پس چون همه ياران خود را كشته و بر خاك خفته ديد در ميان آن بيابان ايستاد و فرياد برآورد كه اي حبيب بن مظاهر اي زهير اي هلال اي علي اكبر اي شبيه پيغمبر . تو جواب بده اي مسلم اي يحيي اي حر رياحي اي عمير بن المطاع اي ياور حق اي جوان دلاور . شما سواران ميدان جنگ و شجاعان باصفا بوديد كجائيد شما آيا در ميان شما يك نفر شنوا هست كه جواب دهد سخن مرا . اينها مخدرات عصمت و طهارتند كه بي يار و ياور شده‌اند چه رسيده است شما را برخيزيد آيا كسي هست كه از آن بيكسان منع اين ظالمان كند .

يٰا كِرٰاماً كُنْتُمُوا حٰامٖي حِمٰاهٰا فٖي حَيٰوةٍ مٰا لَكُمْ لَمْ‌يَبْقَ فٖيكُمْ مَنْ عَسٰي عَنْهُنَّ يَنْكَعْ

مٰا لَكُمْ لَسْتُمْ تُجٖيبُونَ نِدٰائٖي هَلْ نِيٰامٌ اَنْتُمُوا هٰذٖي نِسٰاءُ الْخَيْرِ كٰادَتْ اَنْ تُضَيَّعْ

قَدْ عَرَا النِّسْوٰانَ مِنْ فَقْدِكُمُ ذُلٌّ وَ بُؤْسٌ بٰادِرُوا فِي الدَّفْعِ وُفِّقْتُمْ بَلٰاءاً يُتَوَقَّعْ

ميفرمود اي كريمان روزگار شما بوديد كه در زندگي خود حمايت از آستانه اين مخدرات ميكرديد چه شده است شما را كه در ميان شما نمانده [ص 138] كسي كه بتواند دفع اذيت اين جماعت را از اين زنان كند . چه رسيده است شما را كه جواب مرا نميدهيد آيا شماها خوابيد آخر اينها زنان و دختران پيغمبرند كه نزديك است بيكس شوند . اين زنان را از نبودن شما ذلت و سختي رسيده است حركت كنيد و در دفع دشمن سبقت گيريد شما كه ببلائي كه منتظر بوديد رسيديد و توفيق يافتيد .

اَيْنَ اَنْتُمْ وَ بِكُمْ قَدْ غَدَرَ الدَّهْرُ الْخَؤُنُ حَلَّكُمْ رَيْبُ الْمَنُونِ مٰا بِكُمْ لِلنَّصْرِ مَطْمَعْ

لَسْتُمُ وَاللّٰهِ نَوّٰامٖينَ عَنْ خَيْرٍ فَاَنْتُمْ خٖيرَةُ اللّٰهِ وَ اِنّٖي مِنْ تَنٰائٖيكُمْ مُفَجَّعْ

صِرْتُمُ لٖي فَرَطاً عَمّٰا قَرٖيبٍ مِنْ وَرٰاكُمْ اَنَا آتٍ لٰااُخَلّٖيكُمْ وَ اِنِّي الْحٖينَ اَزْمَعْ

خطاب بكشتگان خود ميفرمود كه كجائيد همانا روزگار خيانتكار با شما مكر كرده و حوادث آن شما را دريافته ديگر طمع نصرت و ياري بشما نيست . نه بخدا قسم شما از هيچ خيري نخفته و غفلت نكرده‌ايد و شمائيد برگزيدگان خدا و من در مفارقت و جدائي شما دردمند و رنجورم . پيش‌فرستادگان من گشتيد و عماقريب از عقب شما من هم خواهم آمد و دست از شما برنميدارم و اكنون عزم آمدن دارم .

فَغَدٰا صَلّٰي عَلَيْهِ اللّٰهُ كَاللَّيْثِ اِذٰا مٰا شٰافَ شٰاءاً فٖي فَلٰاةٍ فَغَدٰا يَفْرٖي وَ يَنْجَعْ

سَلَّ بَرْقاً خٰاطِفاً خِلْتَ عِدٰاهُ كَهَشٖيمٍ عِنْدَهُ قَدْ شُبَّ فٖيهِ النّٰارُ فٖي فَيْفٰاةِ بَلْقَعْ

حَبَّذٰا فٖيهٰا رَبٖيعٌ غَيْمُهُ كٰانَ عَجٰاجاً وَ رُؤُسُ الْقَوْمِ تَهْطٰالٌ غَزٖيرٌ يَتَدَفَّعْ

وَ الدِّمٰاءُ سَيْلُهُ الْبٰاثِقُ اَبْدٰانُ الْاَعٰادٖي كَتِلٰالٍ ذٰاتِ اَزْهٰارٍ وَ بَرْقُ السَّيْفِ يَسْطَعْ

رَعْدُهُ الضَّوْضٰاةُ وَ السِّبْطُ كَشَمْسٍ حٖينَ حَلَّتْ بُرْجَ عَدْلٍ وَ سَنٰاهٰا مِنْ خِلٰالِ السُّحْبِ يَلْمَعْ [ص 139] 

پس آن بزرگوار كه خدايش درود فرستد از خشم همچون شيري شد كه گوسفنداني چند در بيابان ببيند ميانداخت و ميكشت . شمشير همچون برق را كشيد و بر آن گروه حمله‌ور گرديد پنداري دشمنانش را نزد او همچون گياهي خشك در بيابان خالي كه آتش در او درافروخته شده . خوشا در آن صحرا بهاري كه ابرش گرد و غبار و سرهاي آن جماعت دانه‌هاي باران تند بسيارريزان و خونها رود روان و بدنهاي دشمنان مانند تلهاي صاحب شكوفه و برق شمشير بلندي گرفته و رخشان بود . و صداي رعدش فرياد و فغان كه بر آسمان و جمال مبارك سيدالشهداء چون آفتاب عالمتاب بود كه ببرج اعتدال رسيده و نورش از پس ابرها تابان و افروزان است .

لَمْ‌يَكُنْ اِلّٰا كَرَيْثِ الطَّرْفِ حَتّٰي قَدْ اَبٰادَ الْقَ وْمَ شَتّٰي كَجَرٰادٍ فٖي عُصُوفٍ كٰانَ زَعْزَعْ

جٰاءَ شِمْرٌ جٰازِعاً عِنْدَ ابْنِ‌سَعْدٍ مُسْتَغٖيثاً حٖينَ مٰا قَدْ شٰافَ سُحْبَ الْكُفْرِ اَنْ كٰادَتْ تَقَشَّعْ

اِنَّ هٰذَا الْمَرْءَ يُفْنٖينٰا وَشٖيكاً مٰا لِنَفْسٍ عَنْ ضَبٖيبِ عَضْبِهِ الْبَتّٰارِ هٰذَا الْيَوْمَ مَدْفَعْ

بيش از يك چشم بهم زدن نشد كه صف آن جماعت را از هم متفرق و پراكنده نمود مانند ملخها كه در باد صرصر . شمر بدبخت همينكه ديد ابرهاي كفر را كه نزديك است از هم بپاشد بحالت جزع و فزع نزد عمر سعد ملعون آمد كه اين مرد بدين نزديكي تمامي ما را تمام ميكند و بر باد فنا ميدهد و يك تن را از دم شمشير برانش امروز چاره و گريز نيست .

