وَ اِنْ شِئْتَ يٰا صٰاحِ اسْتَمِعْ نَبَأَ الَّذٖي قَضٰي صٰابِراً لَمْ‌يَشْفِ غَيْظَ بُغٰاةٍ

رَأٰي مِنْهُمُ غَدْراً وَ مَكْراً وَ حٖيلَةً وَ هَتْكَ عُرُوضٍ اَعْظَمَ الْوَقَعٰاتِ

اِلٰي اَنْ سَقَتْهُ السَّمَّ شَرُّ الْخَلٖيقَةِ بِمَكْرِ شَقِيٍّ دٰائِمِ الْحَسَرٰاتِ

و اگر بخواهي اي صاحب من گوش كن و بشنو خبر فرزند دلبندش حسن را كه از دنيا با دل پردرد درگذشت و در همه آنچه باو رسيد صبر فرمود و ابدا شفاي غيظ خود را از آن ياغيان و طاغيان ننمود . و همه را غدر و مكر و حيله و خدعه و هتك عرض و ناموس ديد كه از همه وقايع [ص 27] روزگار بزرگتر بود . تا آنكه بدتر خلق خدا جعده دختر اشعث همخوابه آن حضرت بمكر و حيله بدبخت معاويه پرحسرت بدعاقبت آن بزرگوار را زهر خورانيد و بدرجه رفيعه شهادت رسانيد .

وَ اَعْظِمْ بِرُزْءٍ هَدَّ اَرْكٰانَ مٰا يُرٰي وَ مٰا لٰايُرٰي فَضْلاً عَنِ النَّسَمٰاتِ

مُصٰابُ حُسَيْنٍ يٰا لَهُ مِنْ مُصٖيبَةٍ اَسٰالَتْ عُيُونَ الْخَلْقِ بِالْعَبَرٰاتِ

چقدر بزرگ است آن مصيبتي كه اركان وجود تمامي اهل عالم را از ما يُرٰي و ما لايُرٰي خراب كرده و در اضطراب انداخته چه جاي اولاد آدم . و آن مصيبت حسين است اي داد از اين مصيبت كه ديده كاينات را پر آب ساخته .

أَيُقْتَلُ سِبْطُ الْخَيْرِ وَ النَّهْرُ دُونَهُ ظَمٖيئاً وَ يُلْقٰي ضٰاحِيَ الضَّحَوٰاتِ

أَيُلْقٰي ثَلٰثاً لٰايُوٰارٰي وَ شِلْوُهُ غَدٰا مِنْ تَوٰالِي الْجُرْحِ كَالشَّبَكٰاتِ

اَيُوطَأُ شِلْوٌ بِالْخُيُولِ وَ طالَ مٰا تَوٰارَدَهُ الْاَمْلٰاكُ بِالصَّلَوٰاتِ

آيا رواست كه فرزند پيغمبر با آنكه نهر آب پيش روي اوست با لب تشنه شهيد شود و در برابر آفتاب گرم انداخته شود . آيا سزاوار است كه سه شبانه‌روز او را بي غسل و بي كفن بيندازند با آنكه بدن پاره پاره او از بسياري زخمها و پي‌درپي رسيدن جراحتها مانند خانه زنبور سوراخ سوراخ شده بود . آيا رواست بدني را كه ملائكه پروردگار پيوسته بر او بدرود فرود آيند پايمال سم اسبان و ستوران شود .

بِنَفْسٖي بَنٰاتُ الطُّهْرِ فٖي لَيْلَةٍ مَضَتْ عَلَيْهِنَّ بَعْدَ الْقَتْلِ بِالثَّكَلٰاتِ

بَنٰاتٌ صِغٰارٌ سٰاغِبٰاتٌ ظَمٖيئَةٌ عَرٰايٰا طَرٖيحٰاتٌ عَلَي الْهَضَبٰاتِ [ص 28] 

وَ اُخْرٰي كِبٰارٌ ثٰاكِلٰاتٌ أَمَضَّهٰا بُكٰاءُ صَغٖيرٰاتٍ وَ فَقْدُ حُمٰاةٍ

جانم بفداي دختران پيغمبر از شبي كه گذشت بر آن بيكسان بعد از قتل سيدالشهداء عليه السلام كه همه ماتم‌زده و مصيبت‌رسيده بودند . بعضي از آنها دختران و كودكاني بودند كه همگي گرسنه و تشنه و برهنه سرها بر خاك غربت نهاده بودند . و جمعي ديگر از آن زنان كه بزرگ بودند همه ماتم‌زده و محنت‌رسيده كه آنها را گريه اطفال و رفتن ياران و ياوران گداخته و رنجور ساخته بود .

وَ فٖي جَنْبِهٰا اَشْلٰاءَ اَحْبٰابِهٰا تَرٰي مُقَطَّعَةَ الْاَعْضٰاءِ وَ الرَّقَبٰاتِ

وَ فٖي جٰانِبٍ قَدْ عَسْكَرَ الْقَوْمُ مُعْلِناً صِيٰاحَهُمُ بِالْوَجْدِ وَ الصَّفَقٰاتِ

وَ هُنَّ ظَمٰايٰا سُغَّبٌ حُسَّرٌ ● وَ قَدْ طُرِحْنَ عَرِيّٰاتٍ عَلَي التُّرَبٰاتِ

از يك طرف خود نظر ميكردند و ميديدند بدنهاي دوستان و هواداران خود را كه عضوهاي آنها پاره پاره و ريز ريز شده و سرها و گردنهاي آنها بريده . و از يك طرف ميديدند آن جماعت بي‌حيا را كه همه بر گِرد هم جمع آمده و صداها بهلهله و ولوله و شادي و كف زدن برآورده . و آن بيكسان از كوچك و بزرگ همگي تشنه و گرسنه و برهنه با روهاي گشوده بر روي خاكها افتاده بودند .

و هٰذٖي تُنٰادٖي اُمَّهٰا تِلْكَ بَعْلَهٰا وَ تِلْكَ اَبٰاهٰا تِلْكَ خَيْرَ رُعٰاةٍ ● [ص 29] 

وَ هٰذٖي تُنٰادٖي وٰا اَخٰاهُ تَرَكْتَنٰا اُسٰارٰي حُيٰارٰي فٖي وِثٰاقِ جُفٰاةٍ

وَ هٰذٖي تُنٰادِي الْاِبْنَ ثٰاكِلَةً لَهُ وَ هٰذٖي لِعَمٍّ تَسْكُبُ الْعَبَرٰاتِ

يكي مادر خود را فرياد ميكرد و ديگري شوهر را و آن يك بهتر غمخوار و پرستار خود را . يكي فرياد برآورده كه اي برادر ما را حيران و سرگردان در بند گران جفاكاران گذاردي و رفتي و بر خاكها خفتي . يكي فرزند جوان مرده خود را فرياد ميكرد و بر او ماتمداري ميكرد و آن يك در مصيبت عمّ خود اشك حسرت از ديده مي‌باريد .

