پاسخي بكتاب مزدوران استعمار
حسب خواهش آقاي محمدكريم اميري
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مولاي شهيد مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
آقاي محمدكريم اميري سلمه الله تعالي
مراسله شما بضميمه كتاب مزدوران استعمار در لباس مذهب نوشته سيد ضياءالدين روحاني واصل شد . اين كتاب چندي پيش بنظر مرحوم آقا اعلي الله مقامه رسيد ولي اعتنائي نفرمودند و شايد باين جهت بود كه هر كس آنرا بخواند ميفهمد كه صاحب آن مغرض و بيانصاف بوده و محض عداوت نوشته است و بعلاوه يموت الباطل بترك ذكره ● ولي براي اينكه براي خودتان يا بعض اخوان شبههٔ از نوشتههاي آن وارد نشود چند كلمه عرض ميكنم .
[ص 3] مطلب اولش كه تلويحاً خواسته برساند شيخ اجل اوحد مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه از طرف اجانب و از خارج آمدهاند كه تفريق در ميانه مسلمين بيندازند و دليلش هم اين است كه از حالات شيخ تنها اثري كه هست از فرزند آن مرحوم است اين طور نيست ، شرح حال خود شيخ (اع) بخط خودشان در كتابخانه ما موجود است و در رساله فهرست عينا چاپ شده و در آنجا اجداد خود را تا نه جد شمردهاند و باديهنشين هم نبودهاند و داغر جد پنجم ايشان از باديه آمده و شهرنشين و شيعه شده و كدام يك از علما هستند كه نه جد از آنها معلوم باشد جز سادات كه اغلب شجره نسب خود را حفظ كردهاند و نميدانم كجاي شرح حال شيخ و زندگي ايشان در احسا افسانهآميز است كه بقول نويسنده براي بعض از محققان موجب ترديد گشته اصل اين مطلب درباره شيخ مرحوم و سيد مرحوم اعلي الله مقامهما از [ص 4] اختراعات و تهمتهاي خالصيزاده است كه در كتابي نوشته و شنيدم كه در همان كتاب نوشته كه مدرك تاريخي براي حرف خودش ندارد .
و اما اينكه نوشته شيخ معاد جسماني را قبول نداشت محض افتراست در رسائل عربي كه بجاي خود در رسائل فارسي مثل كتاب مبارك ارشاد العوام ، ترجمه رجوم الشياطين ، رساله ناصريه و بسياري از كتب مشايخ اعلي الله مقامهم تصريح فرمودهاند كه معاد جسماني است و جسماني بودن آن از ضرورت اسلام است . بلي فرمودهاند كه اين جسد عنصري جسم اصلي انسان نيست و برنميگردد و در اين مطلب تنها هم نبودهاند مرحوم مجلسي هم فرموده است كه اجزاء فضليه انسان برنميگردد و علماي ديگر هم فرمودهاند . و علت اصلي تكفير شيخ (اع) اين مطلب نبوده و اين مطلب بهانه بوده و ترس آنها كه پولهاي هند براي آنها ميرسيده اين بوده كه مبادا مردم همه به شيخ (اع) گرايش [ص 5] پيدا كنند و مبادا آن پولها بآنها نرسد و شيخ در يكي از مراسلاتشان باين مطلب تصريح فرمودهاند .
و اما اينكه نوشته كه سيد مرحوم (اع) هم تصديق كفر بودن فرمايش شيخ را كردهاند شرحش را خود سيد مرحوم (اع) در كتاب دليل المتحيرين بتفصيل مرقوم فرمودهاند و عين فرمايش ايشان را از كتاب ترجمه دليل المتحيرين اينجا نقل ميكنم « پس اجماع كردند و مجمعي ساختند و روز جمعه اول شهر رجب مجلسي منعقد نمودند و خلق بسياري چندين هزار نفر در آنجا جمع شدند كه احدي از ايشان مرا مصدق نبود و مرا در چنان يوم صعب بچنان مجلس عظيم احضار نمودند رؤساي ايشان را گروه گروه بآن محضر جمع ميكردند و من در آن ميان واحد فريد بودم و جاء القوم يهرعون من كل جانب ● يكي از آن قوم در همان مجلس بگوش من گفت ان الملأ ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج اني [ص 6] لك من الناصحين ● و حال آنكه مرا از آن ورطه مجال خروج نبود و آن قوم با اسلحه و آلات حرب بمن پيچيده بودند و مرا احاطه نمودند