[ص 140]

قٰالَ مٰاذَا الرَّأْيُ قٰالَ الرَّأْيُ فٖي تَفْرٖيقِ جُنْدٍ بِسِهٰامٍ وَ رِمٰاحٍ وَ سُيُوفٍ تَتَقَعْقَعْ

وَ يُحٖيطُونَ بِهٖ مِنْ كُلِّ اَوْبٍ بِسِهٰامٍ وَ بِنٰارٍ وَ حِجٰارٍ وَ سُيُوفٍ فَيُصَلْفَعْ

فَاسْتَدٰارُوا حَوْلَهُ رُوحٖي فِدٰاهُ عٰازِمٖينَ الْقَتْلَ يَرْجُونَ ثَوٰابَ اللّٰهِ وَ الْجَنَّةَ اَجْمَعْ

ابن‌سعد ملعون گفت رأي در چيست و چه بايد كرد آن حرامزاده جواب داد كه رأي در متفرق كردن لشكر است با تيرها و نيزه‌ها و قبقب شمشيرها و اينكه از هر طرف دور او را بگيرند بانداختن تيرها و ريختن آتش و افكندن سنگها و زدن شمشيرها تا آنكه سرش از تن جدا و در خون خود شنا كند . جانم بفداي آن بزرگوار كه گِرد آن غريب مظلوم را گرفتند و همگي عزم كشتن او را داشتند و بعمل خود طمع ثواب خدا و بهشت خانه عقبي .

فَغَدَوْا مٰا بَيْنَ رٰامٍ بِسِهٰامٍ وَ حِجٰارٍ طٰاعِنٍ بِالرُّمْحِ ضَرّٰابٍ بِبَتّٰارٍ هَمَيْسَعْ

رَشَقُوا بِالنَّبْلِ حَتّٰي اَثْخَنُوهُ بِجِرٰاحٍ حٰايِراً فَرْداً وَحٖيداً مٰا لَهُ فِي الْعَيْشِ مَطْمَعْ

قَدْ تَلَظّٰي مِنْ اُوٰامٍ حَجَبَ الْاَنْوٰارَ مِنْهُ كَدُخٰانٍ وَ جُرُوحُ الْجِسْمِ كَالْيَنْبُوعِ تَنْبَعْ

پس آن لشكر شقاوت‌اثر بامر آن ملعون بر چند دسته شدند يكي تيرها و سنگها ميانداخت و ديگري نيزه و شمشير بر آن غريب مظلوم افراخته بود . چندان تير انداختند تا آنكه بدن مباركش را پر از زخمها و جراحتها ساختند در حالتي كه آن مظلوم متحير و سرگردان يكه و تنها مانده و او را طمعي در زندگي نبود . و از تشنگي جگر مقدسش آتش گرفته بود و روشنيها از پيش چشمش مانند دود محجوب شده و خون از زخمهاي بدن نازنينش مانند چشمه ميجوشيد .

[ص 141]

فَأَتٰي لَبَّتَهُ سَهْمُ لَعٖينٍ فَتَرَدّٰي عَنْ جَوٰادٍ سٰاجِداً لِلّٰهِ شُكْراً فَتَجَعْجَعْ

نَزَعَ السَّهْمَ فَفٰارَ الدَّمُ كَالْمَثْعَبِ مِنْهٰا فَتَلَقّٰاهُ بِاَيْدٍ كَيْ بِهِ الشَّيْبَةَ يَرْدَعْ

قٰايِلاً اَلْقٰي اِلٰهٖي هٰكَذٰا يَوْمَ قِيٰامٍ وَ رَسُولَ اللّٰهِ جَدّٖي شٰاكِياً مَا الْقَوْمُ تَصْنَعْ

آه آه كه در اين وقت تير يك نفر ملعون بسينه مقدسش آمد پس آن بزرگوار از اسب سرنگون شد و بهيئت سجده از براي خدا بجهت شكر بر روي آن زمين محنت‌قرين قرار گرفت . و تير را از سينه مباركش كشيد پس خون از آن مانند ناودان جاري گرديده و ميجوشيد پس با كف مقدسش آن خون را ميگرفت تا آنكه ريش مقدسش را بآن رنگين سازد در حالتي كه ميفرمود بهمين حالت خداي خود را در روز قيامت ملاقات ميكنم و بجدم رسول خدا از آنچه اين جماعت بدعاقبت ميكنند شكايت ميبرم .

فَعَرٰاهُ غَشْيَةٌ مِنْ كَثْرَةِ الْجُرْحِ فَلَمّٰا اَنْ اَفٰاقَ ثَبَّ حَتّٰي عَنْ بَنٰاتِ الْخَيْرِ يَدْفَعْ

لَمْ‌يُطِقْ رُوحٖي فِدٰاهُ الثَّبَّ فَانْخَرَّ صَرٖيعاً فَبَكٰي حُزْناً بُكٰاءاً عٰالِياً حٖينَ تَبَرْكَعْ

صٰارِخاً اُقْتَلُ مَظْلُوماً وَ جَدّٖي خَيْرُ خَلْقٍ عَطَشاً اُذْبَحُ صَبْراً وَ اَبِي الطُّهْرُ السَّمَيْدَعْ

پس از بسياري زخمها و جراحتها او را غشي عارض شد همينكه بهوش آمد خواست حركت كند و دفع اذيت از دختران پيغمبر و حرم اطهرش نمايد . جانم بفداي آن غريب مظلوم كه طاقت برخاستن نكرد باز بر خاك افتاد همينكه چنين شد از روي حزن و اندوه گريست گريستن بلندي . در حالتي كه فرياد برآورده بود كه اي جماعت آيا رواست كه من بظلم و ستم كشته شوم و حال آنكه جدّم بهتر خلق خدا محمّد مصطفي است آيا رواست [ص 142] كه از روي صبر با لب تشنه شهيد شوم با آنكه پدرم علي مرتضي است و از هر عيب و نقص مبرا و جمله خلق را آقا و مولا .

آوَّهْ اُتْرَكُ مَهْتُوكاً وَ اُمّٖي بِنْتُ خَيْرٍ فَعَرَتْهُ غَشْيَةٌ خَرَّ مَلِيّاً وَ تَجَعْجَعْ

بَقِيَ الْقَوْمُ حُيٰارٰي مٰاتَ اَمْ فٖيهِ حَيٰوةٌ فَأَتٰي مِنْهُمْ لَعٖينٌ قَرْنَهُ بِالسَّيْفِ صَلْفَعْ

سٰالَ مِنْهُ الدَّمُ حَتَّي اخْتَضَبَتْ شَيْبَتُهُ مِنْ هُ وَ طٰاحَتْ فِي الْعَرٰي بَيْضَتُهُ لَمّٰا تَصَتَّعْ

ميفرمود آه باين حالت كه هتك حرمتم شده مرا واميگذارند با آنكه مادرم فاطمه اطهر دختر پيغمبر است و همچنان فرياد ميكرد كه آن مظلوم را غشي ديگر آمد و مدتي بر روي زمين افتاد و سر بر خاك نهاد . آن جماعت بدعاقبت متحير بودند كه آيا آن بزرگوار از دنيا رفته و يا آنكه هنوز رمقي در بدن اوست در اين وقت ملعوني از آن بدبختان قدم بي‌حيائي پيش گذارده و شمشيري حواله آن مظلوم نموده فرق مباركش را شكافت و خون از جاي او روان شد بطوري كه ريش مقدسش بخون سرش خضاب شد و با سر بي عمامه بر زمين افتاد و سر بر خاك نهاد .

