اِنَّ الْجُزُوعَ يَهُدُّ رُكْنَكَ وَ الَّذٖي اَصْمَتْهُ اَنْبٰالُ الْقَضٰا لٰايَرْجِعُ

اِصْبِرْ فَصَبْرُ الْمَرْءِ مِفْتٰاحُ الْفَرَج لِلصَّبْرِ اِحْدَي الْحُسْنَيَيْنِ مُوَزَّعٌ

اي دل تو را چه رسيده كه در بلاها و محنتها جزع و فزع ميكني هرگز جزع كردن منع از بلا نخواهد كرد . و همانا جزع كردن ركن وجود و هستي تو را خراب و نابود خواهد نمود آن كس را كه تيرهاي قضا و قدر خدا از پا درانداخته برنميگردد . صبر كن كه صبر كليد گشايش و فرج است و از براي صبر يكي از دو امر نيكو قسمت يكي ظفر يافتن و غلبه كردن و ديگري در راه خدا شهيد شدن .

مٰا دُمْتَ فِي الدّٰارِ الدَّنِيَّةِ لَمْ‌تَزَلْ غَرَضَ الْمَنٰايٰا وَ الْبَلٰايٰا شُرَّعٌ [ص 116] 

وَ الدّٰائِرٰاتُ قِسِيُّهٰا وَ سِهٰامُهٰا تَتْرٰي نَوٰائِبِهٰا فَاَيْنَ الْمَدْفَعُ

اِنَّ الْبَلٰايٰا زٰاجِرٰاتٌ لِلْفَتٰي فَعَسٰاهُ عَنْ رَبْعِ التَّنٰائٖي يَنْزَعُ

اِنَّ الْبَلٰاءَ هَدِيَّةٌ مِنْ رَبِّهٖ فَتَلَقَّهٰا وَ اشْكُرْ لِمٰا بِكَ يُصْنَعُ

مادام كه در اين خانه پستي پيوسته نشانه مرگها و اجلها هستي و بلاها پيكانها است و حوادث روزگار كمانها و محنتها و مصيبتهاي پراكنده و از هر راه تيرها پس كجاست گريزگاه . همانا بلاها از براي جوانمرد تعبها و آزارها است كه شايد بسبب آنها از سرمنزل جدائي و هجران دل بركند و بدور افتد . بلا هديه‌اي است از جانب خداي او پس بجان قبول كن او را و از براي هر معامله كه با تو بشود شكر نما .

وَاللّٰهِ لَمْ‌اَرَ لِلسَّلٰامِ فَضٖيلَةً اِلّٰا عَلَي الضَّعْفَي السَّلٰامَةُ اَوْسَعُ

دَعَةُ الْجُسُومِ بَوٰارُ رُوحٍ وَ الْبَلٰا فٖيهٰا لِرُوحٍ رٰاحَةٌ وَ تَمَتُّعٌ

لٰاتُؤْثِرَنَّ سَلٰامَةَ الْفٰانٖي عَلَي الْب آقٖي وَ اَنْتَ دَوٰامَ خَيْرٍ تَطْمَعُ

مِنْ اَجْلِ ذٰلِكَ آثَرَتْ حُجَجُ الْوَرٰي مِحَنَ الدُّهُورِ وَ لِلْهُمُومِ تَجَرَّعُوا

بخدا قسم كه ابدا از براي سلامتي فضيلتي نديدم و بر كسش نگزيدم مگر بر ضعفاء كه وسعتشان در سلامتي بيش است . استراحت بدنها و وسعت عيش تنها هلاكت روح است و بلاي در آنها از براي رُوح لذت و راحت و رَوح . و سلامتي خانه فاني را بر سراي جاوداني اختيار مكن با آنكه طمع داري دوام خير و خوبي را . از همين جهت كه دنيا در گذر است حجتهاي خدا در ميان خلق اختيار كردند محنتهاي روزگار را و [ص 117] نوشيدند جرعه‌هاي هم و غم را .

مِنْهُمْ بِمِنْشٰارِ الْجَفٰاءِ مُقَدَّدٌ مِنْهُمْ بِسَيْفِ الظّٰالِمٖينَ مُبَجَّعٌ

مِنْهُمْ لَقَدْ سَلَخُوا شَقٰاءاً جِلْدَهُ مِنْهُمْ لَقَدْ وُئِدُوا وَ مِنْهُمْ جُدِّعُوا

مِنْهُمْ لَقَدْ رُجِمُوا وَ مِنْهُمْ شُتِّمُوا مِنْهُمْ لَقَدْ ظُلِمُوا وَ مِنْهُمْ مُنِّعُوا

بعضي از آن بزرگواران بدن مقدسش به اره جفا شكافته و دريده شد و پاره‌اي بشمشير ستمكاران كشته و سر بريده . و پاره‌اي را از روي شقاوت و بدبختي زنده پوست كردند و بعضي زنده در گور و گروهي محبوس زندان . و پاره‌اي سنگسار گشتند و بعضي دشنام شنيدند و پاره‌اي بظلم و ستم رسيده و گروهي را از حق خود بازداشته و محروم ساختند .

مِنْهُمْ لَقَدْ فَلَقُوا عُتُوّاً قَرْنَهُ مِنْهُمْ لَقَدْ اَرْدٰاهُ سَمٌّ مُنْقَعٌ

مِنْهُمْ مَرٖيضٌ بِالْحَدٖيدِ مُكَبَّلٌ مِنْهُمْ اَسٖيرٌ بِالسِّيٰاطِ مُقَنَّعٌ

مِنْهُمْ بِاَنْوٰاعِ الْمَصٰائِبِ مُبْتَلٍ وَ عَلَيْهِ كُلُّ النّٰائِبٰاتِ مُوَقَّعٌ

وَ هْوَ الْحُسَيْنُ قَتٖيلُ عَبْرَةِ كُلِّ مَنْ عَرَفَ الْاِلٰهَ وَ بِالْوُجُودِ مُمَتَّعٌ

يكي از آن بزرگواران را بسركشي و طغيان فرق مباركش را شكافتند و ديگري را زهر پرورده ظالمان در ورطه هلاكت انداخت . و يكي از آن بزرگواران عليل و بيمار بود و بزنجيرهاي آهنين بسته و گرفتار و يكي ديگر اسير و دستگير و به تازيانه‌هاي ستم آزرده و خسته بود . و يكي از ايشان بانواع مصيبتها مبتلا و مورد همه محنتها و سختيها و نشانه [ص 118] تير بلا بود . و آن بزرگوار حضرت سيدالشهداء است كه كشته اشك چشم هر مؤمني است كه خداي خود را شناخته و بنعمت وجود پرداخته .

وٰا حَرَّ قَلْبٖي حٖينَ جٰاءَ مُضَرَّجاً بِدَمٍ اِلٰي خَيْمٰاتِهِنَّ يُوَدِّعُ

فَدَعَا الرَّضٖيعَ وَ جَفَّ فُوهُ مِنَ الظَّمٰا حَتّٰي يُقَبِّلَ مِنْهُ وَجْهاً يَلْمَعُ

فَرَآهُ يَقْلَقُ فِي الْقِمٰاطِ مِنَ الظَّمٰا وَ مِنَ الطَّوٰي مُتَلَمِّظاً يَتَضَوَّعُ

اي داد از سوزش دل من وقتي كه آن بزرگوار با بدن خون‌آلود بسوي خيمه‌هاي حرم محترم آمد كه عيال بيكس خود را وداع كند . پس طفل شيرخواره خود را طلبيد كه رخساره تابان او را ببوسد و دهان مباركش خشكيده بود . پس آن طفل مظلوم را ديد كه در قنداغه خود از تشنگي در اضطراب و التهاب است و از گرسنگي زبان بر دور دهان ميگردانيد و گريه ميكرد و بر خود مي‌پيچيد .

