و اِمَّا يَقُلْ يا والدِي قٖيلَ قرِّبُوا لَهُ الرَّأْسَ كَيْلٰايستَغٖيثَ بغاۤئِبِ
و اگر بگويد اي پدر من (ع) گفته ميشود نزديك كنيد
براي او سر را تا اينكه فريادرسي از غائب نكند
فيرنوهُ اِذْ يَأتُوا بهٖ فٖي قَناتِهٖ خَضٖيباً بدَمٍّ مِنْ ثَري الاَرْضِ شائبِ
پس پيوسته ميديد آنرا گاهي كه ميآوردند آنرا در نيزهاش
در حالي كه خضاب بخون از خاك زمين بود آميخته
[ص 176]لقد اَيْبَسَتْ خدَّيْهِ شمسُ هَجيرِها و لفْحُ سَمومٍ في الهَوا مُتَلَاعِب
هراينه بتحقيق پژمرده ساخته دو گونهاش را آفتاب سوزانش
و حرارت باد گرم در هوا بازيگر و پراكنده
بشَيْبٍ خَضٖيبٍ سَرَّحَتْهُ يدُ الصَّبا بمِشْطِ غِبارٍ من عجاجِ الهباۤئبِ
با ريش خضابشده شانه زده آن را دست صبا
با شانه غبار از گرد بادهاي وزنده
كبدرِ ٱلدُّجَي قد نَقَّطتْ وجهَهُ القَنا فاُعْجِمَ ● بعدَ النُّطقِ عندَ التّخاطبِ
مانند ماه تمام در تاريكي شب بتحقيق منقط كردهاند روي او را نيزهها
پس زبان بسته شده پس از سخن گفتن ، نزد خطاب
تُضٖيءُ بهٖ الٰالٰافُ من شِفَرِ ٱلظُّبَا قدِ احْمرَّ مثلَ البدرِ عندَ المغارب
روشن ميشد باو هزاران ، از تيزي شمشير
بتحقيق سرخرنگ شده بود مانند ماه تمام نزد شامگاهها
و هامَتُهُ شُقَّتْ و عرْنٖينُ اَنْفِهٖ حَطيمٌ عَلي رَغْمٍ الي الذُّلِّ جالِبِ
و سر ( مبارك ) او شكافته شده و برآمدگي بيني او
شكسته شده بر خلاف ميل بسوي خواري جلبكننده دوستان
لَهُ شَفَةٌ مرضُوضةٌ فوقَ سِنِّهٖ وَ يا طالَ مَا قَبّلْتَها فعلَ راغِبِ
او را لبي خرد شده روي دندانش بود
و چه مدتي طولاني ميبوسيدي آن را كار كسي كه رغبت كننده است
[ص 177]اذا ما رَءٰاهُ من قرٖيبٍ دَعَا بِهٖ دُعاۤءَ بعيدٍ رَافضٍ للدُّعَا اَبِي
گاهي كه ميديد او را از نزديك ميخواند او را
خواندن كسي كه دور است ترككننده خواندن ، اي پدرم
اذا ما دعاهُ لَايُبٖينُ كَلَامَهُ تَصعُّدُ تزْفارٍ علي ذُلِّ تاعِبِ
گاهي كه او را ميخواند آشكار نميشد كلام آن حضرت
بالا گرفتن آه آتشين بر خواري بتعب آورندهاي
فيُومي اٖيماۤءً فيَنْشَقُّ قلبُهُ الَي ٱلحَشْر شَقّاً لَايُخاطُ لشاحِبِ
پس اشاره ميفرمود اشاره كردني پس ميشكافت دل او
تا روز قيامت شكافتني كه دوخته نميشود بسبب تغيير كردن
يزيدُ عَلَي مَرِّ اللّيالي نُحُولُهُ و تفجَعُهُ اَيّامُهُ فِي الاَقارِبِ
ميافزود بر گذشتن شبها لاغري آن حضرت
و بدرد ميآورد او را روزهايش در خويشاوندان نزديك
و تَمْثٖيلُ حٰالي مع اَخٖي حَالُ كُلِّنَا فنِسْبَتُهَا مٰا بَيْنَنا بِٱلتَّنَاسُبِ
و مثال حال من با برادرم ، حال همه ماست
پس نسبت آن حال ميان ما بتناسب ( هر كدام ) است
فيا جدَّنا هٰذا بِنَا فابْكِنا بِذَا بُكَاۤءَ حَزٖينٍ شَاهَدَ ٱلخَطْبَ نَاحِب
پس اي جد ما (ص) اين ( حالت ) بما رسيده پس گريه بر ما فرما باين سبب
گريستن اندوهگيني كه ديده است امر بزرگ را گريهكننده سخت
[ص 178]اَلا اِنَّ يومَ الطَّفِّ طافَ بمُهْجَتٖي بِحُزْنٍ اَبَي ذِكْرَي سُرورٖي مُغَالِبٖي
آگاه باش بدرستي كه روز كربلا ( عاشورا ) طواف كرد بروح من
باندوهي كه خودداري كرد از ياد آوردن سرورم حزن غالب بر من
يُطٰالِبُنٖي اَنْ اَسْكُبَ ٱلدَّمْعَ حَسرةً لهُمْ فَاُؤَدّٖي فيه حَقَّ مُطٰالِبي
از من ميخواهد كه بريزم اشك را از روي حسرت
بر ايشان پس ادا ميكنم دربارهاش حق خواهنده از خود را
وَ يَسْتجْلِبُ ٱلعَبراتِ مِنِّيَ منشِدٌ يُرَجِّعُ ● بالتّزفارِ نظْمَ غراۤئِبِ
و ميخواهد جلب اشكها را از من گوينده
برميگرداند بآه آتشين نظم اشعار عجيبه را
يقولُ لِمَنْ يَعْنٖيهِ غَيْرُ مُصَابِهِمْ أَمِنْ رَسْمِ دارٍ باللِّوٰي فٱلذَّناۤئِبِ
ميگويد براي آنكه قصد ميكند او را جز مصيبت ايشان
آيا از اثر خانهاي كه در ريگزار است يا جاي اجتماع سيلها ميگذري
ليحرمَنٖي ● نَوْمٖي بتَكْديرِ عٖيشَتٖي فقلبيَ من لَوْعاتِها غيرُ رَاسِبِ
براي اينكه محروم مرا از خوابم بتيرگي زندگيم
پس دل من از حرارت اندوههاي آنها ثابت و برجا نيست
