همينكه آن بزرگوار چشم خود را گشود و ديد آن پليد مردود را كه بر [ص 182] سينه مقدسش بالا ميرود از سختي و محنت خود تبسم فرمود و ميفرمود اي شمر آيا مرا ميكشي كشتن كسي است كه عالم بقدر و شأن و داناي بحق مني يا آنكه بهمه اينها جاهل و ناداني .
فَقٰالَ بَلٰي اِنّٖي بِشَأْنِكَ عٰارِفٌ فَاُمُّكَ خَيْرُ الْغٰانِيٰاتِ بَتُولٌ
اَبُوكَ عَلِيٌّ وَ ابْنُ عَمِّ نَبِيِّنٰا وَ جَدُّكَ خَيْرُ الْعٰالَمٖينَ رَسُولٌ
وَ يَخْصِمُنٰا يَوْمَ النُّشُورِ اِلٰهُنٰا وَ لَسْتُ اُبٰالٖي وَ الدُّهُورُ تَدُولُ
فَاَوْلَغَ فٖي نَحْرِ الْحُسَيْنِ حُسٰامَهُ وَ مَيَّزَ مِنْهُ الرَّأْسَ وَ هْوَ تَلٖيلٌ
آن ملعون گفت چرا اي حسين من عارفم بشأن و رتبه و مكان تو مادر تو بهتر زنان پارساي عالم بتول عذرا فاطمه زهرا است . و پدرت علي مرتضي و پسر عم پيغمبر ما است و جدت مهتر عالميان و بهتر جهانيان پيغمبر آخر الزمان است . و ميدانم كه در روز قيامت خدا با ما مخاصمه ميكند و با همه اينها ابدا پروا ندارم و روزگاران در انقلاب است . آه آه كه در اين وقت شمشير خود را بر گلوي آن غريب مظلوم نهاد و سر مقدسش را جدا ساخت و حال آنكه بدن اطهرش برو درافتاده بود .
أَلَهْفٖي عَلَي ابْنِ الْمُجْتَبٰي حٖينَ قَدْ اَتٰي اِلٰي عَمِّهِ الْمَظْلُومِ وَ هْوَ بَئٖيلٌ
فَنٰادٰي حُسَيْنٌ يٰا اُخَيَّةُ اِحْبِسٖي عَلَيْهِ فَمَيْدٰانُ الْقِتٰالِ مَهُولٌ
فَلَمْيَرْتَدِعْ حَتّٰي اَتٰاهُ مُرَمَّلاً عَلٰاهُ لَعٖينٌ بِالْحُسٰامِ جَبٖيلٌ
اي داد از حسرت و محنت من بر فرزند دلبند امام حسن مجتبي عبدالله وقتي كه از خيمهگاه قصد آمدن بجانب عم مظلومش را كرد و حال آنكه [ص 183] خرد و كودك بود . همين كه سيدالشهداء او را ديد فرياد برآورد كه اي خواهر نگاه دار او را كه ميدان جنگ خوفناك است و اين جماعت بر كوچك و بزرگ ما رحم نميكنند . پس هر چه او را از رفتن ممانعت نمودند قبول نكرد تا آنكه خدمت عم بزرگوارش آمد در حالتي كه آن غريب در خاك و خون افتاده و ملعوني زشترو بر سينه او با شمشير بدست بالا رفته بود .
فَقٰالَ لَهُ يَا ابْنَ الْبَغِيِّ أَعٰازِمٌ عَلٰي قَتْلِ عَمّٖي وَ الدُّمُوعُ تَسٖيلُ
فَاَهْوٰي لَهُ الْمَلْعُونُ بِالسَّيْفِ فَاتَّقٰي بِسٰاعِدِهٖ عَنْ عَمِّهٖ لِيَحُولُ
فَلَمْيَكْتَرِثْ عَنْ جَدِّهٖ فَاَطَنَّهُ فَخَرَّ صَرٖيعاً وَ الصَّبِيُّ ضَئٖيلٌ
پس باو گفت اي حرامزاده آيا اراده كشتن عمويم را داري و اشكهاي او جاري بود . پس آن ملعون شمشير خود را فرود آورد آن طفل دست خود را سپر عم خود كرد كه حايل شود . ولد الزنا از جد بزرگوارش شرم نكرده و دستش را قطع كرد آن كودك ناتوان بر روي خاكها افتاد .
فَقٰالَ لَهُ صَبْراً حُسَيْنٌ وَ ضَمَّهُ اِلَيْهِ يُسَلّٖي اِذْ اَتَتْهُ نُصُولٌ
وَ قَدْ جٰاءَ نَصْلٌ ذٰابِحٌ نَحْوَ نَحْرِهٖ فَاَصْمٰاهُ لَهْفٖي مِنْ جَوٰاهُ يَطُولُ
پس مولايم حسين فرمود صبر كن اي نور ديده برگزيده من و او را در بغل گرفته تسلي ميداد كه در اين وقت پيكانهاي تيرها از هر طرف بجانب آن مظلوم آمد . و تيري بجانب گلوي آن طفل آمد كه گوش تا گوش او را بريد پس او را در دامان عم بزرگوارش شهيد ساخت حسرت و اندوه من از سوزش مصيبت و محنت او طولاني و زياد است .
[ص 184]وَ لَهْفٖي عَلَي الطِّفْلِ الصَّغٖيرِ فَاِنَّهُ رَضٖيعُ اُوٰامٍ اَرْضَعَتْهُ نُصُولٌ
و همه حسرت و اندوه من بر طفل صغير سيدالشهداء علي اصغر است كه از پستان تشنگي شير خورده و پيكانهاي تيرها او را سيرشير نمودند .
أَيٰا عِتْرَةَ الْمُخْتٰارِ اَبْكٖي لِأَيِّكُمْ وَ اَنْدُبُ اَيّاً وَ الشُّجُونُ طَوٖيلٌ
وَ اَذْكُرُ اَيّاً مِنْ مَصٰائِبِكُمْ وَ قَدْ يُصٰادِمُ بَعْضاً بَعْضُهٰا وَ يَحُولُ
كَرٖيمُ بْنُ اِبْرٰهٖيمَ عَبْدُكُمُ الَّذٖي اِلَيْكُمْ اِلَيْكُمْ فِي الْوِلٰاءِ يَؤُلُ
يُحِبُّ لَكُمْ مَنْ كٰانَ فِي الرِّحْمِ قٰاصِياً وَ يُبْغِضُ فٖيكُمْ مَنْ دَنٰا وَ يَعُولُ
اي عترت احمد مختار و اي اهل بيت سيد ابرار بر كدام يك شماها گريه كنم و از براي كدام يك ندبه و زاري نمايم با آنكه حزن و اندوه من زياد است . و كدام يك از مصيبتها و محنتهاي شما را ذكر كنم و حال آنكه آنها در زيادتي بعضي مزاحم بعضي و مانع از ذكر ديگري است . كريم بن ابراهيم بنده خانزاد شماست برگشتش در دوستي بسوي شماست بسوي شماست . و بجهت شما دوست ميدارد كسي را كه در رحم از او دور است و ابدا با او خويشي ندارد و دشمن ميدارد در راه شما كسي را كه نزديك و خويشاوند و عيال او است .
