و منها قصيدة بديعة في الرثي :

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ حَمْداً مٰا لَهُ بَتَرٌ وَ لَيْسَ يَبْلُغُ اَدْنٰي حَدِّهِ الْفِكَرُ

حَمْداً يَلٖيقُ بِهٖ فٖي قُدْسِ عِزَّتِهٖ مُخَلَّداً مٰا بَدَا الْمَقْدُورُ وَ الْقَدَرُ

حَمْداً تَعٰاجَزَ عَنْ اِحْصٰائِهِ الْفِطَنُ حَمْداً تَقٰاصَرَ عَنْ اِدْرٰاكِهِ النَّظَرُ

وَ كَيْفَ يَقْدِرُ اَفْهٰامٌ مُقَدَّرَةٌ عَلٰي ثَنٰاءٍ تَنٰاهٰي دُونَهُ الْقَدَرُ

وَ اَخْبَرَ اللّٰهُ اَنَّ الْحَمْدَ خُصَّ بِهٖ فَلٰايُحٖيطُ بِهٖ مَنْ دُونَهُ بَشَرٌ

حمد و سپاس مخصوص خدا است حمدي كه پايان و انجامش نباشد و پست‌تر پايه‌اش را فرس فكر و فراست بجولان نرسد . حمدي كه لايق و شايان او است در عرصه قدس عزت و غلبه و قدرت او حمدي هميشه و جاويد مادام كه قدر خدا و هر مقدور ممكن آشكار پديد آيد . حمدي كه از احصاي او زيرك دانا عاجز گردد و از درك او همه نظرهاي بينا قاصر و كوتاه آيد . و چگونه آن فهمها كه بتقدير خدا و اندازه معين برپا شده قدرت آن حمد و ثنا دارد كه دون درجه او قدر بمنتهي رسيده و از بلند پايه‌اش پا كشيده . با آنكه خدا خود خبر داده كه حمد مخصوص باوست و ذات پاكش را شايسته و نكو پس هيچ بشر كه دون رتبه او است باو احاطه نكند و دركش ننمايد .

سُبْحٰانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزِّ مِنْ شَرَفٍ عَنْ وَصْفِهِمْ وَ لِرُسْلِ اللّٰهِ يُغْتَفَرُ

بِالْحَمْدِ فٰاتِحَةُ التَّكْوٖينِ مُبْتَدَءاً كَمٰا بِهٖ فُتِحَ التَّدْوٖينُ وَ الزُّبُرُ

فَجَلَّ ذٰاتٌ لِوٰاءُ الْحَمْدِ خُصَّ بِهٰا بِذٰاكَ قَدْ نُزِّلَ الْآيٰاتُ وَ السُّوَرُ

اَقٰامَهٰا فِي الْوَرٰي حَتّٰي تُؤَدِّيَ مِنْ اَسْرٰارِ مٰا زٰاغَ عَنْهُ الْعَقْلُ وَ الْبَصَرُ [ص 72] 

منزه و مبراست پرورنده تو كه پرورنده عزت و غلبه و قدرت است از همه نقصها و وصفهاي آدميان بجهت شرافت و بلندي كه او راست اما پيغمبران را كه آمرزش از لغزشهاست و چون به تنزه وصفي كنند بجا و سلام علي المرسلين . سر صفحه كتاب تكوين و ايجاد بحمد خدا گشوده چنانكه فاتحه كتاب تدوين و همه زبورهاي پيشين بهمين بوده . بزرگ است آن ذاتي كه لواي حمد مخصوص باو است و رايت سپاس شايسته او و باين معني نازل شده است آيه‌ها و سوره‌ها در كتاب خدا . و خدا آن ذات مقدس را در ميان خلق خود واداشت تا آنچه از اسرار كه از درك عقول و ابصار افزون است و بيرون ادا سازد و بي‌پرده در ميان خلقشان اندازد .

فَصَلِّ رَبِّ عَلَي الْمُخْتٰارِ مِنْ قِدَمٍ عَلَي الْوَرٰي حَيْثُ لٰا عَيْنٌ وَ لٰا اَثَرٌ

اَتٰي اِلَيْهِمْ وَ لَمْ‌يَمْنَعْهُ عِزَّتُهُ مِنَ التَّفَوُّهِ اِنّٖي مِثْلُكُمْ بَشَرٌ

طَوْراً يُعٰاشِرُهُمْ طَوْراً يُسٰاوِرُهُمْ كَفِعْلِ كُفْوٍ بِكُفْوٍ مٰا لَهُ بَطَرٌ

وَ هْوَ الَّذٖي كٰانَ اِذْ مٰاكٰانَ ذُوْ سَحَرٍ وَ لٰا سَمٰاءٌ وَ لٰا شَمْسٌ وَ لٰا قَمَرٌ

بَلْ كٰانَ اِذْ لَمْ‌يَكُنْ لَوْحٌ وَ لٰا قَلَمٌ وَ لَا الْبَرٰايٰا وَ لٰا اُوْلٰي وَ لٰا أُخَرٌ

بَلْ كٰانَ فٖي جَبَرُوتِ الْقُدْسِ فٖي اَزَلٍ اِذْ لَيْسَ فِعْلٌ وَ لٰا اِسْمٌ وَ لٰا خَبَرٌ

پس اي پرورنده من درود فرست بر آن كسي كه از روز نخست برگزيده بر هر موجود بود وقتي كه از هيچ عين و اثر ظهور و شهود نبود . در ميانه خلق آمد و عزت و جلالتش از آن مانع نشد كه خود را يكي از آنها گويد و راه اني بشر مثلكم پويد . دمي از درِ معاشرت و همنشيني [ص 73] با ايشان درآمد و گهي راه مؤاخذه و سطوت و سلطنت را گرفت مانند سلوك مثل بمثل و دو نفر كه كفو يكدگرند نه او را تكبري بود و نه تبختري . او است آن كسي كه بود آن زمان كه يك صاحب نفس نبود نه آسمان بود و نه از آفتاب و ماه نشان . بلكه بود وقتي كه لوح و قلم نبود و تمامي خلق در عدم بود نه اولي بود نه آخري و نه باطن و ظاهري . بلكه در جبروت قدس و جلال بود و در عرصه قدم و ازل كه لايزول و لايزال وقتي كه نه از فعل اسمي بود و نه از اسم رسمي و نه از خبر اثري و نه از اثر خبري .

فَجٰاءَ وَ الْقَوْمُ فٖي ظَلْمٰاءِ جَهْلِهِمِ مَعْبُودُهُمْ شَجَرٌ رَبَّوْهُ وَ الْحَجَرُ

يَسُومُ فٖي ذٰا مَوٰاشٖيهِمْ يَبُولُ عَلٰي ذَيّٰاكَ ثَعْلَبُهُمْ وَ الْكَلْبُ وَ الْحُمُرُ

كٰانَوُا يَعٖيشُونَ فٖي ضٖيقٍ وَ حَمْضُهُمُ لَحْمُ الضِّبٰابِ وَ شَحْمُ النّٰابِ وَ الْبُسُرُ

اَعْلٰي مَتٰاجِرِهِمْ قَطْعُ الطَّرٖيقِ وَ خَلْيُ الْحٰاجِ وَ الْبَعْرِ اِذْ آوٰاهُمُ الْحَضَرُ ●

پس آن بزرگوار در ميان آن گروه آمد و حال آنكه ايشان در ظلمت جهل و غفلت خود بودند و معبودشان سنگ و درختي بود كه خود او را تربيت كرده و نشو و نما داده . كه در يكي چهارپايانشان ميچريد و بر ديگري روبهان و سگان و خران پليدي ميكردند . در فقر و تنگي زندگي مينمودند و شكمشان از گوشت سوسمار و پيه شتر پير و خرماي كَركِ نرسيده سير نميشد . و برتر تجارت و بهتر كسبشان دزدي [ص 74] و راهزني در بيابانها بود و چون در حضر بودند كندن خار و جمع كردن پشكل شتر .