[ص 179]هِيَ الفجعَةُ ٱلكُبرَي عَلي كُلِّ مُؤْمِنٍ تسُحُّ دُموعَ ٱلحُزْنِ عينُ ٱلسَّحائب
اين درد ( مصيبت ) بزرگتر است بر هر مؤمني
ميبارد اشكهاي اندوه را چشم ابرها
فيا ابنَ ٱلنَّبيِّ ٱلمصطفَي هدَّ حُزنُكمْ لرُكنِ حَياتِي اِذْ اَشادَ مصَاۤئِبٖي
پس اي پسر پيغمبر برگزيده شده (ص) شكست اندوه شما
پايه زندگيم را گاهي كه پوشاند مصائب مرا
فقاسَمْتُكَ البَلْوَي فكانَ بِكَ البَلا يحِلُّ و حَلَّ اليومَ حزْنُ البَلاۤءِ بٖي
پس تقسيم كردم با تو آزمايش را پس براي تو شد بلاء كه
حلول كند و حلول كرد امروز اندوه بلا بر من
علي كُلّ لَذّاتي لبَلْواكمُ ٱلعَفَا و ها اَنا ذَا حَتَّي يحِلَّ الفنَاۤءُ بٖي
بر تمام لذتهاي من براي بلاي شما كهنگي است
و هان اين منم تا اينكه حلول كند نيستي بر من
أُنَظِّمُ مَا يُشْجٖي بذكرِ مُصَابِكُمْ خَراعبَ تُزْرِي بالغَواني ٱلخَراعبِ
بنظم درميآورم آنچه اندوهگين ميكند بذكر مصيبت شما ( اشعاري )
نيكو و دلپذير كه عيب ميكنند زنان زيباي بينياز از ديگري را
أَتيتُ بها مَزْفوفَةً فصَداقُها الْ قَبُولُ و مَنْ يَرْجُوكمُ غيرُ خاۤئب
آوردم آنها را بزفاف آمده پس مهريه آنها قبول شما است
و هر كه اميد بشما دارد نااميد نميشود
[ص 180]فاحمَدُ يا مولايَ يرجوك شافعاً اليْكم مَأٰبي فاشفَعُوا يا مُحاسِبي ●
پس احمد (اع) اي مولاي من اميدوار بتو است بشفاعت تو
بسوي شما بازگشت من است پس شفاعت كنيد اي حساب كننده من
كذلكَ زينالدّينِ وَالِدِيَ الَّذٖي رَثاكُمْ وَ اُمّٖي ثمَّ اَهْلٖي وَ صَاحِبٖي
همچنين زينالدين پدرم آنكه
مرثيه خواند شما را و مادرم آنگاه اهل من و دوست معاشر من
عليكم صلوةُ ٱللّٰهِ ما سَارَ راكِبٌ علي خِدَّبِيٍّ للفَدافِدِ جَاۤئبِ
بر شما باد رحمت خدا تا سير ميكند سواري
بر شتر قويپشت كه بيابانها را قطع ميكند
و ما لاحَ برقٌ اَوْ تغَنَّي بروضةٍ سوَاجِعُ ورْقٍ اوْ ترَنّمَ رَاعبٖي ●
و تا ميدرخشد برق يا آوا ميدهند در بوستاني
آوادهندگان كبوتران يا مترنم ميشود ( كبوتر ) راعبي [ص 181]
علي حين ما كُنَّا ببالٍ مُقَسَّمِ نَعي رُزْءَ ساداتي هلالُ المُحَرّمِ
در آن هنگام كه بوديم ما پراكنده افكار
خبر داد مصيبت موالي مرا هلال محرم
ليهتِفَ بالعاني الذي كَضّهُ الضَّنا عليهِمْ و كم في قلبهٖ مِنْ مُنَمْنَمِ
تا بانگ زند بر رنجديدهاي كه پر كرده او را رنجوري
بر ايشان و چه بسيار در دل او ( عقده ) نقش بسته بود
قدِ ٱسْتَوطَنَتْهُ النَّائِبٰاتُ فَاَنْجَلَتْ كَما خَيَّمتْ اَطْنابَها امصَيْلَمِ
بتحقيق وطن گرفتند در آن ( دل ) حوادث پس فرزند آورد
همچنانكه محكم كرد براي خيمه زدن طنابها را حادثه
أَجَِدَّكَ و الاحزانُ ضرْبَةُ لازِبٍ لصَبٍّ لَدي رَيْبِ ٱلمَنُونِ مُتَيّمِ
بحقيقت و بخت تو سوگند ، و اندوهها ضربت سخت و ثابتي هستند
براي عاشق محب در نزد حوادث دهر و مرگ كه بنده محبت شده
يَشُدُّ الجوَي باكي الجَواۤءِ بصدرِهٖ و يُوري الغَضا ناعي الغَضا بِتَألُّمِ ●
سخت ميشود حرارت حزن او ( در حالي كه ) ميگريد بر جواء در سينه او
و آتش ميزند درخت گز را در حالي كه خبر از غضا ميدهد بدردناكي
[ص 182]و يجزِعُه الباكي علي الجَزْعِ و ٱللِوي و يحمي حشاهُ في الحِمَي ساجعُ الحَمٖي ●
و بجزع ميآورد او را گريهكننده بر جزع و لوي
و آتش ميزند درونش را در حمي مرغ مترنم
يُشٖيرُ الي وجدٍ تَقضّي و دِمنةٍ عفا اهلُها في عصرِها المُتَقدِّمِ
اشاره ميكند بسوي سروري كه منقضي شده و آثار خانهاي كه
هلاك شدند اهل آن در زمانهاي گذشته آن
فكانت كأنْ لمتُغْنَ بالامس ● منهمُ و ليس بها الَّا التَّذكُّرُ كالسَّمِي
پس گرديدند خانهها چنانكه گويا قائم نبود ديروز در آنها كسي از
آنان و نيست در آنها جز يادآوري مانند همنام ( كه ذكر شود )
بَقايَا مَحٰا كَرُّ الجدٖيدَيْنِ اصلَها و لميبقَ الّا قُصَّةُ المُتَفَهِّمِ
بر جاي ماندههائي كه محو كرده تكرار روز و شب اساس آنها را
و بر جاي نمانده مگر نقل كردن فهمكننده چيزي پس از چيزي