چنانكه در حضور امام عصر بجهاد اقدام كنند پس چون قرار و آرام گرفته نشستند از ايشان سؤال نمودم كه سبب اين اجتماع و باعث اين غوغا چيست آيا از من خلاف شرعي و عرفي ديده و شنيدهايد يا منافي دين و مذهبي سر زده است كه براي اثبات آن اجماع نمودهايد تا حد شرعي بمن جاري نمائيد گفتند نه گفتم پس باعث غوغا و اجماع چيست گفتند ميخواهيم بعض عبارات شيخ را از تو بپرسيم ، تا اينكه ميفرمايد : عبارتي از آن شيخ بزرگوار اظهار كردند كه صورت آن اين است ان الجسد العنصري لايعود ● از من پرسيدند كه اين عبارت كفر است يا نه گفتم بنا بر آنچه من [ص 7] از اين عبارت ميفهمم خدا را گواه ميگيرم كه در اين عبارت كفر و زندقه نيست و لكن شما بحسب لغت بنا بر گفته صاحب قاموس و صحاح و مجمع البحرين غير اصطلاحي كه نزد حكما متداول است مرا خبر دهيد كه جسد را چند معني ذكر كردهاند گفتند نميدانيم گفتم سبحان الله چون شما معني جسد را نميدانيد و از اطلاقات اهل لغت آگاه نيستيد چگونه اين عبارت را بلكه جسد را معني بوده باشد كه اگر به عود آن قائل شويد كفر گفته باشيد » تا اينكه ميفرمايد « گفتم چه تكليفي بر من داريد گفتند ميخواهيم كه تو بنويسي كه اين عبارت كفر است پس نوشتم كه اين عبارت در صورتيكه بياني نداشته باشد و مقدم و مؤخري نداشته باشد و اگر از اول يا وسط يا آخر آنها چيزي حذف نشده باشد بر حسب فهم عوام الناس كفر است چنانكه قول تعالي يد الله مغلولة ● و وجوه يومئذ ناضرة الي ربها [ص 8] ناظرة ● و شكي نيست در اينكه اينها و امثال اينها بحسب فهم عوام كفر است چرا كه خدا را دست و روي نيست » تمام شد آنچه خواستم نقل كنم و عبارات مترجم خوب رسا نيست ولي مراد را ميرساند كه اولاً سيد در چه موقعيتي اين را مرقوم فرمودهاند و تازه فرمودهاند كه بر متفاهم عوام كه فرق بين جسم و جسد نميگذارند و منكر عود جسد را منكر عود جسم ميدانند بر متفاهم آنها كفر است ولي بآن معني كه شيخ (اع) از اخبار استنباط فرمودهاند كه جسم غير از جسد است منكر عود جسد منكر عود جسم نيست و خلاف اجماع مسلمانان نگفته .
و اما اينكه اسم آنها كه شيخ (اع) را تكفير كردهاند نوشته اگر غرضي ندارد چرا اسم علماي بزرگي كه آن بزرگوار را تكريم و تعظيم نمودهاند ننوشته مثل مرحوم آقا سيد مهدي طباطبائي بحرالعلوم و مرحوم ميرزا مهدي شهرستاني و مرحوم شيخ جعفر نجفي [ص 9] و مرحوم شيخ حسين آلعصفور و مرحوم شيخ خضر شلال و مرحوم سيد علي طباطبائي و مرحوم سيد عبدالله شبر و غيرهم و بسياري از مشاهير علما از آن جناب اجازه روايت گرفتهاند و در نشريهاي كه چندي پيش از طرف دانشگاه منتشر شده كه جدول مفصلي است از نام علماي بزرگ و سلسله اجازات آنها كه آن را مرحوم حاج ميرزا حسين نوري نوّر الله مرقده كه از علماي بزرگ متأخرين است تنظيم نموده اگر ملاحظه كنيد ميبينيد كه علماي بزرگي مثل مرحوم آقا سيد مهدي بحرالعلوم و مرحوم سيد علي طباطبائي صاحب شرح كبير و بنا بنقل صاحب روضات الجنات مرحوم شيخ جعفر نجفي و آقا ميرزا مهدي شهرستاني و جماعتي از علماي قطيف و بحرين و شيخ محمد بن شيخ حسين آلعصفور و شيخ احمد بن شيخ حسن بحريني اعلي الله درجتهم بآن جناب اجازه روايت دادهاند ، و علماي بزرگي مثل مرحوم شيخ محمدحسن [ص 10] صاحب جواهر الكلام ، مرحوم حاج محمدابراهيم كلباسي صاحب اشارات ، مرحوم آقا ميرزا محمدتقي نوري رفع الله درجاتهم از آن جناب اجازه روايت گرفتهاند و حتي بسياري از علماي بعد از عصر ايشان هم ذكر ايشان را با تمجيد و تكريم و اعتراف بفضيلت آن بزرگوار نمودهاند .
