پس دانست آل مصطفي (ص) را برگزيده
پس مخصوص گردانيد ايشان را از بلا بآنچه احاطه داشت
رمَي حُسَيْناً بخُطُوبٍ علَتْ بهٖ و جَلَّتْ كَعُلُوِّ ٱلعُلَي
هدف قرار داد حسين (ع) را بامور سختي كه بلندي جستند
بسبب او و بزرگ شدند مانند بلندي بلندي بآن حضرت
[ص 76]اِذْ سارَ للقَتْلِ بقَوْمٍ بِهِمْ يَمْحُوا لِمٰا شَاۤءَ نَعَمْ لميَشَا
هنگامي كه سير فرمود براي شهادت در قومي كه بسبب ايشان
محو ميفرمود هر چه را ميخواست آري اراده نفرمود هلاك همه دشمنان را
و قالَ سٖيرُوا لِلْمَنايَا و هُوْ في ٱلْبَدْءِ اَخْفَي و هُو سِرُّ الْبَدا ●
و فرمود سير كنيد براي مرگها و آن حضرت
در ابتدا پنهان داشت و آن سر بدا براي خداوند است
يَسْعَي بهِمْ سعْيَ القَضَا فِي ٱلاُولَي حَياتُهُمْ فِي موتهِمْ بٱلرِّضَي
شتابان ميرفت با ايشان بسرعت قضا در كساني كه
زندگي ايشان در مردنشان بود با خشنودي
حَلَّ الحَقٖيقاتِ بهِمْ ظَاهِراً و باطِناً حَتَّي اَتَي كَرْبَلا
وارد شد بر ايشان آنچه حمايت از آن لازم بود در ظاهر
و باطن تا اينكه آمد آن حضرت بكربلا
فجالَتِ الْاَعْدَا عليهِمْ بِهَا من كلِّ وِجْهةٍ فَسدُّوا ٱلْفَضَا
پس تاختند دشمنان بر ايشان در كربلا
از هر سوئي پس بستند فضا را ( بر ايشان )
فجالدوهُمْ دونَهُ فِتْيَةٌ شُوسٌ بَهالٖيلُ اسُودُ الشَّرا
پس با ايشان جنگ كردند پيش از آن حضرت جواناني
نظاره كنندگان خشمگين ساداتي شيران بيشه
[ص 77]يَدَّرِعُونَ اَنْفُساً زَانَهَا في ٱلعِلْمِ جُودٌ و المعالٖي تُقَي ●
زره قرار دادند جانهائي را كه زينت دادند آنها را
در علم بخشش و در بزرگواريها پرهيزگاري
غَلَتْ فَباعُوها عَلَي رَبِّهِمْ بيعة رِضوانٍ لَهُ فَٱشتري ●
گرانبها بودند جانها پس فروختند آنها را بر پروردگارشان
فروش ( بيعت ) خشنودي براي خدا پس خداوند خريداري فرمود
نقداً فمِنْ ذَا لميذوقُوا بِهَا حرَّ ٱلظُّبَا وَ لميخافُوا العِدَا
فروش نقد پس از اين سبب نچشيدند در آنجا
حرارت تيزي شمشير را و نترسيدند از دشمنان
لَهُم تجلَّي فِي الوَغا ربُّهُمْ فِي ٱبْنِ النَّبِيِّ طَالِباً مَا ٱرْتَضَي
براي ايشان جلوه فرمود در جنگ پروردگارشان
در صورت فرزند پيغمبر (ص) در حالي كه ميطلبيد آنچه پسنديده آنرا
[ص 78]فالبيضُ و السُّمْرُ لهم معرجٌ لِلّٰهِ كَمْ تَسٰابَقُوا ٱلْمُرْتَقَي
پس شمشيرها و نيزهها براي ايشان نردباني بود
بسوي خدا چه بسيار پيشي بر يكديگر گرفتند براي مقام شامخ
و السّبطُ فِي القَصْدِ لهُمْ غايَةٌ اِلَيْهِ وَاللّٰهِ لهُم منتهي ●
در حالي كه سبط (ع) در مقصد براي ايشان نهايت بود
بسوي او بخدا قسم براي ايشان او انجام قصد بود
خوْفاً عليهِ يَصْطَلُونَ ٱلْوَغَا و هُمْ بِذاكَ الثَّلِجُونَ الرِّوَا
از ترس بر آن حضرت ميافروختند آتش جنگ را
در حالي كه ايشان باين سبب سيراب از آب سرد بودند
رأَوْا عذَابَ ٱلْحَرْبِ في حُبِّهٖ عَذْباً و بَرْداً يَجِدُونَ ٱلصَّلَا ●
ميديدند سختي جنگ را در دوستي آن بزرگوار
گوارا و سرد احساس ميكردند گرمي آتش را
حَتَّي قضَوْا وَ مَا عليهِمْ قَضَوْا ● اكْبَادُهُمْ ناشِفَةٌ بِٱلظَّمَا
تا اينكه شهيد شدند و آنچه بر ايشان بود بجاي آوردند
در حالي كه جگرهايشان خشكيده بود از تشنگي شديد
[ص 79]للمَلَأِ الْاَعلي عليهم بُكَا تندِبُهُمْ بين الثري بٱلرِّثَا ●
براي اشراف فرشتگان عالم بالا بر ايشان گريستن بود
زاري ميكردند براي ايشان ميان زمين بمرثيهخواني
