وَ مَنْ زٰارَهُ مِنْ بَعْدِ ذٰاكَ مِنَ الْوَرٰي فَقُلْتُ وَ حَرُّ الْحُزْنِ يُلْهِبُ مُهْجَتٖي

اَلٰا غِسْلُهُ عَبْرٰاتُنٰا وَ دِمٰاؤُهُ وَ اَكْفٰانُهُ رَمْلُ الْفَلٰا حٖينَ ذُرَّتِ

پس جده‌ام بناي گريه و زاري نهاد پس از آن فرياد برآورد كه اي سكينه آيا چنين مصيبتها پس از ما بر شما وارد آمد اي داد از بزرگيِ محنت فرزندان و دختران و بازماندگان من . پس فرمود اي سكينه پس كه غسل داد نور ديده در خون كشيده‌ام حسين را و كفن كرد و در خاك [ص 49] سپرد و پس از اين واقعه كه بزيارت قبر او رفت از مردم پس عرض كردم بحالتي كه آتش حزن و اندوه در جانم افروخته و شعله‌ور شده بود كه دانسته و آگاه باش كه آب غسلش اشك چشم ما يتيمان و خونها بود كه از بدن مقدسش رفته بود و كفنهاي او ريگهاي بيابان بود كه باد آورده بود و بر بدن مقدسش پاشيده بود .

تَرَكْنٰاهُ مَرْضُوضَ الْقَرٰا وَ مُنَكَّلاً عَلَي الْاَرْضِ تَحْتَ الشَّمْسِ عٰادِمَ سُتْرَةٍ

وَ زُوّٰارُهُ وَحْشُ الْفَلٰا وَ طُيُورُهٰا وَ يَبْكٖي عَلَيْهِ الْمُعْصِرٰاتُ بِهَطْلَةٍ

او را واگذارديم بحالتي كه استخوانهاي سينه و پشت او شكسته و خرد شده بود و برابر آفتاب سوزان بي جامه و روپوش برو درافتاده بود . و زيارت‌كنندگان او وحشيان و مرغان بيابان بودند و گريه‌كنندگان بر او ابرها بودند بقطره‌هاي باران .

فَصٰاحَتْ وَ قٰالَتْ فٖي عَوٖيلٍ وَ لَوْعَةٍ فَوٰا وَلَدٰا يٰا خَيْرَ حَيٍّ وَ مَيِّتٍ

وَ وٰا قِلَّةَ النُّصّٰارِ وٰا سُوءَ مٰا جَرٰي لِمٰا لَمْ‌يُرٰاعُوا فٖيكَ حَقَّ الْقَرٰابَةِ

پس در اين وقت جده‌ام فرياد برآورد و بسوزش دل و فغان ناله را سر كرد كه واولداه واحسيناه اي فرزند دلبندم حسين اي بهتر زنده و مرده اهل عالم . اي داد از كمي ياران و ياورانِ من فرياد از بدي آنچه بتو رسيده و حق قرابت و خويشي تو را به پيغمبر رعايت نكردند .

اِذاً بِالنِّسٰاءِ الثّٰاكِلٰاتِ فَقُلْنَ لٖي دَعٖي تَسْتَرِحْ بِنْتُ النَّبِيِّ بِرٰاحَةٍ

فَاَهْلَكْتِهٰا مِنْ شِدَّةِ النَّوْحِ وَ الْبُكٰا وَ اَهْلَكْتِهٰا ● مِنْ ذِكْرِ هٰذِي الرَّزِيَّةِ

كه در اين وقت آن زنان ماتمدار نزد من آمدند و گفتند اي سكينه دست [ص 50] از شكايت بردار و دختر پيغمبر را دمي باستراحت و راحت بگذار كه او را از زيادتي گريه و زاري و ذكر مصيبت و محنت خود هلاك كردي .

فَصٰاحَ يَزٖيدُ بِالْبُكٰاءِ وَ قَوْمُهُ يَنُوحُونَ حَيْرٰانٖينَ مِنْ قُبْحِ صَنْعَةٍ

پس چون آن مظلومه خواب خود را تمام كرد يزيد ملعون فرياد بگريه برآورد و اهل مجلس آن بدبخت هم بگريه درآمدند و همگي حيران و سرگردان بودند از زشتي عمل خود .

فَلَعْنَةُ رَبِّ الْعَرْشِ وَ الْفَرْشِ وَ السَّمٰا وَ لَعْنَةُ كُلِّ الْعٰالَمٖينَ وَ لَعْنَتٖي

عَلَيْهِمْ مَدَي الْاَعْصٰارِ مٰا نٰاحَ نٰائِحٌ وَ مٰا دٰامَ ذِكْرٌ فِي الْوَرٰي مِنْ رَزِيَّةٍ

وَ صَلّٰي مَلٖيكُ الْعَرْشِ وَ الْفَرْشِ وَ السَّمٰا عَلٰي آلِ خَيْرِ الْمُرْسَلٖينَ بِرَحْمَةٍ

پس لعنت پرورنده عرش و فرش و آسمان و لعنت من و همه عالميان و جهانيان بر آن نابكاران باد در همه اعصار و تمامي روزگار تا آن زمان كه نوحه‌گري ماتم دارد و مادام كه در خلق ذكر از محنت و مصيبتي آيد . و درود بي‌پايان فرستد برحمت شايان خود پادشاه عرش و فرش و زمين و آسمان بر اهل بيت بهتر فرستادگان و مهتر جهانيان .

كَرٖيمُ بْنُ اِبْرٰهٖيمَ عَبْدُكُمُ الَّذٖي اَتٰاكُمْ بِظَهْرٍ مُثْقَلٍ مِنْ خَطٖيئَةٍ

وَ لَمْ‌يَحْتَسِبْ اِلّٰا ثَلٰثاً وِلٰاءَكُمْ وَ بُغْضَ اَعٰادٖيكُمْ وَ نُصْحاً بِتَوْبَةٍ

پس خطاب بموالي و سادات خود عرض ميكند كه كريم بن ابراهيم بنده و غلام شما است كه با پشتي سنگين از گناه بشما پناه آورده و هيچ خواهش نكند جز سه چيز را دوستي شما و دشمني دشمنان شما و توبه خالص . [ص 51]

منها في الرثي :

قَدْ جَدَّدَ اِذْ عَلٰا غَلٖيلٖي اَرْزٰاءُ حُسَيْنٍ الْجَلٖيلِ

سٰاعِدْ بِبُكٰاكَ يٰا خَلٖيلٖي مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

يَبْكٖي لِمُصٰابِهِ الرَّسُولُ قَدْ عَجَّ لِرُزْئِهِ الْبَتُولُ

قَدْ نٰاحَ عَلِيٌّ النَّبٖيلُ مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

همانا مصيبتها و محنتهاي مولاي بزرگوارم حسين سوزش دل مرا تازه و غمهاي مرا بي‌اندازه كرد همينكه بلندي گرفت . اي دوست من مرا در گريه و زاري خود ياري كن كه بسيار بزرگ است اين مصيبت . در مصيبت او پيغمبر خدا ميگريد و بتول عذرا فاطمه زهراء در ماتمش فرياد و فغان دارد و اميرالمؤمنين نوحه‌گري ميكند اي داد از بزرگي اين مصيبت .

