در حالي كه تو زنده باشي براي صداي گريه‌ام و خميدگيم از غم

و لوْ تَرانا بمثل اليومِ اَدْمُعُنَا عليكَ خَدَّتْ خُدُوداً مثل اَنْهارِ

و اگر ميديدي ما را بمانند امروز اشكهاي ما

بر تو ميشكافت شكافتني مانند نهرها ( جاري ميشد )

هٰذَا و نَحْنُ جياعٌ سُغَّبٌ هِيَمٌ حَسْري عرايٰا سَبايٰا بينَ كُفَّارِ

اين است و ما گرسنگان بسيار گرسنه متحيران تشنگان

ناتوانان برهنگان اسيران ميان كفار هستيم

لكنْتَ تُؤْثِرُ اَنْ تَفْنَي لَنا حرَضاً و نحنُ فيما ترَي منْ غير انْصَارِ

هراينه بودي تو كه برميگزيدي كه براي ما نابود شوي از اندوه

و ما ( واقع هستيم ) در آنچه ميبيني بدون ياران

[ص 127]

اذا نظرتُ بما قدْ نالكم و بِمَا قدْ نَالَنا نالَ مِنّي طَيْشَ اَنْظاري

گاهي كه مينگرم بآنچه بتحقيق بشما رسيده و بآنچه

بتحقيق بما رسيده ميرسد از من پراكندگي به نظاره‌هاي من

و سيّروهُنَّ نحْوَ الشّامِ حاسِرةً تنعَي علي كُلِّ دَبْرَي الظَّهْرِ حِدْبَارِ

و سير ميدادند زنان را بطرف شام گشاده‌رويان

خبر مرگ دهندگان بر هر شتر پشت‌مجروح لاغري

مُشهَّراتٍ عَرايٰا ما لَها خُمُرٌ و لَا ثيابٌ سِوَي اَسْمَالِ اَطْمَارِ

شناخته شدگان برهنگان نبود براي آنان روسري

و نه جامه‌هائي مگر جامه‌هاي كهنه و لباسهاي كهنه

تَؤُمُّهَا ارْؤُسُ الاطْهارِ زاهرةً فوقَ الْاسِنَّةِ وهْناً مثْلَ اَقْمارِ

پيشرو ايشان بودند سرهاي پاكيزگان درخشنده

فراز نيزه‌ها ، ضعيف ، مانند ماهها

و رأسُ مولايَ مثْلَ ٱلبَدْرِ طلعَتُهُ لِلْآيِ فوقَ سنانِ الاَصْبَحِي قَاري

و سر ( مبارك ) مولاي من (ع) مانند ماه تمام رخسار آن حضرت

براي آيات قرآن بر فراز نيزه اصبحي (لع) خواننده بود

يا لَلرِّجَالِ وَ يا لَلْمُسْلِمٖينَ مَعاً مُهَاجِريّاً يُرَي منْكُمْ وَ اَنْصارِي

اي مردان و اي مسلمان با هم

مهاجري ديده ميشود از شما و انصاري ( كجا هستيد )

[ص 128]

بَناتُ احْمدَ تُهْدَي بعْدَ ما سُبِيَتْ مُكَشّفاتِ رُؤُسٍ نَحْوَ خَمَّارِ

دختران احمد (ص) بهديه برده ميشوند پس از آنكه اسير شدند

در حالي كه برهنه است سرهايشان بسوي بسيار شراب‌خوار (لع)

مشهَّراتٍ ضحيً من غيرِ اَسْتَارِ و آلُ حربٍ بها رَبَّاتُ اَخْدَارِ

شناخته شدگان در نيمروز بدون پوششها

در حالي كه آل حرب (لع) در آنها بودند زنان دارندگان پرده‌ها ●

و الدّٖينُ غَضُّ المبادي بَيْن اظهُرِكم و انْتُمُ بين سَمَّاعٍ و نَظّارِ

در حالي كه دين باطراوت است مبادي آن پيش روي شما

و شما ميان بسيار شنونده و بسيار بيننده‌ايد

هذا جزاۤءُ رسولِ اللّهِ عندكمُ جزاۤءَ نُعْمَانَ للرُّومِي سِنِمّٰارِ

اين است پاداش رسول خدا (ص) نزد شما ؟

پاداش نعمان براي رومي سنمار ( معمار )

بُعْداً لها اُمَّةً مانالَ مصدَعُها ●  مِنْ فعلِهٰا اَوْ قُذَارٌ عِشْرَ مِعْشَارِ

دوري باد براي آن امتي كه نرسيد مصدع (لع) آن

از كار آن امت يا قذار ده‌يك از ده‌يك

[ص 129]

و لاجَري مُنكَرٌ يَحكي لِمُنْكَرِهِمْ في فعلِهِمْ في بني ٱلهادي بِاَقْطارِ

و نه جريان يافت نكوهيده‌اي كه حكايت كند از زشتي ايشان

در رفتارشان درباره فرزندان پيغمبر (ص) در اطراف جهان

فلعنَةُ اللّهِ تغشاهُمْ و تغمرُهُمْ علي ٱلدَّوامِ بِآصَالٍ و اَبْكَارِ

پس لعنت خدا فرا گيرد ايشان را و بپوشاندشان

پيوسته در شامگاهها و بامدادها

يا آلَ احمدَ يا سُفنَ النجاةِ لقَدْ اَهْدَيْتُكم جوهراً من بحر اَفْكاري

اي آل احمد (ص) اي كشتي‌هاي نجات هراينه بتحقيق

هديه تقديمتان داشتم گوهري از درياي افكارم

يُنْبٖي بأَنّي حَزٖينٌ مِن مُصَابِكمُ ابدَتْ مَظاهِرُ اَشْعاري باسْراري

خبر ميدهد باينكه من محزونم از مصيبت شما

آشكار كردند جاهاي ظهور اشعار من پنهاني‌هاي مرا

فاِنَّ احْمدَ يرجُو مِنْ جَنابِكمُ اَن تقبَلُوها بتَقْصٖيري و اِقْرَارِي

پس بدرستي كه احمد (اع) اميدوار است از حضور شما

كه قبول فرمائيد آنرا با تقصير من و اقرارم بتقصيرم

و تَشْفَعُوا لٖي و زينَِ‌الدينِ وَالِدِيَ الَّ ذٖي رَثَاكُمْ وَ اُمّٖي ثُمّ لِلْجَارِ

