در هم كوفتند پشت ايشان را اسبان سركش بتاختن خود
بر آنها تا اينكه در هم شكسته شد سينه و پشت ايشان
و اَرْؤُسُهَا قدْ فَارقَتْهٰا و قَدْ بَقُوا و قَدْ مَرَّ قَبلَ القَرِّ بٱلنَّفرِ ٱلنَّحْرُ ●
و سرهاي آن اجسام بتحقيق جدا شدند از آنها و بتحقيق باقي ماندند
و بتحقيق گذشتند پيش از يازدهم ( محرم ) جماعت مردم روز عاشورا ( شهدا را شهيد كردند )
رِسَالةَ مفجُوعٍ و ضَائعِ مهجةٍ ● هُنٰاكَ و مكسورٍ بهِمْ ما لهُ جَبرُ
پيغام مصيبترسيده و تباه كرده جان خود را
آنجا و شكستهشده ( بسبب حزن ايشان ) كه براي او جبران شكستگي نيست
فَهُبُّوا ● لِاَوْتارٍ لكُمْ في ظعائنٍ و اسري ● هَدايَا لَايُنٰالُ لَها وَتْر
پس بيدار شويد براي انتقام خودتان درباره زناني كه در هودجها بودند
و اسيراني كه بهديه برده شدند و براي ايشان كينخواهي نشد
[ص 151]اَلا فانْصُروا للمُسْتَغٖيثاتِ حيث لا لَها مِن جميع الناسِ بعدَكمُ نَصْرُ
آگاه باشيد پس ياري كنيد فريادخواهان را آنجا كه نه
براي ايشان از همه مردم پس از شما نصرتي هست
مَضَيْتُمْ و قطّعْتُمْ كُبُوداً وَ رُعْتُمُ قلوباً لكم طارَتْ و ليس لها قَرُّ
درگذشتيد و پاره پاره نموديد جگرهائي را و ترسانديد
دلهائي را كه براي شما پريدند و براي آنها آرامي نيست
ففي كُلِّ عينٍ مِن مَصارِعكُمْ قَذيً ● و في كلِّ كبدٍ مِنْ مصابِكمُ فَطْرُ
پس در هر چشمي از مقتلهاي شما خاشاك است
و در هر جگري از مصيبت شما شكافتگي است
و كُلُّ فُراتٍ رانِقٌ لظماكُمُ و كُلُّ طَعامٍ لَذَّ مِنْ اَجلِكمْ مُرُّ
و هر آب گوارائي تيره است بسبب شدت تشنگي شما
و هر غذائي كه لذيذ است براي خاطر شما تلخ است
و ما انسَ لاانسي نساۤءً ● و صِبْيَةً صغاراً علي الاقتابِ اِذْ قَوّضَ السَّفرُ
و هر چه را از ياد ببرم فراموش نميكنم زنان و كودكان
صغير را بر جهاز شتران گاهي كه دشمنان مسافران را پراكنده كردند
[ص 152]فَواطِمَ للمختارِ اَسْرَي حواسِراً يُلَاحِظُهَا في سَيْرِهَا ٱلعَبْدُ و ٱلحُرُّ
فاطمههائي منسوب برسول خدا (ص) اسيران گشادهرويان
ميديدند ايشان را در سيرشان بنده و آزاد
كواعبَ رَبّات ٱلخُدورِ بَوَاديَ الوجوهِ بعينِ اللّهِ مَاكَنَّهَا خُدْرُ ●
دختران جوان پروردهشدگان در پردهها آشكارا روهاي ايشان
در مقابل چشم خدا نميپوشاند ايشان را پردهاي
لَئِنْ سُلِّبَتْ خُمْراً فقَدْ لَفَّها تُقيً و قَنّعَهَا مِرْطُ الصِّيَانةِ و ٱلسِّترُ
هراينه اگر ربوده شدند روسري آنها پس بتحقيق پوشاند ايشان را تقوي
و روسري ايشان گرديد پوشش نگاهداري و مستور بودن
و لكِنّها ابْلَي نضَارَتَها السُّرَي و لَفْحُ سَمُومِ ٱلريحِ و ٱلوجدُ و ٱلحَرُّ
و لكن ايشان كهنه كرد طراوت رخسارشان را شبروي
و سوزش سوزاندن باد و اندوه و گرمي آفتاب
فتَسودُّ في المَسْري مِنَ ٱلشّمسِ تَارَةً و من مَضَضِ ٱلاحزانِ و ٱلجُوْع تصْفَرُّ
پس رنگشان تيره ميشد در راه از خورشيد دفعهاي
و از تعب غمها و گرسنگي زرد ميشد ( دفعه ديگر )
سلَامٖي عليهَا في الصحاري باسْرِهِمْ و ليسَ لَها وَالٍ رَؤُفٌ بِهَا بَرُّ
سلام من بر ايشان در بيابانها بهمگي آنان
در حالي كه نبود براي ايشان دوست مهرباني نيكوئي كننده بايشان
[ص 153]و فيها يتامَي زادُها النّوح و البُكٰا علي قتبِ الاجمالِ مَسَّهمُ الضُّرُّ ●
و در ايشان بودند يتيماني كه توشه آنها نوحه و گريه بود
در حالي كه بر جهاز شتران بودند مس كرده بود ايشان را سختي
علي ما بهِمْ في الاَسْرِ يُشْتَمُ جَدُّهُمْ و يَضْرِبُهُمْ نغلٌ و يزجرُهمْ زَجْرُ ●
بر آن حال كه ايشان را بود در اسيري دشنام داده ميشد جد آنان (ع)
و ميزد ايشان را حرامزادهاي و ميراند آنان را زجر ( لعنه الله )