فيبكي لاَطلالٍ لالمحمّدٍ تلوحُ كوَشْمٍ في نواشِرِ مِعْصَمِ ●
پس ميگريد براي تلهائي كه از آلمحمد (ص) است
ظاهر ميشوند مانند اثر سوزن بر رگ مچ دست جاي دستبند
[ص 183]لقدْ اوحشَتْ بعد الخليطِ لِبَيْنهِمْ و كم بَثّتِ الشكوَي بِتَبْيٖينِ ابكمِ
هراينه بتحقيق وحشت كردند تلها پس از مخالطه ايشان بسبب جدائي
ايشان و چه بسيار پراكندند شكايت را مانند گنگي كه اشاره ميكند
فاِنْ دُرِسَتْ ● يا طالَ ما دُرِسَتْ بِهَا عُلومٌ باحْكامٍ و آٰيٌ بمُحْكَمِ
پس اگر كهنه شدند اي چه بطول انجاميد درس دادن در آنها
علومي باحكام الهي و آياتي بمحكمات كه عمل بآنها ميشود
بكَتْهُمْ و اَبْكَتْ زَاۤئرِيهَا علي البِلَا اَثَافٍ وَ نُأْيٌ قَدْ عَفا لميُسَلَّمِ
گريستند بر ايشان و گرياندند زائرين آنها را بر كهنگي آثار ديگدانها و
حفره نزديك خيمهها بتحقيق كهنه شده و از جور روزگار سالم نماندهاند
و اِنَّ لهُمْ فٖي كربلاۤءَ مُعَرَّساً يُطَالِبُ في مَزْجِ المَدامعِ بٱلدَّمِ
و بدرستي كه براي ايشان در كربلا منزل آخر شب است براي استراحت
كه آن منزل مطالبه ميكند آميختن اشكها را بخون در مصيبت ايشان
غَداةَ اَناخَ ٱلسِّبْطُ فيها بصَحْبهٖ و اهْلٖيهِ و الْاَقْدارُ بالحُرّ تَرْتمٖي
بامدادي كه شتر را خوابانيد سبط (ع) در آن همراه يارانش و اهل و عشيره
خود در حاليكه تقديرات آزاده را بدوري ميافكند و آواره ميكند
يقودُهُمُ حيثُ المنايا تَسوقهُمْ فيَسْتَبِقُونَ ٱلحربَ مِنْ كُلِّ مُعْلِمِ
ميكشيد آن حضرت ايشان را جائي كه مرگها ميراند آنان را
پس بر يكديگر بسوي جنگ پيشي ميجستند از هر صاحب نشانهاي دلير
[ص 184]اَناخُوا قرٖيباً مِنْ مَخَطِّ قُبورِهِمْ الي حيثُ الْقَتْ رحلَها امقَشْعَمِ
شتران خواباندند نزديك بمحيط قبورشان
بسوي آنجا كه افكند بار خود را جنگ و مرگ
فطاف عليهم لِلْاَعادي طَوائفٌ يُريدُونَ هدْمَ ٱلدّينِ و ٱلدّٖينُ مُحْتَمٖي ●
پس گرد آمدند بر ايشان از دشمنان گروههائي
كه اراده خراب كردن دين داشتند در حالي كه دين خوددار بود
فجالَدهُمْ دونَ الحسينِ عِصابَةٌ اَناجِدُ لايَأْلُونَ نُصْحَ المُكرَّم
پس با شمشير با ايشان جنگ كردند پيش از حسين (ع) جماعتي دليران درگذرندهاي
كه كوتاهي نكردند در خلوص مودت مكرم ( حضرت سيدالشهداء عليه السلام )
فباعُوا علي اللّٰهِ النفوسَ بِسَيِّدٍ و مَنْ يَشْرِ سبْطَ ٱلطُّهْرِ في اللّهِ يَغْنَمِ
پس فروختند بخدا جانها را بخريداري سيدالشهداء (ع)
و كسي كه خريدار شود سبط رسول (ص) را در راه خدا غنيمت برده
لَعَمْرِي لقد كانوا مَصالٖيتَ في الوَغا فكم فيهِمُ مِن بُهْمَةٍ بَاسِلٍ كَمِي
بحياتم قسم هراينه بتحقيق بودند دليران نافذ در جنگ
پس چه بسيار در ايشان بود از شجاع دلير زرهپوش
تَواسَوْا علي نصْرِ ابْنِ بنتِ نَبِيِّهِمْ الي اَنْ قَضوْا ما بينَ عَضْبٍ و لَهْذَم
مواسات كردند بر ياري پسر دختر پيغمبرشان (ص)
تا اينكه درگذشتند ميان شمشير و نيزه
[ص 185]و صارَ فريداً يستغيثُ و لَايَري مُجٖيباً سِوي رِجْسٍ عَنٖيدٍ وَ كِرْثِمِ ●
و گرديد تنها در حالي كه استغاثه ميفرمود و نميديد
جواب دهندهاي جز پليد دشمن و كرثم
فشَدّ عليهمْ كالهَزَبْرِ اذا سَطا علي حُمُرٍ فرَّتْ مَخافةَ ضَيْغَمِ ●
پس حمله فرمود بر ايشان مانند شير گاهي كه حمله كند
بر الاغهائي كه فرار ميكردند از ترس شير
يرَوْنَ بِهِمْ اِنْ كرَّ لَمْعَ حُسَامِهٖ مَخارٖيقَ جَوْنٍ قَدْ تبدَّتْ بِعَظْلَمِ
ميديدند دشمنان در خودشان اگر حمله ميفرمود برق شمشير آن حضرت
را برقهاي شكافنده هوا سفيدرنگ بتحقيق پراكنده ظاهر شدهاند در شب تاريك
اذَا كرَّ في جَمْعٍ تَوقَّي بِمِثْلِهٖ يُدٖيرُهُمُ مِنْ فوقِ صَهْوَةِ اَطْهَمِ
گاهي كه حمله ميفرمود در جمعي ميترساندشان چنانكه او
احاطه بر ايشان از پشت زين اسب تنومند
فمازَالَ يرميهِمْ بِغُرَّة وَجْهِهٖ دِراكاً لهُمْ حتَّي تسَرْبَلَ بالدَّمِ
پس پيوسته آنان را ميكشت بفروغ رخساره خود كه رو بآنها داشت
