حَتّٰي لَقُوا حَتْفَهُمْ صَلّٰي اِلٰهُهُمُ عَلَيْهِمِ بِعَشِيّٰاتٍ وَ اَبْكٰارٍ ● [ص 94] 

يٰا لَيْتَنٖي كُنْتُ ذٰاكَ الْيَوْمَ حٰاضِرَهُمْ اَفْدٖي وَ اُحْيٰي وَ اَفْدٖيهِمْ بِتَكْرٰارٍ

يٰا سٰادَتٖي يٰا مَوٰالِيَّ لَقَدْ سَبَقَتْ حُسْنٰاكُمُ وَ مَلَكْتُمْ اَحْسَنَ الدّٰارِ

طُوبٰي لَكُمْ مِنْ اُنٰاسٍ شٖيبَ ثٰارُهُمُ بِثٰارِ رَبِّ الْوَرٰي يٰا خَيْرَ اَحْرٰارٍ

پس هر يك از اصحاب و ياران آن بزرگوار بميدان شهادت رفتند بطوري كه هر يك از آنها بر برادر خود سبقت ميگرفت كه فايز شود به بهشتها و نهرها . تا آنكه بأجل خود رسيدند كه خدا درود فرستد بر ايشان در هر صبح و شام . اي كاش كه من در آن روز ايشان را حاضر بودم و خود را فدا مينمودم پس زنده ميشدم چندين بار و بفداي آن سعادتمندان ميگشتم . پس خطاب بآن شهيدان بخون خضاب ميفرمايد كه اي سادات و موالي من شهادت و نيكيِ عاقبتِ شما پيش افتاد و نيكوتر خانه و منزل را مالك شديد . خوش بحال شما جماعتي كه خونشان بخون خدا مخلوط شد اي بهترين مردان و آزادگان .

يٰا لَهْفَ نَفْسِيَ اِذْ ظَلَّ الْحُسَيْنُ عَلٰي مَتْنِ الْجَوٰادِ فَرٖيداً بَيْنَ كُفّٰارٍ

مٰا بَيْنَ لٰاطِمَةٍ طَوْراً وَ ثٰاكِلَةٍ وَ رٰاعِدٍ بٰارِقٍ مِنْ نَحْوِ اَشْرٰارٍ

طَوْراً يُلٰاحِظُ ثَكْلٰاوٰاتِ عِتْرَتِهٖ عَطْشٰي وَ سَغْبٰي وَ حَسْرٰي بَيْنَ فُجّٰارٍ

تٰاراً يُرٰاعٖي فِتْيٰاناً مُضَرَّجَةً تَحْتَ الْخُيُولِ بِاٖيرٰادٍ وَ اِصْدٰارٍ

اي داد از حسرت و اندوه من از آن وقتي كه مولاي بزرگوارم ميانه آن كافران بي‌حيا يكه و تنها بر پشت اسب خود باقي مانده . ميانه زناني كه يك مرتبه لطمه بر رخساره‌هاي خود ميزدند و يك مرتبه عزا و ماتم داشتند و بدبختاني از آن اشرار كه صداها برجزخواني [ص 95] بلند كرده بودند . يك مرتبه نظر ميفرمود بآن زنان ماتمزده خون‌جگر كه همه تشنه و گرسنه و حسرت‌زده در ميان آن نابكاران گرفتار شده‌اند . و يك مرتبه نظر ميفرمود بجوانان خود كه همه با بدنهاي خون‌آلود زير دست و پاي اسبان با جامه‌هاي خود افتاده بودند .

مَرّاً يَرٰي اُمَّةً قَدْ خٰابَ حَظُّهُمُ قَدْ اَشْحَذُوا ظُبَةَ الْبَتّٰارِ لِلثّٰارِ

مَرّاً يَرٰي نَفْسَهُ قَدْ جٰاءَ يُنْقِذُهُمْ مِنَ الرَّدٰي فَاَبَوْا اِلّٰا لَظَي النّٰارِ

ثُمَّ اعْتَدَوْا وَ اَبَوْا اِلّٰا عَدٰاوَتَهُ وَ قَتْلَهُ حَنَقاً مِنْ بَعْدِ اَنْصٰارٍ

يك مرتبه نظر ميكرد و ميديد گروهي را كه از سعادت بي‌نصيب شده و همگي دم شمشير و پيكان نيزه و تير را تيز كرده از براي ريختن خون آن مظلوم . و يك مرتبه نظر ميفرمود و خود را ميديد كه آمده است آن گروه را از هلاكت نجات دهد و آن جماعت جز زبانه آتش را طلب نميكنند و بناي سركشي نهاده و از روي كينه جز عداوت و قتل آن بزرگوار را پس از احباب و انصار او نميخواهند .

رُوحٖي فِدٰاهُ اِذٰا مٰا قٰامَ مُضْطَلِعاً بَيْنَ الْعُدٰاةِ فَنٰاديٰهُمْ بِاِجْهٰارٍ

تَرَحُّماً مِنْهُ لٰا اَنْ يَسْتَجٖيرَ بِهِمْ هَلْ مِنْ مُغٖيثٍ يُغٖيثُ آلَ مُخْتٰارٍ

هَلْ مِنْ مُجٖيرٍ يُجٖيرُ الْيَوْمَ عِتْرَتَهُ فٖي ذِي الْفَلٰاةِ يَقٖيهِمْ شَرَّ فُجّٰارٍ

وَ هَلْ بِكُمْ مَنْ يَخٰافُ اللّٰهَ فٖي حَرَمِ ال رَّسُولِ عَلَّ يَقٖيهٰا شَرَّ اَشْرٰارٍ

ميفرمايد روحم و جانم بفداي آن بزرگوار وقتي كه ايستاده با دل قوي ميانه آن جماعت دشمن كه همه بقصد كشتن او آمده بودند و بآواز بلند ميان ايشان فرياد برآورد بجهت ترحم بايشان نه اينكه پناهي بآنها [ص 96] ببرد كه آيا فريادرسنده‌اي هست كه بفرياد عترت پيغمبر برسد آيا پناه‌دهنده‌اي هست كه ايشان را در اين بيابان پناه دهد و از شر اين نابكاران نگاه دارد . آيا در ميانه شما كسي هست كه از خدا بترسد درباره حرم پيغمبر شايد ايشان را از شر اشرار حفظ كند .

لَبَّيْكَ يٰا هٰادِياً سُبْلَ النَّجٰاةِ لَنٰا لَبَّيْكَ يٰا عٰارِياً عَنْ مَلْبَسِ الْعٰارِ

لَبَّيْكَ هٰا اَنَا ذٰا عَبْدُ عَبٖيدِكُمُ مُوٰاقِفٌ لَهُمُ مَعْ شَطَّةِ الدّٰارِ

لَبَّيْكَ لَبَّيْكَ مَشْدُودَ الْحِزٰامِ مُشَ مِّراً لَكُمُ شٰاهِراً سَيْفٖي كَمَا ● النّٰارِ

پس اين بزرگوار مولاي خود را در اين استغاثه جواب ميگويد كه لبيك اي رهنماي راههاي نجات از براي ما لبيك اي كسي كه از جامه ذلت و ننگ و عار عاري هستي . لبيك اي مولا اينك من كه بنده‌اي از بندگان شمايم روبروي دشمنان شما ايستاده‌ام با دوري خانه و طول زمان در ميانه . لبيك لبيك آقا تو را اجابت ميكنم در حالتي كه كمر همت را سخت بسته و در ياري شما دامن بر كمر زده و شمشير آتش‌بار خود را از نيام كشيده‌ام .