و از آنجمله است آنچه مرحوم سيد محمدباقر خوانساري رحمة الله عليه در روضات الجنات كه از كتب مشهوره رجال است مينويسند : و من جملة حاملي اسرار اميرالمؤمنين (ع) ترجمان الحكماء المتألهين و لسان العرفاء و المتكلمين غرة الدهر و فيلسوف العصر العالم باسرار المباني و المعاني شيخنا احمد بن الشيخ زينالدين الشيخ ابرهيم الاحسائي البحراني لميعهد في هذه الاواخر مثله في المعرفة و الفهم و المكرمة و الحزم و جودة السليقة و حسن الطريقة و صفاء الحقيقة و كثرة المعنوية و العلم بالعربية و الاخلاق السنية و الشيم المرضيّة و الحكم العلميّة [ص 11] و العمليّة و حسن التعبير و الفصاحة و لطف التقرير و الملاحة و خلوص المحبة و الوداد لاهل بيت الرسول الامجاد بحيث يرمي عند بعض الظ من علمائنا بالافراط و الغلو مع انه لا شك من اهل الجلالة و العلو و قد رأيت صورة اجازة سيدنا صاحب الدرّة اجزل الله تعالي برّه لاجله مفصحة عن غاية جلالته و فضله و نبله ، تا آخر عبارات و ترجمه آنها اين است : از جمله حاملين اسرار اميرالمؤمنين مترجم حكماي الهي و زبان عرفا و متكلمين شريف روزگار و فيلسوف عصر عالم باسرار مباني و معاني شيخ ما احمد بن شيخ زينالدين بن شيخ ابراهيم احسائي بحريني بياد داده نشده در اين اواخر مثل او در معرفت و فهم و بزرگواري و دورانديشي و خوشسليقگي و حسن طريقت و صفاي حقيقت و زيادي معنويت و علم به عربيت و اخلاق حميده و عادات پسنديده و حكمتهاي علميه و عمليه و حسن تعبير و فصاحت و لطف بيان و ملاحت و خلوص محبت [ص 12] و دوستي اهل بيت بزرگوار رسول بحدي كه نزد بعض اهل ظاهر از علماي ما متهم بافراط و غلو شده است و حال آنكه شكي نيست كه از اهل جلالت و بزرگي است و ديدم صورت اجازه سيد ما صاحب درّه را اجزل الله تعالي برّه كه براي ايشان نوشته كه در آن بزبان فصيح منتهاي جلالت و فضل و نبالت او را بيان كرده . تا اينكه صاحب روضات پس از ذكر شمهاي از مصنفات ايشان و مراثي ايشان در رثاء اهل بيت اطهار از محدث نيشابوري در كتاب رجالش روايت مينمايد كه درباره آن شيخ بزرگوار نوشته آنچه ترجمهاش اين است : احمد بن زينالدين احسائي قاري فقيه و محدث و عارف بود يگانه بود در معرفت اصول ديني صاحب رسائل محكمهايست با او جمع شديم در مشهد حسين (ع) شكي نيست در وثاقت او و جلالت او ان شاء الله . تمام شد نقل از روضات و مراد از صاحب درّه مرحوم سيد مهدي بحرالعلوم است اعلي الله درجته و مراد از صاحب [ص 13] اشارات مرحوم حاج محمدابراهيم كلباسي است رفع الله شأنه .
و مرحوم حاج شيخ عباس قمي رحمة الله عليه صاحب كتاب معروف مفاتيح الجنان در كتاب رجالش بنام الفوائد الرضوية در ضمن شرح حال احمد بن محمد بن يوسف بحراني مينگارد : و مخفي نماند كه اين شيخ احمد غير از شيخ احمد بن زينالدين احسائي بحراني حكيم متأله فاضل عارف عالم عابد محدث ماهر شاعر صاحب شرح الزياره و شرح حكمت عرشيه ملا صدرا و شرح تبصره و رسالههاي بسيار است كه در اوائل سنه ١٢٤٣ در سفر حج وفات كرد و در ظهر بقعه مباركه ائمه بقيع صلوات الله عليهم اجمعين بخاك رفت و من بر سر قبر او رفتهام بر لوح مزارش نوشته بود :
لزينالدين احمد نور علم تضيء به القلوب المدلهمة
يريد الجاحدون ليطفئوه و يأبي الله الا ان يتمه
و اين دو شعر را از اشعار منسوبه بحضرت سيدالشهداء عليه السلام اقتباس كردهاند ، قال عليه السلام :
[ص 14]سبقت العالمين الي المعالي بحسن خليفة و علو همة
و لاح بحكمتي نور الهدي في ليالٍ في الضلالة مدلهمة
يريد الجاهلون ليطفئوه و يأبي الله الا ان يتمه
روايت ميكند از آقا سيد علي صاحب رياض و از شيخ اكبر و آقا ميرزا مهدي شهرستاني و غيرهم و شيخ احمد احسائي مذكور بسيار متعبد بود و بر نوافل اهتمام تمامي داشت و در حق او گفتهاند « من نظر الي عباداته مدحه و الي عباراته قدحه » و لما مات قام بمراسم عزائه المسلمون و جلس له صاحب الاشارات و المنهاج ثلثة ايام باصبهان . تمام شد نقل از كتاب فوائد الرضويه .
و مرحوم محدث نوري كه مجلسي عصر خود بوده در خاتمه كتاب مستدرك الوسائل كه ذكر مشايخ اجازه خود را ميفرمايد در ضمن يكي از اجازات مينويسد : عن شيخ الفقهاء صاحب الجواهر (ره) عن العالم العارف الشيخ احمد بن زينالدين الاحسائي المتوفي سنة ١٢٤١ عن المشايخ الاجلة اولهم العلامة الطباطبائي بحرالعلوم ، الخ .