تَبْكٖيهِ مَلٰائِكُ السَّمٰاءِ وَ الْجِنُّ تَضِجُّ بِالْبُكٰاءِ

وَ الطَّيْرُ تَنُوحُ فِي الْهَوٰاءِ مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

قَدْ اَصْبَحَتِ الْعُيُونُ عَبْرٰي بِالْحُزْنِ تَرَي الصُّدُورَ زَفْرٰي

فِي الْخَلْقِ بَدَي الضَّجٖيجُ تَتْرٰي مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

ملائكه آسمان بر او گريانند و جنيان در ناله و فغان و مرغان در هوا نوحه‌خوان چقدر بزرگ است اين مصيبت . همه چشمها اشك‌فشانند و سينه‌ها را ميبيني كه بحزن و اندوه در جوش و خروش و در خلق عالم فريادها منتشر و عيان چقدر بزرگ است اين مصيبت .

قَدْ دَقَّ عِظٰامَهُ الْخُيُولُ قَدْ اَضْنٰي رِجٰالَهُ الْكُبُولُ

قَدْ اَنْحَلَ اَهْلَهُ الْحُبُولُ مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة [ص 52] 

اَمْسَيْنَ نِسٰاؤُهُ اُسٰارٰي قَدْ اَصْبَحَ وُلْدُهُ حُيٰارٰي

قَدْ جُزِّرَ صَحْبُهُ جِزٰاراً مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

استخوانهاي بدنش را اسبان بني‌اميه در هم كوبيدند و نرم كردند و بازماندگان مردانش را غلها و زنجيرها بيمار و رنجور ساخت و زنان و دخترانش را ريسمانهاي ظلم ستمكاران لاغر كرده و بتعب انداخت چقدر بزرگ است اين مصيبت . زنانش همه اسير و دستگير و فرزندانش همه حيران و سرگردان و ياران و ياورانش مانند گوسفندان سر از تن جدا و پيكرشان بخون خود در شنا شد فرياد از بزرگي اين مصيبت .

قَدْ اُثْخِنَ بِالْجِرٰاحِ جِسْمُه وَ انْدَقَّ بِاِثْرِ ذٰاكَ عَظْمُه

قَدْ اُلْقِيَ فِي الْقِفٰارِ رَسْمُه مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

تَلُّوا لِجَبٖينِهٖ عَلِيّاً قَدْ شُدَّ مُغَلَّلاً مَلِيّاً

سَرُّوا بِاِسٰارِهٖ بَغِيّاً مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

بدن نازنينش بسبب جراحتها و زخمها سنگين و در خون خود رنگين شد و پس از آن استخوانهاي او در هم كوفته و نرم گرديد و در ميان بيابان انداخته شد چقدر بزرگ است اين مصيبت . و فرزند دلبندش سيد ساجدين برو درافتاده و پيشاني مقدسش بر خاك نهاده شد و چهل منزل راه آن بيمار خسته را در غل و زنجير بسته بودند و يزيد حرامزاده را باسيري او خوشحال كردند اي داد از بزرگي اين مصيبت .

لَوْ شِئْنَ نِسٰاؤُهُ بُكٰاءاً قَدْ دُقَّ رُؤُسُهٰا وِلٰاءاً

اُورِدْنَ مِنَ الْاُوٰامِ مٰاءاً مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة ●

وَيْلاً سَلَبُوا حِلَي الصَّبٰايٰا سُحْقاً حَمَلُوهُمُ سَبٰايٰا [ص 53] 

مِنْ فَوْقِ صِعٰابِهِمْ عَرٰايٰا مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

اگر اين زنان ماتمزده ميخواستند گريه كنند از عقب بر سر آنها ميكوفتند و از شربت تشنگي آنها را آب ميدادند چقدر بزرگ است اين مصيبت . واويلاه وامصيبتاه كه زيور و زينتهاي كودكان را ربودند دوري باد ايشان را از رحمت خدا كه آن بزرگواران را اسير كرده و برهنه نمودند و بر بالاي شتران سختِ تندرو نشانيدند اي داد از بزرگي اين مصيبت .

يٰا مَوْلٰايَ عَبْدُكَ الْكَرٖيمُ اَلرِّقُّ الْخٰاطِئُ الْاَثٖيمُ

فٖي نَظْمِ رِثٰاكَ مُسْتَدٖيمُ مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

لٰا قُنْوَةَ لٖي سِوٰي وِلٰاكُمْ اَنْ يَذْكُر رُزْئَكُمْ ● بَكٰاكُمْ

اَنْسٰاهُ بَلٰاءَهُ بَلٰاكُمْ مٰا اَعْظَمَ هٰذِهِ الْمُصٖيبَة

اي سيد و مولاي من بنده خانه‌زاد شما كريم كه صاحب خطاها و گناهان است . نظم درآوردن مصيبتهاي شما را دائم طالب و خواهان است چرا كه بسيار بزرگ است اين مصيبت . ذخيره مالي براي خود سواي دوستي شما ندارد و همين را دارد كه مصيبتهاي شما را ذكر كند و بر شما گريه كند . مصيبتها و بلاهاي شما محنتها و بلاهاي خود او را از ياد برده بسيار بزرگ است اين مصيبت .

منها في الرثي :

مٰا ذَا الْمُصٰابُ الَّذٖي عَمَّ الْبَرِيّٰاتِ تَزَلْزَلَتْ مِنْهُ اَرْكٰانُ السَّمٰوٰاتِ

مٰا بِالْبِلٰادِ عَلَيْهَا الْحُزْنُ وَ الْكَرَبُ مٰا بِالْعِبٰادِ اُصٖيبُوا بِالرَّزِيّٰاتِ

اَرَي الْبَرٰارٖي قَدِ اغْبَرَّتْ مَسٰالِكُهٰا اَرَي الْبِحٰارَ وَ شٖيبَتْ بِالْكُدُورٰاتِ

اين چه مصيبت است كه خلق جهان را فرا گرفته و اركان هفت آسمان از [ص 54] آن بتزلزل درآمده . چه رسيده است بشهرها كه بر تمامي آنها حزن و اندوه كشيده شده چه رسيده است به بندگان خدا كه بمحنتها و مصيبتها رسيده و مبتلايند . مي‌بينم بيابانها را كه راههاي آمد و شد آنها گرد و غبار گرفته مي‌بينم درياها را كه آبهاي صاف آنها تيره و گل‌آلوده شده است .

اَرَي الرَّوٰاتِعَ قَدْ ضَلَّتْ مَرٰاتِعَهٰا اَرَي الطُّيُورَ وَ قَدْ صٰاحَتْ بِرَنّٰاتٍ

كٰادَتْ تُجٰاوِبُ وَحْشُ الْبَرِّ مِنْ حَزَنٍ اَهْلَ الْبِلٰادِ بِاَصْنٰافِ النِّيٰاحٰاتِ

مي‌بينم چرندگان صحرا را كه مرتع و چراگاه خود را گم كرده مي‌بينم مرغان هوا را كه فريادها بناله و فغان بلند نموده . نزديك است كه وحشيان بيابان از حزن و اندوه باقسام نوحه‌خوانيها با شهريان و اهل بلاد جواب در جواب شوند .