فَقٰامَ صَلّٰي عَلَيْهِ اللّٰهُ بَيْنَهُمُ يَهْدٖيهِمُ الدّٖينَ وَ الْاٖيمٰانَ اِنْ بَصَرُوا

اَعَزَّهُمْ فَاَذَلُّوا كُلَّ ذٖي شَمَخٍ اَدٰالَهُمْ مِنْ سِوٰاهُمْ كُلَّمٰا ذَخَرُوا

اَغْنٰاهُمُ بَعْدَ مٰا كٰانُوا عَلٰي عُدُمٍ هَدٰاهُمُ وَ هُمُ الضُّلّٰالُ وَ الْكُفُرُ

فَاَصْبَحُوا فٖي رُفُوهٍ مِنْ مَعٖيشَتِهِمْ وَ مِنْهُمُ يُنْشَرُ الْآثٰارُ وَ الْخَبَرُ

صٰارُوا مُلُوكَ بَسٖيطِ الْاَرْضِ يَلْحَقُهُمْ مِنْ كُلِّ قَوْمٍ زَعٖيمٌ تَحْتَهُ زُمَرٌ

پس آن بزرگوار كه خدا بر او رحمت بيشمار فرستد برخاست در ميان ايشان كه اگر ايشان را بصيرتي باشد بدين و ايمان هدايت نمايد . و ايشان را عزيز كرد پس ذليل و خوار كردند هر صاحب عزت و بلندي را و بدولت ايشان داد از ديگرانشان مملكت و آنچه را كه ذخيره كرده بودند . و بعد از آنكه بر فقر و بي‌چيزي بودند ايشان را غني و ثروت داد و با آنكه كافر و گمراه بودند هدايت و ارشاد فرمود . پس از زندگاني خود در رفاهت و راحت گشتند و از ايشان خبرها و اثرها باطراف بلاد منتشر بود . و بواسطه او پادشاهان بسيط خاك و پهن دشت زمين شدند و از هر طايفه بزرگي بايشان ملحق ميشد كه در تحت فرمان او طوايف بسيار بود .

حَتّٰي دَنٰا مِنْ رَسُولِ اللّٰهِ رِحْلَتُهُ فَقٰامَ فٖيهِمْ خَطٖيباً بَعْدَ مٰا حُشِرُوا

فَقٰالَ اِنّٖي سَاُدْعٰي كَيْ اُفٰارِقَكُمْ وَ تٰارِكٌ فٖيكُمُ اَمْرَيْنِ فَادَّكِرُوا

خَلٖيفَتَيْنِ عَلَيْكُمْ فَامْسِكُوا بِهِمٰا كِتٰابَ رَبّٖي وَ اَهْلٖي مٰا لَكُمْ عُذُرٌ [ص 75] 

فَلٰايُفٰارِقُ ذِكْرُ اللّٰهِ خٰالِقَهُ وَ لٰايُفٰارِقُ اَهْلِي الذِّكْرَ مٰا عَمِرُوا

تا آنكه رحلت پيغمبر خدا نزديك شد پس بعد از آنكه همه جمع شدند در ميان ايشان برخاست و خطبه خواند . پس فرمود كه اي مردم بهمين زودي بمفارقت و دوري از شما خوانده ميشوم و در ميانه شما دو امر را واگذار ميكنم پس متذكر باشيد و از ياد خود مبريد كه آن دو خليفه و جانشين من‌اند بر شما پس بآن دو متمسك شويد و آن دو را نگاهداري كنيد يكي كتاب پرورنده من و ديگري اهل و عترتم شما را عذري درباره آنها نيست . پس كتاب خدا از آفريننده خود جدا نشود و عترت من هم از آن تا عمر دارند .

حَتّٰي اِذٰا اَغْمَضَ الْمَبْعُوثُ نٰاظِرَهُ عَنْهُمْ تَوَلَّوْا فَيٰا بُؤْساً لِمٰا غَدَرُوا

لَمْ‌يَشْهَدُوا غُسْلَهُ حَمْداً لِنٰائِحِهٖ لِمَا اسْتَخَفُّوا بِهٖ سَرْعٰانَ مٰا كَفَرُوا

فَبَعْدَ مٰا غَصَبُوا مَرْقٰي خَلٖيفَتِهٖ فٰاؤُا لِاِظْهٰارِ مٰا فٖي قَلْبِهِمْ سَتَرُوا

تا آنكه پيغمبر مبعوث چشم مبارك خود را بهم گذارد و از ايشان اغماض فرمود پشت كردند و اعراض نمودند اي سختي باد بر آن همه غدر و مكر كه كردند . در غسلش حاضر نشدند كه وصيش را باقامه عزا و ماتم او بستايند از آن استخفاف كه باو داشتند و حقيرش مي‌شمردند چقدر زود كافر شدند . پس بعد از آنكه منبر رفعت و جلالت خليفه‌اش را غصب كردند برگشتند باظهار كردن آن عداوت و نصب كه در دل پنهان ميداشتند .

فَاَحْرَقُوا اَوَّلاً بٰابَ الْهُدٰي حَنَقاً وَ بَعْدُ ظُلْماً عَلٰي اَهْلٖيهِ قَدْ دَمَرُوا [ص 76] 

ثُمَّ اعْتَدَوْا وَ سَطَوْا عُنْفاً بِبَضْعَتِهٖ فَقَتَّلُوا طِفْلَهُ بِالْبٰابِ اِذْ دَغَرُوا

وَ بَعْدَ ذٰا ضَرَبُوهٰا بِالسِّيٰاطِ بِلٰا جُرْمٍ تَقَدَّمَ يٰا عُظْماً لِمٰا جَسَرُوا

پس اول كار كه كردند درِ خانه‌اي را كه باب رشد و هدايت بود بآتش كينه و عداوت خود سوختند و پس از آن بر اهل و عيالش بظلم و ستم بي اذن داخل شده بر سرشان ريختند . پس بناي جور و طغيان نهاده و بعنف و سختي بر پاره تنش جملگي حمله كردند و طفل محسن نامش را به آن درِ نيم‌سوخته فشار داده كشتند و سقط نمودند و بعد از آن آن معصومه مظلومه را بي جرم و گناهي كه از او سرزده باشد با تازيانه‌ها زدند و بدن مباركش را آزردند اي داد از بزرگي آنچه جسارت ورزيدند .

وَ بَعْدَهُ طَمِعُوا فٖي قُوتِ صِبْيَتِهٖ فَاسْتَأْصَلُوهُمْ لِمٰا مِنْ حَقِّهِمْ زَغَرُوا

كَمْ لَطْمَةٍ لَطَمُوا كَمْ شَتْمَةٍ شَتَمُوا كَمْ قَرْمٍ اتَّهَمُوا كَمْ صِبْيَةٍ جَذَرُوا

و بعد از آن در قوت يوميه و گذران دختر اطهرش طمع كردند و عترتش را بسبب آنچه از حق ايشان برده بودند مستأصل و پريشان نمودند . چه لطمه‌ها و سيلي‌ها كه بر رخساره‌ها زدند چه دشنامها كه گفتند چه بزرگها و سرورها را كه متهم كردند و دختران و كودكان را كه كشتند .

