و چه بسيار در نسوان آزاده‌زني آزرده شده بود

اگر نبود تازيانه ( دشمن ) سر او پوشيده نميشد

*

و كم فَتاةٍ لهفَ نفسي تُجْتَلَي قد سلَبُوا البُرْقُعَ منها وَ الْمُلَا

و چه بسيار دختر جواني ، اندوه من نظر كرده شد

بتحقيق ربودند نقاب را از او و پوشش او را

لَها صُرَاخٌ في السِّباۤءِ قَدْ عَلا كادَتْ لهُ الاكبادُ اَنْ تَنْفَطِرَا

براي او فريادي شديد در اسيري بود بتحقيق بالا گرفته بود

نزديك شد براي او جگرها بشكافد

*

ثمّ خَرَجْنَ للحسينِ الطّاهِرِ و قلْبُ كُلٍّ في جناحِ طائِرِ ●

آنگاه بيرون شدند بسوي حسين (ع) طاهر

در حالي كه دل هر يك بر بال پرنده‌اي بود ( پر ميزد )

بَواديَ الوجُوهِ للنَّواظِرِ مكشَّفاتٍ قد نَشرْنَ الشَّعَرَا

آشكارا روهايشان براي بينندگان

ظاهر شدگان بتحقيق پراكنده بودند موها را

*

[ص 103]

جِئْنَ حسيناً صارخاتٍ في الفلا اَلْفَيْنَهُ جِسْماً مِنَ الراس خَلَا

آمدند بسوي حسين (ع) فريادكنان در بيابان

يافتند آن حضرت را بدني از سر تهي ( بي سر )

صِحْنَ عليهِ وا قتٖيلَ كرْبَلَا وَا كهْفَنَا حَامي الحِما عالي ٱلذُّرَا

بانگ برداشتند بر او آه اي كشته‌شده كربلا

آه اي ملجأ ما حافظ پناهگاه ( اي ) بلندمرتبه

*

و يَا حبٖيبَ حَيْدَرٍ و ٱلْمُصْطَفَي « و آلِهِ المُسْتَكْمِلٖين الشَّرفا » ●

و اي محبوب حيدر (ع) و مصطفي (ص)

و آل آن حضرت كامل كنندگان شرف

و يا جريحاً يا ذبٖيحاً مِنْ قَفَا و يا طريحاً في الفلا مُعفَّرَا

و اي مجروح ، اي مذبوح از قفا

و اي افتاده شده در بيابان بر خاك غلطيده

*

و يا فريداً يا غسٖيلا بالدِّما و يا طريداً يا قَتٖيلاً بالظَّمَا ●

و اي يكه تنها اي غسل داده شده بخونها

و اي آواره اي كشته‌شده با شدت تشنگي

و هو يري ماۤءَ الفراتِ قد طمَي و يا شديخَ اللحمِ مكسور القَرَا

در حالي كه او ميديد آب فرات را بتحقيق مملو بود ( فرات از آب )

و اي در هم شكسته گوشت شكسته شده پشت

*

[ص 104]

يقُلْنَ مَن اَبانَ منك راسَكا و من بجُرْدِ الصَّافناتِ داسَكَا ●

ميگفتند چه كسي جدا كرده از تو سرت را ؟

و چه كسي باسبان كم‌مو كه بر سه پا ميايستند ترا پايمال نموده ؟

مَن الّذٖينَ اخمدوا انفاسَكَا و من لقَتْلِك المشومِ شمَّرَا

چه كساني ترا شهيد كردند ( نفسهاي ترا ساكن نمودند ) ؟

و چه كسي براي كشتن تو كه شوم است خود را مهيا كرد ؟

*

ثُمّ سقطْنَ فوقَهُ لِلَثْمِهٖ حتّي تَخَضَّبْنَ بجَاري دمِهٖ

آنگاه افكندند خود را بر روي او براي بوسيدن آن حضرت

تا اينكه خضاب كنند خود را بخون جاري او

مُحْتَضِناتٍ ولَهاً لجِسْمِهٖ و كانَ من تُرْبِ الفَلا مُكَفَّرَا

دربرگيرندگان از حرص ( بر حيات او ) بدن آن حضرت را

در حالي كه او از خاك بيابان پوشيده شده بود

*

ثُمَّ يُنَحَّيْنَ بضَرْبٍ موجِعِ فَيَتَّقٖينَ ضرْبَهُمْ بالاذْرُعِ

آنگاه دور كرده ميشدند زنان بضرب درد آورنده‌اي

پس نگاه ميداشتند خود را از ضرب آنها ببازوهاي خويش

لِمِثْلِ مَا قد نالَهُنَّ مَدْمَعٖي ينْهَلُّ من محاجِرٖي مُنْحَدِرَا

براي مانند آنچه بتحقيق بآن مخدرات رسيده جاي اشك من

بشدت اشك ميريزد از حدقه‌هايم در حالي كه فروريزنده است

*

[ص 105]