كَأَنَّمٰا حَلَّ عٰاشُورٰا وَ جُدِّدَ لِلْاَن آمِ وَ الدَّهْرِ اَنْوٰاعُ الْمُصٖيبٰاتِ

فَيٰا فُؤٰادِي اسْتَعِدّ فٖي مَأْتَمٍ تَرَكَ الْ عُيُونَ تَهْمٖي بِدَمْعٍ كَالْمَطٖيرٰاتِ

گويا عاشورا در رسيده و اقسام محنتها و مصيبتها در روزگار و اهل آن تازه شده . پس اي دل من تو هم آماده و مهيا شو در مصيبت و ماتمي كه چشمها را مانند ابرهاي باران گريان و اشك‌ريزان ساخته .

منها تشطير في الهوي :

يٰا قَلْبُ لٰاتَدَعِ الْهَوٰي فَتَزٖيغَ عَنْ نَهْجِ الرَّشٰادَةِ

اُسْلُكَ سَبٖيلَ اُولِي النُّهٰي اِرْفِضْ مَقٰالَ اُولِي الزَّهٰادَةِ

اِنْ كٰانَ وَصْلٌ فَالْمُنٰي وَ بُلُوغُهُ لَهِيَ السَّعٰادَةُ [ص 55] 

وَ اِذٰا تَقَصَّرَ طٰالِعٌ اَوْ كٰانَ هَجْرٌ فَالشَّهٰادَة

اي دل عشق را وامگذار و دست از او برمدار كه از راه رشد و هدايت بدور ميافتي . راه صاحبان عقل را برو و گفتار زاهدان را مشنو . اگر وصالت دست دهد كه همان نهايت آرزو است و رسيدن باو عين سعادت . ولي اگر طالع كوتاهي كرد و بخت مساعدت ننمود و در هجران و فراق افتادي كه خوش چيزي است كشته شدن و شهادت .

و منها قصيدة اخري في الرثي :

أَمٰا لَكَ عَنْ رَبْعِ الْبَلٰاءِ صُدُودٌ وَ كُلُّ حَبٖيبٍ كٰانَ فٖيهِ فَقٖيدٌ

فَلَيْسَ بِهٖ لَيْلٰي وَ لٰا هِنْدُ بَعْدَهٰا وَ لَيْسَ بِهٖ قَيْسٌ وَ لَيْسَ حَمٖيدٌ

وَ سُكّٰانُهُ وَحْشُ الْفَلٰاةِ وَ طَيْرُهٰا وَ غٖيلٰانُ اَكْنٰافِ الْقِفٰارِ وُفُودٌ

فَلَا الدّٰارُ تِلْكَ الدّٰارُ لَا الْاَهْلُ اَهْلُهٰا كَأَنْ لَمْ‌يَكُنْ لِلْحَيِّ فٖيهِ عُهُودٌ

آيا تو را از اين سرمنزل محنت و بلا روگرداني نباشد و اِعراضي نيابد با آنكه هر دوستي كه در او بوده رفته و بر خاك خفته . نه ليلي در او ماند و نه پس از او هند و نه مجنون و نه پسنديده و حميدي كه يك تن از ايشان در اين محنت‌كده بقائي نديده . سكناكنندگانش همه وحشيان بيابان و مرغان آن و واردشوندگان در او غولانِ اطراف بيابان . نه اين خانه آن خانه‌اي است كه بوده و نه اهلش آن اهلي كه در او زيسته و غنوده گويا از براي هيچ زنده در او عهدي نبوده و ابدا در او مسكن ننموده .

فَأَيْنَ اَخِلّٰائٖي وَ اَيْنَ خِيٰامُهُمْ وَ اَيْنَ مَحَطُّ دُورِهِمْ وَ حُتُودٌ [ص 56] 

خَلَتْ دُورُهُمْ مِنْهُمْ وَ اَقْوَتْ عِرٰاصُهُمْ وَ سٰاقَهُمُ نَحْوَ الْفَنٰاءِ عُصُودٌ

فَهُمْ فٖي بُطُونِ الْاَرْضِ رَمَّتْ عِظٰامُهُمْ وَ ضَمَّهُمُ بَعْدَ الْقُصُورِ لُحُودٌ

فَلٰاتَطَأَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ تُرْبَ دُورِهِمْ لِأَنَّهُمُ تَحْتَ التُّرٰابِ رُقُودٌ

پس كجايند دوستان من و كجاست خيمه و خرگاهشان و كجاست جاي فرود آمدن منزلها و خانه‌هاي ايشان و راههاي آمد و شدشان . خانه‌هاشان از آنها خالي و محفلهاشان همگي تهي مانده و مرگها همه آنها را بجانب نيستي و فنا رانده . پس ايشان در شكمهاي زمين استخوانشان پوسيده و لحدهاشان بعد از آن قصرها كه داشتند در بر كشيده . پس بعد از ايشان بر خاكهاي خانه‌هاشان گام مزن و پاي منه چرا كه ايشان زير همين خاكها خفتگانند و پوشيده و پنهان .

فَدُونَكَ ذِي الْاَطْلٰالَ تَبْكٖي عَلَيْهِمِ وَ دُونَكَ ذِي الْاَطْيٰارَ كَيْفَ غَرٖيدٌ

اَبٰادَ صُرُوفُ الدَّهْرِ مِنْهُ رُسُومَهُمْ فَكَمْ لَكَ فٖيهِ بَعْدَ ذٰاكَ لُبُودٌ

قَدِ اسْتَخْلَفَتْ رَيْحٰانَهُ سَبْخَةٌ بِهٖ وَ غِزْلٰانَهُ غُولُ الْفَلٰا وَ فُهُودٌ

اينك ببين كه اين اثرهاشان بر آنها گريانند اينك ببين كه چگونه بجاي ايشان مرغان در ترانه و نواخوانند . حوادث روزگار اثرهاي ايشان را برانداخته و هلاكشان ساخته پس بعد از اينهمه كه ديدي چقدر است زيست تو در اين دنيا . ببين كه جاي ريحان و لاله‌اش شوره‌زار شده و بجاي آهوانش غولان بيابان و يوزان و پلنگان نشسته .

فَلٰا غَرْوَ اِنْ خٰانَ الزَّمٰانُ بِأَهْلِهٖ وَ قَدْ خٰانَ مَنْ لِلْعٰالَمٖينَ عَمُودٌ

بِاَحْمَدَ وَ الذُّرِّيَّةِ الطّٰاهِرٖينَ مِنْ اَطٰائِبَ مِنْهُمْ قٰائِمٌ وَ حَصٖيدٌ [ص 57] 

پس اگر زمانه با اهل خود خيانت كند عجبي نيست چرا كه با كساني خيانت كرده كه ستون عالم و عالميان بودند و قلب جهانيان . خيانت ورزيد با پيغمبر مختار و ذريه اطهار ابرار او كه پاكيزگان روزگارند و پاره‌اي از آن بزرگواران را خوشه وجود برپا و پاره‌اي را دست زمانه درويده و بر باد فنا داده .