ادراككننده آنان تا اينكه لباس خون پوشيد
الَي اَنْ دعاهُ ربُّهُ فَاجابَهُ فخرَّ كطَوْدٍ مِنْ علا شَاهِقٍ رُمي
تا اينكه فرا خواند او را پروردگارش پس اجابت فرمود خدا را
پس فرو افتاد مانند كوهي عظيم كه از فراز كوه بلندي بيفتد
[ص 186]عفيراً علي التَّرْبَاۤءِ ناشِفَ مهجةٍ خُضُوعاً لمَوْلاهُ بحالِ ٱلمُسَلِّمِ
روي بر خاك نهاده خشكيده خون دل از شدت تشنگي
از روي خضوع براي مولاي خود بحال كسي كه تسليمكننده است
فعَجّ جميعُ الخلقِ خوفاً و رحمةً عليه و اِشْفاقاً لِفُقْدانِ مُنْعِمِ
پس فرياد برآوردند همه خلق از ترس و ترحم
بر آن حضرت و بيم از دست دادن نعمتدهنده خود
ألهفي لهُ اذْ خَرَّ في الارض صاعِداً الَي ٱللّهِ في ذاكَ الهُوِيِّ المُعَظَّمِ
اي اندوه من بر آن حضرت گاهي كه فرو افتاد بر زمين در حالي كه
صعود داشت بسوي خدا در اين فرو افتادن سقوط كننده بزرگداشته شده
ألهفي لهُ اذْ حَزَّ شَمْرٌ كَرٖيمَهُ و ركّبَهُ فوق السنانِ المُقَوَّمِ
اي اندوه من بر آن حضرت گاهي كه قطع كرد شمر (لع) سر مباركش را
و قرار داد آن را بر فراز نيزه مستقيم
ألهفي له كالبدرِ لاحَ و صَحْبهُ رُؤسُهُمُ تَهْدِي لسارٍ بِمُظْلِمِ ●
اي اندوه من بر او مانند ماه تمام آشكار بود در حالي كه يارانش
سرهايشان راهنمائي ميكردند سيركننده را در شب تاريك
[ص 187]ألهفَي لَهُ اذْ رَضَّتِ الجُرْدُ صَدْرَهُ لَها جَفَلَاتٌ فوقَ صَدْرٍ مُحَطَّمِ
اي اندوه من بر او گاهي كه خرد كردند اسبان سينه مباركش را
براي آنها تركتازيهائي بود بر روي سينه در هم شكستهشده
ألهفَي عليهِ عَارياً نسَجَتْ لَهُ الثَّري الرّٖيحُ ثوباً فٖي غُلالَةِ عَنْدَمِ
اي اندوه بر آن حضرت در حالي كه عريان بود براي او ميبافت
از خاك ، باد ، جامهاي در گونه پيراهن بخون رنگين مانند بقم
و غارُوا علي اطفالِهٖ وَ نِساۤئِهٖ بضَرْبٍ علي الهٰاماتِ بٱلسَّوْطِ مُؤْلِم
و هجوم آوردند بر كودكان او و زنان او
بزدني بر سرهاي ايشان بتازيانه درد آورنده
و قد سلبُوهَا المِرْطَ و القُرط عنوَةً بعُنْفٍ فاِنْ لميُفْصَمِ القُرْطُ يَخْرِم
و بتحقيق ربودند از ايشان روپوش و گوشواره را قهرا
بسختي پس اگر قطع نميشد گوشواره ميشكافت گوش را
و قد اخذُوا ما في الخيامِ جَميعِهَا و شبُّوا عناداً نارَهُمْ في المُخَيَّمِ
و بتحقيق ستاندند آنچه در خيمهها بود همه آنها را
و افروختند از روي دشمني آتش خود را در خيمهگاهها
و سُيِّرْنَ مِنْ فوقِ الجِمالِ حَواسِراً ألهفَي لَها ما بين بكرٍ وَ اَيِّمِ
و سير داده شدند ( زنان ) بر فراز شتران ، گشادهرويان
اي اندوه بر ايشان ميان دوشيزه و بدون شوهر
[ص 188]و فيها يتاميً قاصرونَ عن السُّرَي مِنَ الضّعفِ بل من ضربِ كلِّ مُزنَّم
در حالي كه در آنها بودند يتيماني كه قاصر بودند از شبروي
از ناتواني بلكه از زدن هر حرامزادهاي ايشان را
و مولاي زينالعابدينَ كَآبقٍ يُهانُ علي الاجمالِ في ثقلِ اَدْهَمِ
و مولاي من ( حضرت ) زينالعابدين (ع) مانند غلام از آقا گريخته
بيحرمتي ميشد بر شتران در حالي كه در سنگيني بند بود
وَ اِنْ عثرَتْ تلكَ النواقضُ اَوْ وَنَتْ تُقَنَّعْ علي هاماتهِنَّ و تُشْتَمِ
و اگر ميلغزيدند آن شتران لاغر يا سستي ميكردند زده
ميشد ( بفرا گرفتن ) تازيانه بر سرهاي آن زنان و دشنام داده ميشدند
تَبصَّرْ رَسولَ ٱللّٰهِ شِدَّةَ حالِهٰا و ما نالَها مِنْ ذِلَّةٍ وَ تَهَضُّمِ
مشاهده فرما يا رسول الله (ص) سختي حال آن زنان را
و آنچه بايشان رسيد از خواري و تسليم ستم دشمن
لهُنَّ صُراخٌ ترجُفُ الارضُ خيفةً لهُ وَ لِوٰاذٌ عن اذَي كُلّ ادْلَمِ
براي آن زنان فريادي بود كه ميلرزيد زمين از بيم
بر آن و پناه ميبرد از آزار هر سياهچرده ( زبوني ) ايشان را
ينادينَ مِن فَرْط الاَسَي و قلوبُها تَشُبُّ بوَجْدٍ من لظَي الحزنِ مُضْرَمِ
ندا ميكردند از بسياري اندوه در حالي كه دلهايشان
افروخته بود بسبب غم از شراره آتش حزن درگرفته شده
ايا جَدّنا هَلَّاتري سبْطَكَ الذي تركنا لهُ شِلْوٌ مُحَطَّمُ اَعْظُمِ