اِنّٖي وَ اِنْ لَمْ‌اَكُنْ يَوْماً لِاَفْدِيَكُمْ بِمُهْجَتٖي فَاَقٖيكُمْ سُوءَ اَقْدٰارٍ

لٰكِنَّنٖي فٖي زَمٰانٖي وٰاقِفٌ لَهُمُ عَلَي الْجِهٰادِ بِاِعْلٰانٖي وَ اِسْرٰارٖي

اَنْتَ الشَّهٖيدُ وَ كُلُّ الْاَرْضِ مَشْهَدُكُمْ وَ سِرُّ عٰاشُورَ فٖيمٰا بَعْدَهُ جٰارٍ

عرض ميكند كه اي مولاي من اگر چه در آن روز نبودم كه جان خود را [ص 97] فداي شما كنم و بدي قدر و قضا را از شما نگاه دارم . ولي من در زمان خود واقف بر ايشان و بر جهاد كردن با آن ظالمان با ظاهر و پنهان خود شده‌ام . اي سيد و مولاي من تو شهيدي و همه زمين محل شهادت و كربلاي شما است و سر عاشورا هم بعد از آن در همه روزها جاري است .

وَقَفْتُ فٖي اَرْضِكُمْ فٖي يَوْمِ فٰادِحِكُمْ لِجٰاحِدٖي فَضْلِكُمْ اَعْدٰاءِ قَهّٰارٍ

قَوْسٖي فَمٖي وَ سِهٰامٖي مٰا تَلَفَّظَهُ تُرْسٖي وِلٰاكُمْ وَ قَوْلُ الْفَصْلِ بَتّٰارٖي

يَرٰاعَتٖي فَرَسٖي وَ الرَّقُّ مَعْرَكَتٖي تَجُولُ فٖي دَعِّ اَعْدٰاكُمْ اِلَي النّٰارِ

فَرْداً وَ لٰا نٰاصِرٌ لٖي غَيْرُ شِرْذِمَةٍ مُسْتَضْعَفٖينَ ابْتُلُوا مِنْهُمْ بِآصٰارٍ

پس اگر چنين است كه هر روز عاشورا و هر زميني كربلاست پس من در زمين شما در روز مصيبت شما روبروي منكرين فضل شما كه دشمنان خداوند قهارند واقفم . كمانم دهان من است و تيرهاي من آن سخنان كه در فضايل شما ميگويم و از دهان بيرون ميآورم و سپر من محبت و ولاي شماست و قول حق شمشير من است . ميدان جنگم صفحه كاغذ و اسبم قلم من كه در اين ميدان جولان ميكند بجهت راندن دشمنان شما بسوي آتش جهنم . يكه و تنهايم و يار و ياوري جز طايفه كمي آنهم مردمان ضعيف ندارم كه آنها هم از جانب دشمنان شما دايم مبتلي بحبس و زندانند .

وَ فَوْجُ اَعْدٰائِنٰا اَضْعٰافُ مٰا جُلِبُوا يَوْمَ الطُّفُوفِ وَ عَنْ غَيْرِ الشَّقٰي عٰارٖي

جُحّٰادُ آثٰارِكُمْ كُلّاً وَ قَدْ بَدَتِ الْ بَغْضٰاءُ مِنْ فٖيهِمِ مِنْ سُوءِ اِضْمٰارٍ

كَمْ مُؤْمِنٍ قَتَلُوا كَمْ مُسْلِمٍ طَرَدُوا كَمْ عٰارِفٍ شَرَدُوا مِنْ بَعْدِ اِحْصٰارٍ [ص 98] 

كَمْ حُجَّةٍ جَحَدُوا كَمْ آيَةٍ كَفَرُوا كَمْ سُنَّةٍ سَتَرُوا بُغْضاً بِاَسْتٰارٍ

كَمْ حُسْنِ مَكْرُمَةٍ مِنْكُمْ وَ قَدْ جَحَدُوا كَمْ سُوءِ عٰائِبَةٍ اَفْشَوْا بِاَمْصٰارٍ

كَمْ مِنْ فَضٖيلَةٍ اضْطُرَّتْ نَوٰاصِبُكُمْ اِلَي الْقَبُولِ وَ هُمْ رَدُّوا بِاِنْكٰارٍ

و فوج دشمنان ما ضِعف آنچه راست كه در روز عاشورا بجانب شما كشيده شده و در تمامي آنها يك تن سعادتمند نيست . و همه آنها انكاركنندگان فضايل و آثار شمايند و شدت عداوت از دهانشان ظاهر است از بدي آنچه در دل گرفته‌اند . چه مؤمنها كه كشتند و مسلمها كه از خود دور كردند چه صاحبان معرفت را كه پس از محاصره كردن آواره نمودند . چه حجتها را كه منكر شدند چه آيتها را كه كافر شدند و كتمان نمودند چه سنتها را كه از روي عداوت بپرده‌ها پوشيدند . چه نيكي كرامت از شما كه در انكارش كوشيدند و چه عيبهاي بد را كه در شهرها افشا كردند . چه فضيلتها كه دشمنان شما مضطر شدند در قبول كردن آنها و اين جماعت بانكار خود رد كردند .

فَدَيْتُ بِالنَّفْسِ وَ الْاَمْوٰالِ فَضْلَكُمُ كَيْ يَعْرِفُوا مِنْ عُلٰاكُمْ وَحْدَةَ الْبٰارٖي

اَعْدٰاكَ قَدْ سَلَبُوا مٰا قَدْ فَدَيْتُ بِهٖ وَ اَوْرَدُوا النّٰاسَ جَنّٰاتٍ وَ اَنْهٰارٍ ●

وَ قَوْمُنٰا اَنْكَرُوا مٰا قَدْ فَدَيْتُ لَهُ فَاَوْرَدُوا مَنْ اَضَلُّوا اَسْفَلَ النّٰارِ

شَتّٰانَ مٰا بَيْنَهُمْ وَاللّٰهِ فَرْقُهُمُ كَالْفَرْقِ بَيْنَ سِنِمّٰارٍ وَ سُنّٰارٍ

من جان خود را در راه فضيلت شما دادم تا آنكه از بلندي مرتبه شما مردم يگانگي خدا را بشناسند . دشمنان شما در روز عاشورا همين را كه من فدا كردم ربودند و باين سبب مردم را در بهشتها و نهرها وارد [ص 99] كردند . و اما دشمنان ما انكار كردند آنچه را كه من جان و مال خود را در راه او دادم و باين سبب مردمي را كه گمراه كردند در ته‌تر جهنم وارد ساختند . چقدر فرق است ميانه اين جماعت و آن جماعت بخدا قسم كه فرق ميان اين دو جماعت همچون فرق ميانه سنمار رومي و نعمان سلطان است .