وَ لَسْتُ اُبٰالٖي مَعْ وِلٰاكُمْ وَ اِنْ هَوَي السَّمٰاءُ عَلٰي غَبْرٰائِهٰا وَ تَزُولُ
مَنَنْتُمْ عَلَيْهِ اِذْ جَعَلْتُمْ بِفَضْلِكُمْ لَهُ عِزَّةً فِي الدَّهْرِ وَ هْوَ ذَلٖيلٌ
فَكٰانَ تَمٰامَ الْعُمْرِ نٰاشِرَ فَضْلِكُمْ وَ لَمْيَكْتَرِثْ اِنْ ذَبَّ عَنْهُ فُحُولٌ
و با محبت و دوستي شما از هيچ چيز پروا ندارم اگر چه آسمان از جاي خود كنده و بر خاكدان فرود آيد . منت گذارديد بر بنده خود اي [ص 185] آلمحمد هنگامي كه قرار داديد از براي او بفضل و كرم خود عزتي را در روزگار با آنكه ذليل و خوار بود . از اين جهت در تمام عمر خود نشر فضايل شما را ميكند و ابدا پروا ندارد اگر چه مردان قويهيكل او را ممانعت كنند و از اين عمل بازدارند .
وَ أَيُّ شَفٖيعٍ عِنْدَكُمْ مِنْ تَوٰاتُرِ الْ كَرٰامَةِ اَدْنٰي وَ الشَّفٖيعُ جَمٖيلٌ
وَ اِنَّ رَجٰائٖي فٖيكُمُ اَنْ تُوٰاصِلُوا كَرٰامَتَكُمْ اِنَّ الْكَرٖيمَ وَصُولٌ
وَ اَنْ تَنْسِبُوهُ يَوْمَ حَشْرٍ اِلَيْكُمُ كَمٰا كٰانَ فِي الدُّنْيٰا وَ ذٰاكَ قَلٖيلٌ
لَدٰي جُودِكُمْ صَلّٰي عَلَيْكُمْ مَلٖيكُكُمْ مَتٰي ذَرَّ شَمْسٌ اَوْ اَظَلَّ ظَلٖيلٌ
و كدام شفيع نزد شما مقربتر از پيدرپي رسيدن كرامتهاي شماست با آنكه شفيعي است نيكو و جميل . و همانا كه اميد من درباره شما اين است كه عطا فرمائيد كرامتهاي خود را چرا كه شخص كريم صاحب عطاي بسيار و بخشش بيشمار است . و اميد ديگر آنكه در روز حشر بنده خود را بخود نسبت دهيد همچنانكه در دنيا چنين بوده و نزد بخشش شما اين چيز كمي است درود فرستد بر شما پادشاه شما تا آن زمان كه آفتاب تابان است و يا ابري سايه افكند .
و منها في الالتجاء الي الرضا عليه السلام :
مَنْ يُبْلِغَنَّ الرِّضٰا جَلَّتْ كَرٰائِمُهُ عَنّٖي سَلٰامَ اَسٖيرٍ مُبْتَلَي الْبالِ
يَقُولُ يٰا سَيِّدٖي اِنّٖي خَرَجْتُ عَلٰي كَرٖيمِ وَجْهِكُمُ لٰا وَجْهِيَ الْبٰالٖي
فَمٰا تَبَلْبُلُ بٰالٍ لَسْتُ اَزْعُمُهُ اَنْ يَعْتَرٖينٖي وَ مٰاذٰا سُوءُ اَحْوٰالٖي
وَ هَلْ جَزٰاءُ الَّذٖي قَدْ صٰارَ مُتَّكِلاً عَلٰي جَنٰابِكَ اَنْ يُلْقٰي بِبَلْبٰالٍ [ص 186]
فَمٰا اُجٖيبُ رِجٰالاً كُنْتُ اُخْبِرُهُمْ اَنّٖي خَرَجْتُ عَلٰي وَجْهِ الرِّضَا الْعٰالٖي
وَ سَيِّدٖي حٰافِظٖي عَنْ كُلِّ طٰارِيَةٍ وَ لٰايَخٖيبُ عَلٰي ذَا الْوَجْهِ آمٰالٖي
كيست كه برساند از جانب من بآستان ملكپاسبان رضا عليه السلام كه بزرگ است كرامتها و مرحمتهاي او سلام اسيري را كه رهين بلا و با خاطري مبتلاست . و بگويد اي سيد و مولاي من همانا كه من به پشتبندي رخساره كريم شما از خان و مان خود بيرون آمدهام نه روي كهنه و پوسيده خود . پس چيست اين پريشاني خاطر كه هرگز گمان آن را نداشتم كه مرا برسد و چيست اين بدحالي من . آيا جزاي كسي كه پشتبندي و اتكال او بر جناب شما است اين است كه در دهشت و اضطراب افتد . پس من چه جواب گويم مرداني را كه هميشه خبر ميدادم ايشان را كه من به پشتبندي رخساره مهپاره حضرت رضاي عالي اعلي بيرون آمدهام . و از هر حادثه سيد و مولاي من مرا حافظ و نگهدار است و به پشتبندي بر اين رخساره آرزوهاي من ضايع نشود .
فَاَيْنَ مٰا كُنْتُ اَرْجُو مِنْ حَمِيَّتِكُمْ وَ اَيْنَ شٖيمَتُكُمْ عَوْناً عَلٰي حٰالٖي ●
قَدْ اُمْرِضَتْ سَكَنٖي وَ الْقَلْبُ مُضْطَرِبٌ وَ الدّٰارُ شٰاسِعَةٌ فَكّاً لِاَغْلٰالٖي
فَخَلِّصُوهٰا مِنَ الْاَمْرٰاضِ مِنْ عَجَلٍ فَاَحْسَنُ الْخَيْرِ مٰا يُؤْتٰي بِاِعْجٰالٍ
اِشْفُوا وَ عٰافُوا وَ صُونُوا وَ احْفَظُوا كَرَماً فَلٰايَطُولَ بِلَوْمٖي مِقْوَلُ الْقٰالِ
لٰاتُشْمِتُوا بٖي عَدُوّاً صٰارَ يَشْمَتُ بٖي فٖيكُمْ قَدٖيماً وَ لٰاتَرْضَوْا بِاِذْلٰالٖي [ص 187]
ثُمَّ احْفَظُوا فٖي طَرٖيقٖي كُلَّ مٰا مَعَنٰا بِعَيْنِكُمْ كَرَماً فٖي خَيْرِ اٖيصٰالٍ
پس كجاست آنچه اميد داشتم از تعصب و حميت شما و كجاست شيمه و شيوه كرم و فضل شما پس نظري بحالم كنيد و ترحمي بر احوالم . اهل خانهام رنجور و در تب و تاب است و دل من باين سبب در اضطراب و خانه و كاشانهام دور ، گشايشي اين غلها و بستگيها را . پس او را از امراض خلاصي بزودي دهيد كه نيكوتر خير و خوبي آن چيزي است كه بزودي داده شود . شفا دهيد او را و عافيت بخشيد و نگاه داريد و حفظ فرمائيد بفضل و كرم خود تا آنكه زبان گفتار بملامت و سرزنش من دراز نشود . بشماتت وامداريد دشمن را كه هميشه از پيش مرا درباره شما شماتت ميكرده و راضي بذلت من مشويد . و پس از آن حفظ كنيد هر چه با ماست در اين راهمان بچشم كرم خود با بهتر رساندن بسرمنزل و وطن خود .
