پس بعضي از دوستان آن حضرت تشبيه ميكنند حال او را
بصفتي و نزد من آن صفت مطابق ( با موصوف ) نيست
يقولُ كأنَّ السِّبطَ في حومةِ الوغَا عَفَرْنَي عثَي فٖي سُرْبِ وَحْشٍ زَهالِقِ
ميگويند گويا سبط ( حسين ع ) در جاي شدت جنگ
شيري بود كه تباه ميكرد در رمه وحشيهاي فربه
نَعَمْ غيرَ اَنّ الحَقَّ في وصفِ سيّدِي لدَي الحربِ ما يُبدِيهِ لسْنُ حقائِقي
آري جز اينكه حق در وصف مولاي من
نزد جنگ آن است كه آشكار ميكند آن را زبانهاي حقايق من
اِذِ الاُسْدُ يمتدُّونَ مِن فَضْلِ بَطْشِهٖ و وحشُ الفَلا اَمْثَالُ اهلِ البَهالِقِ ●
چون شيران مدد ميجويند از زيادتي صولت آن حضرت
و وحش صحرا مانند اهل حوادث استمداد ميكنند
[ص 53]اذا شاۤءَ يُفْني كانَ عِزْريلُ خادِماً لهُ صَادراً عن اَمرِهٖ بالمخافِقِ ●
گاهي كه اراده ميفرمود فاني كند عزرائيل خادمي بود
براي آن حضرت صادر از امر او با شمشيرهاي عريض
و اِمَّا دعَا الارواحَ لبَّتْ مطيعةً و تحرٖيكُهُمْ عنهُ بحُكمِ الوثائقِ
و يا اگر ميخواند ارواح را لبيك ميگفتند اطاعت كنندگان
و حركت دادن ايشان از او بود بحكم پيمانهاي عالم ذر
نعَمْ و اِمٰامِي الحقُّ يقذِفُ بالفَنا عليهمْ فكَمْ مِنْ باطلٍ منهُ زاهقِ ●
آري و امام من كه حق است ميزد به نيستي
بر ايشان پس چه بسيار باطلي از او زايل و مضمحل گرديد
تخالُ الاعادٖي عَضْبَهُ في جِلادِهٖ مَخارٖيقَ تبدُو مِنْ عَلٰا شٖيقِ شاهِقِ
ميپنداشتند دشمنان شمشير آن حضرت را در ضربت زدنش
برقهائي كه آشكار ميشدند از فراز كوهي مرتفع
فكمْ فَلّقَتْ ضَرْبَاتُهُ مِنْ جَماجمٍ و كمْ فرّقت صَوْلَاتُهُ من فَيالِقِ
پس چه بسيار شكافتند ضربتهاي آن حضرت از جمجمههائي
و چه بسيار پراكنده كرد حملههاي او از لشكرهاي بزرگ
الي اَنْ رأي اَسْلَافَهُ في سبيلِهٖ اِلَيْنَا اِلَيْنَا الأٰنَ يا خيرَ لاحِقِ
تا اينكه مشاهده فرمود گذشتگانش را در راه خود ( كه ميفرمودند )
بسوي ما بسوي ما ( بشتاب ) هماكنون اي بهترين ملحق شونده
[ص 54]فلَبَّاهُم و القومُ ما بينَ ضارِبٍ لهُ طاعِنٍ لهفٖي و رَامٍ وَ راشِقِ
پس اجابت ايشان فرمود در حالي كه قوم جمعي شمشيرزنندگان
بر او بودند و نيزه زننده ، اندوه من ، و هدف كننده و تير زننده
فخَرَّ صريعاً في التُّرابِ لوجهِهٖ بسَهْمِ لعٖينٍ في الحشاشَةِ خارِقِ
پس بر زمين قرار گرفت در خاك برو افتاده
بسبب تير ملعوني كه درون آن حضرت را شكافنده بود
يعفّر خدَّيْهِ خُضوعاً لِرَبّهٖ و شُكراً و صَبْراً في عظيم الصّوالِقِ
بر خاك ميگذاشت گونههاي خود براي فروتني نسبت بپروردگار خويش
و براي شكر و صبر در بزرگي حوادث ( مصائب )
فَزَمَّ بهٖ مَرْمٰاهُ عن خيرِ مصرَعٍ لمثويً علي كُلِّ المراتبِ فائقِ
پس بالا برد او را جاي هدف واقع شدنش از بهترين جاي بخاك افتادن
بسوي مكاني كه بر همه درجات برتري دارد
فاقربُ ما قد كانَ لِلّٰهِ اِذْ هَوي صريعاً بلا جُرْمٍ و عطشانَ ماسُقِي
پس نزديكتر آنچه محققا بود براي خدا گاهي كه افتاد
بر خاك بدون گناهي و تشنهكام كه آشامانيده نشد
اذا ما ارْتَقَي السُّبَّاقُ اَعْلَي مُرامِهمْ فمصرَعُهُ عالي المعارجِ مَا رُقِي
گاهي كه بالا ميروند سابقين ببالاترين مقصد خود
پس جاي مقتل آن حضرت بالاي بلنديها است آنچه بالا برده ميشود
فخرَّ قِوامُ الدّٖينِ عند هُوِيِّ مَنْ بِهٖ اُعْمِدَتْ اركانُهُ في الرّقائقِ