وَ بَعْدَهُ عَمَدُوا نَحْوَ الْكِتٰابِ فَمَزَّقُ وهُ وَيْلاً لَهُمْ مِنْ نَقْصِ مٰا دَبَرُوا

كَمْ سُورَةٍ حَذَفُوا كَمْ آيَةٍ حَرَفُوا كَمْ كِلْمَةٍ صَرَفُوا كَمْ عَزْمَةٍ نَكِرُوا

و بعد از آن بكتاب خدا پرداختند و او را پاره پاره ساختند اي واي بر ايشان و از كم كردنشان آنچه را كه از قرآن دزديدند و از ميان بردند . [ص 77] چه سوره‌ها را كه انداختند چه آيه‌ها را كه كج كردند و تحريف نمودند چه كلمه‌ها را كه از وضع خود تغيير دادند چه عهدها و پيمانها كه جاهل و نادان بآنها شدند .

لَمَّا اطْمَأَنُّوا وَ صٰارَ الْعُرْفُ مٰا عَرَفُوا وَ النُّكْرُ مٰا نَكِرُوا اَبْدَوْا لِمٰا كَفَرُوا

كَمْ سُنَّةٍ غَيَّرُوهٰا عَنْ مَوٰاقِعِهٰا وَ وٰاجِبٍ حَرَّفُوهُ بَعْدَ مٰا حَظَرُوا

وَاللّٰهِ قَدْ لَعِبُوا بِالدّٖينِ لَعْبَهُمُ بِالصَّوْلَجٰانِ وَ اَمْرَ اللّٰهِ قَدْ بَتَرُوا

و چون آسوده و مطمئن شدند كه حكم حكم آنها است و امر امر آنها و خوب آن است كه آنها شناختند و پسنديدند و زشت و بد آنچه كه آنها بد دانسته و از آن غفلت ورزيدند كفر خود را ظاهر ساختند . چه سنتها را كه از جاي خود تغيير دادند چه واجبها را كه پس از آنكه از او منع كرده و حرامش شمردند تبديل نمودند . بخدا قسم كه با دين خدا و آئين پيغمبر بازي كردند چنانكه با گو و گوچكان و او را بازيچه پنداشته و گمان و امر خدا را از ميانه برداشته و ريشه‌اش را برانداختند .

وَ بَعْدَ ذٰا فَلَّقُوا هٰامَ الْوَصِيِّ وَ قَدْ دُلُّوا عَلَيْهِ وَ عَهْدَ اللّٰهِ قَدْ خَفَرُوا

ثُمَّ اعْتَدَوْا وَ سَقَوْا سِبْطَ النَّبِيِّ لَهُمْ سَمّاً فَذٰابَتْ لَهُ الْاَحْشٰاءُ وَ السَّحَرُ

و پس از اينهمه ظلمها و ستمها بر وصي پيغمبر تاختند و فرق مباركش را تا پيشاني شكافتند و بر غصب كردن حق او و روا داشتن ظلم و ستم بر او مغرور شدند و پيمان خدا را شكستند و با عهدش مكر و خدعه كردند . پس بناي جور و طغيان گذاردند و ببغي و عدوان فرزند پيغمبر خود را زهر خورانيدند بقسمي كه از اثر زهر دل و جگرش گداخت و اندرون [ص 78] مباركش را پاره پاره ساخت .

وَ كُلُّ ذٰا كٰانَ لٰكِنْ مٰا تَكٰادُ بِهِ الْجِب آلُ تَنْهَدُّ وَ الْاَفْلٰاكُ تَنْفَطِرُ

وَقٖيعَةُ الطَّفِّ يٰا خُسْراً لِصَفْقَتِهِمْ فَقَدْ تَزَلْزَلَ مِنْهَا الْجِنُّ وَ الْبَشَرُ

پس همه اين محنتها و مصيبتها بآن بزرگواران رسيده است و بسيار هم سخت بوده است ولي آن مصيبتي كه نزديك است كوهها بآن از هم بپاشد و آسمانها بشكافد واقعه جان‌سوز كربلا است كه جن و بشر از آن بلرزه درآمده‌اند چقدر زيان كردند از اين معامله و نقصان يافتند .

يٰا آلَ اَحْمَدَ اَيّاً مِنْ مَصٰائِبِكُمْ اُبْدٖي وَ قَدْ حٰارَ فٖيهَا اللُّبُّ وَ الْفِكَرُ

ذَكَرْتُ عٰاشُورَ وَ الْكُفّٰارُ مُحْدِقَةٌ بِآلِ اَحْمَدَ بِالضَّوْضٰاءِ تَعْتَكِرُ

قَدْ حُوصِرُوا بَيْنَهُمْ مٰا بَيْنَ مُنْجَدِلٍ عَلَي التُّرٰابِ وَ مَجْرُوحٍ لَهُ عِبَرٌ

وَ ثٰاكِلٍ وَ مَرٖيضٍ فٖي مَلٰاحِفِهٖ وَ صِبْيَةٍ بِالْبُكٰا وَ النَّوْحِ قَدْ زَفَرُوا

وَ عٰاطِشٰاتٍ تَلَظَّتْ فِي الْهَوٰاجِرِ مِنْ اُوٰامِهٰا وَ مِنَ الْاَحْزٰانِ تَزْدَفِرُ

اي آل‌محمد كدام يك از مصيبتها و محنتهاي شما را اظهار كنم با آنكه همه عقلها و فكرها حيران شده است در مصائب شما . يادم آمد روز عاشورا و آن جماعت كافران بي‌حيا و سنگين‌دلان پرجفا كه گرد اولاد پيغمبر صف زده و غلغله و ولوله و صداي چنگ و دف فضا را گرفته بود و اهل بيت پيغمبر همه محاصره شده بودند بعضي بر خاك هلاك افتاده و پاره‌اي زخم خورده و مجروح گشته با چشم گريان و اشك ريزان بودند . يكي مريضي بود كه مصيبت‌زده و بي‌پرستار بر بستر [ص 79] بيماري سر نهاده جمعي ديگر زنان و دختران بودند كه ايشان را بگريه و زاري و نوحه و بي‌قراري فرياد و فغان و پاره‌اي ديگر زنان و دختران تشنه‌جگر بودند كه در آن هواي گرم آتش عطش در دلهاشان افروخته شده و از دلهاي سوخته خود بسبب حزن و اندوه كه داشتند فرياد برآورده بودند .

قٰامَ الْحُسَيْنُ يُصَلّٖي حٖينَ قَدْ حَضَرَ الصَّ لٰوةُ بِالْقَوْمِ يٰا زُلْفٰي لِمَنْ حَضَرُوا

وَ النَّبْلُ مٰاطِرَةٌ مِنْ كُلِّ نٰاحِيَةٍ وَ الْقَوْمُ خِلْتَهُمُ عَطْشٰي بِهٰا مُطِرُوا

حَتّٰي غَدٰا بَعْضُهُمْ مُصْمٰي بِحَضْرَتِهٖ يٰا طٖيبَ مُسْتَشْهَدٍ فِي اللّٰهِ اِحْتَضَرُوا

چون وقت نماز ظهر دررسيد آن بزرگوار با اصحاب ابرار خود بنماز ايستاد چقدر تقرب بود آن كساني را كه در آن نماز حاضر بودند و براز و نياز با كارساز . و از هر طرف تير بر آن جماعت ميباريد و ايشان را از بسياري شوق تشنگاني گمان ميكردي كه اين تيرها باران رحمت است كه بايشان ميرسيد . تا آنكه جمعي از آن سعادتمندان از پا درافتادند و در محضرش جان دادند چه خوش جائي بود از براي شهادت در راه خدا كه آن جماعت جان‌فشاني كردند و خود را در راه آن بزرگوار قرباني .