فمذ رَءٰاهُمْ سَيِّدي صُرِّعُوا فوقَ الثَّرَي و نُورهُمْ فِي ٱلسَّما
پس از گاهي كه ديد ايشان را مولاي من آغشته بخون افتاده بودند
بر روي خاك در حالي كه نور ايشان در آسمان ميتافت
اَنْشَا لَقَدْ فازَ الْاُولَي هَمُّهُمْ نَصْرُ ٱبْنِ بنتِ ٱلمُصْطفَي وَ ٱلْوِلَا
فرمود هراينه بتحقيق رستگار شدند آنان كه هم ايشان
ياري پسر دختر پيغمبر (ص) و ولايت بود
ثُمَّ بَكٰي شَوْقاً الَي وِرْدِهِمْ في كُلِّ صَابٍ سَلْسَبٖيلاً حَلَا
آنگاه گريست از شوق بسوي مشرعه ايشان
كه در ( تحمل هر تلخي ) چشمه سلسبيل شيرين بود
اَللّٰهَ اَنْصَارٖي بقَلْبٖي لَقَدْ سَارَ الَيْكُمْ قبل سَيْرٖي اِلَي
خداي را ( ميخوانم ) اي يارانم ( رحمت فرمايد ) بر دلم هراينه بتحقيق
روي آورد بسوي شما پيش از روي آوردن بمن نعمت ( شهادت )
فَدَيْتمُوني و اَنَا اِنَّمَا جئْتُ لكَيْ اَفديَكُمْ مِن لَظي
فدا شديد مرا و حال آنكه من اين است و جز اين نيست
آمدم براي اينكه فدائي شوم شما را از آتش
[ص 80]بِمُهْجَتِي ٱشْتَرَيْتُكُمْ فَادِياً كَيْفَ سَبَقْتُمْ بالشِّرَا وَ ٱلْفِدَا ●
بجان خود خريدم شما را در حالي كه فداشونده بودم
چگونه پيشي گرفتيد بخريداري و فدا شدن ؟
و اسْتوْحَشَ الدُّنْيَا وَ نادَي اَيَا اَحِبَّتٖي دُونَ ٱلْوَرَي مَا جَري
و وحشت فرمود از دنيا و ندا فرمود اي
دوستان من دون ( از ) مردمان چه گذشته بر شما ؟
لَئِنْ رَحَلْتُمْ فانَا لَاحِقٌ بِكُمْ قَرٖيباً فَٱبْشِرُوا بٱللِّقَا
هراينه اگر شما درگذشتيد پس من ميپيوندم
بشما بهمين نزديكي پس مژده باد شما را بديدار
فَجالتِ الاَعْدَا عَلَي سَيّدِي و هو يُنَادٖي يا لُيُوثَ ٱلْوَغَا
پس تاختند دشمنان بر مولاي من
در حالي كه آن حضرت ندا ميفرمود اي شيران جنگ
ايْن زُهَيْرٌ و حبيبٌ وَ مَنْ صيَّر نَفْسَهُ لنَفْسٖي وِقَا
كجاست زهير و حبيب و آنكه
قرار داد جان خود را براي جان من نگاهدارنده
مَا لٖي اُنادِيكُمْ علي قُرْبِكُمْ منّٖي اَما فيكمْ مجٖيبُ النِّدَا
چه ميشود مرا ميخوانم شما را در حال نزديك بودن شما
بمن آيا در شما جواب دهنده فرياد نيست
[ص 81]كيف مَضَيْتُمْ وَ اَنَا مُفْرَدٌ بين العِدَا و لماجِدْ مُلْتَجَي
چگونه درگذشتيد در حالي كه من تنها هستم
ميان دشمنان و نمييابم پناهگاهي ؟
وَ صَالَ فيهِمْ صَوْلةً كٱلقَضَا ليس لهُ رَدٌّ بِمَا قَدْ مَضَي
و حمله فرمود در ايشان حملهاي مانند قضاء
كه ردشدني براي آن نيست بآنچه بتحقيق قضا بر آن جاري شده
يُديرُ للمنونِ فيهم رحَي دواۤئر السَّوْءِ و سُوۤءِ القَضا
بگردش درآورد براي مرگ در ايشان محور
گردندههاي بدي را و بدي قضا ( مرگ ) را
لٰكِنَّهُ يَقْضٖي عَلي اَبْتَرٍ و لَوْ تَزيَّلُوا لَعَمَّ الْفَنَا ●
اما آن بزرگوار حكم نيستي بر كسي فرمود كه بلاعقب بود
و اگر مؤمن و كافر از هم جدا ميشدند هراينه همه كفار نابود ميشدند
و لميزَلْ مُخْتَلِساً اَنْفُساً من كُلِّ نغلٍ و لعٖينٍ عتي
و پيوسته بود آن حضرت كه سلب ميفرمود جانهائي را
از هر حرامزاده و ملعوني كه گردنكش بود
ثم رأَي اَسْلافَهُ عِنْدَهُ عجِّلْ اليْنا مُسرِعاً بالوَفا
آنگاه مشاهده فرمود گذشتگان خود را نزد خويش
ميفرمودند شتاب كن بسوي ما در حال سرعت بوفاي بعهد
[ص 82]فلميرَ الدُّنيا و لَا اَهْلَها فَخَرَّ مِنْ سهمِ لعينٍ رَمَي
پس ملاحظه نفرمود دنيا و نه اهل آن را
پس فرو افتاد از تير ملعوني كه افكند بسوي آن حضرت