پس پايه دين بخاك افتاد نزد سقوط كسي كه
بسبب او اركان آن استوار شد در عالم ارواح و نفوس
[ص 55]فاقبلَ اَشْقَي الخلقِ ثُمَّ اَكَبَّهُ و ميَّز منهُ الرأسَ يا سُوءَ مَا شَُقِي
پس آمد بدبختترين خلق (لع) آنگاه آن حضرت را بروي افكند
و جدا كرد از او سرش را اي چه بد شقاوتي داشت او ( لعنه الله )
و ركّبَهُ فوقَ الوشيج فكبّرَتْ جُموعُهُمُ مِن كلّ نغلٍ و دَاحِقِ ●
و برافراخت آن را فراز نيزه پس تكبير گفتند
همه جماعات آنها از هر پستي و احمقي
فضجَّتْ لهُ الاملَاكُ و الجِنُّ جَهْرةً و صَبَّتْ دَماً تبكيه سَبْعُ الطّراۤئقِ
پس شيون كردند بر آن حضرت فرشتگان و جن آشكارا
و فرو ريختند خون در حالي كه ميگريستند بر او آسمانهاي هفتگانه
و اظلمتِ الٰافاقُ و اسودَّتِ الدُّنَا و ثارَتْ اَعاصٖيرُ الرياحِ الزّهالِقِ
و تاريك شد كرانهها و سياه شدند دنياها
و برانگيخته شدند بادهاي غبارآلود شديد
و سابَتْ له حوتُ الزخاخٖيرِ خٖيفةً كذا الارضُ و الاجبالُ دُكّتْ بصافقِ
و شتابان بحركت درآمدند براي او ماهي درياها از روي فزع
همچنين زمين و كوهها شكافتند بصدائي كه شنيده ميشد
وَ مٰادَتْ و قامَتْ لِلزَّلَازِلِ رجْفَةٌ و قد حاقَ في الٰافاقِ وَقْعُ الصواعقِ
و بحركت درآمدند و برپا شد براي زلزلهها لرزشي
و بتحقيق احاطه كرد در كرانهها وقوع صيحههاي عذاب
[ص 56]لِذا الشمسُ صَفْرٰا عندَ وقت غروبِها و تبدو لهُ حمراۤءَ عند المشارِقِ
بدين سبب خورشيد زردرنگ است نزد هنگام غروب آن
و آشكار ميشود او را سرخي نزد طلوع كردنها
و مالوا علي النسوانِ بالسّبيِ عَنوةً فكم سلَبُوا من ادرُعٍ وَ بَخانِقِ
و رو بسوي زنان آوردند براي اسير گرفتن بقهر
پس چه بسيار ربودند از جامههاي زنانه و مقنعهها را
و كم خَرمُوا مِنْ اُذْنِ حَوْراۤءَ تُجْتَلي و كم لطَمُوا مِنْ خَدِّ عيْناۤءَ عاتِقِ
و چه بسيار شكافتند از گوشهاي سياهچشمان گشادهرويان
و چه بسيار لطمه زدند بر گونه سياهچشم نوجوان
و اِنْ قنّعوهَا السوطَ ترفَعْ ذِرٰاعَها علي الرأسِ عن اسياطهِمْ و هو لَايَقٖي
و اگر تازيانه بر سرشان ميخورد بالا ميآوردند دست خود را
بر سر از تازيانههايشان در حاليكه آن نگاه نميداشت
و طفلٍ رضيعٍ بالسِّهامِ فِطامُهُ و ذَبْحِ غلامٍ بالحُسَام مراهِقِ
و طفل شيرخوار به تيرها از شير گرفتن او
و كشتن پسري با شمشير كه بسن رشد نرسيده بود
و قادوا عليّا ● يشبِهُ العبدَ مؤسَراً بغَلِّ يَدٍ في حَقِّهٖ غيرُِ لَاۤئِقِ
و به بند كشيدند علي (ع) را در حالي كه شبيه بنده بود اسير شده
غل در دست آن حضرت كه در حق او سزاوار نبود
[ص 57]و شَبُّوا علي الابياتِ ناراً و حمَّلوا السَّبايَا علي الاجمالِ من غيرِ رافقِ
و برافروختند بر خانهها ( خيمهها ) آتش را و حمل كردند
اسيران را بر شتران بدون ارفاق كنندهاي
و من ندبهِمْ قد قُطِّعَتْ كبدُ احمدٍ و كُلٌّ يناديهِ لفرطِ الافائق ●
و از گريه ايشان بتحقيق پاره پاره شد جگر پيغمبر (ص)
و هر يك آن حضرت را ندا ميكردند از بسياري حوادث
تبصَّرْ رسولَ اللّٰهِ شِدَّةَ حَالِنَا و مِنْ آلِكَ الغُرّ ٱلكرامِ بِخٰانِقِ
مشاهده فرما اي رسول خدا (ص) سختي حال ما را
و از آل تو روسفيدان آزادگان براههاي تنگ برده ميشوند
كِعٰابٌ و اطفالٌ صغارٌ و نِسوةٌ مطافيلُ تُسبَي في شبابٍ غَرانقِ
دختر نورس و كودكان خردان و زنان
دارندگان كودك اسير شده در جواني خوشروي سفيد زيبا