وَ هُمْ يُصَلُّونَ صَفّاً لَيْسَ يَشْغَلُهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ بَأْسُ اَهْلِ الْبَغْيِ وَ الْخَطَرُ

حَتّٰي قَضَوْا مٰا عَلَيْهِمْ مِنْ صَلوٰتِهِمِ قٰامَ الْحُسَيْنُ خَطٖيباً كَيْ لِيَدَّكِرُوا

يَقُولُ يٰا صَحْبِ هٰاتٖيكَ الْجِنٰانُ لَكُمْ تَزَيَّنَتْ فَبِدٰاراً يٰا لَهٰا ظَفَرٌ

و آن گروه باوفا با آن خليل وادي مروت و صفا صف بسته نماز ميكردند [ص 80] و هيچشان خطر آن بيابان پر شور و شر و اذيت و آزار آن اشرار از توجه بپروردگار بازنميداشت و ابدا پروا از آن تيرها نداشتند . تا آنكه نماز را بجا آورده و فريضه كه بر ذمه‌شان بود ادا نمودند پس آن بزرگوار برخاست و خطبه خواند تا آنكه اصحاب ابرارش متذكر شوند . ميفرمود اي اصحاب و ياران من اينك بهشت خود را براي شما زينت كرده پيشي گيريد بر يكديگر و بسوي وي مبادرت جوئيد چقدر ظفر است آنكس را كه آنجايش مقر .

اَنْهٰارُهَا اتَّصَلَتْ رَوْضٰاتُهٰا زَهَرَتْ اَثْمٰارُهٰا طَلَعَتْ وِلْدٰانُهٰا غُرَرٌ

اَبْوٰابُهٰا فُتِحَتْ اَشْجٰارُهٰا بَذِخَتْ قُصُورُهٰا تَلِعَتْ قَدْ زٰانَهَا الثَّمَرُ

هٰذٰاكُمُ الْخَيْرُ مُشْتٰاقٌ وَ وٰالِدَتٖي قُدُومَكُمْ وَ اَبٖي فِي الْخُلْدِ يَنْتَظِرُ

اي اصحاب و ياران من نهرهاي بهشت در هم پيوسته و شكوفه‌هاي بستانهايش دميده و از هر طرف رسته و ميوه‌هايش سرزده و پيدا گشته جوانانش همه ماهرو و غلمانش همه فرشته‌خو . درهايش تمامي گشوده درختان و قصرهاي بلند ايوانش سر بر آسمان كشيده و ميوه‌ها آنها را زينت داده و زيور نهاده . اينك پيغمبر و مادرم فاطمه اطهر باشتياق قدوم شما و پدرم ساقي كوثر بانتظار است .

اِذاً خَرَجْنَ النِّسٰاءُ الطّٰاهِرٰاتُ مِنَ الْخُ دُورِ مَهْتُوكَةً يٰا فَزْعَةً بَصُرُوا

جٰاءَتْ تُشَجِّعُ اَصْحٰابَ الْحُسَيْنِ عَلٰي حَرْبِ الْعُدٰاةِ وَ مِنْهَا الْعَيْنُ تَنْفَجِرُ

كه ناگاه آن مخدرات عصمت و طهارت و زنان طاهره عترت بي‌پرده از خيمه‌ها بيرون دويدند چقدر فزع و ترس از دشمن كه مردانشان از آنها [ص 81] ديدند . آمدند و اصحاب سيدالشهداء عليه السلام را بر جنگ دشمنان بشجاعت ميانداختند و بغيرت ميآوردند و اشكشان از چشمه چشمشان ميجوشيد .

يَصِحْنَ اٖيهاً اَيٰا لَلْمُسْلِمٖينَ اَيٰا يٰا عُصْبَةَ الْحَقِّ حٰانَ الْحٖينُ وَ الْخَطَرُ

ذُبُّوا اَعٰانَكُمُ الرَّحْمٰنُ عَنْ حَرَمِ ال رَّسُولِ هَجْمَةَ ذِي الْفُجّٰارِ وَ انْتَصِرُوا

حٰامُوا حَرٖيمَ نَبِيِّ اللّٰهِ اِذْ طَفِقَتْ يُوسَرْنَ اٖيهاً فَاِنَّ الْقَوْمَ قَدْ طَغَرُوا

بانگ ميزدند بر مردان كه حركت كنيد و كوشش نمائيد اي جماعت مسلمين و اي گروه اهل حق و حمايت‌كنندگان از دين كه نزديك است دشمنان ظفر يابند و سرور و سردار شما را خطر مرگ دررسد . خدا شما را نصرت كند بجنبيد و از حرم پيغمبر خود دور كنيد هجوم و جمع‌آوري اين كفار فجار را و انتقام از اينان كشيد . كوشش كنيد و از حرم پيغمبر خويش حمايت كنيد كه اين جماعت قدم جرأت پيش نهاده و نزديك است كه عترت پيغمبر شما اسير و دستگير شوند .

فَهٰاجَ غٖيرَتُهُمْ حَتّٰي تَقٰارَبَ اَنْ يَصُولَ اَرْوٰاحُهُمْ مِنْ كُثْرِ مٰا نَغَرُوا

مِنْ قَبْلِ اَنْ تَبْرُزَ الْاَبْدٰانُ فَاقْتَحَمُوا مَهْوَي الْقِتٰالِ وَ هُمْ كَالْاُسْدِ اِذْ طَبَرُوا

وَ لٰايُبٰالُونَ مِنْ سَيْفٍ وَ لٰا سُمْرٍ وَ لَيْسَ يَرْدَعُهُمْ قَتْلٌ وَ لٰا شَتَرٌ

خٰاضُوا بِحٰارَ الْعِدٰي كَالْاُسْدِ حٖينَ رَأَتْ شٰاءاً بِوٰادٍ وَ لٰا حِصْنٌ وَ لٰا وَزَرٌ

پس از گفتار آن مخدرات حرم عصمت و طهارت غيرت و حميت ايشان بهيجان آمد بطوري كه نزديك بود كه جانهاي ايشان از بسياري غضب حمله‌ور شود پيش از آنكه بدنهاشان بميدان مبارزت درآيد پس بي‌اختيار [ص 82] خود را در معركه كارزار انداخته و در حمله خود مانند شيران ژيان بودند و از شمشير و نيزه ابدا پروا نداشتند و كشته شدن و دشنام شنيدن ايشان را از جان‌فشاني بازنداشته . در آن درياي لشكر فرو رفتند مانند شيراني كه گوسفنداني چند را در بياباني بي پشت و پناه ببينند .