[ص 15] حال ملاحظه نمائيد كه دنيا چقدر بياعتبار است كه نسبت بچنين شخص معروف و مشهوري كه در زهد و تقوي و علم او كسي را سخني نبوده و مولد و مدفن و همه حالات او را ميدانستهاند حتي بعد از وفاتش مرحوم كلباسي كه بزرگترين مرجع تقليد بوده در اصفهان كه در آن زمان مركز حوزه علميه بوده سه روز مجلس ختم گذارده و در حيوة آن بزرگوار اجازه روايت از ايشان گرفته و بروايت روات ثقات موقعي كه مرحوم شيخ اعلي الله مقامه اصفهان تشريف برده بودند درس خود را تعطيل كرده و بمجلس شيخ حاضر شده و با شيخ نماز خوانده و مرحوم بحرالعلوم كه اعلم فقهاي عصر خود بوده موقعي كه شيخ شرحي بر تبصره علامه مرقوم فرموده بودند و گويا در سن بيست سالگي بوده بمرحوم بحرالعلوم ارائه ميفرمايند و تقاضاي اجازه مينمايند پس از خواندن خطاب بشيخ ميفرمايد كه شما باينكه اجازه بدهيد اولي هستيد از اينكه اجازه بگيريد و [ص 16] در اجازهاي كه بايشان ميدهد كه صاحب روضات بآن اشاره نموده كمال تبجيل و تعظيم آن شيخ بزرگوار را نموده ، حال راجع بچنين شخص بزرگواري نويسنده كتاب مزدوران استعمار چگونه تجاهل كرده كه معلوم نيست از كجا آمده و كجا رفته و قول همه اين علما و فضلا را ناديده گرفته و متمسك باكاذيب نامرحوم خالصيزاده شده كه تازه خود او گفته كه براي سخنانم مدرك تاريخي ندارم ، حال با چنين مستند بيپايهاي تحقيق تاريخي ميكند و چنين عالم بزرگواري را كه صد و پنجاه جلد تصنيفات دارد و بنور هدايت آلمحمد عليهم السلام خرافات و موهومات قائلين بوحدت وجود و وحدت موجود را بفضل بيانات خود ابطال فرموده و عده كتب شاگردانش كه همه شرح علوم آلمحمد عليهم السلام است كه آن بزرگوار ابراز داشته بالغ بر هشتصد جلد است و حتي در دانشگاههاي خارج كتب او را درس ميدهند و از خرمن علومش خوشهچيني [ص 17] ميكنند نسبت ميدهد كه مزدور استعمار است و گويا امثال نويسنده آن كتاب خود از مزدوران شيطانند كه بر سر راه مسلمين نشستهاند و مردم را از راه راست گمراه ميكنند .
و اما اينكه در شرح الزياره خلفا را سب و لعن و ناسزا فرموده باشند لعن شايد ولي سبّ و ناسزا نبايد باشد .
و اما محاصره كربلا توسط داودپاشا كه خواسته بگويد علت آن سب و لعنهائي بوده كه شيخ در شرح الزياره نسبت بخلفا نمودهاند و باعث غضب او و قتل عام كربلا شده چه گناهي بر گردن شيخ است گناه از آن بظاهر شيعهها است كه كتاب شيخ را نزد حاكم سني ميبرند و او را تحريك ميكنند .
و اما اينكه نوشته در محاصره و قتل عام كربلا دو نكته قابل دقت است نخست اينكه حرم مطهر حضرت امام حسين عليه السلام و حضرت ابوالفضل عليه السلام مورد تهاجم قرار گرفت ولي در همين [ص 18] ماجرا خانه سيد كاظم رشتي جانشين و مروج افكار شيخ احمد بست بوده است عرض ميكنم اينطور كه نوشته نبوده دو حرم مطهر و منزل سيد مرحوم هر سه بست بوده است و مردم بآنجا پناه برده بودند حتي خانههاي اطراف را بخانه سيد مرحوم (اع) سوراخ كرده بودند كه در بست باشند و همه را مدتي غذا ميدادند بطوري كه ده هزار تومان مقروض شده بودند ، بلي بطوري كه نقل كردهاند متحصنين كه در حرم حضرت ابوالفضل بودهاند از آنجا بقشون عثماني تيراندازي كرده بودند و آنها هم ديگر رعايت بست آن حرم مطهر را ننمودند و بهر حال بست بودن منزل آن جناب از باب بزرگي و نفوذ آن جناب بوده و مسلم است كه نجيبپاشا كه كربلا را محاصره كرده قصد كشتن همه اهل كربلا را نداشته و خواسته پناهي داشته باشند و الا خود آن ملعون كمال عداوت را با جناب سيد داشته و پس از چندي ايشان را به بغداد دعوت و ايشان را همانجا مسموم [ص 19] كرده است و الآن كاغذ نجيبپاشا كه سيد را دعوت نموده در كتابخانه ما موجود است و آن جناب از همان كاغذ احساس نيت سوء او را فرموده بودند و در پشت همان كاغذ پيشنويس وصيتنامه خود را بخط شريف مرقوم فرمودهاند و در موقع عزيمت به نزد نجيبپاشا به آقا ميرزا حسين طبيب خود فرموده بودند گويا اين سفر آخر من باشد . اما رفتن آقازاده ايشان باسلامبول از باب فرار بوده كه جمعي از دشمنان ايشان خانه ايشان را غارت و خراب كرده بودند و هيچكدام از اين مطالب دليل بر قول واهي نويسنده كتاب كه « آنان در پناه قدرتهائي آتش اختلاف را ميان مسلمانان دامن ميزدند » نيست .
