و اما اينكه زير عنوان « ادعاي عجيب » قرايني از فرمايشات شيخ اعلي الله مقامه ذكر كرده كه مؤيد اين باشد كه ايشان از سرزمين‌هاي مسيحي آنها را آورده‌اند و از آن جمله ذكر كرده كه فرموده‌اند « و گرفتم تحقيقات علم خود را از ائمه هدي در كلمات من خطائي نيست بعلت اينكه هر چه ثبت كردم در كتابهاي خود از ايشان است و ايشان معصومند از خطا و غفلت و هر كس از ايشان گرفت خطا نميكند » نميدانم عيب اين عبارت در كجا است آيا نويسنده معتقد است كه ائمه (ع) معصوم نيستند و خطا ميكنند يا آنكه هر كس از ايشان بگيرد خطا كرده و بهر حال كجاي اين سخن دلالت بر اين دارد كه از سرزمين مسيحي آورده شده است نميدانم .

و اما اينكه نقل كرده از نامه نظام‌العلماء كه درباره شيخ نوشته « بمقامي رسيد كه گفت [ص 40] سمعت عن الصادق » و بعد از چند سطر مينويسد « مرادش اين نيست كه در بيداري از ائمه شنيده است » نميدانم چه اشكالي دارد كه كسي حضرت صادق عليه السلام را در خواب ديده باشد و چيزي از ايشان شنيده باشد . بلي اگر كسي خوابي ديده باشد و حديث و دليلي از ادلهٔ كه در شرع مقدس براي ما قرار داده‌اند نداشته باشد به صرف خواب استدلال نميكند و شيخ (اع) هم نفرموده‌اند و عين ترجمه عبارت خود ايشان را كه در شرح حال خود مرقوم فرموده‌اند در اينجا ترجمه مينمايم . فرموده‌اند « و در آن حال بودم دائماً خوابها و الهاماتي ميديدم و هر گاه چيزي بر من پوشيده مي‌ماند بيان آنرا ميديدم ولي اجمالاً و لكن هر گاه بيان آن در طيف ميآمد و بيدار ميشدم ظاهر ميشد براي من مسأله با جميع ادله‌اي كه مسأله بر آن متوقف بود بطوري كه از احوال آن بر من پوشيده نمي‌ماند حتي آنكه اگر همه مردم جمع ميشدند نمي‌توانستند شبههٔ بر من وارد بياورند [ص 41] و بر همه ادله آن مطلع ميشدم و اگر هزار منافي و هزار اعتراض بر من وارد ميآوردند محامل و جوابهاي آن بدون تكلف بر من ظاهر ميشد و همه احاديث را جاري بر طبق آنچه در طيف ديده بودم مييافتم چرا كه آنچه در خواب ميديدم معاينه بود و در آن غلط واقع نميشد و اگر بخواهي صدق كلام مرا بفهمي در كتب حكمتي من نظر كن كه من در اغلب مسائل با اكثريت حكماء و متكلمين مخالفت كرده‌ام و هر گاه در كلام من تأمل كني مي‌بيني كه مطابق احاديث ائمه هدي است عليهم السلام و يك حديث هم مخالف كلام من پيدا نميكني » پس بنا بر اين آنچه فرموده‌اند از احاديث فرموده‌اند و چه اشكالي دارد كه خواب مؤمن راست و بر طبق احاديث باشد و حضرت پيغمبر (ص) فرمودند اذا تقارب الزمان لم‌تكذب رؤيا المؤمن يعني هر گاه زمان نزديك شد ( بروز قيامت ) خواب مؤمن دروغ نميشود . و اين چه وجه تشابهي دارد با بولس نامي [ص 42] كه نوشته ادعا ميكرده حضرت مسيح را در بيداري ميديده و باين استناد افكار و عقايدي بر دين مسيح افزوده بوده .