وَ لَمْ‌تَدْرِ مٰاذٰا يَفْعَلُ الْقَوْمُ فٖي غَدٍ أَيُقْتَلْنَ اَمْ يُؤْسَرْنَ كَالْاَمَوٰاتِ

يَرَيْنَ بِأَمْسٍ كٰانَ جَمْعاً حُمٰاتُهٰا وَ هُنَّ عَلٰي عِزٍّ بِحِفْظِ كُمٰاةٍ

وَ صِرْنَ اُسٰارٰي كَالْاِمٰاءِ مَذَلَّةً يَتٰامٰي اَيٰامٰي تَرْتَجِي الْهَلَكٰاتِ

و آن بي‌كسان نميدانستند كه چون فردا شود اين جماعت با آنها چه خواهند كرد آيا مانند مردانشان كشته ميشوند و يا آنكه مثل كنيزان اسير و دستگير . نظر ميكردند به ديروز خود كه همه ياران و ياوران بر گردشان جمع بودند و بحفظ و حراست مردان و شجاعان نامدار خود بر عزت . و اكنون همه بخواري و ذلت مانند كنيزان اسير و دستگير شده بي يار و غمگسار مانده جمعي يتيم و بي پدر گروهي بي پرستار و شوهر شده و گمان هلاكت بخود ميدادند .

بِنَفْسٖي بَنٰاتُ الْعِزِّ اِذْ جٰاءَ مِنْهُمُ صِيٰاحٌ بِتَرْحٰالٍ عَنِ الْعَرَصٰاتِ

فَمٰا حٰالُهٰا اِذْ وَدَّعَتْ جُثَثاً لَهٰا ضِيٰاءٌ وَ اِشْرٰاقٌ عَلَي الرَّضَفَآتِ

وَ جٰاؤُا بِاَرْمٰاحٍ وَ شٰالُوا رُؤُسَهٰا كَأَنَّ بُدُوراً فٖي سَمٰاءِ قَنٰاةٍ [ص 30] 

جانم بفداي خانواده عزت و جلالت و دختران پيغمبر اطهر وقتي كه از جانب آن كافران بي‌ايمان نداي كوچ كردن از آن بيابان برآمد . پس آيا چه بود حالت آن بي‌كسان وقتي كه وداع ميكردند آن بدنهاي مقدسه را كه مانند ستارگان آسمان بر روي خاك نوربخشي و روشني داشت . آيا چه حالت داشتند وقتي كه آن ظالمان بي‌حيا و ستمكاران پرجفا نيزه‌هائي چند آوردند و آن سرهاي مقدسه بي مثل و مانند را پيش روي ايشان بر آنها بلند كردند گويا كه ماههاي تابان بر آسمان نيزه‌ها رخشان بود .

وَ جٰاؤُا بِاَجْمٰالٍ ضَوٰالِعَ مٰا لَهٰا وِطٰاءٌ وَ شٰالُوهٰا عَلَي الْقَتَبٰاتِ

فَمِنْهُنَّ بِالْاَغْلٰالِ كٰانَ مُصَفَّداً وَ مِنْهُنَّ بِالْاَحْبٰالِ كَالْاَمَوٰاتِ

وَ مٰا حٰالُهٰا حَرُّ الْهَجٖيرِ اِذٰا غَدٰا يُسَعِّرُ اَغْلٰالاً عَلَي الرَّقَبٰاتِ

آيا چه حالت داشتند آن بيكسان وقتي كه آوردند آن جماعت شتران لنگ زخم‌داري را و تمامي زنان را بر قتبهاي بي‌روپوش آنها سوار كرده . آه آه كه جمعي از ايشان در غل و زنجير كشيده و گروهي چون كنيزان بريسمانها بسته بودند . آيا چه بود حالت آنها در آن گرمي آفتاب تابستان وانگهي عربستان وقتي كه ميتابيد بر آن غلهاي آهنين كه بر گردنهاي نازنين ايشان بود .

اِذٰا شِئْنَ اَنْ يَبْكٖينَ يَوْماً لِمٰا بِهٰا ضُرِبْنَ بِاَسْوٰاطٍ وَ كَعْبِ قَنٰاةٍ

وَ اِنْ شِئْنَ رِفْقاً سِقْنَ اَوْ سُتْرَةً لَهٰا كُشِفْنَ لِتَلْقٰي لَفْحَةَ الضَّحَوٰاتِ

وَ اِنْ شِئْنَ اِرْخٰاءَ الْحِبٰالِ لِحٰاجَةٍ بِهِنَّ زَمٰاناً صَفَّدُوا الْعُقَدٰاتِ [ص 31] 

همينكه ميخواستند يك روز بر محنتها و مصيبتهاي خود گريه كنند ايشان را با تازيانه‌ها و كعب نيزه‌ها ميزدند . و اگر التماس ميكردند كه قدري آرامتر بروند و با ايشان مدارا كنند شتران را مي‌دوانيدند يا اگر جامه طلب ميكردند كه خود را از گرمي آفتاب بپوشند رخساره‌هاي ايشان را مي‌گشودند كه آفتاب بر صورتهاي ايشان بتابد و هر يك سوزش آفتاب را دريابد . و اگر التماس ميكردند كه ريسمانهاي ايشان را سست كنند بجهت حاجتي كه بايشان اتفاق ميافتاد گره‌هاي آنها را سخت‌تر ميكردند .

اِذٰا قُلْنَ نَحُّوا ذِي الرُّؤُسَ لَعَلَّهُ يَقِلُّ هُجُومُ النّٰاسِ فِي الطُّرَقٰاتِ

اَتَوْا بِالرُّؤُسِ فِي الْجِمٰالِ لِكَيْ تَرٰي وَ تَبْكٖي لِكَيْ يُلْحَظْنَ مُنْهَتِكٰاتٍ

اذٰا سَتَرَتْ بِالْكُمِّ حٖيناً وُجُوهَهٰا ●  يُخٰاطَبْنَ كَيْ يُظْهِرْنَ لِلْوَجَنٰاتِ

اگر ميگفتند كه سرها را از ميانه زنان بيرون بريد شايد تماشائيان بسرها پردازند و هجوم مردم در راهها كم شود و نظر بما نيندازند عمدا سرها را در ميانه شتران ميآوردند كه آن بي‌كسان ببينند و گريه و فغانشان بلند شود و مردم ايشان را بي‌پرده تماشا كنند . و اگر يك وقتي با آستين صورتهاي خود را مي‌پوشاندند ايشان را اذيت و آزار ميكردند كه روهاي خود را بگشايند .

كَفَرْتُمْ وَ رَبِّ الْبَيْتِ مٰاذٰا فَعَلْتُمُ وَ صِرْتُمْ كَمَنْ كٰانُوا عَبٖيدَ مَنٰاةٍ

كفرْتُمْ وَ رَبِّ الْبَيْتِ بَعْدَ نَبِيِّكُمْ عَلَيْكُمْ عَذٰابُ اللّٰهِ وَ اللَّعَنٰاتِ [ص 32] 

كَفَرْتُمْ وَ رَبِّ الْبَيْتِ مِنْ سُوءِ فِعْلِكُمْ وَ قِدْماً عَدَلْتُمْ عَنْ طَرٖيقِ نَجٰاةٍ

پس خطاب بآن كافران بي‌دين بدآئين ميفرمايد كه بحق پرورنده كعبه كافر شديد اين چه كار بود كه كرديد و بدين كار خود مانند بت‌پرستان شديد . بحق پرورنده كعبه كه بعد از پيغمبر خود كافر شديد كه بر شما باد عذاب خدا و لعنتهاي بي‌منتهي . بحق پرورنده كعبه كه كافر شديد از بدي عمل خود و پيش از اين از راه نجات كج شديد و از روز اول تباه و گمراه بوديد .