و اما درباره وفات شيخ مرحوم در سفر مكه كه نوشته « و در اين سفر است كه بگفته پسرش درگذشت » چرا خواسته بطور ترديد بنويسد نميدانم و چه اشكالي دارد كه كسي در سن ٧٥ سالگي در راه مكه درگذشته باشد ، [ص 20] و از حسن اتفاق اينكه قريب ٢٧ سال قبل از جناب آقاي فرخ سناتور محترم كه از رجال تاريخ ايران هستند و در آن موقع والي كرمان بودند حكايتي شنيده بودم و اين چند روز كه مزخرفات اين نويسنده كتاب را ميخواندم مراسلهٔ خدمت آقاي فرخ نوشتم كه عين آن حكايت را بخط خود مرقوم دارند و ايشان اظهار لطف فرموده مرقوم فرمودند كه عين آنرا اينجا نقل ميكنم
:
اينجانب سيد مهدي فرخ از مرحوم اميرارفع عموي خود شنيدم كه اظهار داشت مرحوم حاجي سيد جبار عموي ايشان اظهار نمود كه در سفر تشرف بمكه معظمه مرحوم شيخ احمد احسائي در قافله ما بود و در يكي دو منزلي مدينه منوره وفات نمود چند ساعت پس از نيمهشب عدهٔ سوار بر اسب و شتر با چندين مشعل بمحل اقامت ما رسيدند معلوم شد حاكم مدينه است اظهار داشت كه حضرت ختميمرتبت را در خواب ديدم فرمودند يكي از محبان ما وفات نموده براي تشييع [ص 21] جنازه تسريع نمائيد در اين قافله كسي فوت نموده ؟ گفتند شيخ احمد احسائي در اين قافله بود و روز قبل وفات نمود . جنازه را با احترامات بمدينه حمل نمودند . همين موضوع را اعتماد السلطنه از مرحوم اميرارفع سؤال نموده ايشان كتبا نوشته بايشان دادند تصور ميكنم اين مشروحه در خانواده اعتماد السلطنه باقي باشد .
سيد مهدي فرخ .
[ص 22] مدرك تاريخي ميخواهند اين مدرك تاريخي ، و آيا عمّال استعمار حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را بخواب حاكم مدينه آورده بودند يا خداوند ؟
و اما اينكه درباره سيد مرحوم اعلي الله مقامه نوشته « شخصي به كربلا آمد و خود را سيد كاظم رشتي معرفي كرد در صورتي كه اهالي رشت چنين كسي را نميشناختند » اين را از مقدمه خالصيزاده بر كتاب اعترافات نقل كرده و اين از دروغهاي خالصيزاده است و مرحوم سيد قاسم پدر آن بزرگوار از اعيان رشت و فرزند مرحوم سيد احمد بودهاند و اصلا اجداد ايشان اهل مدينه منوره بودهاند كه به گيلان مهاجرت كرده بودند و همه معروف بودهاند . [ص 23] و اينكه باز از خالصيزاده نقل كرده كه ايشان از ولاديوستك روسيه آمدهاند و دليلش هم اين است كه لهجه گيلكيها بيشباهت بلهجه روسيه نيست گمان نميكنم محتاج بجوابي باشد و نميدانم در ولاديوستك جوان شانزده سالهٔ باين استعداد از كجا پيدا كرده بودند كه در سن بيست سالگي شرحي بر آية الكرسي بنويسد كه علماي بزرگ از عهده نوشتن يك صفحه آن برنيايند ، و از آنجا كه خداوند دروغگو را رسوا ميفرمايد به دايرة المعارف انگليسي مراجعه كردم تاريخ بناي شهر ولاديوستك ١٨٦٠ ميلادي يعني قريب ١٧ سال بعد از وفات سيد (اع) بوده است .
و اما اينكه نوشته كه « سيد كاظم در شرح القصيده مدعي است كه همه عالمهاي وجود را سياحت كرده » اين طور نيست و سيد فرمودهاند متصدي شديم براي ذكر آنچه كه از آن عوالم ديدهايم .