و اما اينكه تحت عنوان « شركت سهامي الوهيت » نوشته كه اعتقاد شيخ (اع) اين بوده كه ائمه اطهار عليهم السلام علت فاعلي و علت مادي و علت صوري و علت غائي خلق بوده‌اند صحيح است و همين طور است و اين مخصوص مقام حقيقت ايشان است نه جلوه بشري ايشان كه مولود بين اين آسمان و زمين است و در آن مقام خداوند ايشان را علت خلق قرار داده و ذات خداوند منزه از اين است كه علت چيزي باشد چون علت با معلول بايد قرين باشد و ذات خداوند با چيزي قرين نميشود و خلق را بذات او راهي نيست و اين مطلب كمال تنزيهي است كه براي خداوند ميكنيم و خداوند را خالق علت ميدانيم نه خود علت چنانچه در حديث ميفرمايند كان عليما قبل ايجاد العلم و العلة يعني خداوند دانا بود قبل از ايجاد كردن [ص 43] علم و علت . ما آتش را علت سوختن پنبه ميدانيم ولي آتش و سوزندگي او و سوختن و سوخته شدن و پنبه همه خلق خدايند و آتش شريك خدا نشده است حال آل‌محمد عليهم السلام هم كه آنها را علة العلل خلق ميدانيم آنها را بنده خدا ميدانيم كه هر چه ميكنند بحول و قوه خداست و قادر بر هيچ كاري باستقلال و نه به شركت با خداوند نيستند و هر روز در نماز شهادت ميدهيم و ميگوئيم اشهد ان محمدا عبده و رسوله ● و حضرت اميرالمؤمنين (ع) ميفرمايد انا عبد من عبيد محمد يعني من بنده‌اي از بندگان محمد (ص) هستم ، و كجاي اين عقايد دلالت بر شركت محمد و آل‌محمد عليهم السلام با خداوند دارد كه نوشته شركت سهامي الوهيت درست كرده‌ايم و كجاي اين عقايد شبيه بقول مبدعين نصاري است و نميدانم با اين تهمتها كه ميزنند در روز قيامت چه جواب خداوند [ص 44] عالم را ميدهند .

و اما عبارتي كه از سيد (اع) نقل كرده « اگر بگوئي فاعل عالم ذات حضرت حق است دروغ گفتي بلكه كفر كردي بلكه مشرك شدي و اگر گفتي غيرش از مفوضه شدي و حق را طلب كن ميان اين دو » همين طور است كه فرموده‌اند چون فاعليت بمعني خلقي كه فاعل با مفعول قرين هستند و هر دو صفتي هستند كه از مصدر مشتق شده‌اند اگر اين را نسبت بذات خداوند بدهيم صفتي كه مشتق و مخلوق است آنرا با خدا قرين و شريك دانسته‌ايم نمي‌بيني كلمه فاعل و كلمه مفعول در فاء و عين و لام شريكند معاني آنها هم همين طور شريك هستند و با اين سخن حق را پوشانده‌ايم و كفر گفته‌ايم آيا نخوانده‌اند آيه قرآن را سبحان ربك رب العزة عما يصفون يعني منزه است رب تو رب عزت از آنچه وصف ميكنند ، و نشنيده‌اند فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام را كمال توحيده الاخلاص له و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه [ص 45] يعني كمال توحيد اخلاص براي خداوند است و كمال اخلاص براي او نفي صفات از او است ، و اگر بگوئيم غير خداوند باستقلال فاعل است بر خلاف فرمايش خداوند گفته‌ايم كه فرموده خلقكم و ما تعملون يعني خلق فرموده شما را و عملهايتان را ، و فرموده قل كل من عند الله فما لهؤلاء القوم لايكادون يفقهون حديثا يعني بگو همه از نزد خداوند است چطور هستند آن قوم كه سخني را نميفهمند ، و اين اعتقاد مفوضه است كه خدا را فاعل بعض كارها و خلق را فاعل بعض كارها ميدانند ولي حقي كه ميان اين دو باطل است كه فرموده‌اند آن را طلب كن اين است كه همه چيز را خداوند از عدم بوجود آورده فاعلها را او ايجاد كرده مفعولها را او ايجاد كرده علت‌ها را او ايجاد كرده معلولها را او ايجاد كرده علت بودن را او بآنها داده است و احدي شريك او نيست و هر كه هر چه ميكند بحول و قوه او است و در كتاب فلسفيه شرح بيشتري [ص 46] راجع به علل اربعه فرموده‌اند .