و شفاعت فرمائيد براي من و زين‌الدين پدرم

آنكه مرثيه خواند شما را و مادرم آنگاه همسايه و پناهنده‌ام

و الاهلَِ و الصَّحْبَِ جمعاً ثمّ قارِئِها و ٱلسَّامِعٖينَ لهٰا يا جُلَّ اَذْخاري

و اهل و ياران همگي آنگاه خواننده آن

و شنوندگان آن اي بزرگتر ذخيره‌هايم

[ص 130]

صَلَّي الالٰهُ عليكُمْ ما هَمَتْ مُزُنٌ جَوْنٌ وَ مَا ودَقَتْ حٖيناً باَمطارِ

رحمت فرستد خدا بر شما مادام كه جاري ميشوند ابرهاي

سفيد و سياه و مادام كه ميريزند زماني بارانها را

اوْ شٖيمَ برقٌ و مَا ناحَتْ مطوَّقةٌ تُجٖيبُ ساجعةً تنعَي باَوْكارِ

يا ديده ميشود برق و مادام كه نوحه ميكند كبوتر طوق‌دار

در حالي كه با سجع خبر مرگ ميدهد در آشيانه‌ها

اوْ لاحَ نجْمٌ مُضٖيءٌ مِنْ ضِيَاۤئِكمُ و ما بِهِ يهتدي فِي ٱلدّاجِيَ ٱلسَّارِي ●

يا آشكار ميشود ستاره درخشنده‌اي از نور شما

و آنچه بآن راهنمائي ميشود در شب تاريك شبروي كننده

القصيدة التاسعة

سَلِ الرَّبْعَ تُبْدِ ٱلحالُ ما كٰان خافِياً و عن لَهجٍ فِي ٱلذِّكْرِ هَلْ كان سالِيَا

بپرس از منزل ، آشكار ميكند حال آنچه را پنهان است

و از كسي كه گوياي آن ياد است آيا او تسلي دارد ؟

مَعاهِدُ اِنْ تُبْلِ الْاَعاصيرُ رَسْمَها فرُوَّادُهُ تُحْيٖيهِ بالدمعِ جارِيَا

خانه‌هائي كه اگر كهنه كرده‌اند بادها اثر آنها را

پس قصدكنندگان پيشروان آن زنده كردند آن را باشك جاري خود

تعاهَدَ رَبْعاً بالحِمَي مِنْ عِهٰادِهَا هواطِلُ لاتبدون الَّا هواميَا

تعاهد كرده منزلي را در حمي از معاهده آن

ابرهائي كه آشكار نميشوند مگر در حالي كه بارنده‌اند

[ص 131]

تَرَسَّمْتُ رسْماً باللِّوٰي لِلاُولَي خَلَوْا بهٖ مِنْ احِبَّائٖي و اهْلِ وِدَادِيَا

انديشيدم اثر منزلي را در لوي متعلق بآنان كه درگذشتند

در آن از دوستانم و اهل محبت من

علي خالِيٰاتٍ مِنْ بقايٰا عُهودِهمْ تقلّدْتُهَا فيما تري العينُ باقِيَا

بر آثاري كه تهي مانده از باقيمانده‌هاي عهود ايشان ميكشم خود

را بطرف آنها در آنچه چشم آنرا ميبيند در حالي كه باقي هستم

بحالَيْنِ حالٖي و الدّيارَُِ اِخَالُهٰا و ما كانَ قَلْبي منهما الدهرَ خالِيَا

بدو حالت : حال من و حال آن خانه‌ها كه بياد آنها هستم

و دل من از آن دو در طول روزگار خالي نيست

خَلَا رَبْعُهُمْ منهم فَشطَّتْ بِيَ النَّوي الي كُلِّ وادٍ قدْ تَقَسَّم بَاليَا

تهي گرديده منزل ايشان از آنان پس دور افكند دوري ايشان مرا

بسوي هر بياباني ، بتحقيق پراكنده داشت خاطر مرا

فاِنْ تَخْلُ فٖي عَيْنَيّ يا ربعُ منْهُمُ فلسْتَ بِخالٍ منهُمُ في خَياليَا

پس اگر خالي هستي در چشمان من اي منزل از ايشان

پس تو خالي از ايشان نيستي در خيال من

تَقَلّبَتِ الايّامُ حَتّي تفرَّقُوا و اضحَتْ مغانٖيهِمْ برغْمٖي خوَالِيَا

روزگار تغيير كرد تا اينكه پراكنده شدند

و جاهاي ايشان بر خلاف خواهش من خالي ماندند

قضي اللّٰهُ اَنّي اَصْطَلٖي نارَ بَيْنِهِمْ و اَنْ لسْتُ اَسْلُوهم و اَلَّا تَلاقِيَا

حكم فرمود خدا كه من بيفروزم آتش جدائي ايشان را

و اينكه دلداري از ايشان نداشته باشم و ديدارشان نكنم

[ص 132]

اِذا سفَعَتْ نارُ الفراقِ بمُهْجَتٖي نظمتُ بهِمْ شِعْراً لِيَبْرُدَ ما بِيَا

گاهي كه ميسوزاند آتش جدائي روان مرا

بنظم درميآورم درباره ايشان شعري را تا سرد كند آنچه مرا هست

اُوَجِّهُ اَوْطاري بهِمْ كُلّ مَسْلَكٍ اُمَوِّهُ عنهُمْ فيهُمُ مُتَوٰالِيَا

حاجات خود را متوجه ايشان دارم در هر راهي

زينت ميدهم از ايشان درباره خودشان پي‌درپي ( گفتارم را )