لَهْفَ نَفْسٖي حٖينَ اِذْ نٰادَي ابْنُ‌سَعْدٍ فِي الْجُمُوعِ عَجِّلُوا هَلْ مِنْ جَرٖيءِ الْقَلْبِ مِنْهُ الرَّأْسَ يَنْزَعْ

فَأَتٰاهُ شَبِثٌ بِالسَّيْفِ كَيْ يَجْتَزَّ مِنْهُ رَأْسَهُ لَمّٰا رَأٰي عَيْنَيْهِ خَلّٰاهُ وَ طَرْسَعْ

جٰاءَهُ الْاَشْقٰي سِنٰانٌ شٰاهِراً سَيْفَ عِنٰادٍ ظَلَّ لَمّٰا شٰافَ مِنْهُ الطَّرْفَ رِعْشٖيشاً وَ يَبْتَعْ

آه آه اي داد از حسرت و محنت من وقتي كه عمر سعد ملعون در ميان [ص 143] آن جماعت فرياد برآورد كه بشتابيد انتظار از چه داريد آيا كسي هست كه جرأت قلب داشته و سر از تن اين مظلوم جدا كند . در اين وقت شبث بن ربعي ملعون با شمشير آمد كه سرش را از بدن جدا سازد ولي همينكه چشمهاي مقدسش را ديد دست از او برداشت و از ترس رو بگريز گذاشت . پس بدبخت سنان آمد بحالتي كه تيغ كينه را كشيده و همينكه چشم آن بزرگوار را ديد رعشه بر اندام ناهنجارش افتاد و از آن مظلوم دور شد .

لَهْفَ نَفْسٖي حٖينَ قٰالَ الشِّمْرُ لٰا مِنّٖي اَحَقُّ بِدَمِ السِّبْطِ وَ اِنِّي الْحٖينَ مِنْهُ الرَّأْسَ اَقْلَعْ

اِنَّنٖي ذٰابِحُهُ كٰانَ شَبٖيهاً بِنَبِيٍّ اَوْ عَلِيٍّ لٰااُبٰالٖي مِنْهُمٰا مٰاكُنْتُ اَفْزَعْ

اي داد از حسرت و اندوه من آن وقتي كه شمر ملعون گفت كسي از من سزاوارتر از براي ريختن خون فرزند پيغمبر نيست و من الآن ميروم و سرش را از پيكرش جدا ميكنم . همانا كه او را ميكشم شبيه بپيغمبر باشد يا بحيدر مرا پروائي از آن دو سرور نيست و ابدا نميترسم .

يٰا لَحُزْنٖي حٖينَ جٰاءَ الشِّمْرُ بَغْياً وَ تَرَقّٰي صَدْرَهُ الْاَطْهَرَ وَ الدَّهْرُ مِنَ الْخَوْفِ تَضَعْضَعْ

رَجَفَ الْاَرْضُ وَ كٰادَتْ يَتَفَطَّرْنَ السَّمٰا وٰاتُ وَ اَرْكٰانُ جَمٖيعِ الْخَلْقِ كٰادَتْ تَتَزَعْزَعْ

ضَجَّتِ الْاَمْلٰاكُ وَ الْاَفْلٰاكُ ● مِنْ عُظْمِ مُصٰابٍ نٰاحَتِ الْجِنُّ وَ صٰارُوا فٖي فَضٰاءِ الْجَوِّ خُضَّعْ

اي داد از حزن و اندوه من وقتي كه شمر از روي بغي و طغيان آمد و [ص 144] بر آن سينه مطهر بالا رفت و زمانه از ترس خود را پست گرفت . زمين بلرزه درآمد و نزديك بود كه آسمانها از هم بپاشد و اركان تمامي آفرينش بلرزه درآيد . ملائكه و آسمانها از بزرگي مصيبت بفرياد آمدند و طوايف جن بنوحه‌گري برخاستند و در ميان هوا گردنها كج كردند .

فَعَلَا الْمَلْعُونُ صَدْراً كٰانَ مَأْوٰي نُورِ حَقٍّ رَمَقَ السِّبْطُ اِلَيْهِ عَلَّ يَسْتَحْيٖي وَ يَرْجِعْ

قٰالَ اِنّٖي لَسْتُ مِثْلَ الْقَوْمِ اَخْشٰي عَنْ اِلٰهٍ اَوْ نَبِيٍّ اَوْ عَلِيٍّ لَسْتُ عَنْ ذَبْحِكَ اَقْلَعْ

قٰالَ مَنْ اَنْتَ فَقٰالَ ابْنُ بَغِيٍّ اَنَا شِمْرٌ قٰالَ هَلْ تَعْرِفُنٖي قٰالَ نَعَمْ اَنْتَ السَّمَيْدَعْ

اَنْتَ سِبْطُ الْمُصْطَفٰي اَنْتَ حُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ اُمُّكَ الزَّهْرٰا اَخُوكَ الْمُجْتَبٰي اِنّٖي لَبَلْتَعْ

پس بالا رفت آن ملعون بر آن سينه‌اي كه جايگاه نور خدا بود پس سيدالشهداء بگوشه چشم نظري بر آن بدبخت نمود كه شايد حيا كند و برگردد . حرامزاده گفت اي حسين من مثل اين جماعت نيستم كه از خدائي بترسم يا از جد و پدرت شرمي كنم و دست از كشتن تو برنخواهم داشت . فرمود كيستي تو آن حرامزاده جواب داد كه منم شمر فرمود آيا مرا ميشناسي گفت بلي توئي بهتر خلق . توئي سبط محمد مصطفي توئي حسين فرزند علي مرتضي مادرت فاطمه زهرا برادرت حسن مجتبي من نيكو تو را ميشناسم و دانا بحسب و نسب توأم .

قٰالَ اِنْ كُنْتَ بِشَأْنٖي عٰارِفاً مٰا حَلَّ قَتْلٖي قٰالَ عَلّٖي بِعَطِيّٰاتِ ابْنِ صَخْرٍ اَتَمَتَّعْ

قٰالَ هَلْ تُؤْثِرُ يٰا شِمْرُ مِنَ الدُّنْيٰا حُطٰاماً اَمْ رَسُولُ اللّٰهِ اِيّٰاكَ بِيَوْمِ الْحَشْرِ يَشْفَعْ

قٰالَ اِنّٖي مُؤْثِرٌ جٰايِزَتٖي مِنْهُ عَلَيْكَ وَ عَلٰي جَدِّكَ وَ النَّفْسُ بِقَتْلٖي لَكَ تَنْزَعْ

قٰالَ اِنْ كُنْتَ بِقَتْلٖي مُزْمِعاً فَامْنَحْنِ مٰاءاً قٰالَ هَيْهٰاتَ لَهُ اِلّٰا وَ كَأْسَ الْمَوْتِ تَكْرَعْ [ص 145] 

فرمود اي شمر اگر تو عارف بشأن و مرتبه مني و مرا ميشناسي پس چه خون من مظلوم را بر تو حلال كرده آن ملعون جواب داد بجهت اين است كه شايد بجايزه و عطيه‌هاي يزيد تمتع و لذتي برم . فرمود اي شمر آيا از دنيا حطام او را اختيار ميكني يا آنكه جدم پيغمبر خدا تو را در محشر شفاعت كند . آه آه كه آن ملعون در جواب گفت اي حسين من جايزه خودم را از يزيد اختيار ميكنم و ترجيح ميدهم بر تو و بر جدّت پيغمبر و نفس من بكشتن تو اشتياق تمام دارد . فرمود اي شمر اگر چنيني كه عزم كشتن من مظلوم را داري يك جرعه آب بمن ببخش بآن بزرگوار گفت كه هيهات دور است اين آرزوي تو و نميشود مگر آنكه شربت شهادت را بچشي .