و تُهدَي علي الاقتابِ و النَّوحُ زادُهَا و ضربُ العِدا بالسوطِ فوق ٱلعَواتق
و بهديه برده ميشوند بر جهاز شتران و زاري توشه ايشان است
و زدن دشمنان بتازيانه بالاي شانههايشان
اذا مضَّها ضربُ السّيَاطِ برأسِهَا وَ لميَكُ وَاقٍ تَتَّقٖي بالمرافقِ
گاهي كه ميآزرد زدن تازيانه سر ايشان را
و نبود نگاهدارندهاي نگاه ميداشتند آن را با آرنجهاي خود
و ليس بنا مَنْ رَأسُهَا مُتَخَمّرٌ و لا شيءَ الّا الطِّمْرُ مِن كلِّ ما بَقٖي
و نبود در ما كسي كه سر او بمقنعه پوشيده باشد
و نه هيچ چيز جز لباس كهنه از هر چه بجاي مانده
[ص 58]فهٰذٖي تنادٖي ربِّ عجِّلْ مَماتَنا و هذا ينادي الغوثَ من عظمِ ما لَقٖي
پس اين يك زن ندا ميكرد خداي من نزديك فرما مرگ ما را
و اين مرد فرياد ميزد : فريادرسي ، از بزرگي آنچه ميديد
و آلُكَ و الانصارُ في التُّربِ خُلِّفوا مُعَرَّيْنَ لهفي في الصحاري الاَماعِقِ
و آل تو و ياران در خاك بجا گذاشته شدند
در حالي كه برهنه بودند اي اندوه من ، در بيابانهاي دور
و فيهم حسينٌ بالتُّرابِ مكفّراً بثوبِ غبارٍ مِن دَمِ النّحرِ لازِقِ
و در ايشان حسين (ع) بخاك پوشيده شده بود
بجامه غبار از خون گلوي آن حضرت كه ملازمش بود
يَدُقُّ قَراهُ مَعْ جَناجنِ صدرِهٖ عِدَاهُ بخَبْطِ الشّامِسَاتِ الخَيافِقِ
در هم ميكوفتند پشت او را با استخوانهاي سينه آن حضرت
دشمنانش بقدم اسبان سركش تندرو
ثلاثاً و ما زُوَّارُهُمْ غيرُ اَنْسُرٍ و وحْشُ الفَلا مِن تَوْلبٍ و عُسَالِقِ
سه شبانهروز و نبود زوار ايشان مگر كركسها
و وحش بيابان از الاغهاي وحشي و گرگان و شيران
الي اَنْ اتَي اهلُ القرَي يدفنُونَهُمْ و قدْ رُمِّلُوا بالدَّمِّ كُلُّ فَيَالِقِ
تا اينكه آمدند اهل قريهها كه دفن كنند ايشان را
و بتحقيق آغشته بخون ايشان بودند همه لشكرهاي بزرگ
فاَيْنَ محِبُّونا يُبَكُّونَ رُزْءَنَا و يُجْرونَ مِنْ ماۤءِ العُيونِ كَوادِقِ
پس كجايند دوستان ما برانگيزند گريه بر مصيبت ما را
و جاري سازند از اشك چشمها مانند باران ريزنده
[ص 59]و قُلْ لِكَسٖيرِ القَلْب يُنْشِي مَأٰتِماً علينا و يُجْرِي مِنْ شُئُون الحَمالِقِ
و بگو دلشكسته را ترتيب دهد جايگاههاي ماتمي را
بر ما و جاري كند از مجراي ديدگان اشكها را
فيا سادَتٖي اِنَّا نُقٖيمُ لِحُزْنِكُمْ الي الحشرِ في حزنٍ لكُمْ مُتَناسِقِ
پس اي سادات من بدرستي كه ما برپا ميداريم براي اندوه شما ( ماتم را )
تا روز قيامت در اندوه براي شما پيوسته و منظم
فهٰذِي نِسٰاناَ و ٱلرِّجَالُ تجمَّعُوا لِمَأْتَمِكُمْ يبكُونَ في كُلِّ غاسِقِ
پس اينان زنان ما و مردانند اجتماع ميكنند
براي جايگاه ماتم شما در حالي كه ميگريند در هر شب تاريك
و مُنْشِدُنَا يَبْكيكُمُ مُتَفَجِّعاً لَهُ كَبِدٌ حَرَّي علَي نُطْقِ صالِقِ ●
و شاعر ما ميگريد بر شما اندوهگين
او را است جگري تفتيده بهر نطق رسائي
سلامي عليكم ما أحَرَّ مُصَابَكمْ و احْرَقَهُ عند المحبِّ الموافِقِ
سلام من بر شما چه پرحرارت است مصيبت شما
و چه سوزنده است نزد دوست موافق
فيا خَير خلقِ ٱللّٰهِ اَجْرَي مُحِبُّكُمْ لرُزْئِكمُ للمَدْمعِ المُتَدَافِقِ
پس اي بهترين خلق خدا جاري ميكند دوست شما
براي مصيبت شما ( از چشم ) اشك بشدت ريزنده را
و شربي زلَالَ الماۤءِ مِن اَجْلِ خَطْبِكُمْ كماۤءٍ اُجَاجٍ للتّبارِيحِ رَانِقِ