فَتَنٰاوَلَ الطِّفْلَ الضَّئٖيلَ وَ قٰالَ يٰا وَيْلاً لِقَوْمٍ فٖيكَ لٰايَتَوَرَّعُ

وَ خَصٖيمُهُمْ يَوْمَ النُّشُورِ مُحَمَّدٌ وَ عَذٰابُهُمْ بَيْنَ الْبَرِيَّةِ اَشْنَعُ

بَيْنٰا يُنٰاغٖيهِ فَجٰاءَ مِنَ الْعِدٰي سَهْمٌ فَاَرْوٰاهُ بِكَأْسٍ يَجْرَعُ

پس آن كودك را كه از شدت تشنگي پژمرده و افسرده شده بود گرفت و فرمود اي واي بر آن جماعتي كه درباره تو از خدا نترسند و پرهيز نكنند . و جدّت محمد مصطفي در روز رستخيز با ايشان خصمي كند و عذاب ايشان از ميانه تمامي خلق سخت‌تر باشد . در آن اثنا كه با آن طفل در گفتگو بود تيري از جانب دشمنان آمد و او را از جام شهادت كه نوشيد سيراب نمود .

[ص 119]

اَصْمٰاهُ فٖي حِجْرِ الْحُسَيْنِ فَيٰا لَهٰا مِنْ كُرْبَةٍ مِنْهَا الْجِبٰالُ تَصَدَّعُ

اَخَذَ الدِّمٰاءَ بِكَفِّهٖ فَرَمٰي بِهٰا نَحْوَ السَّمٰاءِ وَ قَطْرَةٌ لٰاتَرْجِعُ

فَدَعٰا حُسَيْنٌ رَبِّ تَعْلَمُ مٰا بِنٰا هَوِّنْ عَلَيَّ مُصٖيبَةً لٰاتُدْفَعُ

يٰا رَبِّ لٰاتَجْعَلْهُ اَهْوَنَ حُرْمَةً مِنْ شِبْلِ نٰاقَةِ صٰالِحٍ لَمّٰا دُعُوا

پس تير آمد و آن طفل را در دامن مقدس سيدالشهداء شهيد كرد پس اي داد از محنت و اندوهي كه كوهها از آن ميشكافد و از هم ميپاشد . پس آن بزرگوار با كف دست مقدسش خونها را گرفته بجانب آسمان ميريخت و يك قطره از آن خونها باز نخواهد گشت . پس سيدالشهداء دعا كرد كه پروردگارا خود ميداني آنچه بما رسيده آسان كن بر من آن مصيبتي را كه برطرف نميشود و از آن گريزي نباشد . بار پروردگارا قرار مده حرمت اين طفل را پست‌تر از حرمت بچه ناقه صالح پيغمبر در قيامت .

فَرَأٰي وَ لٰا بٰاقٍ لَهُ مِنْ صَحْبِهٖ وَ بَنُو اَبٖيهِ كُلُّهُمْ قَدْ صُرِّعُوا

وَ الْقَوْمُ قَدْ عَزَمُوا عَلٰي قَتْلِ امْرِئٍ اَبَداً بِثَوْبِ الذُّلِّ لٰايَتَلَفَّعُ

شَدَّ الْحِزٰامَ عَلَي الْمَمٰاتِ مُوَطِّناً نَفْساً عَلٰي قَتْلٍ وَ لٰايَتَكَعْكَعُ

پس آن بزرگوار ديد كه يك تن از ياران و ياورانش باقي نمانده و فرزندان پدر و برادرانش همگي بر خاك هلاك خفته‌اند . و آن جماعت بدعاقبت عزم كرده‌اند بر كشتن آن مردي كه در مردانگي هرگز جامه ذلت نپوشيده . كمر را بر شهادت تنگ بسته و دل بر كشته شدن نهاده و ابدا او را ترس و هراسي نبود .

[ص 120]

فَدَعٰا بِنِسْوَتِهٖ وَ اَهْلِ خِيٰامِهٖ حٰانَ الْفِرٰاقُ اَلٰا هَلُمَّ ● نُوَدِّعُ

بَرَزَ النِّسٰاءُ مِنَ الْخُدُورِ صَوٰارِخاً بِالْوَيْلِ قَدْ غَمَرَ الذُّيُولَ الْاَدْمُعُ

مِنْهٰا تُنٰادٖي بِالْوَدٰاعِ بِزَفْرَةٍ مِنْهٰا تُنٰادٖي بِالْفِرٰاقِ وَ تَضْرَعُ

پس تمامي زنان و پردگيان حرم محترمِ خود را خواند كه زمان جدائي نزديك شده و عمرم بسر آمده اكنون بيائيد كه با يكديگر وداع كنيم كه در اين وقت همگي زنان از سراپرده‌ها بيرون دويدند و همه فريادها بواويلا و وامصيبتاه برآورده و اشكهاي ايشان از دامانشان درگذشته بود . و پاره‌اي از آنها بجوش و خروش فرياد به الوداع و پاره‌اي به الفراق بلند كرده و مشغول بگريه و زاري بودند .

فَعَلَتْ سُكَيْنَةُ بِالْبُكٰاءِ وَ قَدْ جَرَتْ مِنْهَا الدُّمُوعُ اِلٰي اَبٖيهٰا تُسْرِعُ

قٰالَتْ ءَاِسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ الَّذٖي قَدْ حَلَّ لَيْتَ الرُّوحَ مِنّٖي يُنْزَعُ

فَاَجٰابَهٰا كَيْفَ التَّفَصّٖي بَعْدَ اَنْ بٰادَ الْحُمٰاةُ وَ لَيْسَ عَنْهُ مَدْفَعٌ

پس سكينه دختر آن بزرگوار صداي خود را بگريه بلند كرده و قطرات اشك از چشم آن مظلومه روان بود و بجانب پدر بزرگوارش شتابان . عرض كرد اي پدر آيا تن بمرگي كه دررسيده داده‌اي كاش روح از بدن من بيرون ميرفت . پس در جواب آن مظلومه فرمود اي فرزند چگونه از اين ورطه خلاصي باشد بعد از آنكه همه ياران و ياوران هلاك [ص 121] شده و بر خاك افتاده‌اند و از مرگ گريز و چاره‌اي نيست .

قٰالَتْ فَاَرْجِعْنٰا اِلٰي اَوْطٰانِنٰا فَلَعَلَّنٰا بِحِمَي النَّبِيِّ نُمَنَّعُ

فَاَجٰابَهٰا هَيْهٰاتَ لَوْ تُرِكَ الْقَطٰا لَغَفٰا وَ نٰامَ بِوَكْرِهٖ لٰايُقْلِعُ

قٰالَتْ اِذاً مَنْ فِي الْبَلٰاءِ مَلٰاذُنٰا وَ اِلٰي حِمٰي مَنْ نَسْتَجٖيرُ وَ نَفْزَعُ

عرض كرد پس ما را بوطنهاي خود برگردان شايد در آستانه جدمان پيغمبر محفوظ از بلاها و محنتها بمانيم . پس در جواب او فرمود هيهات چقدر دور است آرزوي تو اگر قطا ● را بحال خود ميگذاردند هرآينه استراحت ميكرد و در آشيانه خود خواب ميكرد و ابدا متحير نبود . عرض كرد اگر چنين است پس كه در بلاها پشت و پناه ما است و بآستانه كه ما بيكسان ملتجي شويم .