اي جد ما (ص) چرا مشاهده نميفرمائي سبط خود را (ع) آنچناني كه
ترك كرديم ، براي او بدني بود شكستهشده استخوانهايش
[ص 189]عفيرٌ بارضِ الطَّفِّ تركضُ فوقَهُ مَذَاكٍ و يَجْري فوقَهُ كُلُّ مِرْجَمِ
رو بخاك نهاده در زمين كربلا در حالي كه تاختند بر روي آن حضرت
اسبان نيرومند و روان شدند بر روي او هر اسبي كه گام و سم محكم داشت
و مِنْ رَكْضِها قد مازَجَ التُّرْبُ لحمَهُ لِذَا تُرْبُهُ كَالمسكِ غيرَ مُكتَّمِ
و از تاختن آنها بتحقيق آميخت خاك با گوشت آن حضرت باين سبب
خاك آن مانند مشك در حالي كه پنهان نيست ( بر استشمام كنندگان )
فريداً و ما زُوَّارُهُ غير اضْبُعٍ تنُوحُ وَ اَطْيَارٍ هُنَالكَ حُوَّمِ
تنها ، و نبود زوار او جز كفتارها
كه بر او نوحه ميكردند و مرغاني كه آنجا دور ميزدند
ايا جدَّنا ها رَأسُهُ معَ اَرْؤُسٍ لِاَصْحابهٖ كَٱلْبَدْرِ مِنْ بين اَنْجُمِ
اي جد ما (ص) اينك سر آن حضرت با سرهائي
از ياران او مانند ماه تمام در ميان ستارگان ميدرخشد
اذَا ما اسْتغَثْنا بِٱلحسينِ و رأسُهُ لَديْنَا و يَتْلُو الذِكرَ لميَتكَلّمِ
گاهي كه استغاثه ميكرديم بحسين (ع) در حالي كه سر آن حضرت
نزد ما بود و تلاوت قرآن ميفرمود تكلم نمينمود
عجيبٌ يُخَلّٖينا بحَالٍ شَدٖيدَةٍ يُضَيِّعُنَا في القفرِ من غير قَيِّمِ
شگفت است ، ما را واگذاشت بحالت سختي
ضايع گذارد ما را در بيابان بدون سرپرستي
وَ هلَّاتري اِذْ تُسْلَبُ البنتُ مِرْطها فاِنْ تَلْوِ عن عينِ ٱلمُسَلِّبِ يَلْطُمِ
و چرا مشاهده نميفرمائي گاهي كه ربوده ميشد از دخترت جامه او
پس اگر رو ميگرداند از چشم رباينده ، سيلي بر او ميزد
[ص 190]اَيا جدَّنا صِرْنا غَنائمَ للْعِدَا كأنَّا بايديهم اَسيراتُ دَيْلَمِ
اي جد ما (ص) گرديديم ما غنيمتهائي براي دشمنان
گويا ما در دستهاي ايشان اسراي ديلم بوديم
اَيا جدَّنا كانَتْ بَقَايا جُموعِنا نِساۤءً و اَعْدانا بجَيْشٍ عَرَمْرَمِ
اي جد ما (ص) بودند باقيماندگان جمعيتهاي ما
زناني ، در حالي كه دشمنان ما در لشكر بسياري بودند
اَيا جدَّنا ضِعْنا و شُتِّتَ شَمْلُنا و شملُ اعادٖينا بحالٍ مُنظَّمٍ
اي جد ما (ص) ضايع شديم و پراكنده شد جمع ما
در حالي كه جمع دشمنان ما بحال منظمي است
و آلُكَ في حَرِّ الهجير سَوَاغِبٌ تَصَفّحَها في سيْرِهَا كلُّ اَلْئَمِ
و آل تو در حرارت شديد روز گرسنگان بودند
نظاره ميكردند ايشان را در سيرشان هر پست زبوني
و آٰلُ زيادٍ في القصور مصونةٌ تُنَعَّمُ بالتَّمْكٖينِ ايَّ تَنَعُّمِ
و آل زياد (لع) در كاخها محفوظ بودند
متنعم از روي توانائي چگونه تنعمي داشتند
و آٰلُكَ اسري في الهواجلِ مَضَّها جوامِعُ ● في ٱلاعنَاقِ من كلِّ ادْهمِ
و آل تو اسيران در بيابانهاي دور بدرد ميآورد ايشان را
جمعكنندگان ( اعضاء ) در گردنها از هر بند سياهي
[ص 191]و آلُ زيادٍ فاكهُونَ باهْلهِمْ اذا ٱنقلَبُوا جاۤؤُا عَلي كُلِّ مَغْنَمِ
و آل زياد (لع) خندان در ميان اهل خود
گاهي كه بازميگشتند ميآمدند در حالي كه با هر غنيمتي بودند
وَ آلُكَ والهفاهُ تخفِقُ خٖيفةً قلوبُهُمُ في كُلِّ وَجْهٍ مُيَمَّمِ
و آل تو ، اي اندوه مضطرب بودند از ترس
دلهاي ايشان در هر جهتي كه روي آورده ميشد و ميرسيدند
بكُلِّ صباحٍ مُزْعِجٌ لِقُلُوبِهِمْ يَنُوبُ فكانَتْ في خوافقِ قشعَمِ
بهر بامدادي مضطرب كنندهاي براي دلهايشان بود
كه ميرسيد پس بودند دلها در جاي وزيدن بادهاي بلا
و آلُ زيادٍ آمِنُونَ يَخافُهُمْ سِوَاهُمْ فهم يَرْنُونَ مِن عَينِ اَرْقمِ
و آل زياد (لع) همه ايمن بودند ميترسيدند از ايشان
غير ايشان پس مينگريستند ايشان ( بما ) از چشم ( مار ) ارقم ( از روي خشم )
وَ ذَا دَأبُهٰا اِمّا صُراخٌ وَ رنّةٌ و اِمَّا نحٖيبٌ اَوْ مَدامِعُ تَنْهَمٖي
و اين شيوه ايشان بود يا فرياد و شيون
و يا زاري يا اشكهائي كه جاري ميشدند
يُفَطِّرُ اَكْبادَ المُحِبّين نَدْبُهُمْ علي كُلِّ ندبٍ ● فاضِلٍ مُتَوسِّمِ
در حالي كه ميشكافت جگرهاي دوستان را گريه ايشان