فَمِنْهُمْ كَسٖيرُ الْجَنْبِ قَدْ ضٰاعَ حَقُّهٰا عَلٰاهٰا بِسَوْطِ الْاِقْتِرٰافِ مَرٖيدٌ

وَ مِنْهُمْ بِسَمِّ الْخٰائِنٖينَ مُقَتَّلٌ وَ مِنْهُمْ بِسَيْفِ الظّٰالِمٖينَ شَهٖيدٌ

پس يكي از ايشان دختر پهلوشكسته پيغمبر فاطمه اطهر بود كه حق او را ضايع كردند و شيطان امت يعني عمر ولد الزنا با تازيانه ظلم و ستم او را مغلوب و گوشه‌نشين ساخت . و يكي از ايشان فرزند دلبندش حسن بود كه كشته زهر جفاكاران و خيانت‌كاران گرديد و ديگري فرزند ديگرش حسين بود كه با شمشير ستمكاران شربت شهادت چشيد .

وَ مِنْهُمْ بِاَغْلٰالِ الْاَعٰادٖي مُكَبَّلٌ وَ مِنْهُمْ لِاَرْجٰاءِ الْقِفٰارِ طَرٖيدٌ

وَ مِنْهُمْ لَمَحْبُوسٌ بِسِجْنٍ مُطَبَّقٍ يُدٖيمُ عَلَيْهِ بِالسِّيٰاطِ عَنُودٌ

وَ مِنْهُمْ غَرٖيبٌ سٖيقَ فٖي دٰارِ غُرْبَةٍ وَحٖيداً وَ بِالسَّمِّ النَّقٖيعِ كَمٖيدٌ

و بعضي ديگر از آن بزرگواران سيد سجاد علي بن الحسين عليهما السلام بود كه در غل و زنجير دشمنان بسته و خواهران و عمه‌هاي آن مظلوم بودند كه رانده اطراف بيابان و خسته و مانده گشتند . و يكي ديگر موسي بن جعفر عليهما السلام بود كه چندين سال محبوس زندان تاريك سرپوشيده بود و دشمن خدا هرون ملعون در مدت يك سال امر [ص 58] ميكرد كه روزي يكصد تازيانه بر دوش مباركش ميزدند . و ديگري از ايشان غريب زمين خراسان علي بن موسي الرضا بود كه يكه و تنها رانده ديار غربت شده و ترك وطن مألوف خود كرده و بزهرِ پرورده مأمون ملعون رنگ از گونه مقدسش پريد تا آخر با دل پردرد عزم سياحت روضه رضوان كرد .

وَ ذٰلِكُمُ قَدْ كٰانَ لٰكِنْ مُصٖيبَةٌ لَدَيْهٰا مُصٰابُ الْعٰالَمٖينَ زَهٖيدٌ

مُصٰابُ حُسَيْنٍ يٰا لَهٰا مِنْ مُصٖيبَةٍ بِنٰاهٰا عَلٰي مَرِّ الدُّهُورِ مَشٖيدٌ

فَذٰاكَ مُصٰابٌ لٰا سُلُوَّ بِمَرِّهٖ وَ ذٰاكَ مُصٰابٌ ذٰابَ مِنْهُ كُبُودٌ

اين مصيبتها همه بوده است ولي آن مصيبتي كه همه مصيبتها در نزد او اندك و كوچك است مصيبت حسين است اي داد از اين مصيبت كه بگذشتن روزگار بناي او محكم و استوار ميشود . اين مصيبتي است كه بگذشتنش تسلي پيدا نشود و از ياد نرود اين مصيبتي است كه جگرها همه از او گداخته و آب شده و كباب است .

وَ اَنّٰي سُلُوُّ الْمَرْءِ مِنْ طُولِ مِحْنَةٍ اَسٰاهٰا عَلٰي كَرِّ الدُّهُورِ جَدٖيدٌ

وَ اَنّٰي سُلُوُّ الْمَرْءِ مِنْ عُظْمِ مَأْتَمٍ اَبٰادَ جَمٖيعَ الدَّهْرِ وَ هْوَ اَبٖيدٌ

وَ كُلُّ فُؤٰادٍ مِنْ شَجٰاهُ مُقَطَّعٌ وَ كُلُّ مُحَيّاً مِنْ اَسٰاهُ كَمٖيدٌ

مرد را كجا تسلي باشد از طول محنت و مصيبتي كه سوزش او بگذشتن روزگار و مرور و دهور تازه شود و كهنه نگردد . و كجا تسلي يابد دل مرد از بزرگي ماتمي كه تمامي ملك را هلاك و تمام كرده و خود باقي است . و همه دلها از حزن و اندوه او چاك چاك است و هر رخساره تاباني [ص 59] از سوزش او از آب و رنگ رفته و تغيير پذيرفته .

فَمٰا اَنْسَ لٰااَنْسَ الَّذٖي جَمَعَ الْوَرٰي وَحٖيداً فَرٖيداً اَحْدَقَتْهُ جُنُودٌ

يُنٰادٖي اَلٰا هَلْ مِنْ مُغٖيثٍ يُغٖيثُنٰا وَ هَلْ ذٰائِدٌ عَنَّا الْبَلٰاءَ يَذُودُ

وَ هَلْ مَنْ يَخٰافُ اللّٰهَ فٖينٰا وَ هَلْ بِكُمْ لِيَمْنَعَ عَنْ آلِ الرَّسُولِ رَشٖيدٌ

پس هر چه را فراموش كنم و از ياد برم فراموش نميكنم آقاي خود حسين را كه با آنكه باعث جمع‌آوري تمامي موجودات و مخلوقات بود يكه و تنها مانده و بر گرد او لشكر اعدا صف زده بودند و فرياد ميكرد كه آيا فريادرسي باشد كه بفرياد ما غريبان برسد آيا حمايت‌كننده يافت شود كه از ما بلا را دور كند . آيا كسي باشد كه درباره ما از خدا بترسد آيا در ميانه شما يك نفر پاك‌فطرت بهم رسد كه از اهل بيت پيغمبر خود منع اذيت و آزار اين اشرار را كند .

فَلَمْ‌يَأْتِهٖ مِنْهُمْ جَوٰابٌ وَ اِنَّمٰا اَتٰاهُ رِمٰاحٌ شُرَّعٌ وَ حَدٖيدٌ

بَلٰي قَدْ اَجٰابَتْ فِرْقَةٌ هٰاشِمِيَّةٌ وَ طٰائِفَةٌ حَظٌّ لَهُمْ وَ جُدُودٌ

رِجٰالٌ تَوَلَّي اللّٰهُ اِجْلٰالَ شَأْنِهِمْ وَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْعٰالَمٖينَ عَدٖيدٌ

پس هر چه آن غريب مظلوم استغاثه فرمود او را از آن جماعت جوابي نيامد چرا آمد ولي همه نيزه‌هاي بلند و تير تيز و تيغ خونريز . بلي گروهي از بني‌هاشم و جماعتي ديگر هم او را جواب گفتند و بياريش رفتند كه آن سعادتمندان را بختهاي خوش و نصيبهاي پاكيزه و دلكش بود . مرداني كه خدا بزرگي شأنشان را دوست داشته و رفعت و اجلالشان را خواسته و در ميان جهانيان يكتا و بي نظير و همتا بودند .