غَوْثاً بَنٖي اَحْمَدٍ اِنّٖي بُلٖيتُ بِهِمْ عَوْناً بَنٖي حَيْدَرٍ يٰا خٖيرَةَ الْبٰارٖي

طٰالَ الْعِرٰاكُ فَمُذْ سَبْعٖينَ نَحْنُ لَهُمْ مُوٰاقِفُونَ وَ نَرْجُو قَهْرَ قَهّٰارٍ

ظُهُورَ مَوْلَي الْوَرٰي طَوْدِ النُّهٰي عَلَمِ الْ هُدٰي وَ كَهْفِ الْبَرٰايٰا صٰاحِبِ الدّٰارِ

اَعْنٖي سَمِيَّ رَسُولِ اللّٰهِ قٰائِمَكُمْ وَ مٰالِئَ الْاَرْضِ عَدْلاً حٰامِيَ الْجٰارِ

وَ رَحْمَةَ اللّٰهِ لِلْاَبْرٰارِ مِنْ كَرَمٍ وَ نِقْمَةَ اللّٰهِ لِلْفُجّٰارِ وَ الزّٰارٖي

فريادرسي اي فرزندان پيغمبر كه من باين جماعت مبتلايم ناصر و معيني اي پسران حيدر اي برگزيدگان خدا . طول كشيده است اين جنگ و مدت هفتاد سال است كه ما با ايشان در اين موقفيم اميدواريم و انتظار داريم قهر خداوند قهار را . ظهور آقا و مولاي خلق كوه عقل و خرد و علم و هدايت و رَشَد و كهف امن و امان اهل جهان صاحب اين خانه و عصر و زمان اعني همنام رسول خدا قائم شما و پركننده زمين از عدل و حمايت‌كننده همسايگان خود از فضل . و رحمت خدا از كرم براي نيكان و غضب و نقمت خدا براي عيب‌جويان و بدكاران .

رَبِّ انْتَصِرْ لٖي فَاِنّٖي قَدْ بُلٖيتُ بِهِمْ فَرْداً وَحٖيداً بِلٰا عَوْنٍ وَ اَنْصٰارٍ

فَقْدُ النَّبِيِّ وَ هِجْرٰانُ الْوَلِيِّ مَعَ كُثْرِ الْاَعٰادِيِ اَعْيَتْنٖي وَ اَوْزٰارٖي [ص 100] 

تَظٰاهَرَ الدَّهْرُ يٰا رَبّٖي عَلَيَّ وَ قَدْ اِشْتَدَّ بٖي فِتَنٌ ظَلْمٰاءُ كَالْقٰارِ

پروردگارا از براي من انتقام بكش از اين جماعت چرا كه من يكه و تنها بي يار و ياور بآنها مبتلا شده‌ام . خسته كرده و بتعب درآورده است مرا نبودن پيغمبر و دوري ولي آن سرور با بسياري دشمنان و بار سخت گران و گناهان من . پروردگارا غالب شده است بر من روزگار و فتنه‌هاي سخت بسيار تار كه در تيرگي همچه قير است .

لَهْفٖي عَلٰي سٰادَتٖي مِمّٰا اَصٰابَهُمُ مِنْ كُلِّ نَغْلٍ وَ زِنْدٖيقٍ وَ كَفّٰارٍ

يَكٰادُ يَزْهَقُ رُوحٖي كُلَّمٰا ذُكِرَتْ حٰالُ ● الْبُنَيّٰاتِ بَعْدَ الْفٰادِحِ الْجٰارٖي

عِشٰاءَ عٰاشُورَ بَعْدَ الْقَتْلِ اِذْ حَمَلُوا عَلَي الْخِيٰامِ عَلٰي رَبّٰاتِ الْاَخْدٰارِ

اي حسرت و اندوه دل من بر آقايانم از آنچه كه بايشان رسيد از هر حرامزاده زن‌سيرت بي‌دين و كافري . نزديك است كه روح از بدنم بيرون رود هر وقت كه ذكر ميشود حالت اين دختران و كودكان بعد از اتفاق افتادن آن واقعه هايله . عصر روز عاشورا بعد از شهادت سيدالشهداء وقتي كه آن درياي لشكر رو بخيام امام انام نهاده و بر پردگيان حرم عصمت و طهارت حمله كردند .

خَرَجْنَ فٰازِعَةً لٰا عَنْ تَعَمُّدِهٰا وَجْهاً ● وَ تَرْكُضُ لَمْ‌تَشْعُرْ بِنُظّٰارٍ

يَصِحْنَ بِالْوَيْلِ وَ الْعَبْرٰاتُ جٰارِيَةٌ يَلْطِمْنَ صَدْراً بِلٰا خُمْرٍ وَ اَسْتٰارٍ

لَمْ‌تَدْرِ مٰاذٰا يُرٖيدُ الْقَوْمُ نُهْبَتَهٰا اَمْ قَتْلَهٰا اَمْ تُرٖيدُ الْحَرْقَ بِالنّٰارِ [ص 101] 

تَرَي الْخِيٰامَ خِيٰامَ الْعِزَّةِ اضْطَرَمَتْ بِالنّٰارِ فَانْتَشَرَتْ مِنْهٰا بِاِذْعٰارٍ

يك دفعه آن بيكسان با سر و پاي برهنه ترسان و هراسان از خيمه‌ها بيرون دويدند و بيخودانه رو بطرفي نهادند و ميدويدند و ابدا ملتفت نظارگيان نبودند . و فرياد و فغان بواويلاه و واثبوراه برآورده و اشكهاي ايشان جاري بود و بر سينه خود ميزدند بي چادر و مقنعه . نميدانستند كه اين جماعت كه رو آورده چه اراده دارند آيا ميخواهند آنها را غارت كنند يا آنكه بكشند و يا چون خيمه‌هاشان بسوزانند . ميديدند خيمه‌ها را آن خيمه‌هاي عزت و جلالت كه همه آتش گرفته پس از ترس آن آتش در آن بيابان همگي پراكنده و متفرق شدند .

صٰالُوا عَلَيْهٰا لِسَلْبِ الْاُزْرِ وَ الْخُمُرِ ضَرْباً بِسَوْطٍ لَهٰا طَعْناً بِخَطّٰارٍ

مِنْهٰا لَقَدْ سُلِبَتْ مِنْهٰا لَقَدْ جُرِحَتْ مِنْهٰا لَقَدْ ذُعِرَتْ مِنْ خَوْفِهَا الطّٰارٖي

مِنْهٰا تُنٰادٖي اَيٰا رَبّٰاهُ مَوْتَتَنٰا عَجِّلْ وَ لَمّٰايَنَلْنٰا فُضْحَةُ الْعٰارِ

مِنْهٰا تُنٰادٖي اَبٰاهٰا تَسْتَغٖيثُ بِهٖ مِنْهٰا اَخٰاهٰا بِتَزْفٰارٍ وَ تَضْوٰارٍ

حمله كردند بر آن بيكسان از براي ربودن چادرها و مقنعه‌ها و جامه‌هايشان و كعب نيزه و تازيانه بر آن بيكسان ميزدند . بعضي بغارت رفته و بعضي در زخم و جراحت و بعضي از ترس كه باو رسيده در وحشت و دهشت بود . پاره‌اي از ايشان فرياد ميزد كه خداوندا مرگ ما را نزديك كن پيش از آنكه افتضاح برهنگي و لباسي بما برسد . و بعضي از آنها فرياد ميكرد پدر خود را كه بداد او برسد و بعضي به آه و ناله برادر خود را كه بفرياد او .