لَمْ‌يَشْعُرُوا بِهُجُومِ الْقَوْمِ حٖينَ سَطَوْا وَ لٰا بِكَثْرَةِ ضَوْضٰاءٍ اِذٰا زَئِرُوا

فَاَلْبَسُوهُمْ ثِيٰابَ الْمَوْتِ خِلْتَهُمُ خَيّٰاطَ مَوْتٍ وَ لٰا خَيْطٌ وَ لٰا اِبَرٌ

بِالرُّمْحِ قَدْ ذَرَعُوا بِالسَّيْفِ قَدْ قَطَعُوا بِالسَّهْمِ خٰاطُوا فَلٰا وَاللّٰهِ مٰاقَصَرُوا

اَوْ هُمْ بَيٰاطِرَةٌ بِالرُّمْحِ قَدْ فَصَدُوا بِالسَّيْفِ قَدْ حَجَمُوا يٰا كُثْرَ مٰا فَزَرُوا

اَوْ هُمْ غَمٰامٌ رُؤُسُ الْخَصْمِ حَبُّهُمُ وَ الْبَيْضُ بَرْقُهُمُ وَ الرَّعْدُ مٰا شَخَرُوا

و چون حمله كردند آن دلاوران نه ملتفت جمع‌آوري و هجوم كه آن جماعت كرده بودند و نه بسياري فرياد و غوغا كه بهياهوي خود برآورده . و لباس مرگ بر اندام ناهنجار آن گروه نابكار چنان پوشيده كه پنداري خياط جامه مرگ بودند با آنكه در آن ميان نه سوزني بود و نه رشته . ذرع ميكردند با نيزه و مي‌بريدند با شمشير و مي‌دوختند با تير نه بخدا قسم ابدا در جانبازي كوتاهي نكردند . يا پنداري بيطاران چهارپايان بودند كه با نيزه رگ ميزدند و با شمشير خون ميگرفتند چه بسيار سرها و تنها كه شكستند و خستند و بريدند و دريدند . يا آنكه گمان ميكردي آن شجاعان را ابرها كه سرهاي دشمنان تگرگشان بود كه بر زمين ميريخت و برقشان برق شمشيرها و رعدشان هياهو و گير و دارها .

[ص 83]

حَتّٰي اِذٰا نَزَلَ الْمَقْدُورُ طٰافَ بِهِمْ مِنْ كُلِّ اَوْبٍ جُمُوعٌ طٰالَ مٰا كَفَرُوا

كَمْ بٰارِقٍ رَفَعُوا كَمْ طٰاعِنٍ وَضَعُوا كَمْ نَبْلَةٍ نَزَعُوا كَمْ فِتْنَةٍ حَدَرُوا

كَمْ فٰارِسٍ قَتَلُوا كَمْ رٰاجِلٍ صَرَعُوا كَمْ حُرْمَةٍ هَتَكُوا كَمْ سَيِّدٍ حَقَرُوا

كَمْ خَيْمَةٍ حَرَقُوا كَمْ مٰالٍ انْتَهَبُوا كم حِلْيَةٍ سَلَبُوا ● كَمْ صِبْيَةٍ اَسَرُوا

كَمْ جُثَّةٍ وَطِئُوا كَمْ اَرْؤُسٍ قَطَعُوا كَمْ ثَوْبٍ انْتَهَبُوا كَمْ مُهْجَةٍ هَدَرُوا

آن سعادتمندان همچنان گرم كارزار و ياري آن بزرگوار بودند تا آنكه آنچه مقدر شده بود از جانب خدا در شهادت ايشان نازل شد از هر طرف جمعيتي گرد آن سعادتمندان را گرفتند چقدر طولاني بود كفر آن ظالمان و ستمكاران . چه شمشيرها كه بلند كردند و بالا بردند و چه نيزه‌ها كه فرود آوردند چه تيرها كه انداختند چه فتنه‌ها كه برپا ساختند . چه سواران را كه كشتند و پيادگان را كه بر خاك افكندند چه پرده‌هاي حرمت را كه دريدند و چه سيدهاي محترم را كه كوچك و حقير نمودند . چه خيمه‌ها كه سوختند و چه مالها كه بغارت برده و اندوختند چه زيورها و زينتها كه ربودند و چه كودكان و دختران از عترت را كه اسير و دستگير كردند . چه بدنهاي نازنين را كه پامال كردند و چه سرهاي مقدسه را كه بريدند و جدا ساختند و چه جامه‌ها كه بتاراج بردند و چه خونها كه هدر نمودند و ريختند .

ابكٖي لِأَيِّ مُصٰابٍ نٰالَهُمْ حَزَناً وَ كٰادَ يَعْجَزُ عَنْ اِحْصٰائِهِ الْبَشَرُ [ص 84] 

وَ كُلُّ رُزْءٍ لَهُمْ تَاللّٰهِ مُشْتَمِلٌ عَلٰي مَصٰائِبَ لَمْ‌يَسْتَقْصِهَا الْفِكَرُ

مِنْ كُلِّ وَجْهٍ اُصٖيبُوا بِالْبَلٰاءِ فَمٰا ضُعْفٌ اَصٰابَهُمُ كَلّٰا وَ لٰافَتَرُوا

حَتّٰي قَضَوْا نَحْبَهُمْ عَطْشٰي عَلٰي نَهَرٍ صَرْعٰي وَ حَسْرٰي حُيٰارٰي نٰالَهُمْ قَتَرٌ

از براي كدام يك از مصيبتها كه بآن بزرگواران رسيده از حزن و اندوه خود گريه كنم و حال آنكه نزديك است كه بشر از شمردن و احصا كردن آنها عاجز شود . و بخدا قسم هر يك مصيبتي از آنها مشتمل بر مصائبي است كه فكرها از درك كنه آنها وامانده و بنهايتش نرسيده . از هر طرف كه رو ميكردند بمصيبتها و بلاها ميرسيدند و با وجود اين ايشان را در نصرت اهل بيت عصمت ضعف و فتوري نرسيده نه والله سستي هم نكردند . تا آنكه بعهد خود وفا كردند بر لب نهر آب با لب تشنه جان خود را فدا و همگي با دل پرحسرت و حيران و سرگردان بر خاك هلاك افتاده و گرد و غبار آن بيابان بر بدنهاي ايشان نشسته بود .

فَظَلَّ فَرْداً وَحٖيداً ثٰاكِلاً بِهِمِ قَدْ مَضَّهُ حُزْنُ اَسْرِ الْاَهْلِ وَ الضَّجَرُ

يَرْنُو اِلَي الْقَوْمِ اِذْ هُمْ كَالسِّبٰاعِ غَدَوْا لِنَهْشِهٖ وَ لَهُمْ فٖي قَتْلِهٖ اَشَرٌ

فَسَلَّ بَتّٰارَهُ مُسْتَكْفِياً ثِقَةً بِاللّٰهِ قَدْ خِلْتَهُ لَيْثاً لَهُ نَغَرٌ

فَشَتَّ جَحْفَلَهُمْ كَالشّٰاءِ اِذْ جَفَلَتْ مِنْ صَوْلَةِ اللَّيْثِ لٰايُبْقٖي وَ لٰايَذَرُ

پس آن بزرگوار يكه و تنها و برفتن ياران خود ماتمزده و عزادار باقي ماند و غصه و ملال اسيري اهل و عيال او را گداخته و لاغر ساخته بود . و نظر ميكرد بآن جماعت خونخوار كه همه آنها مانند درندگان از براي پاره كردن و دريدن آن مظلوم هجوم آورده‌اند و در كشتن او شادي [ص 85] و سرور دارند و فخر ميكنند . پس آن بزرگوار به پشت‌بندي خدا و كفايت و حمايت پروردگار شمشير بران از نيام كشيد و مانند شير غضبناك بر آن لئام حمله‌ور گرديد . و آن درياي لشكر را متفرق و پراكنده ساخته و شكست داد مانند گوسفنداني كه فرار كنند از حمله شيري كه يكي از آنها را باقي نگذارد و دست از آنها برندارد .