لَهْفَ نَفْسٖي حٖينَ اَلْقٰاهُ عَلَي الْوَجْهِ عَفٖيراً وَ غَدٰا يَضْرِبُ بِالْبَتّٰارِ حِقْداً وَ تَزَبَّعْ

كُلَّمٰا يَقْطَعُ مِنْ اَوْدٰاجِهٖ كٰانَ يُنٰادٖي وٰا عَلِيّٰاهُ وَ جَدّٰاهُ فَلَمْ‌يَخْشَ فَصَلْفَعْ

واويلاه وامصيبتاه ميفرمايد اي داد از حسرت و محنت من از آن وقتي كه حرامزاده آن بزرگوار را بر آن خاكها برو درانداخت و در غضب درآمده و از روي كينه شمشير نحسش را مكرر بر آن گردن مقدس ميزد . آه آه كه هر چه از رگهاي مقدسش را كه ميبريد آن مظلوم فرياد ميكرد كه وامحمداه واجداه واعلياه و آن حرامزاده ابدا بيم از خدا نكرده و سرش را از تن جدا ساخت .

فَاِذَنْ اَظْلَمَتِ الشَّمْسُ وَ كٰادَ الْاَرْضُ تَنْ شَقُّ وَ اَجْبٰالُ الْفَلٰاةِ مِنْ شَجٰاهُ تَتَصَدَّعْ

وَ تَفَطَّرْنَ السَّمٰوٰاتُ الْعُلٰي شَجْواً عَلَيْهِ وَ النُّجُومُ انْتَثَرَتْ وَ الْعَرْشُ بِالْحُزْنِ تَضَعْضَعْ [ص 146] 

اَنْتِ يٰا عَيْنُ ادْمَعٖي حُزْناً وَ يٰا رُوحُ تَخَلّٖي يٰا فُؤٰادٖي ذُبْ وَ يٰا كِبْدٖي مِنَ الشَّجْوِ تَقَطَّعْ

در اين وقت آفتاب تيره و تار شد و نزديك بود كه زمين بشكافد و كوههاي بيابان از حزن و اندوه از هم بپاشد و آسمانهاي بلندآستان بجهت حزن و اندوه بر آن رهبر راستان از هم پاره شود و ستارگان از هم پراكنده گردد و عرش از حزن و اندوه پست نشيند . تو هم اي چشم ببار از روي حزن و اندوه و اي روح تن را بگذار اي دل بگداز و اي جگر از اين غصه پاره پاره و ريز ريز شو .

يٰا بَنِي الزَّهْرٰاءِ كَمْ مِنْ مِحْنَةٍ حَلَّتْ عَلَيْكُمْ وَ مُصٰابٍ قَدْ دَهٰاكُمْ وَ اِلَيْكُمْ كٰانَ يَهْزَعْ

اَيَّ رُزْءٍ مِنْكُمُ اَرْثٖي وَ اَبْكٖي وَ هْيَ لٰاتُحْ صٰي وَ مِنْ رُزْءٍ لَكُمْ كِبْدٖي وَ اَحْشٰائٖي تَقَطَّعْ

اَسْأَلُ اللّٰهُ الَّذٖي اَعْلٰي عُلٰاكُمْ اَنْ يُجَلّٖي دَوْلَةَ الْمَهْدِيِّ مِنْكُمْ جَهْرَةً فِي الدَّهْرِ تَسْطَعْ

وَ يُقِرَّ الْعَيْنَ مِنّٰا بِظُهُورِ الْحَقِّ حَتّٰي نَضَعَ الْبَتّٰارَ فِي الْاَعْدٰاءِ حَتّٰي تَتَجَرَّعْ

مِنْ كُؤُسِ الْمَوْتِ مِنْ اَيْدٖي مُوٰالٖيكُمْ اِلٰي اَنْ تَطْهُرَ الْاَرْضُ وَ لَوْثُ الْكُفْرِ عَنْهٰا يَتَرَفَّعْ

پس خطاب بموالي و سادات خود عرض ميكند اي فرزندان فاطمه زهرا چه محنتها كه بر شما واقع شد و چه مصيبتها كه شما را شكسته و خسته نمود و بسوي شما شتافت . از براي كدام يك از مصيبتهاي شما مرثيه‌خواني و گريه كنم با آنكه آنها احصا و شمرده نميشود و از محنتهاي شما جگر من و اندرونم پاره پاره شده . سؤال ميكنم خدائي را كه علو مرتبه شما را بلندي داده اينكه ظاهر كند دولت مهدي صاحب زمان از شما را بطور آشكار و عيان كه نورش عالم را بگيرد . و بظاهر شدن حق چشمهاي ما را [ص 147] روشن تا آنكه شمشير بران در ميان دشمنان بگذاريم بطوري كه از جامهاي مرگ بنوشند از دست دوستان و غلامان آستان شما تا آنكه زمين پاك و پاكيزه شود و لوث كفر از آن برداشته گردد .

سَيِّدٖي سَمَّيْتَنٖي بَيْنَ اَنٰامٍ بِكَرٖيمٍ وَ اَنَا عَبْدٌ لَئٖيمٌ مُذْنِبٌ عٰاصٍ وَ اَكْوَعْ

اِنْ يَكُنْ خَيْرٌ فَمِنْكُمْ وَ اِلَيْكُمْ مُنْتَهٰاهُ مٰا يَكُنْ شَرٌّ وَ نُقْصٰانٌ فَمِنْ نَفْسٖي تَفَرَّعْ

لَسْتُ اَرْجُو لٖي نَجٰاةً غَيْرَ اَنّٖي بِوِلٰاكُمْ بٰارِدُ الْقَلْبِ وَ مِنْ جُودِكُمُ الْغُفْرٰانَ اَطْمَعْ

اَسْأَلُ اللّٰهَ بِكُمْ اَنْ يَتَلَقّٰي بِقَبُولٍ خِدْمَتٖي هٰذٖي وَ مِنْكُمْ بِالرِّضٰا اِيّٰاهُ يَشْفَعْ

صَلَوٰاتُ اللّٰهِ مٰا دٰارَ السَّمٰوٰاتُ عَلَيْكُمْ وَ عَلٰي اَعْدٰائِكُمْ خِزْيٌ مَدٰي مَا الشَّمْسُ تَطْلَعْ

اي آقا و مولاي من در ميان خلق مرا كريم نام نهادي با آنكه من بنده لئيم و گناهكار و نافرمان و نادانم . اگر خوبي و خيري باشد پس از شما و منتهاي او بسوي شماست و هر چه منقصت و بدي باشد از من و متفرع بر شاخه وجود من است . هيچ اميد نجاتي از براي خود ندارم جز آنكه من بدوستي شما مطمئن و آسوده و خنك‌دلم و از جود و كرم شما طمع آمرزش از هر لغزش را دارم . خدا را ميخوانم بوجود مبارك شما كه خدمت مرا قبول درگاه خود سازد و مقرون رضا و خوشنودي شما . بر شما باد رحمتها و درودهاي خدا مادام كه آسمانها دور زند و رسوائي و روسياهي بر دشمنان شما مادام كه آفتاب در تابش و نوربخشي است .

منها في الاعتراف بالتقصير :

أَرٰي كُلَّ مَنْ اَلْقٰاهُ يَشْكُو قَرٖينَهُ وَ يَلْهَفُ مِنْ فَقْدِ الصَّدٖيقِ الْمُوٰافِقِ [ص 148] 

وَ اِنّٖي اَرٰي مِنِّي التَّقٰاصُرَ اِنْ بَدَتْ مُخٰالَفَةٌ حٰاشَا الْخَلٖيلِ الْمُرٰافِقِ

وَ لَوْ كُنْتَ ذٰا رِفْقٍ وَ مُؤْثِرَ خِلِّهٖ عَلٰي نَفْسِهٖ لَمْ‌تُلْفِ غَيْرَ الْمُصٰادِقِ

ميبينم هر كس را ملاقات ميكنم با همدم خود از او در شكايت است و تأسف ميخورد از يافت نشدن يار موافق . و من ميبينم كه اگر خلافي در ميانه باشد تقصير و كوتاهي از من است نه از دوست مرافق . و اگر تو خود رفيق بودي و رفق ميكردي و صداقت و برادري با او را بر خودش اختيار مينمودي جز يار موافق و دوست مصادق نميديدي .

