وَ اُمِّي الْبَتُولَ الطُّهْرَ بِنْتُ نَبِيِّكُمْ وَ ذٰا سَيْفُ جَدّٖي قَدْ تَرَوْنِيَ حٰامِلاً
عِمٰامَةُ جَدّٖي مٰا اَنَا مُتَعَمِّمٌ بِهٰا وَ اَبٖي سٰاقِي الْقِيٰمَةِ عٰادِلاً
اُنٰاشِدُكُمْ بِاللّٰهِ فٖيمٰا ذَكَرْتُهُ أَعَنْهُ بَرٰاحٌ اَوْ تَظُنُّونَ اَخْطَلٰا
ميفرمود شما را بخدا قسم آيا ميدانيد كه حمزه كه بهتر از همه مردم است عم پدر من است و جعفر طيار كه بر همه مردم فضيلت داده شده است عم من و مادر من بتول عذرا فاطمه زهرا است كه دختر پيغمبر شما است و اين شمشير جد من است كه ميبينيد حمايل دارم و عمامه جد من است آنچه را كه بر سر دارم و پدرم ساقي كوثر است كه [ص 160] بعدل خود هر كس را در قيامت آب ميدهد . شما را بخدا ميخوانم در آنچه را كه ذكر كردم آيا از آن گريزي است و يا آنكه گمان ميكنيد كه بيهوده است .
فَقٰالُوا لَهُ اللّٰهُمَّ لٰا كُلُّ مٰا ذَكَرْتَ حَقٌّ فَلٰا مِنْهُ بَرٰاحٌ وَ لٰا وَ لٰا
وَ ذٰلِكَ اَمْرٌ غَيْرُ مَنْكُورِ مُسْلِمٍ فَقٰالَ لَهُمْ وَيْلاً لَكُمْ وَ تَزَحُّلاً
اِذاً بِمَ صِرْتُمْ تَسْتَحِلُّونَ مُهْجَتٖي وَ شَيْخٖي غَداً سٰاقٍ عَلَي الْحَوْضِ مُنْحِلاً
فَقٰالُوا لَهُ لٰانَتْرُكَنَّكَ غَيْرَ اَنْ تَذُوقَ حِمٰاماً ظٰامِئاً مُتَذَلِّلاً
پس در جواب آن مظلوم گفتند كه نه چنين نيست و همه آنچه گفتي حق است و از آن مفري نيست نيست كه نيست و اين امري است كه هيچ مسلم انكار او را نميكند پس فرمود واي بر شما و دوري باد شما را از رحمت خدا . اگر چنين است پس بچه سبب خون من غريب را حلال ميدانيد با آنكه فرداي قيامت پدر بزرگوار من ساقي حوض كوثر و آبدهنده اهل محشر است . پس گفتند اي حسين همه آنچه گفتي راست است ولي دست از تو برنميداريم جز آنكه با لب تشنه بذلت و خواري شربت مرگ را بچشي .
فَحٰاطُوهُ مِنْ كُلِّ الْجِهٰاتِ كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ قِتٰالَ اللّٰهِ خَيْراً مُعَجَّلاً
فَقَدْ قَتَلُوا اَطْفٰالَهُ وَ رِجٰالَهُ رِجٰالاً عَلَتْ اَقْدٰارُهُمْ اَنْ تُمٰاثَلٰا
رِجٰالاً كِرٰاماً شٰامِخِي الْقَدْرِ فِي الْوَرٰي فَلٰا شٰامِخٌ اِلّٰا وَ عَنْهُمْ تَسَفَّلٰا
پس از اطراف دور آن غريب مظلوم را گرفتند گويا كه آن بدبختان جنگ با خدا را عمل خيري ميدانستند كه بسوي ايشان شتافته و او را دريافتهاند . [ص 161] پس كشتند مردان و فرزندان او را مرداني را كه پايه قدر و شأنشان بلندتر از آن است كه مثل و مانندي داشته باشد . مرداني باكرامت و بلندمرتبت در ميان خلق كه هيچ سربلندي در ملك نيست مگر آنكه از ايشان پستي يافته و دون رتبه ايشان افتاده .
فَمِنْهُمْ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ شَبٖيهُ مَنْ تَعٰالٰي عَنِ الْاَنْدٰادِ خُلْقاً وَ هَيْكَلاً
وَ قٰالَ حُسَيْنٌ بَعْدَ مٰا نٰالَ نَحْبَهُ عَفَا اللّٰهُ رَسْمَ الدَّهْرِ بَعْدُ وَ بَتَّلٰا
وَ قٰاتَلَ قَوْماً قٰاتَلُوكَ فَمَا الَّذٖي عَلَي اللّٰهِ اَجْرٰاهُمْ عَنِ الْخَيْرِ حَوَّلٰا
پس يكي از آن بزرگواران علي اكبر شبيه پيغمبر بود آن بزرگواري كه در خُلق و صفت و خلقت و مرتبت از هر مثل و مانندي بالا و برتر است . و پس از آنكه بدرجه رفيعه شهادت رسيد پدر بزرگوارش بر او نوحهخواني كرد و فرمود اي پسر بعد از تو خدا اثر روزگار را براندازد و نشانش را محو سازد . و بكشد اي فرزند كشندگان تو را چه بود كه جرأت داد اين جماعت را بر خدا و روگردانشان كرد از رسول خدا .
وَ مِنْهُمْ اَبُوالْفَضْلِ بْنُ حَيْدَرَ مَنْ لَهُ مَقٰامٌ اَبٰي رَبُّ الْوَرٰي اَنْ يُعٰادَلٰا
وَ آثَرَ فِي اللّٰهِ الْحُسَيْنَ وَ رَهْطَهُ عَلٰي نَفْسِهٖ حَتّٰي فَدٰاهُ وَ قُتِّلٰا
و ديگري از آن سعادتمندان حضرت ابيالفضل عباس نامدار فرزند ارجمند حيدر كرار بود كه او را منزله و مقامي است كه خداوند جهان نخواسته او را مثل و مانندي باشد . و آن باوفا برادرش حسين و ياران و هواداران او را در راه خدا بر خود اختيار كرده تا آنكه خود را فدا ساخت و كشته و بخون آغشته شد .
[ص 162]وَ مِنْهُمْ سَلٖيلُ الْمُجْتَبٰي قٰاسِمٌ وَ قَدْ رَثٰاهُ حُسَيْنٌ حٖينَ ظَلَّ مُجَدَّلاً
فَقٰالَ لَهُ بُعْداً لِقَوْمٍ خَصٖيمُهُمْ اَبُوكَ كَفٰي بِاللّٰهِ عَدْلاً وَ فٰاصِلاً
يَعِزُّ عَلَيَّ الْيَوْمَ تَدْعُو وَ لَمْتَفُزْ مِنٖي بِجَوٰابٍ بَعْدَ مٰا كُنْتَ مُبْسَلاً
و يكي از آن بزرگواران قاسم بن حسن بود و همينكه بر روي خاك افتاد عم بزرگوار او بر بالينش آمد و بر او مرثيهخواني كرد . و فرمود كه دوري باد از رحمت خدا آن جماعتي را كه پدر تو در قيامت خصم ايشان است و بس است خدا كه حكم بعدل كند و جدا كند ميان حق و باطل را . و فرمود اي نور ديده دشوار است امروز بر من بعد از آنكه بر خاك هلاك افتي مرا بياري خود بخواني و از من بجوابي نرسي .