و آشاميدنم صافي آب را بسبب مصيبت بزرگ شما
مانند آب تلخ شوري است كه از شدائد كدورت يافته
[ص 60]و زادي لكم مِرٌّ و عَيْشٖي مُنَغَّصٌ بدَهْرٍ لِمٰا قد نابَكُمْ مُتَضَائِقِ
و توشه من بجهت شما تلخي است و زندگيم تيرگي يافته
در روزگار بسبب آنچه شما را رسيده ، روزگار صاحب تنگي
و حالٍ لكُمْ كدٍّ و بَالٍ ● مُشَتَّتٍ و قلبٍ اذا هَلَّ المُحرَّمُ خافِقِ
و حالي براي شما سخت و خاطري آشفته
و دلي گاهي كه ظاهر ميشود هلال محرم مضطرب
لأنّي بِكُمْ ما اِنْ تَوجَّهَ ناظرِي يرَي خَلَدِي ما قد اُصِبْتُمْ وَ ذاۤئِقٖي
زيرا بدرستي كه من بسبب شما اگر متوجه شود ديدهام
ميبيند دلم آنچه را بتحقيق رسيديد ( بآن ) و ادراك من ميبيند
فهاكُمْ ثناۤءً فيه ذِكرُ بلاۤئِكُمْ بنَظْمٍ لِسَمْعِ العَاقِلٖي القولِ راۤئِقِ
پس هان دريافت فرمائيد مدحي را كه در آن ذكر بلاي شما است
بشعري كه براي شنيدن تعقل كنندگان گفتار شگفتآور است
فاحمدُ يرجو يَوْمَكم و لِقَاۤءَكُمْ لكُمْ شَنِقٌ راجٍ بعَدِّ الدَّقاۤئِقِ
پس احمد (اع) اميدوار است روز ( رجعت ) شما و ديدار شما را
براي شما مشتاق اميدوار است با دقيقهشماري انتظار
و كونوا لزينالدينِ وَالِدِيَ الّذي بكاكم و اُمّي و المُحِبِّ المُلَاصِقِ
و باشيد ( نافع ) براي زينالدين پدرم آنكه
گريست بر شما و مادرم و دوست ملازم من
[ص 61]و صلّي عليكمْ ربُّكمْ ما بَكاكمُ محِبٌّ حَزينٌ بالعُيونِ ٱلثَّوابقِ ●
و رحمت فرستد بر شما پروردگارتان مادام كه ميگريد بر شما
دوست اندوهگين بچشمهائي كه سرعت در اشكريزي دارند
و ما وكفَتْ فيكم عوارِضُ ● اَوْ دعَا دُعاةٌ لكُمْ فٖيكُمْ شَدٖيدوا العَلائقِ
و مادام كه جاري ميكنند درباره شما ابرها يا ميخوانند دعاكنندگان
براي شما درباره شما در حالي كه علاقه ايشان بشما شديد است
بين اللِّوي لٖي فالذَّنائِبْ ● دَمْعٌ لوجدِ الفَذِّ ناۤئِبْ ●
فاصله ريگزار براي من پس جاي اجتماع سيل
اشكي است بسبب اندوه بيمانند جاري پيدرپي
و حنَي برأسي المُنْحنَي ● و حمَي الحِمَي في القلبِ لاهبْ ●
و خم كرده سر مرا منحني ( سراشيب رودخانه )
و شراره قرق ( پناهگاه ) در دل افروخته است
و علي ٱلْغَضَي اُصْلِي ٱلْحَشَا و طَوَي طُوَي قَلْبٖي فجَانِبْ ●
و بر آتشي عظيم بسوختن ميدارم درون را
و درميپيچد طوي ( موضعي است ) دل مرا پس پهلويم را
[ص 62]و رقمتُ رَقم ٱلرقمتَيْن بِجٰانِبَيْ قَلْبي مَجانِبْ ●
و نقش كردم نقش رقمتين را ( موضعي است )
بدو طرف دل خود نزديك آن
و اللُّبُّ فَرْشُ سُوَيقتَيْنِ ● لمَنْ مَشَي مِنْ آلِ طَالِبْ
و عقل فرش سويقتين است
براي كسي كه راه ميرود از آل طالب
و لِقاطِني جَزْعٍ ● جَزِعْتُ و لِلْجَواۤءِ ● جَواي لَازِبْ ●
و براي ساكنين جزع جزع ميكنم
و براي جواء سوزش من ثابت است
يا ساكنٖي كُثْبَانَ ● فالْقَبِّ ● الذي اَهْوَي فضَارِبْ ●
اي ساكنين كثبان پس قب
آنچناني كه دوست ميدارم پس ضارب
يا جٖيرةً ذهَبَتْ عَلَي جَيْرُونَ لي و الكلُّ ذاهِبْ
اي همسايگاني كه رفتند بر
جيرون ( دمشق ) همسايگانم و همه رفتني هستند
دمعي عليكم صيِّبٌ لفِراقِكمْ و هَواي واصِبْ
اشك من بر شما باران ريزنده است
براي دوري شما و دوستي من ثابت است
[ص 63]قَضَّيْتُ عُمرٖي فٖي تَمَنّٖيكم لمصحوبٍ و صاحِبْ
بپايان بردم عمر خود را در آرزوي شما
براي مصحوب و صاحب شما ( با هر شخص همراهي )