[ص 60]

بِهِمْ تَنْثَنٖي فٖي كُلِّ خَيْرٍ خَنٰاصِرُ بِهِمْ يَبْتَدِي الْوَصّٰافُ ثُمَّ يُعٖيدُ

نُجُومُ سُعُودٍ فٖي سَمٰوٰاتِ خَيْلِهِمْ وَ فٖي تَحْتِ آجٰامِ الرِّمٰاحِ اُسُودٌ

وَ قَدْ اَوْقَدُوا لِلْحَرْبِ نٰاراً لَهٖيبُهٰا يَسُوقُ لِاَجْنٰادِ الْعِدٰي وَ يَقُودُ

در هر نيكي و خوبي انگشت اشاره خلق بجانب آن بزرگواران برگردد و چون وصّافي خواهد از كسي وصفي كند آغاز مدحش را از ايشان و پايانش را بايشان كند . ستارگان سعد تابان بودند در آسمان اسبان و يا شيران ژياني كه در زير بيشه‌هاي نيزه‌ها پنهان . همانا از براي جنگ آتشي افروختند كه زبانه‌اش بجانب لشكرها هر زحمت و بلا راند و دشمنان را بجانب هر محنت و ابتلا كشاند .

اَقٰامُوا حِرٰاباً ذٰلِكَ الْيَوْمَ دُونَهُ جَمٖيعُ حُرُوبِ الْعٰالَمٖينَ قُعُودٌ

اَقٰامُوا عَلَيْهِمْ فِي الطُّفُوفِ قِيٰامَةً ضَجٖيجٌ لَهُمْ مِنْ هَوْلِهٰا وَ صَدٖيدٌ

وَ قَدْ ثٰارَ فٖيهٰا عِثْيَرٌ اَطْبَقَ الْفَضٰا تَقُولُ عَلٰاهُمْ فِي السَّمٰاءِ رَدٖيدٌ

رُؤُسُ الْعِدٰي اَمْطٰارُهُ وَ بُرُوقُهُ بَرٖيقُ سُيُوفٍ وَ الصِّيٰاحُ رُعُودٌ ●

در آن روز معركه و جنگي برپا كردند كه تمامي جنگهاي عالم پيش او پس نشسته و در زمين كربلا بر دشمنان چنان قيامتي برپا كردند كه از هول و وحشت آن فرياد و فغان به الامان بلند شد . و از تكاپوي اسبان چنان گرد و غباري برافشانده كه فضاي جهان را پوشانده چنان كه تو گوئي بالاي سر دشمن از آن ابري بر آسمان كه بارانهاي آن سر دشمنان و برقهاي او برق شمشير بران و رعدهايش صيحه‌هاي ايشان بر دشمنان بود .

[ص 61]

اُكَبِّرُ رَبَّ الْبَيْتِ فٖي شِبْلِ حَيْدَرٍ وَ قَدْ صٰالَ كَالضِّرْغٰامِ وَ هْوَ ضَهٖيدٌ

وَ قَدْ جَفَلُوا مِنْ بَيْنِ اَيْدٖيهِ خِلْتَهُمْ كَشٰاءٍ اَتٰاهٰا فِي الْفَلٰاةِ رَصٖيدٌ

يَقُولُ وَ بَيْتِ اللّٰهِ اَوْلٰي جَمٖيعِكُمْ بِاَحْمَدَ نَحْنُ مٰا بِذٰاكَ جُحُودٌ

وَ اِنّٖي عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ وَ شِبْلُ مَنْ عَنِ الْحَوْضِ فٖي يَوْمِ الْقِيٰامِ يَذُودُ

به كبريا ميستايم پرورنده خانه و حرم را از شيربچه حيدر كرار علي اكبر كه آن بزرگوار با شجاعت و صلابت كه داشت مانند شير ژيان حمله‌ور گشت . و آن روباه‌صفتان از جلو او فرار ميكردند تو پنداري ايشان را چون گوسفنداني كه در ميان بيابان آنها را درنده رسيده و دشمن خود را ديده‌اند . رجز ميخواند كه اي جماعت قسم بخانه خدا كه سزاوارتر از همه شما باحمد مختار و سيد ابرار مائيم كه بدين گفتار كسي را انكار باشد . منم علي اكبر نور ديده حسين و فرزند دلبند آن كسي كه در قيامت دشمنان خود را از حوض كوثر ميراند و قطره آبشان ● نمي‌چشاند .

وَ قَدْ قٰامَ بَيْنَ الْعَسْكَرَيْنِ وَ وَجْهُهُ كَبَدْرٍ تَمٰامٍ قٰارَنَتْهُ سُعُودٌ

يُرٰي وَجْهُهُ فٖيهِمْ كَأَنَّ مُحَمَّداً بِخَيْبَرَ قَدْ دٰارَتْ عَلَيْهِ يَهُودُ

آن بزرگوار ميان دو لشكر ايستاد و رخساره انورش مانند ماه تابان تمام بود كه ستارگان سعد درخشان او را مقارنه نموده و بر روشني او افزوده‌اند . و صورت مباركش در ميان لشكريان چنان مينمود كه گويا پيغمبر در خيبر آمده و بر گِردش يهوديان صف زده‌اند .

كفٰاهُ الَّذٖي قٰالَ الْحُسَيْنُ لِفَخْرِهٖ اِلٰهٖي جَلٰا مَنْ لِلرَّسُولِ نَدٖيدٌ [ص 62] 

وَ ذٰلِكَ قَدْرٌ عَنْ اَدٰانِيِ حَدِّهٖ اَعٰالِيُ وَهْمِ الْعٰالَمٖينَ بَعٖيدٌ

از براي فخر شاهزاده همين بس و او را كفايت كند آنچه پدر بزرگوارش درباره‌اش فرمود كه بار خدايا كسي بميدان مبارزت اين گروه رفت كه در خلقت و خلق و سيما نظير پيغمبر اطهر است . و همين قدر و مرتبه‌اي است كه اعلي مرتبه فهم عالميان و وهم جهانيان از درك كردن پست‌تر رتبه و درجه‌اش دور و مهجور است .

وَ لَمْ‌اَنْسَهُ اِذْ قٰالَ يٰا اَبَتِ انْتَصِرْ فَاَجْهَدَنٖي حَرُّ الظِّمٰا وَ حَدٖيدٌ

فَقٰالَ لَهُ صَبْراً بُنَيَّ هُنَيْهَةً سَيَسْقٖيكَ مِنْ اَوْفَي الْكُؤُسِ حَمٖيدٌ

فَظَلَّ ظَمٖيئاً سٰاغِباً مُتَضَرِّجاً بِرَمْضٰاءَ مِنْ حَرِّ الْهَجٖيرِ يَفٖيدُ

هرگز آن بزرگوار را فراموش نكرده‌ام و آن وقتي كه بخدمت پدر بزرگوارش آمده عرض ميكرد كه اي پدر انتقام مرا از اينان بكش كه سوزش تشنگي و سنگيني آهن مرا بتعب درآورده . پس در جوابش فرمود كه اي پسرك من اندكي صبر كن كه بهمين زودي جدت پيغمبر تو را از جامهاي پر بهشتي سيراب ميكند . پس بميدان برگشته و چندان كوشش نمود كه در آن حالت تشنگي و گرسنگي با بدن خون‌آلود بر روي ريگهاي سوزان كه از حرارت آفتاب تابستان داغ شده بود جاي نموده و جان داد .