وا حَسْرتي لزيْنَبَ الزّكيَّهْ قائِلةً مَا اعظمَ الرّزِيَّهْ

آه از حسرت من براي زينب (ع) پاكيزه‌جان

در حالي كه ميفرمود چه بزرگ است اين مصيبت

فلوْ تري يا امَلي رقيّه تقُول يا حسينُ يا خير الوري

پس كاش ميديدي اي آرزوي من رقيه (ع) را

كه ميگويد اي حسين (ع) اي بهترين خلق

*

الَاتراني اِذْ ضُرِبْتُ اَلْتَجٖي بزيْنَبٍ و زَيْنبٌ بي تلتجٖي

آيا نميبيني مرا گاهي كه زده ميشوم پناه ميبرم

بزينب (ع) و زينب (ع) بمن پناه ميبرد ؟

و اذْ غُصِبتُ خَاتمٖي و دمْلجي و اذْ سُلِبْتُ بُرْقعٖي و المعْجرَا

و گاهي كه غصب كرده ميشوم از حيث انگشترم و دست‌برنجنم

و گاهي كه سلب‌كرده ميشوم از حيث نقاب و روسري

*

يا كنْزَ كلِّ ارْمَلٍ ● ضَعٖيفِ و يا مرادَ الضَّارِعِ الملْهُوفِ

اي گنج هر مسكين ناتواني

و اي مقصود هر تضرع كننده غم رسيده‌اي

يا كهْفَنا في ٱلزمَنِ ٱلمخُوفِ و حصْنَنا اذا عدوُّنا اجْتَري

اي پناهگاه ما در زمان سهمناك

و حصار ما گاهي كه دشمن ما جرأت ورزد

*

يا حافظي و ناصري و مَانِعٖي اُهٖينَ عزّٖي يا اخي فمارُعِي

اي نگاهدارنده من و ياور من و دفاع‌كننده از من

توهين بعزت من شد اي برادرم پس مراعات كرده نشد

[ص 106]

اَراكَ يا وَسٖيلَتي مُقَاطعٖي الم‌تكنْ مُوَاصِلٖي فيما جَرَي

ميبينم ترا اي سبب من قطع‌كننده‌اي از من

آيا نبودي تو وصل‌كننده مرا در آنچه گذشت ؟

*

يا مَنْ يقٖيني حَادِثَ الزَّمانِ يا جُنَّتٖي في ٱلْخَطْبِ اِنْ رَمَانٖي

اي آنكه نگاه ميدارد مرا از حادثه زمان

اي سپر من در امر بزرگ چون مرا هدف قرار ميداد

اَسْلَمْتَنٖي للذُّلِّ و ٱلْهَوانِ و للخُطوبِ في زَمانٍ اغْبرَا

واگذاشتي مرا براي خواري و پستي

و براي امور بزرگ در زماني كه بسختي ميگذرد

*

و يا ابن خير مُرْسَلٍ و داعي سُلِبْتُ يا ابْنَ والِدٖي قناعي

و اي پسر بهترين فرستادگان ( پيغمبران ) و دعوت‌كنندگان

ربوده شدم اي پسر پدرم از حيث مقنعه‌ام

فلو ترانا يا اخي نواعٖي نوادِباً بين العداةِ حُسَّرَا

پس كاش ميديدي ما را اي برادرم خبر مرگ دهندگان

زاري كنندگان در ميان دشمنان در حالي كه بدون نقاب هستيم

*

نُضْرَبُ ضرْبَ الابِلِ الصَّوَادي حواسراً وُجُوهُنا بَوادِي

زده ميشويم زده شدن شتر رنجور رانده شده

بدون نقابها در حالي كه روهاي ما نمايان است

اذْ اَسَرُونا كَالاِمَا الاعادي و بَيْتُنَا بِنَارِهِمْ تسعَّرَا

گاهي كه ما را اسير گرفتند مانند كنيزان ، دشمنان

و خانه ما ( خيمه ما ) بآتش ايشان آتش گرفت ( سوخت )

*

[ص 107]

و اِذْ سُقُوا كَأسَ الفَنا رجالي وَ اِذْ بَقُوا مُلْقَيْنَ في الرِّمَالِ

و گاهي كه نوشانده شدند جام نيستي را مردانم

و گاهي كه باقي ماندند آنان افتادگان در ريگها

و اذْ عَثَتْ فينَا يَدُ اللَّيالي اِذِ ٱفْتَضَحْنَا يا اخي بين الوَري

و گاهي كه فساد كرد در ما دست شبها

گاهي كه ما رسوا شديم اي برادرم ميان خلق

*

و زينَبٌ اذْ فَقَدَتْ رِجَالَهَا تشكوا لِجَدِّها النبيّ حالَها

و زينب (ع) گاهي كه از دست داد مردانش را

شكايت مينمود براي جدش ( حضرت ) پيغمبر (ص) حال خود را

قد هَتكتْنَا اُمّةٌ تسعَي لها في كُلِّ ما يُصْلِحُهَا مُبْتَدِرَا

بتحقيق دريدند پرده حرمت ما را امتي كه سعي ميفرمودي براي آنها

در هر چه اصلاح ميكرد آنها را در حالي كه مبادرت ميجستي بآن

*

فهل اَمرْتَ اَنْ اَبٖيدُوا عِتْرتي و ضَيّعُوا مَا قُلْتُ في وصِيّتٖي ●

پس آيا امر فرمودي كه هلاك كنيد عترت مرا

و ضايع نمائيد آنچه را گفتم در وصيت من ؟

[ص 108]

و خالِفُوني فيهمُ يا اُمَّتٖي و اَظْهِروا بعدِيَ حِقْداً مضمراً

و مخالفت كنيد مرا درباره ايشان اي امت من ؟

و آشكار سازيد پس از من كينه پنهان داشته شده را

*

قُلتَ منَ الواجبِ حَقّاً تُسْفَكُ دِمَا حسينٍ و نِسٰاهُ تُهتَكُ

( آيا ) فرمودي از واجب بحق اين است كه ريخته شود

خونهاي حسين (ع) و زنانش هتك حرمت شوند ؟

و منْهُ اَنّ حُرْمَتٖي تُنْتهَكُ و اَنْ يسوغَ ما اَراهُ حُظِرا

و از واجب است كه بي‌احترامي نسبت بمن بشود

و اينكه جايز باشد آنچه را ميبينم آن را كه ممنوع است ؟

*

يا جَدِّ قد اوصاهُمُ البغضُ لكمْ بنا و نحنُ شأنُنا كشأنِكُمْ

اي جد من بتحقيق سفارش كرد ايشان را دشمني براي شما

بسبب ما در حالي كه ما شأن ما مانند شأن شماست

هَلَّاوَعَوْا آيةَ لَااَسْئَلُكُمْ عليه اجْراً انّها لن‌تُنْكرا ●

چرا حفظ نكردند آيه نميخواهم از شما

بر آن ( رسالت ) اجري را بدرستي كه آن آيه هرگز انكاركرده نميشود

*

يا جدِّ لو تري بَنات فاطمَهْ خامشةً لوجهِهَا و لاطِمَهْ

اي جد من كاش ميديدي دختران فاطمه (ع) را

در حالي كه ميخراشيدند روي خود را و لطمه بر آن ميزدند

[ص 109]