قد كنتُ لااَدرٖي الَي اَنْ صُفِّيَتْ نَهَلُ المشارِبْ
بتحقيق بودم من كه نميدانستم ( شرب و منع خود را ) تا گاهي كه
آبشخوار صافي شد و ممد خود را شناختم
هُمْ اَوْرَدُوا هُمْ اَصْدروا اَنَا شارِبٌ اَنَا غيرُ شارِبْ
ايشان آب دادند ايشان بازگرداندند از آب
من آشامنده من ممنوع از آشاميدن
هُمْ علّموني في الهوي اَنّي اُصافي اَوْ اُجَانِبْ
ايشان مرا تعليم دادند در دوستي
كه من خالص در دوستي باشم يا بر حذر
اِنْ اَتْهَمُوا فَاَنٰا بهَا اَوْ اَنْجَدُوا فاَنا مُرَاقِبْ
اگر به تهامه ● ( سرازيري ) ببرند پس من در آنم
يا به نجد ● ( بلندي ) پس من مشرف هستم
حيثُ اسْتَخَفُّوا لِلنَّوي اَوْطانَهُمْ حَثُّوا ٱلنّجائبْ
گاهي كه سرعت نمودند براي مسافرت دور
از وطنهاي خود در حالي كه شتران تندرو را ترغيب ميكردند
[ص 64]ساروا بها و بقٖيتُ فٖي عافِي رسومِ الصَّدِّ راسِبْ
سير كردند با آنها و بجاي ماندم من در
كهنگي آثار منع فرورفته
بي اُرْبَةٌ مِنّٖي اُمِرَّتْ حَلُّهَا فيهِ المَأٰرِبْ
براي من عقدهاي است مسلط شده
گشودن آن در آن حاجات منست
و سبيلُ ذكري خالياتٍ اَنَّنٖي في الصّبحِ سارِبْ ●
و راه ذكر من ايام گذشته است
اينكه من در بامداد بجانبي كه ميخواهم بروم
انَّ الاحبَّةَ اَيْقظوني فانْتَبَهْتُ بعزمِ جاذِبْ
بدرستي كه دوستانم مرا بيدار كردند از خواب
پس بيدار شدم بعزم بيداركننده خود
فرأيْتُ اَوْطاري بِاَطْ وَاري و اَحْوالي قوالِبْ ●
پس ديدم حاجاتم را در حدودم
و حالاتم ديگرگون شدهها
أَوَمَاتَرَي يَتَجَاذَبُونٖي نحوَهُمْ مِنْ كُلِّ جانِبْ
آيا نميبيني مرا جذب ميكنند
بسوي خودشان از هر طرفي
أَوَمَاتَرانٖي كلَّ حالَاتي معَ الرّاحاتِ دائبْ
آيا نميبيني مرا همه حالات من
با آسايشها ( حالات ) دوركننده آنهاست
[ص 65]الدّهرُ اَوْري بالجوي نارَ ٱلجَوانح بالجَوانِبْ ●
روزگار ( افروخت ) ميافروزد بسبب اندوه
آتش پهلوهايم را در اطراف من
و عِدَادُ ● اَنْحَائٖي بِه با ● اُرْدِفَتْ عند النَّوايبْ
و همآورد قصدهاي من بسوي آن بازميگردد
كه مترادف ميشوند نزد حادثات
وَجْهٌ ● منِيرٌ زاهِرٌ و وراۤءَهُ لَيْلٌ غياهبْ ●
رخساره تابنده درخشنده است
و در پشت آن شب بسيار تاريك
ساروا بلَيْلٍ و البلا فِي الفَجْرِ مِنْ اِحْدَي ٱلنَّوائِبْ
سير كردند در شب در حالي كه بلا ( جدائي ) در
بامداد يكي از بلاها و حادثات است
يا دهرُ اِمَّا تَرْمِنٖي بِالْبَيْنِ مِنْ مَاضٍ و غائِبْ
اي روزگار اگر ميزني مرا
بجدائي از گذشته و آنكه غايب است
فلقَدْ رمَيْتَ السِّبْطَ عَنْ اُمِّ البَلَايا و المصَاۤئِبْ
پس هراينه بتحقيق هدف قرار دادي حسين (ع) را از
اصل بلاها و مصائب ( به تيرهاي آنها كه ام مادر است و فرزندانش تيرها هستند )
[ص 66]اذْ بالطفوفِ مناخُهُ و عليه طاۤئفةُ ٱلكتَاۤئبْ
گاهي كه در كربلا اقامت آن حضرت شد
در حالي كه پيرامون او طواف كنندگاني از لشكرهاي بزرگ بودند
مِنْ كُلِّ شَهْبا اِذْ فَدَتْهُ اَشاوِسٌ بُهْمٌ اَشاهِبْ
از هر لشكر بسيار مسلحي گاهي كه فداي او شدند
مردان نظاره كننده بزرگي دليران بسيار شجاعي كه شيراني بودند
في كَرِّهِمْ لهمُ القَنَا ال اَنْيَابُ و البِيْضُ المخالِبْ
در حمله آن شيران براي ايشان نيزه دندانها بود
و شمشيرها چنگالها
برِماحِهمْ و صِفَاحِهِمْ لِكِفاحِهِمْ نَهْبٌ و لاهِبْ
به نيزههايشان و شمشيرهاي عريض ايشان