يُحَثُّ بِهِمْ سيراً عنٖيفاً علي ٱلطُّوَي طَوَاهمْ سَمُومُ الصَّيْفِ و المهْمَهُ القفْرُ ●
تحريك ميشدند سير كردن سختي را در حال گرسنگي
در هم ميپيچيد ايشان را سوزش تابستان و بيابانهاي دور خشك
تأمَّلْ خَليلي حالَهُمْ تلقَ فادِحاً عظيماً و خطباً لَايحيطُ به ٱلفِكْرُ
تأمل كن اي دوست من در حالشان ميبيني مصيبتي
عظيم و امري بزرگ را كه فكر بآن احاطه نميكند
يُسَارُ بهِمْ مِنْ كَرْبلاءَ لِجُلّقٍ ● علَي اَيْنُقٍ يُرْمَي بِهَا السهلُ و الوعرُ
سير داده ميشدند از كربلا بجانب جلق
بر ناقههائي رانده ميشدند در سست و سخت بيابان
[ص 154]فاين النّساۤءُ الفَاطميّاتُ وَ السُّري و اين ٱليتامَي و ٱلاِهانةُ و ٱلشَرُّ
پس زنان فاطمينسب كجا و شبروي كجا
و يتيمان ( از اولاد آن حضرت ) كجا و توهين و شرارت ديدن كجا ؟
سلامٖي عليها في العناۤء و حُرْقتي و ذلك مجهودُ ٱلمقصِّرِ وَ ٱلْقَدْرُ
سلام من بر ايشان در سختي و آتش دل من
و آن ( اين ) كوشش مقصر ( در طاعت ) است و مقدار طاقت او
لِاَقْضِيَ لٖي في ذاك لوعَةَ واجدٍ تَلظَّي بقلبٖي ليس لي دُونَها عُذْرُ
تا قضا كنم براي خود در اين امر سوزش دوست محزون را
كه آتش بدلم زده است نيست براي من دون آن عذري
وَ الَّا فما ٱللَّأْواۤءُ اِلَّا فخارُهُمْ فكَمْ شَكرُوا ما ليس في غيرِهم صَبْرُ
و گر نه نيست محنت و سختي مگر افتخار ايشان ( در راه خدا ) پس چه
بسيار شكر كردند ( در مصائب ) آنچه را كه غير ايشان بر آن صبر نداشت
ثناۤؤهُمُ يُبْديهِ حسنُ بَلاۤئِهِمْ و حَمْلُ جليل ٱلرُّزْءِ عندَهُمُ فَخْرُ
ستايش ايشان اظهار ميكند نيكوئي بلاي ايشان
و متحمل شدن بزرگي مصيبت در نزد ايشان افتخار است
مَصاۤئبُهُمْ جَلَّتْ مَناقِبُهُمْ جَلَتْ ● وَ آلٰاۤؤُهُمْ اَوْلَتْ و اِنْكٰارُهُمْ كُفْرُ ●
مصائب ايشان بزرگ شد فضائل ايشان ظاهر گرديد
و نعمتهاي ايشان عطا كرده شدند و انكار نمودن ايشان را كفر است
[ص 155]مَمٰادِحُهُمْ مِلْأُ الفَضا فَلِاَجْلِ ذَا عَلٰي مادِحٖيهِمْ يسهُلُ النَّثْرُ وَ ٱلشِّعْرُ
ستودنهاي ايشان پري فضاي امكان است پس از اين سبب
بر ستايندگان ايشان آسان است سخن نثر و شعر ( در مدح ايشان )
فيَا اَيُّها الفَجْرُ الْمُجَلّٖي برُزئِهٖ ● حَنادِسَ طمَّتْ لَايُجَلّٖي لها الفجْرُ ●
پس اي بامداد روشنكننده بمصيبت خود
ظلمتهاي انباشته را كه بامداد آنها را روشن نميكرد
مصابُكَ في قلبٖي مَعارِفُ وَقْعِهٖ و قَرَّ لكم فيهِ من السُّبُعِ ٱلْعِشْرُ
مصيبت تو در دلم معروف شدگان است صدمه آنها
و قرار گرفته براي شما در دلم يك قسمت از هفتاد قسمت
أَهٖيمُ ببَلواكم أَهيمُ بحبِّكُمْ و دَمْعي علي الحالَيْنِ من شَغَفٖي غَمْر
شيدا هستم ببلاي شما واله ميشوم بدوستي شما
و اشك من در هر دو حال از كمال دوستيم بسيار است
( و انّٖي لَتَعْرُوني لِذكْراكَ هَزَّةٌ كما ٱنْتَفَضَ العصفورُ بَلَّلَهُ القَطْر ) ●
و بدرستي كه من هراينه فرا ميگيرد مرا بسبب ذكر تو حركتي
همچنانكه تكان ميدهد خود را گنجشك گاهي كه باران او را تر ميكند
[ص 156]يفِرُّ لكم قلبٖي و اِنْ صَدَّ ناظرٖي و اِنْ كنتُ مختاراً فانِّيَ مضطَرُّ ●
ميگريزد بسوي شما دل من و اگر چه مانع ميشود ديدهام و اگر چه
من مختار هستم پس بدرستي كه من ناچارم ( در دوستي شما ) بياختيارم
فهيْهٰاتَ ما قَضَّيْتُ مِن شغَفٖي بِكُمْ مُنايَ و لَا نَوْحي لكم و انقضي العمرُ
پس دور است بسر نرساندم از كمال دوستيم بشما
آرزويم را و نه ندبهام را بشما و تمام شد عمر من
تقسَّم اَفكاري و عيشي مُنَغّصٌ و فٖي بَصَري بَرقٌ و من مدمعي قَطْرُ ●
پراكنده شدند افكارم و زندگيم تيره گرديده