وَ ثَنِّ بِذِكْرٰي ذِي الْجَنٰاحَيْنِ عَمِّهٖ سُلٰالَةِ مَنْ لِلْعٰالَمٖينَ ● عَمُودٌ

جَزَي اللّٰهُ عَبّٰاساً عَنِ الدّٖينِ خَيْرَهُ فَكٰانَ اَبِيَّ الضَّيْمِ وَ هْوَ جَلٖيدٌ

و وٰاسَي الرِّجٰالَ الصّٰالِحٖينَ بِنَفْسِهٖ وَ لَيْسَ سِوٰي وَجْهِ الْاِلٰهِ يُرٖيدُ [ص 63] 

فِدٰاؤُكَ نَفْسٖي يَا ابْنَ سٰاقِيِ كَوْثَرٍ أَتَقْضٖي عَلٰي نَهْرٍ وَ اَنْتَ تَجُودُ ●

و پس از علي اكبر دويم بار ياد از عمّ بزرگوارش عباس كن كه فرزند كسي است كه قطب جهان است و ستون عالميان و بعوض از دو دست خود كه در راه برادر داد در بهشت صاحب دو بال گرديد . خدا او را از دين خود جزاي خير دهد كه آن بزرگوار شجاع نامداري بود و دفع ظلم و ستم از برادر خود نمود و مردان شايسته روزگار را با جان خود مواسات فرمود و بجز از رخساره خدا مقصوديش نبود . جانم بفداي تو اي فرزند ساقي كوثر آيا رواست كه با لب تشنه بر لب نهر آب جان بدهي و از دنيا درگذري .

وَ ثَلِّثْ بِسِبْطِ الْخَيْرِ اَعْنِي ابْنَ قٰاسِمٍ فَذٰلِكَ اَيْضاً فِي الطُّفُوفِ شَهٖيدٌ

قَضٰي فٖي سَبٖيلِ اللّٰهِ رُوحٖي فِدٰاؤُهُ وَ لَيْسَ لَهُ فَوْقَ الْبَسٖيطِ عَدٖيدٌ

وَ قَدْ عٰاشَ مٰا قَدْ عٰاشَ لِلدّٖينِ حٰامِياً بِسَيْفٍ حَدٖيدٍ لَيْسَ فٖيهِ بُيُودٌ

وَ يَضْرِبُ مِنْ يَوْمِ انْتَضٰاهُ عَلَي الْعِدٰي اِلٰي مَحْشَرٍ لٰايُؤْوِيَنْهُ غُمُودٌ

وَ مَنْ‌ذٰا رَأٰي سَيْفاً وَ قَدْ مٰاتَ رَبُّهُ وَ يَقْطَعُ اَدْبٰارَ الْعِدٰي وَ يُبٖيدُ

چون ياد از فرزندان پيغمبر و عترت اطهرش فرموده و سخن در ياوران دين و حاميان شرع متين بود يادي هم از مولي و استاد و سيد و سناد خود نمود كه در سيوم بار و پس از آن دو بزرگوار يادي كن از سيد اطهر و فرزند پيغمبر كاظم بن قاسم اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه كه آن بزرگوار هم در زمين كربلا شهيد شد و در راه خدا جان داد كه جان و روحم فداي او و در روي زمين مثل و مانند نداشت . [ص 64] و عمري بسربرده و هر چه زندگاني نمود حامي دين مبين بود با شمشير براني كه هرگز تمام نشود و در نيام نرود . و از روزي كه آن تيغ را بر دشمنان كشيده ميزند و ميبرد و جا در غلاف نميگيرد . كه ديده است شمشيري را كه صاحبش رفته و در خاك خفته و او هنوز دشمنان را بي پشت كند و پشته پشته از ايشان را كشته و هلاك سازد .

فَسَيْفُكَ سَيْفٌ لَيْسَ فٖيهِ تَفَلُّلٌ وَ سَهْمُكَ سَهْمٌ لَيْسَ عَنْهُ مَحٖيدٌ

اُولٰئِكَ ذٰاقُوا مُرَّةَ الْحَرْبِ سٰاعَةً وَ اَدْرَكَهُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰاكَ جُدُودٌ

وَ كٰابَدْتَ لِلْاَنْذٰالِ عُمْراً مُجٰاهِداً وَ بَلْوٰاكَ فٖي كُلِّ الْاَوٰانِ جَدٖيدٌ

فِدٰاؤُكَ رُوحٖي كَمْ تَجَرَّعْتَ مُرَّةَ الْحُ قُودِ اِلٰي اَنْ قَدْ اَتٰاكَ عُصُودٌ

وَ عِشْتَ حَمٖيداً طُولَ مٰا دُمْتَ عٰايِشاً وَ قَدْ مِتَّ مَظْلُوماً وَ اَنْتَ سَعٖيدٌ

پس خطاب بآن بزرگوار ميفرمايد كه اي سيد من شمشير تو شمشيري است كه در او كُندي نيايد و تيرت تيري است كه از او گزير نباشد . اصحاب سيدالشهداء تلخي جنگ را ساعتي چشيدند و پس از آن به بخت خوش خود رسيدند ولي تو عمري را از خسيسان و لئيمان رنج و محنت ديدي و در راه خدا كوشش كردي و بلاي تو در هر آن تازه و بي‌اندازه است . جانم بفداي تو چقدر تلخي جام كينه‌ها و حسدها را كه چشيدي تا آنكه تو را اجل دررسيد . و در طول زندگاني خود طوري زيست كردي كه پسنديده اهل جهان بودي و چون درگذشتي مظلوم و سعادتمند رفتي .

كَذٰا كُلُّ شَخْصٍ قَدْ قَضٰي نَحْبَهُ بِهٰا وَ لَمْ‌يَنْتَظِرْ اَحْرٰارُهُمْ وَ عَبٖيدٌ [ص 65] 

فَعٰادَ بِهٰا رُوحٖي فِدٰاهُ عَمٖيدُهُمْ غَرٖيباً فَقٖيدَ الصَّحْبِ وَ هْوَ فَرٖيدٌ

فَلٰا نٰاصِرٌ يَفْدٖي لَهُ بِفِدٰائِهٖ وَ لٰا ذٰائِدٌ عَنْهُ الْجُنُودَ يَذُودُ

و همچنين يك يك از شهداء خطر خود را در آن صحراي پر شور و شر گذراند و غلام و آزادشان را انتظار از كسي نماند . پس سرور و سردارشان حضرت سيدالشهداء كه جانم بفداي او باز در ميان ميدان آمد در حالتي كه بي يار و ياور و يكه و تنها بود . جانم بفداي او كه نه ياري‌كننده داشت كه خود را فداي او كند و نه حمايت‌كننده‌اي كه اين لشكر شقاوت‌اثر را از او دور نمايد .