براي همآورد مواجه ايشان غارت و شراره آتش بودند
كَمْ اَجَّجُوا في القومِ نا راً بالوشيجِ و بالقَضاۤئبْ
چه بسيار برافروختند در قوم آتشي
بدرختان نيزهها و شمشيرهاي قاطع
لولا القَضاۤءُ قَضَوْا لِمٰا شاۤءُوا و ليْسَ مِنَ ٱلعَجائِبْ
اگر نبود قضاء ( شهادت ) حكم ميكردند ( از فنا ) براي هر چه
ميخواستند و نيست ( اين ) از شگفتيها
حتّي قَضَوْا فقَضَوْا لِمَا شاۤءُوا و فازوا بالرّغائِبْ
تا اينكه درگذشتند ( شهيد شدند ) پس حكم نمودند براي آنچه
ميخواستند و رستگار شدند بآنچه در آنها رغبت ميشود
[ص 67]و اذِ ٱسْتَغاثَ و نصرُهُ ذُخْرٌ مُعَدٌّ لِلْمَغاربْ
و چون فريادرسي خواست آن حضرت و ياري كردن او
ذخيره آماده شدهاي بود براي شدائد و سختيها
لمينصروهُ و حَارَبُو هُ و مَا بهِمْ غيرُ المُحَارِبْ
ياري ننمودند آن حضرت را و با او جنگ كردند
و نبود در ايشان جز جنگ كننده ( لعنهم الله جميعا )
فقضي لهُمْ فٖي اَنَّهُ مُسْتَشْهَدٌ ظامٍ و ساغِبْ
پس حكم فرمود براي ايشان ( حمله فرمود ) در حالي كه
آن بزرگوار قبول شهادت فرموده بود بشدت تشنه و گرسنه
فقضي عليهم بِٱلْفَنا في كلِّ اَبْتَرَ غيرِ عاقِبْ
پس حكم فرمود بر ايشان به نيستي
در هر دنباله مقطوع بدون نسل فرزندي ( فرزند مؤمن )
حتي دُعِي فاجاب و ا لدَّاعون اسلافٌ اَطائِبْ
تا اينكه فرا خوانده شد پس اجابت فرمود و
دعوتكنندگان گذشتگان پاكان برگزيده بودند
فاصابَهُ سهمُ القَضاۤءِ مقدّراً مِن شَرِّ صائِبْ
پس بآن حضرت اصابت كرد تير قضا
تقدير شده از بدترين تيرزنندگان
فهوَي لحرِّ جبينِهٖ فسَما بهٖ اَعْلا المراتِبْ ●
پس فرو افتاد بزمين بتعب پيشاني خود
پس بالا رفت باين سبب به بلندترين پايهها
[ص 68]فقضي و للاقدار فِي ٱ لْاَحرارِ فادِحَةُ العواقِبْ
پس شهيد شد و براي مقدرات در
آزادمردان سنگيني حوادث آينده است
فوق ٱلعَراۤءِ وَ جِسْمُهُ عارٍ تُسَتِّرُهُ الهبَائِبْ
بر روي بيابان در حالي كه جسم آن حضرت
برهنه بود ميپوشاندند آن را بادهاي پراكنده ( با گرد و غبار خود )
عارٍ بهَا عَنْ كلِّ عارٍ ● مُكْتَسٍ بُرْدَ ٱلمَوَاهِبْ
برهنه در آن بيابانها از هر ننگي
در حالي كه پوشيده بود جامه بخششهاي خداوندي را
بُرْدَ التُّقَي و المجدِ يسحَبُ هُ علي فَلَكِ الكَواكبْ
جامه پرهيزگاري و بزرگي
ميكشيد آن حضرت را بر آسمان ستارگان
و عليهِ اِنْ جَرَتِ الرِّيَا حُ فقَدْ جَرَتْ جُرْدٌ سَلاهِبْ
و بر آن حضرت اگر جاري شدند بادها
پس بتحقيق جاري شدند ( تاختند ) اسبان بلندقامت
حتّي تَحَطَّمَ ظَهْرُهُ وا لهْفَ نَفْسِي و ٱلتَّرائِبْ
تا اينكه در هم شكست پشت آن حضرت
اي اندوه من ، و استخوانهاي سينه مباركش
نَصَبُوا ٱلكريمَ اِهَانةً جَهْراً علَي عالي الشَّراعِبْ
نصب كردند سر مبارك را از روي بيحرمتي
آشكارا بر بالاي نيزههاي طويل
[ص 69]فاَبَي الاِهَانةَ و الكَريمُ يكونُ فٖي اَعْلَي ٱلمَناصِبْ
پس خودداري فرمود از توهين شدن و سر مبارك
ميباشد در بالاترين منصبهاي عالم
وَ لَهُ بعَرْصةِ نيْنَوَي شِلْوٌ تُلَحِّفُهُ الجَنائِبْ
و براي آن حضرت در ساحت كربلا
بدني است كه ميپوشانند آن را بادها ( با گرد و غبار )
مِنْ حولهٖ انصٰارُهُ كٱلبَدْرِ و الشُّهُبِ ٱلثّواقِبْ
در پيرامون او يارانش
مانند ماه تمام و شعلههاي تابنده ( ستارگان ) نفوذكننده
يَشْوِي السَّمُومُ جُسُومَهُمْ و الشّمسُ في خاوي السَّباسِبْ
