنان و اذيت و آزارشان را چه خواهند جواب داد با آنكه ممكن بودشان دفع كردن اين جماعت آسانتر از بيدار كردن يك نفر . جواب بگو بدانم كه جماعت كمي از اينها كممقدار و قابل گفتار نبودند آيا جماعتي [ص 249] از آنها صاحب شأن و بلندي رتبه و مكان نبودند كه همگي را زبان بود و ياران بر مردم با تسلط فراوان .
يٰا زَيْنَ جُمْلَتِهِمْ يٰا مَنْ سَمَوْتَ عَلٰي سَنٰامِ عِلْمٍ وَ حِلْمٍ فَوْقَ اَقْرٰانٍ
مِمَّا اتَّقَيْتَ وَ مٰاذٰا فٖي غَدٰاةِ غَدٍ تُجٖيبُ فٖي وَدْعِنٰا يَوْماً بِخِذْلٰانٍ
لِمْ لٰادَفَعْتُمْ عَنِ ابْنِ الطُّهْرِ صِهْرِكُمُ مِنْ بَعْدِ وُسْعٍ وَ اَنْصٰارٍ وَ اَعْوٰانٍ
أَلَيْسَ دَعْوٰاكُمُ حُبَّ الْمُحِبِّ لَنٰا وَ بُغْضَ اَعْدٰائِنٰا عَنْ صِرْفِ اٖيمٰانٍ
اِنّٖي وَ حَقِّ رَسُولِ اللّٰهِ جَدِّكُمُ زَعَمْتُ عُذْرَكُمُ فٖي خُسْرِ مٖيزٰانٍ
اِنْ كُنْتَ مُسْتَدْرِكاً مٰا فٰاتَ فَأْتِ بِهٖ حَتّٰي تَكُونَ لَنٰا اِلْباً عَلَي الْجٰانٖي
وَ اِنْ يَكُنْ غَيْرُ ذٰا فَاللّٰهُ نٰاصِرُنٰا كَفٰي لَنٰا عَوْنُهُ عَنْ كُلِّ اَعْوٰانٍ
وَ هُمْ يُعٰادُونَنٰا بُغْضاً لِدَعْوَتِنٰا بِفَضْلِ جَدِّكُمُ لٰا جَدِّنَا الْفٰانٖي
فَاِنْ خُذِلْتُ فَخِذْلٰانٌ لِجَدِّكُمُ وَ اِنْ نُصِرْتُ فَرَبّٖي خَيْرُ مَنّٰانٍ
وَ لَيْسَ يَلْحَقُنٖي مِنْ ذٰاكَ غَيْرُ اَذيً فٖي جَدِّكُمْ وَ هْوَ عِنْدٖي نَحْوُ رَيْحٰانٍ
نَصَرْتُمُ اَمْ خَذَلْتُمْ نَحْنُ طٰائِفَةٌ نُحِبُّ جَدَّكُمُ فٖي عَيْنِ اِثْخٰانٍ
لٰكِنَّ نَصْرَكُمُ خَيْرٌ لِاَجْلِكُمُ وَ اِنَّ خِذْلٰانَكُمْ عُذْرٌ لِطَعّٰانٍ
فَاخْتَرْ لِنَفْسِكَ مِنْ هٰذَيْنِ اَنْسَبَهُ لِدٖينِ جَدِّكَ يٰا زَيْناً لِاَقْرٰانٍ
پس خطاب بيكي از كساني ميفرمايد كه در آن مجلس نشسته و لب از حمايت بسته بود كه اي زينت و زيور جملگي و سرور و مهتر همگي ايشان اي كسي كه بر معارج علم و حلم بر تمامي اقران بلندي گرفته و برتري يافته . از چه تقيه كرده و بيم نمودي و علي الصباح قيامت از واگذاردن و خذلان كردن ما چه جوابي داري . چرا از فرزند پيغمبر اطهر [ص 250] خود كه داماد شما بود دفع اذيت ننموديد با كمال وسع و آن ياران و ياوران كه داشتيد . مگر نيست كه ادعاي محبت و مودت ما را ميكنيد و لاف دشمني دشمنانمان را از صرف ايمان ميزنيد . بحق جد شما پيغمبر خدا كه من عذر شما را در ميزان خاطر خود زيان پندارم و ضرر و زبون گمارم . اگر پس از اين از مافات تدارك كني كه براي جنايتكاران و مقصران ياور باشي ( نباشي خل ) و شفاعت نمائي كه آنچه گذشته گذشته . و الا اگر غير از اين طور باشي خدا ياور ماست و ناصر و مددكاري كه از جانب اوست ما را از تمامي اعوان كفايت كند و همان بس است و شايان . و اين جماعت كه راه دشمني و عداوت ما را پيش گرفته همه از آن بغضي است كه ما مردم را بفضل و منقبت جدّ بزرگوار شما دعوت كردهايم نه جدّ فاني خود . پس اگر من خذلان