« اَبٰاحَسَنٍ لٰابَرَّدَ اللّٰهُ مُهْجَةً » تَكُونُ لِمَنْ عٰادٰاكَ مَأْويً وَ مَنْزِلاً
وَ كَيْفَ يَسُرُّ اللّٰهُ مُهْجَةَ زٰائِغٍ « تَكُونُ لِشَيْءٍ غَيْرِ حُبِّكَ مَدْخَلاً »
« أَتَرْجُو نَجٰاةً فٖي سِوٰاكَ وَ لَمْيَكُنْ » سِوٰاكَ عَلٰي اَعْمٰالِهٰا مُتَكَفِّلاً
فَيٰا سَيِّدٖي لٰاتَطْرُدَنِّ وَ مٰااَرٰي « عَدٰاكَ مَفَرّاً لِلْاَنٰامِ وَ مَوْئِلاً »
يا علي خنك نكند خدا و عيش ندهد جاني را كه منزل و مأواي اعداي تو است . و چگونه شادمان ميكند خدا جان كسي را كه از حق رو گردانده و آشيانه چيزي جز دوستي تو شده . آيا اميد نجات دارد در غير تو با آنكه [ص 188] هر كه جز تو است از عهده همان عملهاي خود برنميآيد . پس اي سيد و مولاي من مرا از در خانه خود مران با آنكه سواي تو را محل بازگشت خلق و گريزگاهشان نميدانم .
اِذَا الْغٰانِيٰاتُ تَعَرَّضْنَ لٖي رَأَيْنَ مَشٖيبٖي وَ زَعْرَ الْقَذٰالِ
فَحِدْنَ فَقُلْنَ وَ مٰا عَيْشُنٰا بِلُقْيٰاءِ مَنْ هُوَ ذِكْرُ الزَّوٰالِ
وَ جُثْمٰانُهُ نٰاحِلٌ كَالْعَصٰا وَ هَلْ نَحْنُ مُحْتَضِنٰاتُ الْخَيٰالِ
أَنَبْغٖي سَوٰالِمَ تَخْضٖيرِنٰا وَ نَحْنُ غُنَيّٰاتُ خِدْرِ الْحِجٰالِ
وَ اِنّٰا عَلٰي عُنْفُوٰانِ الرَّبٖيعِ وَ مَرَّ شِتٰاهُ بِزَهْرِ الْجَمٰالِ
چون زنان جوانان از براي من جلوه كردند و سفيدي و ريختن و كمي موي سر مرا ديدند . فرار كرده و گفتند چه عيش است ما را بعشرت آنكس كه خود ياد مرگ است . و بدنش همچون چوبي كاسته و لاغر گشته مگر ما صورتي بيجان و يا نشانهاي از آدميان را بايد در آغوش كشيم . آيا شاخه سبز بيعيب خود را بيخود دهيم با آنكه ما عروسان پرده حجلههائيم و هنوز در عنفوان بهار جواني ، و زمستان روزگار شكوفه جمال او را برده و بي آب و رنگ كرده .
فَقُلْتُ اصْطَبِرْنَ فَاِنَّ الزَّمٰانَ سَيَجْعَلُ اَبْدٰارَكُنَّ الْهِلٰالَ
سَيَجْعَلُ اَسْهُمَكُنَّ حَنِيّاً وَ يُلْحِقُ اِشْرٰاقَكُنَّ الزَّوٰالَ
تَصِرْنَ عَجٰائِزَ عَمّٰا وَشٖيكٍ وَ يُكْسِدُ سَلْعَتَكُنَّ الْمَآلَ
يُبَيِّضُ اَسْوَدَكُنَّ الْمَشٖيبُ يُسَوِّدُ اَبْيَضَكُنَّ الْهُزٰالُ
بدانها گفتم صبري كنيد كه روزگار ناپايدار بدين زودي ماههاي تمام [ص 189] تابان شما را هم چون هلال سازد . و قامتهاي همچون تير شما را مانند كمان خم نمايد و نوربخشي آفتاب جمالتان را زوال از پي آرد . شما هم عماقريب پير شويد و عاقبت متاع نيكوي شما كاسد و بيرونق . و پيري موي سياه شما را سفيد كند و لاغري روي سفيد شما را سياه نمايد .
تُعَلَّقْنَ عَمّٰا قَلٖيلٍ فَلٰا يَمٖيلُ اِلَيْكُنَّ قَطُّ الرِّجٰالُ
كَذٰاكَ مُكٰافٰاةُ صَرْفِ الدُّهُورِ وَ كُلُّ أَتِيٍّ قَرٖيبُ الْمَنٰالِ
شَبٰابُكَ اِنْ كٰانَ فٖي غَفْلَةٍ فَشَيْبُكَ خَيْرٌ عَلٰي كُلِّ حٰالٍ
وَ كُنْ شٰابّاً صٰاحِ اَمْ شٰائِباً فَاِنَّ الْمَرَدَّ اِلٰي ذِي الْجَلٰالِ
چندان كه توانيد در عشق و محبت و عيش و عشرت كوشيد كه پس از زمان كمي ديگر مردان بشما رو نكنند . چنين است مكافات دور روزگار و هر آينده قريب الوصول است . پس از اين عبرت زبان به پند و نصيحت گشوده ميفرمايد كه اگر جواني تو در غفلت و ناداني باشد پيري تو بهر حال كه باشي بهتر و نيكوتر است . اي يار همدم من خواه جوان باش و يا پير كه برگشت هر كس بسوي خداوند ذي الجلال است و اليه المصير .
اَلدَّهْرُ مُخْتَرِمٌ وَ الْعُمْرُ مُنْصَرِمٌ وَ الرُّوْحُ مُنْجَزِمٌ وَ الْجِسْمُ مُنْهَدِمٌ
بٰادِرْ دَرٰاكِ خَطٖيئٰاتٍ جَرَمْتَ عَلٰي طُولِ الزَّمٰانِ وَ لَمّٰايَأْتِكَ الْهَرَمُ
وَ فِي الْكُهُولَةِ قَبْلَ الشَّيْبِ مُنْتَهَزٌ وَ فِي الْحَيٰوةِ اَمٰامَ الْمَوْتِ مُغْتَنَمٌ
روزگار ناپايدار و رشته عمر پارهشونده و روح مفارقتكننده و بنيان [ص 190] بدن آواره خواهد شد . پيشي گير و تدارك كن آن گناهان را كه در طول مدت زمان كسب كردهاي پيش از آنكه تو را پيري دررسد . و پس از جواني و پيش از پيري است هنگام فرصت و در زندگي پيش از مرگ است وقت غنيمت .
● كَفٰي بِنَفْسِيَ خُسْراً اَنَّنٖي رَجُلٌ اُوتٖيتُ عُمْراً طَوٖيلاً عَمَّهُ النِّعَمُ
وَ مٰاخَلَصْتُ لِرَبّٖي سٰاعَةً عُمُرٖي وَ لَمْاَجِدْ عَمَلاً لٖي مٰا بِهٖ وُصَمٌ
لَمْاُوتَ مِنْ عَمَلٍ اِلّٰا وَ قَدْ شَرِكَ الشَّ يْطٰانُ فٖيهِ وَ بِالْاَغْرٰاضِ يُتَّسَمُ
مرا بس است اين زيان كه من مردي هستم كه خدايم عمري دراز كرامت فرموده و تمامي او را نعمتهاي گوناگون فرا گرفته . و در تمام عمر خود يك ساعت از براي پرورنده خود خالص نشدم و يك عمل از براي خود سراغ ندارم كه در او سستيها و كسالتها نباشد . يك عمل داده نشدهام جز آنكه شيطان در او شريك شده و بغرضها و مرضها مشوب است .