و منها ايضا قصيدة في الرثي :

تَلُومُنٖي اِلٰي‌مَ يٰا عَذُولٖي فٖي ثَكَلٖي بِرُزْئِيَ الْجَلٖيلِ

وَ كَيْفَ اَسْلُو وَ بَنُو الْبَتُولِ قَدْ قُيِّدُوا كَالزَّنْجِ بِالْكُبُولِ

وَ مِنْهُمُ قَدْ شُدَّ بِالْحُبُولِ يُسٰاقُ فٖي عُنْفٍ عَلَي الْاِبّٖيلِ

اي ملامت‌كن و عيب‌جوي من تا كي و تا چند مرا ملامت كني در گريه و زاري و ماتمداري من باين مصيبت بزرگ كه بمن رسيده و صبر و قرار از من برده . و چگونه تسلي يابم و آرام گيرم با آنكه فرزندان فاطمه زهرا مانند اسيران روم و زنگبار در قيد غل و زنجير گرفتار شدند . و پاره‌اي از آن اسيران خسته بريسمان جفا بسته و بر شتران تندرو نشسته و بسختي رانده بيابانها و مانده شدند .

نِسٰاؤُهُمْ يُمْسٖينَ فٖي اَلٖيلٍ رِجٰالُهُمْ تُقْتَلُ بِالصَّقٖيلِ

اُلْقُوا عَلَي الرَّمْضٰاءِ فٖي هَجٖيلٍ وَ اُوطِئُوا بِحٰافِرِ الْخُيُولِ

زنان ماتمزده ايشان همه در ناله و فغان و مردانشان كشته تيغ تيز و [ص 149] شمشير بران شدند . و بدنهاي نازنينشان بر روي ريگ گرم سوزان انداخته شده و پايمال سم اسبان گشتند .

لَهْفٖي عَلٰي عَلِيٍّ الْعَلٖيلِ اَلدَّنِفِ الْمَأْسُورِ وَ الضَّئٖيلِ

وَ جِسْمِهِ النّٰاحِلِ فِي الْكُبُولِ يٰا لَهْفَتٰا لِزَيْنَبَ الثَّكُولِ

حٖينَ اَتَتْ مَصٰارِعَ الْقَتٖيلِ تَنُوحُ بِالْوَيْلٰاتِ وَ الْعَوٖيلِ

اي داد از حسرت و اندوه من بر علي بن الحسين آن عليل بيمار و اسير دل‌فگار و بدن نازنينش كه با آن لاغري و رنجوري در غل و زنجير رفته بود آه افسوس ميخورم بر عمه ماتمزده محنت‌رسيده‌اش زينب از وقتي كه آن مظلومه بقتلگاه جوانان و كشتگان خود آمد و فرياد بواويلا و وامصيبتاه و ناله و فغان برآورد و ميگفت .

يٰا لَلنَّبِيِّ وَ لِذَا التَّلٖيلِ يٰا لَعَلِيٍّ وَ لِذَا الْجَدٖيلِ

وَ يٰا لَحِصْنٖي وَ اَخِي الْبَسٖيلِ وَ يٰا لَاَنْصٰارٖي وَ لِلشُّبُولِ

يٰا لَهْفَتٰا قَدْ هُتِكَتْ سُدُولٖي بِقَتْلِ شِبْلٍ اَفْضَلِ السَّلٖيلِ

بِلٰا تُرٰاثٍ وَ بِلٰا ذُحُولٍ جَفَوْا عَلٰي سَيِّدِيَ الْجَلٖيلِ

ميفرمود اي جد بزرگوار اين حسين تو است كه برو درافتاده اي پدر اي علي اين نور ديده تو است كه سر بر خاك نهاده . اي حصن استوار من اي برادر نامدار من اي ياران و ياوران من اي فرزندان و هواداران من كجائيد كه مرا باين حالت مشاهده نمائيد اي داد كه بكشتن فرزند پيغمبر پرده حرمتم دريده شد . فرياد كه بي آنكه حقي از كسي برده باشد و يا مالي را خورده باشد بر سيّد و مولاي بزرگوارم جفا كردند و [ص 150] با لب تشنه او را سر بريدند .

يٰا لَهْفِ اِذْ نُودِيَ بِالرَّحٖيلِ وَ جٖيءَ لِلتَّرْحٰالِ بِالْاِبّٖيلِ

وَ حَمَّلُوا النِّسٰاءَ وَ الشُّبُولِ لَمْ‌يَدَعُوا لَهُنَّ مِنْ سَمٖيلٍ

سُكَيْنَةُ تَبْكٖيهِ بِالْهُطُولِ يٰا مَلْجَأٖي وَ مَنْجَأِي الْجَلٖيلِ

لَيْسَ لَنٰا بَعْدَكَ مِنْ كَفٖيلٍ قُمْ وَ احْمِ عَنْ ضَيٰاعِكَ الذَّلٖيلِ

نَحْنُ بَنٰاتُ السَّيِّدِ الرَّسُولِ وَ عِتْرَةُ فٰاطِمَةَ الْبَتُولِ

نُسٰاقُ فِي الْاَوْعٰارِ وَ السُّهُولِ اِلٰي دَعِيٍّ كٰافِرٍ جَهُولٍ

اي دريغ و افسوس از آن وقتي كه بجهة كوچ كردن از آن بيابان ندا درداده شد و شتراني چند از براي سواري آن بي‌كسان آورده شد . و آن زنان و دختران را بر آنها سوار كردند و يك كهنه جامه‌اي از براي آن ماتمزدگان باقي نگذارده بودند . در اين وقت سكينه از براي پدر بزرگوار خود به اشكهاي جاري ناله و بيقراري داشت و عرض ميكرد اي پشت و پناه من اي مايه نجات و زندگي و حيات من . بعد از تو ما را غمخوار و پرستاري نيست اي پدر برخيز و از زنان و دخترانت كه همه ذليل و خوار شده‌اند حمايت كن . مردم ما دختران پيغمبر خدا و پاكيزگان عترت فاطمه زهرائيم كه چنين در اطراف بيابان و سخت و سستهاي زمين كشيده ميشويم بجانب يزيد حرامزاده كافر نادان .

وَ اُمُّ‌كُلْثُومَ لَدَي الْقُفُولِ دُمُوعُهٰا تَحْدِرُ كَالسُّيُولِ

تَقُولُ يٰا سَيِّدِيَ النَّبٖيلِ لَيْسَ لَنٰا بَعْدَكَ مِنْ بَدٖيلٍ

يٰا مَلْجَأَ الْوُفّٰادِ وَ السُّؤُلِ مَنْ‌ذٰا يُسَلّٖي قَلْبِيَ الْمَلُولِ [ص 151] 

يٰا لَهْفَتٰا مِنْ رُزْئِيَ الثَّقٖيلِ وَ مٰا لَهٰا فِي الْقَلْبِ مِنْ غَلٖيلٍ

اِذْ سَمِعَتْ سَيِّدَهَا النَّبٖيل يُنْشِئُ مٰا يُنْبِئُ عَنْ رَحٖيلٍ

و خواهرش ام‌كلثوم در دم رفتن و سواري خود اشكهاي او مانند رود جاري بود . و رو را بنعش پاره پاره برادر كرده عرض ميكرد اي آقاي بزرگوار من بعد از تو از براي ما مثل تو غمخوار و پرستاري نيست . اي پشت و پناه واردشوندگان و سؤال‌كنندگان كيست پس از تو كه دل حسرت‌زده مرا تسلي دهد . اي داد از مصيبت و محنت سخت و آنچه را كه در دل داشت آن مظلومه از سوزش حزن و اندوه وقتي كه ميشنيد از آقا و مولاي خود كه ميخواند آن اشعاري را كه خبر از شهادت خود ميداد و ميفرمود .