و در چشم من برق است و از اشك من باران
حَرامٌ علي قلبي السُّلوُّ و كيف لٖي بذلك و السِلوانُ موعِدهُ الحَشْرُ
حرام است بر دلم آرامش و چگونه براي من است ( دسترسي )
بآن در حالي كه آرامش موعد آن قيامت است
فاِنْ متُّ لماشفِ الغليلَ فلٖي كما اشرتُمْ مِنَ الاسرارِ مِنْ جدَثٖي نَشْرُ ●
پس اگر مردم شفا ندادم جوشش درونم را پس براي من است
همچنانكه اشاره فرموديد از اسرار از قبرم انتشار و بوي خوش
[ص 157]هناكَ ابنُ زينالدينِ احمدُ يَشْتفٖي و ذلك اَمْرٌ فٖي احاديثِكُمْ سِرُّ ●
اينجا پسر زينالدين احمد (اع) شفا ميجويد
و آن امري است كه در احاديث شما پنهان است
عليكم سلامُ اللّهِ ما فاهَ ذاكرٌ لكمْ بِكُمُ اوْ فاحَ مِنْ طيبِكم نَشْرُ ●
بر شما باد سلام خدا مادام كه تكلم ميكند ذاكري
( مصراع دوم ترجمه نشده )
و ما اِنْ دَعا اللّٰهَ ٱلدُّعاةُ بذكرِكم ● وَ جاۤءَ علي طَيِّ ٱسْتِجابَتِكمْ ذِكْرُ ●
و مادام كه ميخوانند خدا را دعاكنندگان بذكر شما
و مادام كه ميآيد بضمانت استجابت شما دعا [ص 158]
بناتُ اللّيالي لَاعباتٌ بِلَاعِبِ قضَي عُمْرَهُ الفانٖي بِكَسْبِ ٱلْمَطٰالِبِ
دختران شبها ( حوادث ) بازيكنندگانند با كسي كه لهو ميكند
گذرانده عمر فاني خود را براي بدست آوردن مقاصد دنيوي
لِنَيْلِ الْمُنَي وَ الدَّهْرُ لَا لَايُنٖيلُهُ و يُطْمِعُهُ و الدَّهْرُ امْكَرُ خَالِبِ
براي يافتن آرزوها و روزگار ، نه ، نميرساند او را بآرزو
و بطمع ميافكند او را و روزگار مكارترين فريبنده است
تُصَادِفُ في الحاجَاتِ غَيْر مُرَادِهمْ بَنُوهُ و يَعْنٖيهِمْ بِكَلِّ ٱلنّواۤئِبِ
روبرو ميشوند ايشان را در نيازمنديها بر غير مقصودشان
فرزندان او و قصد ميكند ايشان را بتعب حوادث
يُقَضِّي ٱلْفَتَي عُمْراً و لميَقْضِ حَاجَةً بهٖ و يُمَنّٖيهِ كفِعْلِ ٱلمُدٰاعِبِ ●
فاني ميكند جوان عمري را و قضا نميكند حاجتي را
بسبب او و بآرزو ميدارد او را مانند كار مزاح كننده
يُلَاطِفُهُ غَدْراً لِتَقْريبِ حَتْفِهٖ يدُبُّ لهُ فيهَا دَبٖيبَ ٱلْعَقَارِبِ
مهرباني ميكند با او از روي مكر براي نزديك كردن مرگ او
آهسته راه ميرود براي او در آن راه رفتن كژدمها ( براي گزيدن )
[ص 159]فكُنْ حازِماً فٖي وَعْدِ دَهْرِكَ اِنَّهُ يَجٖيۤئُ بوَعْدٍ في الحقيقَةِ كَاذِب
پس دورانديش باش در وعده روزگار خود بدرستي كه او
وعدهاي ميدهد در حقيقت دروغگو ( وعده دروغ )
وَ كُنْ حَذِراً مِنْ وَعْدِهٖ اِنْ وَفَي بِهٖ لِاَنْهُ يَمُجُّ السَُّمَّ وُسْطَ ٱلمَراضِبِ
و باش بر حذر از وعده او اگر وفا كند بآن
زيرا كه او ميافكند زهر را ميان آب دهانهاي گوارا
فكم مِنْ فتيً يُقْضَي عليهِ بغَفْلةٍ و حَاجاتُهُ لمتُقْضَ مِنْ كُلِّ جانبِ
پس چه بسيار جواني حكم شده بر او بمردن غفلة
در حالي كه نيازهاي او برآورده نشده از هر طرفي
اَلَا يا ● حَذارِ الدَّهْرَ و الموتُ طالِبٌ وَ اَدْرِكْ بِهٖ منْ طالِبٍ و مُشَاغِبِ
آگاه باش اي ( دوست ) بپرهيز از روزگار در حالي كه مرگ طالب است
و چه شگفتآور دريابنده است طالب و برانگيزنده شر است
علَي غَيْرِ سَرْبٍ آمِنٍ تبْتَغي سُريً بَعٖيداً بلا زادٍ مُعَدٍّ لِسَارِبِ ●
بر غير راه ايمني ميجوئي شبروي را
كه آن راه دور است بدون توشه آماده شده براي سيركننده
تُسَوِّفُ بالاِقْلاعِ يوماً وَ لَيْلَةً عَلَي اَمَلٍ عِنْدَ الرّخا و الشّطائبِ
بتأخير انداختن خود را وعده خودداري از روزگار ميدهي روز و شب
در حالي كه بر آرزو هستي در نزد سستي و سختيها
[ص 160]طَويلٍ علي مَرّ الليالي و انّه عَلي اجلٍ مِنْ مَرّهٰا متقارب
( تأخيري ) طولاني بر گذشتن شبها در حالي كه آن آرزو