و اما آنچه كه از سيد مرحوم اعلي الله مقامه در ذكر اقسام ربوبيت نقل كرده عين عبارات را در صفحه‌هائي كه نشان داده نبود و شايد شماره صفحه‌ها در چاپ غلط چاپ شده ولي نوع معاني صحيح است جز اينكه فهم حقيقت آنها بسيار مشكل است و براي كسي كه مشعر فؤاد در او بالفعل نشده باشد غير ممكن است . اما ظاهر فرمايشات همه بر اساس اين مطلب است كه ذات غيب الغيوب خداوند از اسم و صفت منزه است و همه اسماء و صفات او خلق او هستند و از جمله صفات و اسماء خداوند رب است يعني مالك و آن مصدري است كه بمعني اسم فاعل آمده و مربوب يعني مملوك و آل‌محمد عليهم السلام اسماء و صفات خداوند هستند چنانكه فرموده‌اند نحن والله الاسماء الحسني ● و از جمله اسماء ربّ است كه خداوند ايشان را مالك خلق قرار [ص 47] داده و در حديث در تفسير آيه و اشرقت الارض بنور ربها ● فرموده‌اند رب الارض يعني امام الارض ● و اطلاق اين كلمه بر ايشان اشكالي ندارد و همانطور كه خداوند كننده همه كارهائي است كه ايشان ميكنند خداوند مالك همه چيزها است كه ايشان را مالك آنها قرار داده چنانكه فرموده‌اند هو المالك لما ملكهم ● و ايشانند ربّي كه قرين با مربوب است كه باصطلاح از آن « ربّ اذ مربوب » تعبير ميآورند ولي ربوبيت مطلقه كه مقرون با مربوب نيست خاص ذات حق تعالي است و از آن به « ربّ اذ لا مربوب » تعبير ميآورند مثل ساير صفات خداوند كه چنانچه در حديث ميفرمايند العلم ذاته و لا معلوم و السمع ذاته و لا مسموع يعني علم ذات او است و معلومي نيست و سمع ذات او است و مسموعي [ص 48] نيست ، چونكه صفات ذاتي خداوند اگر مثل صفات خلق باشد كه علمشان با معلومشان قرين است خداوند شبيه به خلق خواهد شد و آن منافي احديت است و فرموده است ليس كمثله شئ ● اين است كه صفات ذاتي در خلق نظيري ندارد عالم است ولي معلوم در ذات او نيست و قادر است و مقدور در ذات او نيست و ربّ است و مربوب در ذات او با او نيست چنانچه حضرت رضا عليه السلام در خطبه خود ميفرمايند له معني الربوبية اذ لا مربوب و حقيقة الالهية اذ لا مألوه و معني العالم و لا معلوم تا آخر خطبه ، يعني براي خداوند است معني ربوبيت جائي كه مربوب نيست و حقيقت خداوندي جايي كه خلق نيستند و معني عالم بودن و حال آنكه معلومي نيست ، و در دعاي شب يكشنبه است و ربوبيتك التي دان لك بها كل ذي ربوبية يعني ربوبيت تو كه هر صاحب ربوبيتي بآن دين ورزيده ، و از اين معلوم [ص 49] ميشود كه ربوبيتهائي در خلق هست كه صاحبان آنها بربوبيت خداوند دين ورزيده‌اند ، بنا بر اين استعمال ربّ بمعني خلقي كه مقرون با مربوب است استعمالش در آل‌محمد عليهم السلام اشكالي ندارد و لازمه‌اش شريك بودن ايشان با خداوند عالم نيست .