يٰا دَهْرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَلٖيلٍ كَمْ لَكَ بِالْاِشْرٰاقِ وَ الْاَصٖيلِ

مِنْ طٰالِبٍ وَ صٰاحِبٍ قَتٖيلٍ وَ الدَّهْرُ لٰايَقْنَعُ بِالْبَدٖيلِ

وَ اِنَّمَا الْاَمْرُ اِلَي الْجَلٖيلِ وَ كُلُّ حَيٍّ سٰالِكٌ سَبٖيلٖي

اي روزگار ناپايدار و اي زمانه كجرفتار اف بر چون تو دوستي باد چقدر از براي تو در هر صبح و پسين طلب‌كننده و ياور بوده كه همه كشته شده و شربت ناگوار مرگ را چشيده‌اند و روزگار قناعت بعوض ندارد . و همانا امر بسوي خداست و هر زنده‌اي همين راه كه مراست رونده و پويا .

اِسْتَيْقَنَتْ بِالْمَوْتِ بِالْحُلُولِ وَ بِالْبَلٰاءِ الضَّخْمِ بِالنُّزُولِ

تَلَقَّتِ الْقَضٰاءَ بِالْقَبُولِ بِغَيْرِ اِسْتِنْكٰافٍ اَوْ نُكُولٍ [ص 152] 

لِأَنَّهٰا بِنْتُ الْفَتَي الْبَسٖيلِ مَنْ سَيْفُهُ مٰاضٍ بِلٰا فُلُولٍ

مُقٰاتِلُ الْاَبْطٰالِ وَ الْفُحُولِ وَ اَشْرَفُ الْهُدٰاةِ لِلسَّبٖيلِ

چون آن مظلومه اين اشعار را از برادر بزرگوار خود شنيد يقين برسيدن مرگ و نازل شدن آن بلاي بزرگ نمود . قضا و قدر خدا را قبول كرده و تن برضا درداد بدون استنكاف يا نكولي . چرا كه آن مخدره دو جهان از خانواده مردانگي و شجاعت بود و پدرش حيدر كرار بود كه تيغ آتش‌بارش بران بود و در نصرت حق كندي نميكرد . يكه مردان و شجاعان را بر خاك هلاك ميانداخت و از كشته‌شان پشته‌ها ميساخت و راه راست را اشرف هاديان بود و افضل رهبران .

يٰا سٰادَتٖي يٰا مَنْ هُمُ دَلٖيلٖي اِلَيْهِمُ الْمَلْجٰا وَ هُمْ جَذٖيلٖي

عَبْدُكُمُ الْكَرٖيمُ ذُو الْفُضُولِ اَتٰاكُمُ بِذَنْبِهِ الثَّقٖيلِ

يَأْمُلُ مِنْ فَضْلِكُمُ الْجَزٖيلِ قَبُولَ اَعْمٰالٍ لَهُ قَلٖيلٍ

وَ الْعَفْوَ مِنْ ذُنُوبِهِ الْجَلٖيلِ ثُمَّ اِلٰي حِمٰاكُمُ دُخُولٖي

يٰا مَرْجَعَ السُّؤّٰالِ وَ السُّؤُلِ يٰا مَنْ اِلَيْهِ دٰائِماً وُكُولٖي

اِشْفِ صُدُوراً ضِقْنَ بِالْغَلٖيلِ اَقْرِرْ عُيُوناً شَأْنُهَا الْهُمُولِ

اِئْذَنْ لِزَرْعِ الْخَصْمِ بِالذُّبُولِ وَ مٰا رَجَوْنٰا فٖيكَ بِالْحُصُولِ

وَ صَلِّ يٰا رَبِّ عَلَي الرَّسُولِ وَ آلِهٖ بِفَضْلِكَ الْجَزٖيلِ

پس خطاب بموالي و سادات خود عرض ميكند كه اي آقايان من اي كساني كه شمائيد رهبران من بسوي خدا و شمائيد پشت و پناه من و وكيل من در هر امر . بنده خانه‌زاد شما كريم با مشتي عمل تباه و پشتي سنگين از گناه [ص 153] به آستانه شما آمده و از فضل جزيل و كرم جميل شما آرزومند آن است كه عمل كم او را قبول درگاه خود سازيد و از گناه بزرگ او درگذريد پس به آستانه خود مرا راه دهيد . بارخدايا اي آنكه توئي بازگشت هر سؤال و سؤال‌كننده اي كسي كه بر تو است هميشه اعتماد من آن سينه‌ها كه در اين مصيبت تنگ آمده فرج بخشا و شفاي ده و ديدگاني را كه در اين بليه شب و روز گريسته روشني و صفاي ده . كِشتِ دشمن را بر باد فنا ده و مزرعه اميد ما را از آب رحمت خويش افزون و بيش عطا فرما . و درودي پاينده بر گرامي پيغمبر اطهر و فرزندان طيب و طاهر او بفضل وافر خود بفرست .

و منها قصيدة اخري في الرثي :

ظَلِلْتَ عَلَي الْاَيّٰامِ جَذْلٰانَ غٰافِلاً وَ عٰايَنْتَ مٰا فٖيهٰا كَمَا الصِّبْرِ زٰائِلاً

مَنِ اعْتَبَرَ الْاَيّٰامَ صٰارَ مُجَرَّباً وَ شٰاهَدَ فٖيهٰا كُلَّ خٰافٍ مُمَثَّلاً

كَفٰاكَ دَلٖيلاً فٖي زَوٰالِ نَعٖيمِهٰا وُجُودُ الْاَخٖيرِ بَعْدَ مٰا كٰانَ اَوَّلاً

عَلٰي‌مَ تَذُمُّ الدَّهْرَ وَ الدَّهْرُ نٰاصِحٌ لِمُسْتَكْشِفٍ مِنْهُ الْحَقٰائِقَ سٰائِلاً

مَتٰي غَشَّ فٖي ضَرّٰائِهٖ وَ بَلٰائِهٖ وَ شَبَّهَ يَوْماً قَطُّ بِالْحَقِّ بٰاطِلاً

روزگاري را از روي غفلت بعيش و عشرت بسربردي و آنچه را كه در اوست مانند ابري كه دوام ندارد در گذر و زوال ديدي . هر كس بديده اعتبار بروزگار نظر كند تجربه‌كار شود و آنچه را هم كه از او پنهان است و هنوز نديده ممثّل و آشكار ببيند . بس است تو را در زوال نعمت دنيا بجهت دليل يافت شدن هر آخري پس از آنكه اول بوده . [ص 154] روزگار را بر كدام عيبش مذمت ميكني با آنكه او خالص و بي‌رنگ است از براي كسي كه از او طلب كشف حقايق كند و بپرسد و چنانكه هست خود را باو مينمايد . كي در سختي و بلاي خود كسي را فريب زد و امر خود را از او پنهان داشت و كدام روز باطلي را بحق مشتبه كرد .