مَنْ لِلْيَتٰامٰي بَعْدَ مَوْتِكَ يٰا اَبَهْ مَنْ لِلصَّبٰايٰا بَعْدَ ذٰلِكَ مَرْجِعٌ

مَنْ لِلنِّسٰاءِ الثّٰاكِلٰاتِ اِذٰا غَدَتْ بَيْنَ الْاَعٰادٖي ضٰايِعٰاتٍ مَفْزَعٌ

اِنْ حَلَّ نٰازِلَةٌ وَ نَحْنُ ضَعٰائِفُ حَسْرٰي سَبٰايٰا ضُرَّنٰا مَنْ يَدْفَعُ

اي پدر پس از مرگ تو كيست براي اين يتيمان كه ايشان را پرستاري و غمگساري نمايد كيست از براي اين كودكان و دختران پس از تو كه باو رو كنند . و كه پناه اين زنان ماتمزده است چون بميان دشمنان بي يار و بي مددكار بمانند . اي پدر اگر بما محنتي رودهد با آنكه همه ضعيف و ناتوان و حسرت‌زده و اسيرانيم سختي و بلاي ما را كه برطرف ميكند .

فَاَجٰابَهٰا يٰا نُورَ عَيْنَيَّ اصْبِرٖي لٰاتَجْزَعٖي فَاللّٰهُ عَنْكُمْ يَمْنَعُ

وَ اللّٰهُ نٰاصِرُكُمْ وَ لَيْسَ بِخٰاذِلٍ مَنْ كٰانَ نٰاصِرَهُ وَ لَيْسَ يُضَيِّعُ [ص 122] 

پس در جواب او فرمود كه اي نور دو ديده من صبر كن و جزع منما كه خدا منع ميكند از شماها بلاها و محنتها را . و خداست يار و ياور شما و شكست نميخورد و ضايع و تباه نميشود كسي كه خدا يار و ياور او است .

فَدَعٰا عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ مُوَدِّعاً دَنِفاً وَ مِنْ عِظَمِ الْبَلٰا يَتَفَجَّعُ ●

اَوْصٰي اِلَيْهِ لِأَنَّهُ مِنْ بَعْدِهٖ خَلَفٌ لِاَسْرٰارِ الْاِمٰامَةِ مُودَعٌ

ثُمَّ الْتَوٰي نَحْوَ الْاَعٰادٖي مُصْلِتاً سَيْفاً كَبَرْقٍ فِي الدَّجِيَّةِ يَلْمَعُ

پس فرزند دلبند خود علي بن الحسين را خواند و آن عليل بيمار را وداع فرموده و آن مظلوم از بزرگيِ بلا دردمند و رنجور بود . پس وصيتهاي خود را باو كرد چرا كه آن بيمار پس از آن بزرگوار جانشين و خليفه ماضين بود و محل سپردن اسرار امامت و انوار ولايت . و پس از آن عنان مركب بجانب دشمنان معطوف داشته و روانه شد و تيغ آبدار خود را كه همچون برق در شب بسيار تار درخشان و آشكار بود از ميان بركشيده و بر آن جماعت حمله‌ور گرديد .

وَ غَدٰا يَصُولُ عَلَيْهِمِ قَدْ خِلْتَهُ اَسَدَ الْعَرٖينِ عَلَي الظِّبٰا يَتَطَلَّعُ

اَوْ رٖيحَ صِرٍّ ثٰائِراً فٖي فَدْفَدٍ يُذْرِي الْاَعٰادٖي كَالْهَشٖيمِ وَ يَقْلَعُ

اَنّٰي يُجَلْجِلُ فَالْمَغٰافِرُ صَيِّبٌ اَنّٰي يُزَمْجِرُ فَالْمَعٰارِكُ بَلْقَعٌ

وَ كَأَنَّ عِزْرٖيلُ اَوٰي فٖي عَضْبِهٖ اَوْ جَبْرَئٖيلُ سِنٰامَهُ مُسْتَرْبِعٌ

اَنّٰي تَوَلّٰي ● فَالْمُحٰارِبُ مُجْفِلٌ اَنّٰي تَوَجَّهَ فَالْعِدٰي مُتَقَشِّعٌ ●

آن بزرگوار چنان بر آن اشرار حمله كرده كه پنداري شير بيشه است كه بر آهوان پديد آمده و سر راه بر آنها گرفته . يا باد صرصر كه عرصه [ص 123] ميدان را سراسر گرفته و دشمنان را چون گياه خشك از پا درانداخته و بي‌بنياد ساخت . ابري بود كه بهر طرف برق ميزد خُودهاي دشمنان قطره‌هاي بارانش بود و چنان شيري بود كه هر سو نعره كشيد ميدانهاي جنگ بيشه و بيابانش . گويا كه عزرائيل در شمشيرش جا گرفته و جبرئيلش قوت بر حركت داده . بهر طرف كه نظر انداخت جنگيان و لشكريان شتابان و از آن سو گريزان بودند و بهر جا كه رو كرد پشته پشته از دشمنان روي هم ريزان .

● اِنْ تَعْجَبَنْ فَاعْجَبْ مِنِ اسْتِبْشٰارِهٖ مٰا هٰاجَ نٰارُ الْحَرْبِ هٰذٰا اَبْدَعُ

مَنْ‌ذٰا رَأٰي مُسْتَيْقِناً فٖي حَتْفِهٖ قَدْ حٰاطَ اَهْلٖيهِ اللِّئٰامُ الرُّضَّعُ

يَرْمٖي وَ يَبْجَعُ يٰا لَهٰا مِنْ قُوَّةٍ عَنْ دَرْكِ اَفْهٰامِ الْبَرِيَّةِ اَرْفَعُ

اگر تعجب داري از امر آن سرور پس عجب كن از برافروختگي گونه او هر چند كه نائره حرب شعله‌ور ميشد . كه ديده است چنين دلاوري كه يقين بمرگ خود كرده و بر گرد اهل و عيالش لئيمان و نانجيبان گرد آمده و با وجود اين ميانداخت و ميكشت وه وه از آن قوت و قدرتي كه پايه‌اش از درك افهام و اوهام برتر و بالاتر است .

حَتّٰي اِذٰا نَزَلَ الْقَضٰاءُ بِحَتْفِهٖ نٰادَي ابْنُ سَعْدٍ مٰا لَكُمْ لٰاتَرْجِعُوا

يٰا وَيْلَكُمْ هٰذَا ابْنُ قَتّٰالِ الْعَرَب وَ مُبٖيدِهِمْ وَ هْوَ الْبَطٖينُ الْاَنْزَعُ

حُوطُوهُ مِنْ اَطْرٰافِهٖ بِجُمُوعِكُمْ وَ ارْمُوهُ بِالْاَنْبٰالِ حَتّٰي تَصْرَعُوا

ثُمَّ اقْصُدُوهُ بِسَيْفِكُمْ وَ رِمٰاحِكُمْ وَ عِصِيِّكُمْ وَ سِيٰاطِكُمْ لٰاتُقْلِعُوا

تا آنكه حكم قضا و قدر بر شهادت آن سرور فرود آمد در اين وقت [ص 124] ابن‌سعد بدبنياد فرياد برآورد كه اي لشكر چه شده است شما را كه بجانبش برنميگرديد . واي بر شما اين پسر آن كسي است كه كشنده شجاعان عرب و هلاك‌سازنده ايشان است و اوست انزع بطين و امير مؤمنين . با دسته دسته‌هاي خود از اطراف او گردش را بگيريد و تيربارانش سازيد تا آنكه بر خاكش اندازيد و بشمشيرها و نيزه‌ها و تازيانه‌ها و عصاهاي خود قصد او را كنيد و دست از او برمداريد .