وَ مِنْهُمْ كَرٖيمُ الْخَلْقِ وَ الْخُلْقِ مُسْلِمٌ وَ خُيِّرَ لَيْلاً اَنْ يَقُومَ وَ يَعْدِلٰا
فَقٰالَ اِذٰا خَلَّيْتُ عَنْكَ فَمَا الَّذٖي اَقُولُ لِرَبّٖي حٖينَ اُحْضَرُ مَوْئِلاً
فَلٰا وَ اِلٰهِ الْخَلْقِ لَسْتُ مُفٰارِقاً وَ مٰا لٖي سِلٰاحٌ لٰاتَرٰانِيَ نٰاكِلاً
وَ مٰا لٖي حَيٰوةٌ كُنْتُ عَنْكَ مُدٰافِعاً أُقٰاتِلُهُمْ بِالصَّخْرِ اِنْ كُنْتُ اَمْيَلٰا
و يكي ديگر از آن بزرگواران مسلم بن عوسجه بود كه صاحب خلقت و خُلق كريم بود و در شب عاشورا سيدالشهداء او را مخير فرمود كه اگر خواهد برخيزد و راه خويش گيرد . پس عرض كرد اي مولاي بزرگوار من اگر دست از تو بردارم و تو را واگذارم پس چه جواب خداي خود را بگويم وقتي كه مرا در قيامت حاضر كنند . نه بخداوند جهان قسم كه از تو جدا نشوم و دمي مفارقت نكنم و تا آنكه قبضه شمشير در دست من است نخواهي مرا ديد كه از جنگ ترسان باشم و يا ضعفي پيدا كنم . [ص 163] و تا جان در تن من است دفع آزار اين اشرار را از تو مينمايم و اگر مرا اسلحهاي نباشد بسنگ با اين جماعت جنگ ميكنم .
كَذٰا نَجْلُ عَبْدِاللّٰهِ سَعْدٌ اَجٰابَهُ فَلٰا وَ اِلٰهِ الْخَلْقِ لَسْتُ مُخَبَّلاً
وَ لَسْتُ اُخَلّٖي عَنْكَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ اِلٰي اَنْ اُلٰاقِي الْمَوْتَ اَوْ فٖيكَ اُقْتَلٰا
همچنين سعد بن عبدالله همين كه پاي امتحان بميان آمد و او را مخير فرمود ميانه ماندن و رفتن در جواب آن بزرگوار عرض كرد كه نه بخداي عالميان قسم كه ديوانه نيستم . و بعد از پيغمبر دست از تو برندارم تا آنكه مرگ را ملاقات كنم يا آنكه در راه تو كشته شوم و جان سپارم .
كَذٰلِكَ بِشْرٌ قٰامَ بَعْدُ مُخٰاطِباً اِذاً يَفْتَرِسْنِي السَّبْعُ اِنْ كُنْتُ خٰاذِلاً
وَ قٰامَ زُهَيْرٌ لِلْخِطٰابَةِ قٰائِماً يَقُولُ مُنٰايَ فٖيكُمُ اَنْ اُجَدَّلٰا
كَذٰا قٰالَ كُلٌّ مٰا يَلٖيقُ بِحٰالِهٖ فَجٰازٰاهُمُ خَيْراً حُسَيْنٌ وَ اَنْحَلٰا
همچنين بِشْر حَضْرمي برخاست پس از عبدالله و خطاب بآن بزرگوار عرض كرد اي سيد و مولاي من درندههاي صحرا مرا بدرند اگر دست از ياري تو بردارم . و پس از آن زهير بن قين بجهت خطاب بآن سرور برخاست و عرض ميكرد آرزوي من اين است كه در راه شما بر خاك افتم . و همچنين هر يك از آن سعادتمندان هر چه مناسب حالشان بود عرض كردند و سيدالشهداء عليه السلام هر يك را جزاي نيكو و در خور خود عطا فرمود .
فَلَمّٰا رَأٰي مِنْهُمْ ثَبٰاتاً وَ هِمَّةً عَلٰي اَنْ يَشُقُّوا فِي الْمَعٰارِكِ قَسْطَلاً [ص 164]
دَعٰاهُمْ لِكَشْفِ السِّتْرِ عَنْ ذٰاتِ عَيْنِهِمْ اَرٰاهُمْ مَقٰامٰاتِ الْجِنٰانِ وَ سَجَّلٰا
فَشٰاهَدَ كُلٌّ دٰارَهُ وَ مَقٰامَهُ فَصٰارَ حَرٖيصاً اَنْ يُبٰادِرَ عٰاجِلاً
پس چون پاداري و همت ايشان را در جنگ با دشمنان و شكافتن صفها در ميدان ديد . آن سعاتمندان را بنزد خود طلبيد كه تا پرده از حقيقت چشمشان بردارد و مقامات عاليه بهشت را بايشان نموده و مسجّل و محكم فرمود . پس هر يك خانه و منزل خود را مشاهده كرده از اين جهت بر رفتن و سبقت گرفتن در جنگ حريص بودند .
فَقَدْ قَتَلُوا قَوْماً يَجِلُّ مَقٰامُهُمْ عَنِ الْوَصْفِ فَضْلاً اَنْ يَكُونَ مُؤَمَّلاً
فَلَوْ كٰانَ خَيْرُ الرُّسْلِ فِي الدَّهْرِ ظٰاهِراً لَكٰانَ يُعَزّٰي اَوَّلاً ثُمَّ اَوَّلاً
فَبُؤْساً لَكُمْ يٰا اُمَّةَ السَّوْءِ اِنَّمٰا قَتَلْتُمْ بِهٖ عِدْلَ الْكِتٰابِ الْمُفَضَّلٰا
پس بتحقيق كه كشتند جماعتي را كه پايه مقامشان از توصيف و تعريف افزون و بيرون است چه جاي آنكه آرزوي مرتبه و مقام ايشان شود . پس اگر پيغمبر خدا در روزگار ظاهر و آشكار بود از براي هر يك پس از ديگري عزا و ماتمي جدا برپا مينمود و در قتل هر يك او را تعزيت ميگفتند . پس سختي و عذاب بر شما باد اي امت جفاكار بدكردار چرا كه بكشتن آن سرور كشتيد كتابي را كه تمامي عدل و صواب و فضيلت داده شده بر هر خطاب بود .
فَبُؤْساً لَكُمْ يٰا اُمَّةَ السَّوْءِ اِنَّمٰا هَدَمْتُمْ بِهٖ بَيْتَ الْاِلٰهِ الْمُجَلَّلٰا
فَبُؤْساً لَكُمْ يٰا اُمَّةَ السَّوْءِ اِنَّمٰا تَرَكْتُمْ بِهٖ دٖيناً عَلَي الرُّسْلِ اُنْزِلٰا
فَبُؤْساً لَكُمْ يٰا اُمَّةَ السَّوْءِ اِنَّمٰا قَتَلْتُمْ بِهٖ مَنْ جَلَّ عَنْ اَنْ يُشٰاكَلٰا [ص 165]
فَبُؤْساً لَكُمْ يٰا اُمَّةَ السَّوْءِ اِنَّمٰا قَتَلْتُمْ بِهٖ سِرَّ الْاِلٰهِ الْمُكَمَّلٰا
كَفَرْتُمْ وَ رَبِّ الْبَيْتِ كُفْراً مُصَرَّحاً وَ حٰاشٰا لِمَنْ قَدْ شَكَّ اَنْ يَتَمَلَّلٰا
عذاب بر شما باد اي گروه بدبنياد كه بكشتن سيدالشهداء عليه السلام بنياد خانه خدا را كه صاحب رفعت و سنا بود خراب كرده و بر باد داديد . سختي و بدبختي شما راست اي امت بدكردار همانا بكشتن حسين ديني را كه بر پيغمبران نازل شده و فرود آمده بود ترك نموديد . عذاب و عقاب خدا بر شما اي امت بدكردار نابكار بكشتن اين بزرگوار پيغمبر را كشتيد كه بالاتر و برتر از مثل و شبيه است . سختي و عذاب بر شما باد اي امت جفاكار بدكردار كه بكشتن آن سرور سرّ كامل خدا را يعني سرور اوصيا را كشتيد . قسم به پرورنده خانه كه كافر شديد بخدا كفري ظاهر و هويدا و حاشا كه داخل در دين شود يا قبول ملت و آئين كند كسي كه شك و شبهه در اين نمايد .