بريان ميكرد باد سموم بدنهاي ايشان را
و آفتاب در تهيگاه بيابانها
زُوّارُهُمْ طَيْرُ الفَدَا فِدِ و الفراعلُ و ٱلتّوالِبْ
زيارت كنندگانشان مرغان بيابانها بودند
و بچهكفتارها و كرهالاغها
و لهُ نساۤءٌ فاطمِيَّاتٌ غَناۤئِمُ فِي المَناهِبْ
و او راست زنان منسوب بحضرت فاطمه (ع)
غنيمت گرفته شدههاي اسيري در مواضع تاراج شدهها
للّهِ اَطْفالٌ وَ اَتْرَا بٌ مَطافٖيلٌ كواعِبْ
اي خدا كودكاني و همزاداني
زنان بچهداري دختران نورسيدهاي
اُسِرَتْ معَ الاطْفالِ وَ الْاَموَالِ من بعض المكاسِبْ
اسير شدند با كودكان
و مالهايشان كه از بعضي مكاسب حلال كسب شده بودند
[ص 70]فوقَ ٱلْمَطيِّ حَواسِراً في النّاسِ ناشِرةَ الذّوائِبْ
بر فراز شتران گشادهرويان
در ميان مردم در حالي كه موهاي سر ايشان پراكنده و آشكار بود
وارحمتاهُ ثواكِلٌ في السَّبْيِ تُسْعِدُهَا نَوادِبْ
اي رحمت گمشده بر ايشان زنان فرزندمرده
در اسيري ياري ميكردند ايشان را زنهاي زاري كننده
قَدْ شُهِّرَتْ للنّاظِرٖين لهنَّ مِنْ فوق الشَّواسِبْ
بتحقيق مشهور شدند براي بينندگان ( موهاي ايشان )
از فراز ناقهها
لِصُراخِهَا تَتَزلْزلُ ٱلْاَرَ ضُونَ خوْفاً و الاَخاشِبْ
از فرياد فريادخواهي ايشان ميلرزيد
زمينها از ترس و كوههاي بزرگ
هٰذا بَلٰاۤؤُكَ يا حسينُ و فٖي كِتٰابِ اللّهِ وَاجِبْ
اين است آزمايش تو اي حسين (ع)
در حالي كه در كتاب ( امر ) خدا ثابت و مقرر است
فَلْيَهْنِكَ ٱلْخَطْبُ الجَلٖيلُ فَقَدْ حوي كُلَّ ٱلمَناقِبْ
پس گوارا باد ترا شأن بزرگ
پس بتحقيق در بر گرفته همه مفاخر را
امّا ثَنٰاۤؤُكَ فِي بَلٰاۤئِك فهُوَ لٰايُحْصٖيه كاتِبْ ●
اما مدح ترا در بلاي تو
پس آن نميتواند بشمارد آن را نويسندهاي
[ص 71]و اَري جَميعَ ٱلخَلْقِ كُلّاً بِٱلَّذِي اُوتٖي مُخاطِبْ
و ميبينم تمام مخلوق را همگي
بآنچه آورده شده ( از ثناي تو ) خطابكننده هستند
يَبْدُو بِنَعْيِك حٖين يَبْدُو و هو حَالٌ غيرُ كٰاذِبْ
آشكار ميكنند خبر شهادت ترا گاهي كه آشكار ميشوند
و اين حالي است بدون دروغگوئي
و لكم دُعَاةٌ قَدْ عَرَفْنٰاهُمْ بِكُمْ عِنْدَ التّخاطُبْ
و مخصوص شما هستند دعوتكنندگاني كه ايشان را بتحقيق شناختيم
بشما هنگام مخاطبه با ايشان
فَلِذٰاكَ قيل لكَ ٱلمحا مدُ و المَمٰادِحُ فِي ٱلمَصٰائِبْ ●
و بدين سبب گفته شده براي تو حمدها
و مدحها در مصيبتها
اَذْكَي مُصابُك يا حسينُ بمُهْجتي و القَلْبِ دَالِبْ
شراره زد مصيبت تو اي حسين (ع)
بجان من و دل سوزان خاموشنشدني
اَنا احمدٌ نجْلٌ لزينٱلدّينِ في كُلّ المَذاهبْ
منم احمد فرزند براي زينالدين در تمام مذاهب
بوِلاۤئِكُمْ ● كُونُوا لَنٰا في يومِ تَنْسَدُّ ٱلمَذٰاهِبْ
در محبت شما هستيم باشيد براي ما ( شفيع )
در روزي كه بسته ميشود همه راهها ( قيامت )
[ص 72]و الْاُمّ و الاخوان فٖيكم و ٱلاخِلّا في المطالِبْ
و مادرم و برادران در محبت شما
و دوستان در همه خواستهها و حوائج
انْتَ الذي تَدْرِي ٱلّذٖي اَعْنٖي و ما لٖي عَنْك عازِبْ
توئي آنكه ميداني آن را كه
من قصد دارم و مرا چيزي از تو پنهان نيست
صلّٰي علَيْكَ اللّٰهُ مَا تبكيكمُ عينُ السّحائِبْ
رحمت فرستد بر تو خدا مادام كه
ميگريند بر شما چشم ابرها
برُعودِهَا و بُرُوقِهَا و الودقُ منْها فٖيكَ ساكِبْ
با رعدهايشان و برقهايشان
و باران از آنها درباره تو ميريزد