يٰا لَهْفَ نَفْسٖي اِذْ اَتَتْهُ نِبٰالُهُمْ كَالْغَيْثِ تَتْرٰي شُرَّعاً تَتَدَفَّعُ

حَتّٰي غَدٰا جُثْمٰانُهُ كَعُقٰابَةٍ وَ دِمٰاؤُهُ مِنْ كُلِّ عُضْوٍ هُمَّعٌ

اي حسرت و اندوه من از آن وقتي كه تيرهاي آن جماعت مانند باران از هر طرف پي‌درپي بجانبش ريزان بود و آن بزرگوار را از جنگ دشمنان پس‌نشانده بود . تا آنكه بدن اطهرش مانند عقابي بال و پر برآورده و خونهاي بدنش از تمامي اعضاء جاري گشته بود .

يٰا لَهْفَ نَفْسٖي حٖينَ حٰالَتْ رَجْفُهُمْ بَيْنَ الْخِيٰامِ وَ بَيْنَهُ وَ تَشَنَّعُوا

فَاضْطُرَّ لَهْفٖي ثُمَّ نٰادٰي صٰارِخاً يٰا شٖيعَةَ الْفُجّٰارِ عَنْ اَهْلٖي دَعُوا

اِنْ لَمْ‌تَكُونُوا مُؤْمِنٖينَ بِرَبِّكُمْ وَ بِعَوْدِكُمْ يَوْمَ النُّشُورِ تَصَنَّعُوا

اِنْ كُنْتُمُوا عُرُباً فَقُوا اَحْسٰابَكُمْ عَنْ عٰارِكُمْ بَيْنَ الْكِرٰامِ تَوَرَّعُوا

اي داد از حسرت و اندوه من وقتي كه جنبش لشكر حايل شد ميانه آن بزرگوار و خيام حرم محترم آن سرور همگي خود را آماده جنگ ساخته [ص 125] بودند و بزنان پرداختند . آه آه كه آن بزرگوار ناچار شد و فرياد برآورد كه اي شيعه آل ابي‌سفيان و اي پيروان بدكرداران دست از اهل و عيال بي‌كسم برداريد . اگر ايمان بخداي خود و به برگشتن روز رستخيز نداريد خود را چون دينداران بگيريد . اگر عرب هستيد كه حسبهاي خود را نگاه داريد و دست از تعصب خود برمداريد و از ننگ و عار ميان مردان و كريمان روزگار حذر نمائيد .

نٰادٰاهُ شِمْرٌ يَا ابْنَ فٰاطِمَ مٰا تَرٰي مٰاذٰا تَقُولُ وَ لَيْسَ فٖيهِمْ مِسْمَعٌ

قٰالَ الْحُسَيْنُ اَنَا الَّذٖي قٰاتَلْتُكُمْ وَ تُقٰاتِلُونٖي حٰارِبُونٖي اَوْ دَعُوا

اَمَّا الْحَرٖيمُ فَمٰا عَلَيْهٰا مَأْثَمٌ شَرَّ الْعُتٰاةِ عَنِ الْعَوٰاتِقِ فَامْنَعُوا

شمر فرياد برآورد كه اي پسر فاطمه چه ميخواهي و چه ميگوئي با اينكه در ميان اين جماعت يك نفر را گوش بسخن تو نيست . حضرت فرمود منم آنكه با شما جنگ ميكنم و شما هم با من جنگ ميكنيد خواهيد جنگ كنيد و خواهيد دست از من برداريد . اما حرم من را كه جرم و گناهي بر آن بيكسان نيست منع اذيت و آزار اين اشرار را از كريمزادگان و آزادگان عترتم بنمائيد .

صٰاحَ اللَّعٖينُ عَلَي الْاَرٰاذِلِ اِنَّهُ كُفْؤٌ كَرٖيمٌ فَاقْصُدُوهُ وَ اَجْمِعُوا

وَ اِلَيْكُمُ عَنْ اَهْلِهٖ وَ عَلَيْكُمُ نَفْسَ الْفَتٰي فَهْوَ الْكَرٖيمُ السَّلْفَعُ

فَتَوَجَّهُوا نَحْوَ الْحُسَيْنِ كَأَنَّمٰا كُلٌّ بِسَفْكِ دَمِ الْاِلٰهِ تَشَرَّعُوا

شمر ملعون صيحه بر آن اراذل و نانجيبان زد كه همانا حسين كفوي كريم است پس قصد خود او را كنيد و بر كشتن او متفق شويد . و دست از [ص 126] اهل و عيال او برداريد و بر شما باد بخود اين جوان چرا كه مردي باكرامت و شجاع است . پس تمامي لشكر رو بجانب آن سرور آوردند گويا همه آن جماعت بريختن خون خدا طلب دين و آئين ميكردند .

رُوحٖي فِدٰا شَفَتَيْهِ اِذْ قَدْ جَفَّتٰا عَطَشاً وَ كٰادَتْ كَبْدُهُ تَتَلَذَّعُ ●

مَهْمٰا تَوَجَّهَ نَحْوَ نَهْرٍ صَدَّهُ عَنْ نَيْلِهٖ مِنْهُ اللِّئٰامُ الرُّضَّعُ

حَتّٰي اِذٰا بَلَغَ الْاُوٰامُ مِنَ الْحَشٰا قَصَدَ الْفُرٰاتَ لَعَلَّ فٖيهِ يَكْرَعُ

جانم بفداي لبهاي مقدسش وقتي كه آنها از تشنگي خشكيده و جگرش نزديك بود آتش گيرد . و هر وقت رو بجانب نهر فرات ميفرمود آن لئيمان بدفطرت آن بزرگوار را از رسيدن بشط منع ميكردند . تا آنكه حرارت تشنگي در اندرون مقدسش اثر نمود قصد فرات فرمود كه شايد داخل در آب شده و يك قطره بياشامد .