لَقَدْ عَجَزْتُ وَ رَبّٖي اَنْ اُذَلِّلَ هٰاتٖيكَ الشَّمُوسَةَ حَتّٰي مَلَّنِي السَّأَمُ
يَئِسْتُ مِنْ خَيْرِهٰا اِذْ شُفْتُهٰا حَسَكاً مِنْ اَيِّ وَجْهٍ عَلٰا شَوْكٌ لَهُ ضَخَمٌ
تَاللّٰهِ اِنّٖي مَتٰي مٰا صِرْتُ مُفْتَكِراً مِنْ بَدْءِ عُمْرٖي اِلٰي يَوْمٖي وَ اَحْتَكِمُ
لَمْاُلْفِ مِنِّيَ خَيْراً خٰالِصاً اَبَداً وَ لَمْاَجِدْ عَمَلاً يُرْجٰي بِهِ الرُّحُمُ
قسم بپرورنده خود كه عاجز شدم از اينكه اين چموشي و سركشي را ذليل كرده و رام بينم تا آنكه مرا ملالت گرفت . مأيوس شدم از خير آن چون او را ديدم مانند خسكي كه از هر طرف رو بيفتد او را خاري بزرگ [ص 191] است . بخدا قسم كه هر وقت فكر كردهام از ابتداي عمر خود تا امروز و حَكَم خود شدهام يك خير خالص از خود نيافتم هرگز و نديدم عملي را از خود كه بآن اميد مرحمت و مكرمت از خداي خود داشته باشم .
قَدْ اَمْسَكَتْ رَمَقٖي ثِنْتٰانِ مَنَّ بِهٰا رَبّٖي عَلَيَّ فَلٰاجٰارٰاهُمَا النِّعَمُ
سُخْطٖي لِنَفْسٖي وَ اَعْمٰالٍ أَتَيْتُ بِهٰا دَهْرٖي وَ مِنْهٰا فُؤٰادٖي كٰادَ يَضْطَرِمُ
وَ اَنَّنٖي كُنْتُ اَهْوٰي كُلَّ صٰالِحَةٍ وَ اَهْلَ خَيْرٍ وَ لٖي فٖي حُبِّهِمْ قَدَمٌ
وَ نَوَّهَ اللّٰهُ بِاسْمٖي فِي الْعِبٰادِ بِاَنْ اَهْوَي الصَّلٰاحَ وَ لِلْاَبْرٰارِ مُخْتَدِمٌ
همانا دو چيز است كه جان مرا نگاه داشته كه بدان دو پرورندهام بر من منت گذاشته و هيچ نعمت با او همسري نكند . يكي غضب من است بر نفس خود و بر آن عملها كه در روزگار خود آورده و از من سرزده و نزديك است كه دل من از آنها آتش گيرد . و ديگر آنكه من هميشه دوست ميدارم هر عمل شايسته و نيكان و اهل خير را و مرا در دوستي و محبت ايشان قدم سبقت است . و خداوند منّان نام مرا در ميانه بندگان بلندي و رفعت بدان داده كه هر شايسته را خواهانم و خدمت نيكان را قبولكننده بجان .
وَ لَسْتُ اُلْفِيَ مِنّٖي مٰا اُقَدِّرُهُ دَلٖيلَ خَيْرٍ سِوٰي حُبّٖي لِمَنْ لَهُمُ
دٰارَ السَّمٰاءُ وَ ظَلَّ الْاَرْضُ سٰاكِنَةً وَ مَنْ عَلَي الدّٖينِ وَ الدُّنْيٰا هُمُ الْحَكَمُ
وَ اَنَّ مُتَّكَلٖي اَنّٖي اُسَرُّ لِمٰا سُرُّوا وَ حُزْنٖي وَ هَمّٖي عِنْدَ مٰا غُشِمُوا
و هر چه از عملهاي خود را كه ميسنجم هيچ از خود دليل نيكي و خيري نميبينم جز دوستي خود را از براي كساني كه از براي ايشان آسمان [ص 192] دور زده و زمين ساكن گشته و كساني كه ايشانند حاكم و فرمانفرماي بر دين و دنيا . و غير از آنكه پشتبندي من همه آن است كه شاد ميشوم بجهت آنچه آن بزرگواران شاد شده و حزن و اندوه من نزد ظلمها و ستمها است كه بر ايشان وارد شده است .
تَاللّٰهِ قَدْ نٰالَنٖي مٰا نٰالَهُمْ وَ كَذٰا مٰا نٰالَنٖي فٖيهِمِ لٰا شَكَّ نٰالَهُمُ
وَ كَيْفَ تَسْكُنُ اَعْضٰاءٌ وَ قَدْ هَجَمَتْ بِرُوحِهٰا كُرْبَةٌ اَشْجَتْهُ اَوْ ظُلَمٌ
يٰا قَوْمِ مٰا لِيَ لٰااَبْكٖي لِرُزْئِهِمِ وَ قَدْ اُصِبْتُ بِبَلْوٰي مٰا اَصٰابَهُمُ
بخدا قسم كه تمامي آنچه بايشان رسيده بمن رسيده و همچنين بيشك آنچه كه مرا رسيده ايشان را رسيده . و چگونه آرام و ساكن ميشود اعضا و جوارح و حال آنكه بروحشان محنت و ستمي رسيده كه او را محزون و غمناك گردانيده . اي گروه ياران و ياوران من مرا چه شده است كه از براي محنت و مصيبت اين بزرگواران ناله و فغان نكنم با آنكه بسختي و بلاي تمامي مصيبتهاي ايشان رسيده و مبتلا شدهام .
قُتِّلْتُ اِذْ قُتِلُوا وُطِّئْتُ اِذْ وُطِئُوا كُبِّلْتُ اِذْ كُبِلُوا شُتِّمْتُ اِذْ شُتِمُوا
اُسِرْتُ اِذْ اُسِرُوا اُحْسِرْتُ اِذْ حُسِرُوا ذُعِرْتُ اِذْ ذُعِرُوا اُهْلِكْتُ اِذْ شَجِمُوا
سَغِبْتُ اِذْ سَغِبُوا اُظْمِئْتُ اِذْ ظَمِئُوا طُرِدْتُ اِذْ طُرِدُوا حُرِمْتُ اِذْ حُرِمُوا
بكشته شدن آن بزرگواران كشته شدم و به پامال شدن ايشان پامال ، به غل و زنجير رفتم چون به غل و زنجير رفتند و دشنام داده شدم چون دشنام داده شدند . اسير و دستگير شدم چون اسير شدند حسرتزده شدم چون حسرتزده شدند و در دهشت و هراس افتادم همينكه در [ص 193] وحشت و ترس افتادند هلاك شدم چون تمام و هلاك شدند . گرسنه شدم چون گرسنه شدند و تشنه شدم چون تشنه شدند رانده و آواره شهرها و ديار شدم چون پراكنده و مانده شدند محروم شدم از هر عيش و لذت چون محروم شدند .