اَقُولُ رَمَتْنِي النائبٰاتُ بِهمْ كَمٰا رَمَتْ بمُصابِ السبطِ مِنّٖي فؤادِيَا

ميگويم زدند مرا حوادث بسبب ايشان همچنان كه

زدند بواسطه مصيبت سبط (ع) از من دل مرا

غداةَ ● نَحا ارْضَ الطفوفِ الي الفَنا باصحابهٖ يُزجي المَطِيَّ الحوافِيَا

در بامدادي كه قصد زمين كربلا براي شهادت فرمود

همراه ياران خود در حالي كه شتران پابرهنه را بآرامي ميراندند

فلِلّٰهِ شُوسٌ مُقْدِمونَ الي الوغا سِرَاعٌ اذا ما الشوسُ تُبْدِي ٱلتّوانِيَا

پس خدايرا دلاوراني كه پيش‌قدم بودند بسوي جنگ

پايمردان ، گاهي كه دليران رزم اظهار سستي ميكردند

مُنَاهُمْ مَناياهم ● ليَرْضَي عليهِمُ دعاهُمْ رِضيً عنهم لِذاكَ و مَانِيَا

آرزوهاي ايشان شهادتشان بود كه گوارا باشد بر ايشان

خواندشان آن حضرت بخشنودي از ايشان براي آن و پاداش‌دهنده بود

[ص 133]

صَحَتْ لَهُمُ سُبلُ الرّشادِ فابصروا و شاۤؤُا بعينِ اللهِ ما كان شَائِيا

آشكار شد براي ايشان راههاي هدايت پس بينا شدند

و خواستند باكرام خدا آنچه را كه او ميخواست

فكم عانَقُوا مِنْ مُتْلِفَاتٍ مِنَ الْفَنٰا و ماعانَقُوا الّا ٱلظُّبٰا و العواليَا

پس بسيار هم‌آغوش شدند با از ميان برندگان از نيستي

و معانقه ننمودند مگر با شمشيرها و نيزه‌ها

قضَوْا بين محتُومِ القَضاۤءِ و مبلغِ الرِّضَي فرَضُوا لِلّٰهِ ما كان قاضِيَا

درگذشتند ميان حتم‌شده قضا ( شهادت ) و جاي

رسيدن خشنودي پس راضي شدند براي خدا آنچه حكم فرمود

سقَي اللهُ ارواحَ الذينَ تَوازَرُوا علي نصرهٖ سَحّاً مِنَ الغَيْثِ هامِيَا

سيراب فرمايد خداوند ارواح آنان را كه يكديگر را معاونت كردند

بر ياري آن حضرت ريزشي پي‌درپي از باران ( رحمت ) ريزنده خود

لَقدْ اَفْلحُوا في الغابراتِ و مالَقُوا مِن الخالياتِ الْاَصْرَ اِلَّا تراضِيٰا

هراينه بتحقيق رستگار شدند در رفتگان و آيندگان و نديدند

از گذشته‌هاي سنگين ( شهادت ) مگر خشنودي

و صار حسينٌ واحداً مِنْ صِحٰابهٖ يُناديهمُ لِم لَاتُجٖيبُونَ داعِيَا

و گرديد حسين (ع) تنها از ياران خود

در حالي كه ميخواند ايشان را چرا اجابت نميكنيد خواننده خود را ؟

[ص 134]

اَلا يا اُصَيْحٰابٖي اُنادِي وَ اَنْتُمُ علي القُرْب مِنّٖي لم‌تُجٖيبُوا نِدَائِيَا

آگاه باشيد اي ياران كوچك من ندا ميكنم در حالي كه شما

بر نزديكي از من هستيد پاسخ نميگوئيد نداي مرا

اَصدَّكُمُ رَيْبُ المَنُونِ اَمِ ٱرْتَمَتْ بكمْ جارِياتُ النّاۤئِباتِ ٱلمَرامِيَا

آيا منصرف كرده شما را تغيير روزگار يا هدف قرار داده‌اند

شما را جاري شوندگان حوادث روزگار كه زننده هستند

اَمِ الحالُ حالَتْ اَمْ تَسابَقْتُمُ الْعُلَي الي الغايةِ القصوي لكم و المرَاقِيَا

يا حال حائل شده يا پيشي گرفتيد بسوي بلندي ( مقام )

بجانب نهايت دور ( علو ) براي شما و درجات آن

و هٰذي الاَعادي يَطْلبُون اَذِيَّتٖي و لم‌ارَ هٰذا اليومَ منكم مُحامِيَا

و اين دشمنانند در حالي كه ميجويند آزار رساندن بمن را

و نميبينم امروز از شما حمايت كننده‌اي

لئِنْ كَدّرَ العيشَ ٱلْهَنِيَّ فِراقُكُمْ فقد كانَ عَيْشي قبل ذٰلِكَ صافِيَا

هراينه اگر تيره كرد زندگي گوارا را دوري شما

پس بتحقيق بود زندگي من پيش از اين صافي

سَلامٖي عليكم غيرَ اَنّيَ تَائِقٌ لمَصْرعِكُمْ حتَّي اَنالَ ٱلتَّدٰانِيَا

سلام من بر شما جز اينكه بدرستي كه من مشتاق هستم

براي مقتل شما تا اينكه نائل بقرب شما بشوم

و هٰا اَنا ماضٍ للفَنا لِلِقائِكُمْ و لم‌يَكُ الَّا حيثُ الْقَي ٱلْاَعادِيَا

و هان اينك من گذرنده‌ام براي شهادت و ديدار شما

و نخواهد شد آن مگر آنجا كه ملاقات كنم با دشمنان

[ص 135]

فيا ليْتَنٖي لَمّا اسْتغاثَ حضَرْتُهُ و كنتُ لهُ بالرُّوح و المالِ فادِيَا

پس اي كاش بودم من گاهي كه استغاثه فرمود حاضر او

و بودم كه براي آن حضرت بروح و مال فدا ميشدم

اَما و مُحبّٖيه الّذينَ توازَرُوا علي نَصْرهٖ لو كنتُ فيهم مواسِيَا

آگاه باشيد قسم بدوستان آن حضرت آنانكه معاونت يكديگر كردند

بر ياري او اگر بودم در ميان ايشان مواسات كننده

لكنتُ فداۤءً للَّذٖين فَدَوْا لَهُ برُوحٖي و مَنْ لٖي فِي الفِدَاۤءِ وَ وَاقِيَا

هراينه ميشدم فداي آنان كه فداي او شدند

بجان خود و هر كه مرا است در فداء و نگاه‌دارنده

و لكنَّ حَظّٖي حَطَّنٖي ● غيْرَ اَنَّنٖي اُدٖيمُ البُكا فيهمْ وَ اُنْشِي المَراثِيَا