فَأَتٰاهُ مِنْ فَرْطِ الظَّمٰاءِ فَقٰالَ يٰا فَرَسٖي تَنٰاوَلْ لَسْتُ قَبْلَكَ اَكْرَعُ

فَأَبَي الْبَهٖيمَةُ اَنْ تَذُوقَ وَ لَمْ‌تَذُقْ غَرَفَ الْحُسَيْنُ اِذاً لَئٖيمٌ اَكْوَعُ

نٰادَي الْحُسَيْنَ أَكٰارِعٌ مُتَلَذِّذاً هَتَكُوا خَبٰايٰاكَ الْجُنُودُ وَ وَزَّعُوا

فَرَمَي الْمِيٰاهَ وَ صٰارَ يَرْكُضُ كٰاشِفاً لِلْقَوْمِ نَحْوَ خِيٰامِهٖ يَتَطَلَّعُ

اِذاً الْخِيٰامُ بِحٰالِهٰا فَتَبَيَّنَتْ اَنْ كٰانَ ذٰلِكَ حٖيلَةً وَ تَخَدَّعُوا

پس در اين وقت از كثرت عطش وارد فرات شده فرمود اي ذوالجناح آب بياشام كه پيش از تو آب نياشامم . پس آن زبان‌بسته سر پيچيد از اينكه آب بياشامد و نياشاميد پس سيدالشهداء كف خود را از آب پر [ص 127] كرده كه در اين وقت لئيمي بدفطرت فرياد كرد آن بزرگوار را كه اي حسين آيا در آب فرو روي و لذت بري لشكر پرده حرمتت را دريدند و خيمه‌هايت را غارت و در ميان خود قسمت كردند . پس آبها را ريخته دوان دوان صف آن جماعت را شكافته كه اين امر را معلوم كند . در اين وقت خيمه‌ها را بحال خود ديد و ظاهر شد كه اين سخن حيله بوده است و آن جماعت خدعه كرده‌اند .

يٰا لَهْفَ نَفْسٖي حٖينَ وَدَّعَ ثٰانِياً تَوْدٖيعَ مُحْتَضِرٍ يَؤُسٍ يَنْزِعُ

اِذْ قٰالَ يٰا مَهْلاً بَنٰاتَ مُحَمَّدٍ اِصْبِرْنَ اِذْ نَزَلَ الَّذٖي أَتَوَقَّعُ

اِلْبَسْنَ آزِرَةً فَقَدْ حَلَّ الْبَلٰا اَعْدِدْنَ لَيْسَ عَنِ الْبَلِيَّةِ مَدْفَعٌ

اي حسرت و اندوه از آن وقتي كه ثانيا با اهل و عيال خود وداع فرمود مثل وداع كسي كه بحالت احتضار و مأيوس از زندگي شده و جان ميدهد . در اين وقت فرمود اي دختران پيغمبر آرام گيريد و صبر كنيد چرا كه رسيده است آنچه را كه منتظر بودم . جامه‌هاي خود را بپوشيد و چادرها بر سر كنيد كه بلا دررسيده آماده و مهياي اسيري شويد كه از اين بليه گريزي نيست .

يٰا لَهْفَ نَفْسٖي اَيْنَ كُنْتَ عَشِيَّةً وَ الْاُزْرُ قَدْ سُلِبَتْ وَ خُمْرٌ تُرْفَعُ

وَ رُؤُسُهُنَّ مُكَشَّفٰاتٌ حُسَّراً اُذُنٌ لَهَا انْخَرَقَتْ وَ قُرْطٌ يُنْزَعُ

اِنْ شِئْنَ اَنْ يَبْكٖينَ يَوْماً حَسْرَةً يُمْنَعْنَ عَنْهُ وَ بِالسِّيٰاطِ تُقَنَّعُ

پس خطاب بآن بزرگوار عرض ميكند كه اي مولا زنان را امر فرمودي كه جامه‌هاي خود را بپوشند و پوشيدند ولي اي داد از حسرت و محنت [ص 128] من كجا بودي در عصر روز عاشورا كه جامه‌هاي آن بيكسان همه ربوده و چادرها و مقنعه‌ها از سر و روي ايشان برداشته شد . و سرهاي آنها برهنه و همه حسرت‌زده بودند گوشهاي ايشان دريده شده و گوشواره از گوششان كنده ميشد . اگر ميخواستند آن ماتمزدگان از روي حسرت روزي گريه كنند از گريه منعشان ميكردند و بدنهاي نازنينشان را بتازيانه‌ها خسته و آزرده ميساختند .

يٰا لَهْفَ نَفْسٖي اَيْنَ كُنْتَ وَ حَرَّقُوا خَيْمٰاتِهِنَّ وَ بِالْعَوٰاتِقِ اَوْقَعُوا

يٰا لَهْفَ نَفْسٖي اَيْنَ كُنْتَ وَ شُرِّدَتْ بَيْنَ الْخُيُولِ تَصٖيحُ اِذْ لٰا مَفْزَعُ

مٰا بَيْنَ عٰاثِرَةٍ بِذَيْلِ حَيٰائِهٰا وَ سَلٖيبَةٍ بِالطَّعْنِ مِنْهُمْ تُصْرَعُ

اي داد از حسرت و اندوه من كجا بودي كه آتش زدند خيمه‌هاي عزت و جلالت آن زنان را و اصرار داشتند آن اشرار بر كشتن آن كريمزادگان احرار . فرياد از حسرت و محنتِ من كجا بودي آن وقتي كه اين زنان زير دست و پاي اسبان پراكنده و آواره شده و فريادها برآورده بودند چرا كه پشت و پناهي نداشتند . بعضي را پا در دامن حيا پيچيده و برو درافتاده و جمعي از طعن نيزه دشمنان غارت شده و بر روي خاكها ميافتادند .

يٰا لَهْفَ نَفْسٖي اِذْ تَوَجَّهَ نَحْوَهُمْ مُسْتَسْلِماً وَ اِلَي الشَّهٰادَةِ يَنْزِعُ

قَدْ اَحْدَقُوا بِسُيُوفِهِمْ وَ رِمٰاحِهِمْ بِمُنٰاخِهٖ وَ عَلَي التَّقٰاتُلِ اَجْمَعُوا

حَتّٰي رَمٰاهُ اَبُوالْحَنُوقِ بِنَبْلَةٍ وَقَعَتْ بِجَبْهَتِهِ الْكَرٖيمَةِ تَصْدَعُ

دريغ و افسوس از وقتي كه آن سرور رو بجانب لشكر شقاوت‌اثر نمود [ص 129] در حالتي كه تن بمرگ داده و مشتاق شهادت بود . و آن اشرار با شمشيرها و نيزه‌هاي خود گِرد خيمه‌هاي آن بزرگوار را گرفته و بر كشتنش اتفاق كرده بودند . تا آنكه ابوالحنوق ملعون تيري بجانب او انداخته آن تير بر جبين مقدسش آمد و پيشاني مباركش را شكافت .

فَاَتٰاهُ سَهْمٌ ذُو شُعُوبٍ اُسْقِيَتْ بِسُمُومِهِمْ وَ بِقَلْبِهٖ قَدْ اَوْدَعُوا

وٰا حَرَّ قَلْبٖي اِذْ تَفَتَّرَ عِنْدَهُ فَهَوٰي صَرٖيعاً فِي الثَّرٰي يَسْتَرْجِعُ

پس در اين وقت تيري ديگر صاحب پهلوها كه بزهرش آب داده بودند بجانب آن بزرگوار و بر دل مقدسش جاي دادند . آه از سوزش دل من چون نزد رسيدن تير آن بزرگوار سست گرديد و از اسب بر زمين غلطيده و آن تير را از دل مباركش بيرون ميآورد .

يٰا عَرْشُ كَيْفَ تُظِلُّ بَعْدَ سُقُوطِهٖ يٰا فَرْشُ كَيْفَ تُقِلُّ بَعْدُ وَ تُوسِعُ

يٰا رٖيحُ كَيْفَ تَهُبُّ بَعْدَ ذَهٰابِهٖ يٰا بَحْرُ كَيْفَ بِكَ السَّفٖينُ تُقْلَعُ

يٰا شَمْسُ كَيْفَ بَزَغْتِ بَعْدَ خُسُوفِهٖ يٰا بَدْرُ كَيْفَ طَلَعْتَ وَ هْوَ مُدْقَعٌ

اي عرش چگونه بعد از افتادن او از اسب بر زمين سايه اندازي اي زمين چگونه بار مخلوق را بدوش كشي و بر اهلت وسيع باشي . اي باد چگونه پس از رفتن او وزيدي اي دريا چگونه كشتيها در تو جاري باشند . اي آفتاب چگونه نوربخشي كردي بعد از گرفتن او اي ماه چگونه طلوع كردي با آنكه او رفته و بر خاك خفته .