فَيٰا لَيْتَنٖي فٖي ذٰلِكَ الْيَوْمِ كُنْتُ اِذْ دَعٰاهُمْ وَ مَنْعٖي عَنْ حِمٰاهُ عَتٖيدٌ

وَ فٰادَيْتُهُ نَفْسٖي وَ اَهْلٖي مُبٰادِراً فَصٰالِحُ مٰا اَعْطٰي اِلَيْهِ يَعُودُ

فَثَمَّ اعْتَذَرْتُ مِنْهُ بَعْدَ فِدٰائِهٖ بِأَنَّ لَكُمْ مٰا عِنْدَنٰا وَ نَجُودُ

فَلَيْسَ لِعَبْدٍ مِنْ نَقٖيرٍ وَ اِنَّمٰا يَكُونُ لِرَبٍّ مٰا حَوَتْهُ عَبٖيدٌ

اي كاش در آن روز بودم كه آن مظلوم آن جماعت را بياري خود خواند و دفع كردنم آزار و اذيت آن اشرار را از سراپرده حرمش ممكن و آماده بود كه جان خود و اهل و عيال را بفداي او ميساختم و بر همه سبقت و پيشي ميگرفتم كه آنچه مرحمت فرموده شايسته‌اش بخود آن بزرگوار برگردد . پس در آنجا بعد از فدا شدن در راه او معذرت از او ميخواستم كه اي سيد و مولاي من آنچه را كه نزد ما است و در راه تو بذل كنيم از خود شما است . چرا كه بنده مالك نقيري نميشود و آنچه را كه بندگان دارند از آقايان و خواجگان است .

[ص 66]

فَصٰالَ عَلَيْهِمْ صَوْلَةً حَيْدَرِيَّةً وَ ذَبَّ عَنِ الْاَهْلٖينَ وَ هْوَ وَحٖيدٌ

فَيَفْرٖي وَ يَرْمٖي مِنْ رُؤُسٍ وَ جُثَّةٍ اِلٰي قُرْبِ اَنْ يُفْنِي الْعِدٰي وَ يُبٖيدُ

تَجَلّٰي لَهُ الْجَبّٰارُ فٖي وَجْهِ اَحْمَدٍ كَئٖيباً حَزٖينَ الْقَلْبِ وَ هْوَ كَمٖيدٌ

فَقٰالَ اِلٰي مٰا يٰا حُسَيْنُ فَآثِرَنْ جِوٰارٖي كَفٰي مٰا نٰالَ مِنْكَ ضَدٖيدٌ

پس آن بزرگوار مانند حيدر كرار بر آن اشرار حمله‌ور گشت و بتنهائي از حرم محترم خود دفع اذيت و آزار نمود و چندان سرها از تنها جدا ساخته و تنها را بر خاك هلاك انداخت كه نزديك بود تمامي را تمام سازد و از جهان براندازد . در اين وقت خداوند جبار از رخساره احمد مختار بر او جلوه‌گر شد جد بزرگوار خود را مشاهده نمود بحالت حزن و اندوه دل و گونه مقدسش متغير شده . پس فرمود كه اي حسين تا كي و تا چند خود را از اين نابكاران در آزار داري جوار مرا اختيار كن بس است آنچه را كه دشمن از تو رسيد .

فَلَمّٰا رَأٰي وَجْهَ الْاِلٰهِ تَفَتَّرَتْ جَوٰارِحُهُ ثُمَّ اعْتَرٰاهُ سُجُودٌ

فَخَرَّ صَرٖيعاً فِي التُّرٰابِ لِوَجْهِهٖ فَخٰالَ الْعِدٰي اَنْ قَدْ عَرٰاهُ خُمُودٌ

فَبٰادَرَ اَقْوٰامٌ اِلَيْهِ بِطَعْنَةٍ وَ اُخْرٰي بِضَرْبِ السَّيْفِ وَ هْوَ جَرٖيدٌ

وَ اُخْرٰي بِاَحْجٰارٍ وَ اُخْرٰي بِاَسْهُمٍ وَ اُخْرٰي لَهُمْ سَوْطُ الْعِنٰادِ وَ عُودٌ

پس چون آن بزرگوار رخساره پروردگار را مشاهده نمود شوق لقايش دل از كف ربود اعضا و اجزايش سست شده آن سرو ● را خضوعي دست داد و بهيئت سجده بر خاكها برو درافتاد پس دشمنان گمان كردند كه آن مظلوم را خموشي و بيهوشي آمده و غش كرده . آن ظالمان [ص 67] گردش را گرفتند گروهي بزدن نيزه‌ها بسوي او مبادرت نموده و رفتند و جمعي بزدن شمشير بجانبش شتافتند و حال آنكه بدن نازنينش برهنه و عريان بود و پاره‌اي سنگها بجانبش ميانداختند و بعضي او را نشانه تيرها ميساختند و جمعي ديگر از آن ظالمان را تازيانه ستم و چوب و عصا از پي آزردن آن مظلوم بود .

لَقَدْ قَتَلُوهُ قَتْلَةً لَوْ تَقَدَّمَ ال رَّسُولُ اِلَيْهِمْ لَيْسَ ثَمَّ مَزٖيدٌ

وَ مِنْ عَجَبِ الْاَيّٰامِ اَنَّ عَمٖيدَهٰا يُضٰامُ وَ يَعْلُو بِالْجَفٰاءِ عَبٖيدٌ

كشتند آن بزرگوار را بقسمي كه اگر رسول خدا وصيت بآزار و اذيت ايشان كرده بود و سفارش بهر گونه ظلم و ستم درباره‌شان پيش انداخته بود زياده بر اينشان ممكن نبود . و از تعجب روزگار خيانتكار اين است كه امير و سرور و سردارش اسير دست جور و ستم ميشود و رعيت و بندگانش بجور و جفا بر ايشان غلبه كنند و ايشان را مقهور سازند .

أَيُقْتَلُ سِبْطُ الْخَيْرِ فِي الطَّفِّ ظٰامِئاً وَ فِي النَّهْرِ وُحْشٰانُ السَّوٰادِ وُرُودٌ

أَيُقْتَلُ مَنْ لَوْلٰاهُ مٰاجُمِعَ الْوَرٰي مَجٰامِعَهٰا بِالْغَوْلِ وَ هْوَ فَرٖيدٌ

وَ يَجْمَعُ بِالْاِفْضٰالِ شَمْلَ عَدُوِّهٖ وَ يُهْلَكُ ظُلْماً شَمْلُهُ وَ يَبٖيدُ

وَ يُسْدٖي يَداً لِلْعٰالَمٖينَ بِجُودِهٖ وَ يُنْهَبُ مِنْهُ طٰارِفٌ وَ تَلٖيدٌ

آيا رواست كه فرزند پيغمبر در زمين كربلا با لب تشنه كشته شود با آنكه وحشيان صحرا و جانوران اطراف قري و دهها بر نهر آب وارد شوند و سيراب گردند . آيا سزاوار است كه كشته شود و بر خاك جان سپارد يكه و تنها بي يار و ياور كسي كه اگر نبود خلق روزگار در مجمعهاي [ص 68] خود جمع نميشدند و گرد نميآمدند . بفضل و احسان خود پريشاني امور دشمن را اصلاح نموده و پراكندگي آنها را فراهم سازد و ياران و ياورانش كه بر گرد او جمع آمده و پروانه شمع وجودش شده بظلم و ستم هلاك شوند و بر خاك افتند . دست جود و سخاوتش هميشه بر اهل جهان و جهانيان دراز باشد و بعوض اين مالها و متاعهاي او از كهنه و نو تاراج شود و بغارت رود .