فَيٰا آلَ طٰهٰ نَحْنُ قَوْمٌ نُحِبُّكُمْ وَ نَرْعٰي ذِمٰامَ الرُّسْلِ فِي الرَّقَبٰاتِ

نُحِبُّكُمُ وَ الْقَوْمُ قَدْ بٰاغَضُوكُمُ وَ نُؤْثِرُكُمْ وَ الْقَوْمُ فِي الْاُثَرٰاتِ

نُقِرُّ لَكُمْ بِالْفَضْلِ وَ الْقَوْمُ جُحَّدٌ وَ نُقْتَلُ فٖيكُمْ اَسْوَءَ الْقَتَلٰاتِ

پس بموالي و سادات خود عرض ميكند كه اي آل طه ما گروهي هستيم كه شما بزرگواران را دوست ميداريم و رشته عهد و اقرار به پيغمبران خدا را بر گردن خود قرار داده و رعايت ميكنيم . ما با شما دوستي كنيم و اين جماعت دشمني ما شما را بر خود اختيار كنيم و اينان در پي اذيت و آزارند . ما بفضل شما اقرار كنيم و آن جماعت انكار و ما را در راه شما به بدتر كشتن ميكشند .

وَ هُمْ قٰاتَلُوكُمْ حَيْثُمٰا وَجَدُوكُمُ وَ نَفْدٖيكُمُ بِالنَّفْسِ وَ الْمَلَكٰاتِ

وَ هُمْ شَرَّدُوكُمْ نَحْنُ فٖيكُمْ نُشَرَّدُ صَبٰاحاً مَسٰاءاً نُورَدُ الْوَرَطٰاتِ

وَ هُمْ ظَلَمُوكُمْ فٖي قُلُوبٍ قَسِيَّةٍ وَ نَحْنُ نُبٰاكٖي سٰاكِبِي الْعَبَرٰاتِ

اين جماعت هر جا شما را يافتند بر شما تاختند و ما خود را بجان و مال [ص 33] و اهل و عيال فداي شما ساختيم . آن جماعت شما را از وطن خود آواره كردند و ما در راه شما آواره شديم و در هر صبح و شام وارد بر ورطه‌ها و عقوبتها شويم . آن جماعت با دلهاي سخت قسي بر شما ظلم كردند و ما در مصيبت شما گريه ميكنيم و اشك از ديده ميباريم .

وَ قَدْ حَكَمُوا فٖي مٰالِنٰا وَ دِمٰائِنٰا وَ اَوْلٰادِنٰا بِالْقَتْلِ وَ النَّهَبٰاتِ

وَ عِزَّتِكُمْ اِنّٰا بُلٖينٰا بِشَرِّهِمْ وَ ضٰاقَ الْفَضٰا فَادْعُوا لَنٰا بِنَجٰاةٍ

وَ لَيْسَ لَنٰا فٖي مٰا ذَكَرْتُ عَلَيْكُمُ بَلٰاءٌ وَ لٰا مَنٌّ فَلٰا وَ حَيٰاتٖي

لَمِنْكُمْ جَمٖيعُ الْمَنِّ وَ الطَّوْلُ كُلُّهُ لَكُمْ شُكْرُهٰا فَرْضٌ عَلَي النَّسَمٰاتِ

حكم دادند اين جماعت بريختن خونها و كشتن فرزندان و غارت كردن مال و جان ما . بعزت و جلالت شما قسم اي آل‌محمد كه ما بشرّ اين جماعت مبتلا شده و عرصه بر ما تنگ آمده است پس خداي خود را بنجات دادن ما بخوانيد و ما را از چنگشان برهانيد . و نه اينكه مرا در رسيدن اين زحمتها و محنتها كه عرض كرده بر شما منتي باشد و يا نعمتي نه بجان خودم . بلكه همه نعمتها از شماست و تمامي منّتها بر ما و شكرش بر همه خلق واجب و لازم .

وَ لٰكِنَّنٖي لَمّٰا رَأَيْتُ بَلٰاءَكُمْ وَ تَفْرٖيقَكُمْ بَيْنٖي وَ بَيْنَ عُدٰاةٍ

رَجَوْتُكُمُ اَنْ تَفْرِقُوا بَيْنَنٰا غَداً وَ لٰاتَجْمَعُونٰا عَوْضُ فِي الْمَثُلٰاتِ

وَ لٰاتَفْرِقُوا بَيْنٖي وَ بَيْنَ عَبٖيدِكُمْ كَمٰا كُنْتُ عُمْرٖي مَوْرِدَ الْخِدَمٰاتِ [ص 34] 

ولي چون ديدم كه بر من منت گذارديد و ميانه من و دشمنان دوري انداختيد . اميدوار بآن شدم كه فرداي قيامت هم ميانه ما جدائي و دوري اندازيد و هرگز ما را در عذاب و عقوبت با هم جمع نسازيد . و ميانه من و بندگان آستان خود جدائي نينداخته چنانكه عمري را مرجع خدمتها بوده و ببندگي پرداخته‌ام .

كَرٖيمُ بْنُ اِبْرٰهٖيمَ عَبْدُكُمُ الَّذٖي نَطَقْتُمْ بِهٖ فٖي فَضْلِكُمْ كَلِمٰاتٍ

وَ قَدْ عَبَقَتْ كُلُّ الْبِلٰادِ بِنَشْرِهٖ وَ شٰاعَ وَ ذٰاعَ الْاَمْرُ فِي الصَّفَحٰاتِ

فَلَمْ‌يَسْتَطِعْ اَعْدٰاؤُكُمْ نَشْرَ فَضْلِكُمْ فَضٰاقَ خِنٰاقُ الْقَوْمِ بِالْحَنَقٰاتِ

فَقٰامُوا بِدَفْعِ النّٰاشِرٖينَ لِفَضْلِكُمْ وَ لَوْلٰا دِفٰاعُ اللّٰهِ فِي الْحَمَلٰاتِ

لَمٰاكٰانَ مِنّٰا نٰاطِقٌ يَطَأُ الثَّرٰي لَكُمْ وَ لَهُ الْاِفْضٰالُ بِالنَّعَمٰاتِ

عَلَيْكُمْ صَلٰوةُ اللّٰهِ مٰا ذَرَّ شٰارِقٌ وَ مٰا دٰارَ دُرِّيٌّ عَلَي الْفَلَكٰاتِ

وَ لَعْنَةُ رَبّٖي عَدَّ مٰا كٰانَ ذَرَّةٌ عَلٰي مَنْ قَلٰاكُمْ مُدَّةَ الصَّلَوٰاتِ

كريم بن ابراهيم بنده‌اي از بندگان شماست كه با زبان او كلماتي چند در فضل خود گفتيد . پس از نشر فضايل شما تمامي ساحت بلاد خوشبو و معطر شد و پر از مشك و عنبر و امر شما در همه صفحات زمين ظاهر و روشن شد و گوشزد هر مرد و زن . پس دشمنان شما را در منتشر شدن فضايل تاب و توان نماند و از غيظ حلق و گلويشان تنگي نمود . پس بدفع نشركنندگان فضل شما برخاستند و كردند آنچه خواستند و اگر نبود دفع نمودن خدا آزار و اذيت ايشان را در هر حمله يك تن از ما باقي نميماند كه بر روي زمين گام نهد و بنشر فضل شما اقدام كند و اين [ص 35] همه از تفضل خدا و شما بود بنعمتها بر ما . بر شما باد درود خدا تا آفتاب را تابش است و ستارگان را در آسمان گردش . و لعنت پروردگار بشماره ذرات روزگار بر دشمنان شما تا آن زمان كه شما را رحمت كردگار .