فوق الثّري مُخْتَضِباً شيبُهُ مِن دَمِهٖ منجَدِلاً بالعَرَا
بر روي خاك در حالي كه خضاب شده بود ريش مقدسش
از خون آن حضرت مضروب در بيابان
ذا مهجةٍ لَاهِبَةٍ بالظَّما وَ جُثَّةٍ شَاخِبةٍ بٱلدِّمَا
داراي روحي برافروخته از آتش تشنگي شديد
و جسمي آغشته بخونهاي بدن مطهر ( كه خون از آن جاري بود )
فَطبَّق الدُّنيا مُصَابٌ حَوي لمٰا سيَأتي ابداً اَوْ اَتَي
پس احاطه كرد دنيا را مصيبتي كه در بر دارد
آنچه را كه زود است بيايد هميشه يا آمده است از مصائب
ما في الوجودِ مُعْجَمٌ لميَكُنْ الّا عَرَتْهُ حَيْرَةٌ فِي ٱسْتِوَا
آنچه در وجود غير آشكار است نبود
مگر اينكه عارض آن شد سرگرداني در اعتدالش
كُلُّ انكسارٍ و خضُوعٍ بِهٖ و كُلُّ صوتٍ فهو نَوْحُ الهَواۤ
هر شكستگي و فروتني بسبب آن حضرت است
و هر صدائي پس آن زاري و ندبه هوا است
اَماتري الٰافَاق مُغْبَرَّةً و الشمس حَمْرَا بُكْرةً اَوْ مَسَا
آيا نميبيني آفاق ( كرانههاي عالم ) را غبارآلود
و خورشيد را قرمزرنگ بامداد يا شامگاه ؟
[ص 83]وَ كُلُّ رَطْبٍ يَنتَهٖي ذَابِلاً وَ ذي قَوَامٍ يَعْترٖيهِ الْتِوَا
و هر تر تازهاي منتهي بپژمردگي ميشود
و هر بااستقامتي عارض ميشود او را خميدگي در قوام آن
أمَاتَري النَّخْلةَ في قُبَّةٍ ذاتِ انفِطارٍ و ٱنفراجٍ فشي
آيا نميبيني درخت خرما را در قبهاي از برگهاي آن
كه آن قبه داراي شكافتگي و فاصله ظاهر شده ؟
ما سَعْفَهٌ فيها انْتَهتْ اُخبِرتْ الَّا لها حُزْنُ اِمَامي شوَي
در آن شاخ باروري نيست كه پايان يابد و خبر داده شود
مگر اينكه براي آن اندوه امام من است كه ميپزد آن را
اَماتَرَي الاَثْلَ و اَهْدَابَهُ عنْد الرِّيَاحِ ذَا حَنٖينٍ عَلا
آيا نميبيني درخت گز و شاخههاي آويخته آن را
در نزد بادها داراي شوق و گريهاي است كه بالا ميگيرد ؟
اَماسمعْتَ الرعدَ يبكي له و البرق و السحب بقَطْرٍ همَي
آيا نشنيدي ( صداي ) رعد را كه ميگريد بر آن حضرت
و برق و ابرها را بقطرات ( كه ) ميريزند ( ميگريند )
امَاتري النحْل لهُ رَنَّةٌ في طيرانِهٖ شديد البُكَا
آيا نميبيني زنبور عسل را براي او آواي ندبهاي است
در پرواز او در حالي كه گريه او سخت است
[ص 84]و كُلُّ بقعةٍ بها قَبْرُهُ فَكَرْبَلا كلّ مكانٍ تُري
و هر بقعهاي در دنيا قبر آن حضرت است
پس كربلا است هر مكاني كه ديده ميشود
و كلُّ يومٍ يومُهُ دَاۤئماً نغّصَ شِربَ الما علي مَن وَعي
و هر روزي روز آن حضرت است پيوسته
كدر ميكند آشاميدن آب را بر كسي كه ظرفيت فهم آن را دارد
و السَّيْف يفري نحرَهُ بَاكِياً و الرمحُ ينعي قاۤئماً و ٱنثِنا
و شمشير قطع ميكرد گلوي آن حضرت را گريان
و نيزه خبر مرگ ميداد چه استوار و چه منحني
تبكيه جُرْدٌ جارِيَاتٌ علي جثمانِهٖ و اِنْ تَدقُّ القَرا
بر او ميگريستند اسبان تازنده بر
جسم آن حضرت و اگر چه ميشكستند پشت آن بزرگوار را
واللّٰهِ مارأيتُ شيْئاً بَدا في الكونِ اِلّا بِبُكَاءٍ تَلا ●
بخدا قسم نديدم من چيزي را كه آشكار شد
در آفرينش مگر اينكه بگريستن پيروي كرد
[ص 85]وا حرقَتٖي و الناسُ في نَعْمةٍ عُيونهُمْ جَامدةٌ في هَنا
آه از حرارت دلم در حالي كه مردم ( دشمنان ) در نعمت هستند
چشمان ايشان خشكيده است در آنچه گوارا بدست آوردهاند
و آلُ احمدَ ٱلبُكَا دَأبُهُمْ مسَّهُمُ الضُّرُّ وَ نال الاذي ●
در حالي كه آل پيغمبر گريه روش ايشان است
مس كرده است ايشان را سختي و رسيده است بايشان آزار