[ص 24] و اما آنچه درباره فرمايشات ايشان در شرح قصيده كه در معني مدينة العلم فرمودهاند نوشته و استهزاء كرده كه مثلا براي آن شهر محلهها نوشتهاند و براي محله بيست و دوم كوچههائي شمردهاند و اسم صاحبان كوچهها را بالفاظ غريبه نوشتهاند مثلا كوچهاي است كه صاحبش مردي بنام شلحلحون است و از اين قبيل اولاً بايد عرض كنم كه كتاب شرح قصيده را چنانچه خود سيد (اع) در اول كتاب مرقوم فرمودهاند بر متفاهم اهل ظاهر لغت مرقوم نفرمودهاند و براي آنها مرقوم فرمودهاند كه از ظاهر بالاتر رفتهاند چنانچه از باب تمثيل ميفرمايند كه « اهل ظاهر وقتي ميشنوند سماء و ارض و اشجار و ثمار و براري و قفار را در كلام خداوند سبحانه يا كلام پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم يا كلام خلفاي ابرار و اولياء اطهار و علماي اخيار و شعراء با اختلاف انظار آنها را حمل بر آنچه معروف بين اهل لغت است ميكنند [ص 25] و تجاوز از آن بغير آن نميكنند و كسي كه از مقام ظاهر بالا رفته و از مرتبه اجسام پا بالا گذارده آن كلمات را حمل ميكند بر حسب آنچه كه براي او از تطابق مراتب در عوالم ظاهر شده پس حمل ميكند آسمان را بر عالم هورقليا يا عالم عقول يا عالم فؤاد يا اسم اعظم و نور اقدم و نبي افخم كه پيغمبر بود و آدم ميان آب و گل بود و حمل ميكند ارض را بر جزيره خضراء و جابلصا و جابلقا و جنتان مدهامتان و عالم نفوس » تا آخر فرمايش . حال كسي كه خودش تصريح ميكند كه كتابش بر غير لغت اهل ظاهر است كمال بيانصافي است كه كلماتش را بر متفاهم اهل ظاهر معني كنند و استهزاء نمايند . و ثانيا عرض ميكنم كه علوم مشايخ ما (اع) و علماي بزرگ منحصر بعلوم ظاهري كه اهل علم ظاهر دارند كه صرفي و نحوي و فقهي و اصولي باشد نيست بلكه ايشان چون بر نقطه علم واقف شدهاند كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد [ص 26] العلم نقطة كثرها الجاهلون ● و فرمايش خداوند عالم را ديدند كه فرموده است ماتري في خلق الرحمن من تفاوت ● و دريافتند كه خداوند همه عوالم را بر يك نسق آفريده و دانستند كه هر چه در هر عالمي هست در عالم ديگر هم هست دانستند كه ذكر همه موجودات اين عالم كبير كه كتاب تكويني خداوند است در قرآن كه كتاب تدويني است موجود است چنانچه فرموده است و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين ● و آنچه در آنها است در عالم صغير موجود است كه انسان باشد چنانچه در اشعار منسوبه باميرالمؤمنين (ع) است :
و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر [ص 27]
و آنچه در آنها است در عالم وسيط است و مراد از آن عالم فلاسفه است كه عالم معادن باشد كه موضوع علم اكسير است كه در شأن آن فرمودهاند اخت النبوة ● است و همه آنها در عالم حروف و عالم اعداد و اشكال موجود است و هر حرفي از عالم حروف مثلا دلالت بر حرفي از عالم كبير ميكند براي مطالعه در آيات خداوند كه ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق ● باين علوم و اين عوالم توجه نمودند و هر چه كه در هر عالمي بر ايشان مجهول بوده در عالم ديگر نظر كردهاند و از آن بر آن استدلال نمودهاند چنانچه امام عليه السلام فرمودهاند قد علم ذوو الالباب ان الاستدلال علي ما هناك لايكون الا [ص 28] بما هيٰهنا ● و همچنين از عالمي بر عالم ديگر استدلال مينمودند چنانچه روايت شده است كه حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام چون اولاد آن بزرگوار بعد از آنكه زياد شده بودند در شهرها متفرق بودند حضرت آدم دوست داشتند كه بر احوال آنها مطلع شوند و از خداوند سبحانه سؤال نمود و خداوند سبحانه خواست كه باو و ذريه او اين مسئله را بفهماند كه هر چيزي محتوي بر هر چيزي هست و قانوني بگذارد براي كسي كه تعقل و تدبر دارد كه اين امر از آن استخراج شود امر فرمود جبرئيل را كه با بال خود در زمين چهار نقطه بگذارد كه هر يكي ديگري را حكايت ميكند پس چون حضرت آدم عليه السلام آن نقاط را ديدند بترتيب ، خواستند كه امر جامعي قرار دهند كه چيزي از آن خارج نشود پس نقطه اول [ص 29] را به نار تشبيه فرمودند و دويمي را به هواء و سومي را بآب و چهارمي را بخاك و تحصيل شكلي نمود و آنرا بخود نسبت داد و از آن شانزده شكل متولد شد و آنها خانههاي رملند . و مقصودم از ذكر اين روايت آن بود كه بدانيد عالم اشكال و نقاط هم نظير عالم بزرگ است و از هر چيزي از آن بر چيز ديگر در عالم بزرگ ميشود استدلال نمود . و از جمله عوالم عالم حروف است كه همانطور كه عالم بزرگ مفردات و عناصري دارد