بر زماني است از گذشتن آنها كه نزديك است
تودّ قضا الايّٰام كي تدرك المُني و يأتيك من ذاك الفنا غير تائب
دوست ميداري گذشتن روزها را براي اينكه ادراك آرزوها كني
و ميآيد ترا از آن نيستي در حالي كه توبه نكردهاي
و في الثان من يوم الولادة قد مضي من العُمر يوم لو تعي غير آئب
و در دومين روز از روز ولادت بتحقيق گذشت
از عمر اگر نگاه داري كه بازگشتكننده نيست
فيا نَدَمي ممّا مضي في شبيبتي و في القَلب من مستقبلي حرّ دالب
پس اي پشيماني من از آنچه گذشت در جوانيم
و در دل از ( بيم ) آيندهام شراره آتش خاموشنشدني است
اخاطب نفسي بالّذي قلت آنفاً احذّرها من حاضرٍ خوف غائبٍ
با خود خطاب ميكنم بآنچه گفتم در اين نزديكي
ميترسانم او را از ( غفلت ) حاضر از بيم ( آينده ) غائب
تقول اذا مٰا قلت صبراً فبعد ذا اطيع فتسويفي نشا من مخاطبي
ميگويد نفس من گاهي كه من گفتم ، صبر كن پس بعد از اين
اطاعت ميكنم ، پس تأخير انداختن من حادث شده از مخاطب من ( نفس من )
فيا ربّ اِنّي استعينك رحمة و فضلاً عليها يا جزيل المواهب
پس اي پروردگار من بدرستي كه من ياري ميجويم از تو رحمت
و تفضل را بر نفس خود اي آنكه بخششهاي تو بسيار است
[ص 161]لقد اتعبت فكري و اعمت بصيرتي وَ غَطَّت عَلٰي عقلي فاعيت مذاهبٖي
هراينه بتحقيق بسختي افكند فكر مرا و كور كرد بينائي مرا
و پرده پوشاند بر عقل من پس با تعب مقرون كرد راههاي خلاصيم را
و انّي عن تهذيب نفسي لَشٰاغِلٌ بدهرٍ علي جُلّ النوائب رٰاتب
و بدرستي كه من از پاكيزه كردن نفس خود هراينه مشغول
بروزگاري هستم كه بر عظيم حوادث پاينده است
و من نائبات الدهر يوماً مصيبةٌ لقد خبأت حزنا جميع المصائب
و از حوادث روزگار روزي مصيبتي است
كه هراينه بتحقيق پوشانده است از حيث اندوه همه مصائب را
فواللّهِ مايأتي الزمان باختها و واللّٰه مٰاتنسي لدي كل صائب
پس بخدا قسم نميآورد روزگار بخواهر ( همجنس ) آن
و بخدا سوگند فراموش نميشود نزد هر مصيبتي
لها زفرة عن حسرةٍ مستمرةٍ مراراتها في مَطْعمي و المشارب
براي آن آهي آتشين است ( مرا ) از حسرتي كه پيوسته است
تلخيهاي آن در خوردني من و آشاميدنيهايم
مصيبة ازكي العالمين ارومة و اشرَفهِمْ مستودعاً وسط صالب ●
مصيبت پاكيزهترين عالميان از حيث اصل و نسب
و شريفترين ايشان سپرده شده ميان صلب
[ص 162]مصيبةُ خير الخَلق امّاً و والدا و جدّاً و جدّٰات و صفوة غٰالبٍ ●
مصيبت بهترين خلق از حيث مادر (ع) و پدر (ع)
و جد و جدهها و برگزيده ( از نسل ) غالب
مصيبة نهج الحَقّ وَ الصِّدق و التّقي و صفوة ربّ العرش نسل الاطائب
مصيبت راه حق و راستي و پرهيزگاري
و برگزيده پروردگار عرش ، نژاد پاكيزگان
مصيبة سبط المصطفي نجل حيدر و مريم الكبري حليف النوائب
مصيبت فرزندزاده مصطفي (ص) فرزند حيدر (ع)
و مريم كبري ( حضرت فاطمه زهراء ع ) همقسم و ملازم مصائب
مصيبة مولٰاي القتيل بكربلا قتيل النَّوا ثم القَوا و القواضب ●
مصيبت مولاي من شهيد در كربلا كشتهشده
دوري ( از وطن ) آنگاه گرسنگي و شمشيرهاي بران
[ص 163]ألهفي عليه وَ المنايا تسوقه و اصحابه من فوق غرّ النجايب
اي اندوه من بر آن حضرت در حالي كه مرگها ميراندند او را و حال
آنكه ياران آن حضرت بر فراز ناقههاي پيشانيسفيد بهشتي بودند
ألهفي له بين العدا يشتكي الصدا ● فريداً غدا من فقده كل صاحب
اي اندوه من بر او در ميان دشمنان در حالي كه از تشنگي شكوه
ميفرمود تنها مانده بسبب از دست دادنش هر ياوري را
ألهفي له اذ لا معين يعينه و لٰا ناصر ما بَيْن رام و ضارب
اي اندوه من بر او گاهي كه نه ياوري بود كه او را ياري كند
و نه نصرت دهندهاي در ميان تيرانداز و شمشيرزن