بر فراز هر اسب تندرو بافضيلت علامتداري
[ص 192]و ساروا بها للشامِ اَسْري هَدِيّةً الَي مُسْتفزِّ العَقْلِ عَنْ رُشْدِهٖ عَمٖي
و سير ميدادند ايشان را بسوي شام اسيراني بودند ( به رسم ) هديه
بسوي شخص سبكعقل ( نادان ) كه از هدايت خود كور بود ( لعنه الله )
فلمّا رءاهُمْ انشدَ الشِّعْرَ قَاۤئِلاً فيا ليتَ اشياخٖي ببَدْرٍ و سَلْعَمِ
پس چون ايشان را ديد خواند شعر را در حالي كه ميگفت
پس اي كاش بزرگان من (لع) در بدر و سلعم ( نام موضعي است ) بودند
يرونَ فَعٰالي اليومَ فٖي اَخْذِ ثارِهِمْ و اشفيتُ صدري من رجالٍ بمِخْذَمِ
ميديد كار نيك مرا امروز در خونخواهي ايشان
و شفا دادم سينهام را از مرداني بشمشير قاطع
رُمُوا بخُطوبٍ مااُصٖيبَ بمثلِها اُناسٌ بيَوْمٍ في المصَائِبِ اَيْوَمِ
زده شدند باموري بزرگ ، مصيبتزده نشدند بمانند آن
مردمي در روزي در مصائب روز بسيار سختي
سمعتَ بعاشوراۤءَ وَاعِيةً لهُمْ سَقتْنَا لفرطِ الحزن كاسات علقمِ
شنيدي ( اي جد ص ) در عاشورا فرياد ايشان را
آشامانيدند ما را از بسياري اندوه جامهاي ( تلخ ) حنظل
انا ذلِكَ الناعٖي ءَاَسْمَعْتُ رُزْءَهُمْ و الَّا فَشانٖي و ٱلمَنايَا فَفَهِّمِ
منم آن خبر مرگ دهنده آيا شنوانيدم مصيبت ايشان را
و گر نه پس شأن من و مرگها ( توأم هستند ) پس بفهمان
[ص 193]تقطَّعَ قلبي مِنْ تَصوُّرِ حَالهِمْ و لميُجْدِنٖي نَوْحٖي لَهُمْ وَ تَنَدُّمٖي
پاره پاره شد دلم از تصور كردن حال ايشان
و سودي نبخشيد مرا نوحه نمودنم بر ايشان و اندوه من
فَواللَّهِ مااشفيتُ قلبي و انّني علي اجَلٍ في حُزْنهِمْ مُتَصَرِّمِ
پس بخدا قسم شفا ندادم دلم را و بدرستي كه من
بر زماني ( مستمر ) در حزن ايشان هستم تا آن زمان بسر آيد
و اِنْ لماَكُنْ اَشْفِي ٱلغَليلَ فَاِنَّنٖي اُرَجِّي نُشوراً فيهمُ مِنْ مُرَجَّمٖي
و اگر من نبودم كه شفا دهم حرارت حزن خود را پس بدرستي كه من
اميدوارم انگيخته شدن را در راه ايشان از قبر خودم
اِذَا قامَ ذُو ٱلسُّلْطانِ ● وَالٖي دِماۤئِهمْ بخافقةٍ جالٍ بكُلِّ مُسَوَّمِ
گاهي كه قيام فرمايد صاحب غلبه خونخواه ايشان
با پرچم بلند ( برافراشته ) آشكار همراه هر فرشته نشاندار
هُنَاكَ ابنُ زينٱلدِّين احمدُ يَرْتجي دِرَاكاً يُرِي في المُقْدِمين تَقَدُّمٖي
آنجا پسر زينالدين احمد (اع) اميدوار است
ادراكي كه بنماياند در پيشتازان پيشي گرفتنم را
و صَلِّ علي ٱلْاَطْهَارِ المُحَمَّدٍ وَ شٖيعَتِهِمْ يَا ذَا الجَلالِ و سَلِّمِ
و رحمت فرست بر پاكان آلمحمد (ص)
و شيعه ايشان اي صاحب جلال و سلام فرست
* * *
[ص 194] بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
ترجمه قصيده شريفه اسوة العلماۤء الرّبّانيّين و قدوة الحكماۤء الصّمدانيّين شيخ اجلّ اوحد مرحوم شيخ احمد احسائي اجلّ الله شأنه و انار في العالمين برهانه كه در راه زيارت مرقد منوّر حضرت علي بن موسي الرضا صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطيّبين و ابنائه الطّاهرين بعرض رساندهاند :
مما قاله احمد بن زينالدين في طريق زيارة الامام علي بن موسي الرضا عليه السلام علي استعجال في عصر السادس و العشرين من ذيالحجة الحرام سنة ١٢٢٢ اثنتين و عشرين بعد المأتين و الالف من الهجرة علي مهاجرها و آله السلام قريب طبس ● :
از آنچه سروده است آنرا احمد بن زينالدين (اع) در راه زيارت امام علي بن موسي الرضا عليه السلام باشتاب در عصر بيست و ششم از ذيالحجة الحرام سال ١٢٢٢ بيست و دو پس از دويست و هزار از هجرت بر هجرت كنندهاش و آل او سلام باد ، نزديك طبس :
اليك مسيري يا ابن موسي من البُعد يُقَلقِلُني شَوقي و يزعجُني وجدي
سوي تو سير من اي زاده موسي است ز دور شوق تحريك كند ، رو برهم آرد شور [ص 195]
حداني من اشراقِكم قاۤئدٌ لكُمْ و داعي اشواقي و ساۤئقُها يهدي
سويتان رهبر اشراق شما ميكشدم دهدم داعي اشواقم از اين راه عبور
فها انا ذا ما بين قاۤئدِ وصلكم و داعي شوقي خلفَه سائقُ الوَجْدِ