كه با هم تركيب ميشوند و چيزهاي مختلف از آنها متولد ميشود نظير آن هم در عالم حروف از حروف مفرده كه با هم تركيب كنند كلمه مركبي حاصل ميشود و معني جديدي پيدا ميكند و آن كلمه اسم ميشود براي نظير خودش در عالم بزرگ و از آن جمله همين كلماتي است كه ما بآن حرف ميزنيم هر كلمه بوضع خداوند و شباهت و تناسبي كه خداوند در آن قرار داده دلالت بر معاني ذهنيه يا اشياء خارجيه ميكند [ص 30] و كاملترين زبانها زبان عربي است كه زبان پيغمبر خداست و قرآن مجيد بآن نازل شده و كلمات و جملاتش از همه زبانها معتدلتر و دلالتش بر معاني بيشتر است اين است كه قرآن و ادعيه و نماز و غير آنها باين زبان نازل شده و چون ما هر چه كه در عالم كبير هست نميشناسيم نظيرش را هم در عالم حروف نميشناسيم و علم ما محدود بهمين چيزها است كه ميشناسيم و باز هم اشخاص فرق دارند بعضي هزار لغت ميدانند بعضي دو هزار بعضي بيشتر بعضي كمتر و بهر حال بعدد خلق خداوند در عالم كبير در عالم حروف اسم براي آنها هست منتهي ما همه را نميدانيم و از آنچه نميدانيم اگر كسي اسم آنها را بگويد غريب بنظرمان ميآيد و جهال استهزا ميكنند بل كذبوا بما لميحيطوا بعلمه ● ولي دانا اگر ميداند كه ميداند و اگر نميداند [ص 31] از عالم بآن اگر چيزي بشنود قبول ميكند . حال علماي علم حروف با قواعدي كه دارند اسامي ملئكه و اسمهاي خداوند و غير آنها را از تركيب حروف استخراج مينمايند و چون ما نه آن ملئكه را ميشناسيم نه اسم آنها را شنيدهايم اسامي عجيب و نامأنوس بنظرمان ميآيد و حال آنكه نزد اهلش عجيب نيست و از آن بر مطالب عاليهٔ كه دارد استدلال ميكند ، و از آن جمله است اين اسمهاي الهيه جسمانيه كه سيد مرحوم (اع) با علمي كه داشتهاند استخراج فرمودهاند و براي من و شما نبوده بلكه براي اهلش فرمودهاند و آنها را براي علماي آينده و مروجين اين دين مبين ذخيره كردهاند كه كمكي براي آنها باشد .
و اگر بخواهيد از حال مردمي كه در پي حقيقتي نيستند عبرت بگيريد ببينيد مثلا علماي شيمي براي خودشان قواعدي دارند و حروفي را براي اجزاي شيميائي خود بطور رمز اسمگذاري كردهاند و مثلا يك فرمولي مينويسد مركب [ص 32] از حروف رمزش كه يك سطر طول آن است مثل
و ميگويد اين اسم اسيد الئيك است و همه ميپذيرند با اينكه ابدا نه علم شيمي ميدانند نه آن رموز را ميدانند نه آن دوا را ميشناسند ولي عالم شيمي ديگري بمحض اينكه اين سطر رمز را ميبيند ميفهمد كه اين دوا چيست و خاصيتش چيست و رنگش چيست ميگويد چرب است قابل احتراق است با قليائيات قابل تركيب است و هكذا ، ولي اگر عالم بعلم حروف بگويد كه مثلا ملكي هست كه اسمش غضغضغضغضغائيل است استهزا و تكذيب ميكنند ولي نزد عالمش كه ببري ميفهمد كه اين چه ملكي است و بچه كاري موكل است ، آيا گمان ميكنند كه ملئكه در ملك خدا نيستند يا آنكه هستند و اسم ندارند ؟ بلي هستند و اسم هم دارند و خداوند بحضرت آدم اسم همه چيز از جمله [ص 33] اسم آنها را تعليم فرمود و باو امر فرمود كه ملئكه را خبر بدهد باسمهايشان و فرمود انبئهم باسمائهم ● . باري اگر سيد مرحوم اعلي الله مقامه اسماء الهيه جسمانيه را با علومي كه داشتهاند استخراج فرمودهاند اگر چه بنظر ما كه آن علوم را نداريم غريب بيايد شرط انصاف نيست كه چيزي را كه نميدانيم انكار كنيم .
و اما آنچه اين شخص تحت عنوان سير و سياحت عوالم وجود نوشته كه در صفحه ١٠٠ كتاب شرح قصيده فرمودهاند مدينة العلم شهري است در آسمان ، در آن صفحه كه چيزي نديدم ولي اصل سخن در معني مدينة العلم است كه وجود مبارك پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه فرموده انا مدينة العلم و علي بابها ● و مدينه علم را بكل عوالم وجود معني ميفرمايند [ص 34] و از باب تشبيه كه شهر محلهها دارد مقامات مختلفه ملك را به محلهها تعبير آوردند مثلا محله اول محله توحيد است محله دوم اسم اعظم است تا اينكه ميفرمايد محله دهم رتبه فؤاد است محله دوازدهم مقام عقل كلي است و هكذا تا اينكه محله بيست و يكم را محله عرش ميشمارند و بديهي است كه مقصود از مدينة العلم كه فرمودهاند مثل شهري از شهرهاي ما كه از خشت و گل ساخته باشند و در اين آسمان مشهود ما باشد نبوده بلكه كل عالم اجسام جزئي از اجزاء آن مدينه بلكه از نور آن است و هر كس بخواند ميفهمد كه مقصود معاني ظاهره نبوده است و بعلاوه در اول كتاب هم مرقوم فرمودهاند كه اين بر متفاهم اهل لغت ظاهر نيست حال چنين كلماتي را بردارند و عرضه بر عوام كنند و از آنها قضاوت بطلبند كمال بيانصافي و غرضورزي است .