اَهْوَتْ علي نحر الحسين لاثِمَهْ فَعُوجِلَتْ بالضَّرْبِ حتي تصْدُرَا

افكندند خود را بر گلوي حسين (ع) در حالي كه ميبوسيدند ( آنرا )

پس شتاب كنندگان شدند با زدن دشمن تا بازگشتند

*

و لو ترَي اِذْ اَزِفَ التّرحُّلُ لها صُرَاخٌ و عويلٌ يُذْهِلُ

و كاش ميديدي گاهي كه نزديك شد كوچ كردن

براي ايشان فرياد و ناله‌اي بود مشغول كننده

كادَ الجبالُ خيفةً تُزَلْزَلُ و كادَتِ السَّماۤءُ اَنْ تَنْفَطِرَا

نزديك شد كوهها از ترس متزلزل شوند

و نزديك شد آسمان بشكافد

*

و لَوْ تراها في الفلاةِ حُوَّمَا و لو تراها في ٱلسِّبَاۤءِ كالْاِمَا

و كاش ميديدي ايشان را در بيابان تشنه‌كامان

و كاش ميديدي ايشان را در اسيري مانند كنيزان

و لو تراها للمصاب وَ ٱلظَّما و ٱلضَّرْبِ و الْعَنَا بلونٍ اصْفرَا

و كاش ميديدي ايشان را براي مصيبت و شدت تشنگي

و زده شدن و تعب با رنگ زرد

*

و لو تراني بينهم و مَنْ مَعٖي مِنَ النّساۤءِ بعدَ سلب بُرْقُعٖي

و كاش ميديدي مرا ميان آنها و هر كه با من بود

از زنان پس از ربوده شدن نقاب من

اَسْتُرُ وَجهي عنهمُ باَذْرُعي و كيْفَ لٖي عَنْ ناظرٍ قَدْ اَسَرَا

ميپوشيدم رويم را از مردانشان با بازوانم

و چگونه براي من ( ميسر ) بود از بيننده‌اي كه اسير ميكرد ( مرا )

*

[ص 110]

و لو ترَي اِذْ فَصَمُوا سِوَارِي و القُرْط مِنْ اُذْني بدَمٍّ جارِي

و كاش ميديدي گاهي كه قطع كردند دست‌برنجن مرا

و گوشواره‌ام را از گوشم همراه خون جاري شده

وَ اِذْ اَتَوْا ليَأْخُذُوا خِمَاري و اِذْ كُبِبْتُ اِذْ اَبَيْتُ في ٱلثَّري

و گاهي كه آمدند تا بگيرند روسري مرا

و گاهي كه برو درافتادم چون خودداري كردم در خاك

*

و لو تري سبطَكَ وُسْطَ ٱلقَسْطَلِ حاوَلَ وِرْدَ المٰا و لَمّايَصِلِ

و كاش ميديدي فرزندزاده خود را (ع) ميان غبار جنگ

قصد فرمود بهره آب را و بآب نرسيد

و مِنْ وَرٖيدِهِ وُرُودُ الْاَسَلِ فَاُصْدِرَتْ ريَّانَةً مِن اَحْمَرا

و از رگ گردن آن حضرت ورود نيزه ( ها )

پس بازگشت آنها سيراب از خون قرمزرنگ

*

و لَوْ تراهُ فٖي بقاعِ كربَلا مُجَدَّلاً بِقَاعِ كربٍ و بَلَا ●

و كاش ميديدي او را در بقعه‌هاي كربلا

آغشته بخون در بيابان اندوه و بلا

كفّنَهُ سافي الفَلا مغسَّلا بالدَّمِ في مَصْرعِهٖ مُنْعَفِرَا

كفن پوشاند او را باد بيابان در حالي كه غسل داده شده

بخون بود در مقتل خود بخاك غلطيده

*

[ص 111]

و لو تراهُ و هو فيها حاصِلُ تخبطُهُ بنَعْلهَا ٱلصَّوَاهِلُ

و كاش ميديدي او را در حالي كه او در بقعه‌ها باقي مانده بود

پايمال كردند بسمهاي خود آن حضرت را اسبان شيهه كشنده

و حالُهُ لَا مَا علمتَ حائِلُ فصَدْرُهُ كظَهرِهِ تكسَّرَا

در حالتي كه حال او نه آنچه دانستي متغير بود

پس سينه آن حضرت مانند پشت او شكسته بود

*

مُلْقيً ثلاثَةً بجِسْمٍ بَالٖي قدْ اَخْلَقَتْ جَديدَهُ اللَّيالٖي

افتاده شده سه شبانه‌روز با بدن مندرس

بتحقيق كهنه كردند تازگي او را شبها

مِنْ غير اكفانٍ و لا اَغْسَالِ تبكي عَلَيْهِ الخامِعاتُ و الفَرا

بدون كفنها و نه غسلها

در حالي كه ميگريستند بر او كفتارها و الاغهاي وحشي

*

تنوحُهُ الاطيارُ في الاوْكارِ معلِنةً و الوحش في القفارِ

نوحه ميكردند بر او مرغان در آشيانه‌ها

آشكارا و وحش در بيابانها

تندِبُهُ و الحُوتُ في البحَارِ و الجِنُّ تبْكيه و تنعاهُ ٱلْوَرَي

بر او زاري ميكردند ، و ماهي در درياها

و جن بر او ميگريستند و خبر مرگ آن حضرت را خلق ميدادند

*

و لو ترَي كريمَهُ بذابِلِ مخضّبَ ٱلشَّيْبِ بقانٍ سَايِلِ

و كاش ميديدي سر مباركش را بر نيزه

در حالي كه ريش مقدسش بخون قرمز جاري رنگين بود

[ص 112]