ألهفي له يرنو الفرات بزفرةٍ تفور و قلبٍ بالظما متلاهبٍ
اي اندوه من بر او در حالي كه پيوسته مينگريست فرات را با آه
آتشين كه هيجان داشت و دلي بسبب شدت تشنگي آتش گرفته
و يرنو اِلٰي انصاره اذ تجرّعُوا كؤس شباً شيبت بسم المناشب ●
و همواره مينگريست بسوي ياران خود گاهي كه نوشيده بودند
جامهاي ( مرگ ) از دم شمشير كه آميخته بود بزهر تيرها
[ص 164]و اذ صُرّعوا فوق الترٰاب و قُدّدوا ببيض قصار بعد سمر شراعب
و گاهي كه افتاده بودند بر فراز خاك و قطعه قطعه شده
بشمشيرهاي كوتاه پس از نيزههاي بلند
و اذ صٰار فرداً يستغيث فلٰايرٰي سوي كل كلب ● في العناد مكالب
و گاهي كه گرديد تنها فريادرسي ميخواند پس نميديد
جز هر سگ در دشمني حريص سگمنش ( حملهكننده )
ألهفي له هيمان مستَعَر الحشا يري الماء حتي ما قضي غير شارب
اي اندوه من بر آن حضرت عطشان آتش افروخته در درون
پيوسته ميديد آب را تا اينكه شهيد شد آب نياشاميده
ألهفي له اذ خرّ من فوق مهره فخرّ التقي و الجود جرّة سائب
اي اندوه من بر او گاهي كه فرو افتاد از فراز اسب خود
پس فرو افتاد پرهيزكاري و سخا ، كشش آب جاري ( بسراشيبي )
ألهفي له و الشّمر يقطع رأسه عناداً و كفراً راغباً غير رٰاهبٍ
اي اندوه من بر آن حضرت گاهي كه قطع ميكرد شمر (لع) سر ( مبارك ) او
را از روي دشمني و كفر روگردان ( از حق ) بدون ترس از خدا
[ص 165]فيا ● خبّروني عن حريق حشاشةٍ بحزن لوجد في الضمائر ثاقب
پس ( اي دوستان ) خبر دهيد مرا از سوخته دروني
بسبب اندوهي براي غمي كه در پنهانيهاي خاطر او نافذ است
وجيع كمثلي قد تحيّر في البكا لمن يبك و الاشجان مورد ناحب
دردناكي همانند من بتحقيق متحير مانده در گريستن
كه براي كه بگريد در حالي كه احزان مشرعه بسيار گريهكننده است
فواللّه ربّ العرش انّي لحائِر فعلّ حفيّاً مخبرا في البكاءِ بي
پس قسم بخدا پروردگار عرش بدرستي كه من هراينه حيرانم
پس شايد دانائي خبر دهد در گريستن مرا
ءابكي له في الطف في خير فتية فدارت عليهم دائِرات الكتائب
آيا بگريم بر آن حضرت در كربلا در ميان بهترين جوانمردان ؟
پس احاطه كردند بر ايشان احاطه كنندگان لشكرها
ام الطاهرٰات الفاطميٰات مسّها هنالِكَ شغب الضر بين المساغب
يا بر زنان طاهره از نسل حضرت فاطمه (ع) پس مس كرده ايشان را
آنجا هيجان سختي در ميان گرسنگيها ؟
ام الناصرين الناصحين تمزّقوا و قد ازهفوا عن كل عضب لغاضب
يا بر ياران مخلصين كه پراكنده شدند
و بتحقيق كشته شدند از هر شمشير فرد خشمگيني (لع) ؟
[ص 166]ام الطفل لما كضّه واهج الظّما سقي من صبيب من دم النحر شاخب
يا بر كودك هنگامي كه فرا گرفت او را افروختگي آتش شدت تشنگي ؟
سقايت شد از ريخته شده از خون گلو كه جاري بود
ام الباسم الثغر الجواد لدي الجدا أُهينَ اجتراءً لميُخلّ بواجبٍ ●
يا متبسم گشادهدندان بخشنده در نزد بهره دادن
كه توهين كرده شد از جرأت بر او در حالي كه اخلال بواجب نفرموده بود ؟
و ليث عرين خادرٍ صار اكلة فريسة ابعٰاض المهٰا و التّوالِبِ
و شير بيشه در نيزار گرديد طعمه ( او )
شكار گروههاي گاوهاي وحشي و كرهالاغها
امِ الاجدل البازي المجدّل جدّلت له فاختات فاتخات المخالب ●
يا باز شكاري شديدصولتي كه بخاك افتادند
او را فاختگاني كه چنگالهاي نرم و ملايم داشتند
ام ابكيه من فوق التراب مرملاً ذبيحا و منه الرأس عُلّي بزاعِبِي ●
يا بگريم بر او از ( بر ) روي خاك بخون آغشته
مذبوح و سر ( مبارك ) او برافراخته شده بر نيزه
[ص 167]ام الجسم مرضوض العظام مُحَطَّما هشيما بركض المسمهات السلاهب
يا جسم در هم كوفته شده استخوانهايش شكسته شده
خرد شده بتاختن اسبان خستگيناپذير بلندقامت