قلوبُهُمْ تَخْفِقُ مِن خَوْفِهِمْ و الذّلّ مفروشٌ عليهِمْ غِطَا
دلهاي ايشان مضطرب بود از هراسي كه داشتند
و خواري گسترده بود بر ايشان پرده خود را
رِجالُهُمْ جزْرُ سباعِ الفَلَا نِساۤؤُهُمْ تُقَادُ قَوْدَ الاِمَا
مردانشان قطعه قطعه شده درندگان بيابان بودند
زنانشان كشيده ميشدند ( باسيري ) كشيدن كنيزان
اموالُهُمْ نهبُ الاعادي كذا خيامُهُمْ تُشْعَلُ فيها ذَكَا
اموال ايشان تاراج شده دشمنان همچنين
خيمههاي ايشان افروخته شده در آنها شراره آتش شديد
بناتُهُمْ مسلوبةٌ سِتْرَها لا راحمٌ و لا مُحَامٍ حَمَي
دخترانشان ربوده شده پوشش آنان
نه رحمكننده و نه حمايت كنندهاي كه حمايت نمايد
[ص 86]و المسلمُونَ حُضَّرٌ ما بهِمْ عن مُنْكَرٍ رءاهُ شَخْصٌ نَهَي
در حالي كه مسلمانان حاضر بودند و كسي در ايشان
از ناپسندي كه آن را شخص ميديد بازنميداشت
يا سيّدَ الرُّسلِ ترَي صُنْعَهُمْ اَنْ فَرّقُوا آلَكَ اَيْدِي سَبَا
اي آقاي پيغمبران (ص) ميبيني رفتار ايشان را
كه پراكنده نمودند آل ترا پراكندگي فرزندان سبا ●
اجْراً ● لِمٰا صَنعْتَهُ فٖيهُمُ مِنَ الجَمٖيلِ اَمْ جزاۤءَ ٱلهُدَي
پاداش آنچه رفتار فرمودي درباره ايشان
از سلوك پسنديده يا پاداش هدايت نمودن ايشان
هُمُ و حَقِّ سِبْطِكَ المْبُتَلَي اهلُ الشَّنانِ و القِلا وَ ٱلنَّوي
آنان قسم بحق فرزندزاده تو (ع) كه مبتلا است
اهل عداوت و دشمني و دوري هستند
يا آلَ بيتِ احمدٍ حزنُكمْ شَوي فُؤَادٖي و عِظَامي بَرَي
اي اهل بيت احمد (ص) اندوه شما
كباب كرد دلم را و استخوانهايم را تراشيد
[ص 87]دِنْتُ الهي لكمُ بالوِلَا لكُمْ و مِنْ اعْداۤئِكُمْ بالبَرا
دين ورزيدم خدايم را براي شما بولايت
براي شما و از دشمنانتان به بيزاري
و ذاكَ منْكُمْ و لَكُمْ فيكُمُ انْتُمْ غِنَي الدهرِ و نِعْمَ الغِنَي
و آن ( اين ) از شما و براي شما درباره شما است
شما بينيازي روزگار هستيد و بهترين بينيازي
فاحمدٌ كونوا لَهُ مُلْتجيً و عبدِكُمْ يا مُحْسِنُونَ الْوِحَا
پس احمد (اع) را شما باشيد براي او پناهگاه
و بنده شما اي نيكو فريادرسندگان
و العبدِ زينالدينِ في حُبِّكمْ ابي و اُمّٖي يا اُهَيْلَ ● الْجَدَا
و بنده زينالدين در دوستي شما
پدرم و مادرم اي اهل عطا و بخشش
و مَنْ عَناني امرُهُ فٖيكُمُ يا اَمَلٖي في عَمَلٖي ● و ٱلرَّجَا
و آنكه با من است امر او در حق شما
اي آرزوي من در عمل من و اميد من
صَلّي عليْكمْ رَبُّكُمْ مَا دَعَا داعٍ بِكُمْ يا مُسْتَجٖيبِي ٱلدُّعَا ●
رحمت فرستد بر شما پروردگارتان مادام كه دعا ميكند
دعاكننده بسبب شما اي استجابت كنندگان دعا [ص 88]
يا باكياً لرَسْمِ دارٍ اقفرَا مِن اهلِهٖ و ناۤئِحاً تذكُّرَا
اي گريهكننده براي اثر خانهاي كه تهي مانده
از اهل آن و ندبه كننده از روي يادآوري
لِقاطنٖيهِ منفِقاً مُبَذِّرا لدمعِهٖ و قَالِياً طٖيبَ الكَرا
براي ساكنين آن انفاقكننده اسراف جوينده
براي اشك خود و دشمن دارنده پاكيزگي خفتن را
*
تبكي اذا رأيْتَ برقاً لامعَا اَوْ خِلْتَ عينَ ٱلسُّحْب تبكي هامِعَا
ميگريي گاهي كه ميبيني برق درخشنده را
يا گمان داري چشم ابرها را كه ميگريد اشكريزان
و الرَّوض ضاحكاً عليهما مَعَا و الورق يشدوا وَ الصّباحُ اَسْفرا ●
و باغها را ( كه ) خندانند بر آنها همراه
و كبوتران آوا ميدهند و بامداد پرده از رخ برگرفته
*
او جاوَزَتْكَ في صباحِكَ الصَّبَا ذكرْتَ ايّامَ شَبابٍ و صِبَا ●