وَ مٰا اَنْسَ لٰااَنْسَ الْحُسَيْنَ اِذٰا غَدٰا فَرٖيداً وَحٖيداً بَيْنَهُمْ مُتَبَتِّلاً
يَرٰي طٰاهِرٰاتٍ عٰاطِشٰاتٍ يَفِدْنَ مِنْ اُوٰامٍ وَ مٰا بِالْقَوْمِ بِالْمٰاءِ بٰاذِلاً
وَ هُنَّ بُنَيّٰاتُ الْبَتُولِ وَ بَضْعَةٌ مِنَ الطُّهْرِ لَمْيَأْمَنْ عَلَيْهَا الدَّوٰاغِلٰا
يَرٰي لٰاطِمٰاتٍ نٰاشِرٰاتٍ مِنَ الْاَسٰي يَرٰي ثٰاكِلٰاتٍ نٰادِبٰاتٍ وَ مُطْفِلاً
و هر چه را كه فراموش كنم فراموش نميكنم مولايم حسين را وقتي كه يكه و تنها ميان لشكر اعدا و بي يار و ياور گرديد و دل از دنيا و زندگي آن بركنده بود . ميديد مخدرات عصمت و طهارت را كه همه تشنهاند و از تشنگي نزديك است كه جان بدهند و در ميان آن جماعت [ص 166] بدعاقبت يك نفر نيست كه قطره آبي بآن لبتشنگان برساند . با آنكه ايشان دختران فاطمه اطهر و پاره تن پيغمبر بودند و مطمئن نبود آن مظلوم از رسيدن محنتها و مصيبتها بآن ماتمزدگان . پارهاي را ميديد كه همه لطمه بر صورت خود ميزنند از حزن و اندوه خود موي سر پريشان كردهاند و پارهاي را ميديد كه زنان بچهدار و محنترسيده و ماتمدارند و فرياد و فغان برآوردهاند .
يَرٰي مِنْ اَمٰامٍ ثُلَّةً قَدْ تَمَرَّدُوا عَنِ الْحَقِّ لٰايَرْعَوْنَ رَبّاً وَ مُرْسَلاً
فَيَعْجَبُ اَنَّ الْقَوْمَ مٰا لَهُمُ ابْتَغَوْا دَماً هُوَ ثٰارُ اللّٰهِ حِلّاً مُحَلَّلاً
وَ يَخْشٰي عَلَي النِّسْوٰانِ مِنْهُمْ لِأَنَّهُمْ يُرٖيدُونَ نَهْبَ الْعٰاصِمٰاتِ الثَّوٰاكِلٰا
ميديد مولايم از پيش روي خود جماعتي را كه از حق برگشتهاند و ابدا ملاحظه و رعايت خدا و پيغمبري را نميكنند . در تعجب مانده بود كه چه شده است اين جماعت را كه طلب ميكنند و حلال ميشمرند خوني را كه بعين خون خداست . و از يك طرف ميترسيد بر اين زنان از آن كافران چرا كه آن بدبختان اراده غارت كردن آن ماتمزدگان خانواده عصمت و طهارت را داشتند .
وَ يَنْظُرُ فٖي عَرْضِ الثَّرٰي وَ يَرٰي بِهٖ مَصٰارِعَ فِتْيٰانٍ لَهُ وَ مَقٰاتِلاً
لَقَدْ شُحِّطُوا مِنْ اَجْلِهٖ بِدِمٰائِهِمْ تَدُوسُهُمُ الْاَفْرٰاسُ مَهْمٰا تَجٰاوَلٰا
يَريٰهُمْ صَبِيّاً مُرْضِعاً وَ مُرٰاهِقاً طَرٖيراً وَ مُخْتَطّاً وَ كَهْلاً وَ حَوْقَلاً [ص 167]
وَ يَنْظُرُ حٖيناً نَفْسَهُ مُتَوَحِّداً ظَمٖيئاً جَرٖيحاً سٰاغِباً مُتَبَتِّلاً
نظر ميكرد مولاي بزرگوارم بر روي خاك و ميديد قتلگاه جوانان و بخاك افتادن ايشان را كه همگي بجهت خاطر او كشته و در خون خود آغشته شدهاند و اسبها همينكه بجولان ميآيند آن بدنهاي نازنين را پامال و لگدكوب ميكنند . يكي را ميديد طفل شيرخواره و ديگري هنوز بحد بلوغ نرسيده و يكي جوان نوخط و ديگري جواني را گذرانيده و ديگري به پيري رسيده . و يك مرتبه نظر بخود ميكرد كه يكه و تنها با لب تشنه و بدن مجروح و شكم گرسنه و دل از زندگي بركنده است .
فَقٰامَ يُنٰادٖيهِمْ لِيَقْطَعَ عُذْرَهُمْ غَداً اَنْ يَقُولَ الْخَصْمُ قَدْ كُنْتُ غٰافِلاً
فَنٰادٰي بِاَعْلٰي صَوْتِهِ الْقَوْمَ هَلْ بِكُمْ نَصٖيرٌ لِآلِ اللّٰهِ يَرْجُو النَّوٰائِلٰا
وَ هَلْ مِنْ مُغٖيثٍ يَبْتَغِي الْاَجْرَ عِنْدَهُ غَداً وَ مُعٖينٍ يَرْتَجٖي اَنْ يُنَفَّلٰا
وَ هَلْ مَنْ يَخٰافُ اللّٰهَ فٖي نَسْلِ اَحْمَدٍ وَ عِتْرَتِهِ الْاَدْنَيْنَ اَنْ لٰاتُذَلَّلٰا
پس برخاست و فرياد كرد آن اشرار را كه عذرشان را قطع كند تا اينكه فرداي قيامت دشمن نگويد غافل بودم يا آنكه بغريبي و مظلومي تو جاهل . پس به بلندتر صداي خود آواز داد آن جماعت را كه آيا در ميان شما يك نفر ياور از براي آل الله هست كه اميد عطا و بخشش از خدا داشته باشد . آيا يك فريادرس باشد كه فرداي قيامت نزد خدا طلب اجر كند آيا يك نفر يار و غمگسار باشد كه اميد رسيدن بغنيمتها و نعمتها داشته باشد . آيا كسي هست كه بترسد از خدا درباره نسل پيغمبر و عترت اطهرش كه خويشان اويند و نگذارد كه در دست دشمنان ذليل و خوار شوند .