و منها قصيدة في الرثي :

أَصٰاحِ اِذٰا مٰا رُمْتَ فَضْلَ النَّقٖيبَةِ عَلَيْكَ بِاَخْلٰاقٍ عَلَتْ بِالسَّجِيَّةِ

فَاَفْضَلُهَا اسْتِحْقٰارُ دُنْياً مَتٰاعُهٰا كَاَضْغٰاثِ اَحْلٰامٍ تَرٰي حٰالَ غَفْوَةٍ

فَلٰاتَتَشَهَّ عَوْضُ شَيْئاً مُلٰايِماً وَ لٰاتَتَسَخَّطْ عَوْضُ شَيْئاً لِنَفْرَةٍ

وَ لٰاتَتَبَرَّمْ مِنْ كَرٖيهٍ فَكُلُّهٰا خَيٰالٌ وَ اَظلٰالٌ تَزُولُ بِسُرْعَةٍ

ميفرمايد اي صاحب و يار و هوادار من اگر زيادتي عقل طلبي و شرافت رأي جوئي بر تو باد باخلاقي كه همت تو را بلند دارد و از براي تو طبع عالي آرد . پس بهتر و برتر آنها خوار شمردن دنيا و متاع اوست كه چون خوابي است خراب و در هم و بيهوده و بسيار كم كه در حال خواب و پينكي ببيني . پس هرگز ميل بملايمات او مكن و از چيزهائي كه طبع از او متنفر و گريزان است روگردان مباش . و از هيچ مكروهي ملول مشو چرا كه همه آنها بمنزله خيالند و يا سايه‌اي كه بزودي در گذر و زوال .

وَ كُنْ خٰارِجاً مِنْ تَحْتِ سُلْطٰانِ قَبْقَبٍ قُصٰارٰاهُ مٰا يَرْمٖيهِ مِنْهُ بِذِلَّةٍ

فَلٰاتَشْتَهَنْ مٰا قَدْ مُنِعْتَ كَرٰامَةً وَ لٰاتُكْثِرَنْ مِمّٰا رُزِقْتَ لِفِتْنَةٍ

وَ كُنْ عٰاصِياً سُلْطٰانَ فَرْجِكَ اِنَّهُ عَدُوُّ النُّهٰي وَ الرَّأْيِ مِنْكَ بِشَهْوَةٍ

وَ اِيّٰاكَ اِيّٰاكَ الْمِرٰاءَ وَ اِنْ تَكُنْ مُحِقّاً وَ اِلّٰا تَلْقَ كُلَّ كَرٖيهَةٍ [ص 36] 

وَ اِنْ قٰامَ ذُو دَعْويً يُلٰاحٖي فَلٰاتَحُمْ حِمٰاهُ وَ اِنْ صٰادَفْتَهُ ذٰا قَرٰابَةٍ

و خود را از تحت فرمان شكم بيرون بر كه كمتر چيزي كه او راست آنچه راست كه از خود مياندازد و دفع ميكند بذلت و خواري . پس آنچه را كه بجهت مرحمت و لطف از تو منع كرده و صلاح و صرفه تو را در آن نديده‌اند هرگز خواهش مكن و از پي زياد كردن آنچه بجهت امتحان و آزمايش روزي تو شده مرو . و تا تواني سلطنت شهوت را نافرماني كن چرا كه شهوت دشمن عقل و رأي است . و بگريز و بپرهيز از مجادله كردن و مخاصمه نمودن اگر چه برحق باشي و الا بهر مكروه خواهي رسيد و هر تعبي را خواهي كشيد . و اگر صاحب ادعائي بنزاع برخاست ديگر نزديك او مشو اگر چه او را صاحب خويشي و قرابت يابي .

و كُنْ صٰامِتاً عَنْ كُلِّ مٰا لَيْسَ عٰايِناً ●  وَ اِنْ قُلْتَ بُذَّ الْقٰائِلٖينَ بِحِكْمَةٍ

وَ مٰا يُمْكِنُ الْاِعْذٰارُ مِنْهُ فَلٰاتَلُمْ عَلَيْهِ اَخاً تُلْجِئْهُ مِنْهُ بِعِذْرَةٍ

وَ لٰاتَكُ مِمَّنْ يَسْبِقُ الْقَوْلُ فِعْلَهُ فَفِعْلُكَ قَبْلَ الْقَوْلِ اَحْسَنُ شٖيمَةٍ

اِذَا ابْتَزَّكَ الْآرٰاءُ لَمْ‌تَدْرِ خَيْرَهٰا فَتَرْكُكَ مٰا تَهْوٰاهُ اَفْضَلُ خٖيرَةٍ

و آنچه را كه پيش چشم مردم ظاهر نيست مگو و از او خاموشي جو و اگر بگوئي بحكمت بر گويندگان سبقت گير و غلبه كن . و آنچه را كه در او راه عذري است از برادرت بپذير و پي ملامتش را مگير كه او را بعذر آوردن ملجأ كني . و مباش از كساني كه قول ايشان بر فعلشان سبقت دارد و كاري را پيش از گفتن بكني بهتر عادت و نيكوتر دأبي است . و هر گاه تو را چند رأي پيش آيد كه بهتر آنها را نداني پس آنچه را كه [ص 37] خواهش نفس است ترك كني بهتر پسنديده‌اي است .

وَ لٰاتَنْحُ عَوْضُ نَحْوَ مٰا لَيْسَ نٰافِعاً فَجَهْلُ الْفَتٰي يَرْمٖيهِ فٖي كُلِّ زُبْيَةٍ

وَ مٰا لَمْ‌تَجِدْ مَنْ يُنْفِذُ الْحَقَّ قٰاضِياً فَاِيّٰاكَ اَنْ تُدْلٖي اِلَيْهِ بِحُجَّةٍ

وَ مٰا لَمْ‌تَجِدْ طَبّاً شَفٖيقاً فَلٰاتَبُحْ بِدٰائِكَ حَتّٰي لٰاتُهٰانَ بِذِلَّةٍ

وَ لٰاتَسْتَشِرْ مَنْ لَسْتَ تَرْجُو نَصٖيحَةً لَدَيْهِ فَلٰا كُلٌّ اَمٖينُ السَّرٖيرَةِ

و هرگز جانب چيزي را كه بتو نفع نبخشد قصد مكن چرا كه ناداني مرد او را در گَود و بيراهي اندازد . و مادام كه حكم‌كننده بحقي را نبيني بپرهيز از اينكه حجت خود را نزد او بري . و تا آنكه بطبيب مشفق مهربان نرسي درد خود را بكسي اظهار مكن تا آنكه ذليل و خوار نشوي . و تا از كسي اميد خلوص نداري مشورت كار خود را نزد او نياري چرا كه نه هر كس اهل سرّ و امين راز است .

وَ كُنْ فِي الْوَغٰي كَاللَّيْثِ يَحْمٖي عَنِ الْحِمٰي وَ فِي السِّلْمِ كُنْ مُسْتَضْعَفاً فِي الْبَرِيَّةِ

وَ لٰاتَكُ مِنْ ضُرِّ الْعَدُوِّ بِغٰافِلٍ فَاِنَّ عَدُوَّ الْمَرْءِ نٰاظِرُ فُرْصَةٍ

وَ لٰاتَكُ فٖي حَقِّ الْاُخُوَّةِ وٰانِياً وَ لٰاتُؤْثِرَنَّ النَّفْسَ عَوْضُ بِثَرْوَةٍ

و در گير و دار با خصم همچون شير باش كه هميشه از قرق‌گاه خود پاس دارد و از دشمن هراس و در مقام تسليم ضعيفتر مردم . و از ضرر دشمن غافل مشو كه دشمن مرد دايم در نظر است و فرصت را منتظر . و در اداء حقوق اخوان سستي مكن و هرگز بر نفس خود مال و دولت دنيا را اختيار منما .