يٰا سَيِّدٖي اَيَّ الْمَصٰائِبِ اَشْتَكٖي وَ لِأَيِّهٰا اَبْكٖي لِأَيٍّ اَجْزَعُ

لَمْ‌اَقْضِ حَقَّ مُصٰابِكُمْ وَ لَوْ اَنَّنٖي اَبْكٖي دَماً فٖيكُمْ وَ كُلّٖي مَدْمَعٌ [ص 130] 

اِنَّ الْكَرٖيمَ حَيوٰتَهُ رٰاثٍ لَكُمْ لِمُصٰابِكُمْ مُتَوَجِّعٌ مُتَفَجِّعٌ

اِنْ لَمْ‌يَكُنْ يَوْمَ الْوَقٖيعَةِ حٰاضِراً اَلْيَوْمَ فٖي نَظْمِ الْمَرٰاثٖي مُولَعٌ

شُغْلٖي بِكُمْ وَ بِذِكْرِكُمْ وَ وِلٰائِكُمْ ●  عَمّٰا يُغٰايِرُ حُبَّكُمْ مُتَوَرِّعٌ

لٰااَبْتَغٖي دٖيناً بِغَيْرِ وِلٰائِكُمْ عَمّٰا سِوٰاكُمْ فِي الْبَرِيَّةِ اَنْزِعُ ●

پس خطاب بآن بزرگوار عرض ميكند كه اي سيد و مولاي من از كدام يك از مصيبتها و محنتهاي شما شكوه كنم و از براي كدام يك از آنها جزع و فزع و گريه نمايم كه حق مصيبتهاي شما را ادا نكرده و بجا نياورده‌ام اگر چه سراپاي من گريان و اشك‌فشان شود . اي مولاي من كريم در تمام حيات خود از براي شما نوحه‌خوان است و از براي محنتهاي شما دردمند و رنجور . اگر در روز عاشورا حاضر نبوده امروز در نظم مرثيه‌ها حريص و مشتاق است . شغل و عملم شما و ذكر شما و دوستي شما است و از هر چه با دوستي شما مغاير است پرهيز كرده و در گريزم . و دين و آئيني جز دوستي شما نميخواهم و از هر كس در خلق جز شما است روگردانم و بريده‌ام .

صَلَّي الْاِلٰهُ عَلَيْكُمُ مٰا دُمْتُمُ سَبَبَ الْوُجُودِ وَ نُورُكُمْ يَتَشَعْشَعُ

وَ وَلِيُّكُمْ مِنْ فَضْلِكُمْ بِوِلٰائِكُمْ بِثِيٰابِ رَحْمَةِ رَبِّهٖ يَتَلَفَّعُ

وَ عَدُوُّكُمْ نٰارُ النَّوٰي شَمِلَتْهُمُ مٰا هُمْ نَأَوْا وَ عَذٰابُهُمْ لٰايُرْدَعُ

درود فرستد خدا بر شما مادام كه شما سبب هستي موجوداتيد و نور شما درخشنده و افزون است . و دوست شما بولايت شما از فضل و كرم شما بخلعتها و حله‌هاي رحمت پوشان . و دشمنان شما را آتش جدائي [ص 131] فرا گرفته تا آن زمان كه جدايند و عذاب از ايشان جدا نشود .

منها قصيدة في الرثي :

حَمْدَ مَنْ مِنْ جُودِهِ الْاَعْيٰانَ وَ الْاَشْبٰاحَ اَبْدَعْ اِذْ بَدٰا مِنْ وَجْهِهِ الْوَضّٰاحِ نُورٌ فَتَشَعْشَعْ

جَلَّ عَنْ اِدْرٰاكِ اَفْهٰامِ الْبَرٰايٰا فٖي عُلٰاهُ وَ تَعٰالٰي كُنْهُهُ عَنْ مَبْلَغِ الْاَوْهٰامِ اَجْمَعْ

غٰابَ ذٰاتاً وَ تَجَلّٰي قُدْرَةً فٖي كُلِّ شَيْءٍ نُورُهٰا مِنْ كُلِّ مٰا فٖي عَرْصَةِ الْاِمْكٰانِ ● يَسْطَعْ

وَ هْوَ نُورٌ اَحْمَدِيٌّ فٰاقَ قُدْساً كُلَّ فٰائِق كُلُّ مَوْجُودٍ لَدٰي عِزَّتِهٖ بِالذُّلِّ يَخْشَعْ

صَلَوٰاتُ اللّٰهِ مٰا كَرَّ الْجَدٖيدٰانِ عَلَيْهِ وَ عَلٰي عِتْرَتِهٖ مٰا فٰاحَ مِسْكٌ وَ تَضَوَّعْ

حمد و سپاس آن كسي كه از جود و بخشش خود اعيان تمامي موجودات و اشباحشان را آفريد چون از رخساره تابانش نوري رخشان پديد گرديد و جهان را روشن كرد . و در علو مرتبه خود از درك فهمهاي آفريدگان بالاتر و برتر است و حقيقتش از رسيدن تمامي اوهام افزونتر . بذات خود پنهان و بقوه و قدرتش در هر چيز آشكار و عيان است و نورش از هر چه در عرصه امكان است افروزان . و آن نوري است احمدي كه در قدس خود بر هر بلندي‌جوينده تفوّق جسته و هر موجودي نزد غلبه و عزتش بمذلت و خاكساري فرو نشسته . بر او باد درود خدا تا چون روز و شب پي‌درپي و بر عترت اطهرش تا چون مشك و عنبر وزيده و جهان را پر كند .

قٰامَ مٰا بَيْنَ الْبَرٰايٰا فٖي مَقٰامِ اللّٰهِ اِذْ لَمْ يُدْرِكِ الْاَبْصٰارُ مِنْهُ غَيْرَهُ مَرْأيً وَ مَسْمَعْ

آيُهُ مِنْهُ بَدَتْ بَيْنَ الْبَرٰايٰا اِذْ تَجَلّٰي نُورُهُ مِنْهُ فَشٰا فِي الْخَلْقِ طُرّاً اِذْ تشعْشَعْ [ص 132] 

عَرَفَ التَّوْحٖيدَ مِنْهُ كُلُّ شَيْءٍ اِذْ تَعَرَّف ظَهَرَ الْعَدْلُ لَدَيْهٰا حٖينَ مٰا قٰامَ وَ شَرَّع

جٰاءَ اِذْ كٰانَتْ مِنَ الْجَهْلِ بِهٰاماً بِصِفٰاتِ ا لْاِنْسِ اِنْ كٰانَتْ بِمٰا شَرَّعَ فٖيهٰا تَتَشَرَّعْ

اَنْقَذَ الْقَوْمَ وَ كٰانُوا بِشَفٰا حُفْرَةِ نٰارٍ وَ هَدٰاهُمْ لِنَعٖيمِ الْخُلْدِ اِذْ بِالْحَقِّ يَصْدَعْ

ايستاد ميان آفريدگان در مقام خدا چرا كه بصيرتهاشان از خدا جز همان نور مقدس را در عرصه بينائي و شنوائي خود درك نميكرد . آيات خدا از آن سرور در ميان مخلوقات ظاهر شد چون جلوه‌گر شد و نور خدا از آن بزرگوار در ميان خلق انتشار يافت . توحيد را از آن شناخت هر چيزي چون خود را شناساند و ظاهر شد عدل خدا نزد ايشان چون ايستاد و شريعت در ميانشان نهاد . آورد صفات انسانيت را در وقتي كه همگي از جهل و ناداني چهارپايان بودند و نادانان كه اگر بآنچه شريعت قرار داده متشرع شوند انسان گردند . و تمامي آن گروه را نجات داد با آنكه همگي بر لب گود آتش بودند و بنعمت جاويد هدايت كرد چون بحق برخاست .