[ص 102]

يٰا نَفْسُ صَبْراً كَمَا الْاَبْرٰارُ قَدْ صَبَرُوا عَلَي النَّوٰائِبِ فٖي مَجْمُوعِ الْاَدْوٰارِ

لَنٰا بِهِمْ اُسْوَةٌ فٖي كُلِّ مَا احْتَمَلُوا فَلَمْ‌يُقَدَّرْ سِوَي الْبَلْوٰي لِاَحْرٰارٍ

يٰا آلَ اَحْمَدَ كُلٌّ عِنْدَهُ عَمَلٌ يَرْجُو النَّجٰاةَ بِهٖ فٖي رَحْمَةِ الْبٰارٖي

مٰا لٖي سِوٰي فَضْلِكُمْ مٰا اَسْتَجٖيرُ بِهٖ يَئِسْتُ مِنْ سُوءِ اَعْمٰالٖي وَ اَفْكٰارٖي

پس خطاب بخود ميفرمايد كه اي نفس صبر كن همچنانكه نيكان روزگار بر مصيبتها صبر كردند در هر دوره . و ما را اقتداست بآن بزرگواران در همه آنچه كشيدند و متحمل شدند چرا كه مقدر نشده است از براي آزادگان چيزي جز محنت و بلا . اي آل‌محمد هر يك نفري در نزد او عملي است كه بسبب آن اميد نجات خود را دارد در رحمت خدا . و نيست مرا سواي فضل شما چيزي كه باو پناه برم و از بدي عملها و فكرهاي خود مأيوسم .

وَاللّٰهِ لَوْ اِنْ وَكَلْتُمْ عَبْدَ عَبْدِكُمُ لِغَيْرِكُمْ لَهَوٰي فٖي حُفْرَةِ النّٰارِ

وَ قَدْ جَرٰي عٰادَةُ الْمُدّٰاحِ فٖي طَلَبٍ مِنَ الْكِرٰامِ اِذٰا اَطْرَوْا بِاَشْعٰارٍ

فَلَيْسَ اَكْرَمَ مِنْكُمْ فِي الْوَرٰي اَبَداً وَ لَيْسَ اَلْأَمَ مِنّٖي فِي الرِّدٰي هٰارٍ

هٰا جِئْتُكُمْ بِقَصٖيدٍ فٖي مُصٰابِكُمُ وَ الْكَفُّ صِفْرٌ وَ آدَ الظَّهْرَ اَوْزٰارٖي

لٰااَدَّعٖي كَرَماً لٰااَطْمَعَنْ صِلَةً فَخْرِي السُّؤٰالُ لِقِطْمٖيرٍ وَ قِنْطٰارٍ

بخدا قسم اي آل‌محمد اگر اين بنده بنده خود را بغير از خود بكسي واگذاريد در گود آتش خواهد افتاد . و همانا عادت مداحان روزگار بر آن جاري شده كه چون در اشعار ثنائي گويند از كريمان طلبي كنند . و ابدا از شما كريمتري در خلق نيست و هيچ افتاده ضعيفي در ميان [ص 103] هلاك‌شوندگان از من لئيمتر . اكنون قصيده‌اي در مصيبت شما آورده با دست خالي و گناهانم پشت مرا سنگين كرده . نه خواهش كرم و نه طمع صله از شما دارم فخر من است سؤال كردن درب آستانه شما از قطمير تا قنطار .

وَ مُنْتَهٰي صِلَتٖي اَنْ لٰااُفٰارِقَكُمْ دٖيناً وَ دُنْياً وَ فٖي قَبْرٖي وَ اِحْضٰارٖي

وَ تَجْعَلُوا كَرَماً مَوْتٖي مَمٰاتَكُمُ مَحْيٰايَ مَحْيٰاكُمُ مٰا عِشْتُ فِي الدّٰارِ

وَ تَسْأَلُوا اللّٰهَ اِثْبٰاتٖي بِلٰا زَلَلٍ عَلٰي مَوَدَّتِكُمْ يٰا آلَ مُخْتٰارٍ

صَلَّي الْاِلٰهُ عَلَيْكُمْ مَا الثَّرٰي ضَحِكَتْ بِنَبْتِهٰا وَ بَكَتْ سُحْبٌ بِاَمْطٰارٍ

وَلِيُّكُمْ فٖي وِلٰاكُمْ سُرَّ مُغْتَبِطاً عَدُوُّكُمْ فٖي نَوٰاكُمْ غُمَّ بِالنّٰارِ

نهايت صله و بخشش بمن اين است كه در دين و دنيا و قبر و عقبي از شما جدا نشوم . و از كرم و فضل مردن مرا مردن خود قرار دهيد و زندگي مرا زندگي خود مادام كه در دار دنيا زيست كنم . و اينكه خدا را سؤال كنيد اي آل‌محمد كه مرا بر دوستي شما ثابت دارد بدون لغزشي . درود فرستد خدا بر شما مادام كه زمين بگياه خود لب باز كند و ابرها ببارانها گريه را ساز . دوست شما در دوستي و ولاي شما شادمان و رشك‌برده اهل جهان باد و دشمن شما در دوري و جدائي از شما فرا گرفته آتش غم و محنت .

و له ايضا :

يٰا فٰالِقَ الْحَبِّ زِدْ فٖي مُهْجَتٖي شَغَفاً مِنْ حُبِّ فٰاطِمَةَ الزَّهْرٰاءِ مَوْفُوراً

وَ بَعْلِهٰا وَ بَنٖيهٰا بَعْدَ وٰالِدِهٰا وَ اجْعَلْ خَطٰائٖي بِهِمْ يٰا رَبِّ مَغْفُوراً

اي خدائي كه شكافنده دانه‌اي زياد كن در جان من سوزش و درد بسياري [ص 104] از دوستي فاطمه زهرا و شوهرش علي و فرزندانش حسن و حسين بعد از پدر اطهرش پيغمبر و از گناهم بشفاعت آن بزرگواران درگذر .

و له ايضا :

اَبٰاحَسَنٍ يٰا مَنْ شَغِفْتُ بِحُبِّهٖ وَ فٰازَ بِهٖ فِي الدَّهْرِ مَنْ هُوَ فٰائِزٌ

اَتَخْذُلُنٖي يَوْمَ الْمَعٰادِ وَ اِنَّنٖي لِحُبِّكَ عَنْ كُلِّ الْوَلٰايِجِ جٰائِزٌ

وَ لَسْتُ اَرٰي وَاللّٰهِ وَجْهَكَ خٰاذِلٖي وَ اِنّٖي عَلٰي كُفّٰارِ فَضْلِكَ نٰاشِزٌ

اَقِلْ عَثْرَتٖي لٰاتَفْضَحَنّٖي لَدَيْهِمِ وَ اِنّٖي عَلَيْهِمْ فٖي وِلٰاكَ مُبٰارِزٌ

يا علي اي كسي كه در دوستي او دل از كف داده و بر محبتش دل نهاده‌ام و هر رستگاري در روزگار بدوستي او رستگار شده . آيا ميشود كه خذلان كني و ترك نمائي نصرت مرا در روز قيامت با آنكه بدوستي تو از هر پشت‌بندي گذشته‌ام . و بخدا قسم كه رخساره كريمت را چنان نمي‌بينم كه خذلان كند مرا با آنكه من دفع‌كننده منكرين فضل توأم . لغزشهاي مرا واگذار و مرا نزد دشمنان رسوا ميار با آنكه من در دوستي تو در ميدان مبارزت و جنگجوئي با ايشانم .