مَهْمٰا ذَكَرْتُ مُصٖيبٰاتٍ جَرَتْ بِهِمِ دَمْعٖي لَمُنْسَجِمٌ قَلْبٖي لَمُضْطَرِمٌ
اَبْكٖي جَوٰادَ حُسَيْنٍ اِذْ رَآهُ هَوٰي مِنْ ظَهْرِهٖ وَ عَلَيْهِ الْقَوْمُ اِزْدَحَمُوا
هر زمان كه ياد ميآورم مصيبتها و محنتهائي را كه بآن بزرگواران وارد شد اشكم ريزان و دلم شعلهور و سوزان است . گريه ميكنم بر اسب بيصاحب حسين وقتي كه راكب خود را ديد كه از پشت او بر زمين آمد و آن جماعت بيرحم و بيمروت بر گرد او جمع شده و ازدحام كردند .
فَصٰارَ يَرْكُضُ حَتّٰي جٰاءَ مَصْرَعَهُ مُضَرِّجاً خَطْمَهُ حَتّٰي عَلٰاهُ دَمٌ
فَقٰامَ يَعْدُو دَمِيّاً وَ الْمَشٰاقِصُ فٖي جَنْبَيْهِ وَ السَّرْجُ مَلْوِيٌّ يَذُودُهُمُ
پس ذوالجناح دوان دوان آمد تا آنكه بقتلگاه امام مظلومان رسيد و صورت و بيني خود را خونآلوده نموده بطوري كه خون سر و روي او را گرفت . پس برخاست و با يال و كاكل پر از خون ميدويد و تيرها در دو طرف پهلوي او جا كرده و زينش واژگون گرديده بود و آن جماعت را از خود دور ميكرد .
فَصٰارَ يَقْتُلُهُمْ بِالْكَدْمِ وَ الرَّفْسِ وَ يَحْطِمُ الْقَوْمَ حَطْماً قَصْدُهُ الْخِيَمُ
لَمّٰا سَمِعْنَ النِّسٰاءُ الطّٰاهِرٰاتُ بِهٖ بَرَزْنَ زٰاعِمَةً اَنْ عٰادَ صٰاحِهِمُ
پس آن جماعت را با لگد و دندان ميكشت و ميانداخت و آن گروه بدعاقبت [ص 194] را پامال ميساخت و قصد خيمههاي آن بيكسان را داشت . همينكه آن زنان بيكس صداي شيهه ذوالجناح را شنيدند بيكمرتبه از خيمهها بيرون دويدند بگمان آنكه صاحب ايشان از ميدان برگشته .
رَأَيْنَهُ ضٰارِجاً بِالدَّمِّ مُلْتَوِياً سَرْجاً تَمَكَّنَ فٖيهِ النَّبْلُ وَ السَّهْمُ
يَعْدُو وَ يَصْهَلُ لٰا رٰاعٍ عَلَيْهِ أَتٰي نَحْوَ الْخِيٰامِ وَ مِنْهُ الدَّمْعُ مُنْسَجِمٌ
اَلْقٰي بِجُثَّتِهٖ فِي الْاَرْضِ يَضْرِبُهٰا عَلَي النِّعٰالِ فَشُجَّ الرَّأْسُ وَ الْخَطْمُ
همين كه آمدند ذوالجناح را ديدند كه خود را بخون آغشته و زينش سرنگون گشته و تيرها و پيكانها در او جايگير شده ، ميدود و فرياد ميزند و شيهه ميكشد در حالتي كه سيد و مولاي او بالاي او نيست پس آن زبانبسته بجانب خيمهها آمد و اشكش ريزان بود . خود را بر روي خاك انداخت و بر زمين ميزد تا آنكه استخوان سر و پيشاني و دهان و بيني او شكسته و مجروح گرديد .
فَظَلَّ يَضْرِبُهٰا بِالْاَرْضِ مِنْ شَجَنٍ حَتّٰي قَضٰي حَوْلَهَا النِّسْوٰانُ وَ الْخَدَمُ
فَصِحْنَ بِالنَّوْحِ وَ الْعَبْرٰاتُ سٰاكِبَةٌ يَلْطِمْنَ رَأْساً وَ وَجْهاً مَضَّهَا الْاَلَمُ ●
كَأَنَّهٰا بُهِتَتْ مِنْ دَهْشَةٍ عَرَضَتْ تَصٖيحُ بِالْوَيْلِ وَ الْعَبْرٰاتُ تَنْسَجِمُ
پس همچنان خود را از حزن و اندوه بر زمين ميزد تا آنكه از دنيا گذشت و آن زنان ماتمزده و دختران و كنيزان محنترسيده دور او را گرفته بودند . بيكمرتبه فريادها بگريه برآورده و اشكهاي آن بيكسان جاري و ريزان بود و لطمه بر روي خود ميزدند و ايشان را درد بيكسي و بيياوري گداخته و لاغر ساخته بود . گويا كه آن ماتمزدگان [ص 195] از آن دهشت و وحشت كه بايشان رسيده بود مبهوت شده بودند و فريادها بواويلاه و واثبوراه برآورد و اشكهاي ايشان فرو ميريخت .
حَتّٰي رَأَيْنَ جُمُوعَ الْقَوْمِ قَدْ زَحَفُوا نَحْوَ الْخِيٰامِ فَضٰاقَ الْوَهْدُ وَ الْاَكَمُ
جٰاؤُا مُهَلْهِلَةً رٰاحَتْ مُوَلْوِلَةً جٰاؤُا عَلٰي فَرَحٍ ظَلَّتْ لَهٰا غُمَمٌ
حَتّٰي دَنَوْا وَ سُيُوفُ الْكُفْرِ شٰاهِرَةٌ يُهَلْهِلُونَ عَلٰي فَتْحٍ لَهُمْ زَعَمُوا
تا آنكه ديدند دسته دستههاي لشكر را كه رو بجانب خيمهها كرده و پست و بلند بيابان را گرفتهاند . آن ظالمان همه هلهلهكنان و آن زنان همه در زاري و فغان بودند و آن بدبختان بر فرح و خوشحالي و آن ماتمزدگان در غم و غصه . تا آنكه آن درياي لشكر بنزديكي خيام حرم مطهر شده و تيغهاي كفر را كشيده و كف ميزدند و هلهله ميكردند بسبب فتحي كه بخيال خود كرده بودند .
صٰالُوا عَلَيْهِنَّ وَ الضَّوْضٰاءُ عٰالِيَةٌ فَطٰاشَ اِذْ ذٰاكَ مِنْهَا اللُّبُّ وَ الْحُلُمُ
لَقُوا بِضَرْبٍ وَ لَطْمٍ كُلَّ عٰاتِقَةٍ مِنْهٰا وَ سَلْبٍ وَ تَجْرٖيحٍ وَ مَااحْتَشَمُوا
عَدَوْنَ فٰازِعَةً فٖي كُلِّ نٰاحِيَةٍ بَيْنَ الْخُيُولِ بِوَيْلٰاتٍ وَ قَدْ هَجَمُوا
يكباره آن درياي لشكر بر آن خواتين مكرمه حملهور شدند و فرياد و فغان از آن ظالمان بلند بود آن مشت زن كه هرگز دشمن نديده بودند يكمرتبه عقل و هوش ايشان در اضطراب و پريشاني افتاد . و آن بيرحمان بهر خاتوني كه ميرسيدند او را ميزدند و سيلي برخسارهاش زده و هر چه داشت غارت ميكردند و او را زخمدار كرده و ابدا از خدا و پيغمبر شرم و حيائي نداشتند .