حَتّٰي اِذٰا جٰاءَهُ الْمَقْدُورُ سَلَّمَ لِلْاِلٰ هِ اِذْ سَبَقَ الْمٖيثٰاقُ وَ الْقَدَرُ

فَكٰانَ مٰا كٰانَ لٰا سَقْياً لِرَبْعِهِمِ بِذِمَّةِ اللّٰهِ فِي الذَّرّٰاتِ قَدْ خَفَرُوا

آن بزرگوار بر آن جماعت نابكار ميتاخت و ميكشت و مي‌انداخت تا آنكه آنچه از جانب خدا مقدر شده بود از شهادت و جانفشاني رسيد پس تسليم فرمود امر پروردگار خود را چرا كه پيش از اين خود عهد و پيمان كرده و قدر و قضاي خدا بر اين قرار گرفته بود . پس شد آنچه شد و آن غريب مظلوم را با لب تشنه شهيد كردند كه خدا باران رحمت خود را از آن جماعت دور كند و بر خانه‌ها و سرزمين ايشان نباراند چرا كه شكستند عهدي را كه در عالم ذر با خداي خود بستند .

أَعْجِبْ بِقَوْمٍ يَرَوْنَ الْقَوْمَ مُسْلِمَةً وَ لَيْسَ اَغْنٰاهُمُ الْآيٰاتُ وَ النُّذُرُ

أَلَيْسَ قَتْلُ حُسَيْنٍ قَتْلَ اَحْمَدَ بَلْ بِثٰارِهٖ ثٰارَ رَبِّ الْعَرْشِ قَدْ هَدَرُوا

يٰا قَوْمِ مَا الْكُفْرُ اِلّٰا بُغْضُ خٰالِقِنٰا وَ هَلْ بِلٰا حُبِّهِ الْاٖيمٰانُ يُعْتَبَرُ

أَلَيْسَ بُغْضُ حُسَيْنٍ بُغْضَ رَبِّكُمُ مٰا بَعْدَ مٰا شَهِدَ الْقُرْآنُ وَ الْاَثَرُ

فَلٰا جَزٰاءَ لَكُمْ اِلَّا الدُّعٰاءُ بِأَنْ حُشِرْتُمُ مَعَهُمْ يٰا سُوءَ مٰا حُشِرُوا

چقدر عجب است از آن جماعتي كه اين گروه را مسلمان ميدانند و كفايت [ص 86] نميكند ايشان را اينهمه آيات قرآن كه در دوستي آل‌محمد عليهم السلام و وعده‌هاي عذاب كه در دشمني ايشان نازل شده است . آيا كشتن سيدالشهداء كشتن جدش محمد مصطفي نيست بلكه بريختن خون آن مظلوم خون پرورنده عرش و فرش را ريختند . پس خطاب و عتاب بايشان ميفرمايد كه اي جماعت در عالم كفري جز دشمني خداوند خالق مهربان نيست و آيا ميشود كه بدون محبت و دوستي او ايمان را اعتباري باشد چگونه چنين چيزي ممكن است . و آيا دشمني سيدالشهداء دشمني خداي شما نيست بعد از آنكه همه آيات قرآن و آثار و اخبار ائمه انس و جان بر اين شهادت و گواهي ميدهد . پس براي شما كه بعد از اينهمه آيات و اخبار هنوز اين جماعت را مسلم ميدانيد جزائي و سزائي بهتر از اين نيست كه دعا بكنيم كه با همان جماعت محشور شويد و چقدر بد حشري است حشر ايشان .

يٰا آلَ طٰهٰ كَرٖيمٌ جٰاءَ يَأْمُلُكُمْ ●  وَ قَدْ اَحٰاطَ بِهِ الْآثٰامُ وَ الْخَطَرُ

مٰا كٰانَ مُتَّكَلِي الْاَعْمٰالُ قَطُّ فَاِنْ اَسَأْتُ اَقْنَطُ اَنّٖي لَسْتُ اُغْتَفَرُ

بَلِ اتِّكٰالٖي عَلَيْكُمْ اَهْلَ مَغْفِرَةٍ وَ اَهْلَ تَقْوٰي بِكُمْ فِي الْحَشْرِ اَفْتَخِرُ

قَدْ جٰاءَ عَبْدُكُمُ الْعٰاصٖي بِتُحْفَتِهٖ يَرْجُو الْقَبُولَ وَ اَصْحٰابُ السَّخٰا غُفُرٌ

اِنَّ الْهَدٰايٰا عَلٰي مِقْدٰارِ مُهْدٖيهٰا فَمٰا لِمَنْ لٰا لَهُ قَدْرٌ وَ لٰا خَطَرٌ

مِنِّي الَّذٖي جٰازَ مِنّٖي ثُمَّ يَلْزَمُكُمْ مٰا جٰازَ مِنْكُمْ وَ كُلٌّ تِبْعُهُ اَثَرٌ

صَلَّي الْاِلٰهُ عَلَيْكُمْ طُولَ مُلْكِكُمُ وَ مُلْكُكُمْ دٰائِمٌ لَمْ‌يُنْهِهِ الْأُخَرُ

اي آل‌محمد كريم بن ابراهيم بآستانه شما آمده و آرزومند فضل و كرم [ص 87] شما است و گناهان و خطرها او را فرا گرفته . هرگز پشت‌بندي من عملهاي من نبوده است كه اگر عمل بدي كنم نااميد شوم كه نخواهم آمرزيده شد . بلكه پشت‌بندي من شمائيد كه اهل پرهيزگاري و آمرزشيد و در حشر و نشر خود بشما افتخار ميكنم و اميدوارم . اي سادات من بنده عاصي نافرمان تحفه خود را آورده است و از شما اميد قبول دارد چرا كه صاحبان بخشش و سخاوت با عفو و صفحند . و هديه‌ها و پيشكشيها باندازه مقدار هديه‌آورنده است پس آيا چه حال است هديه‌آورنده‌اي را كه ابدا او را قدر و شرفي نيست . ولي از من همان است كه سزا است و شما را همان لازم كه شايسته و رواست و هر يك را اثر او تابع و در پي است . درود فرستد بر شما خدا تا ملك شما برپا و دولت شما برجاست با آنكه ملك شما هميشه و پيوسته است و او را آخر نيست .

منها قصيدة في الرثي :

اِسْتَبْدَلَ الدَّهْرُ اِعْسٰارٖي بِاٖيسٰارٖي وَ شٰابَ صَفْوٖي بِاَقْذٰاءٍ وَ اَكْدٰارٍ

قَدْ كُنْتُ فٖي مَهْدِ اَمْنٍ فَاسْتَعٰاضَ بِهٖ مِنْ كُلِّ خَوْفٍ وَ اِسْهٰارٍ وَ اِخْطٰارٍ

كَأَنَّ آفٰاتِهٖ قَدْراً مُقَدَّرَةٌ وِزٰانَ عِلْمٍ وَ اٖيمٰانٍ وَ اَخْطٰارٍ

يُسْقٖي كُؤُسَ الْمَنٰايَا الْخَيِّرٖينَ كَمٰا تُسْقِي السُّقِيُّ كُلَّ عَطْشٰانٍ بِمِقْدٰارٍ

روزگار وسعت و راحت مرا بسختي و تنگدستي بدل كرده و آب صاف مرا تيره و ممزوج به خس و خاشاك نموده . در مهد امن و امان بودم پس از هر خوف و خطر و بيدارخوابي مرا عوض ساخت . گويا آفتهاي او [ص 88] از حيث مقدار باندازه علم و ايمان و شرافتها مقدر شده است . جامهاي شربت مرگ را بمردمان نيك ميچشاند همچنانكه سقايان هر تشنه‌اي را باندازه تشنگي او آب ميدهند .