و منها تشطير في الرجاء :

وَثِقْتُ بِعَفْوِ اللّٰهِ عَنِّيَ فٖي غَدٍ وَ كُلٌّ يُنٰادٰي لٰاتَ حٖينَ مَنٰاصٍ

وَ اَيْقَنْتُ اَنَّ اللّٰهَ يُكْرِمُ وَفْدَهُ وَ اِنْ كُنْتُ اَدْرٖي اَنَّنِي الْمُذْنِبُ الْعٰاصٖي

وَ اَخْلَصْتُ حُبّٖي فِي النَّبِيِّ وَ آلِهٖ خُلُوصاً وَ اِنّٖي فِي الْمَوَدَّةِ رٰاصٍ

فَاِنْ ثَبَتَتْ حَتَّي الْوَفٰاةِ مَحَبَّتٖي كَفٰي فٖي خَلٰاصٖي يَوْمَ حَشْرِيَ اِخْلٰاصٖي

وثوق و اعتماد دارم بعفو خدا در فرداي قيامت و حال آنكه همه مردم [ص 105] ندا درداده ميشوند كه نيست وقت گريختن . و يقين كرده‌ام كه خدا واردشوندگان خود را گرامي ميدارد اگر چه ميدانم كه من گناهكار و نافرمانم . و خالص كردم دوستي خود را در پيغمبر و آل اطهر او از روي خلوص و من در دوستي محكم و ثابت‌قدمم . پس اگر اين دوستي من تا دم مردن ثابت ماند كه اخلاص من در روز حشرم مرا كفايت ميكند در خلاصي بخشيدن بمن .

و منها في ذلة الانسان و هوانه :

اَلٰا اَيُّهَا الْاِنْسٰانُ مَهْلاً لَكَ اتَّئِدْ وَ لٰاتَكُ عَنْ جَهْلٍ بِشَأْنِكَ مُفْرِطاً

فَبَدْؤُكَ مِنْ رِجْسِ الْمَنِيِّ قُذِفْتَ مِنْ مَبٰالٍ وَ فٖي جَوْفِ الْمَحٖيضِ مُضَبَّطاً

وَ خَتْمُكَ مَيْتٌ جٖيفَةٌ وَ عَلَي الَّذٖي يَمَسُّكَ غُسْلٌ كَيْ عَنِ الرِّجْسِ يُجْلَطٰا

وَ مٰا بَيْنَ ذَيْنِ قِرْبَةٌ مِلْؤُهٰا هَنٌ فَيٰا قُبْحَ مَرْأٰي اِنْ تَخَلَّيْتَ ضٰافِطاً

لَعَمْرُكَ مٰااَبْقَي الْخَسٰاسَةُ حٰالَةً لِتَزْهُو بِهٰا اِنْ لَمْ‌تَكُنْ مُتَخَبِّطاً

فَلٰاتَزْهُ يٰا اِنْسٰانُ اِنَّكَ خٰاسِرٌ كَفٰي بِكَ ذُلّاً اَنْ تُرٰي مُتَغَوِّطاً

أَلَمْ‌يَكْفِ فٖي ذُلَّيْكَ اَنَّكَ كُلَّمٰا تَخَلَّيْتَ تُقْعٖي كَالْكِلٰابِ مُبَرْثِطاً

تَحُشُّ بِاَيْدٖيكَ الْمَحَشَّ وَ كُلَّمٰا فَرَغْتَ تَتٖيهُ نٰاسِياً لَكَ مُبْعِطاً

اي آدمي آرام گير و سنگين نشين و از جهل و ناداني بشأن خود از حد تجاوز مكن . چرا كه اول تو از مني نجسي است كه از مبالي بيرون ريخته و در اندرون خون زنان محبوس مانده‌اي . و عاقبت تو مرده‌اي است گنديده و بر آن كس كه تو را مس كند غسلي است كه تا از نجاست بيرون رود . و در ميانه اين دو حالت خيكي هستي كه پري او از [ص 106] چيز بسيار بدي است و چقدر قبيح است موضع ديدن تو اگر بخلوت روي بحالت دور كردن نجاست . بجان خودت قسم كه خساست و پستيِ مرتبت حالت كبر و تبختري بآن بر تو نگذارد اگر ديوانه نباشي . پس تكبر و فخريه را كنار گذار اي آدمي كه در خسران و زياني و در ذلت و خواري تو همان بس كه بحالت تغوط ديده شوي . آيا كفايت نكند تو را در اين دو ذلت و خواري كه چون بخلوت روي همچون سگان بر سر پا نشيني . خلا را با دست خود پاك كني و چون فراغت يابي بتكبرهاي خود برگردي و از آنچه در او بودي فراموش كني و از حد خود تجاوز .

وَ لَسْتَ عَلٰي نَفْعٍ وَ ضُرٍّ بِقٰادِرٍ وَ لَسْتَ عَلٰي طَرْدِ الْبَعُوضِ مُسَلَّطاً

وَ يُغْرِقُكَ الْمٰاءُ وَ يُحْرِقُكَ اللَّظٰي وَ يُلْقٖيكَ صَخْرٌ ضٰارِجاً مُتَشَحِّطاً

وَ يَرْمٖيكَ رٖيحٌ كَالْهَشٖيمِ اِذٰا ذَرَتْ تُؤٰاكِلُكَ الذَّرّٰاتُ حَتّٰي تُبَقَّطٰا

فَلِلّٰهِ كُلُّ الْكِبْرِيٰاءِ وَ بَعْدَهُ لِاَنْوٰارِهِ الْعُظْمٰي فَلٰاتَتَوَرَّطٰا

فَاِنَّهُمُ اَنْوٰارُ قُدْسٍ وَ اُهْبِطُوا اِلَيْنٰا لِاَسْرٰارٍ فَلٰاتَكُ غٰالِطاً

عَلَيْهِمْ سَلٰامُ اللّٰهِ مٰا ذَرَّ شٰارِقٌ وَ مٰا مِنْهُمُ خَيْرٌ عَلَي الْخَلْقِ اُهْبِطٰا

نه قادري بر نفع و ضرري و نه مسلطي بر دور كردن پشه‌اي از خود . آبت غرق كند و آتشت بسوزد و سنگت بياندازد در حالتي كه شكافنده است بدن تو را و خون‌آلود كننده . و چون بادي وزد تو را چون گياهي خشك از پا دراندازد و مورچه‌هاي كوچك تو را بخورد تا اعضاي تو از هم متفرق و جدا شود . پس تمام بزرگي و كبريا از براي خدا است و بعد از آن از براي انوار عظماي او محمد و آل‌محمد پس تو خود را [ص 107] در اين ورطه مينداز و هلاك مساز . چرا كه آن بزرگواران انوار عرصه قدسند و بجهت اسراري چند بسوي ما فرود آمدند پس در حق ايشان بغلط مرو . بر آن بزرگواران باد سلام خدا تا آفتاب رخشان و تابان است و تا خيري از ايشان بر خلق فرود آمده و ريزان است .