قَدْ جَدَّدَتْ رُؤْيَتُهُ بَلابِلي فوقَ قَناتِهٖ يُحَاكي الْقَمَرا

بتحقيق تازه كرد ديدن او شدت غمهاي مرا

بر فراز نيزه‌اش حكايت ماه تابان مينمود

*

فمُذْ وَعَي النِّدَاۤءَ ذُو العِنادِ قنَّعها القَطٖيعَ لاتُنَادِي

پس گاهي كه شنيد ندا را صاحب دشمني

زد او را بتازيانه كه ندا مكن

فتَسْتَغٖيثُ مِنْهُ بٱلسَّجَّادِ يَضْرِبُنِي يَا ابْنَ اخِي ٱلشَّمْرُ افْتِرَا

پس استغاثه فرمود از او بسجاد (ع)

ميزند مرا اي پسر برادرم شمر (لع) ضعيف كرده شده ( قواي من )

*

و سيَّروا الايتامَ و الايَامَي وَ خَلَّفُوا في كربلا الاِمَامَا

و سير دادند يتيمان و زنان بي‌همسر را

و بجاي گذاشتند در كربلا امام ( عليه السلام ) را

لهُنَّ نوحٌ تُشْبِهُ الحمَامَا عوارِياً مِنْ فوقِ كُلِّ ادْبَرا

براي ايشان نوحه‌اي بود كه شباهت بصداي كبوتر داشت

همگي بدون لباس بر فراز هر شتر مجروح

*

فلَوْ ترَي و الطَّاهراتُ حُسَّرُ كُنَّ كأنَّ وجْهَ كُلٍّ قَمَرُ

پس كاش ميديدي و زنان طاهره را بدون نقابها

بودند گويا روي هر يك ماهي بود

و اليومَ كالقٖيرِ شَواهُ السَّهَرُ وَ الشمسُ و الحُزْنُ المدٖيمُ و السُّرَا

و امروز مانند قير بريان كرده بود آن را بيدارخوابي

و خورشيد و اندوه پيوسته و شب‌روي

*

[ص 113]

لمثل هذي تندِبُ النَّوادِبُ ●  و عندَها لَاتذكرُ ٱلمَصَايبُ

براي مانند اين مصيبت ندبه كنند ندبه كنندگان

و نزد آن ذكر كرده نشود مصائب

ففي قلوبِ ٱلمؤمِنٖينَ صَائِبُ لَها و جَرْحٌ في الحَشا مَاسُبِرَا

پس در دلهاي مؤمنين نازل شونده است

براي آنها و جراحتي در درون است كه وسعت آن بدست نميآيد

*

يا ابنَ الامامِ البَطَلِ ٱلهِمَامِ مُصَابُكمْ لقَدْ بَري عظامٖي

اي پسر امام شجاع دلير سخي

مصيبت شما هراينه بتحقيق تراشيده استخوانهايم را

كدّرَ عيشي و نَفَي مَنَامٖي تُصْلِي فُؤادي زفْرَتي تحسُّرَا

تيره كرده زندگيم را و از ميان برده خواب مرا

آتش زده در دلم آه آتشينم از روي حسرت

*

هَاج مُصَابي و اهاج نَظْمي ثم رَثَيْتُكُمْ لِغَيْضِ غَمّٖي ●

بهيجان آمده مصيبت من و برانگيخته نظم مرا

آنگاه مرثيه خواندم شما را براي فروكش كردن اندوه من

[ص 114]

فزاد حزني و اسْتزادَ سُقْمي عمّا اُكِنُّ في الحَشا مُعَبِّرَا

پس افزود غم مرا و زيادتي خواست بيماري مرا

از آنچه پنهان داشتم در درون در حالي كه تعبير كننده‌ام آن را

*

بنظمِ عقْدِ منْطقي يا سَنَدٖي يُذيبُ قلبَ المنتهِي و المبتَدِي

بنظم قلاده نطقم اي تكيه‌گاه من

( كه ) ميگدازد دل بپايان رسيده و آغازكننده را

نظّمْتُ فٖيه قِطَعاً مِنْ كِبدِي مُرَتَِّباً في سِلْكِهٖ وَ جَوْهَرَا

تنظيم كردم در آن پاره‌هائي از جگرم را

در حالي كه ترتيب دهنده‌ام در رشته آن و گوهر را

*

اَبْكٖيكمُ فيها وَ اُبْكي السَّامِعَا و في رجاۤئي اَنْ تكونَ شافِعَا

ميگريم بر شما در آن ( نظم ) و ميگريانم شنونده را

و در اميد من است كه تو شفيع من باشي

فيما جنَيْتُهُ فجئتُ طامِعَا في حَطِّ وِزْرِي حيْثُ كنتَ الوَزَرَا

در آنچه بزه كردم بآن پس آمدم آزمند

در پائين بردن گناهم چون توئي پناهگاه

*

فاقبَلْ لَها يا ابنَ ابي‌تُرابِ و كُنْ لوالِدَيَّ و الْاَصْحَابِ

پس پذيرا شو براي آن اي پسر ابوتراب (ع)

و باش ( شافع ) براي والدينم و يارانم

كذا مُعَلِّمِيَّ في الحسَابِ و مَن عليكَ دمعُهُ تَحدَّرَا

همچنين استادانم در ( روز ) حساب

و هر كه بر تو ( در ماتم ) اشك او ريخته شده

*

[ص 115]