وَ رَأْسُ جَمٖيعِ الْمَكْرُمٰاتِ وَ رُوحُهٰا وِلٰايَةُ آلِ اللّٰهِ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ [ص 38] 

وَ مَنْ لَمْ‌يَذُقْ كَأْسَ الْوِلٰايَةِ كٰارِعاً فَلٰاتَرْجُ مِنْهُ الْمَكْرُمٰاتِ السَّنِيَّةِ

هِيَ الدّٖينُ وَ الدُّنْيٰا هِيَ الْعِلْمُ وَ الْحِجٰي هِيَ الْفَضْلُ وَ التَّقْوٰي وَ حُسْنُ الْخَلٖيقَةِ

مُصٰادِفُهٰا قَدْ صٰادَفَ الْخَيْرَ كُلَّهُ وَ فٰاقِدُهٰا مَعْرُوضُ كُلِّ بَلِيَّةٍ

و سر جميع خيرات و روح تمامي مبرّات ولاية آل‌محمد است عليهم السلام كه بهتر خلق خدايند و پيشوايان راه هدي . و هر كس از جام محبت آن بزرگواران ننوشد و در شناوري آن پهناور دريا نكوشد اميد بزرگي و اخلاق نيك از او مدار و دل بر خوبي او مگذار . همين است دين و دنيا و علم و عقل و فضل و تقوي و خلق خوش و خوي دلكش . هر كس او را دريابد هر خيري را دارا است و آنكه او را ندارد نشانه هر بلا .

وَ لٰكِنْ تَوَلّٖيهِمْ عَلَيْهِ عَلٰامَةٌ فَلَيْسَ وَلِيّاً كُلُّ مُبْدِي الْمَحَبَّةِ

فَمَنْ سَرَّهُ مٰا سَرَّهُمْ فَرِحاً بِهٖ وَ مَنْ غَمَّهُ مٰا غَمَّهُمْ مِنْ مُصٖيبَةٍ

فَذٰلِكَ مِنْهُمْ طٖينَةً وَ اِلَيْهِمِ لُحُوقاً فَعَوْدُ الْمَرْءِ حَيْثُ الْبَدٖيئَةِ

و لكن دوستي ايشان را علامت و نشان است و نه هر كس اظهار دوستي كند دوست است و از ايشان . پس هر كس كه مسرور كند او را آنچه ايشان را مسرور كرده در حالتي كه بآن خوشحالي و سرور دارد و يا مهموم و مغموم دارد او را آنچه از مصيبتها كه آن بزرگواران را محزون و اندوهناك ساخته پس اين چنين كسي طينتش از ايشان است و برگشتش بسوي ايشان زيرا كه برگشت مرد بهمانجاست كه اول از آنجا آمده است بدءكم عودكم .

[ص 39]

فَذٰلِكَ يَهْويٰهُمْ وَ يَهْوَوْنَهُ فَكُ لُّ امْرِءٍ يَهْوٰي جَنٖيسَ الشَّكٖيمَةِ

وَ لٰكِنْ عَظٖيمٰاتُ الْمَصٰائِبِ لَمْ‌تَدَعْ سُرُوراً لَهُمْ اُفٍّ لِدُنْياً دَنِيَّةٍ

وَ هَلْ تَرَكَ الْعٰاشُورُ فٖينٰا مَسَرَّةً اَبَعْدَ مُصٰابِ الطَّفِّ بٰاقٍ لِفُرْحَةٍ

پس اين آن كسي است كه خواهان ايشان است و آن بزرگواران هم طالب آن زيرا كه هر مردي مجانس طبع خود را جويد و راه موافقت او را پويد . و لكن مصيبتهاي سخت آن بزرگواران ابدا براي ايشان سرور و شادماني نگذارده كه كسي باين سبب خوشحال باشد اف بر اين دنياي دون . آيا عاشورا ميانه ما دوستان سروري گذارده يا بعد از مصيبتهاي كربلا شادماني براي كسي باقي مانده .

تَذَكَّرْتُ مٰا يُرْوٰي مِنَ السَّبْيِ اِذْ اَتَوْا بِهِنَّ اُسٰارٰي نَحْوَ اَشْقَي الْبَرِيَّةِ

عَرٰايٰا حُيٰارٰي رُبِّقَتْ بِحِبٰالِهٰا يُسَقْنَ عَنٖيفاً كَالْاِمٰاءِ بِذِلَّةٍ

فَاُدْخِلْنَ فِي النّٰادٖي وَ غَصَّ بِأَهْلِهٖ وَ هُمْ بَيْنَ فَرْحٰانٍ وَ سٰاكِبِ عَبْرَةٍ

متذكر شدم آنچه روايت شده است از اسيري اسيران آل‌محمد وقتي كه ايشان را اسير و دستگير كرده و بجانب شقي‌ترين خلق يزيد بن معٰويه آوردند . در حالتي كه همه برهنه و حيران و سرگردان بودند و آن اسيرانِ خسته را بريسمانهاي خود بسته و مانند كنيزان بخواري و دشواري ميكشيدند و ميبردند . تا آنكه آن ماتمزدگان را داخل كردند در مجلس آن بدبخت و آن مجلس پر بود از جمعيت و پاره‌اي از مجلسيان مسرور و شادمان بودند و جمعي گريان و اشك‌ريزان .

فَقٰامَ يَزٖيدُ بَيْنَهٰا مُتَصَفِّحاً وُجُوهَ كَرٖيمٰاتٍ فَيٰا خُسْرَ صَفْقَةٍ [ص 40] 

فَشٰافَ اَسٖيراً وَ هْيَ تَسْتُرُ وَجْهَهٰا بِزَنْدٍ عَنِ النُّظّٰارِ مِنْ بَيْنِ نِسْوَةٍ

فَقٰالَ وَ مَنْ هٰذٖي فَقٰالُوا سُكَيْنَةٌ فَسٰائَلَهٰا عَنْهٰا فَأَنَّتْ وَ رَنَّتِ

وَ قَدْ خَنَقَتْهٰا عَبْرَةٌ كٰادَ نَفْسُهٰا تَسٖيلُ مِنَ الْآمٰاقِ مِنْ عُظْمِ مِحْنَةٍ

كه در اين وقت يزيد ملعون برخاست و در ميان اسيران گردش ميكرد و نظر بصورت يك يك از آن مخدرات عصمت و طهارت مينمود چقدر زيان كرد در اين معامله خود . پس در ميانه زنان دخترك اسيري را ديد كه با دست خود صورت خود را از تماشائيان پوشيده است . پس گفت اين كيست گفتند سكينه نازپرور حسين پس بناي سؤال و جواب با آن مظلومه گذارد و آن مظلومه بگريه درآمد . و بطوري گريه در گلوي او گره كرده بود كه نزديك بود جان او از بزرگي محنت و مصيبت از گوشه‌هاي چشمش بيرون آيد و فرو چكد .