[ص 168]وَ هٰذٰا نِدٰاءٌ عَمَّ فِي الدَّهْرِ كُلِّهٖ فَلٰا عٰامِلٌ فِي الْخَيْرِ اِلّٰا تَقَبَّلٰا
وَ لٰا مُؤْمِنٌ اِلّٰا وَ قَدْ وَجَبَتْ لَهُ اِجٰابَتُهُ اِنْ كٰانَ بِالْحُبِّ اُجْبِلٰا
و اين نداي جانفزا در تمامي روزگار بلند است و همه قرون و اعصار را شامل بطوري كه هيچ عملكننده و قدمزننده در خيري نيست مگر آنكه قبول نصرت و ياري او را كرده است . و هيچ مؤمني و مسلمي در عالم نيست مگر آنكه اجابت نداي آن بزرگوار بر او واجب و لازم است اگر خلقتش بدوستي و فطرتش بمحبت شده باشد .
فَلَبَّيْكَ يٰا وَجْهَ الْاِلٰهِ فَاِنْ اَكُنْ بَعٖيداً فَلَمْاَسْطِعْ لِكَيْ اَتَقٰاتَلٰا
فَلَمْاَكُ مَمْنُوعاً عَنِ النَّصْرِ مِنْهُمُ بِقَلْبٖي وَ قَوْلٖي مٰا اَكُونُ مُؤَجَّلاً
وَ لٖي مِقْوَلٌ وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ اَطْوَلُ طَلٖيقٌ ذَلٖيقٌ لٰايَزٰالُ مُجٰادِلاً
وَ اِنّٖي بِحَمْدِ اللّٰهِ مُنْتَصِرٌ لَكُمْ بِسَيْفِ لِسٰانٍ لٰايُرٰي مُتَفَلِّلاً
پس در جواب مولاي خود عرض ميكند كه لبيك اي رخساره خدا اگر بظاهر از تو دور افتادم و نميتوانم كه با دشمنانت رزمي كنم از ياري كردن بدل و زبان تا آن زمان كه عمر دارم مرا كسي از آن بدبختان منع نكرده . و حمد خدا را كه مرا زباني دراز است و روان و چست و چالاك كه پيوسته در جنگ و رزم است . و ميكَشم انتقام شما را بحمد الله از دشمنان با شمشير زبان و تيغ بياني كه هرگز شكستگي و خستگي در او ديده نشود .
فَمٰاهٰاجَ مِنْهُمْ وٰاحِدٌ بِنِدٰائِهِ الَّ ذٖي اَحْرَقَ الْاَيّٰامَ مِنْهُ وَ اَشْعَلٰا
وَ هٰاجَ السَّمٰوٰاتُ الْعُلٰي بِنِدٰائِهٖ وَ ثٰارَ الثَّرٰي مِنْ نَدْبِهٖ وَ تَزَلْزَلٰا [ص 169]
وَ هٰاجَ بِهِ الْاَمْلٰاكُ فٖي مَلَكُوتِهِمْ وَ مٰا دَبَّ فَوْقَ الْاَرْضِ نٰاحَ وَ اَعْوَلٰا
وَ هٰاجَ بِهِ الْمَوْجُودُ فٖي كُلِّ عٰالَمٍ وَ فٖي كُلِّ وَقْتٍ دَهْشَةً مِنْهُ مُجْمَلاً
پس از ندا و استغاثه آن بزرگوار كه تمامي روزگار را آتش زده و سوخت يكي از آن سنگدلان بغيرت و هيجان نيامد . با آنكه آسمانهاي بلند همه بهيجان آمدند و زمين از ندبه آن مظلوم بهيجان آمد و بلرزه درافتاد . و ملائكه هفت آسمان در ملكوت و عرصه خود بهيجان آمد و هر جنبندهاي كه بالاي زمين بود بگريه و فغان . مجملا كه بهيجان آمد از وحشت و دهشت هر موجود كه در هر عالم و در هر وقت بود .
قَدِ اسْتَأْذَنُوهُ فِي الْغِيٰاثِ فَلَمْيُجِبْ وَ اَقْبَلَ نَحْوَ الْكٰافِرٖينَ مُجٰادِلاً
فَصٰالَ عَلَيْهِمْ صَوْلَةً لَمْيُضٰاهِهٰا سِوٰي غَضَبِ الْجَبّٰارِ اِنْ حَلَّ شٰامِلاً
وَ قَدْ حٰاطَ مِنْ كُلِّ الْجِهٰاتِ بِجَمْعِهِمْ بِوَحْدَتِهٖ كَأَنَّهُ كٰانَ جَحْفَلاً
فَاَوْقَعَ فٖيهِمْ نٰارَ حَرْبٍ كَأَنَّهٰا عَذٰابٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ قَدْ كٰانَ مُنْزَلاً
وَ اَوْقَدَ نٖيرٰاناً عَلَيْهِمْ كَأَنَّهٰا سُرٰادِقُ نٰارِ اللّٰهِ ظَلَّ مُظَلِّلاً
و همه موجودات رخصت فريادرسي و نصرت از آن مظلوم ميطلبيدند پس يكي را جواب نگفت و رو بجانب كفار گرم ميدان كارزار گرديد . پس چنان حمله بر آن اشرار فرمود كه جز غضب خداوند جبار او را مثل و مانند نبود . و بتنهائي خود از هر طرف گرد جمعيت ايشان را گرفته گويا يك تن لشكري بزرگ و سنگين بود . پس آتش جنگي در آن جماعت بي نام و ننگ انداخت كه گويا آن آتش عذابي است كه از جانب خدا بر آن گروه بيحيا نازل شده و فرود آمده . و چنان آتشي بر آن گروه افروخت كه گويا خيمه آتشي است از جانب خدا كه بر سرشان سايه افكنده .
[ص 170]اِلٰي اَنْ رَأٰي لَوْحاً عَلَيْهِ عُهُودُهُ الَّتٖي عٰاهَدَ الرَّحْمٰنَ قَدْ حَلَّ نٰازِلاً
رَأٰي اَسْطُراً مَرْسُومَةً رَسَمَ الْقَضٰا عَلٰي ظَهْرِهٖ يٰا مُوفِياً مُتَبَتِّلاً
لَقَدْ كُنْتَ مَرْضِيّاً لَدَيْنٰا وَ نَرْتَضٖي لِاَجْلِكَ مٰا تَرْضٰي لِنَفْسِكَ قٰابِلاً
فَاِنْ كُنْتَ تَخْتٰارُ الْبَقٰاءَ نُرٖيدُهُ وَ اَنْتَ اِمٰامٌ مِثْلَ مٰا كُنْتَ فٰاضِلاً
وَ اِنْ كُنْتَ تَخْتٰارُ الْفَنٰاءَ فَاِنَّمٰا لَكَ الْحُكْمُ وَ الْمُلْكُ الْمُعَظَّمُ آجِلاً
همچنان مولايم مشغول جنگ بود كه يكمرتبه چشمش افتاد بر آن لوحي كه بر آن نوشته بود عهدهاي او كه در عالم ذر با خداوند رحمن كرده بود كه از آسمان فرود آمد . سطري چند بر آن نوشته ديد كه منشي قضا بر پشت آن نگاشته كه اي دوست باوفا و اي آنكه دل بركندهاي از زندگي دنيا . هرآينه نزد ما پسنديده بوده و هستي و ما هم براي تو همان را پسنديم كه تو از براي خود پسندي و قبول كني . پس اگر اختيار كني بقا و زندگي دنيا را ما هم همان را اراده كنيم و تو همان امام و پيشواي انام كه بودهاي هستي همچنانكه پيش از اين صاحب فضيلت بودهاي . و اگر عقبي طلبي و نيستي و فنا را اختيار كني كه همانا تو راست حكم و ملك بزرگ در فرداي قيامت .