اَهْدَاكَها يا ابنَ الوصيِّ اَحْمَدُ و مَن علي وِلَاۤئِكُمْ معتَمِدُ

هديه كرد آن را اي پسر وصي (ع) احمد (اع)

و آنكه بر ولايت شما تكيه‌ور است

مقصَدُهُ انْتَ و نعمَ المَقصَدُ يا سيّدِي و انْتَ اعْلَي نَظَرَا

مقصود او توئي و نيكو مقصد است

اي مولاي من و تو بالاتري در نظر ( بمكافات )

*

صلَّي اِلٰهُ العرشِ مَا المزنُ هَمَي عليكمُ يا سَادَتٖي و سلَّما

رحمت فرستد خداوند عرش مادام كه ابر ميبارد

بر شما اي آقايان من و سلام دهد

ما سجَع القُمْري وَ ما تَرنَّما وَ مَا حَمامُ الاَيْكِ فجْراً هدَرَا

مادام كه قافيه‌پردازي ميكند قمري و مادام كه زمزمه دارد

و مادام كه كبوتر ( بر ) شاخسار بامدادان آوا ميكند

القصيدة الثامنة

و ● غافِلٍ عن ضَنا المحزونِ يعذلُنٖي عَذَلْتَ صَبّاً يَصُبُّ المَدْمَع الجارِي

و ( چه بسيار ) غافلي از لاغري اندوهگين سرزنش ميكند مرا

( ميگويم ) سرزنش ميكني عاشقي را كه ميريزد اشك روان را

هَل للحزينِ سوي الحُزنِ المديمِ شِفاً و جاريَ ٱلدّمعِ عند الفادحِ الجاري

آيا براي محزون جز اندوه پيوسته شفائي هست

و جاري اشك در نزد امر سخت جاري شونده ؟

[ص 116]

و حيثُ انْكرْتُ سِلْوَاني تُسَائِلُنٖي لِمَ النّكِيرُ فَما استفهامُ اِنْكَارِي

و چون انكار كردم فراموش نمودنم محبت را پرسيد از من

براي چه انكار است پس ( ميگويم ) چيست پرسيدن تو انكار مرا ؟

نُحولُ جسمي و تكديرُ المعيشَةِ وَ اصْ فِرَارُ وجهي و تزْفاري بِتكْرارِ

لاغري جسم من و تيرگي زندگيم

و زردي رخساره‌ام و آه گرم من كه مكرر است

و لاعجٌ في الحشا لاينطفي فَلِذَا تجري دُموعي من تصعيدِ تَزْفارٖي

و محبت سوزاننده در درون كه خاموش نميشود پس از اين رو

روان ميشود اشكهايم از بالا گرفتن آه آتشينم

و بي شحُوبٌ تُرِيكَ الصِّدْقَ من حالي تُغْنٖيكَ حالٖي عن منطوقِ اَخْباري

و براي من تغيير جسمي است مينماياند بتو راستي را از حال من

بي‌نياز ميكند ترا حال من از گفتار خبرهاي من

تُنْبٖيكَ اَنَّ مُصَابي فاقمٌ فَعَسي اذا سمِعْتَ بهٖ تَنْحُو لِاَعْذاري

بتو خبر ميدهد كه مصيبت من عظيم است پس بسا باشد

گاهي كه شنيدي آن را قصد كني عذرهاي مرا

اِنَّ الحسينَ بْنَ بنتِ المصطفَي و عليِّ الطُّهْرِ سبطَ رسولٍ خيرِ مختارِ

بدرستي كه حسين (ع) پسر دختر مصطفي (ص) و

علي طاهر (ع) فرزندزاده رسول (ص) بهترين برگزيدگان

امْسَي لبٖيضِ الظُّبَا و الزّاعِبِي ● غرضاً مِن بَعْدِ اَنْصارِهٖ مَا بينَ كُفّارِ

گرديد براي شمشيرهاي بران و ( نيزه ) زاعبي هدفي

از پس ياران خود در ميانه كفار

[ص 117]

و هُوَ السَّلٖيبُ اِزَاراً بالعَرا عٰارِي مَعْ اَنّهُ الوَزَرُ العارِي عَن ٱلعَارِ ●

و در حالي كه ربوده شده جامه بود در بيابان برهنه

با اينكه آن حضرت پناهگاه مبرا از ننگ بود

و اَنَّ هٰذَاكَ منحورٌ ببَتَّارِ و رأسُهُ ٱلعالِي عَالٍ فوق خَطَّارِ

و اينكه آن بزرگوار كشته‌شده بشمشير بود

و سر سرفراز او بالا بود بر روي نيزه

و اَنَّ جُثَّتَهُ فِي الطّفِّ تحطِمُها جردُ المَذاكي بِاِيْرادٍ وَ اِصْدَارِ

و اينكه بدن آن حضرت در كربلا پايمال كردند او را

اسبان هفت ساله بتاختن رفتن و برگشتن

و اَنَّ اَغسالَهُ مِنْ فَيْض مَنْحَرِهِ و اَنَّ اَكْفَانَهُ مِنْ نَسْجِ اِعْصَارِ

و اينكه غسلهاي او از ( ريزش خون ) گلوي او بود

و اينكه بود كفنهاي آن حضرت از بافته ( خاكهاي ) باد

وَ اَنَّهُ مُفْرَدٌ لم‌تلْقَ زَاۤئِرَهُ و لَا الْاَنٖيسَ سِوَي وَحْشٍ و اَطْيَارِ

و اينكه او تنها بود نميديدي زيارت كننده‌اش را

و نه مونسي جز وحشي و پرندگان

و اَنّ نِسْوَتَهُ بعدَ الصيانةِ مِنْ بُعَيْدِ مَقْتلِهٖ مِنْ غَيْرِ اَسْتَارِ

و اينكه زنان او پس از محفوظ بودن اندكي

پس از شهادت او بدون پوششها ماندند

[ص 118]