يا بر تو ميگذرد در بامداد تو باد صبا
ياد ميآوري روزگار جواني و كودكي را
[ص 89]زدْتَ حشاكَ منْ هَواكَ وَ صَبَا و عِشْتَ ممّا قد جري محسَّرَا
ميافزائي در درون خود از دوستي تو و ميل تو
و زيست ميكني از آنچه بتحقيق جاري شده حسرتزده
*
خلِّ البُكا علي الدّيارِ و الهوي و ذكْرِ ايّامِ الشبابِ و ٱلغوا
واگذار گريستن بر ديار و دوستي را
و ياد روزگاران جواني و گمراهي را
و كن حزيناً ذَا شجاً و ذَا جَوي بمهجةٍ حرَّي و ذا حزنٍ وَرَي
و باش اندوهگين داراي غصه گلوگير و داراي سوزش
با دلي تفتيده و داراي اندوهي شعلهور
*
و اتّخِذِ الحزنَ متاعاً و غِذَا بنكْد عَيْشٍ ذا شجاً و ذا قَذَا ●
و بگير اندوه را كالا و غذاي خود
به سختي زندگي داراي اندوه گلوگير و داراي خاشاك در چشم
و دُمْ بهٖ ما دُمتَ حيّاً و اذَا مولَّعاً لخيرِ جٖيلٍ في الوري
و ادامه بده آن را تا زنده هستي و بآزار بردن
در حال كمال دوستي براي بهترين طوائف در مردم
*
[ص 90]الُ النبيّ الهاشِمِيِّ احمدَا اَماسمعتَ فيهمُ فِعلَ العِدَا
آل پيغمبر هاشمي احمد (ص)
آيا نشنيدي درباره ايشان رفتار دشمنان را ؟
سقَتْهُمُ اَعْدَاۤؤُهمْ كأسَ الرّدي ظلماً و عدواناً و بغضاً مظهَرَا
نوشاندند ايشان را دشمنانشان جام هلاكت
از روي ستم و تعدي و دشمني آشكار شده
*
مصابُهُمْ هُوَ المُصَابُ الاوْحَدُ و حزنُهُمْ مثالُهُ لايوجَدُ
مصيبت ايشان آن مصيبت يگانه منحصر است
و اندوه ايشان مانند آن يافت نميشود
فعَيْشُنَا طولَ الزّمانِ النّكِدُ فلنتري كما جرَي مشتهرَا
پس زندگي ما در طول روزگار سخت شده
پس هرگز نميبيني مانند آنچه واقع شده مشهور شدهاي را
*
كن لي معيناً بالبُكا عليهِمُ لاسيّما السّبطُ الشهيدُ الاكرَمُ
باش براي من ياريكننده در گريستن بر ايشان
خصوصا سبط شهيد بزرگوارتر (ع)
نُسْعِدُ فيه المصطفي و نلطُمُ و امَّهُ البتولَ ثُمَّ حَيْدَرَا
ياري ميكنيم در آن پيغمبر (ص) را و لطمه بر صورت ميزنيم
و مادر آن حضرت بتول (ع) آنگاه حيدر (ع) را ( ياري ميكنيم )
*
يا ليْتَ شِعْري هل اَنوحُ اهلَهُ بين العدَا اَمِ الذبيحَ طِفْلَهُ
كاش ميدانستم آيا نوحه كنم بر اهل آن حضرت
ميان دشمنان يا مذبوح كودك او را (ع)
[ص 91]اَمْ خِيَماً محروقةً اَمْ نَسْلَهُ مُشَرَّداً مُشَهّراً تشهُّرَا
يا خيمههاي سوخته شده يا اولاد او را
رانده شده مشهور شده شهرت يافتني
*
و ليتَنٖي اُشْعِرُ ● هَلْ اَنْدِبُهُ بينَ الاعادي بالظُّبا تضربُهُ
و كاش من بدانم آيا او را ندبه كنم
ميان دشمنان كه با شمشير بران آن حضرت را ميزدند
امْ جسمُهُ سمرُ القَنا تنهَبُهُ اَمْ لحشاهُ بالظّما تَسَعَّرَا
يا جسم او را الوان نيزهها تاراج كردند او را
يا براي درون آن حضرت كه به تشنگي شديد درگرفته بود
*
لهفي لهُ لَمّا اَناخَ كرْبَلا بفِتْيَةٍ و ايِّ فِتْيَةٍ عَلا
اندوه من براي او گاهي كه شتر بكربلا فرود آورد
در جواناني و چه جوانان بلندمرتبه
شأنُهُمُ عُلاً و مجْداً زُحَلَا و قدْ سمَوْا اِنْ حَاربوا اُسْدَ الشَّرَا
شأن ايشان در بلندي و بزرگي مانند زحل بود
و بتحقيق ناميده ميشدند اگر جنگ كنند شيران بيشه
*
قادَتْهُمُ امحَبَوْكرٍ و همْ قُوَّادُهَا نحو العِدَا عادَتُهُمْ
كشيد ايشان را بزرگترين حوادث در حالي كه ايشان
آنها را ميكشيدند بطرف دشمنان خوي ايشان بود
[ص 92]فما لَها في قودِهَا لا مَا لهُمْ اُسْدُ شَراً قدِ ٱسْتَحَقُّوا الظَّفَرَا