فَقٰالَ اِلٰهٖي بَعْدَ قَتْلِ اَحِبَّتٖي سَئِمْتُ وَ اَهْوٰي بَعْدَهُمْ اَنْ اُقَتَّلٰا
أَبَعْدَ عَلِيٍّ فِي الْحَيٰوةِ مَلَذَّةٌ أَبَعْدَ اَخٖي اَمْشٖي عَلَي الْاَرْضِ رٰافِلاً
وَ لٰاسِيَّمٰا لَوْ كٰانَ فِي الْقَتْلِ نُصْرَةٌ لِدٖينِكَ لٰااَبْغٖي اِذاً عَنْهُ مَعْدِلاً
همينكه عهدنامه را ملاحظه فرمود عرض كرد خداوندا پس از كشته شدن دوستانم ملول شدهام از دنيا و خواهشم آن است كه پس از ايشان كشته [ص 171] شوم . خداوندا آيا پس از علي اكبر در زندگي عيش و لذتي است آيا بعد از برادرم عباس بآرامي و شادكامي بر روي زمين راه روم . خاصه اگر در كشته شدن من نصرتي از براي دين تو باشد كه در اين صورت عدول كردن از اين را نخواهم .
فَحَلَّقَ بِاللَّوْحِ الْمُنَزَّلِ رٰافِعاً وَ آثَرَ قَتْلاً فِي الْحَبٖيبِ تَذَلُّلاً
وَ شَمَّرَ عَنْ سٰاقٍ وَ صٰالَ عَلَيْهِمِ عَنِ الْاَهْلِ وَ الْاَوْلٰادِ وَ الدَّهْرِ بٰاتِلاً
پس آن عهدنامه را كه فرود آمده بود بلند كرده و بجانب آسمان انداخت و اختيار كرد كشته شدن در راه دوست را بذلت و خواري . و دامن مردي بر كمر زد و بر آن جماعت حملهور شد در حالتي كه دل از اهل و عيال و فرزندان خود و زندگي دنيا بركنده بود .
اِذاً وَجْهُ اَسْلٰافٍ كِرٰامٍ بَدٰا لَهُ يُنٰادُونَهُ دَعْهُمْ وَ جِئْنٰا مُعَجِّلاً
اِلَيْنٰا اِلَيْنٰا حَسْبُهُمْ مٰا تَجَرَّؤُا عَلَي اللّٰهِ فَاسْتَسْلِمْ لَهُ وَ ائْتِ جٰاذِلاً
كه در اين وقت رخساره گذشتگان كرام از جدّ و پدر و برادر والامقامش از براي او ظاهر شد كه آواز ميدادند او را كه اي فرزند واگذار اين جماعت را و شتابان بسوي ما بيا . اي نور ديده بيا بسوي ما بيا بسوي ما بس است اين گروه را آنچه كه بر خدا جرأت كردند در اذيت و آزار تو پس جان را بجانبخش سپار و بخوشحالي و سرور قدم بجانب ما گذار .
فَلَمّٰا دَعَوْهُ قَدْ تَغَشّٰاهُ غَشْيَةٌ وَ خَرَّ صَرٖيعاً فِي التُّرٰابِ مُرَمَّلاً
فَحٰاطُوا بِهٖ مِنْ كُلِّ اَوْبٍ كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ قِتٰالَ اللّٰهِ فَوْزاً مُعَجَّلاً
لقدْ قَتَلُوهُ قَتْلَةً لَيْسَ يَرْتَضِي النَّ بِيُّ لِسَبْعٍ مِنْهُمُ ● اَنْ يُقَتَّلٰا [ص 172]
همينكه آن سرور را بسوي خود خواندند محو جمال جهانآراي ايشان شد و غش بر آن بزرگوار عارض شد و با صورت خونآلود از زين اسب بر زمين غلطيد . و آن بيدينان از هر طرف دورش را گرفتند گويا كه ايشان كشتن خدا را فوزي عظيم و شتابان بسوي خود ميدانستند . هرآينه كشتند آن مظلوم را بطوري كه نميپسنديد پيغمبر از براي درندگانشان كه اين طور كشته شوند .
فَيٰا عَيْنُ جُودٖي بِالْبُكٰاءِ عَلَيْهِمِ وَ يٰا قَلْبُ ذُبْ مِنْ حَرِّ حُزْنٍ مُبَلْبَلاً
فَلَيْسَ يَطٖيبُ الْعَيْشُ مِنْ بَعْدِ رُزْئِهِمْ وَ مٰا طٖيبُ عَيْشِ الْمَرْءِ اِنْ كٰانَ ثٰاكِلاً
پس بچشم خود خطاب ميفرمايد كه اي چشم گريه كن و فرو ريز اشك خود را در مصيبت آلمحمد و اي دل بگداز و آب شو از سوزش اندوه و محنت ايشان بحالت پريشاني و اضطراب . چرا كه پس از مصيبت ايشان عيشي گوارا نميشود و چه گوارائي دارد عيش مرد در صورتي كه عزادار و ماتمزده باشد .
فَدُونَكُمُ يٰا آلَ طٰهٰ قَصٖيدَةً يُنٰاشِدُهٰا عَبْدٌ لَئٖيمٌ مُؤَمِّلاً
كَرٖيمُ بْنُ اِبْرٰهٖيمَ عَبْدُكُمُ الَّذٖي سِوٰي بٰابِكُمْ لَمْيَدْرِ فِي الدَّهْرِ مَوْئِلاً
لَهُ مَدْمَعٌ جٰارٍ لِعُظْمِ مُصٰابِكُمْ عَلٰي حَرِّ قَلْبٍ لَيْسَ يَبْرَءُ ● عٰاجِلاً
فَوَاللّٰهِ لٰااَدْرٖي لِنَفْسِيَ صٰالِحاً وَ لَمْاَدْرِ مِنّٖي مٰا عَلَيْهِ اُعَوِّلٰا
وَ لَمْاَبْتَغِ فٖيمٰا اَمَرْتُمْ رِضٰاكُمُ اَكُونُ عَلَيْهِ يَوْمَ حَشْرٖي مُعَوِّلاً
پس خطاب بسادات و موالي خود عرض ميكند كه اي آلمحمد اينك قصيدهاي است كه بنده لئيم او را انشاد ميكند و اميدوار بفضل عميم [ص 173] شما است . كريم بن ابراهيم بنده شما است چنان بندهاي كه جز آستان شما در جهان پناه نداند . در بزرگي محنت و مصيبت شما اشك جاري و پيدرپي دارد با سوزش دلي كه بدين زوديها يعني در دنيا بهبودي نيابد . پس بخدا قسم اي سادات من كه از براي خود يك عمل شايسته سراغ ندارم و چيزي را كه بر او اعتماد كنم نميدانم . و هرگز در ميانه آنچه شما امر فرمودهايد رضاي شما را طلب نكرده و در آن قدم نزدهام كه در حشر و نشر خود پشتبندي باو داشته باشم .