لها وُجُوهٌ كَمَا الاَقْمٰارِ فانْقَلَبَتْ مِنَ المصَائبِ و الاَحْزانِ كالقارِ

ايشان را روهائي مانند ماه بود پس منقلب شدند

( روها ) از مصائب و غمها مانند قير ( سياه‌رنگ )

كأنّنٖي بنساۤءِ السّبطِ حين اتَي مهرُ الحسينِ و منْهُ سَرْجُهُ عاري

گويا من ميبينم زنان سبط ( حسين ع ) را گاهي كه آمد

اسب حسين (ع) در حالي كه از آن حضرت زين او تهي بود

خَرجْنَ مِنْ غير قَصْدٍ في الفَلَا و قُلُو بُهَا من ٱلحُزْنِ فيها لاعجُ النَّارِ

بيرون شدند بدون اراده در بيابان

در حالي كه دلهايشان از اندوه در آنها شراره آتش بود

و ام‌كُلْثُوم لمّا اُسْمِعَتْ خرجَتْ تقولُ و الحزنُ في احشاۤئِها وارِي

و ( حضرت ) ام‌كلثوم (ع) چون شنوانيده شد بيرون آمد

در حالي كه ميفرمود و اندوه در همه اندرون او آتش زده بود :

مُصٖيبتي فوْقَ اَنْ اَرْثٖي باَشْعَاري و اَنْ يُحٖيطَ بِها فَهْمٖي و اَفْكاري

مصيبت من بالاتر است از آنكه رثا گويم آن را باشعارم

و اينكه احاطه بر آن كند فهم من و افكار من

شرِقْتُ بالرّيقِ فِي اَخٍّ فُجِعْتُ بهٖ و كنتُ منْ قبْلُ اَرْوَي كُلَّ ذي جارِي

گلوگير شدم بآب دهان در برادري كه غم‌زده شدم باو

و حال اينكه بودم من پيش از اين كه سيراب ميكردم هر گلوگير شده‌اي را

فاليوم اَنْظُرهُ في التُّرْبِ منجدِلاً لولا التَّجَمُّلُ طاشَتْ فيه اَسْرَارِي

پس امروز مينگرم او را در خاك افتاده مضروب بطعن نيزه

اگر صبر بر مصيبت نبود پراكنده ميشد درباره او عقول نهاني من

[ص 119]

كأَنّ صُورَتَهُ في كُلِّ نَاحيَةٍ شَخْصٌ يُلَائمُ اَوْهَامي و اخْطَارِي

گويا رخسار آن حضرت در هر جهتي

طالع است و اجتماع ميكند با وهمها و تصورات من

قَدْ كنتُ آمُلُ آمَالاً اَسُرُّ بِهَا لوْلا القَضاۤءُ الذي في حكمِهٖ جارٖي

بتحقيق بودم من آرزو ميكردم آرزوهائي كه شادان شوم بآنها

اگر نبود قضاي آنچناني كه در حكم خدا جاري شده

جاۤءَ الجوادُ فَلَا اَهْلاً بمَقْدَمِهٖ الَّا بوَجْهِ حُسَيْنٍ مُدْركِ الثّارِ ●

آمد اسب پس شايسته مباد ورود او

مگر با روي حسين (ع) طلب‌كننده خون

مَا للجَوادِ لَحَاهُ اللّٰهُ مِنْ فَرَسٍ اَلَّايُجَدِّلَ دونَ الضَّيْغَمِ الضَّارِي

چيست اسب را زشت و لعنت كند خدا او را اسبي

كه بر خاك نيفتاد كشته‌شده پيش از شير درنده ( دشمنان )

يا نفسِ صبراً علي الدُّنْيَا و مِحْنَتِهَا هذا الحسينُ الي ربِّ السَّما سَاري

اي نفس من صبر كن بر دنيا و محنت آن

اين حسين (ع) است بسوي پروردگار آسمان سير ميكند

فَجِئْنَهُ وَ هُوَ في البوغاۤءِ مُنْجدِلٌ و الجسمُ عاري سِوَي مُورِ الصَّبا الذّاري

پس آمدند زنان نزد او در حالي كه در خاك مضروب افتاده بود

و بدن آن حضرت برهنه جز پراكندن باد خاك‌افشان خاك را بر او

[ص 120]

فاقبلَتْ زَيْنَبٌ تَنْعاهُ قاۤئِلةً يا نُورَ اِنْسَانِ عَيْنٖي عنْدَ اِبْصَاري

پس روي آورد زينب (ع) خبر مرگ او را اظهار ميكرد و ميفرمود :

اي روشني مردمك ديده من نزد ديدنم

و حَقِّ حفْظِكَ لي عَنْ كُلِّ نائبَةٍ و حَقِّ ستْرِكَ لي عَنْ كُلِّ نَظّارِ

قسم بحق نگاهداري تو مرا از هر مصيبتي

قسم بحق پوشاندن تو مرا از هر نظاره كننده‌اي ( بسيار نظركننده )

ماجاۤءَ يا ابْنَ اَبي بالبالِ تَتْرُكُنٖي خَلِيّةً مِنْكَ فٖي بِلْبَالِ اَشْرارِ ●

نميآمد اي پسر پدرم در خاطرم ترك كني مرا

تنها از تو در شدت غم ( از ) بدكاران

يا سورَ حِصِنْي هُدِمْتَ اليومَ فَٱنْكَشَفَتْ عَمَّا يَسُرُّ بهِ الحُسَّادُ اَسْتَارِي