اوْ ناحَكَ القمرِيُّ وَ الوُرْقُ المُغَرِّدُ في المراقِبْ
يا نوحه ميكند بر تو فاخته و
كبوتران بسيار آوادهنده در جاهاي بلند
بَقُّوا بنا يا جٖيرةَ ٱلمُنْحَنَي ● بقِيَّةً فِي الذِّكْرِ بقُّوا بِنا ●
باقي بگذاريد براي ما اي همسايگان منحني
باقيماندهاي در ياد شما ما را باقي بگذاريد براي ما ( تأكيد )
انّٖي اَرانٖي بعدَ اَيّامِكُمْ اِنْ زَارَني الطَّيْفُ كَأنّٖي اَنا
بدرستي كه من ميبينم خود را پس از روزهاي وصال شما
اگر ديدار كند مرا خيال خواب چنان است كه من وجود دارم
[ص 73]لَاتَقْطعُوهُ فحياتٖي بكُمْ كذَا مَماتي لكُمُ فِي ٱلرَّوي ●
قطع ننمائيد آنرا پس زندگي من بشما است
همچنين مردنم براي شما است در روٰي
ماصدَح ٱلقمريُّ اِلَّا و قَدْ لَوَانِيَ ● الوجْدُ بحَيْثُ ٱللِّوَي ●
آوا برنياورد فاخته مگر اينكه بتحقيق
معطوف داشت مرا حزن بجائي كه لوي واقع است
هُمْ كَمْ طَوَوْا ● منْ قَبسٍ في الحَشا يَقْتادُنٖي عَنّٖي لِوَادي طُوَي ●
ايشان چه بسيار آگنده كردند از شراره در درون
كه ميكشيد مرا از خودم براي وادي طوي
هم كلّموا قلبي وَ هُمْ صَيَّرُوا يديَّ بَيْضَا و عَزَوْني عَصي
ايشان مجروح كردند دلم را و ايشان قرار دادند
دو دستم را خالي و نسبت دادند مرا كه نافرماني كرده
هم قَلَّبُوا قَلْبٖي ● وَ راحُوا بهٖ لِمَا يَشَاۤؤُنَ و انْ لماَشَا
ايشان ديگرگون كردند دلم را و بردند آن را
بسوي هر چه ميخواهند و اگر چه من نخواستم
[ص 74]وَا رَحْمَتا لٖي هجَروني و هُمْ قَدْ علِمُوا هَجْرَهُمُ لٖي فَنا
آه از رحمت گمشده بر من دوري گزيدند از من در حالي كه ايشان
بتحقيق ميدانستند دوري ايشان براي من نيستي است
يا رُبَّما في الهِجْر لي وصْلةٌ و ٱلذُّلِّ ● عِزٌّ و فَناۤئٖي بَقَا ●
اي بسا در هجر براي من وصال است
و در خواري عزت است و نيستي من جاويد بودن
قد كنْتُ ليْساً فاتَي وصلُهمْ و لماكنْ الَّا بقولي بَلَي
بتحقيق من نيست بودم پس وصال ايشان آمد
و موجود نشدم مگر بگفتنم بلي را ( اجابت ولايت ايشان )
صِلُوا بلَيْلٍ انّنٖي عَادِمٌ وُجودَ نَفْسٖي في ٱلضِّيَا لَااَري ●
صله و جلوه فرمائيد در شب بدرستي كه من نابودم
بودن خودم را در روشني نميبينم
لاتتركوني عند ذئبٍ ضَري بيْنَ رياحٍ اَرْبعٍ فٖي فَلا
مرا وامگذاريد نزد گرگي كه عادت صيد دارد ( نفس اماره )
ميان بادهاي چهارگانه ( طبايع ) در بيابان عصيان و خذلان
[ص 75]حَالَ الزّمانُ بَيْنَنا فَٱمْتَلَتْ فِيَّ غَواشٍ اَعْقَبَتْنٖي خَلَا
حايل شد زمانه ميان ما پس پر شد
در من حادثات فراگيرنده پايان داد بمن خالي بودن از دوستان را
اِخَالُنٖي فٖيمَا مضَي طَامعاً و الدّهرُ يأباهُ و جَدُّ التَّوَي
پنداشت ( اشتباها ) مرا در آنچه ( از وصل گذشته ) آزمند
در حالي كه روزگار ابا كرد آن را و بخت هلاك شده
للدَّهْرِ سَعْيٌ في الورَي قَاصِدٌ و النَّاسُ في بلواهُ تسعي وَرَا
براي روزگار راه رفتني است در مردم در حالي كه قصد آزارشان دارد
و مردم در بلاي او سير قهقرائي ميكنند
هٰذا زمانٌ لايَري رَاحةً اِلَّا و يَرْمٖي اَهلَها بٱلْعَنا
اين زماني است كه نميبيند راحتي را
مگر اينكه ميزند اهل آنرا بمشقت
يرمي ٱلوَري كُلّاً علي قَدْرهٖ فمنْ عَلا قَدْراً تَنَاهَي بَلَا
ميزند مردم را همگي را بقدر جاه ايشان
پس هر كس بلند است مرتبه او منتها است بلاي او
فخالَ آلَ المصطفَي صفوةً فخصَّهم مِن البلا مَا حَوي