تجول عليه السٰابحات بركضها و تخبطه فوق العرا بالشواقبِ
جولان ميدادند بر او اسبان تندرو بتاختن آنان
و پايمال ميكردند او را بر روي بيابان با سمهاي گشاده
اَمِ الفاطمِيَّاتِ السليباتِ اِنَّها تُجَرِّرُهَا اَعْداۤؤُها فِي ٱلمَناهِب ●
يا زنان فاطميه (ع) تاراج شدگان بدرستي كه آنها
بسختي ميكشيدند دشمنانشان ايشان را در تاراجگاهها
ءابكي لَها اِذْ سَيَّرُوهَا حَواسِراً لهُنَّ صُراخٌ مِن عَلا كُلِّ شاسِب
آيا بگريم بر آن زنان گاهي كه سير دادند ايشان را گشادهرويان
براي ايشان فريادي بود بر فراز هر شتر لاغري
كفَي الضَّرْبُ بالاَسْياطِ عَنْ سَتْرِ مَقْنعٍ و دَمٌّ بِشَعْرٍ عَنْ سَقابِ الْمَصاۤئبِ
كفايت ميكرد زدن بتازيانه ايشان را از پوشيدن مقنعه و خوني
كه بر مويشان بود از پارچه رنگين بخون زن غمزده كه بخود ميپوشد
بسَيْرٍ عنٖيفٍ غَيَّر الحزنُ حالَها و ضربُ العِدَا بِٱلسَّوْطِ فوقَ المناكب
بسبب سير دادن بسختي كه تغيير داد اندوه حالت ايشان را
و زدن دشمنان بتازيانه بر روي شانههايشان
[ص 168]تسٖيرُ و ترنُو خَلفَها لِمُخَلَّفٍ تَراهُ علي ٱلتَّرْبا تَرٖيبَ ٱلتّراۤئِبِ
سير ميكردند و ميديدند پشت سرشان بجاي گذاشته شدهاي را
ميبيني او را بر خاك استخوانهاي سينه آن حضرت بخاك چسبيده
مَزُورَ ● وُحوشِ ٱلقفرِ و ٱلطّيْرُ عُكَّفٌ تنوحُ لَهُ في وَكْرِهَا و ٱلمَرٰاقِبِ
در حالي كه زيارتگاه وحشيان بيابان بود و مرغان ملازم
نوحه ميكردند بر آن حضرت در آشيانههاي خود و پاسگاههايشان
و يَصْرخْنَ بالمختارِ حُزْناً و هُنَّ فٖي ظُهُورِ عجَافٍ مُدْبِرَاتٍ نَقاۤئبِ
و استغاثه ميكردند برسول خدا (ص) از روي اندوه در حالي كه ايشان
بر پشت شتران لاغر مجروح شدگان پهلو جراحت يافتگان بودند
اَيا جدَّنَا اِنْ لمتَرُقَّ لِحَالِنَا و ما نَالَنا مِنْ كُلِّ سَابٍ و ساحِب
( عرض ميكردند ) اي جد ما اگر رقت نفرمودي بحالت ما
و آنچه بما رسيد از هر اسيركننده و بر زمين كشانندهاي
فَلا عَتْبَ في اَنْ تنْظُرَ ٱلسِّبْطَ شِلْوُهُ قدٖيدٌ شوَتْهُ سافِيَاتُ ٱلسّباسب
پس ملامتي نيست در اينكه مشاهده فرمائي سبط (ع) را بدن او
دونيم شده بريان كردهاند او را بادهاي گرم گردافشان بيابانها
و اَبْلَتْهُ شمسُ ٱلصَّيْفِ و الرّيحُ وَ ٱلثَّرَي يثُور باِعْصَارِ ٱلرِّيَاحِ ٱلجَناۤئِبِ
و كهنه كرده او را آفتاب تابستان و باد و رطوبت زمين
( خاك ) كه برانگيخته ميشود بغبار بادهاي جنوبي ( كه از طرف جنوب ميوزد )
[ص 169]اَيَا جدَّنا قدْ مَات سبطُكَ ظَامِياً و سُقِّيَ صاباً مِنْ غرارِ ٱلقَضاۤئبِ
اي جد ما (ص) بتحقيق درگذشت فرزندزاده تو (ع) بشدت تشنهكام
و نوشانده شد تلخي ( هلاك ) از برندگي شمشيرهاي بران
يري ٱلماۤءَ وُسْطَ ٱلنَّهْر يلمَعُ صافِياً بغُلَّةِ محروقِ الحَشاشاتِ لاۤئِبِ ●
در حالي كه ميديد آب را ميان نهر ميدرخشد صافي
با تشنگي افروخته اندرونها عطشان
قضَي ظامياً و الماۤءُ طَامٍ وَ كَفُّهُ هُوَ البحرُ هذا مِنْ غريبِ ٱلعجاۤئبِ ●
شهيد شد بشدت تشنهكام در حالي كه آب پر بود و دست آن
حضرت آن خود دريا بود ، اين از غريب شگفتيهاست
اَيا جدَّنا مازالَ يحمٖي حريمَهُ علي نهج اُسْلُوبٍ منَ الحقِّ لَاحِبِ
اي جد ما (ص) پيوسته حمايت از حريم خود ميفرمود
بر راه روشن روشي از حق طريقي واضح
فجُدِّلَ يا جَدّاهُ فاحْتُزَّ رأسُهُ فاُلقِيَ شِلْواً في مَجٰالِ السَّراحِبِ
پس بر خاك افتاد اي جد (ص) پس قطع شد سر آن حضرت
پس افكنده شد ( او را ) بدني در جاي جولان اسبان بلندقامت
[ص 170]لَها جَفَلاتٌ فَوق صَدْرٍ حوي الهُدَي مع ٱلدّٖينِ و التّقْوَي كجَفْلاتِ خاضب