أَلَمْ‌يُخْبِرِ الدَّهْرُ الصَّدُوقُ بِحٰالِهٖ أَلَمْ‌يُبْدِ مِنْهُ مٰا بِهٖ كُنْتَ جٰاهِلاً

وَ قَدْ كَشَفَ الدُّنْيٰا بِاَوْضَحِ كَشْفِهٰا سَرٰائِرَهٰا اَنْ لٰاتَكُونَ مُدٰاحَلاً

فَمَنْ نٰالَ مِنْهَا الْاَهْلَ وَ الْمٰالَ بُرْهَةً وَ لَمْ‌تَلْقَهُ مِنْ بَعْدِ حٖينٍ مُكَلِّلاً

آيا تو را زمانه راستگو بحال خود خبر نداد آيا آنچه را كه از امر او جاهل بودي براي تو ننمود . دنيا تمامي پنهانيهاي خود را بطوري كه از آن واضحتر نباشد ظاهر ساخته كه تو مغرور او نشده باشي و فريبش را نخورده باشي . آخر ببين كيست در اين دنيا كه بثروت و مال و اهل و عيالي رسيده باشد و پس از چندي او را نديده باشي كه رفته و آنچه را كه جمع كرده و انباشته بحسرت گذاشته .

وَ مَنْ‌ذٰا رَأٰي مِنْهٰا سُرُوراً وَ لَمْ يُصِبْ هُ حُزْنٌ طَوٖيلٌ لٰا لَهُ عَنْهُ مَعْدِلاً

وَ مَنْ‌ذٰا رَأٰي ● فٖيهٰا مَقٰاماً يَسُرُّهُ وَ لَمْ‌يَذْهَبِ الْاَيّٰامُ حَتّٰي تَسَفَّلٰا

وَ مَنْ عٰاشَ فٖيهٰا بُرْهَةً فٖي مَصَحَّةٍ وَ لَمْ‌يَكُ مِنْ مَسِّ السَّقٰامِ مُتَلَّلاً

وَ مَنْ سُرَّ يَوْماً مِنْ لِقٰاءِ حَبٖيبِهٖ وَ لَمْ‌تَنْقَضِ الْاَيّٰامُ اِلّٰا وَ شَمْعَلٰا

كدام يك نفر است كه از اين دنيا سرور و شادماني ديده باشد و او را حزن و اندوه زياد كه از او مفري نيست نرسيده باشد . كيست كه در اين دنيا مقام و مرتبه‌اي كه او را شادمان دارد ديده باشد مگر اينكه پست [ص 155] و ذليل شده است با آنكه ايامي هم بر او نگذشته . كدام يك نفر است كه مدت كمي از دنيا را بصحت و سلامتي بسربرده و برسيدن بيماريها و ناخوشيها از پا نيفتاده . كدام يك نفر است كه از لقاي دوست خود يك روز عيشي كرده باشد مگر آنكه بهجران و فراق او مبتلا شده با آنكه هنوز چند روزي هم نگذشته .

أَلَمْ‌تَجُزِ الْاَخْبٰارَ فٖيمٰا جَرٰي عَلٰي خِيٰارِ الْبَرٰايٰا فِي النَّوٰائِبِ اَوَّلاً

فَلَمْ‌تَتْرُكِ الْاَيّٰامُ مِنْهُمْ مُسَلَّماً وَ مٰا مِنْهُمُ اِلّٰا وَ فِي الدَّهْرِ اُبْسِلٰا

وَ اَيُّ عَزٖيزٍ لَمْ‌يَفُقْهُ مُذَلِّلٌ وَ اَيُّ كَرٖيمٍ لَمْ‌يَكُنْ فٖيهِ خٰامِلاً

وَ اَيُّ نَبِيٍّ لَمْ‌يَنَلْهُ مَصٰائِبُ وَ اَيُّ وَلِيٍّ عَنْ بَلٰايٰاهُ اُرْجِلٰا

وَ قَدْ نٰالَ كُلٌّ مِنْهُمُ مِنْهُ مِحْنَةً فَلٰا اَحَدٌ اِلّٰا وَ بَلْوٰاهُ اَشْمَلٰا

آيا مرور نكرده‌اي اخباري را كه وارد شده است در مصائب و محني كه پيش از اين باخيار روزگار و برگزيدگان خلق رسيده كه يك تن از ايشان را سالم نگذاشته و يكي از آن بزرگواران نيست مگر آنكه در اين روزگار بهلاكت رسيده . كدام عزيز بود كه ذليل‌كننده‌اي بر او فايق نيامد كدام كريم بود كه در اين زمانه خاموش و گوشه‌نشين نشد . كدام پيغمبر و نبي بود كه مصيبتها و محنتها باو نرسيد و كدام ولي و وصي بود كه از بلاهاي او رهائي داشته و دمي فارغ و آسوده بود . هر يك از آن بزرگواران برنج و محنتي از روزگار رسيده و يكي از آنها نبود مگر آنكه سختي او شامل حالش گرديده .

وَ لٰكِنْ كَأَنَّ الدَّهْرَ قُدِّرَ شَرُّهُ عَلٰي حَسَبِ الْاَقْدٰارِ قَدْراً مُمٰاثِلاً [ص 156] 

فَكُلُّ عَلِيِّ الْقَدْرِ مِنْهُ نَصٖيبُهُ عَلٰي قَدْرِهٖ مِثْلاً بِمِثْلٍ مُعٰادِلاً

فَخَيْرُ الْبَرٰايٰا اَكْثَرُ النّٰاسِ مِحْنَةً وَ اَعْظَمُهُمْ بَلْويً وَ اَكْثَرُ خٰاذِلاً

ميفرمايد ولي گويا روزگار مقدر شده است شر او بر حسب قدرها و شأنها باندازه مساوي و همسر . پس بهر بلندمرتبه‌اي نصيبش از سختي زمانه باندازه شأن و افزوني رتبه و مكان اوست مثل بمثل و همسر بهمسر . پس آنكس كه بهتر و برتر خلق است از همه مردم محنتش بيشتر است و بلايش از همه بزرگتر و خذلان‌كنندگانش هم از همه زيادتر .

فَهٰذٰا رَسُولُ اللّٰهِ اَعْظَمُ مَنْ أَتٰي بَلٰاءاً فَلٰا مِعْشٰارَهُ نٰالَ مُرْسَلاً

وَ تِلْكَ بَنُوهُ الطّٰاهِرُونَ فَعِنْدَ مٰا اَصٰابَهُمُ تُلْفِي الْحِمٰامَ مُقَلَّلاً

فَمِنْهُمْ بِكُوفٰانٍ وَ مِنْهُمْ بِطَيْبَةٍ وَ مِنْهُمْ بِطَفٍّ بِالْبَلٰاءِ ● مُزَمَّلاً

وَ مِنْهُمْ بِطُوسٍ قَدْ تَضَمَّنَهُ الثَّرٰي وَ مِنْهُمْ غَرٖيبٌ قَدْ تَبَوَّءَ بٰابِلاً

اينك پيغمبر خدا بلاي او از همه آن كساني كه در ملك آمده‌اند بزرگتر است پس ببين كه هزار يك بلاي او بپيغمبري نرسيده . و اين فرزندان طيب و طاهر آن بزرگوارند كه در نزد مصيبتهاي ايشان مرگ را چيز كمي مي‌يابي . پس پاره‌اي از آن بزرگواران در كوفه و بعضي در مدينه و پاره‌اي در زمين كربلا كه بجامه بلا پيچيده و مبتلا است . و يكي ديگر در طوس است كه او را خاك در بر گرفته و ديگري غريبي است كه در زمين عراق و بغداد منزل گرفته و مدفون شده است .