و لكن بخت من پائين برد مرا جز اينكه من

ادامه ميدهم گريه را درباره ايشان و ميسرايم مراثي را

فَاَقْبَلتِ الاعداۤءُ من كُلِّ وِجْهَةٍ عليهِ و لمَّاتَلْقَ فيهم مُوَالِيَا

پس روي آوردند دشمنان از هر سوئي

بر آن حضرت و نميديدي در ايشان دوستي

الَهْفي عليه اِذْ اَحاطوا بِهِ ٱلعِدَا و قَدْ اَشْرعُوا فيه القَنا و المواضِيا

اي اندوه من بر او گاهي كه احاطه كردند او را دشمنان

در حالي كه بتحقيق واداشتند بر او نيزه‌ها و شمشيرها را

[ص 136]

يُدٖيرُهُمُ دوْرَ الرَّحي في دوائِرٍ مِنَ السُّوءِ ● لَاتُنْتِجْنَ اِلَّا دَواهِيَا

ميگرداند ايشان را گرداندن سنگ آسيا در دايره‌هائي

از بدي و فساد كه نتيجه نميدادند ( آن دائره‌ها ) مگر حوادث را

فدمَّر منهُمْ ما يُدمِّرُ قَاصِداً و كانَ علي حكمِ ٱلمَقاديرِ جارِيَا

پس هلاك فرمود از ايشان مادام كه هلاك ميفرمود عامدا

و بود آن حضرت كه بر حكم تقديرات خداوند جاري ميشد

كما اُنْزِلَ القُرْانُ اَنْ لَوْ تَزَيَّلُوا ●  لَعذّبَ منهم كُلَّ مَنْ كان قَالِيَا

همچنانكه نازل شده قرآن كه اگر زايل شوند ( مؤمنين و كفار از هم )

هراينه عذاب ميفرمايد از ايشان هر كس دشمن باشد

فلَمّا رأَي اسلافَهُ اذْ دَنَا الرحٖي لُ فٖي نهجهٖ اَنْ سِرْ وَ لٰاتَكُ وانِيَا

پس چون مشاهده فرمود گذشتگان خود را گاهي كه نزديك شد رحلت

در راه او كه سير كن و سستي روا مدار

رماهُ القَضا سَهْماً بلُبَّةِ نَحْرِهٖ بِكفِّ شَقِيٍّ مَسَّهُ السُّوءُ رامِيَا

هدف قرار داد او را قضا به تيري كه بگلوي آن حضرت رسيد

بدست بدبختي كه شر او را مس كرده بود تيرافكننده

[ص 137]

فخرّ علي عَفْرِ التُّرابِ لوَجْهِهٖ عفيرَ جبٖينٍ ناشِفَ القَلْبِ ظامِيَا

پس فرو افتاد بر روي خاك برخساره ( كريم ) خود

در حالي كه پيشاني بر خاك نهاده خشكيده دل بشدت تشنه‌كام بود

فاقربُ مِمَّا كانَ للّٰهِ ساجِداً ●  خضوعاً لَهُ اِذْ خَرَّ في ٱلتُّرْبِ هاوِيَا

پس نزديكتر حالتي كه براي خدا سجده فرمود از روي

خضوع جهت خدا گاهي كه سقوط فرمود بر خاك در حالي كه فرو افتاد

عَلا رُتْبَةً لٰاتُرْتَقٰي في هُبوطِهٖ فَاَعْجِبْ بِهٖ مِن هابِطٍ كَانَ عالِيَا

بالا رفت منزلتي را كه بآن رسيده نميشود ، در پائين افتادن خود

پس شگفت‌آور است از هبوط كننده‌اي كه بلندمرتبه بود

فعَجَّ جميعُ الخَلْقِ حُزْناً و خٖيفةً و ثارَتْ اَعاصٖيرُ ٱلرِّيٰاحِ سوافِيَا

پس فرياد برآوردند همه خلق از اندوه و ترس ( نزول بلا )

و بهيجان آمدند بادهاي پراكنده كننده غبارها

فجاۤءَ اليهِ الشمرُ ثُمَّ اكَبَّهُ علي وجهِهٖ يا سُوءَ ما كَانَ آتِيَا

پس آمد بسوي آن حضرت شمر (لع) آنگاه آن بزرگوار را افكند

بر روي خود او ، چه بسيار كار زشتي انجام داد

فَحزّ كريمَ السّبْطِ يَا لَكِ نكبةً لَها انْحَطَّ فِي الاسلامِ ما كانَ سَامِيَا

پس قطع كرد سر ( مبارك ) سبط (ع) را اي چه مصيبتي

كه براي آن پائين آمد در اسلام آنچه بلند بود

[ص 138]

فعلَّاهُ في عالي الوَشٖيجِ و لااَري لهُ مَنْصِباً يرضاهُ اِلَّا ٱلعَواليَا

پس آن سر مبارك را بر فراز نيزه برافراشت و نميبينم براي آن

حضرت كه خشنود كند او را ( در راه خدا ) جز بمقام بلند فراز نيزه‌ها

و غارُوا علي اَبْياتِهٖ و نساۤئِهٖ و اَطْفالِهٖ بالضّربِ و السَّلْبِ ثانِيَا

و هجوم آوردند از هر سو بر خانه‌ها ( خيمه‌ها ) و زنان او

و كودكانش بزدن ( ايشان ) و ربودن ( زيور ) دوباره

فكم كاعبٍ حسرَي و طفلٍ مكبَّلٍ و فاقدَةٍ منهم كفيلاً و كافيَا

پس چه بسيار بودند دختران جوان اندوهگين و كودك بزنجير بسته

و از دست داده زني از ايشان كفيل و كفايت‌كننده خود را

و شَبُّوا علي الابياتِ ناراً و اَوْطئُوا تَرائبَ شِلْوِ السِّبْطِ فيها المَذاكِيَا