فَقٰالَ لَهٰا مِمَّ الْبُكٰاءُ سُكَيْنَةٌ فَقٰالَتْ اَصَبْرٌ بَعْدَ هٰذَا الرَّزِيَّةِ

بُنَيَّةُ خَيْرِ الْمُرْسَلٖينَ وَ مٰا لَهٰا سِتٰارٌ عَنِ النُّظّٰارِ يٰا طُولَ حَسْرَةٍ

فَنٰاحَ وَ نٰاحَ الْقَوْمُ مِنْ عُظْمِ رُزْئِهٰا وَ لَمْ‌يَتَمٰالَكْ مِنْ بُكٰاءٍ وَ زَفْرَةٍ

پس بآن مظلومه گفت كه اي سكينه گريه‌ات از چيست فرمود كه آيا پس از اين مصيبت صبري باقي ميماند . دختر پيغمبر باشم و يك كهنه جامه‌ام نباشد كه خود را از تو و نامحرمان مجلست بپوشم اي داد از طول حسرت و درازي ايام محنت . پس آن ملعون و تمامي آن جماعت از بزرگي مصيبت آن مظلومه بگريه درآمدند و آن بدبخت از گريه و ناله خودداري نتوانست بكند .

[ص 41]

فَقٰالَ يَزٖيدُ بْنُ الْبَغِيِّ عُبَيْدُ كَمْ عَتَوْتَ وَ مٰا اَقْسٰاكَ يَا ابْنَ الْبَغِيَّةِ

فَقٰالَ لِزَجْرٍ رُدَّهُنَّ لِاَرْتَأٖي وَ اَنْظُرَ فٖي اَمْرٖي وَ يَسْكُنَ فَوْرَتٖي

فَقٰالَتْ لَهُ مَهْلاً فَاَكْثَرُ عَبْرَتٖي لِطَيْفٍ رَأَيْتُ اِذْ اُرِحْتُ بِلَيْلَتٖي

پس يزيد حرامزاده را رحم آمد و بر ابن‌زياد خشم كه اي حرامزاده عبيد چقدر طغيان نمودي و بي‌رحم بودي و چقدر سخت بوده است دل تو . پس بزجر بن قيس موكل آن بيكسان گفت كه اينان را برگردان تا در كار خود فكري كنم و در امر خود نظري گمارم و آتش غضبم فرو نشيند . پس سكينه فرمود كه اي يزيد آرام گير و مهلتي ده چرا كه بيشتر گريه من از آن خوابي است كه در امشب چون كمي راحت كردم ديدم .

فَقٰالَ لَهٰا قُصّٖي عَلَيَّ فَاُوقِفَتْ لِتَحْكِيَ رُؤْيٰاهٰا لِشَرِّ الْخَلٖيقَةِ

فَقٰالَتْ وَ اِنّٖي مُنْذُ قُتِّلَ وٰالِدٖي مُنِعْتُ رُقٰادٖي فِي الطَّرٖيقِ وَ رٰاحَتٖي

فَقَدْ رَكَّبُونٖي فَوْقَ اَدْبَرَ اَعْجَفٍ يُعَنِّفُنٖي زَجْرُ بْنُ قَيْسٍ بِزَجْرَةٍ

اِلٰي لَيْلَتٖي هٰذٖي فَاُغْمِيَ سٰاعَةً عَلَيَّ اِذاً قَصْرٌ مِنَ النُّورِ حَضْرَتٖي

پس آن ملعون گفت كه خواب خود را بر من قصه كن پس آن مظلومه را واداشتند كه خواب خود را از براي بدتر خلق يزيد حكايت كند . پس فرمود از وقتي كه پدر بزرگوارم كشته شد در راه خواب و راحت از من گرفته شد . چرا كه مرا بر شتر زخم‌دار لاغري سوار كرده بودند و موكل من زجر بن قيس مرا زجر و آزار بسيار ميكرد . تا امشب كه ساعتي بيهوش شدم و دمي راحت كه قصري را از نور در حضور خود مشاهده كردم .

شَرٰائِفُهُ الْيٰاقُوتُ يَلْمَعُ نُورُهٰا زَبَرْجَدَةٌ اَرْكٰانُهٰا ذٰاتُ لَمْعَةٍ [ص 42] 

وَ اَبْوٰابُهُ الْعُودُ الْقَمٰارِيُّ بَيْنَمٰا اُلٰاحِظُهٰا ● عَجْباً بِهٖ بَعْدَ حَيْرَتٖي

اِذاً فُتِّحَتْ اَبْوٰابُهُ فَاِذاً بَدٰا مَشٰائِخُ زُهْرٌ كَالْبُدُورِ بِبَهْجَةٍ

وَ يَقْدُمُهُمْ مِنْهُمْ وَصٖيفٌ سَأَلْتُهُ عَنِ الْقَصْرِ وَ الْقَوْمِ الْكِرٰامِ الْاَجِلَّةِ

كنگره‌هاي آن قصر همه ياقوت بود و نور آنها رخشان و ستونهاي او يك دانه زبرجد تابان . و دَرهاي او عود قماري پس در آن اثنا كه از روي تعجب پس از حيرت خود آن را تماشا ميكردم . ناگاه درهاي او گشوده شد و پيرمرداني نوراني كه در روشنيِ رخساره همچون ماههاي تابان بودند نمايان شدند . و پيشاپيش ايشان خادمي بود او را از قصر و از آن جماعت بزرگان و نيكان سؤال كردم .

فَقُلْتُ لِمَنْ هٰذَا الْبِنٰاءُ فَقٰالَ لِلْحُسَ يْنِ اَبٖيكِ الْخَيْرِ يٰا خَيْرَ نِسْوَةٍ

فَقُلْتُ وَ مَنْ هُمْ قٰالَ ذٰلِكَ آدَمُ وَ نُوحٌ وَ اِبْرٰاهٖيمُ صٰاحِبُ خُلَّةٍ

وَ مُوسٰي وَ عٖيسٰي ثُمَّ اَقْبَلَ بَعْدَهُمْ عَظٖيمٌ كَبَدْرٍ بٰازِغٍ فِي الدُّجِيَّةٍ

حَزٖيناً كَئٖيباً قُلْتُ مَنْ هُو فَقٰالَ ذٰا اَبُوكِ رَسُولُ اللّٰهِ خَيْرُ الْخَلٖيقَةِ

پس از آن خادم پرسيدم كه اين قصر از كه و نام صاحبش چيست گفت از پدر برگزيده‌ات حسين است اي بهتر زنان عالم . پس گفتم اين مردان بزرگوار كيانند گفت ايشان آدم صفي و نوح نجي و ابراهيم خليل و موسي كليم و عيسي روح الله است پس بعد از ايشان مرد بزرگواري نمايان شد كه مانند ماه تابان در شب تاريك بود . بحالت حزن و اندوه پس گفتم اين بزرگوار كيست گفت جد تو پيغمبر كه بهتر اهل عالم و سرور اولاد آدم است .

[ص 43]

فَقُلْتُ اَيٰا جَدّٰاهُ اَمّٰا رِجٰالُنٰا فَقَدْ قُتِلُوا فٖي نٖينَوٰي شَرَّ قَتْلَةٍ

وَ اَطْفٰالُنٰا يٰا جَدِّ قَدْ ذُبِحُوا كَمٰا يُذَبَّحُ شٰاةٌ ● لَيْسَ تُسْقٰي بِشَرْبَةٍ

وَ اَمَّا النِّسٰاءُ قَدْ سُبٖينَ حَوٰاسِراً وَ قَدْ حُمِلَتْ مِنْ فَوْقِ كُلِّ مَطِيَّةٍ

بخدمت آن بزرگوار شتافتم پس عرض كردم اي جد بزرگوار اما مردان ما كه همه در نينوا به بدتر كشته شدني كشته شدند . اي جد بزرگوار و اطفال ما همگي مانند گوسفند سرهاي ايشان از تن جدا شد و يك شربت آب بلب خشك آنها نرسيد . و اما زنان كه همه اسير و دستگير شدند در حالتي كه همه با روهاي گشوده و حسرت‌زده و محنت‌رسيده بودند و ايشان را بالاي شتران نشانيده بودند .