نَعَمْ اِنَّنٖي وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ لَمْاَزَلْ سَخُوطاً عَلٰي نَفْسٖي لِجُرْمٖي مُسَخِّلاً
وَ اُبْغِضُ نَفْسٖي دٰائِماً حَيْثُ اَنَّهٰا عَصَتْكُمْ وَ لَمْاَبْرَحْ عَلَيْهٰا مُؤَلِّلاً
وَ اِنّٖي اَرٰي فِي الْقَلْبِ حُبَّ عَبٖيدِكُمْ وَ بُغْضَ اَعٰادٖيكُمْ وَ لَمْاَكُ دٰاخِلاً
فَاِنْ كُنْتُمُ مُوفٖينَ كَيْلٖي فَتِلْكُمُ بِضٰاعَتِيَ الْمُزْجٰاةُ خَتْماً وَ اَوَّلاً
عَلَيْكُمْ سَلٰامُ اللّٰهِ مٰا ذَرَّ شٰارِقٌ وَ مٰا دٰامَ نَجْمٌ فِي السَّمٰوٰاتِ آفِلاً
بلي چيزي كه هست اين است كه و الحمد لله پيوسته بر نفس خود سخط دارم و بر گناه خود او را ملامت و عيبجوئي ميكنم . و هميشه او را دشمن ميدارم كه نافرماني شما را كرده است و دايم او را طعن و دق ميگويم . و من در دل خود ميبينم دوستي بندگان شما و دشمني دشمنان شما را و باطنم فاسد و تباه نيست . پس اگر پيمانهام را تمام عطا ميكنيد و بر من منت مينهيد كه اينك سرمايه كم من از اول تا آخر . بر شما باد درود خدا مادام كه آفتاب تابان است و ستارهاي در آسمانها غروبكننده و پنهان . [ص 174]
أَيَرْقَأُ دَمْعٖي وَ الْمُصٰابُ جَلٖيلٌ وَ فِي الْقَلْبِ مِنْ نٰارِ الْكُرُوبِ غَلٖيلٌ
مُصٰابُ حُسَيْنٍ يٰا لَهٰا مِنْ مُصٖيبَةٍ جَوٰاهٰا عَنِ الْاَحْشٰاءِ لَيْسَ يَزُولُ
اَذٰابَ فُؤٰادٖي شَجْوُهٰا وَ تَقَطَّعَتْ لَهُ كَبِدٖي وَ الْجِسْمُ مِنْهُ عَلٖيلٌ
آيا اشك چشم من خشك شود با آنكه مصيبت بزرگ است و در دل از آتش اندوه و محنتها جوشش و سوزش است . آخر مصيبت مولايم حسين است اي داد از مصيبتي كه سوزش آن از دل و اندرون زايل نميشود و بيرون نميرود . و سوزش آن دلم را گداخته و جگرم از براي آن پاره پاره و ريز ريز شده و تنم هميشه از آن بيمار و رنجور است .
وَ مٰا لِيَ لٰااَبْكٖي وَ قَدْ ذٰابَ مُهْجَتٖي كَمَسْجُورِ بَحْرٍ وَ الْعُيُونُ مَسٖيلٌ
أَيَمْنَعُهُ الْعٰادٖي عَنِ الْعَذْبِ جَفْوَةً وَ تَمْنَعُهُ مِلْحاً وَ اَنْتَ خَلٖيلٌ
چه شده است مرا كه گريه نكنم با آنكه جانم از اين مصيبت گداخته و آب گرديده مانند دريائي كه بتلاطم درآمده و طغيان كرده و چشمهاي من رودي است كه آب از آن روان است . آيا رواست كه دشمن بظلم و ستم آب شيرين گوارا را از مولاي تو منع كند و تو قطره اشك شوري را با آنكه تو دوستي و لاف محبت ميزني .
يَجُودُ حُسَيْنٌ بِالدِّمٰاءِ وَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ قِطٰارِ الدَّمْعِ اَنْتَ تَحُولُ
أَيَفْدٖيكَ رُوحُ الْعٰالَمٖينَ بِنَفْسِهٖ وَ اَنْتَ عَلَيْهِ عَنْ بُكٰاكَ بَخٖيلٌ
آيا رواست كه مولايت حسين خون خود را در راه تو بدهد و تو ميانه او و قطرات اشك خود حايل شوي . آيا رواست كه آن كسي كه روح عالم [ص 175] و عالميان است جان خود را فداي تو سازد و تو از گريه و زاري خود بر او بخل كني .
وَ كٰانَ حَقٖيقاً اَنْ تُقَتَّلَ دُونَهُ وَ يَبْقٰي فَلٰايَلْقٰاهُ فٖيكَ دُبُولٌ
وَ لٰايَنْبَغٖي حٰاشَا الْحُسَيْنِ لِعِصْمَةٍ مِنَ الذَّنْبِ اَنْ تَغْبَرَّ مِنْهُ ذُيُولٌ
وَ لٰكِنْ رَأٰي عٰاراً عَلَيْهِ ذُنُوبَ مَنْ يُضٰافُ اِلَيْهِ اَوْ اِلَيْهِ يَؤُلُ
و حال آنكه سزاوار چنان بود كه تو پيش روي او كشته شوي و جان دهي و او باقي ماند و ابدا بجهت خاطر تو او را محنت و مصيبتي نرسد . و هرگز سزاوار نيست كه بر دامن جلال مولايت حسين گرد ملال نشيند چرا كه آن بزرگوار مبرّا از هر عيب و نقص و معصوم از هر گناه است . ولي بر خود ننگ و عار ديد گناهان آن كساني را كه باو نسبت داده ميشوند يا مآل ايشان باوست .
فَاَكْرِمْ بِهِ اسْتَحْلَي الْحِمٰامَ لِنَفْسِهٖ وَ اَسْرَ ذَرٰارٖيهِ وَ اَنْتَ ذَهُولٌ
فَحٰازَ بِهٰذَا الْجُودِ فِي اللّٰهِ سَبْقَةَ الشَّ فٰاعَةِ فٖي يَوْمٍ مَدٰاهُ طَوٖيلٌ
چقدر عجب است از كرامتي كه بسبب آن مولاي بزرگوارم شيرين شمرد از براي خود مرگ و اسيري اهل و عيال را و با وجود اين تو آسوده خاطري و او را فراموش كردهاي . پس دربُرد بسبب اين جانبخشي در راه خدا گوي سبقت را در ميدان شفاعت روز قيامت روزي كه مدتش طولاني است .
فَوٰا اَسَفٰا اِبْنُ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ يَقُومُ بِظَهْرٰانَيْهِمِ وَ يَقُولُ
وَ لَيْسَ عَلَي الدُّنْيَا ابْنُ بِنْتِ مُحَمَّدٍ سِوٰاهُ وَ مٰا بِالْقَوْمِ عَنْهُ غُفُولٌ [ص 176]
وَ قَدْ جٰاءَ يَهْدٖيهِمْ وَ يَدْعُوهُمُ اِلٰي سُلُوكِ سَبٖيلِ الرَّبِّ وَ هْوَ دَلٖيلٌ
والهفاه وااسفاه پسر پيغمبر آخر الزمان پيش روي اين جماعت ميايستد و زبان باستغاثه گشوده و ميفرمايد . با آنكه در دنيا بر روي زمين پيغمبرزادهاي جز او نيست و يك تن هم از آن جماعت بحسب و نسب او جاهل و غافل نيست . و آن بزرگوار بهدايت آن اشرار آمده و ايشان را بقدم زدن در راه خدا ميخواند و خود رهبر و رهنماست .