[ص 196]هٰذٖي تُخَبَّطُ حٖيناً مِنْ سَنٰابِكِهٰا هٰذٖي تُدَعُّ بِهٰا حٖيناً وَ تَصْطَدِمُ
وَ هُنَّ يَنْدُبْنَ وٰا جَدّٰاهُ حٰالَتَنٰا وَ وٰا عَلِيّٰاهُ اَدْرِكْنٰا وَ تَلْتَطِمُ
تَلُوذُ هٰذٖي بِهٰذٖي مِنْ مَهٰابَتِهِمْ وَ هُمْ يَسُوقُونَهٰا عُنْفاً وَ مَااحْتَشَمُوا
آن زنان بيكس همه حيران و سرگردان شدند و رو به بيابان گذاردند يكي بسم اسبان پامال ميشد و يك دفعه اين يك جلو اسبها افتاده و از هر طرف او را صدمه و اذيتي ميرسيد . و همه آن زنان فرياد برآورده بودند كه اي جدّ بزرگوار بنگر حالت ما را و اي پدر اي علي درياب ما را و لطمه بر رخسارههاي خود ميزدند . و اين زن بآن زن پناه ميبرد از ترس آن جماعت و آن زن بديگري و آن بدبختان ايشان را بخواري ميبردند و ابدا حيا نميكردند .
فَلَمْتَكُنْ لَمْحَةٌ اِلّٰا وَ قَدْ سَلَبُوا مُخَدَّرٰاتِ بُيُوتِ الْعِزِّ وَيْلَهُمُ
كَمْ عٰاتِقٍ هَتَكُوا كَمْ مُطْفِلٍ ضَرَبُوا كَمْ مُرْضِعٍ سَلَبُوا كَمْ مُشْنِفٍ خَرَمُوا
هٰذٖيكَ فٰازِعَةٌ هٰاتٖيكَ ذٰاعِرَةٌ وَ تِلْكَ يُغْشٰي عَلَيْهٰا تِلْكَ تَنْصَدِمُ
يك چشم بهم زدن نشد مگر آنكه همه آن مخدرات خانوادههاي عزت و جلالت را غارت كردند واي بر آن جماعت . چه كريمزادگان صاحب عصمت را كه پرده حرمت دريدند چه زنان بچهدار را كه زدند چه زنان شيرده را كه غارت كردند و چه دختران صاحب گوشواره را كه گوش دريدند . اين زن در ترس و هراس و آن زن در وحشت و دهشت يكي بيهوش و مدهوش ميافتاد و ديگري در صدمه و اذيت .
يَلْقَوْنَ هٰذٖي بِطَعْنِ الرُّمْحِ رٰاكِضَةً وَ ذٖي بِضَرْبِ قِرٰابٍ لٰا اَباً لَهُمُ [ص 197]
كَمْ مٰاجِدٍ اَسَرُوا كَمْ سَيِّدٍ جَرَحُوا كَمْ نِسْوَةٍ شَتَمُوا كَمْ مُدْنِفٍ لَطَمُوا
تَاللّٰهِ اُبْهَتُ مَهْمٰا صِرْتُ مُفْتَكِراً فٖي حٰالِهٰا فٖي خِلٰالِ الْخَيْلِ تَنْهَزِمُ
و آن نامردان بيپدر در ميان زنان افتاده و يكي را بهمان حالت فرار كه بود ميرسيدند و طعن نيزه و ديگري را غلاف شمشير ميزدند . چه بزرگزادهاي را كه اسير كردند و چه سيد بزرگي را كه مجروح و زخمدار نمودند چه زنان را كه دشنام گفتند و چه بيمار خستهاي را كه سيلي بر صورت زدند . بخدا قسم مبهوت ميشوم همينكه فكر ميكنم در حالت اين زنان و دختران كه ميان دست و پاي اسبان در فرار و گريز بودند .
اَمٰاسَمِعْتَ الَّذٖي تَحْكٖيهِ فٰاطِمَةُ مِنْ حٰالِهٰا يَوْمَ عٰاشُورٰا اِذَا اقْتَحَمُوا
قٰالَتْ فَكُنْتُ لَدَي الْخَيْمٰاتِ وٰاقِفَةً رِجٰالُنٰا كَالْاَضٰاحٖي فِي الثَّرٰي عُطُمٌ
وَ الْخَيْلُ تَخْبِطُهُمْ مِنْ كُلِّ نٰاحِيَةٍ فٖي جَرْيِهٰا وَ هُمُ بِالْوَطْئِ قَدْ حُطِمُوا
آيا نشنيدهاي آنچه را كه فاطمه دختر سيدالشهداء حكايت ميكند از حال خود در روز عاشورا وقتي كه اين لشكر شقاوتاثر هجوم آورده و يك دفعه وارد سراپردههاي حرم عصمت و طهارت شدند . ميگويد من نزد خيمهها ايستاده بودم و ميديدم كه مردان ما همه مانند گوسفندان قرباني بر خاك هلاك افتاده بودند . و اين اسبان در تاخت و تاز خود از هر طرف ايشان را پامال كرده و استخوانهاي ايشان بگام زدن اسبان در هم شكسته و خورد شده بود .
ظَلِلْتُ حَيْرٰانَ لٰااَدْرٖي أَنُقْتَلُ اَمْ نَصٖيرُ اَسْرٰي فَاِذْ بِالْقَوْمِ قَدْ هَجَمُوا [ص 198]
اِذاً زَنٖيمٌ عَلٰي مَتْنِ الْجَوٰادِ اَتٰي يَسُوقُ نِسْوٰانَنٰا بِالرُّمْحِ قَبْلَهُمُ
فَنٰالَ مِنْهُنَّ مٰا قَدْ كٰانَ مِنْ خُمُرٍ وَ مِنْ حُلِيٍّ فَلَمْيُتْرَكْ لَهٰا لُثُمٌ
ميفرمايد حيران و سرگردان بودم نميدانستم كه آيا ما هم كشته ميشويم يا آنكه اسير و دستگير ميگرديم كه در اين وقت آن جماعت بدعاقبت هجوم آوردند . ناگاه چشمم افتاد بر حرامزادهاي كه بر اسب خود سوار است و پيشاپيش لشكر ميآيد و زنان را با نيزه خود جلو كرده و دور ميكند . پس هر چه آن بيكسان داشتند از مقنعه و معجر و زينت و زيور از ايشان گرفت بطوري كه باقي نماند از براي آنها روپوشي كه صورتهاي خود را از نامحرمان مستور دارند .
وَ هُنَّ يَنْدُبْنَ وٰا وَيْلٰاهُ حَلَّ بِنٰا مٰا لٰانُطٖيقُ فَلَوْلٰاجٰاءَنَا الْعُدُمُ
يَصِحْنَ هَلْ مِنْ مُجٖيرٍ نَسْتَجٖيرُ بِهٖ وَ هَلْ مُغٖيثٌ وَ هَلْ فٖي جَمْعِكُمْ شِيَمٌ
و همه آن زنان بيكس فريادها بواويلاه و واثبوراه برآورده بودند و ميگفتند مصيبتي بما رسيده كه ما را تاب و توان آن نيست پس چرا ما را مرگ نميآيد و از روي جهان معدوم نميسازد . فرياد ميكردند كه آيا پناهدهندهاي هست كه ما بيكسان باو پناه بريم آيا فريادرسندهاي هست كه بفرياد ما برسد آيا در ميان جمعيت شما شيوههاي مردي و مردانگي و فطرت نيكو هست يا نه .