اَيٰا جَدِّ لَوْ شٰاهَدْتَنٰا فٖي مَسٖيرِنٰا اُسٰارٰي عَلَي الْاَقْتٰابِ مِنْ غَيْرِ سُتْرَةٍ

يَسُبُّونَنٰا اَنّٰي مَرَرْنٰا كَأَنَّنٰا مِنَ الزَّنْجِ اَوْ مِنْ اَهْلِ بَغْيٍ وَ بِدْعَةٍ

اي جد بزرگوار كاش بودي و ميديدي ما را در سفر اسيري خود كه اسيران چند بوديم بالاي قتبهاي بي‌روپوش شتران . هر جا كه ميگذشتيم ما را دشنام ميگفتند گويا ما از زنگيان يا از اهل بدعت و سركشي و طغيانيم .

اَيٰا جَدِّ لَمْ‌يَرْعَوْكَ فٖينٰا كَأَنَّهُمْ عَلٰي كُفْرِهِمْ فٖي اَعْصُرِ الْجٰاهِلِيَّةِ

اَحَلُّوا عَلَي الْعُدْوٰانِ هَتْكَ حَرٖيمِنٰا وَ سَبْيَ ذَرٰارٖينٰا وَ نَهْبَ الْبَقِيَّةِ

اَيٰا جَدِّ لَوْ شٰاهَدْتَنٰا اِذْ اَتَوْا بِنٰا اِلٰي مَقْتَلٍ اَسْرٰي فَيٰا طُولَ عَوْلَةٍ

اي جد بزرگوار رعايت نكردند حق تو را درباره ما گويا ايشان بر كفر خود كه در زمانهاي جاهليت داشتند باقي بودند . حلال كردند بر دشمنان هتك حرمت ما را و اسير كردن زنان و دختران ما را و غارت كردن بقيه [ص 44] از اموال ما را . اي جد بزرگوار كاش بودي و ميديدي وقتي كه ما را بحالت اسيري وارد بر قتلگاه كردند و بر سر نعش جوانان چقدر طول كشيد زمان ناله و فغان ما .

اَيٰا جَدِّ لَوْ شٰاهَدْتَ فَرْخَكَ ظٰامِئاً جَرٖيحاً طَرٖيحاً فٖي تُرٰابِ الْمَذَلَّةِ

عَلٰا صَدْرَهُ شِمْرٌ بِنَعْلَيْهِ بَعْدَ مٰا تَرَضَّضَ مِنْ جَوْلٰانِ خَيْلٍ بِحَلْبَةٍ

اي جد بزرگوار كاش ميديدي فرزند دلبندت حسين را كه با حالت تشنگي و زخم بسيار بر خاك مذلت افتاده بود . و شمر با پاي چكمه‌دار بر سينه او بالا رفته بود بعد از آنكه استخوانهاي بدنش از جولان كردن اسبان و تاختن ناگهان آنها در هم شكسته بود .

اَيٰا جَدِّ لَوْ شٰاهَدْتَنٰا فٖي مَنٰاقِلٍ يُلٰاحِظُنٰا مِنْ اَهْلِهٰا كُلُّ سُوقَةٍ

يَرٰانٰا عَرٰايٰا كُلُّ بَرٍّ وَ فٰاجِرٍ لَشٰاهَدْتَ خَطْباً مِنْ عَظٖيمِ الْبَلِيَّةِ

اي جد بزرگوار اگر بودي و ميديدي ما را در هر محفلي كه هر بي سر و پا ما را مشاهده ميكرد . و هر نيك و بدي ما را برهنه ميديد از بزرگي بلا و محنت امري خطير مشاهده مينمودي .

فَعٰانَقَنٖي جَدّٖي حَزٖيناً وَ ضَمَّنٖي اِلٰي صَدْرِهٖ يَبْكٖي وَ اَبْكٖي لِمِحْنَتٖي

وَ يَبْكُونُ رُسْلُ اللّٰهِ مَعْنٰا وَ اَشْتَكٖي اِذاً بِمُنٰادٍ قٰالَ يٰا بِنْتَ صَفْوَةٍ

دَعٖينٰا فَقَدْ اَوْجَعْتِ مِنّٰا قُلُوبَنٰا وَ اَبْكَيْتِ خَيْرَ الرُّسْلِ مِنْ طُولِ شَكْوَةٍ

پس جد بزرگوارم بحالت حزن و اندوه مرا بوسيد و بسينه خود چسبانيد و بجهت محنتها و مصيبتهاي من گريه ميكرد و من هم گريه ميكردم . و پيغمبران خدا هم با ما ميگريستند و من در شكوه بودم كه در اين وقت [ص 45] منادي ندا كرد كه اي سكينه اي دختر برگزيدگان خلق خدا . ما را واگذار و دست از شكايت بردار كه دلهاي همه ما را بدرد آوردي و بهتر پيغمبران را از طول مدت شكايت گرياندي .

فَجٰاءَ وَصٖيفٌ مِنْهُمُ وَ اَقٰامَنٖي وَ اَدْخَلَنٖي قَصْراً وَ مَرَّ بِنِسْوَةٍ

اِذاً خَمْسُ نِسْوٰانٍ وَ لٰكِنَّ مَرْأَةً عَلَيْهٰا ثِيٰابٌ زِيُّ اَهْلِ الْمُصٖيبَةِ

اِذاً بِقَمٖيصٍ فٖي يَدَيْهٰا مُضَرَّجٍ بِدَمٍّ وَ قَدْ كٰانَتْ تَنُوحُ بِعَبْرَةٍ

وَ تَلْطِمُ خَدَّيْهٰا وَ تَجْرٖي دُمُوعُهٰا عَلٰي وَجْنَتَيْهٰا كَاللَّئٰالِي السَّنِيَّةِ

پس خادمي پيش آمد و مرا از خدمت جدم برد و در قصري داخل كرد و بزناني چند گذشت . كه در اين وقت چشمم بر پنج زن افتاد ولي يكي از آن زنان جامه‌ها در بر داشت مانند لباس ماتمداران و اهل مصيبت و در دست او پيراهني خون‌آلوده بود و با چشم گريان نوحه‌خواني ميكرد و لطمه بر رخساره خود ميزد و اشكهاي او مانند مرواريد رخشان بر صورتش ميباريد .

فَقُلْتُ مَنِ النِّسْوٰانُ قٰالَتْ وَصٖيفَةٌ خَدٖيجَةٌ الْكُبْرٰي وَ مَرْيَمُ وَ الَّتٖي

تَلٖيهٰا مَقٰاماً فَهْيَ بِنْتُ مُزٰاحِمٍ وَ اُخْرٰي لَدَيْهٰا اُمُّ مُوسَي الْعَلِيَّةِ

پس گفتم كه اين زنان كيانند كنيزكي گفت كه اينها خديجه كبري و مريم مادر عيسي و آنكه پشت سر او ايستاده آسيه بنت مزاحم است و ديگري كه در نزد او است مادر موسي است كه صاحب مرتبه بلندي و شرف است .