و اما اينكه نوشته كه فرمودهاند « من نام آنها [ص 35] ( يعني آن محلهها ) را ميدانم » و در پاورقي نوشته « يعني بر اسرار حقيقت محمديه واقفم و بر آن احاطه دارم !! آيا اين سخن ادعاي تلويحي نبوت نيست » نه چنين عبارتي در آن صفحه كه نشان داده هست و نه چنين معني كه خودش تفسير كرده از كلمات ايشان برميآيد بلكه فرمايشات ايشان دلالت دارد بر خلاف آن ، مثلا در ذكر محله سوم ميفرمايند هو الغيب الذي لايعلمه الا الله يعني آن غيبي است كه جز خدا كسي آنرا نميداند ، و در ذكر محله نوزدهم ميفرمايند : و اينجا عقود ديگري است كه علم ما بآنها نميرسد و فهم ما وسعت آنرا ندارد ، در صورتيكه اين محله ذكر عالم مثال است كه از عوالم سفليه است چه برسد بعوالم بالاتر ، و بفرض هم فرموده باشند من اسم همه آن محلات را ميدانم دليل بر مطلبي نيست من هم اسم شهر كلكته را ميدانم ولي از جزئيات شهر خبري ندارم .
[ص 36] و اما اينكه از باب استهزا نقل كرده كه مثلا در ذكر عقود محله ٢٢ فرمودهاند « در كوچه ٤٢ زني است كه دف ميزند و در كوچه ٤٩ زني است كه ني ميزند و در كوچه ٧١ زني است كه ميمونها با او زنا ميكنند » و بعد از ذكر چند مثال ديگر ميگويد « در اينجا فقط نكتهاي را تذكر ميدهيم كه سيد كاظم رشتي اين موهومات را در شرح معني مدينة العلم بيان داشته كه در حديث شريف نبوي وارد است انا مدينة العلم و علي بابها يعني من شهر علمم و علي در آن است ، با توجه باين حديث معروف آيا گوينده موهومات مذكور بعنوان معني مدينة العلم قصد اهانت برسول خدا و علي مرتضي را نداشته و نميخواسته كه افكار مردم را نسبت بآنان مسموم كند ؟ آيا با اين تفسير پنداري بهمه علوم انبياء و وجودشان بزرگترين جسارتها نكرده است ؟ آيا ميتوان چنين كسي را به پيامبر اسلام و اميرالمؤمنين علي عليه السلام معتقد دانست ؟ ما داوري را بر عهده [ص 37] خوانندگان ميگذاريم » عرض ميكنم كسي كه ميخواهد غرضورزي كند و با كسي دشمني دارد گاه او را غالي ميخواند و ميگويد كه در فضائل آلمحمد عليهم السلام بيش از اندازه گفته و غلو كرده و گاه او را مقصر در حق ايشان ميخواند و براي اثبات افتراهاي خود اول و آخر كلام را مياندازد و داوري در مسائل غامضه علمي را به عوام واميگذارد . و در اينجا عينا ترجمه فرمايش سيد (اع) را كه بعد از ذكر محلات آن شهر ميفرمايند مينويسم كه بدانيد . ميفرمايند « بدانكه آنچه كه آنرا ذكر كرديم از محله جنت تا اين غايت همه آنها رسم فروع و بيان احوال و تعريف آنها است براي فهماندن و الا آنچه كه آن مدينه مشرفه بر آن است مبادي اين فروع و علل آنها و حقايق آنها و اصول و اسطقس آنها است » يعني آن مدينه از همه اينها بالاتر است و او مبدء و اصل و علت پيدايش اينها است . و باز براي علت [ص 38] تعبيراتي كه از صورتهاي عقود آن محله بصورت جمادات و حيوانات و نباتات و اموات و احياء آوردهاند بر سبيل تمثيل ميفرمايند « آيا نشنيدهٔ قول خداوند سبحانه را عليها ملائكة غلاظ شداد لايعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون يعني بر جهنم ملائكه غلاظ و شدادي هستند كه معصيت خداوند را نميكنند و هر چه امر بآن ميشوند انجام ميدهند ، و معصومها جز طيب و طاهر نخواهند بود با آنكه بآن هياكل ترساننده و صورتهاي منكره ظاهر شدند » و قصدم از ذكر اينها همه اين بود كه بدانيد كه هيچ از آن اسمها و الفاظ كه براي آن محلهها و صاحبان آنها مرقوم فرمودهاند معاني ظاهره را اراده نفرمودهاند و تصريح هم فرمودهاند ولي امثال نويسنده كتاب از باب غرض و عداوت يك قسمت از عبارات را نقل ميكنند و بقيه را نميكنند عيناً مثل كسي كه از كلمه لا اله الا الله فقط دو كلمه اول را ذكر كند معني آن كفر ميشود مگر اينكه [ص 39] دو كلمه آخر را هم ذكر كند كه عين ايمان ميشود .