پس ايشان آن را در كشيدنش مايل مينمودند نه آن ايشان را
شيران بيشه بودند كه بتحقيق استحقاق پيروزي داشتند
*
كُلٌّ يقولُ منهُمُ اذْ بادَرُوا يا ربِّ انّي للحسين ناصِرُ ●
هر يك ميگفت از ايشان گاهي كه مبادرت ميجستند بجنگ
اي پروردگارم بدرستي كه من براي حسين (ع) ياريدهندهام
و لِابنِ هِنْدٍ تارِكٌ و هاجِرُ فاغتَنَمُوا ٱلفُرْصَةَ معْ خير الوَري
و براي پسر هند (لع) ترككننده و دوري جويندهام
پس غنيمت شمردند فرصت را با بهترين مردم (ع)
*
كأنَّهُمْ في الحربِ شُهْبٌ هاوِيَهْ تري الاَعادي بظُبَاهُمْ ثاويَهْ
گويا ايشان در جنگ شعلههاي ساقط شده بودند
ميبيني دشمنان را بشمشيرهاي ايشان فروافتاده
كأنَّهُمْ اعْجَازُ نخْلٍ خاويَهْ ● كانُوا علي الاعداۤءِ ريحاً صَرْصَرَا ●
گويا ايشان ريشههاي درخت خرما بودند قطعشده تهي
بودند بر دشمنان باد صرصر ( هلاككننده )
*
[ص 93]هُمْ سادةٌ قد عَظُمَتْ اُجورُهَا بدَتْ لهم عند اللِّقاۤءِ حورُهَا
ايشان آقاياني بودند كه بتحقيق بزرگ شد اجرهاي ايشان
آشكار شدند براي ايشان هنگام جنگ حوريان ( بهشت )
في جنَّةٍ عاليَةٍ قصورُها ● قُطوفُها دانِيةٌ لمن يَري ●
در بهشتي بلند كاخهاي آن
ميوههاي آن نزديكند براي كسي كه ببيند
*
فعاينوا الحُورَ عليهِمْ تُشْرِفُ و جنّةَ الخلْدِ لهُمْ تُزَخْرَفُ
پس عينا مشاهده كردند حوران را كه بر ايشان مشرف شدهاند
و بهشت سرمدي را كه براي ايشان زينت داده شده
فعانقوا بٖيضَ الظُّبَا و ارْتَشَفُوا من القنا كأسَ الفناۤءِ سُكّرَا
پس معانقه كردند با شمشيرهاي بران و نوشيدند
از نيزهها جام نيستي را در حالي كه آرامش داشتند
*
حتّي اُبٖيدوا كلُّهُمْ علي ظمَا بين طعٖينٍ و جريحٍ كُلِّما
تا اينكه شهيد شدند همه آنها در حال تشنگي شديد
ميان نيزه خورده و مجروح جراحت يافته
فيا لَهُمْ مِنْ ناصرٖين كُرَمَا باعوا علي اللّهِ النفوسَ فاشتري ●
پس چه ( بزرگ ) ياوراني آزادمردان بودند
فروختند بخدا جانها را پس خريداري فرمود
*
[ص 94]التّاۤئِبُون العابدون الرُّكَّعُ الحَامدونَ ٱلساجِدون الخُشَّعُ ●
توبهكنندگان عبادت كنندگان راكعين
حمد كنندگان سجده كنندگان فروتنان
الٰامِرُونَ بالرّضَي و الرُّدَّعُ كُلٌّ مضَي ببَيْعِهٖ مسْتَبْشِرَا ●
امركنندگان برضاي خدا و بازدارندگان ( از بدي )
هر يك گذشت به بيع خود بشارت يافته ( خشنود )
*
ليَكْسُ مثلٖي النَّدَمُ المُبَرِّحُ و ليَلْزَمَنّٖي اسَفٌ لايَبْرَحُ
بايد بپوشاند مانند مرا پشيماني بسختي افكننده
و بايد ملازم من شود تأسفي كه زايل نگردد
اذْ لماَنَلْ صفْقَةَ مَنْ قَدْ رَبِحُوا و لماكُنْ ادْركتُ ذاكَ المتْجَرا ●
چون نائل نگرديدم معامله آنها را كه سود بردند
و نبودم كه دريابم اين محل تجارت را
*
[ص 95]لهفي و هَلْ ينفَعُني تَلَهُّفٖي اوْ نارُ قلبي بالدُّموعِ تَنْطَفي
اندوه مرا و آيا بمن نفع ميدهد اندوه من
يا آتش دلم باشكها خاموش ميشود ؟
و هَلْ تزولُ حسْرَتي بالاسَفِ و هَلْ يَبُلُّ غلّتٖي دمْعٌ جَرَي
و آيا زايل ميشود حسرت من بتأسف
و آيا تر ميكند حرارت دلم را اشك جاري شده ؟
*
لمفرَدٍ يدعوا اَما مِن ناصرِ ما فيكمُ يا قومُ مِنْ مُبَادرِ
براي تنها فردي كه ميخواند آيا ياريكنندهاي نيست
نيست در شما اي قوم كسي كه مبادرت كند ؟ ( به بهشت )
يَذُبُّ عن آلِ ٱلنَّبِيِّ الطاهرِ لكي ينالَ الفوْزَ معْ مَنْ نصرا
دفع كند از آل پيغمبر طاهر (ص) ( دشمنان را )
براي اينكه نائل شود برستگاري با هر كس ياري كرد