و آتش افروختند بر خانه‌ها ( خيمه‌ها ) و پايمال ( سم اسبان ) كردند

استخوانهاي سينه جسم سبط (ع) را در بيابان باسبهائي كه سمهاي محكم داشتند

و ساقُوا الاُساري حُسّراً فوق ضُلّعٍ نَوادِبَ لايُسْعِدْنَ اِلَّا نَواعِيَا

و سير دادند ( راندند ) اسيران را گشاده‌رويان بر روي شتران لنگ

زناني ندبه كننده ياري نميكردند مگر زنان ماتم‌زده ( خبر مرگ دهندگان را )

فيا راكِباً يُنْحِي قَلُوصاً شِمِلَّةً طوَاها ٱلسّرَي فِي ٱلعَنْسَلاتِ نَواحِيَا

پس اي سواري كه سير ميدهد شتران درازپاهاي تندرو را

لاغر كرده آنها را شبروي در شتران تندرو بهر طرف

[ص 139]

و وَجْناۤءَ ماتنفكُّ الَّا مَنٰاخةً عَن ٱلخَسْفِ اوْ يَرْمِي بتلكَ ٱلصَّحارِيا

و شتر سختي را كه از حركت نميايستد مگر گاهي كه بخوابد

از رنجوري ، يا افكنده شود در آن بيابانها

لطيبةَ يسعَي قَاصِداً وَ مُؤَمِّلاً فلَاحاً لهُ فيما استطابَ المَساعِيَا

بمدينه ( طيبه ) ميرود آهنگ‌كننده و آرزومند

رستگاري باد او را در آنچه پاكيزه كرده از كوشش‌ها ( در سير خود )

اِذٰا جئْتَ اَرْضَ ٱلقُدْسِ قَبْرَ مُحَمَّدٍ فَصلِّ عليهِ وَ ٱرْفعِ ٱلصوتَ شاكِيا

هنگامي كه آمدي بزمين مقدس ، قبر محمد ( صلي الله عليه و آله )

پس صلوات بر آن حضرت بفرست و صداي خود را برآر شكايت‌كننده

وَ قُلْ يا رسولَ ٱللّٰهِ من ارضِ كربَلا اَتيْتُكَ اَسْعَي مستَغٖيثاً وَ ناعِيَا

و عرض كن اي رسول خدا (ص) از زمين كربلا

بسوي تو آمدم دوان فريادخواهان و خبر مرگ آورنده

حَبٖيبُكَ ملقيً فِي التُّرابِ مُعَفّرٌ تجرُّ عليهِ ٱلذّارياتُ ٱلسَّوافِيَا

محبوب تو افتاده در خاك بر خاك غلطان شده

ميكشند بر آن حضرت بادهاي پراكنده كننده خاكهاي متفرق را

و تخبِطهُ ٱلجردُ العِتاقُ و انْتَ ما قَدرْتَ علي اَنْ تسمَع السِّبْطَ باكِيَا

و اسباني كه سمهاي محكم دارند او را پايمال كردند در حالي كه تو

قادر نبودي بر اينكه بشنوي سبط (ع) را كه گريان است

و ها رأسُهُ فِي الرمحِ يُهْدَي و نورُهُ كبدرِ ٱلدُّجَي لازال لِلْآيِ تالِيٰا

و اين سر مبارك اوست بر نيزه در حالي كه هديه برده ميشود و نور آن

مانند ماه تمام است در شب تاريك پيوسته آيات قرآن را تلاوت ميفرمايد

[ص 140]

تبصّر رسولَ اللهِ اَسْرَاكَ تَلْقَها فواطِمَ حسْرَي للعيونِ بَوادِيَا

مشاهده فرما اي رسول خدا (ص) اسيران آل خود را ميبيني ايشان را

زنان مرضعه گشاده‌رويان در برابر چشمان بينندگان آشكارا

و فيها يَتامَي مَعْ كَواعِبَ دَأبُهٰا صُراخٌ يَهُدُّ ٱلشّامِخَاتِ الرَّوَاسِيَا

در حالي كه در آنها يتيمان و دختران جوانند ، خوي آنها

فريادي است كه در هم ميشكند كوههاي رفيع استوار را

و لو عاينَتْ عيْنَاكَ ما قَدْ اَصابَهُمْ مِنَ ٱلخَطْبِ وَ ٱلْبَلْوَي فهل كنتَ راضيَا

و اگر ميديدند چشمان ( مبارك ) تو آنچه را بتحقيق بايشان رسيده

از سختي و مصيبت پس آيا بودي كه راضي باشي بآن ؟

و سلِّم علي ٱلزَّهْرَاۤ ● وَ ٱسفَحْ لِقَبْرِهَا لدَي الرَّوْضَةِ الغَرّا الدُّموعَ ٱلجَواريا

و سلام كن بر زهرا (ع) و بريز براي قبر آن حضرت

نزد روضه نيكو اشكهاي روان را

و قل يا ابْنَتَ ● ٱلمختارِ قُومي لِتصْبَغٖي قَمٖيصَكِ مِنْ جاري دَمِ السّبطِ قَانِيَا

و عرض كن اي دختر ( رسول ) مختار (ص) برخيز تا رنگين كني

پيراهن خود را از روان خون سبط (ع) ، قرمزرنگ

و قومِي ٱنظرِي شِلْوَ الحسينِ تدوسُهُ المَذاكي فَدقَّتْ صدرَهُ و ٱلتَّراقِيَا ●

و برخيز نظاره فرما بدن حسين (ع) را پايمال كردند او را

اسبان دارندگان سمهاي محكم پس شكستند سينه و ترقوه‌هاي او را

[ص 141]

و لُمّٖي نساۤءً ضائعاتٍ و لم‌تَجِدْ لَها بعد مولاها ٱلحُسَيْنِ مُراعِيَا

و جمع‌آوري فرما زنان ضايع شده را و نيافتند

براي خود پس از مولايشان حسين (ع) رعايت كننده‌اي

سلامٖي عليهَا ضائِعاتٍ و حرقتي لها جائعاتٍ لاتري ٱليَوْمَ وَالِيَا

سلام من بر ايشان ضايع شدگان و سوزش من

براي ايشان گرسنگان كه امروز سرپرستي نمي‌يابند

و سِرْ قاصداً اهلَ البَقٖيع و قل لهُم عليكم اَيٰا اَهلَ القبورِ سَلامِيَا

و سير كن آهنگ‌كننده اهل بقيع را و بگو بايشان

بر شما باد اي اهل قبرها سلام من

سمِعتُمْ بما قد صارَ في طفِّ كربلَا مصارعُ اَطْيابٍ قَرُبْنَ مَثاوِيَا

شنيديد آنچه را بتحقيق واقع شده در جانب كربلا

مقتل پاكان ، نزديك بودند جايگاهشان بيكديگر

فلِلّٰهِ اِنْ فيها اُرٖيقَتْ دِمَاؤُكُمْ فَقد كانَ ذَاكَ ٱلتّربُ طٖيباً و شافِيَا