و منها قصيدة في الرثي :

تَعَزَّزْتَ يٰا مَنْ عِنْدَهُ الْعِزُّ خٰاشِعٌ لَدٰي عِزِّهٖ كُلُّ الْاَعِزَّةِ خٰاضِعٌ ●

بِهِ الْعِزَّةُ اعْتَزَّتْ كَذٰاكَ بِهِ اعْتَلَي الْعُلٰي وَ لَهُ كُلُّ الْبَرٰايٰا بَوٰاخِعُ

لَكَ الْحَمْدُ فٖيمٰا قَدْ قَضَيْتَ وَ لَمْ‌تَزَلْ حَمٖيداً وَ مٰا تَقْضٖيهِ خَيْرٌ وَ نٰافِعٌ

وَ لَمْ‌تَقْضِ اِلَّا الْخَيْرَ اِنْ رَضِيَتْ بِهٖ نُفُوسٌ اَوِ اسْتَعْفَتْكَ اُخْرٰي جَوٰازِعُ

صاحب عزت و قدرتي اي كسي كه عزت و قوت نزد او ذليل و خاشع است و هر عزيزي در نزد عزتش خاضع . و هر عزتي باو عزيز است و هر بلندي باو بلند و تمامي خلق از براي او ذليل و خوار شده و بربوبيتش اقرار كرده‌اند . تو راست حمد و سپاس در آنچه حكم كرده و ميكني و هميشه ستوده و پسنديده‌اي و هر چه حكم كني همان خير است و نفع‌بخشنده . و هرگز حكم نكرده‌اي جز خوبي و نيكي را چه آنكه پاره‌اي از نفوس راضي بحكم و قضاي تو باشند و يا پاره‌اي ديگر كه هميشه در جزع و فزعند و خود را معاف از حكمت بخواهند .

لَكَ الْحَمْدُ فٖي كُلِّ الْمَصٰائِبِ اِنَّمٰا يُلٰامُ ظَلُومٌ بٰاشَرَ الظُّلْمَ تٰابِعٌ ●

فَنَقْصُ الْوَرٰي مِنْهُمْ وَ مِنْكَ كَمٰالُهُمْ وَ هُمْ اَهْلُ ذَمٍّ وَ الثَّنٰا لَكَ نٰاصِعٌ [ص 108] 

لَكَ الْحَمْدُ فٖيمٰا قَدْ بُلٖيتُ وَ اِنْ غَدَتْ لَهُ الْكَبْدُ حَرّٰي وَ الْعُيُونُ دَوٰامِعُ

تو را حمد در جميع مصيبتها چرا كه كسي بر ظلم ملامت شود كه خود مباشر ستم و در پي كار او باشد . ولي نقص خلايق و بديشان از خود و خوبي و كمالشان از تو است آنان اهل مذمّتند و مستحق ملامت و مدح و ثنا از براي تو خالص است . تو را حمد در آنچه از مصيبتها و محنتها كه مبتلا شده‌ام اگر چه جگر از براي آنها سوزان و چشمها اشك‌ريزانند .

بُلٖيتُ بِاَرْزٰاءِ النَّبِيِّ وَ آلِهٖ لَدَيْهٰا مُصٖيبٰاتُ الدُّهُورِ مَشٰانِعُ

وَ اَعْظَمُهٰا رُزْءٌ تَدَكْدَكَ دُونَهُ بُنَي الدَّهْرِ وَ الْاَفْلٰاكُ مِنْهُ سَوٰاكِعُ

مُصٰابُ حُسَيْنٍ يٰا لَهٰا مِنْ مُصٖيبَةٍ عَلَيْهٰا قُلُوبُ الْعٰالَمٖينَ فَوٰاجِعُ

مبتلا شده‌ام بمصيبتها و محنتهاي پيغمبر و اهل بيت اطهرش كه در نزد آنها ذكر تمامي مصيبتهاي روزگار زشت و قبيح و ناشايست است . و اعظم از همه آنها مصيبتي است كه نزد آن بناي روزگار از هم پاشيده و آسمانها از آن راه فنا در پيش گرفته بطوري كه از آنها خبري و اثري نيست . و آن مصيبت حسين است اي داد از مصيبتي كه دلهاي همه اهل عالم بآن دردمند و محنت‌زده‌اند .

فِدٰاؤُكَ نَفْسٖي اَيَّ رُزْئِكَ اَقْتَفٖي وَ يَعْجِزُ عَنْ اِحْصٰاءِ تِلْكَ الْبَوٰارِعُ

تَذَكَّرْتُ مٰا قَدْ جٰاءَ فٖي رُزْءِ قٰاسِمٍ وَ كٰانَ صَبِيّاً لَمْ‌تَنَلْهُ الْفَجٰائِعُ

فَلَمّٰا رَأٰي اَنَّ الْحُسَيْنَ قَدِ ابْتُلٖي وَ لَيْسَ لَهُ عَوْنٌ وَ حٰاطَ الْفَوٰاقِعُ

دَنٰا مِنْ حُسَيْنٍ سٰائِلاً اَنْ يُجٖيزَهُ اِلٰي حَرْبِ اَهْلِ الْبَغْيِ وَ هْوَ مُسٰارِعٌ

پس خطاب بآن بزرگوار نموده عرض ميكند كه جانم بفداي تو اي مولي [ص 109] كدام يك مصيبت تو را از پي بيان درآيم با آنكه از احصاء كردن آنها مردمان زيركِ دانا عاجز مانده‌اند . از ميانه مصيبتها متذكر شدم آنچه را كه در مصيبت فرزند دلبند امام حسن حضرت قاسم رسيده كه آن بزرگوار هنوز كودك بود و او را بلا و محنتي نرسيده بود . پس چون عم بزرگوار خود را ديد كه مبتلاي بآن فرقه شقاوت‌اثر شده و او را يار و ياور نمانده و بلاها از هر طرف رو آورده بنزد آن بزرگوار آمده بحالت التماس كه او را رخصت جنگ با آن نابكاران و اهل بغي و طغيان دهد و شتابان بود .

فَلَمّٰا رَآهُ عَمُّهُ فٖي صَبٰائِهٖ يُرٖيدُ قِتٰالَ الْقَوْمِ وَ الْحَرْبُ بٰاذِعٌ

بَكٰي فَبَكَي الطِّفْلُ الْبَزٖيعُ وَ اَجْهَشٰا اِلٰي اَنْ اَتٰاهُ الْغَشْيُ وَ الطِّفْلُ رٰايِعٌ

فَمٰانَعَهُ الْعَمُّ الرَّؤُفُ فَلَمْ‌يَزَلْ يُقَبِّلُ اَيْدٖيهِ وَ فِي الْاِذْنِ طٰامِعٌ

اِلٰي اَنْ قَضَي الْمَقْدُورُ اِرْضٰاءَ عَمِّهٖ فَآذَنَهُ وَ الطِّفْلُ كَاللَّيْثِ زٰامِعٌ

پس چون عم بزرگوارش او را ديد كه در آن كودكي اراده جنگ با آن گروه دارد و ميدان جنگ پر خوف و خطر است گريست و آن طفل خردسال ماهرو هم گريست و هر دو آماده گريه شدند تا آنكه آن بزرگوار را غشي عارض شد و آن طفل هم مضطرب و هراسان بود . پس عم مهربانش او را از جنگ ممانعت نمود و او پيوسته دستهاي آن بزرگوار را ميبوسيد و طمع رخصت داشت . تا آنكه تقدير خدا حكم كرد براضي شدن عم بزرگوارش پس او را اذن ميدان داده و آن جوان مانند شير عزم رزم آن نابكاران نمود .