*
ما فيكمُ يا قومُ شخصٌ راحِمُ أليْسَ فيكمْ احدٌ مُسَالِمُ
نيست در شما اي قوم كسي رحمكننده ؟
آيا نيست در شما احدي كنارآينده ؟
يكفُّ و هو مِن ذِمَامي سالِمُ اِنْ لميكنْ لي ناصراً فَلْيَحْذَرا ●
خودداري كند در حالي كه او از عهد من ايمن است
اگر نيست او براي من ياريكننده پس بايد بر حذر باشد
*
[ص 96]يا قومُ اِنْ لمتقبلوا مَقَالٖي فَراقِبُوا الجَبَّارَ ذا المِحَالِ ●
اي قوم اگر نميپذيريد گفتار مرا پس بترسيد از خداي جبار داراي عقوبت
قدْ هلكَتْ منَ الظَّمَا اطْفالِي لاتمنعوني جارِيَ الماۤءِ اجْتِرَا
بتحقيق هلاك شدند از شدت تشنگي كودكانم
از من منع نكنيد آب روان را از روي جرأت بر من
*
و اِنْ اَبيْتم فَاُرِيدُ اَرْجِعُ بالاهلِ نحو يثربٍ لاتمنعوا
و اگر خودداري ميكنيد پس من اراده دارم بازگردم
همراه اهل خود جانب مدينه مانع نشويد
اَخافُ اِنْ قُتِلْتُ اَن يُضَيَّعُوا و اَنْ تُقَادَ كلُّ اهلي اُسَرَا
ميترسم اگر كشته شوم كه ايشان ضايع كرده شوند
و اينكه كشيده شوند همه اهل من در حالي كه اسير باشند
*
قالوا لهُ كُفَّ عَنِ المَلامِ لتُورَدَنَّ مورِدَ الحِمَامِ
گفتند بآن حضرت خودداري كن از ملامت كردن
هراينه البته البته وارد ميشوي محل ورود موت را
و لنتبُلَّ حُرقةَ الاُوَامِ حتّي تموتَ ظامياً محْتَقَرَا
و هرگز تر نميكني ( آب نميزني ) آتش تشنگي را
تا اينكه درگذري بشدت تشنهكام و تحقير شده
*
[ص 97]يا زفْرةً تكادُ مِن تَفجُّعٖي تُخْرِجُ نفسٖي بدمٖي في اَدْمُعٖي ●
اي آه آتشين من كه نزديك است از اندوه من
بيرون برد جان مرا همراه خونم در اشكهايم
يا كَبِدِي لحسرتٖي تَقَطَّعٖي يا مدمعي من وَجَعٖي تَفَجَّرَا
اي جگرم از حسرت من پاره پاره شو
اي مجراي اشك من از درد من چشمهمانند منفجر شو
*
يا شَغَفاً يلهَبُ وُسْطَ لُبّٖي يَشْوي حشاشاتي لفرْطِ كربي
اي پرده دل محزونم كه آتش ميزند ميان مغز مرا
كباب ميكند اندرونهاي مرا از بسياري محنت من
يا اَسَفاً جَذَّ نِياطَ قلْبٖي ● و صَفْوَ عَيْشٍ لِلضَّنا تكَدَّرَا
اي تأسفي كه قطع كرده رگ قلب مرا
و زلال زندگي بسبب رنجوري تيره گرديده
*
[ص 98]اَنِّيَ لماُدْرِكْ زمَانَ سَيِّدي اِذْ قالَ للاعْدَا اَما مِنْ مُسْعِدِ
اينكه من درك نكردم زمان مولايم (ع) را
گاهي كه ميفرمود بدشمنان آيا ياريكنندهاي نيست ؟
فَفَاتَنٖي لسَبْقِهٖ نَصْرُ يَدِي لِسُوۤءِ حَظّي زَمَني تَأخَّرَا ●
پس از من فوت شد بسبب پيشي زمان بدست ياري كردنم
بسبب بدي بخت من زمانهام عقب افتاد
*
لوْ اَنّنٖي لَمّا دعَا سمعْتُهُ لكنْتُ مِنْ طعنِ القَنا وقَيْتُهُ
اگر اينكه من بودم گاهي كه ميخواند ميشنيدم آن را
هراينه بودم كه از طعن نيزهها نگاهدارندهاش ميشدم
بمُهْجَتٖي ثمّ الحَشا سَأَوْتُهُ عليهِ جُنَّةً تَقٖيهِ الضَّرَرا
بجانم آنگاه دل را قصد ميكردم
بر او سپري كه نگاه دارد آن حضرت را از ضرر
*
لهفي لهُ اذْ حمِيَ الوطٖيسُ ● عليهِ لَمّا اقْبَلَ الخَمٖيسُ
اندوه من براي او گاهي كه گداخته شد تنور ( جنگ )
بر آن حضرت هنگامي كه روي آوردند لشكر ( لعنهم الله جميعا )
[ص 99]و طَارَتِ الاكُفُّ و الرُّؤُسُ كم غادرٍ غادَرَهُ مقطَّرَا ●
و پريدند دستها و سرها
چه بسيار مكاري كه ترك گفت او را بر خاك افتاده
*
فلوْ تَراهُ فٖي خِلالِ الغَبَرَهْ خِلْتَ الاعادي حُمُراً مُسْتَنْفِرَهْ ●
پس اگر ببيني او را در فاصلههاي غبارها