يَقُولُ اَلٰا هَلْ مِنْ مُغٖيثٍ يُغٖيثُنٰا وَ بَيْنٖي وَ بَيْنَ الْكٰافِرٖينَ يَحُولُ
اَمٰا فٖيكُمُ مَنْ يَتَّقِي اللّٰهَ رَبَّهُ اِلٰي نَصْرِنٰا مِنْ هٰؤُلٰاءِ يَمٖيلُ
فَلَمْيَأْتِهٖ مِنْهُمْ جَوٰابٌ بَلِ انْتَهٰي اِلَيْهِ سُيُوفٌ شُهِّرَتْ وَ نُصُولٌ
ميفرمود اي جماعت آيا فريادرسي هست كه بفرياد من غريب برسد و ميانه من و اين كافران حايل شود . آيا در ميانه شما كسي هست كه بترسد از خداي خود و از ميانه اين جماعت بياري ما رو كند . پس هر چه استغاثه فرمود ابدا او را جوابي از آن سنگدلان نرسيد بلي رسيد باو ولي همه شمشيرهاي كشيده و پيكانهاي تيرها .
وَ لَمْيَكُ يَرْجُو نَصْرَهُمْ غَيْرَ اَنَّهُ بِذٰلِكَ اَبْلَي الْقَوْمَ وَ هْوَ جَلٖيلٌ
وَ اَنّٰي يُرَجّٖي نَصْرَهُمْ بَعْدَ كُفْرِهِمْ وَ لَمْيَكُ مِنْهُمْ فٖي عُلٰاهُ جَهُولٌ
و از استغاثه خود ابدا اميد ياري و نصرت آن جماعت را نداشت جز آنكه باين كار آن جماعت بدكردار را امتحان و اختبار فرمود و ساحت وجودش اجلّ از آن بود . و كجا بعد از كفرشان اميد ياري و نصرتشان را دارد با آنكه يك نفر از آن بدبختان نبود كه در بلندي قدر و مرتبهاش [ص 177] جاهل و نادان باشد .
فَوٰا لَهْفَتٰا اِذْ جٰاءَ زَيْنَبُ ثٰاكِلاً وَ لٰاطِمَةً فٖي وَجْهِهٰا وَ تَقُولُ
اَخٖي يٰا ثِمٰالٖي اَنْتَ آيَةُ مَنْ مَضٰي وَ اَنْتَ عَلَيْنٰا حٰافِظٌ وَ كَفٖيلٌ
اَخٖي رُدَّنٰا عَوْداً لِمَشْهَدِ جَدِّنٰا نَكُنْ عِنْدَهُ مَا الدَّهْرُ عَنْكَ يَدُولُ
اي داد از حسرت و اندوه من از وقتي كه خواهرش زينب بحالت عزا و ماتم نزد او آمد در حالتي كه لطمه بر رخساره خود ميزد و عرض ميكرد اي برادر اي غمخوار و پرستار من تو گذشتگان را باقيمانده و يادگاري و ما را نگهدار و پرستار . اي برادر ما را بمدينه جدمان برگردان كه چون زمانه از تو برگردد آنجا در انقلاب روزگار زيست كنيم .
فَقٰالَ لَهٰا هَيْهٰاتَ لَوْ تُرِكَ الْقَطٰا لَنٰامَ وَ مٰا لٖي نَحْوَ ذٰاكَ سَبٖيلٌ
فَأَنَّتْ وَ قٰالَتْ اِنَّ ذٰاكَ اَشَدُّهٰا عَلَيَّ بِاَنْ تُصْمٰي وَ اَنْتَ ذَلٖيلٌ
وَ صٰاحَتْ وَ شَقَّتْ جَيْبَهٰا حَزَناً لَهُ وَ خَرَّتْ صَرٖيعاً وَ الدُّمُوعُ تَسٖيلُ
پس در جواب خواهر خود فرمود هيهات چقدر دور است آرزوي تو اگر قطا را بحال خود ميگذاردند در آشيانه خود ميخوابيد و مرا ابدا راهي بجانب اين كار نيست . پس زينب بگريه درآمد و عرض كرد اي برادر اينكه سختتر از همه مصيبتها است بر من كه تو كشته شوي و حال آنكه ذليل و خوار گشته باشي . و صيحهاي زد و از حزن و اندوه بر برادر خود گريبان را چاك زد و مدهوش بر خاك افتاد و اشكهاي آن معصومه مظلومه جاري بود .
فَقٰامَ اِلَيْهٰا اِبْنُ النَّبِيِّ مُبٰادِراً فَرَشَّ عَلَيْهَا الْمٰاءَ وَ هْوَ يَقُولُ [ص 178]
اُخَيَّةُ قُومٖي وَ اصْبِرٖي اِنَّ كُلَّمٰا عَلَي الْاَرْضِ يَفْنٰي وَ السَّمٰاءَ تَزُولُ
وَ كُلُّ مُشٰاءٍ هٰالِكٌ غَيْرُ وَجْهِهٖ وَ لٰا بُدَّ مِنْ اَنْ يَعْتَرٖيهِ عَبُولٌ
پس سيدالشهداء شتابان برخاست و بر بالين خواهر خود آمد و آب بر صورتش ميپاشيد و ميفرمود اي خواهرك من برخيز و صبر كن چرا كه هر چه بر روي زمين است فاني و تمام ميشود و آسمان زايل ميگردد و هر چه بمشيت برپاست همگي تمام ميشود جز رخساره خدا و هر چه سواي اوست ناچار است از اينكه او را مرگ دررسد .
أَلَهْفٖي عَلَي الْعَبّٰاسِ حٖينَ أَتٰي اِلَيْ هِ مُسْتَرْخِصاً لِلْحَرْبِ وَ هْوَ بَسٖيلٌ
فَقٰالَ اَخٖي مَهْلاً فَاَنْتَ لِرٰايَتٖي قَوٰامٌ وَ جُنْدٖي اِنْ مَضَيْتَ يَزُولُ
فَقٰالَ لَهُ يٰا سَيِّدٖي قَدْ سَئِمْتُ مِنْ حَيوٰتٖي وَ اَهْوٰي اَنْ اَرٰانِ اَصُولُ
اي داد از حسرت و محنت من بر برادر نامدارش عبّاس وقتي كه نزد آن بزرگوار آمده اذن جنگ با آن اشرار را ميطلبيد . پس فرمود اي برادر قدري آرام گير و صبر كن چرا كه علم من بتو برپاست و چون تو از دنيا بگذري لشكر من از هم ميپاشد . عرض كرد اي سيد و مولاي من ، من از زندگي خود ملول شدهام و خوش دارم كه خود را در جنگ و حمله اين جماعت ببينم .
فَقٰالَ لَهُ فَاطْلُبْ لِعِتْرَةِ اَحْمَدٍ مِنَ الْمٰاءِ اِذْ قَدْ مَضَّهُنَّ غَلٖيلٌ
فَرٰاحَ اِلَي الْكُفّٰارِ يُنْذِرُهُمْ فَمٰا تَنَبَّهَ مِنْ نَوْمِ الْغُفُولِ جَهُولٌ
پس آن بزرگوار فرمود كه اي برادر حال كه ميل كشته شدن داري پس شربت آبي از براي عترت پيغمبر از اين گروه شقاوتاثر طلب كن چرا [ص 179] كه ايشان را سوزش تشنگي گداخته و رنجورشان ساخته . پس عباس بجانب آن كافران خدانشناس آمد و هر چه آن جماعت را از عذاب خدا و عقاب عقبي ترسانيد يكي از آن جاهلان نادان از خواب غفلت بيدار نشد و دعوتش را اجابت نكرد .