منم اينك ، كشدم پيشرو راه وصال وز قفا راهبر شوقم راند بسرور
و لي صِبْيَةٌ يا لهفَ نفسي و نسوةٌ اذا غِبْتُ عنهم لايقرّونَ من بعدي
كودكاني است دريغا و زناني است مرا بي من ايشان را آرام نباشد مقدور
و كنتُ اذا ما عَنَّ للقلبِ ذكرُهُمْ تقطّع افلاذٌ عليهِمْ من الكبد
پيش از اين چون دل من ياد از ايشان ميكرد جگرم پاره شدي زانكه بماندم مهجور
و لمّا دعوتم لَذَّ عندي فراقُهُمْ و لمّااُبَلْ ما هم عليه من الجَهدِ
چون بخوانديد مرا ، دوريشان گشت لذيذ نيست باكم كه بمانند بسختي محصور
و لذَّتْ لِيَ الاَزْماتُ و البَينُ و السُّري و هانَتْ بقلبي شدّةُ الحَرِّ و البرْدِ
تنگي و دوري و هم شبرويم لذتبخش سختي گرمي و سردي بر دل جسته فتور
و بِعْتكمُ نفْسي و ما ارتَبطَتْ بهٖ بلُقْيَاكُمُ يوماً فهذا لكم عِندٖي
خويش بفروختهام با همه هستي بشما بهر يك روزه زيارت بودم اين منظور [ص 196]
و اَنتم بما تَهْوَوْنَ اَوْلي و مُنْيَتٖي هواكم و ما ترضَوْن لي منتهي جَدّي
آنچه خواهيد بدان خويش سزاوارتريد مهرتان بهره و خشنودي ، حظي موفور
فان كان ما في باطني طبق ظاهري و ذلك في تبليغ مرضاتكم يجدي
اگرم طبق برون است مرا سر درون وين رساند كه ز من خاطرتان شد مسرور
فَصِلْ في جيادِ السبقِ مضمار سبْقَتٖي و لاتذروني في الردايا مِنَ الضّدّ
پس بميدان سبق ، توسن من پيش بران مگذاريد هلاك آيم ، از خصم كفور
و طهِّر صَدا قلبي بفاضل طُهْرِكُمْ فانتم طَهور للقلوب من الصَّدِّ
بزدا زنگ دلم از اثر پاكي خويش كه ز دل زنگ زدودن را باشيد طهور
ففي اصل كَوني طالعي بُرْجُ حبِّكمْ و لاتذروني في قضا طالعي المُرْدِي
طالعم برج تولاي شما در آغاز روز پايان ننهيدم بهلاكت مقهور
فاِنْ قَلَّ ما عندي فمن فَضْلِ فضلِكم تمامي و اتمامي الي منتهي رُشْدي
اگر اندك بودم بهره اميدم كه بفضل حظ من آريد اتمام و ز رشدم معمور
قصدتُك مضطرّاً بدَعوة مُخلصٍ يجابُ و لايُنفَي بحالٍ من الرَّدِّ
مضطرم ، رو بتو آوردهام از روي خلوص مستجابم ، نشوم رانده من از قرب حضور [ص 197]
و عندك للوُفّادِ اَوْفي جواۤئزٍ و قد جئتُكم عن نازحينَ مع الوفدِ
برترين جايزهات خاصه مهمانان است ميهمانيم ز دوران ، بشما وز ره دور
قلوبهُمُ تهوِي اليك و انْ نأوْا و كن لي و مَن اهواهُ من سَاكني يزدِ
دلشان سوي تو باشد همه گر دورانند من و اهلم كه بيزد است بفرما منظور
و انت عليم بالذين عَنَيْتُهم و ما طلبوا منّي لديك كما عِندي
تو از آن عده كه منظور منند آگاهي و آنچه خواهند ز من نزد تو باشد مأثور
و لي طلباتٌ قد سمِعْتَ شكايَتٖي لكم فاستَجِبْ عِدْني قضا ناجِزِ الوَعْدِ
خواستهائي است مرا ، شكوه شنيدي بتوأم پاسخم گوي و دهم وعده ، وفايش ميسور
فان زرتكم فالفضلُ منكم و جُدْتُمُ بها فَاَعِدْني بعد ذلك يا مُبْدِي
گر موفق بزيارت شدم از فضل شما است بازم آر ، اي ز تو ز آغاز عنايت مشهور
و ذلك ممّا كان بيني و بينَكُمْ بسطتُ يد الٰامالِ في منتهَي جَهْدٖي
با شما بوده مرا عهد ، بدينگونه ز پيش عزم ، بر دست امل باز نمودن مقصور
الي وجهِكم وجَّهْتُ وجهي و خاطري يدورُ عليكم ما توجَّهَ في قَصْدٖي
بسوي روي شما خاطر و روي است مرا بر شما دور زند قصد و كند باز مرور [ص 198]
و يهوي فؤادي في الجهات اليكُمُ و مَن لميجدْكم لايقرُّ علي حَدِّ
دلم از هر جهتي سوي شما آرد روي كس نه گر يافت شما را ز حد افتاد بدور
عليكم صلوةُ اللّٰهِ ما انبعثتْ بكُمْ لُباناتُ كلِّ الخلقِ في القصرِ و المَدِّ
بشما ، رحمت حق ، چند كه ميانگيزيد خواهش خلق جهان را بكم و بيش امور
و ما حَلَّقَتْ في نَيْلِ غاياتِ قَصْدِها نوازعُ اشواق البرايا من الوُدِّ
نيز تا حلق ، ز بس شوق ، بود شيوه خلق بر شما رحمت يزدان ، نه بحدي محصور
* * * [ص 199]
در توسل و التجاء بآستانه مقدسه حضرت رضا روحي و ارواح العالمين لتربته الفداء اثر طبع عالم رباني و حكيم صمداني مولاي بزرگوار مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه .
مَنْ يُبْلِغَنَّ الرِّضٰا جَلَّتْ كَرائِمُهُ عَنِّي سَلٰامَ اَسِيْرٍ مُبْتَلَي الْبٰالِ
كه برد سوي رضا صاحب افضال كبير او سلامي ز من زار پريشان اسير
يَقُولُ يٰا سَيِّديْ اِنّي خَرَجْتُ عَلٰي كرِيْمِ وَجْهِكُمُ لٰا وَجْهِيَ الْبٰاليْ
كامدم جانب رخسار كريم تو برون سرورا ، ني رخ فرسوده خود زشت و حقير
فَمٰا تَبَلْبُلُ بٰالٍ لَسْتُ اَزْعَمُهُ اَنْ يَعْتَرِيْنِيْ وَ مٰاذٰا سُوۤءُ اَحْوٰالِيْ
نه گمان داشتم اين گونه پريشاني خويش چيست اين رنج و چرا در منش اين سان تأثير ؟
وَ هَلْ جَزٰاۤءُ الَّذِيْ قَدْ صٰارَ مُتَّكِلاً عَلٰي جَنٰابِكَ اَنْ يُلْقٰي بِبَلْبٰالٍ
بود آنرا كه توئي تكيهگه او آيا اين جزا كو بغم افتد دهد از كف تدبير ؟
فَمٰا اُجِيبُ رِجٰالاً كُنْتُ اُخْبِرُهُمْ اَنِّي خَرَجْتُ عَلٰي وَجْهِ الرِّضَا الْعٰالِيْ
چه دهم پاسخ مردان كه بايشان گفتم ميروم سوي رضا پادشه عرشسرير
وَ سَيِّدِيْ حٰافِظِيْ عَنْ كُلِّ طٰارِيَةٍ وَ لٰايَخِيْبُ عَلٰي ذَا الْوَجْهِ آمٰالِيْ
سرورم داردم از جمله آفات مصون نااميديم از اين روي نباشد تقدير [ص 200]
فَاَيْنَ مٰا كُنْتُ اَرْجُو مِنْ حَمِيَّتِكُمْ وَ اَيْنَ شِيْمتُكُمْ عَوْناً عَلٰي حٰالِيْ
آن حميت كه اميدم ز شما بود كجاست ؟ شيوه فضل شما كو ؟ بمن آئيد نصير
قَدْ اُمْرِضَتْ سَكَنٖي وَ الْقَلْبُ مُضْطَرِبٌ و الدّٰارُ شٰاسِعَةٌ فَكّاً لِاَغْلٰالِيْ
همسرم آمده رنجور و دلم گشته پريش خانهام دور ، ز من باز كنيد اين زنجير
فَخَلِّصُوهٰا مِنَ الْاَمْرٰاضِ مِنْ عَجَلٍ فَاَحْسَنُ الْخَيْرِ مٰا يُؤْتٰي بِاِعْجٰالٍ
برهانيد ز امراض مر او را بشتاب بهترين خير بود خير بري از تأخير
اِشْفُوا وَ عٰافُوا وَ صُونُوا وَ احْفَظُوا كَرَماً فَلٰايَطُولُ بِلَوْمِيْ مِقْوَلَ الْقٰالِيْ
هم شفا داده و با عافيتش حفظ كنيد از كرم ، تا بملامت نشود دشمن چير
لٰاتُشْمِتُوا بِيْ عَدُوّاً صٰارَ يَشْمَتُ بِيْ فِيْكُمْ قَدِيْماً وَ لٰاتَرْضَوْا بِاِذْلٰالِيْ
بشماتت منهيد آنكه مرا در رهتان طعنهها ميزد و راضي نشويدم تحقير
* * *
[ص 201] بسمه تعالي
بعون الله تعالي و توفيقه در امتثال امر مبارك خداوندگار معظم سليل مولاي بزرگوار ، بندگان آقاي زينالعابدين خان ابراهيمي ادام الله ايام افاضاته و جعلني فداه و من كل المكاره وقاه تمام شد ترجمه اشعار مراثي اسوة العلماء الربانيين و قدوة الحكماء الصمدانيين شيخ اجل اوحد مرحوم شيخ احمد احسائي انار الله في العالمين برهانه بر دست عبد عاصي خاك درگاه موالي آلمحمد صلوات الله عليهم اجمعين سيد محمدرضا فرزند مرحوم سيد عبدالكريم نواب رضوي متخلص براضي عفا الله عن جرائمهما قريب ظهر روز پنجشنبه ٢٨ شهر رجب المرجب ١٤٠٣ هجري قمري علي مهاجرها آلاف الثناء و التحية در مدرسه مباركه ابراهيميه كرمان حامدا مصليا مستغفرا .