وَ اَتٰاهُمْ بِكِتٰابِ اللّٰهِ نُوراً مُسْتَطٖيراً عَلَّ يَهْدٖيهِمْ وَ فٖيهِمْ نُورُهُ الْوَضّٰاءُ يَنْجَعْ

وَ كَذٰا خَلَّفَ فٖينٰا عِتْرَةً هٰادٖينَ مِنْهُمْ ظَهَرَ الشِّرْعَةُ اِذْ فٖيهِمْ خَفٰايَا الدّٖينِ اَوْدَعْ

كُلُّ هٰذٰا رَحْمَةً مِنْهُ عَلٰي مَنْكُوسِ خَلْقٍ لٰايُرٰاعُونَ لَهُ حَقّاً وَ لٰا لِلْحَقِّ تَخْضَعْ

آورد كتاب خدا را در ميانه در حالتي كه نوري كشيده و عيان بود كه شايد هدايتشان كند و نور تابانش در ايشان نفعي بخشد . و همچنين پس از خود عترتي هدايت‌كننده و راه‌نماينده گذارد كه از آن بزرگواران راه پيدا و آشكار بود چرا كه در ايشان پنهانيها و اسرار دين را سپرده [ص 133] بود . و تمامي اين كار از جهت آن مرحمتي بود كه بدين خلق منكوس منحوس داشت كه نه مراعات كردند از براي آن سرور حقي را و نه از براي حق خضوع و فروتني كردند .

عَمَدُوا مِنْ بَعْدِهٖ نَحْوَ كِتٰابِ اللّٰهِ حَتّٰي مَزَّقُوهُ كُلَّ تَمْزٖيقٍ لَعَلَّ الْحَقَّ يُرْفَعْ

ثُمَّ اَبْدَوْا كٰامِنٰاتِ الصَّدْرِ مِنْ حِقْدٍ عَلَيْهِ فٖي بَنٖيهِ وَ ذَرٰارٖيهِ فَظَلَّتْ تَتَسَكَّعْ

تَرَكُوا جُثْمٰانَهُ مِنْ غَيْرِ غُسْلٍ وَ تَمٰادَوْا فٖي عُتُوٍّ لِيُزٖيلُوا الْحَقَّ عَنْ بَيْتٍ تَرَفَّعْ

پس از آن بزرگوار بكتاب خدا پرداختند تا آنكه او را پاره پاره و متفرق ساختند تمام تفرق كه شايد حق از عالم برطرف شود . پس ابراز دادند پنهانيهاي سينه خود را از بغض و كينه بر آن بزرگوار درباره فرزندان و ذريه اطهار او و عترت اطهرش حيران و سرگردان گشتند . بدن آن بزرگوار را بي غسل انداختند و در طغيان و سركشي خود باقي مانده و اصرار كردند كه حق را زايل كنند از خانه‌اي كه بلندي بر تمام عالم گرفته بود .

اِنَّهُمْ لَوْ لَمْ‌يُزٖيلُوا حَقَّ آلِ اللّٰهِ اَنّٰي يَسْتَطٖيعُ نَجْلُ صَخْرٍ بَعْدَهُمْ اَنْ يَتَرَفَّعْ

اِنَّهُمْ لَوْ لَمْ‌يَشُبُّوا نٰارَ اَحْقٰادٍ بِبٰابِ الْ خَيْرِ اَنَّي النّٰارُ فِي الطَّفِّ عَلَي الْخَيْمٰاتِ تُوقَعُ

اِنَّهُمْ لَوْ لَمْ‌يَخُشُّوا بَيْتَهُ بِالْعُنْفِ يَوْماً لَمْ‌يُغِرْ ● قَطُّ عَلٰي اَهْلٖيهِ اَقْشٰابٌ وَ تَقْمَعْ

اگر آن جماعت حق آل‌محمد را پامال نكرده بودند كجا ميتوانست پس [ص 134] از آنها زاده صخر تكبر كند و بلندي جويد . اگر نيفروخته بودند آتش كينه‌ها را بر درِ خانه پيغمبر كجا در كربلا آتش بخيمه‌ها زده ميشد . اگر آن جماعت نريخته بودند آن روز در آستانه او از روي ظلم و ستم هرگز هجوم نميكردند اين بدنفسان و لئيم‌طبعان بر اهل و عيال آن بزرگوار كه آنها را ذليل و خوار كنند .

اِنَّهُمْ لَوْ لَمْ‌يُبٖيحُوا ضَرْبَ بِنْتِ الْخَيْرِ اَنّٰي بِطُفُوفٍ صِبْيَةُ الْخَيْرِ بِاَسْوٰاطٍ تُقَنَّعْ

اِنَّهُمْ لَوْ لَمْ‌يُجٖيزُوا لَطْمَهٰا بِالظُّلْمِ جَهْراً لَمْ‌يَكُنْ بِالطَّفِّ آلُ الْمُصْطَفٰي بِاللَّطْمِ تُقْرَعْ

اِنَّهُمْ لَوْ لَمْ‌يَرَوْا اِسْقٰاطَ نَجْلِ الْخَيْرِ اَنّٰي كٰانَ بِالطَّفِّ بِكَأْسِ الْهَمِّ طِفْلٌ يَتَجَرَّعْ

اِنَّهُمْ لَوْ لَمْ‌يَجُرُّوا حَيْدَراً بِالْحَبْلِ اَنّٰي كٰانَ اَهْلُوهُ بِاَغْلٰالٍ وَ اَحْبٰالٍ تُقَتَّعْ ●

اگر آن جماعت روا نداشته بودند زدن فاطمه اطهر دختر پيغمبر را كجا در كربلا دختران و كودكان پيغمبر را سر تا پا اثر تازيانه ميگرفت . اگر روا نداشته بودند آن جماعت سيلي زدن بر رخساره او را بظلم و ستم بي‌پرده هرگز آل مصطفي اين زنان و دختران در كربلا سيلي نميخوردند . اگر اين جماعت صواب نديده بودند سقط كردن فرزند پيغمبر را كه محسن نام داشت كجا در كربلا طفل شيرخواره‌اي از تشنگي بايستي جرعه جرعه جام تير و پيكان بنوشد . اگر آن روز علي را با ريسمان بگردن نكشيده بودند كجا اهل و عيال همان علي بزنجيرها و ريسمانها بسته و ذليل و خسته ميشدند .