اِنْ كٰانَ يَحْمٖيهِمِ مِنْ طٖيبِ عٖيشَتِهٖ فَعِنْدَهُمْ لَيْسَ اِلّٰا مِثْلَ اَقْذٰارٍ

لٰا غَرْوَ اِنْ ضٰاقَ بِالْاَبْرٰارِ سٰاحَتُهُ سِجْنٌ لِطَيّٰارِ قُدْسٍ جَوْفُ اَغْوٰارٍ

قَوْمٌ تَعٰالٰي عَلٰي كَيْوٰانَ قَدْرُهُمُ اَنّٰي يَطٖيبُ لَهُمْ عَيْشٌ بِاَوْكٰارٍ

قَوْمٌ حَظٰائِرُ قُدْسِ اللّٰهِ مَرْتَعُهُمْ اَنّٰي تَمَتَّعُ مِنْ طَلْحٍ وَ اَبْعٰارٍ

اگر روزگار گوارايِ عيش خود را از اخيار و ابرار منع كند پس او هم نزد آن بزرگواران نيست جز مثل نجاستها و قذرها . هيچ باك نيست و تعجبي ندارد كه زمانه فضاي ساحت خود را بر نيكان تنگ بگيرد چرا كه طاير عالم قدس را اندرون غارها زندان است . جماعتي كه پايه قدر و مرتبه‌شان بلندي بر شرفه كيوان دارد كجا بآشيانه مرغان عيششان گوارا باشد . جماعتي كه بهشت عالم قدس سبزه و كِشت و سير و گَشت ايشان است كجا از درختان خار و پشكلهاي شتران تمتع و لذت برند .

أَحٰاطَنٖي بِقِسِيِّ الدّٰائِرٰاتِ وَ قَدْ اَلْقٰانِ كَالْهَدَفِ الْمُلْقٰي بِمِضْمٰارٍ

فَرٰامَنٖي بِسِهٰامِ النّٰائِبٰاتِ وَ قَدْ اَتٰانِ اَسْهُمُهُ مِنْ كُلِّ اَقْطٰارٍ

لٰاتَتْعَبَنْ دَهْرُ كَفّاً اِنَّنٖي رَجُلٌ بِحَوْلِ رَبّٖي صَبُورٌ غَيْرُ فَرّٰارٍ

مٰا لٖي سِوٰي مُهْجَةٍ اِنّٖي بَذَلْتُ بِهٰا عَنْ طٖيبِ نَفْسِيَ لٰا كُرْهاً بِاِجْبٰارٍ

خُذْهٰا اِلَيْكَ مَتٰي مٰا شِئْتَ لَسْتُ اَرٰي قَدْراً لَهٰا فٖي طَرٖيقِ الْآلِ الْاَطْهٰارِ

زمانه بكمانهاي دواير خود مرا بميان گرفته و مانند نشانه‌اي كه ميان ميدان [ص 89] افتاده باشد انداخته . و به تيرهاي محنتها و مصيبتها قصد من ساخته و از هر طرف تيرش بجانب من ميآيد . اي روزگار خود را بتعب مينداز و زحمت بيهوده مكش كه من بحول و قوه پروردگار خود مردي صابرم و فرار نكنم . مرا جز يك جان نيست آن را هم از روي طيب خاطر دادم نه از روي كراهت و مجبور بودن . هر وقت كه خواهي او را بگير و بسوي خود بر كه ابدا او را در راه ائمه اطهار قدر و منزلتي نميبينم .

مِنَ السَّفٰاهَةِ اَنْ نَرْجُو وِدٰادَكَ اِذْ لَمْ‌تُبْقِ بَرّاً نَجٰا مِنْ ضُرِّكَ الْجٰارٖي

وَ قَدْ اَتٰانٰا مُصٖيبٰاتٌ اَصَبْتَ بِهَا الرُّسْلَ الْكِرٰامَ وَ اَبْرٰاراً بِاَخْبٰارٍ

اِنْ لَمْ‌يَكُنْ لَكَ فٖينٰا وَقْعُ فٰادِحَةٍ سِوَي الطُّفُوفِ كَفٰي عَنْ فَتْكِكَ الضّٰارٖي

أَصَبْتَ قَلْبَ جَمٖيعِ الْعٰالَمٖينَ فَلٰا ذُو مُهْجَةٍ قَدْ سَلٰا عَنْ حُزْنِهِ الْوٰارٖي

اَصَبْتَ قُرَّةَ عَيْنِ الْعٰالَمٖينَ فَلٰا عَيْنٌ تُرٰي قَدْ خَلَتْ مِنْ دَمْعِهَا الْجٰارٖي

از سفاهت و بي‌عقلي است كه ما از تو اميد دوستي بداريم چرا كه يك نفر از نيكان را باقي نگذارده‌اي كه از سختي تو نجات يافته و مرفه مانده باشد . و همانا تمامي آن مصيبتها و بلاها كه بپيغمبران كرام و نيكان و پاكان رسانده‌اي و بما خبر رسيده همان محنتها ما را هم آمده . اگر نباشد تو را در ميانه ما وقوع حادثه و بليه‌اي جز همان مصيبت زمين كربلا كفايت ميكند در مرتكب شدن تو امري را كه عزم داشته و دندان در او فرو برده‌اي . دل همه اهل عالم را مصيبت زده و بدرد آوردي بطوري كه يك نفر صاحب روح و جاندار نيست كه از حزن و اندوه آتشبار اين مصيبت آسوده و فارغ باشد . كسي را مصيبت‌زده [ص 90] كردي كه نور چشم و روشني ديده اهل عالم بوده است و از اين جهت چشمي نمانده كه از اشك جاري خود خالي باشد .

وٰا حَرَّ قَلْبٰاهُ لِمْ ● بِيَّ اقْتَصَرْتَ وَ لَمْ تُحْرِقْ بِنٰاءَ سَمٰوٰاتٍ بِتزْفٰارٍ

وٰا دَمْعَ عَيْنٰاهُ لِمْ فِيَّ احْتَقَنْتَ وَ لَمْ تُغْرِقْ بَسٖيطاً بِطُوفٰانٍ وَ اَمْطٰارٍ

اي داد از سوزش دل من چرا بمن تنها اكتفا كردي و بناي آسمانها را بشعله نفس خود آتش نزدي و نسوختي . اي اشك چشم من چرا در چشم من تنها مانده و حبس شده‌اي و بطوفان بارانهاي اشك ريزان خود بسيط خاك را غرق نكردي .