براي اسبان تاختن سريعي بود بالاي سينهاي كه در بر داشت هدايت را
با دين و پرهيزكاري مانند سرعت سيرهاي شترمرغ ( هنگام گريز )
فلو خِلْتَهُ اِذْ مَازَجَ ٱلتُّرْبُ لحْمَهُ برَضِّ المَذاكي في جُروحٍ شواخِبِ
پس اگر تصور ميفرمودي او را گاهي كه خاك با گوشت او ممزوج شده
بكوفتن اسبان دهساله در جراحتهائي كه خون از آنها جاري بود
لَعايَنْتَ حالاً يا مُحَمّدُ مُنْكَراً يُذٖيبُ لفَرْطِ الخَطْبِ صُمُّ الاَخاشِب
هراينه مشاهده ميفرمودي حالي را اي محمد (ص) كه سخت بود
ميگداخت از زيادتي عظمت امر ، كوههاي بزرگ سخت را
ايا جدَّنا انْظُرْ سُكَيْنةَ تَشْتكٖي و تندِبُ حُزْناً بينَ تِلكَ ٱلنَّوادِب
اي جد ما (ع) نظاره فرما سكينه (ع) را كه شكايت ميكند
و زاري مينمايد از اندوه ميان آن زنان ندبه كنندگان
و هَلْ لي فِرَارٌ من حكايَةِ قَوْلِهَا فلا صَبْرَ و السِّلْوَانُ عَنّٖي بجَانِبِ
و آيا مرا گريزي از نقل گفتار او هست ؟
پس شكيبي نيست و آرامش از من بكناري است
تَقُول ايا جَدّاهُ لوْ خِلْتَ حالَتٖي اُسَتِّرُ وَجهٖي عَنْهُمُ بِذَوٰاۤئِبٖي
عرض ميكند اي جد من (ص) كاش تصور ميفرمودي حال مرا
( كه ) ميپوشانم رويم را از ايشان ( دشمنان ) بگيسوانم
و يا جدِّ خطْبٖي فادِحٌ لَاتُطٖيقُهُ بعَظْمِ ذراعٖي اَتَّقٖي سوْطَ ضارِبٖي
و اي جد من (ص) امرم مصيبت سختي است طاقت نميآوري آن را
باستخوان بازويم حفظ ميكنم خود را از تازيانه زنندهام
[ص 171]و يا جدِّ جَدُّوا فِي السُّري فتَسايَلَتْ ● مِن الدَّمِ سَاقِي من عجافِ ٱلرَّكٰائب
و اي جد من (ص) كوشش كردند در شبروي پس هجوم آورد هر سو
از خون ساق من از ( تعب ) لاغري شتران
و يا جدِّ ساقُونَا هَدايَا و خَلَّفُوا علي الرَّغْمِ منّٖي فوقَ تُرْبِ الفلا اَبي
و اي جد من (ص) سير دادند ما را هديهها و بجاي گذاشتند
بر خلاف خواست من بر روي خاك بيابان پدرم (ع) را
و يا جَدِّ اِمّٰا اَدْعُهُ ● مستَجٖيرةً فليسَ مجٖيبٖي هَلْ تَراهُ مجانِبي
و اي جد من (ص) اگر بخوانم او را در حالي كه پناهبرندهام باو
پس جواب مرا نميدهد آيا ميبيني او را كه از من دوري ميجويد
و اَسْلَمنٖي للنَّاۤئبَاتِ و لميَكُنْ اذَا جارتِ الاعداۤءُ يُوصٖي بنَائِب
و واگذاشت مرا براي حادثات و نبود آن حضرت
گاهي كه ستم كردند دشمنان وصيت فرمايد بنايبي از خود
و يا جَدِّ لوْ قَدْ خِلْتَنٖي عند مَا مضَي اَبٖي عندَ ما قَدْ نَالَنٖي لتُسَاۤءُ بٖي
و اي جد من (ص) اگر بتحقيق تصور ميفرمودي نزد شهادت
پدرم (ع) نزد آنچه بتحقيق بمن رسيد هراينه بدي بتو ميرسيد بسبب من
و هَلَّاتَرانٖي يَأْخُذُ المِرْطَ نَاهِبي و يَخْرُمُ اُذْنِي القرطُ مِن بَزِّ سَالبٖي
و آيا نميبيني مرا در حالي كه ميگيرد ( ميربايد ) جامه مرا غارتگرم
و سوراخ ميكند گوشم را گوشواره از ربودن تاراج كنندهام ؟
[ص 172]اُنَادٖي فَلمْاُسْمَعْ و اَدْعو فلماُطَعْ و انعَي و لمينفَعْ اذاً مِنْ مُجَاذِبٖي
ندا ميكنم پس شنوانده نميشوم و ميخوانم پس اطاعت كرده نميشوم
و خبر مرگ ميدهم ( ميگويم : عزادارم ) و سودي نميدهد اين هنگام از كشاننده من
و يَا جدِّ قَدْ كانَتْ مَنَاقِبُ وَالدٖي يُقَصِّرُ في اِحْصَاۤئِهَا رَقْمُ كاتِبِ
و اي جد من (ص) بتحقيق بودند ( هستند ) مفاخر پدرم (ع)
كوتاهي ميكند در شمردن آنها نوشته ( شمارش ) نويسنده
فكانَتْ لهُ امُّ المصاۤئبِ مَنْقباً تُحَصِّلُ بالاَحْزَانِ كُلَّ ٱلمَناقِبِ
پس بود براي او اصل همه مصائب مفخري
كه حاصل ميكند باندوهها همه مفاخر را
مناقِبُهُ تُنْبٖي بِعظم مصابِهٖ و مصرعُهُ يُولي عظيمَ المراتِبِ
مفاخر آن حضرت خبر ميدهند از عظمت مصيبت او
و مقتل او نزديك ميكند بزرگي مرتبهها را ( براي آن حضرت )