ميپنداري دشمنان را الاغهاي رمكننده
فرَّتْ حِذارَ حَتْفِهَا مِن قَسْوَره ذٖي لبدةٍ اُهٖيجَ لَمّا خدَرَا
فرار ميكردند از ترس مرگشان از شير
داراي يال بهيجان ميآيد گاهي كه در بيشه است
*
ثُمَّتَ لَمّا جاۤءَهُ الْمُقَدَّرُ تأَلَّبُوا علَيْهِ و هُوَ يَزْءَرُ
سپس هنگامي كه آمد آن حضرت را تقدير شده ( شهادت )
از هر سو روي آوردند بر او در حالي كه مانند شير غران بود
زَئٖيرَ ذي الاَشْبالِ لَايُقَهْقِرُ فصابَهُ سهمُ لعينٍ قَدّرَا
غرش شير داراي فرزندان بعقب بازنميگشت
پس رسيد آن حضرت را تير شخص ملعوني كه آن تير قوي بود
*
فخَرَّ كٱلطَّوْدِ المُنٖيفِ ٱلسَّامي علي الثري و هو عَفٖيرٌ دامي
پس فرو افتاد مانند كوه رفيع بلند
بر خاك در حالي كه گونه مبارك بر خاك نهاده و بخون آغشته بود
[ص 100]عطشانُ محروق الفؤادِ ظامي يرنوا الخيام خاضِعاً مُنْكسِرَا
تشنه آتش در دل افتاده بشدت عطشان
بجانب خيام مينگريست از روي خضوع و شكستگي
*
لهفي لهُ نحوَ السَّمَاۤءِ يَنْظُرُ تَعْلَمُ اَحْوَالٖي و انْتَ اَكْبَرُ
اندوه من براي او بسوي آسمان مينگريست
( كه خدايا ) ميداني احوال مرا و تو بزرگتر هستي
فها انا مهتَضَمٌ مُنْكَسِرُ كما ترَي يا مَنْ يَري و لايُرَي
پس اينك من مظلوم و در هم شكسته شدهام
همچنانكه ميبيني اي آنكه ميبيند و ديده نميشود
*
و راح مُهرُ سيّدي محمحِماً فزينبٌ قالَتْ لِسَكْنَةٍ اَمَا
و آمد اسب مولايم در حالي كه شيهه ميكشيد
پس ( حضرت ) زينب (ع) فرمود بسكينه (ع) آيا
ترَيْنَ عَلَّ ذا اخي جاۤءَ بِمَا اِنّ الظّما شَوي فؤادي وَ وَري
نميبيني شايد اين برادرم هست آب آورده
بدرستي كه شدت تشنگي بريان كرد دلم را و آتش زد
*
فاطّلَعَتْ فعاينَتْهُ خالي صاحَتْ و قَالَتْ وا شقاۤءَ حالي
پس مشرف شد پس آن را ديد در حالي كه سوار نداشت
صيحه زد و فرمود آه از سختي حال من
[ص 101]فجئْنَهَا يَعْثُرْنَ بالاذْيَالِ كُلٌّ تشقُّ جَيْبَها تحَسُّرَا
پس زنان نزد او آمدند در حالي پايشان بدامنهايشان ميگرفت
هر يك چاك ميزد گريبانش را از روي حسرت
*
ثمّ فرَرْنَ عن قلُوبٍ طائِرَهْ اذا العِدَا عَلي الخِيَامِ غائِره
آنگاه فرار كردند از ( با ) دلهائي كه پريده بودند
گاهي كه دشمنان بر خيمهها بتاراج پرداختند
ثمّ سبَوْا تِلْكَ النّساۤءَ الطاهرة معَ خيامِهِنَّ سبْياً ماجَري
آنگاه اسير گرفتند آن زنان پاكيزه را
با خيمههاي ايشان اسارتي كه بر احدي جاري نشده
*
فلنترَي الّا قِناعاً يُنْهَبُ و حرّةً علي التُّرابِ تُسْحَبُ
پس هرگز نميديدي مگر مقنعهاي كه غارت شده بود
و آزاده زني كه بر خاك كشيده ميشد
و يَسْلِبُونَ مِرْطَها و تُضْرَبُ ضَرْبَ اذيً مِن غَيرِهمْ ماصدَرَا
و ميربودند جامه ايشان را و زده ميشدند
زدن آزاري كه از غير ايشان ( دشمنان ) سرنميزد
*
و لنتري اِلّا سوَاراً يُفْصَمُ اَوْ اُذُناً بالقُرْطِ حَقّاً تُخْرَمُ
و هرگز نميديدي مگر دستبرنجن كه قطع ميشد
يا گوشي كه با گوشواره براستي پاره ميگرديد
لِلّٰهِ كم فيهنَّ خَدٌّ يُلْطَمُ بادٍ لهُمْ و قبلَ ذاكَ لايُرَي
براي خدا ، چه بسيار گونهاي كه لطمه زده ميشد
در حالي كه آشكار براي مردان بود و پيش از آن ديده نميشد
*
[ص 102]كم ذاتِ خُدْرٍ بَيْنَهُمْ تُجَرَّرُ و كمْ مصونةٍ بها لاتُسْتَرُ
چه بسيار مستورهاي ميان ايشان كشيده ميشد
و چه بسيار زن محفوظي در آنها كه بيپرده بود
و كَمْ بِهنَّ حُرَّةٌ تُحسَّرُ لولا القطٖيعُ رأسُهَا مَاسُتِرَا