پس خداي را اگر در آن زمين ريخته ميشد خونهايتان

پس بتحقيق آن خاك عطر و شفادهنده ميگرديد

وَ اِنَّ لكُمْ فوقَ ٱلنِّياقِ لدي الْعِدَا يَتامَي و حسري ثُكّلاً و بَوٰاكِيَا

و بدرستي كه براي شما بود بر روي ناقه‌ها نزد دشمنان

يتيماني و رنجبران ، فرزندمردگان و گريه‌كنندگان

سلامي عليها مِن غرائبَ شَفَّها ا لنَّوي مِنْ عَلَا بُزْلٍ يَجُبْنَ ٱلفَيافِيَا

سلام من بر آنان برخي زنان غريبي كه ضعيف كرده بودشان دوريشان

از خويشان ، بر فراز شتران نه‌ساله كه قطع ميكردند بيابانهاي بي‌آب را

[ص 142]

و عُجْهٰا ● و اِن جئتَ الغرِيَّ فَبَلِّغاً ●  سلامي علي خير الوَري و مَقالِيٰا

و برگردان شتران را و اگر آمدي نجف ( اشرف ) را پس البته برسان

سلام مرا بر بهترين خلق (ع) و گفتار ( عرض ) مرا

بِانَّ حسيناً فٖي ثراها مُعَفرٌّ و نسوتهُ للشامِ تُهْدَي عوارِيَا

باينكه حسين (ع) در خاك كربلا بر روي زمين افتاده

و زنان آن حضرت بشام هديه برده ميشوند برهنگان

بناتُكَ من فوقِ المَطِيِّ حواسِرٌ بنَدْبِكَ يُعْلِنَّ ٱلنِّدَا ٱلمُتَعالِيَا

دختران تو از فراز شتران گشاده‌رويان

بگريستن بر تو صداي خود را بلند ميكنند

فهل لَك فِي اسْتِدراكِ اوْتارِكُمْ و هل تفكُّ اَسِيراً فِي السَّلاسِلِ طاويَا

پس آيا براي تست در جبران و طلب خونهاي شما و آيا

ميگشائي اسيري را كه در زنجيرها پيچيده است ؟

و عُجْهَا الي ارض الطّفوفِ و قِفْ بها علَي نُأْيِ ابياتٍ لهم كان عافِيَا

و بازگردان شتران را بسوي زمين كربلا و در آنجا توقف كن

بر كنار خانه‌هاي ( خيمه‌هاي ) ايشان كه اثر آنها محو شده

اَنِخْهٰا لِتَنْعَي في مَناخِ ركابهِمْ بُقَاعاً خَلَتْ مِن بَعدِهمْ و مَغانِيَا

بخوابان شتران را تا خبر مرگ دهي در جاي فرود آمدن ركاب ايشان

بقعه‌هائي كه خالي مانده پس از ايشان و منازل ايشان

[ص 143]

اَنِخْها وَ ذُدْهَا الوِرْدَ تَنْعَ لِمَنْ قضَي علي ظمأٍ و الماۤء يرنوه طامِيَا

بخوابان شتران را و منع از آبشان كن تا خبر مرگ دهند از آنكه شهيد شد

بر شدت تشنگي در حالي كه آب را ميديد لبريز است

و تنعَي يَتامَي فِي الهواجلِ مَضَّهَا الطُّوَي و نساۤءً نادباتٍ دَوَاعِيَا

و خبر دهند از يتيماني در بيابانهاي دور كه رنج ميداد ايشان را

گرسنگي و زناني كه زاري ميكردند و ميخواندند ( جد خود را )

فوادِحُ لَوْ وَٱللّٰهِ حُمِّلَ بَعْضَهَا ثَبٖيرٌ ● و رَضْوي كانَ تَٱللّٰهِ واهيَا

مصائبي كه اگر بخدا تحميل شود بعضي از آنها

بر ( كوه ) ثبير و رضوي بخدا سوگند ميشكافتند

اِذَا عَنَّ ذِكْرَاها لِوارِدِ خاطِرٖي فشأنُ الرزايا المتلفاتِ و شانِيا

گاهي كه مواجه ميشود ذكر آنها بر وارد شونده ياد من

پس امر مصائب هلاك كننده و امر من ( مقرون ميشوند )

رُمُوا برَزايا ليس يُدْرَكُ كُنْهُهَا و مِنْ حُزْنِ مَا نالُوا زَمانٖي رَمَانيا ●

زده شدند بمصائبي كه ادراك نميشود پايان آن

و از اندوه آنچه بآن رسيده‌اند زمان من مرا زده است

[ص 144]

بني الوحيِ بلواكُمْ تَزٖينُ مقامَكم و تُسْعِدُ مولاكم و تُشْقي ٱلمُنٰاوِيَا

اي فرزندان وحي ابتلاي شما زينت ميدهد مقام شما را

و سعادتمند ميكند دوست شما را و بدبخت مينمايد دشمن شما را

اَما و الّذِي مِنْكُمْ عَلَيَّ وَ مَنِّكُمْ ●  عَلَيَّ و ما اَصْفَيْتُكم مِنْ وِدَادِيَا