هَلْ اَتٰاكُمْ نَبَأُ السِّبْطِ اِذٰا ظَلَّ فَرٖيداً فَاَتٰي اَهْلٖيهِ مَأْيُوساً مِنَ الْعُمْرِ فَوَدَّعْ

فَأَتَتْهُ اُمُّ‌كُلْثُومٍ فَقٰالَتْ فٖي اَنٖينٍ يٰا اَخِي اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ وَ مِنْهَا الْعَيْنُ تَدْمَعْ [ص 135] 

قٰالَ يٰا اُخْتٰاهُ لَمْ‌يَبْقَ لَنٰا بَعْدُ عَوٖينٌ كَيْفَ لٰايَسْتَسْلِمُ الْمُفْرَدُ وَ الْبَلْوٰي تَبَرْكَعْ

آيا رسيده است شما را خبر سبط پيغمبر و نور ديده حيدر وقتي كه يكه و تنها بي يار و ياور شد پس آن بزرگوار آمد اهل و عيال بي‌كس خود را بحالتي كه از زندگي خود مأيوس و نااميد گرديده بود پس يك يك از ايشان را وداع ميكرد كه در اين وقت ام‌كلثوم آمد و در آن حالت گريه و زاري كه داشت عرض كرد اي برادر آيا تن بمرگ داده‌اي و اشك از چشم آن مظلومه جاري بود . فرمود اي خواهر يار و ياوري كه پس از اين براي ما نيست چگونه تن بمرگ ندهد كسي كه يكه و تنها مانده و بلاها از هر طرف باو رو آورده .

فَاَحٰارَتْ رُدَّنٰا قٰالَ لَهٰا لَوْ تَرَكُونٖي لَمْ‌اَكُنْ اَخْرُجُ مِنْ بَيْتٖي فَهَلْ فِي الرَّدِّ مَطْمَعْ

فَعَلَتْ بِالْوَيْلِ مِنْ ذٰاكَ سُكَيْنُ وَ نَحٖيبٍ مِنْ بُكاهٰا كٰادَ اَجْبٰالُ الْفَلٰا اَنْ تَتَصَدَّعْ

ضَمَّهَا السِّبْطُ اِلَيْهِ مٰاسِحاً مِنْهٰا بُكٰاهٰا قٰائِلاً لٰاتُحْرِقٖي قَلْبٖي بُكيً مٰا لَمْ‌اُصَلْفَعْ

فَاِذٰا مٰا مِتُّ فَابْكٖي مٰا تَشٰائٖينَ فَاِنّٖي لٰااَرٰي مِنْكِ الْبُكٰا اِلّٰا وَ كِبْدٖي تَتَقَطَّعْ

پس ام‌كلثوم خاتون عرض كرد كه اگر چنين است ما را بمدينه جدّمان برگردان فرمود كه اي خواهر اگر مرا بحال خود واميگذاشتند هرگز از خانه و منزل خود بيرون نميآمدم آيا در برگشتن ديگر طمعي هست . پس از اين فرمايش سكينه دختر آن بزرگوار فرياد بواويلاه و واثبوراه برآورد بطوري كه از گريه او نزديك بود كوههاي بيابان بشكافند و از هم بپاشند . پس سيدالشهداء او را در بغل گرفت و بخود چسبانيد و اشك از رخساره‌اش پاك ميكرد در حالتي كه ميفرمود اي سكينه دل مرا [ص 136] بگريه خود مسوزان مادام كه زنده‌ام و كشته نشده‌ام . پس چون مُردم هر چه خواهي گريه كن كه من هيچ وقت گريه تو را نميبينم مگر آنكه دلم ميسوزد و جگرم پاره پاره ميشود .

فَاَتٰي رُوحٖي فِدٰاهُ وَسْطَ مَيْدانٍ نَذٖيراً مُعْذِراً عِلْماً بِأَنَّ الْقَوْلَ فٖيهِمْ لَيْسَ يَنْجَعْ

قٰالَ يٰا وَيْلَكُمُوا مٰاذٰا دَعٰاكُمْ لِقِتٰالٖي سُنَّةً غَيَّرْتُهٰا اَمْ كُنْتُ يَوْماً اَتَبَدَّعْ

فَاَحٰارُوا لٰا وَ لٰكِنْ حِقْدُ بَدْرٍ وَ حُنَيْنٍ قَدْ دَعٰانٰا اَنْ نُعٰادٖيكَ وَ لَسْنٰا عَنْكَ نُقْلِعْ

سٰاقَنٰا بُغْضُ عَلِيٍّ اَنْ نُعٰادٖيكَ جِهٰاراً وَ كُؤُسَ الْمَوْتِ مِنْ اَيْدِي الْمَنُونِ تَتَجَرَّعْ

پس آن بزرگوار روحي فداه ميان ميدان آمد و آن جماعت را از خدا و عذاب قيامت ترسانيد و عذر هر يك را خواست بجهت آنكه ميدانست كه سخن در آن بدبختان اثري نميكند و نفعي نمي‌بخشد . فرمود واي بر شما جماعت چه واداشته است شما را بر جنگ من سنتي را تغيير داده و يا ديني تازه و بدعتي نهاده‌ام . پس جواب دادند كه نه اي حسين هيچيك نشده ولي همان كينه‌هاي بدر و حنين است كه ما را بدشمني تو خوانده و نخواهيم دست از تو برداشت . دشمني پدرت علي ما را بآن كشيده كه بي‌پرده با تو عداوت كنيم و جامهاي مرگ را از دست اجل دركشي .

فَبَكَي السِّبْطُ بُكٰاءاً حَيْثُ بٰادَوْهُ بِكُفْرٍ وَ رَأٰي لَمْ‌يَبْقَ مِنْ اَنْصٰارِهٖ مَنْ عَنْهُ يَدْفَعْ

صٰافَحُوا التُّرْبَ جَمٖيعاً ضُرِّجُوا مِثْلَ الْاَضٰاحٖي بِدِمٰاءٍ اَخَذُوا اَعْفٰارَ طَفٍّ خَيْرَ مَضْجَعْ

پس گريست حسين گريستني چون آن جماعت كفر خود را اظهار كردند و ديد آن بزرگوار كه از ياران و ياوران او يك نفر باقي نمانده است كه دفع [ص 137] اذيت و آزار آن اشرار را از او بكند . و همگي بر خاكها افتاده‌اند مانند گوسفندان قرباني با بدنهاي خون‌آلود و اطراف بيابان كربلا را گرفته و خوش بر خاك خفته‌اند .

قٰامَ فِي الْبَيْدِ فَنٰادٰي يٰا حَبٖيبُ بْنُ مُظٰاهِر يٰا زُهَيْرُ يٰا هِلٰالُ يٰا عَلِيُّ يٰا سَمَيْدَعْ

اَنْتَ يٰا مُسْلِمُ يٰا يَحْيٰي وَ يٰا حُرُّ الرِّيٰاحِيّ يٰا عُمَيْرُ بْنُ الْمُطٰاعِ يٰا نَصٖيرَ الْحَقِّ سَلْفَعْ

كُنْتُمُوا فُرْسٰانَ هَيْجٰاءٍ وَ اَبْطٰالَ الصَّفٰاءِ اَيْنَ اَنْتُمْ هَلْ مُجٖيبٌ فٖيكُمُ قَوْلٖي وَ مَسْمَعْ

هٰذِهٖ نِسْوَةُ طُهْرٍ ظَلْنَ مِنْ غَيْرِ نَصٖيرٍ مٰا لَكُمْ قُومُوا فَهَلْ مَنْ قَدْ عَسٰي عَنْهُنَّ يَمْنَعْ