وَ كُنْتُ وٰاجِفَةً لَمْاَدْرِ عٰاقِبَتٖي حَتّٰي اَتٰانٖي وَ قَدْ ضٰاقَتْ بِيَ التُّخُمُ
يَصُولُ مِنْ غَيْظِهٖ مِثْلَ الْجِمٰالِ اِذٰا هٰاجَتْ وَ اِنّٖي بِزُعْمٖي مِنْهُ اَنْهَزِمُ
اِذاً بِكَعْبِ قَنٰاةٍ مِنْهُ قَدْ وَقَعَتْ مٰا بَيْنَ كِتْفَيَّ حَتّٰي خِفْتُ اَنْقَصِمُ [ص 199]
و من مضطرب و هراسان بودم و عاقبت امر خود را نميدانستم تا آنكه آن بدبخت رو بجانب من آمد و راههاي گريز بر من تنگ شد . و آن ملعون حمله كرد بر من از غيظ خود مانند شتران مست آن وقت كه بهيجان بيايند و من بخيال خود از او گريختم كه ناگاه كعب نيزه آن ملعون ميانه دو كتف من آمد بطوري كه ترسيدم هلاك شوم .
فَاُغْمِيَتْ فَرَقاً مِنّٖي عَلَيَّ فَمٰا شَعُرْتُ اِلّٰا وَ مِنِّي الْاُذْنُ تَنْخَرِمُ
وَ عَمَّتٖي عِنْدَ رَأْسٖي وَ هْيَ بٰاكِيَةٌ تَقُولُ قُومٖي نَرَي الْبٰاقٖينَ مَا اجْتَرَمُوا
فَقُلْتُ هَلْ مِنْ خِمٰارٍ مِنْهُ اَخْتَمِرُ وَ مِنْ لِثٰامٍ لَعَلّٖي مِنْهُ اَلْتَثِمُ
قٰالَتْ وَ تَنْشِجُ قُومٖي اِنَّ عَمَّتَكِ صٰارَتْ كَمِثْلِكِ لٰا خُمْرٌ وَ لٰا لُثُمٌ
لَمّٰا نَظَرْتُ اِذاً مِثْلٖي مُكَشَّفَةٌ وَ اسْوَدَّ بِالطَّعْنِ مِنْهَا الْمَتْنُ وَ الْاَدَمُ
پس من از ترس بيهوش و مدهوش افتادم ديگر هيچ نفهميدم مگر وقتي كه ديدم گوشم پاره شده و عمهام زينب بالاي سرم نشسته و گريان است ميگويد برخيز فاطمه برويم و ببينيم باقي ديگر بچه محنت و مصيبت رسيدهاند . گفتم اي عمه آيا يك چادر كهنه هست كه بسر خود بيندازم آيا يك روپوش بهم ميرسد كه شايد من بسبب آن روي خود را بپوشم . عمهام فرمود در حالتي كه گريه در گلوي او گره كرده بود برخيز كه عمهات هم مثل تو شده است نه او را چادري است و نه روپوشي . همينكه نظر كردم ديدم در اين وقت كه عمهام مثل من است و روي او گشوده است و پشت و پوست بدنش از طعن نيزه سياه شده است .
[ص 200]فَقُمْتُ وٰالِهَةً نَمْشٖي اِلَي الْخِيَمِ اِذاً بِهٰا نَكَّسُوهٰا مٰا لَهٰا دُعُمٌ
وَ اَضْرَمُوا النّٰارَ فٖي اَثْنٰاءِ مُخْيَمِنٰا فَلٰا نِسٰاءٌ وَ لٰا مٰالٌ وَ لٰا خِيَمٌ
رَأَيْتُ فٖيهِ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ اَكَبُّ وهُ عَلٰي وَجْهِهٖ قَدْ مَضَّهُ الْاَلَمُ
فَلٰايُطٖيقُ جُلُوساً مِنْ نَقٰاهَتِهٖ وَ كٰانَ يَسْكُبُ دَمْعاً مٰا لَهُ زَرَمٌ
پس مضطرب و پريشانحال برخاستم و با عمهام زينب بجانب خيمهها رفتيم در اين وقت ديدم كه خيمهها را سرنگون كرده و آنها را عماد و ستوني نيست . و آتش در ميان خيمههاي ما افروخته و تمامي آنها را سوختهاند و نه زنان و دختران ماندهاند و نه مالها و اسبابهاي ايشان و نه خيمهها ابدا از آنها اثري نيست . ديدم در ميان خيمه برادر بيمارم علي بن الحسين را كه او را برو درانداختهاند و درد و بيماري و رنجوري او را گداخته و محزون ساخته است و از ضعف و نقاهت خود طاقت نشستن ندارد و پيدرپي اشك ميبارد و ابدا گريهاش تمام نميشود .
لَهْفٖي عَلَيْهِ اِذٰا جٰاؤُهُ مُعْتَفِراً تَآمَرُوا بَيْنَهُمْ فٖي قَتْلِهٖ وَ هُمُ
يَرَوْنَ عِلَّتَهُ فٖي ضَعْفِهٖ فَاَبٰي حَمٖيدُهُمْ وَ نَهٰاهُمْ بَعْدَ مٰا عَزَمُوا
تمام حسرت و اندوه من بر آن بزرگوار است از وقتي كه آمدند آن عليل بيمار را در حالتي كه بر روي خاكها افتاده بود و آن ظالمان ستمپيشه ميان خود مشورت ميكردند در قتل آن عليل دردمند با آنكه رنجوري او را در آن ضعف و سستي مشاهده مينمودند تا آنكه بزرگشان پيش آمده و آن بدبختان را از آن عمل بازداشت و پس از [ص 201] آن كه همگي عزم كشتن آن بيمار را كرده بودند نهيشان كرد .
يَذُوبُ قَلْبٖي عَلَي النِّسْوٰانِ عٰارِيَةً يَصِحْنَ بِالْوَيْلِ وَ الْعَبْرٰاتُ تَنْسَجِمُ
يَطْلُبْنَ مٰا سُلِبَتْ مِنْهُنَّ مِنْ خُمُرٍ مِنِ ابْنِسَعْدٍ فَلَمْيَسْمَحْ بِهَا اللُّؤُمُ
دلم ميسوزد و ميگدازد از براي زنان و دختران و حالت برهنگي ايشان كه همگي فرياد بواويلا برآورده و اشكهاي آن بيكسان فرو ميريخت . و التماس ميكردند نزد عمر سعد كه پس بگيرد آنچه را كه بغارت رفته بود از لباسها و مقنعههاي ايشان و آن لئيمان بدبخت رحم بر ايشان نكرده و چادرهاي آنها را پس نميدادند .