فَقُلْتُ وَ مَنْ ذٰاتُ الْقَمٖيصِ الْمُضَرَّجِ فَقٰالَتْ هِيَ الزَّهْرٰاءُ اُمُّ الرَّزِيَّةِ

فَصِرْتُ اِلٰي اُمّٖي فَقٰالَتْ سُكَيْنَةُ فَقُلْتُ نَعَمْ يٰا خَيْرَ اُمٍّ وَ جَدَّةٍ [ص 46] 

فَقٰامَتْ وَ ضَمَّتْنٖي اِلَيْهٰا تَحَسُّراً وَ قَدْ خَنَقَتْهٰا عَبْرَةٌ بَعْدَ زَفْرَةٍ

وَ تَلْطِمُ خَدَّيْهٰا وَ تَجْشَأُ بِالْبُكٰا تَنُوحُ بِتَضْوٰارٍ تَصٖيحُ بِعَوْلَةٍ

پس گفتم اين زن كه پيراهن خون‌آلود را دارد كيست گفت اين فاطمه زهراء است كه صاحب اين ماتم و عزا است . پس خدمت جده‌ام مشرف شدم چون مرا ديد فرمود سكينه عرض كردم بلي اي بهتر مادر و جده . پس جده‌ام برخاست و مرا از روي حسرت و محنت بخود چسبانيد و بعد از ناله و فرياد زياد گريه گلوي او را گرفته بود و لطمه بر رخساره خود ميزد و از روي حزن و اندوه و جزع و فزع برميخاست بگريه و زاري و نوحه‌گري ميكرد و فغان مينمود و بخود مي‌پيچيد و ناله ميكرد .

فَقُلْتُ اَيٰا اُمّٰاهُ اُوتِمْتُ مِنْ اَبٖي عَلٰي صِغَرٍ قٰالَتْ فَيٰا طُولَ وَيْلَتٖي

فَقٰالَتْ وَ مَنْ اَحْنٰي عَلَيْكُنَّ بَعْدَهُ وَ مَنْ لَمَّكُنَّ بَعْدَ نَشْرٍ وَ فُرْقَةٍ

وَ اَيْنَ رِجٰالٖي اَخْبِرٖي عَنْ عَلٖيلِهِمْ وَ عَنْ حٰالِهٖ مَعْ طُولِ سُقْمٍ وَ عِلَّةٍ

پس عرض كردم اي مادر در كودكي از پدر خود يتيم شدم پس فرمود اي داد از طول مدت محنت و مصيبت من . پس فرمود اي سكينه كي بعد از پدرت بر شما مهرباني كرد و غمخواري و پرستاري نمود و پس از آنكه پراكنده و متفرق شديد كي شما را جمع‌آوري كرد . كجايند مردان و فرزندان من مرا خبري از عليل بيمارشان ده و از حالت او بگو كه چه كرد با آن بسياري رنجوري و بيماري .

فقلْتُ اَرٰادُوا قَتْلَهُ غَيْرَ مَرَّةٍ وَ يَدْرَأُ عَنْهُ السُّقْمُ صَوْبَ الْمَنِيَّةِ ● [ص 47] 

وَ قَدْ سَلَبُوهُ يَوْمَ نَهْبٍ وَ لَمْ‌يَكُنْ يُطٖيقُ نُهُوضاً مِنْ سَقٰامٍ وَ كَأْبَةٍ

پس عرض كردم كه اي جده بزرگوار چند دفعه اراده قتل او را كردند ولي بيماري و رنجوري كه داشت دفع بلا و كشته شدن از او نمود و در روزي كه ما را غارت ميكردند او را هم آنچه داشت ربودند و از ضعف بيماري و رنجوري و اندوه و گرفتاري بر بستر ناتواني افتاده طاقت برخاستن نداشت .

اَيٰا اُمِّ لَوْ شٰاهَدْتِهٖ وَ هْوَ نٰاحِلٌ عَلٖيلٌ ضَعٖيفٌ فٖي اُوٰامٍ وَ جَوْعَةٍ

وَ قَدْ رَكَّبُوهُ فَوْقَ اَدْبَرَ اَعْجَفٍ عَلٰي قَتَبٍ قَدْ اَعْنَفُوهُ بِزَجْرَةٍ

اَتَوْهُ بِغُلٍّ جٰامِعٍ فٖي نُحُولِهٖ فَغَلُّوهُ كَالْعَبْدِ الْاَسٖيرِ بِذِلَّةٍ

اي مادر كاش بودي و ميديدي او را با آن حالت لاغري و رنجوري و ناتواني كه داشت و در تشنگي و گرسنگي بسرميبرد و با وجود اين او را بر شتر زخم‌دار لاغري سوار كرده بودند و بر بالاي قتب آن نشانيده و آن شتر را بسختي ميراندند . و در همان حالت رنجوري و لاغري كه داشت غل جامعه آوردند و او را مانند غلامي كه باسيري برود بذلت و خواري در غل و زنجير كردند .

فَمَهْمٰا رَأٰي مِنْ ثِقْلِهٖ وَ احْتِمٰائِهٖ بِحَرِّ هَجٖيرٍ ظَلَّ يَبْكٖي لِنِسْوَةٍ

وَ اَغْلٰالِهٰا مَعْ ضَعْفِهٰا وَ حِبٰالِهٰا عَلٰي قَتَبِ الْبُعْرٰانِ مِنْ غَيْرِ جُلْبَةٍ

اي جده بزرگوار هر وقت آن عليل بيمار با آن سنگيني غل و داغ شدن آن بگرمي آفتاب سوزان ما را ميديد گريه ميكرد از براي زنان و غلها و ريسمانها و ضعف ايشان بآن حالت كه بالاي قتبهاي بي‌روپوش شتران بودند .

[ص 48]

سَأَلْنٰاهُمُ فَكَّ الْعَلٖيلِ فَشَدَّدُوا وَ شَدُّوا بِحَبْلٍ رِجْلَهُ مِنْ عَدٰاوَةٍ

فَاَفْخٰاذُهُ سٰالَتْ دَماً وَ تَقَرَّحَتْ لِشِدَّةِ مٰا شَدُّوهُ مِنْ تَحْتِ نٰاقَةٍ

اي جده بزرگوار التماس ميكرديم گشودن آن عليل بيمار را پس زنجيرهاي او را سخت‌تر ميكردند و از عداوت پاي مباركش را با ريسمان مي‌بستند بطوري كه رانهاي مباركش مجروح شده بود و از شدت اينكه پاهاي او را بزير شكم شتر بسته بودند خون از آنها جاري بود .

وَ قَدْ كٰانَ يَبْكٖي لَيْلَهُ وَ نَهٰارَهُ وَ مَهْمٰا رَآنٰا نٰاحَ نَوْحاً بِرَنَّةٍ

وَ مَهْمٰا رَأٰي رَأْسَ الْحُسَيْنِ عَلَي الْقَنٰا بَكٰي نَحْوَ ثَكْلٰي اَعْوَلَتْ بِالْعَشٖيرَةِ

آن بيمار روز و شبش را در گريه و زاري بود و چون ما را ميديد ناله و فريادش بلند ميشد . و هر وقت سر مقدس پدرم حسين را ميديد مانند زن بچه مرده كه در ميان خويشان فرياد بناله و فغان برآورده گريه ميكرد .

فَأَنَّتْ وَ رَنَّتْ ثُمَّ قٰالَتْ أَهٰكَذٰا جَرٰي بَعْدَنٰا فٖيكُمْ فَيٰا عُظْمَ ضَيْعَتٖي

فَمَنْ غَسَّلَ الْمَقْتُولَ قُرَّةَ اَعْيُنٖي وَ كَفَّنَ مَنْ وٰارٰاهُ اَثْنٰاءَ حُفْرَةٍ