شوم همين خذلان جدّ شماست و اگر نصرت شوم كه پرورنده من بهترين منتگذارندگان عالم و نعمتدهندگان جهان است . و از اين خذلان مرا اذيتي جز در راه جدّ شما نميرسد و آن هم در نزد من همچون لاله و ريحان است . چه آنكه ما را ياري كنيد و يا خذلان كه ما طايفهاي هستيم كه جدّ بزرگوار شما را دوست ميداريم در عين مقهور و مغلوب بودن . ولي ياري و نصرت شما خير خود شما است و خذلانتان عذري از براي ملامتگويان و طعنهزنندگان . پس اي كسي كه زيب و زين اماثل و اقران خود است هر يك از اين دو خصلت را كه بدين جدّ خود انسب است اختيار نموده و برگمار . [ص 251]
« اَبٰاحَسَنٍ لَوْ كٰانَ حُبُّكَ مُدْخِلٖي » جِنٰاناً فَكُلُّ الْخَيْرِ دَرْكُ نَعٖيمِهٰا
وَ اِنْ يَكُنِ الْاُخْرٰي وَ لَيْسَ فَيٰا لَهٰا « جَحٖيماً فَاِنَّ الْفَوْزَ عِنْدٖي جَحٖيمُهٰا »
« وَ كَيْفَ يَخٰافُ النّٰارَ مَنْ يَكُ مُوقِناً » بِأَنَّ عَلِيّاً مُطْفِئٌ لِاَجٖيمِهٰا
وَ لَيْسَ يَخٰافُ النّٰارَ مَنْ كٰانَ مُؤْمِناً « بِأَنَّ اَمٖيرَالْمُؤْمِنٖينَ قَسٖيمُهٰا »
يا علي اگر دوستي و ولاي تو است كه مرا داخل جنان كند و مقيم روضه رضوان كه تمامي خير رسيدن بنعمت او است و درك صحبت آن . و اگر طور ديگر است و آنكه ببهشت رساند غير آن كه خوشا جهنم و دوزخيان و همانا كه نزد من رستگاري آتش است و افروختگي آن . و چگونه از آتش ميترسد كسي كه يقين كرده است كه علي بن ابيطالب است آن كسي كه جوش و خروش آن را خاموش ميكند . و هراس ندارد آن كسي كه ايمان دارد باينكه اميرالمؤمنين است آن بزرگواري كه قسمتكننده جنت و نار است .
منها في مدح السيد الاستاد اعلي الله مقامه :
اَخْلَصْتُ حُبّٖي فٖي وِلٰا كٰاظِمٍ وَ اِنْ لَحٰانٖي فٖيهِ مَنْ فٖيهِ
اُحِبُّهُ حُبّاً عَلٰي رَغْمِ مَنْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضٰاءُ مِنْ فٖيهِ
محبت و دوستي خود را در پيروي و متابعت سرور و مولاي خود سيد اعاظم سيد كاظم خالص كردم اگر چه مرا كساني كه در پي عيبجوئي و ملامتند ملامت كنند . دوست ميدارم او را در كمال محبت بر رغم آن كس كه اثر بغض و كينه از دهان و سخنانش پيدا و برملاست .
[ص 252] تمام شد ترجمه اشعار و مراثي جانسوز غماندوز مولاي جليل و سيد نبيل آقاي بزرگوار اعلي الله رتبته و رفع درجته و نوّر حفرته و طهّر تربته كه در مصيبت خامس آل عبا و رابع شفيعان عرصه جزا ثالث اركان ايمان و ثاني سيدا شباب اهل الجنان سرسلسله سربازان راه خدا حضرت ابيعبدالله سيدالشهداء عليه آلاف التحية و الثناء انشاد فرموده و نوحهسرائي نموده جزاه الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين و حشره مع الانبياء و المرسلين بر دست مترجمش بنده روسياه حالتباه اقل خلق الله حسن بن عبدالله الكرماني الكوهبناني في منتصف ربيع الثاني من شهور سنة الاثنين و ثلثمائة بعد الالف من الهجرة النبوية علي مهاجرها آلاف الثناء و التحية .