هان قسم بآن حقي كه از شما بر من است و منت شما

بر من و سوگند بآنچه خالص كردم نسبت بشما از محبت من

وَ ما بَيْنَنا مامرَّ ذكرُ بَلائِكُمْ علي خَلَدِي الَّا و هيّجَ ما بِيَا

و آنچه ميان شما و من است نميگذرد ياد مصيبت شما

بر خاطر من مگر اينكه برميانگيزد غم مرا

و قَسَّم اَفْكاري و كدَّرَ عٖيشَتٖي و اَسْعَر اَحْشاۤئٖي و بَلَّ ٱلاَمٰاقِيَا

و متفرق ميكند افكارم را و تيره ميسازد زندگي مرا

و آتش ميزند درونم را و تر ميكند حدقه‌هاي چشمان مرا

و انْشدتُ فيكم ما يُبَرِّدُ حرْقَتي فمااُنْشِدُ ٱلاَشْعارَ اِلَّا تَداوِيَا

و ميسرايم درباره شما آنچه خنك كند سوزش دلم را

پس نميسرايم اشعار را مگر بجهت مداواي خود

و لكنّها واللّهِ تُجْري مَحاجِرٖي تُصَعِّدُ تَزْفارٖي و تُصْلي جَشائِيَا

و لكن آنها بخدا قسم روان ميسازند اشكهاي مرا از حدقه‌هايم

بالا ميبرند آه سوزناكم را و آتش ميزنند نفس مرا ( از اندوه )

[ص 145]

و انّي بحمدِ اللّٰهِ اَحْمَدُ ● فيكُمُ نظامي و زينَُ‌الدّينِ ينعاك رَاثِيا

و بدرستي كه من بحمد خدا ثناگو هستم درباره شما

بشعرم و زين‌الدين خبر ميدهد از مرگ تو بمرثيه‌سرائي

اَبي فانظرونا و الاَخِلَّاءَ فيكمُ و مَنْ قَدْ عَلِمْتُمْ مِنْ اَحِبَّايَ دَانِيَا

پدرم پس نظر بما بفرمائيد و دوستان درباره شما را

و هر كه را بتحقيق دانستيد از دوستان نزديك من هستند

و صَلّي عليكَ اللّٰهُ ما اِنْ بكَتْ لكُمْ غوَادٍ بصوبِ الوَدْقِ يحكي ٱلعَزالِيَا

و رحمت فرستد بر تو خدا مادام كه ميگريند براي شما

ابرهاي بامدادي بريزش باران كه مانند دهانه مشكها ميريزند

و ما ناحَكُمْ وُرْقٌ بنَشْرِ ثَنٰائِكُمْ و ما اَسْعَفَتْ نٖيبٌ يَعَامِلُ حادِيَا

و مادام كه نوحه ميكنند كبوتران بر شما براي انتشار مدح شما و تا نزديك

ميشوند شتران سالخورده شتران كاركننده براي حدي‌خوان ( شتربان )

القصيدة العاشرة

لهمْ طَلَلٌ عافٍ طوي نشرَهُ الدَّهْرُ يذكّرُني مِن حيثُ لاينفع ٱلذِّكْرُ

براي ايشان شاخصي از آثار منزلهاي كهنه است بجا گذاشته بوي خوش

آن را روزگار بياد ميآورد مرا از جهتي كه سودي نميدهد يادآوري

يذكِّرُ عهدَ القاطنين برَبْعهٖ علي حين طاب العيش وَ اتّسقَ الامرُ

بياد ميآورد عهد ساكنين در منزلش را

بر زماني كه پاكيزه بود زندگي و منظم بود امر

[ص 146]

فاسفرَ ناديهم بانوارِ هَدْيهِمْ و اَنْوا ● اَيادِيهم بها الرّبْعُ يخضَرُّ

پس درخشان كرد مجلس ايشان انوار سيرتشان را و

ستارگان باران ريزنده ايادي عطاي ايشان كه بآنها منزل باطراوت ميشود

بَهاليلُ زُهَّادٌ كِرامٌ اهِلَّةٌ كُهوفٌ و عُبّادٌ غطارِفَةٌ غُرُّ

سادات ، پارسايان ، بزرگواران ، ماههاي نوراني

پناهگاهها و عابدان ، بزرگان ، اشراف ، سفيدرويان

سعَي الدّهرُ فيهم و ٱلرَّزايا تَحُفُّهُ و للدَّهرِ في تصريفِ امثالهِمْ دَهْرُ ●

سير كرده روزگار در ايشان در حاليكه مصائب او را احاطه كرده‌اند

و براي روزگار در ضرب‌المثل بودن ايشان در مصائب روزگار درازيست

فماكَرَهُمْ في مُسْتَفَِزِّ صروفهٖ و لولَا قضاۤءُ ٱللّٰهِ ماجَرَّهُمْ مَكْرُ

پس فريفت روزگار ايشان را در زايل كردنشان از تغيير دادنهاي خودش

و اگر قضاي خدا نبود نميكشيد ايشان را مكر دشمن ( بهلاكت )

و لكنَّ محتومَ القَضَاۤءِ يَجُرُّهُمْ عَلَي يَقْظةٍ لِلْبَيْنِ مِنْ بَيْنِ مَا جَرُّوا ●

و لكن حتم‌شده قضاء ميكشد ايشان را در حال

بيداري و آگاهي براي جدائي از ميان آنان كه ميكشند ( بار محبت را )

اَمرَّهُمُ رَيْبُ المَنُونِ عَلي الْفَنَا علي غير تِلْكَ الحَالِ يا لهفيَ مَرُّوا

عبور داده است تغيير روزگار ايشان را بر نيستي

بر غير آن حالت اي اندوه ( من ) عبور كردند ( شهيد شدند )

[ص 147]

فَاَقْوَتْ مَغَانيهم فلَا راۤئِدٌ لَهٰا و لَا سَائرٌ فيها و لا وارِدٌ يَعْرُو

پس خالي مانده منازل ايشان پس پيشروي نيست براي آنها

و نه سيركننده‌اي در آنهاست و نه وارد شونده‌اي كه طلب ورود كند

طُلولٌ جرَتْ فيها الاَعاصيرُ بَعْد مَا تَقَضَّي برَغْمٖي اهلُهَا و انقضي العَصْر

آثار منازلي كه جاري شده در آنها بادها پس از آنكه

درگذشتند بر خلاف ميل من اهل آنها و بسر آمد زمان

علي الطَّلَلِ العافِي المَحٖيلِ لِمِقْوَلي لِتَذْكارِهِمْ نَظمٌ و مِنْ مدْمَعٖي نَثْرُ ●