بِنَفْسٖي حُسَيْنٌ فِي التُّرٰابِ مُعَفَّراً جَرٖيداً جَرٖيحاً بِالظِّمٰاءِ يَفٖيدُ

بِنَفْسٖي حُسَيْنٌ حٖينَ يَنْظُرُ تٰارَةً يَمٖيناً وَ اُخْرٰي لِلشِّمٰالِ يَحٖيدُ

جانم بفداي آقايم حسين كه با صورت غبارآلوده و با بدن برهنه و مجروح در خاك افتاده و با لب تشنه جان ميداد . جانم بفداي مولايم حسين از آن وقتي كه يك نظر بجانب راست ميكرد و يك نظر بجانب چپ و يك ياور و معين براي خود نميديد .

فَحَسْبُكَ مٰا اَحْرَقْتَ مِنْ كُلِّ مُهْجَةٍ وَ حَسْبُكَ مٰا قَدْ ذٰابَ مِنْهُ كُبُودٌ

وَ حَسْبُكَ مٰا اَجْرَيْتَ مِنْ كُلِّ مٰاطِرٍ وَ حَسْبُكَ مٰا قَدْ نٰاحَ مِنْهُ رُعُودٌ

فَعُدْ فٖي صَلٰوةٍ فٖيهِمِ وَ لَعٰائِنٍ عَلٰي كُلِّ مَنْ فٖيهِمْ اَتٰاهُ حُسُودٌ

عَلَيْهِمْ صَلٰوةُ اللّٰهِ مٰا ذٰابَ مُهْجَةٌ لَهُمْ وَ عَلَي الْاَشْجٰارِ نٰاحَ غَرٖيدٌ

وَ لَعْنَةُ رَبِّ الْبَيْتِ وَ الْخَلْقِ كُلِّهِمْ عَلٰي قٰاتِلٖيهِمْ مَا السَّمٰاءُ تَمٖيدُ

پس خطاب بخود ميفرمايد كه بس است آنچه از دلها را كه سوخته و كباب كردي و بس است آنچه كه از آن جگرها گداخته و آب گرديد . بس است آنچه كه از ديده ابرها فرو چكاندي بس است تو را ذكر آن مصيبتي [ص 69] كه از آن رعدها را ناله و فغان است و اشك ريزان . برگرد بدرود فرستادن بر آن بزرگواران و لعنت كردن بر همه آن كساني كه هلاك كرده است آنها را حسد بردن در رفعت و جلالتشان . بر آن بزرگوار باد درود خدا مادام كه جاني بجهت مصيبت ايشان گدازان و سوزان است و تا آن زمان كه مرغان نواخوان بر درختها نوحه‌خوان . و لعنت پرورنده خانه و تمامي خلق بر دشمنان و كشندگانشان تا آسمان در گردش است و جنبش .

فَيٰا آلَ طٰهٰ مٰا لِعَبْدِ عَبٖيدِكُمْ اِلٰي غَيْرِكُمْ فِي الْعٰالَمٖينَ سُنُودٌ

فَدُونَكُمُ هٰذَا الْقَصٖيدَ وَ اِنَّهُ بِكُمْ وَ اِلَيْكُمْ فِي الْمَآلِ يَعُودُ

فَمَا الْحُسْنُ اِلّٰا مِنْكُمُ وَ اِلَيْكُمُ وَ كُلُّ قَبٖيحٍ مُنْتَهٰاهُ عَنُودٌ

پس اي آل پيغمبر از براي من كه بنده بندگان شمايم و در جرگه چاكران در همه جهان تكيه و اعتمادي بر غير شما نيست و قوام و سنادي نه . اكنون قبول كنيد اين قصيده را كه در مدح شما سروده و انشاد نموده‌ام و همانا كه او بمرحمت شما است و برگشتش بسوي شما . چرا كه هيچ نيكي و خوبي و مطلوب و مرغوبي در عالم نيست مگر آنكه از شما است و عودش بسوي شما و هر زشت و قبيحي و امر شنيع و فضيحي برگشتش بدشمنان و منتهايش آنانند .

كَرٖيمُ بْنُ اِبْرٰهٖيمَ يَطْمَعُ فٖيكُمُ سَوٰاءٌ لَهُ اَنْ تَمْنَعُوا وَ تَجُودُوا

وَ لَسْتُ اُرٖيدُ الْاَهْلَ وَ الْجٰاهَ وَ الْغِنٰي وَ اَنّٖي عَلٰي بَعْضِ ● الْعِبٰادِ اَسُودُ

جزٰائٖي ثَباتٌ فٖي وِلٰاكُمْ وَ دَفْعُكُمْ عُدٰاتَكُمُ عَنّٖي بِذٰلِكَ جُودُوا [ص 70] 

كريم بن ابراهيم طمع در لطف و مرحمت شما دارد چه آنكه باو بخششي كنيد و يا آنكه از او منع فرمائيد كه هر دو پيشش يكسان است و ريزه‌خور خوان احسان . و هيچ قصد جاه و مال و اهل و عيال ندارم و بزرگي بر مردم جهان را نخواهم . اجر و جزايم ثبات در محبت و ولاي شما است و دوام در دوستي و تولاي شما و دور كردن و دفع نمودن شما دشمنان خود را از من باينم بخشش كنيد و منت نهيد .

فَصَلُّوا عَلَيْهِمْ اَيُّهَا السّٰامِعُونَ لٖي عَلَيْهِمْ صَلٰوةُ الْعٰالَمٖينَ وَ عُودُوا

وَ قُولُوا كَمٰا اَدْعُوا الْاِلٰهَ وَ اَمِّنُوا عَلٰي دَعْوَتٖي عَلَّ الْكَرٖيمَ يَجُودُ

اِلٰهٖي وَ خَلّٰاقٖي وَ رَبّٖي وَ سَيِّدٖي وَ مَنْ كُلُّ مُحْتٰاجٍ اِلَيْهِ يَعُودُ

تَجٰاوَزْ بِلُطْفٍ عَنْ مُحِبّٖي مُحَمَّدٍ وَ عِتْرَتِهِ الْقُرْبٰي وَ اَنْتَ مَجٖيدٌ

پس اي كساني كه از من مي‌شنويد و گوش بسخن من ميدهيد صلوات فرستيد بر موالي و سادات من كه بر آن بزرگواران باد رحمت و درود همه عالميان و جهانيان و چون بانجام رسد برگرديد و بخواندن درود مشغول شويد . و همچنان كه من خداي خود را ميخوانم شما هم بخوانيد و بر دعايم آمين گوئيد شايد كه خداوند كريم بخششي كند و باجابت دعوتم منت نهد . بار خدايا اي آفريننده و خلاق من اي پرورنده رزاق من اي سيد و مولاي من اي آنكه هر صاحب حاجت بسوي او آيد و از او خواهد . بلطف و مرحمت و فضل و احسان خود از گناه دوستان محمد و آل‌محمد درگذر و قلم عفو بر جرايم اعمال محبان پيغمبر و عترت اطهر و خويشان و نزديكانش دربر . [ص 71]