اي حصار حفظ كننده من خراب شدي امروز پس ظاهر شد

از آنچه خشنود ميشوند بآن حسودان پرده‌هاي من

ماكان في خَلَدِي اَبْقَي خِلافَك في ال دُّنْيَا بغير حِماً يا عِصْمةَ ٱلْجَارِ

نبود در خاطر من باقي بمانم پس از تو در

دنيا بدون حامي اي نگاهدارنده هم‌جوار

من‌ذَا خِلافَكَ يَرْعانا و يكفلُنَا و مَنْ يَعُولُ علي ذُلّٖي و اِضْرَارِي

كيست آنكه پس از تو مراعات ما كند و كفالت ما نمايد

و چه كسي متكي باو بشوم بر خواريم و زيان رسيدنم ؟

[ص 121]

و مَنْ لِضَائعَةٍ بينَ الانامِ لَهَا عليكَ نَوْحُ حَماماتٍ باشْجارِ

و كيست براي بجاي مانده‌اي ميان مردم كه بجهت آن

بر تو ( مانند ) نوحه‌سرائي كبوتران بر درختان است ؟

و مَنْ لمَفْجُوعةٍ بالبَيْنِ مَاعلمَتْ حَتّي تُفَارِقَها مِنْ غيرِ اِخْبٰارِ

و كيست براي غم‌زده‌اي بجدائي كه ندانست

تا اينكه جدا شدي از او بدون اعلام نمودن ؟

و مَنْ لسائبَةٍ في السَّبْيِ تَقْسِمُهَا مَعَ الغَنائِمِ ايدي كُلّ خَتّارِ

و كيست براي زن واگذاشته شده‌اي در اسيري كه قسمت ميكنند او را

با غنيمت‌ها دستهاي هر مكار غداري ؟

مَنْ للصّغيرِ و من‌ذا للكبيرِ و مَنْ يلُمُّ شَمْلِي بعْدَ الشَّتِّ في داري

كيست براي كوچك و كيست او براي بزرگ و كيست

جمع كند پراكندگي امر مرا پس از تفرق در خانه‌ام ؟

و مَنْ لخائفةٍ ضاقَ الفَضاۤءُ بهَا و مَاحَلا عَيْشُهَا مِن بعد اِمْرَارِ

و كيست براي زن ترسان ( از دشمن ) كه فضا بر او تنگ شده

و شيرين نشده زندگي او از پس تلخي و ناگواري

فلااصابَتْكَ يا عيني السِّهامُ و لا سُمْرُ العوالي و لاتُودَي بِبَتّارِ

پس نرسد بتو اي چشم من تيرها و نه

نيزه‌هاي بلند و نه كشته شوي بشمشير ●

[ص 122]

و لاتذوقُ الظّما و النهرُ حولَك بَلْ و لاتُغسَّلُ من فَيْضِ الدَّمِ الجاري

و نه بچشي شدت تشنگي را در حالي كه نهر پيرامون تو باشد بلكه

و نه غسل داده شوي از جريان خون جاري

ايْضاً و لا جِسْمُكَ الزاكي تُرَضِّضُهُ جُرْدُ المَذاكي لسَبَّاحٍ و طَيَّارِ

نيز و نه جسم پاكيزه ترا خرد كنند

اسبان هفت ساله در جريان و سرعت سير آنان

و لَاكَسٰا شِلْوَكَ البالي الغُبَارُ اذَا الرِّيَاحُ يسحَبُ منها كُلّ جَرَّارِ

و نه بپوشاند جسد كهنه ترا غبار گاهي كه

بادها ميكشند از آن غبارها هر ( باد ) كشنده‌اي

و لاتكونُ قِريً للوحْشِ اِنَّكَ مَا تَزالُ مِنْ كُلِّ جبّارٍ لهَا قَارِي

و نه تو باشي مهمان براي وحش بدرستي كه تو

پيوسته از ( گوشت ) هر جابري مهماندار آنها بودي

و لايُهَانُ لكَ ٱلجارُ ٱلنَّزيلُ و لا يُدْنَا حماكَ و انْت الحامِيَ ٱلذّاري

و نه اهانت كرده ميشد براي تو پناهنده مهمان وارد شده و نه

نزديك ميشد قرق تو در حالي كه تو حامي و پناهگاه بودي

فاِنْ اُصِبْتَ بهَا لَايرتَضي خَلَدٖي و لَا لساني بنُطْقِ الْفَادحِ ٱلطَّارِي

پس اگر اصابت كرده شوي بآن راضي نميشود دل من

و نه زبانم بگفتن مصيبت عارض شده ترا ناگهاني

[ص 123]

حَاشَاكَ حٰاشَاكَ هٰذا لِلْعِدَا مَثَلٌ و اَنْتَ تكْرُمُ اَنْ تُرْمَي باَشْرَارِ

منزهي تو منزهي تو اين براي دشمنان مثلي است

و تو بزرگوارتري از آنكه زده شوي بوسيله بدكاران

فاِنَّ اَحْمَدَ و الكَرَّارَ وَ ٱلْحَسَن ٱل زَّكي و اُمَّكَ اَعْني صفوة ٱلْبَارِي

پس بدرستي كه احمد (ص) و حيدر كرار (ع) و حسن پاكيزه (ع)

و مادر تو (ع) اراده ميكنم برگزيده آفريننده را

ماكان في خاطِرٖي يرضَوْنَ لَوْ سَمِعُوا اَوْ عَايَنُوا الخَطْبَ اَنْ تُرْمَي باَكْدَارِ

نگذشته در خاطر من راضي شوند اگر بشنوند

يا ببينند امر بزرگ را كه تو زده شوي بكدورتها

حُسَيْنُ مَنْ اَلْتَجٖي انْ ضامَنٖي زَمَنٖي الَيْهِ اَوْ مَنْ يَقٖينٖي سُوۤءَ اَحْذَارِي