اَمٰاسَمِعْتَ حُسَيْناً قَدْ اُصٖيبَ بِمٰا لَمْ‌يَجْرِ قَطُّ عَلٰي وَغْدٍ وَ كُبّٰارٍ

يَوْماً اَتَي الطَّفَّ فٖي قَوْمٍ يَقُودُهُمُ شَوْقٌ يَسُوقُهُمُ تَوْقٌ اِلَي الْبٰارٖي

لَقٖي ● اُنٰاساً عَلَي الْعُدْوٰانِ مُجْتَمِعاً مِنْ كُلِّ صَوْبٍ وَ اَكْنٰافٍ وَ اَقْتٰارٍ

قَوْماً قَدِ احْتَشَدُوا فٖي قَتْلِ مَنْ دَمُهُ ثٰارُ الْاِلٰهِ وَ سَبْيِ الْآلِ الْاَطْهٰارِ ●

قَوْماً خَؤُناً دَعَوْهُ يَهْتَدُونَ بِهٖ لَمّٰا اَتٰي بِالْهُدٰي وَلَّوْا بِاِنْكٰارٍ

آيا نشنيده‌اي مولايم حسين عليه السلام بمصيبتها و محنتهائي چند رسيد كه هرگز آن مصيبتها بر كسي از وضيع و شريف اهل روزگار وارد نيامده . در آن روز كه وارد زمين كربلا شد با طايفه‌اي كه آن [ص 91] سعادتمندان را شوق از پيش و شعف از پس بجانب خدا ميكشيد . در آن زمين گروهي را ديد كه از هر قبيله و گوشه و كناري بر گردش جمع آمده و بر عداوت و دشمني او هم‌رأي و متفق شده‌اند . جماعتي را ديد كه اجتماع كرده‌اند بر كشتن كسي كه خون او خون خداست و بر اسيري اهل و عيال و عترت طاهره او . جماعتي خيانتكار كه آن بزرگوار را بسوي خود خواندند كه باو هدايت يابند و چون ايشان را بهدايت آمد همگي پشت كرده و انكارش نمودند .

يٰا مُهْجَتِي احْتَرِقٖي مِنْ وَحْشَةٍ عَرَضَتْ عَلَي النِّسٰاءِ بِهِمْ مَعْ قُلِّ اَنْصٰارٍ

وَ رِعْدَةٍ قَدْ طَرَتْ مِنْهُمْ بِصِبْيَتِهٖ وَ اَدْمُعٍ قَدْ جَرَتْ كَالصَّوْبِ مِدْرٰارٍ

هٰذٰا وَ يَنْعٰي حُسَيْنٌ عِنْدَهٰا حَزَناً بِنَفْسِهٖ وَ يُرٖيهٰا سَبْيَهَا الطّٰارٖي

اي جان من بسوز و آتش بگير از وحشت و دهشتي كه از آن لشكر بر زنان روي داده بود با كمي ياران . و ترس و لرزه‌اي كه از آن ظالمان بكودكان و دختران دست داده و اشكهاي متصل كه مانند باران از چشمهاي ايشان جاري بود . و با آن همه خوف و اضطراب كه داشتند در آن ميانه سيدالشهداء ايستاده و اشعار غم‌اندوز انشاد ميفرمود و خبر مرگ خود و اسيري آن محنت‌رسيدگان را بايشان ميداد .

لٰااَنْسَ اِذْ قٰامَ عِنْدَ الْقَوْمِ مُتَّكِئاً بِعَضْبِهٖ قٰاطِعاً اَعْلٰالَ اَعْذٰارٍ

فَقٰامَ نٰاشَدَهُمْ بِاللّٰهِ رَبِّهِمِ فٖي نَفْسِهٖ هَلْ لَكُمْ اٖيجٰاسُ اِنْكٰارٍ

فَعَدَّ اَشْيٰاخَهُ جَهْراً وَ فَضْلَهُمُ كَيْ لٰايَقُولُوا جَهِلْنٰا يَوْمَ اِحْضٰارٍ

فَاَشْهَدُوا اللّٰهَ اَنّٰا نَحْنُ عٰارِفَةٌ بِكُلِّ مٰا قُلْتَهُ يٰا نَجْلَ اَخْيٰارٍ [ص 92] 

فراموش نميكنم وقتي را كه مولاي بزرگوارم پيش روي آن گروه نابكار ايستاده و بر نيزه خود تكيه داده بود و عذرهاي بيجا و بي‌پاي آنها را قطع ميفرمود . پس ايستاد و آن جماعت را بپروردگارشان خدا قسم داد درباره خود كه آيا از براي شما در دل احساس انكاري هست در حسب و نسب من مظلوم . پس بآواز بلند بزرگان و مشايخ خود را يك يك با فضيلتهاي ايشان شمرد تا اينكه روز قيامت نگويند كه ما نفهميديم و تو را نشناختيم . پس آن جماعت بي‌حيا همه خدا را شاهد و گواه گرفتند كه اي فرزند نيكان و برگزيدگان بهمه آنچه گفتي ما مطلع و دانائيم و بتمامي آگاه و بينا .

اَفْدٖيهِ اِذْ قٰالَ بِمْ ● قَدْ حَلَّ حٖينَئِذٍ دَمٖي لَكُمْ وَ اَنَا ابْنُ طٰالِبِ الثّٰارِ

قٰالُوا عَلِمْنَا الَّذٖي اَخْبَرْتَ جُمْلَتَهُ وَ لٰا مَحٖيصَ لَكُمْ عَنْ حَدِّ بَتّٰارٍ

فَدَيْتُهُ آخِذاً حُزْناً كَرٖيمَتَهُ يَقُولُ حَلَّ عَلَيْكُمْ سُخْطُ جَبّٰارٍ

بفداي آن بزرگوار شوم آن وقتي كه فرمود اگر چنين است كه تمامي شما بحسب و نسب من عارف و دانا هستيد پس بچه سبب خون من مظلوم بر شما حلال شده است با آنكه منم فرزند آن كسي كه طلب خون مرا خواهد كرد . گفتند كه اي حسين همه آنچه را كه خبر دادي دانستيم ولي ابدا شما را مفري از دم شمشير و نيزه و تير نيست . جانم بفداي آن بزرگوار وقتي كه از روي حزن و اندوه ريش مقدس خود را [ص 93] گرفت و ميفرمود اي جماعت واقع شد بر شما سخط خداوند جبار و قهر پرورنده قهار .

فَهٰاجَ حُرٌّ فَلَمْ‌يَأْخُذْهُ لَوْمَتُهُمْ فِي اللّٰهِ فَاخْتٰارَ زُلْفٰاهُ عَلَي النّٰارِ

فَجٰاءَ يَعْدُو وَ كَفّٰاهُ بِهٰامَتِهٖ يَقُولُ هَلْ لٖي مَتٰابٌ يَا ابْنَ اَخْيٰارٍ

فَقٰالَ اِنْ تُبْتَ تٰابَ اللّٰهُ مِنْ كَرَمٍ عَلَيْكَ يٰا حُرُّ فَانْحُ نَحْوَ كُفّٰارٍ

لَهْفٖي عَلَيْهِ وَ قَدْ حٰاطَ الْعُدٰاةُ بِهٖ فَخَرَّ مِنْ بَعْدِ جُهْدٍ فَوْقَ اَعْفٰارٍ

پس چون حُرّ آن فرمايشات را شنيد و غربت و مظلوميت آن بزرگوار را ديد بهيجان آمد و ابدا او را ملامت آن گروه بي‌حيا در راه خدا دامنگير نشد و پس ننشاند پس قرب جوار خدا را بر آتش جهنم و مجاورت اعدا اختيار كرد و رو بجانب آن بزرگوار آورده ميدويد و دو دست خود را بر سر گذارده بود و عرض ميكرد اي فرزند اخيار و ابرار روزگار آيا مرا پس از اين همه گناه توبه هست يا نه . پس فرمود بلي اي حر اگر توبه كني خداوند عالم از كرم و رأفت خود توبه تو را قبول ميكند پس قصد اين كفار را كن و بجانب اين گروه نابكار رو . تأسف و اندوه من بر آن سعادتمند و حالت او است كه دشمنان دور او را گرفتند و بعد از كوشش بسيار بر روي خاكها افتاد .

وَ رٰاحَ مِنْ صَحْبِهٖ كُلٌّ يُسٰابِقُهُ اَخُوهُ فَوْزاً بِجَنّٰاتٍ وَ اَنْهٰارٍ