وَ يا جَدِّ لمَّا راحَ مَنْ لمُؤَمِّلٍ و مَنْ لوَفُودٍ للمَطالبِ طالِبِ
و اي جد من (ص) چون او رفت ( شهيد شد ) كيست براي آرزومند
و كيست براي وارد شونده براي مطالب خواستاري ؟
فواللّهِ يا جدّاهُ اِنّ خيالَهُ لدَي كلِّ مَرْئِيٍّ اَراهُ مصاحِبٖي
پس بخدا قسم اي جد من (ص) بدرستي كه خيال او
نزد هر ديده شدهاي ميبينم آن را همراه خود
[ص 173]و واللّهِ ماانسَي عظٖيمَ المنَاقِبِ كسٖيرَ عِظَامٍ مِنْ خُيولِ ٱلْمقانِبِ ●
و بخدا قسم فراموش نميكنم بزرگ مفاخر او را
شكسته استخوانها از اسبان هجوم آورنده تندرو
و وَاللّهِ يا جدّاهُ انّي حقٖيقةٌ باَنْ تبْكِيَنْ حالٖي و ما قَدْ تَراهُ بٖي
و بخدا قسم اي جد من (ص) بدرستي كه من سزاوارم
باينكه بگريي البته بر حال من و آنچه بتحقيق ميبيني آنرا براي من
أَاُضْرَبُ اِذْ اَدْعوكَ ضرباً مُبَرِّحاً و شَتْمُكَ يا جَدِّي جوابٌ لِضَاربي
آيا زده شوم گاهي كه ترا ميخوانم زدني سخت آزاردهنده
و دشنام دادن بتو اي جد من پاسخ بمن باشد زننده مرا ؟
و انْ قلتُ يا قومُ اسْقِئُوني ● فمهجتي تلظَّي يُقَلْ ما غيرُ دمعٍ لساغِبِ ●
و اگر بگويم اي قوم بوسيله سقاء آبم دهيد پس روح من
آتش گرفته گفته ميشود جز اشك براي گرسنه نيست
اَلا قرِّبُوا رأسَ ٱلحُسينِ لَهٰا لِكَيْ تبُلَّ لظاهَا بالدموعِ السواكبِ
آگاه باشيد نزديك كنيد سر حسين (ع) را براي او تا اينكه
آب زند بر آتش خود باشكهاي ريزنده
[ص 174]فيؤْتَي بقُرْبي رأسُهُ فَيفٖيضُ مَا يُبَلِّلُ اَرْدَانٖي وَ يَزْدَادُ لَاهِبٖي
پس آورده ميشود بنزديك من سر او (ع) پس ميريزد آنچه
تر ميكند اصول آستين مرا و ميافزايد شراره دلم
و اِنْ قلتُ يا حادِي ٱتَّقِ اللّٰهَ اِنَّنٖي وَشٖيكَةُ حَتْفٍ من سُراكُمْ وَ رَاقِبِ
و اگر بگويم اي راننده شتر از خدا بترس بدرستي كه من
نزديك مرگ هستم از سير دادن شبانه شما و منتظرم
اَنا دُونَ حُزْنٖي يَسْتَحِثَّ مطِيَّتٖي بضربٍ اليمٍ فوقَ كَتْفٖي و غارِبٖي
من نزد اندوه خودم برانگيخته ميشود شترم
با زدن دردناكي بالاي شانهام و پشت سرم
وَ اِنْ قلتُ واخِزْيَاهُ يا ذَا فَكَنِّ بٖي يُنَوِّهْ بِاِسْمٖي بينَ كُلِّ ٱلاَعَارِبِ
و اگر بگويم اي ( واي ) از رسوائي من اي شخص پس مرا بكنيه ذكر كن
بفرياد نام مرا ميبرد ميان همه اعراب
وَ اِنْ قلتُ بزَّيْتُمْ قِناعي فَخَلِّنٖي اَلُذْ عن عُيونِ النَّاظِرٖينَ بجٰانِبِ
و اگر بگويم ربوديد مقنعه مرا پس واگذار مرا
پناه ببرم از چشمهاي بينندگان بطرفي
بلا بُرقعٍ حَسْري يَرُدَّ مَطِيَّتٖي يَقُلْ هٰذِهٖ بنتُ ٱلحُسَيْنِ المُحَارِبِ
بدون نقاب گشادهرو ، برميگرداند شترم را
ميگويد اين دختر حسين (ع) محارب است
[ص 175]و انْ اَنْدِبِ السَّجّادَ يُضْرَبْ و يُشْتَمَنْ يُرادُ بهٖ اضعافَ مَا قَدْ يُرادُ بٖي
و اگر بگريم بر سجاد (ع) زده ميشود و دشنام داده ميگردد البته
قصد ميشود باو چندين برابر آنچه بتحقيق بمن اراده ميشود ( از آزار )
فَيُضْرَبُ اِذْ يدعُو و يدعو لِضَرْبِهِمْ و قد كانَ قُطْبَ ٱلدَّوْرِ بَينَ النواحب
پس زده ميشود گاهي كه بخواند ( جد خود را ) و ميخواند پس از زدنشان
و بتحقيق او مركز دور زدن است ميان زنان گريندگان
فانْ قال يا جدَّاهُ تُشْتَمْ عَقٖيبَ مَا يُعمَّمُ من اسياطهِمْ للحواجِبِ
پس اگر بگويد اي جد من (ص) دشنام داده ميشود پس از آنكه
معمم شده از تازيانههايشان بر روي ابروهاي خود
اَلَا يا ● انْظُرَنْ عِطْفاً علَيَّ فَاِنَّهُ بسَمْعِكَ يا خيرَ الانامِ جواۤئِبٖي
آگاه باش اي جد (ص) البته نظر فرما از روي ترحم بر من پس بدرستي كه آن
بشنيدن تست اي بهترين مردم (ص) اخبار من