أُعَزّٖيكِ يٰا خَيْرَ النِّسٰاءِ بِأَيِّهٰا وَ يَعْجِزُ عَنْهَا الدَّهْرُ اَنْ يَتَحَمَّلٰا

فدٰاؤُكِ نَفْسٖي يَا ابْنَةَ الْخَيْرِ كَمْ عَرٰي عَلَيْكِ وَ يَبْغٖيكِ الزَّمٰانُ الدَّوٰاغِلٰا [ص 157] 

أُعَزّٖيكِ بِالرَّأْسِ الْمُشَقَّقِ قَرْنُهُ صَرٖيعٍ عَلَي الْمِحْرٰابِ بِالظُّلْمِ مُبْسِلاً

أَمِ الْجَسَدِ الْمُخْضَرِّ بِالسَّمِّ غٖيلَةً وَ جُثْمٰانُهُ قَدْ صٰارَ اَعْجَفَ نٰاحِلاً

تعزيت بگويم تو را اي خاتون زنان بكدام يك از اين مصيبتها با آنكه عاجز است روزگار از متحمل شدن آنها . جانم بفداي تو اي دختر پيغمبر چقدر وارد شد بر تو از مصيبتها و محنتها و چقدر زمانه بي‌پروا از تو خواهان كشيدن بار محنت و مصيبت است . تعزيت بگويم تو را بفرق شكافته شوهرت علي كه در دامن محراب افتاده و گرفتار ظلم و ستم گشته بود يا تعزيت بگويم تو را ببدن فرزند دلبندت حسن كه از اثر زهر كه بمكر باو خورانيده بودند سبز شده بود و تن مباركش لاغر و از غم و غصه گداخته بود .

أَمِ الْجَسَدِ الْمَرْضُوضِ تَحْتَ سَنٰا بِكِ الْخُيُولِ صَرٖيعٍ فِي الْعَرٰاءِ مُرَمَّلاً

اَمِ الدَّنِفِ الْمَأْسُورِ فَوْقَ مَطِيَّةٍ يُسٰاقُ عَنٖيفاً فِي الْقِفٰارِ مُكَبَّلاً

اَمِ الْحٰاسِرٰاتِ النّٰاحِلٰاتِ الثَّوٰاكِلِ تُسٰاقُ عَلَي الْاَقْتٰابِ عُنْفاً مَرٰاحِلٰا

اِذٰا شِئْنَ اَنْ يَبْكٖينَ يَوْماً تَحَسُّراً قُرِعْنَ بِاَطْرٰافِ الرِّمٰاحِ تَثَوُّلاً

يا تعزيت بگويم تو را ببدن چاك چاك فرزندت حسين كه زير سم اسبان در هم شكسته و خورد شده بود و بر روي خاكهاي آن بيابان افتاده و در خون خود شناور گشته بود . يا تعزيت بگويم بعليل بيمارت سيد سجاد كه اسير و دستگير شده بالاي شتر او را با غل و زنجير در بيابانها بعنف و سختي ميكشيدند . يا بدختران حسرت‌زده محنت‌رسيده مصيبت‌ديده‌ات كه بالاي قتبهاي شتران نشسته و آن بيكسان را بخواري [ص 158] و دشواري منزل بمنزل ميكشيدند و ميبردند . اگر ميخواستند كه بجهت حسرت و اندوه خود روزي گريه كنند كعب نيزه بر آن بيكسان ميزدند و ايشان را دشنام ميگفتند .

أَفٰاطِمُ لَوْ شٰاهَدْتِ فَرْخَكِ ظٰامِئاً جَرٖيحاً طَرٖيحاً بِالْعَرٰاءِ مُجَدَّلاً

يَصُولُ عَلَيْهِ وٰاحِدٌ بِمُثَقَّفٍ وَ آخَرُ بِالْمَصْقُولِ يَحْمِلُ صٰائِلاً

وَ آخَرُ يَرْمٖي بِالْجَنٰادِلِ شِلْوَهُ وَ آخَرُ بِالْاَنْبٰالِ ظَلَّ مُنٰاضِلاً

اِذاً لَنَشَرْتِ الشَّعْرَ ثٰاكِلَةً لَهُ وَ اَجْرَيْتِ دَمْعَ الْعَيْنِ كَالصَّوْبِ هٰاطِلاً

اي فاطمه اگر ميديدي فرزندت حسين را با لب تشنه و بدن مجروح بر خاكهاي بيابان كربلا افتاده . و يكي با نيزه بر او حمله ميكرد و ديگري با شمشير . و ديگري سنگها بر بدن پاره پاره آن مظلوم ميزد و ديگري تيرها بجانبش ميانداخت . در اين وقت موي سر پريشان ميكردي بحالت ماتمداري و عزا از براي او و اشك چشم مانند باران پي‌درپي جاري ميساختي .

أَفٰاطِمُ لَوْ شٰاهَدْتِ بَنْتَكِ حٖينَمٰا تُنٰادٖي رَسُولَ اللّٰهِ تَخْشَي الدَّوٰاغِلٰا

اَيٰا جَدِّ هٰذٰا نُورُ عَيْنِكَ بِالْعَرٰا جَدٖيلاً عَرِيّاً بِالدِّمٰاءِ مُرَمَّلاً

وَ لَوْ شُفْتِ يٰا بِنْتَ الرَّسُولِ سُكَيْنَةً تُسٰاقُ عَنٖيفاً كَالْاِمٰاءِ وَ تُعْضَلٰا

اي فاطمه كاش بودي در صحراي كربلا و ميديدي دخترت زينب را وقتي كه فرياد ميكرد جدّش رسول خدا را و از محنتها و مصيبتهاي خود ترسان و هراسان بود . عرض ميكرد اي جد بزرگوار اين نور ديده تو حسين است كه با بدن برهنه در اين بيابان افتاده و بخون خود آغشته [ص 159] گشته . اي فاطمه اي دختر پيغمبر كاش بودي و ميديدي دخترت سكينه را كه چگونه او را در بيابان مانند كنيزان بسختي ميدوانيدند و صدمه و اذيت بر او وارد ميآوردند .

فَمٰا اَنْسَ لٰااَنْسَ الْحُسَيْنَ اِذٰا غَدٰا يُنٰادٖي بِاَعْلٰي صَوْتِهِ الْقَوْمَ قٰائِلاً

اُنٰاشِدُكُمْ بِاللّٰهِ هَلْ تَعْرِفُونَنٖي بِأَنَّ رَسُولَ اللّٰهِ جَدِّيَ اَوَّلاً

أَلَمْ‌تَعْلَمُوا اَنِّي ابْنُ بِنْتِ مُحَمَّدٍ وَ اَنَّ عَلِيّاً وٰالِدٖي مُتَبَتِّلاً

ميفرمايد پس هر چه را فراموش كنم فراموش نميكنم مولايم حسين را وقتي كه آن جماعت را به بلندتر صداي خود آواز ميداد در حالتي كه ميفرمود شما را بخدا ميخوانم كه آيا مرا ميشناسيد باينكه اولا پيغمبر خدا جد من است . آيا نميدانيد كه من پسر ( فرزند خ‌ل ) دختر پيغمبرم و اينكه پدرم علي مرتضي است كه منقطع از ماسوي بسوي خداست .

وَ حَمْزَةَ خَيْرَ النّٰاسِ عَمٌّ لِوٰالِدٖي وَ جَعْفَراً الطَّيٰارَ عَمّٖي مُفَضَّلاً