و اما اينكه زير عنوان « چشم كشيشان مسيحي روشن » نوشته كه « شيخ قرضهائي پيدا كرده بود شاهزاده محمدعلي ميرزا به شيخ گفت كه يك باب بهشت را بمن بفروش هزار تومان بتو ميدهم كه به قروض خود داده باشي پس شيخ يك باب بهشت باو فروخت و بخط خود وثيقه نوشت آنرا بخاتم خويش مختوم ساخته بشاهزاده داد و هزار تومان از او گرفت و قروض خود را پرداخت » اين نقل از كتاب قصص العلماء است و آن كتاب نامعتبري است و شايد يك چيزي بوده و شاخ و برگي بر آن افزوده‌اند و الا نوعاً بهشت خريدني و فروختني است خداوند عالم ميفرمايد [ص 50] ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يعني خداوند خريده است از مؤمنين انفس و اموال آنها را باينكه براي آنها بهشت باشد ، ولي فروشنده خداوند عالم است چون او مالك بهشت و جهنم است و احدي با او شريك نيست منتهي اموالي كه خريده بذات او نميرسند و بخلق او بايد برسند و آنچه باو ميرسد تقوي است همانطور كه در آيه شريفه درباره قربانيها فرموده لن‌ينال الله لحومها و لا دماؤها و لكن يناله التقوي منكم يعني هرگز گوشتها و خونهاي آنها بخداوند نخواهد رسيد و لكن تقواي شما باو ميرسد ، و ترتيب پرداختن اموال در مقابل بهشت آن است كه در همان راههائي كه خداوند امر فرموده صرف نمايند تا خداوند آنها را به بهشت ببرد چنانچه در حديث طويلي از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله درباره روز اول ماه شعبان روايت شده كه آن حضرت فرمود هر كس تطوع كند براي خداوند به نمازي در اين روز [ص 51] پس بتحقيق بشاخه‌اي از درخت طوبي آويزان شده است و كسي كه تصدق بدهد در اين روز پس بتحقيق آويزان شده است بشاخه‌اي از آن ، تا اينكه بسياري از كارهاي خير را شمرد و فرمود : هر كس تخفيف بدهد از تنگ‌دستي از قرضش يا از آن كم كند پس بتحقيق آويزان شده است بشاخه‌اي از آن ، تا اينكه رو بآسمان فرمود و خنديد و فرمايشاتي فرمود تا اينكه فرمود : قسم به كسي كه مرا بحق به پيغمبري مبعوث فرموده بتحقيق ديدم آن شاخه‌ها را از درخت طوبي كه برگشته‌اند به بهشت پس ندا فرمود منادي پروردگار ما به خازنين بهشت اي ملئكه من نظر كنيد بهر كس كه آويزان شده است به شاخه‌اي از شاخه‌هاي طوبي در اين روز پس نظر كنيد باندازه منتهاي سايه آن شاخه پس عطا كنيد باو از هر طرف مثل مساحت آن قصرها و خانه‌ها و خيرات پس عطا كردند آنرا پس بعض از ايشان عطا كرده شد بقدر مسير هزار سال از هر طرف [ص 52] و بعضي عطا كرده شدند دو برابر آن و بعضي سه برابر و بعضي چهار برابر يا بيشتر از آن بقدر قوت ايمانشان ، تا آخر حديث شريف . و شايد مثلا ذكر اين حديث يا امثال اين حديث در ميان بوده و شاهزاده محمدعلي ميرزا خواسته با اداي قرض شيخ باين ثواب برسد و قرض ايشان را پرداخته و اشخاصي امثال نويسنده كتاب مزدوران شاخ و برگ براي آن درست كرده‌اند كه شيخ بهشت فروخته . و بهر حال آنچه عرض كردم بنا بر اين فرض است كه يك چيزي بوده و چيزي بر آن افزوده‌اند و الا بعيد نيست كه هيچ چيز نبوده و دروغي ساخته‌اند و همانطور كه ديديد امثال اين مغرضين امتناع از دروغ ندارند و شهري كه چند سال بعد از وفات سيد مرحوم اعلي الله مقامه بنا شده نسبت داده‌اند كه ايشان از آن شهر آمده و روسي بوده‌اند اين را هم ساخته باشند و اگر چنين رويه‌اي در ميانه علماي شيخيه معمول بوده كه بهشت بفروشند [ص 53] چرا در مدت بيش از دويست سال يك نظيري پيدا نكرده و خود شما و پدران شما كه شيخي بوده‌اند چرا چنين چيزي را نه ديده‌ايد و نه از آنها شنيده‌ايد .

اما آنچه زير عنوان ركن رابع نوشته « آنها اين ركن چهارم را بنام شيعه خاص ناميدند » و بعد از چند سطر نوشته « و سربسته او را تا مقام پيامبري هم بالا ميبرند » و بعد از چند سطر نوشته « شيخ احمد مدعي اين مقام بود و پس از او سيد كاظم هم چنين ادعا داشت » عرض ميكنم خداوند آدم دروغگو را لعنت كند كجا اين ادعا را نموده‌اند ، اگر در نوشتجات ايشان است نشان دهد اگر نيست چرا تهمت ميزند ؟ آقاي اميري شما كه خود و پدرانتان از شيخيه بوده‌ايد آيا هيچ چنين چيزي شنيده‌ايد يا در كتب مشايخ ديده‌ايد ؟ اگر مشايخ ما اعلي الله مقامهم علومي اظهار فرموده‌اند لازمه آن نيست كه بمقام نبوت رسيده باشند . براي مثل علم كيميا را نوشته كه شيخ ادعاي علم كيميا را [ص 54] داشته‌اند ، چه مانعي دارد كه مثل آن جناب صاحب چنين علمي باشند جائي كه جابر بن حيان سنّي و جلدكي و خالد بن يزيد و امثالهم اين علم را داشته‌اند چرا عالم بزرگ شيعي ببركت ائمه اطهار صاحب اين علم نباشد ؟ بلكه ميخواهم عرض كنم اگر ديگران ظاهر اين علم را داشته‌اند ايشان باطن اين علم را هم داشته‌اند و چه بسا عمل آنرا هم فرموده باشند ولي يقين است كه اگر ميفرمودند عمل آنرا هم دارم خطر جاني بر ايشان داشت و مسلما از باب تقيه اظهار نميفرمودند . و اما علم طي الارض را فرموده باشند كه ميدانم و عمل آنرا نميدانم ، اگر روايت صحيح باشد معلوم نيست چه اراده فرموده‌اند ولي در اينكه ائمه عليهم السلام قادر بطي الارض بوده‌اند شكي نيست و روايات هم در اين باب رسيده و البته يك كيفيتي هم داشته و چه مانعي دارد كه ايشان علم بآن كيفيت داشته‌اند كه بچه ترتيب بوده ولي چون قدرت انجام آنرا نداشته‌اند [ص 55] فرموده باشند كه عمل آنرا نميتوانم .