اي حسين (ع) كيست كه خود پناه برم اگر ستم كند مرا زمانه‌ام

بسوي او يا كيست نگاه دارد مرا از بدي آنچه از آنها ميترسم ؟

حُسَيْنُ مَنْ للْيَتٰامَي ٱلضَّائِعٖين وَ مَنْ الَيْهِ يَلْتَجِأُ العَافي عَلَي ٱلْجَارِي

اي حسين (ع) كيست براي ايتام ضايع شدگان و كيست

كه بسوي او پناه برد آنكه نيكي ميكرد بر هم‌جوار ؟ ( و آن منم )

حسينُ اَلْبَسْتَنٖي عِزّاً فكنتُ بِهٖ اِنْ قُلْتُ يرضَي زَمَانٖي سَمْعَ اَخْبَاري

اي حسين (ع) پوشاندي مرا عزتي پس بودم در آن

اگر ميگفتم خشنود ميشد ( اهل ) زمان من شنيدن اخبارم را

و ٱليَوْمَ جاري لايُحْمَي و قَوْليَ لَا يُرْضَي و لايَسمعُ اللّاحُونَ اَعْذَارِي

و امروز پناهنده بمن حمايت نميشود و گفتار من

پسنديده نميگردد و نميشنوند ملامت كنندگان عذرهاي مرا

[ص 124]

اِنْ قلتُ قٖيلَ ٱسْكُتِي بل اِنْ عَثرتُ فَلَا تُقَالُ لٖي عَثْرَةٌ اِلَّا بِاِضْرَارِي

اگر بگويم گفته ميشود ساكت شو بلكه اگر بلغزم پس

واگذاشته نميشود براي من لغزشي مگر بآزار رساندن بمن

اذا عَثرْتُ بِذَيْلي بينَ سَبْيِهِمُ يُقَالُ لي لَا لَعٰا مِنْ غَيْرِ اِنْكَارِ

گاهي كه پايم بدامنم بلغزد ميان اسيران ايشان

گفته ميشود بمن قوت نباشد ترا بدون انكار كردن دشمن

فَاِنْ مضَيْتُ برَاحَاتٍ و انْسِ هناً فانّنٖي بين شدّاتٍ و اَضْجَارِ

پس اگر تو درگذشتي براحتها و انس گوارا

پس بدرستي كه من ميان سختيها و دلتنگيها قرار دارم

و اِنْ مضَيْتَ الي دَارِ القَرارِ مَعَ الْ اَطْهارِ فاليومَ قدْ فارَقْتُ اَطْهَارِي

و اگر تو درگذشتي بسوي خانه سكون با پاكان

پس امروز بتحقيق مفارقت كردم از پاكانم

شَوَي فراقُكَ قَلْبي بٱلضَّنا فَغَدَتْ نارُ الفِرَاقِ تَلَظَّي بين اَسْحَارِي

بريان كرد دوري تو دل مرا برنجوري پس گرديد

آتش دوري شرر افروخته ميان ريه‌هاي من

و ذِكْرُ رُزْئِكَ يا عزِّي مُلَازِمُنٖي حَتَّي غَدا وِرْدَ عَتماتٖي وَ اَسْحَارِي ●

و ياد مصيبت تو اي عزت من همراه من است

تا اينكه گرديده ورد سر شبها و سحرگاهانم

[ص 125]

كَلِّمْ سُكَيْنَةَ اِنَّ الْحُزْنَ اَسْكنَها مَساكِنَ الذُّلِّ تَحْتَ المَسْكَنِ الزَّارِي ●

سخن بفرما با سكينه (ع) بدرستي كه اندوه او را ساكن كرده

در مسكنهاي خواري تحت مسكن عتاب و عيب‌جوئي دشمن

عوَّدْتَها اَمْسِ حُسْنَ الدَّلِّ فانْقَلَبَتْ بها اللَّيالي بخَسِّ ٱلذُّلِّ وَ ٱلعَارِ ●

عادت دادي او را ديروز بحسن دلال پس منقلب كردند

او را شبها به پستي خواري و ننگ

ماكان ظنّي و لا في ظَنِّهَا اَبَداً باَنْ نراكَ طريحاً وُسْطَ مِضْمَارِ

نبود گمان من و نه در گمان او هرگز

باينكه ببينم ترا افتاده ميان ميدان ( بر خاك )

تري سُكيْنَةَ تبْكي و هي لَاطِمةٌ بمَدْمَعٍ مِنْ جَوَي ٱلفَجْعَاتِ مِدْرَارِ

ميبيني سكينه (ع) را كه ميگريد در حالي كه لطمه‌زنان است ( بر روي خود )

با حدقه اشكريزي كه از سوزش مصائب ( اشك آن ) بسيار جاري است

و انْت مهما بكَتْ تبكي و تَلْثِمُهَا لَاتَحْرقي مهجتي يا خيرة الباري ●

در حالي كه هر گاه ميگريست تو ميگريستي و او را ميبوسيدي

( و ميفرمودي ) آتش مزن جانم را اي برگزيده خدا

[ص 126]

قد خاننَا زَمَنٌ قدْ كَانَ يجمَعُنا حتّي يُفَرِّقَنا منْ غير اِشْعَارِ

بتحقيق بما خيانت كرد زماني كه بود كه بتحقيق جمع ميكرد ما را

تا اينكه پراكنده نمود ما را بدون آگاه نمودن ما

لَوْ كُنْتُ اعلَمُ اَنّ الدهرَ يغدُرُ بٖي جعلتُ نَعْيَكَ اَوْرادي و اَذْكَارِي

اگر بودم كه ميدانستم كه روزگار مكر بمن ميكند

قرار ميدادم خبر مرگ ترا دعاهايم و ذكرهايم ( پيش از اين متذكر بودم )

و قمتُ في مَأْتَمِ الْاَحْزانِ حيثُ تري و انتَ حيٌّ لِتَنْحٰابٖي و تَضْوَارِي

و قيام مينمودم در ماتمكده غمها جائي كه ببيني