فَآبَ اِلٰي خَيْرِ الْوَرٰي فَاَمَضَّهُ اَنٖينُ صَبِيّٰاتٍ بِهِنَّ غَلٖيلٌ
فَاَضْرَمَ نٰاراً فٖي حَشٰاهُ اَنٖينُهٰا مِنَ الْعَطْشِ حَتّٰي نٰالَهُنَّ قُهُولٌ
همينكه ديد بر آن سياهدلان هيچ پند سود ندارد بجانب برادر بزرگوار خود كه سرور همه خلق روزگار بود برگشت در اين وقت فرياد و فغان كودكان كه ايشان را سوزش تشنگي رسيده بود او را بيتاب و جگرش را آب ساخت . پس آتش افروخت در اندرون او گريه اين اطفال از عطش بطوري كه پوست بدنهاي ايشان خشك شده بود .
فَخٰاضَ الْجُمُوعَ وَ هْوَ حٰامِلُ قِرْبَةٍ يَؤُمُّ فُرٰاتاً لَمْيَرُعْهُ ثَعُولٌ
وَ خٰاضَ فُرٰاتاً وَ اسْتَقَي الْمٰاءَ لَمْيَذُقْ مِنَ الْمٰاءِ حُزْناً وَ الْعَدُوُّ تَجُولُ
پس فرو رفت در ميان آن جمعيت لشكر و دسته دستههاي ايشان و حال آنكه مشكي بر دوش داشت و قصد فرات نموده و ابدا او را از بسياري لشكر ترسي نبود . و در گودي فرات فرو رفت و آب برداشته و خود از زيادتي حزن و اندوه قطرهاي از آن نچشيد و دشمن در جولان بود .
اَحٰاطُوا بِهٖ مِنْ كُلِّ اَوْبٍ لِصَدِّهٖ فَلَمْيَعْتَرِضْهُ فَتْرَةٌ وَ نُكُولٌ
فَحٰارَبَ حَتّٰي اَنَّ يُمْنٰاهُ قُطِّعَتْ فَيُسْرٰاهُ حَتّٰي اَحْدَقَتْهُ خُيُولٌ [ص 180]
رَمَوْهُ بِسَهْمٍ خٰارِقٍ لِسِقٰائِهٖ فَاَوْهَنَ مِنْهُ الْعَزْمَ وَ هْوَ بَسٖيلٌ
همينكه لشكر ديدند عباس آب برداشته و قصد خيمهها را دارد از هر طرف بجهت منع كردن او از رفتن گِردش را گرفتند و او را همچنان كه مشغول برفتن بود ابدا سستي و فتوري دست نداد . و همچنان جنگ كرد تا آنكه دست راستش از بدن جدا شد و پس از آن دست چپش تا آنكه لشكريان دور او را گرفتند و تيري بجانب مشك آب او انداختند و آن را سوراخ كرده آبها ريخت پس عزم آن مظلوم از رفتن سست شد و پا از ركاب خالي كرده و دل بمردن داد .
اِلٰي اَنْ اَتٰي نَبْلٌ بِلَبَّةِ نَحْرِهٖ فَخَرَّ صَرٖيعاً شَبَّكَتْهُ نُصُولٌ
فَصٰاحَ اَيٰا مَوْلٰايَ اَدْرِكْنِ قَبْلَ اَنْ اُفٰارِقَ جُثْمٰانٖي رَعٰاكَ جَلٖيلٌ
فَجٰاءَ حُسَيْنٌ وَ هْوَ يَبْكٖي لِفَقْدِهٖ وَ يَرْثٖيهِ بِالْاَشْعٰارِ وَ هْوَ مَلُولٌ
تا اينكه تيري بسينه مقدسش آمد پس از اسب سرنگون شد و بدن مباركش را پيكانهاي تيرها سوراخ سوراخ كرد . پس فرياد برآورد كه اي مولاي من مرا درياب پيش از آنكه روح از بدنم مفارقت كند . پس آن بزرگوار بر بالينش آمد و در شهادت او گريه ميكرد و باشعاري چند او را مرثيهخواني ميفرمود و از زندگي دنيا ملول شده بود .
بِنَفْسٖي حُسَيْنٌ حٖينَ فٰادَ وَ لَمْيَكُنْ سِوٰي قٰاتِلٖيهِ رٰاحِمٌ وَ كَفٖيلٌ
أَلَمْيُرْوَ مِنْ شِمْرِ اللَّعٖينِ اَتٰاهُ اِذْ بِهٖ رَمَقٌ وَ الْقَلْبُ مِنْهُ غَلٖيلٌ
جانم بفداي مولايم حسين از آن وقتي كه از دنيا درگذشت و دم مردن جز كشندگان آن مظلوم رحمكننده و غمخواري بر بالينش نبود . آيا روايت [ص 181] نشده است از عمل شمر ملعون كه آمد آن غريب مظلوم را در وقتي كه هنوز رمقي از جانش در او باقي بود و دل مباركش در جوش و خروش .
فَظَلَّ لَعٖينٌ رٰافِساً بِخِفٰافِهٖ يَقُولُ سَتُسْقٰي قَدْ اَتٰاكَ رَسُولٌ
تَقُولُ عَلِيٌّ مٰالِكُ الْحَوْضِ فٖي غَدٍ اَبُوكَ عَلٰي رَفْعِ الْاُوٰامِ كَفٖيلٌ
پس آن ملعون با چكمههاي نحس خود سر پا بر آن مظلوم زد و از روي استهزاء گفت كه اي حسين بهمين زودي سيراب ميشوي اينك پيغمبر تو را آمد . تو ميگوئي علي مالك حوض كوثر است در فرداي قيامت همان پدرت هم تشنگي تو را برطرف كند .
فَقٰالَ لِمَلْعُونٍ اَرِحْهُ بِقَتْلِهٖ فَقٰالَ لَهُ حٰاشٰا اَبُوهُ رَسُولٌ
أَتٰي فَرَقٰي صَدْراً حَوٰي نُورَ رَبِّهٖ وَ اَسْمٰاءَهُ وَ الْعِلْمُ فٖيهِ يَجُولُ
فَوٰا لَهْفَتٰا اِذْ صٰارَ يَقْبِضُ شَيْبَةً عَلَيْهٰا جَلٰالُ اللّٰهِ وَ هْوَ جَلٖيلٌ
پس اشاره كرد بملعوني ديگر كه او را بكشتنش راحت انداز آن ملعون گفت حاشا و كلا كه من چنين كار كنم چرا كه جدش پيغمبر است . پس خود آن بدبخت آمد و بالا رفت بر سينهاي كه حاوي نور خدا و صفات و اسماء پرورنده اعلي بود و علم در آن جولان داشت . آه آه اي داد از حزن و اندوه من وقتي كه گرفت آن ريش مقدسي را كه بر آن بود آثار جلال خداوند ذي الجلال .
فَلَمّٰا رَآهُ رٰاقِياً فَوْقَ صَدْرِهٖ تَبَسَّمَ مِنْ بَلْوٰاهُ وَ هْوَ يَقُولُ
أَتَقْتُلُنٖي يٰا شِمْرُ قَتْلَةَ عٰالِمٍ بِشَأْنٖي وَ حَقّٖي اَمْ بِذٰاكَ جَهُولٌ