[ص 110]

فَقٰامَ بِوَجْهٍ اَشْرَقَ الْجَمْعَ ضَوْؤُهُ كَفِلْقَةِ بَدْرٍ فِي الدَّجِيَّةِ لٰامِعٌ

يَقُولُ اَنَا ابْنُ الْمُجْتَبٰي اِنْ جَهِلْتُمُ وَ سِبْطُ النَّبِيِّ الْمُصْطَفٰي لٰايُضٰارَعُ

وَ هٰذٰا حُسَيْنٌ كَالْاَسٖيرِ بِاَرْضِكُمْ رَهٖينٌ بِاَيْدٖيكُمْ غَرٖيبٌ وَ ضٰايِعٌ

فَقٰاتَلَ كَاللَّيْثِ الْبَسٖيلِ نَعَمْ هُوَ ابْنُ لَيْثِ الْوَغٰي وَ الْفَرْسُ فٖيهِمْ طَبٰايِعُ

فَاَلْقٰي اِلَي النّٖيرٰانِ مِنْهُمْ بِجَوْلَةٍ ثَلٰثٖينَ ثُمَّ ازْدٰادَ خَمْساً يُدٰافِعُ

پس آن بزرگوار پيش روي آن كفار ايستاد با رخساره‌اي كه نورش عرصه ميدان را روشن كرده بود مانند پاره ماهي كه در شب بسيار تار بدرخشد . و رجز ميخواند كه منم فرزند دلبند حسن مجتبي و زاده پيغمبر شما محمّد مصطفي كه يكتا و بيهمتا است . و اين حسين است كه در زمين شما اسير و دستگير شده و غريب و مظلوم است و حق او ضايع و تباه مانده . پس مانند شير ژيان با آن نابكاران جنگ كرد بلي آن بزرگوار پسر آن كسي بود كه شير ميدان كارزار بود و شجاعت و دلاوري در طبيعت و فطرت ايشان است . پس بيك حمله سي نفر از آن اشرار را بدار البوار فرستاد پس پنج نفر ديگر هم بآنها ملحق ساخت و همچنان جنگ ميكرد و از خود دور مينمود .

يَذُوبُ فُؤٰادٖي حٖينَ اَذْكُرُ اَنَّهُ صَبِيٌّ ضَئٖيلٌ لَمْ‌تُصِبْهُ الْوَقٰائِعُ

عَلَيْهِ قَمٖيصٌ مُفْرَدٌ وَ اِزٰارَةٌ وَ نَعْلٰانِ ذَبّاً عَنْ حِمٰاهُ يُصٰارِعُ

دلم آب ميشود هر وقت ياد ميآورم او را كه كودكي حقير و ناتوان بود هرگز واقعه باو روي نداده بود . و پيراهن يكه با يك ازار در بر داشت و دو كفش در پا و بجهت دفع كردن آزار آن اشرار از آستانه عم بزرگوار [ص 111] خود ميكشت و مي‌انداخت .

وَ لَمْ‌يَرْحَمُوهُ مِنْ شَقٰاوَةِ نَفْسِهِمْ وَ قَدْ اَثْخَنُوهُ بِالْجِرٰاحِ طَلٰائِعُ

اِلٰي اَنْ تَوَلّٰاهُ ● ابْنُ سَعْدٍ بِعَضْبِهٖ وَ فَلَّقَ مِنْهُ الْهٰامَ وَ الطِّفْلُ ضٰارِعٌ

فَاَلْقٰاهُ مِنْ فَوْقِ الْجَوٰادِ عَلَي الثَّرٰي فَنٰادٰي أَيٰا عَمّٰاهُ اِنِّيَ وٰادِعٌ

و آن بدبختان از شقاوت خود بر آن كودك رحم نكردند و پيش‌جنگان لشكر او را بجراحتها از پا درآوردند . تا آنكه عمر سعد ازدي با شمشير خود از پي او درآمد و فرق مباركش را شكافت و آن جوان در جنگ دشمنان ناتوان شد . پس او را از بالاي اسب بر روي خاك انداخت پس فرياد برآورد كه اي عمو من هم رفتم و تو را وداع گفتم .

فَجٰاءَ اِلَيْهِ شِبْلُ حَيْدَرَ خِلْتَهُ كَصَقْرٍ تَدَلّٰي وَ هْوَ فِي الصَّيْدِ طٰامِعٌ

فَجٰاءَ اِلَيْهِ وَ الْخُيُولُ بِجَوْلَةٍ فَغٰاصَ خِلٰالَ الْقَوْمِ وَ هْوَ مُقٰارِعٌ

وَ شَدَّ عَلَي الْكَلْبِ ابْنِ سَعْدٍ بِصٰارِمٍ فَقَدَّ يَداً مِنْهُ فَهٰاجَ التَّوٰايِعُ

پس چون شيربچه حيدر كرار عم بزرگوارش صداي او را شنيد عنان مرحمت بجانب او كشيد همچون شاهين كه فرود آيد و طمع در شكار برد . پس آمد او را و حال آنكه تمامي اسبان در جولان بودند پس فرو رفت در ميان آن گروه و بر آنها غالب شده پس با شمشير خود بر حرامزاده سگ عمر سعد ازدي حمله كرد و يك دست او را انداخت و از تن جدا ساخت كه در اين وقت اهل قبيله و خويشانش از طايفه ازد بحركت آمدند .

فوٰا لَهْفَتٰا اِذْ هٰاجَتِ الْقَوْمُ جُمْلَةً عَلٰي جُثَّةِ ابْنِ الْمُجْتَبٰي وَ هْوَ ضٰاجِعٌ [ص 112] 

عَلٰا عِثْيَرٌ فِي الْبَيْدِ كَاللَّيْلِ لَمْ‌يَكَدْ يَرَي الْعَيْنُ شَيْئاً وَ اسْتَجَمَّ الْقَوٰارِعُ

وَ يَجْرٖي عَلَيْهِ الْخَيْلُ مِنْ كُلِّ جٰانِبٍ فَدُقَّ بِهٰا اَحْنٰاؤُهُ وَ الْاَكٰارِعُ

اِلٰي اَنْ تُوُفّٖي تَحْتَ وَطْءِ السَّنٰابِكِ طَحٖيناً سَحٖيقاً لٰا نَصٖيرٌ وَ شٰافِعٌ

پس اي داد از حسرت و محنت من از آن وقت كه تمامي آن جماعت بيك دفعه حركت كردند و جنگ بر سر نعش قاسم درگرفت و حال آنكه بر خاك خفته بود . و چنان در آن بيابان گرد و غباري بلند شد كه چون شب شد كه چشم چيزي را نميديد و بلاها و محنتها زيادتي گرفت . و از هر طرف اسبها بر روي او روان و دوان بود پس استخوانهاي همه اعضا و دست و پاي او خورد شد . تا آنكه زير دست و پاي اسبان بدرجه رفيعه شهادت رسيد بحالتي كه در هم كوفته و نرم گشته و او را يار و مددكاري نبود .