يٰا وَيْلَتٰا اَصْبَحَتْ اَوْلٰادُ فٰاطِمَةٍ مُكَشَّفٰاتٍ يَتٰامٰي نٰالَهَا الْبَرَمُ
وَ آلُ مَرْجٰانَ قَدْ اَصْبَحْنَ رٰافِلَةً بَيْنَ الشُّفُوفِ وَ قَدْ طٰافَتْ بِهَا الْخَدَمُ
وَ آلُ فٰاطِمَ بٰاتَتْ لٰا وِطٰاءَ لَهٰا وَ لٰا غِطٰاءَ عَلَيْهٰا مَهْدُهَا الرَّجَمُ
وَ آلُ مَرْوٰانَ بٰاتُوا فِي الْقُصُورِ عَلٰي وَسٰائِدِ الرّٖيشِ قَدْ غَشّيٰهُمُ النِّعَمُ
وَ آلُ فٰاطِمَ يَلْطِمْنَ الْخُدُودَ وَ يَشْ قُقْنَ الْجُيُوبَ وَ تَبْكٖي نٰالَهَا السَّقَمُ
وَ آلُ مَرْجٰانَ ضَحّٰاكُونَ لٰاعِبَةٌ بَيْنَ الْمَعٰازِفِ قَدْ اَلْهٰاهُمُ النَّغَمُ
واويلاه وامصيبتاه صبح كردند اولاد عصمت كبري فاطمه زهرا همگي با روهاي باز و يتيم و بيكس و ملالت و كسالت ايشان را رسيده . و نوههاي مرجان همه در عيش و سرور ميانه جامههاي رنگارنگ و الوان و گرداگردشان را غلامان و كنيزان گرفته . اولاد فاطمه اطهر شب را بروز آورده و حال آنكه ايشان را نه روپوش بود و نه پرده و حجاب و آرامگاهشان خرابه خراب . و آل مروان شب را بصبح كرده در قصرها بر [ص 202] متكاهاي پر و نعمتها آنها را فرا گرفته و در بر بود . و آل فاطمه زهرا و بتول عذرا لطمه بر رخساره خود ميزدند و يخهها را پاره كرده و گريهكنان در آه و فغان بودند و آن بزرگواران را رنجوري و بيماري رسيده بود . و آل مرجان همه خندهكنان و در عشرت و طرب و لهو و لعب و اسباب بازي از تار و طنبور و نغمههاي خوشالحان دلكش مشغولشان كرده بود .
اُفٍّ لَكَ الدَّهْرُ قَدْ خٰابَ الَّذٖي زَعَمَ السُّ رُورَ فٖيكَ وَ آلُ الْخَيْرِ قَدْ حُرِمُوا
بٰاتُوا عَلٰي فَزَعٍ ظَلُّوا عَلٰي وَجَلٍ مِنْهُمْ لَقَدْ قُتِلُوا مِنْهُمْ لَقَدْ ظُلِمُوا
مِنْهُمْ لَقَدْ حُبِسُوا مِنْهُمْ لَقَدْ اُسِرُوا مِنْهُمْ لَقَدْ هُتِكُوا مِنْهُمْ لَقَدْ رُغِمُوا
اف بر تو باد اي روزگار غدار مكار همانا زيان كرد و نوميد شد آن كس كه گمان خوشحالي و شادماني در تو برد با آنكه آلمحمد عليهم السلام كه منشأ هر خير و خوبياند از هر گونه سرور محروم ماندند . شب را بروز آوردند بر وحشت و دهشت و روز را به شب كردند بر ترس و بيم ، جمعي از ايشان كشته و بخون آغشته و گروهي مبتلا بظلم و ستم گشته . و برخي محبوس زندان و پارهاي اسير دست عدوان پارهاي را پرده حرمت دريده و جمعي در خاك مذلت و خواري كشيده شدند .
لَمْاَنْسَ زَيْنَبَ اِذْ قٰامَتْ مُنٰادِيَةً وَ الْقَلْبُ مِنْهٰا مِنَ الْاَحْزٰانِ يَضْطَرِمُ
يٰا جَدِّ صَلّٰي عَلَيْكَ اللّٰهُ خٰالِقُنٰا هٰذٰا حُسَيْنُكَ فِي الْاَرْزٰاءِ مُرْتَطِمٌ
هٰذٰا حُسَيْنُكَ فِي الرَّمْضٰاءِ قَدْ نَبَذُوا وَ رَمَّلُوهُ عَفٖيراً قَدْ عَلٰاهُ دَمٌ
ذٖي جُثَّةٌ كُنْتَ تَرْعٰاهٰا بِحِضْنِكَ مِنْ حَرٍّ وَ بَرْدٍ فَهٰا بِالْخَيْلِ قَدْ حَطَمُوا [ص 203]
هٰذٰاكَ رَأْسُ كَرٖيمٍ كُنْتَ تَحْفَظُهُ عَنِ الْغُبٰارِ فَهٰا بِالسَّيْفِ مُنْجَذِمٌ
هٰاتٖي بَنٰاتُكَ فٖي اَيْدِي الْعِدٰا اُسِرَتْ هٰذٖي رِجٰالُكَ بِالْعَفْرٰاءِ قَدْ شُجِمُوا
فراموش نميكنم خاتون خود زينب را وقتي كه ايستاده بود و ندا ميكرد جد بزرگوار خود را و حال آنكه دلش از آتش حزنها و اندوهها افروخته و شعلهور بود . عرض ميكرد اي جد بزرگوار درود فرستد بر تو خداوند آفريننده ما اين حسين تو است كه بمحنتها و مصيبتها گرفتار است . اين حسين تو است كه او را در اين ريگهاي داغ انداختهاند و بدين حالت كه برابر آفتاب خشكيده او را بخون خود آغشته ساختهاند و سر تا پاي او را خون گرفته . اين همان بدني است كه زير بال مرحمت خود از گرما و سرما نگاهش ميداشتي اكنون به سم اسبان او را در هم شكستهاند . اين همان سر بزرگواري است كه او را از گرد و غبار حفظ ميكردي اكنون با شمشير از بدن جدا شده . اينها دختران توأند كه در دست دشمنان اسير شدهاند اينها مردان توأند كه بر روي زمين افتاده و بر خاك هلاك سر نهادهاند .
أَفْدٖيكَ مِنْ غٰائِبٍ لَمْاَرْجُ اَوْبَتَهُ وَ مِنْ جَرٖيحٍ جَوٰاهُ لَيْسَ يَنْحَسِمُ
أَفْدٖيكَ مِنْ مَيِّتٍ قَدْ فٰادَ فٖي حَزَنٍ أَفْدٖيكَ مِنْ ظٰامِئٍ مٰابَلَّ مِنْهُ فَمٌ
اَفْدٖيكَ مَنْ شَيْبُهُ بِالدَّمِّ مُخْتَضِبٌ اَفْدٖيكَ مَنْ شِلْوُهُ بِالْخَيْلِ مُنْحَطِمٌ
پس رو ببدن برادر خود كرد و عرض كرد فداي تو شوم اي غايبي كه بسفري نرفتهاي كه اميد بازگشتن تو را داشته باشيم فداي تو شوم اي مجروح زخمداري كه سوزشش قطع نخواهد شد . فداي تو شوم اي مردهاي [ص 204] كه با دل پرغصه از دنيا رفتهاي فداي تو شوم اي تشنهاي كه نمي بدهانش نرسيد . فداي تو شوم اي كسي كه ريشش بخون خود خضاب شده فداي تو شوم اي كسي كه بدن پاره پارهاش به سم اسبان خرد خرد و در هم شكسته شده .
يٰا آلَ طٰهٰ لَقَدْ اَضْنٰي مُصٰابُكُمُ اَبْدٰانَنٰا وَ حَشٰانٰا مِنْهُ مُضْطَرِمٌ
وَ قَدْ حَزِنّٰا لِمٰا كُنْتُمْ عَلٰي حَزَنٍ وَ غُمَّ اَرْوٰاحُنٰا اِنْ نٰالَكُمْ غُمَمٌ