بر آثار منازل كهنه شده ، منقلب ، زبان مرا

بجهت ياد ايشان نظم ( شعر ) است و از اشكم نثر ( پراكنده )

سقَي المَرْبَعَ البالي لِفُقْدانِ اَهْلِهٖ مَدامعُ تجري مِنْ مُحِبّيهِمُ حُمْرُ

سيراب ميكند مكان كهنه شده را بسبب گم كردن اهل آن

اشكهائي كه روان ميشوند از دوستان ايشان قرمزرنگ

فَاِنْ يَشْجِكُمْ وَصْفِي فما الرَّبْعُ خَبِّرُوا و مَنْ كُنْتُ اَبْكيهم فهَلْ لَكُمُ خُبْرُ

پس اگر محزون ميكند شما را وصف من پس منزل چيست خبر دهيد

و كيستند آنان كه من بر آنها ميگريستم پس آيا براي شما خبري است ؟

فَمربَعُهُمْ اَرْضُ البِلَادِ جمٖيعِها و سُكّانُهُ آلُ النَّبِي الاْنَجُم ٱلزُّهْرُ

پس منزل ايشان زمين شهرهاست همه آنها

و ساكنانش آل پيغمبرند (ص) ستارگان درخشان

[ص 148]

لقدْ مَرَّ اٖيماۤئٖي الي ما جَري لهُمْ و اَذْكُرُ بَعْضاً منْهُ وَ القَوْلُ يَنْجَرُّ ●

هراينه بتحقيق گذشت اشاره‌ام بآنچه بر ايشان جاري شده

و ذكر ميكنم بعضي از آن را و گفتار ميكشد گفتار را

لَقَدْ شُرِّدُوا بَعْدَ ٱلنَّبِيِ و شُتِّتُوا و ضاقَ عَلَيْهِمْ بعدَهُ البَرُّ و البَحْرُ

هراينه بتحقيق رانده شدند پس از پيغمبر (ص) و پراكنده شدند

و تنگ شد بر ايشان پس از آن حضرت صحرا و دريا

ففي كلِّ حيٍّ نَضْحَةٌ مِنْ دِماۤئِهِمْ و في كُلِّ ارضٍ مِنْ تَفَرُّقهِمْ قَبْرُ

پس در هر قبيله‌اي رشحه‌اي از خونهاي ايشان است

و در هر زميني از پراكندگيشان قبري از ايشان

و اَحْسَنُهمْ في اللّهِ بَلْوَي و مِحْنَةً حُسَيْنٌ ● و في ما نالَهُ شَهِدَ ٱلذِّكْرُ

و نيكوترين ايشان در راه خدا از حيث امتحان و محنت

حسين (ع) است و در آنچه بآن حضرت رسيده قرآن شهادت ميدهد

قَتٖيلٌ بارْضِ الطَّفِّ ظامٍ بِفِتْيَةٍ قَضَوْا دُونَهُ ظامٖينَ حولَهُمُ النَّهْرُ

شهيد در زمين كربلا بشدت تشنه در جوانمرداني كه شهيد شدند

پيش از او بشدت تشنگان در حالي كه پيرامون ايشان نهر جاري بود

بَقُوا في صَحارٖيها تنوحُ عليهِمُ ملاۤئِكةٌ شُعْثٌ لمصرعهمْ غُبْرُ

بجاي ماندند در بيابانهاي كربلا در حالي كه نوحه ميكردند بر ايشان

فرشتگاني گردآلوده براي مقتل ايشان غبارآسا رويان

[ص 149]

مُعَرَّيْنَ فٖي رَمضا الهجٖيرِ جَمٖيعُهُمْ و لوْلَا سَوافي الريح مَالفَّهُمْ طِمْرُ

جامه ربوده شدگان در شدت گرماي نيمروز همگي آنها و اگر

نبود گردهاي باد غبارافشان در بر نميگرفت ايشان را لباس كهنه‌اي

تَدُوسُهُمُ جُرْدٌ سَلٰاهٖيبُ اَطْلَقُوا اَعِنَّتَها يَوْمَ الوغاۤءِ اذَا كَرُّوا

پايمال كردند ايشان را اسبان بلندقامت رها ميكردند

عنانهايشان را روز جنگ گاهي كه حمله مينمودند

و زُوَّارُهُمْ اَضْيافُهُمْ في حُرُوبهمْ من الدارعينَ ٱلمقتفي الذِّئبُ وَ النَّسْرُ

و زائرين ايشان مهمانانشان بودند در جنگهايشان

از زره‌پوشان پيروي‌كنندگان گرگ و كركس

وَ اَرْؤسُهُمْ فوقَ العوالي كأنّها نُجومٌ و رأسُ السبطِ بَينَهُم بَدْرُ

و سرهايشان فراز نيزه‌ها گويا آنها

ستارگاني بودند و سر ( مبارك ) سبط (ع) ميان ايشان ماه تمام بود

وَ اَبْيٰاتُهُمْ مَحْرُوقَةٌ و نساؤُهُمْ مُهتّكَةٌ اودي بها الزجرُ و النَّهْرُ

و خانه‌ها ( خيمه‌ها ) يشان سوخته شده بود و زنان ايشان

بي‌پرده شده هلاك ميكرد ايشان را ممانعت و آزار

لَدَي ٱلسَّبْيِ والهفَي لها وَ رِجٰالُهُمْ لوحش ٱلفَلا و ٱلطيرِ في كربلا جَزْرُ

نزد اسارت ، اي اندوه بر ايشان در حالي كه مردانشان كه سرپرست ايشان

بودند براي وحش بيابان و مرغان در كربلا مقطوع بجاي مانده بودند

فمَنْ مُبْلِغٌ عَنّٖي جُسوماً بكربَلَا كَسَتْهَا ٱلسَّوافٖي اَدْرُعاً ما لَها زَرُّ

پس كيست رساننده از من بدنهائي را در كربلا

كه پوشاندند آنها را بادها زره‌هائي كه براي آنها گيره‌اي نبود

[ص 150]

تدُقُّ قَراها الشّامسات برَكْضِها عَلَيْهَا الي اَنْ حُطِّم الصَّدْرُ و الظَّهر