وَ خٰاضَ حُسَيْنٌ فِي الْجُمُوعِ مُجٰادِلاً فَيَفْرٖي وَ يَرْمٖي لَمْ‌يَذُدْهُ الرَّوٰادِعُ

اِلٰي اَنْ اَبٰادَ الْقَوْمَ وَ الْقَتْرَةُ انْجَلَتْ فَصٰادَفَ شِلْواً حَطَّمَتْهُ الذَّرٰايِعُ

فَقٰامَ عَلَيْهِ قٰائِلاً يٰا بُنَيَّ قَدْ يَعِزُّ عَلَيَّ الْيَوْمَ اِذْ اَنْتَ هٰانِعٌ

فَتَدْعُو وَ لٰاتَلْقٰي مُجٖيباً وَ اِنْ يُجِبْ مُجٖيبٌ فَلٰا عَوْنٌ وَ لٰا هُوَ رٰادِعٌ

فَبُعْداً لِقَوْمٍ قٰاتَلُوكَ بِبَغْيِهِمْ ظَمٖيئاً وَ وَحْشُ الْبَيْدِ فِي الشَّطِّ كٰارِعٌ

و عم بزرگوارش همچنان در آن جمعيت فرو رفته و مشغول جدال بود و ميكشت و ميانداخت و تيرها او را از جنگ بازنميداشت . تا آنكه آن جماعت را دور كرده و گرد و غبار فرو نشست پس بدن پاره پاره‌اي را مشاهده نمود كه او را اسبها پامال نموده و در هم شكسته‌اند . پس بر [ص 113] سر نعش او ايستاد در حالتي كه ميفرمود اي پسرك من همانا بر من امروز دشوار است در اين وقت كه قامتت خميده و هر يك عضوت بديگر عضوت رسيده و بياري خود ميخواني و جواب‌دهنده نيابي و اگر كسي تو را جواب گويد ياورت نباشد و دفع اذيت از تو نتواند . پس لعنت و دوري از رحمت خدا بر آن جماعت كه تو را بطغيان و سركشي خود با لب تشنه كشتند و حال آنكه وحشيان صحرا وارد بر شط ميشوند و آب ميخورند .

فَشٰالَ الصَّبِيَّ حٰاضِناً لِعِظٰامِهٖ يَخُطُّ بِرِجْلَيْهِ الْعَرٰا وَ هْوَ سٰاكِعٌ

فَجٰاءَ بِهٖ هَوْناً مَصٰارِعَ صَحْبِهٖ فَاَلْقٰاهُ فٖي مَنْ قَدْ حَوَتْهُ الْبَلٰاقِعُ

پس آن كودك را بلند كرده و استخوانهاي او را در زير بغل گرفته در حالتي كه پاهاي او بر زمين كشيده ميشد و از دنيا رفته بود . پس بآرامي او را در قتلگاه جوانان و ياران خود آورده و در ميان خفتگاني كه آن بيابان در بر خود گرفته بود خوابانيد .

اَيٰا مَعْشَرَ الْكُفّٰارِ يٰا مَنْ نُسِبْتُمُ اِلَي الدّٖينِ اَنْتُمْ عَنْ حِمٰاهُ شَوٰاسِعُ

شَهِدْتُمْ عَلَي الْاَعْلٰامِ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولٌ اِلٰي كُلِّ الْوَرٰي وَ هْوَ شٰافِعٌ

كَفَرْتُمْ وَ اَحْرَقْتُمْ مِنَ الْحِقْدِ بَيْتَهُ وَ اَهْلُوهُ بِالْعُدْوٰانِ مِنْكُمْ ضَوٰايِعُ

پس خطاب بآن جماعت بي‌دين بدآئين ميفرمايد كه اي گروه كفار اي كساني كه نسبت داده ميشويد بدين شما از سرمنزل و آستانه آن بدوريد . شهادت داديد بر سر مناره‌ها و بلنديها كه محمد پيغمبر خدا است بسوي همه خلق و شافع روز جزاست . و كافر شديد و از كينه و حسد [ص 114] خود خانه او را آتش زده و سوختيد و اهل و عترتش از شما ضايع و تباه شدند .

فَمِنْهُمْ قَتٖيلٌ بِالدِّمٰاءِ مُضَرَّجٌ وَ مِنْهُمْ اَسٖيرٌ فِي السَّبٰاسِبِ شٰاسِعٌ

وَ مِنْهُمْ طَرٖيدٌ عَنْ مَسٰاكِنِ اَهْلِهٖ وَ مِنْهُمْ مَدَي الْاَعْوٰامِ فِي السِّجْنِ رٰابِعٌ ●

پس پاره‌اي از عترت آن سرور در خون خود غوطه‌ور گشته و بعضي اسير و دستگير در بيابانها دور از منزلها شده . و پاره‌اي رانده از خانه و آواره از مسكنهاي اهل و خويشان خود و پاره‌اي در طول مدت سالها بزندان منزل گزيدند .

وَ ذٰلِكُمُ اَحْقٰادُ بَدْرٍ وَ خَنْدَقٍ وَ كَسْرِهِمُ الْاَصْنٰامَ وَ السِّرُّ ذٰايِعٌ

وَ اِنْ شِئْتُمُ اَنْ تَسْتُرُوا الْكُفْرَ بِالْهُدٰي فَلَمْ‌تَخْبَأِ النّٖيرٰانَ قَطُّ الْبَرٰاقِعُ

قَتَلْتُمْ بِلٰا ذَنْبٍ طَرَدْتُمْ بِلٰا اَذيً اَسَرْتُمْ بِلٰا جُرْمٍ دَعَتْكُمْ مَطٰامِعُ

فَحَمْداً لِرَبّٖي حَيْثُ لَمْ‌تَبْلُغُوا الْمُنٰي فَدُنْيٰاكُمُ الْخُسْرٰانُ وَ الدّٖينُ ضٰائِعٌ

و همه اينها كه كرديد كينه‌هاي جنگ بدر و خندق بود و شكستن آن بزرگواران بتان را و سرّ شما فاش است . و اگر بخواهيد كه كفر را بهدايت و ايمان بپوشيد هرگز هيچ پرده و حجابي آتش را پنهان نكرده . كشتيد بي‌گناه و دور كرديد بي اذيت و آزاري كه بشما رسيده باشد اسير كرديد بدون جرم و طمعها شما را باين كارها خواند . پس حمد ميكنم خداي خود را از آن جهت كه بآرزوي خود نرسيديد پس دنياي شما همه خسران و زيان بود و دين شما همه فاسد و تباه .

فيٰا آلَ طٰهٰ اِنَّنٖي فٖي مَدٖيحِكُمْ دَأُوبٌ وَ فٖي نَشْرِ الْفَضٰائِلِ صٰادِعٌ [ص 115] 

وَ اَعْلَمُ اَنّٖي قٰاصِرٌ فٖي وِلٰائِكُمْ وَ اِنْ قٖيلَ فِيَّ قَدْ غَلٰا وَ هْوَ وٰالِعٌ

كَرٖيمُ بْنُ اِبْرٰهٖيمَ عَبْدُكُمُ الَّذٖي بِكُمْ وٰاصِلٌ عَنْ غَيْرِكُمْ هُوَ قٰاطِعٌ

عَلَيْكُمْ صَلٰوةُ اللّٰهِ مٰا دٰامَ مُلْكُهُ وَ مٰا سٰاجِدٌ صَلّٰي لِرَبّٖي وَ رٰاكِعٌ

پس اي آل‌محمد من در مدح شما خود را بتعب انداخته و در نشر فضائل شما برخاسته‌ام . و ميدانم كه در دوستي شما كوتاهي كرده و مقصرم اگر چه درباره من گفته شود كه غلو كرده و حريص است . كريم بن ابراهيم بنده شما است چنان بنده‌اي كه بشما پيوسته و از غير شما بريده . بر شما باد درود خدا مادام كه ملك او برپاست و تا ساجد و راكعي از براي پرورنده من نماز گذارد .

منها قصيدة في الرثي :

يٰا قَلْبُ مٰا لَكَ فِي الْبَلٰايٰا تَجْزَعُ اِنَّ الْجُزُوعَ مِنَ الْبَلٰا لٰايَمْنَعُ