و اما اينكه بعد از آن نوشته « بعد از شيخ احمد سيد كاظم زمينه‌سازي را كامل كرد و هنگام مرگ خود كسي را بجانشيني معين نكرد بلكه بشاگردانش گفت برويد و تفحص كنيد ظهور امام نزديك است » اولاً چنين چيزي نشنيده‌ايم فرموده باشند ، اما اينكه جانشيني معين نكرده‌اند مطلب دو مطلب است يا اين است كسي خود و جانشينش مثل ائمه اطهار عليهم السلام شأن و درجهٔ دارند كه براي رعيت امكان شناختن آنها از پيش خود نيست چون صاحب صفات و درجاتي هستند كه ابداً قابل درك براي رعيت نيست مثل صفت عصمت و صفت علم يعني آن علومي كه مخصوص بخود آن بزرگواران است چاره جز نص و تصريح به اسم جانشين و معرفي او نيست كه ائمه عليهم السلام هر يك جانشين خود را با تصريح معين ميفرمودند و الا مردم نميفهميدند . ولي از ايشان كه بگذريم در مقام روات [ص 56] اخبار و احاديث آنچه كه از سيرت ائمه عليهم السلام پيداست گاهي روات اخبار و ثقات آنها را باسم تعيين ميفرمودند مثلا ميفرمودند از زكريا بن آدم بگيريد يا اينكه ميفرمودند مثلا محمد بن عثمان مورد وثوق من است هر چه بگويد از من ميگويد يا اينكه بصفت ميفرمودند كه مثلا از ثقه بگيريد يا از كسي از شيعيان كه نظر در حلال و حرام ما كرده باشد و احكام ما را دانسته باشد بگيريد ، بسا فرموده‌اند از كسي كه دانسته باشد و عمل بكند ياد بگيريد ، ولي سيرت علما اغلب بر اين بوده كه كسي را كه مورد وثوقشان بوده اجازه روايت ميداده‌اند كه هنوز هم اين سيرت جاري است ولي حتم نيست كه پي اجازه برويم چون چنين دستوري در اخبار نرسيده بلكه اجازه داده‌اند كه احاديث كسي را كه نگفته از او روايت كند باز روايت كند چنانچه عرض شد بحضرت رضا عليه السلام كه مردي از اصحاب ما ميدهد بمن [ص 57] كتاب را و نميگويد روايت كن آنرا از من جايز است براي من كه آنرا از او روايت كنم فرمود اگر دانستي كه كتاب از او است از او روايت كن . و اگر فقيه و عالمي را بوثاقت و علم و عمل شناختيم ميگيريم ، البته توثيق كسي كه سابقا او را شناخته‌ايم مؤيد مطلب خواهد بود ولي همه اطمينان بخداوند عالم است كه هر كس را در امر دين بصفاتي كه بايد داشته باشد بما شناساند و امر او را تسديد نمود و باطل نفرمود از او ميگيريم .

حال اگر قصد از جانشين سيد مرحوم (اع) شخص فقيه ثقه و راوي اخبار آل‌محمد عليهم السلام بوده علاوه بر نوع علامات كه بيان فرموده‌اند براي مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه علاوه بر اجازه مفصل عربي اجازهٔ نوشته‌اند كه براي هيچكس ننوشته‌اند كه عين اجازه را نقل ميكنم :

بسم الله الرحمن الرحيم

جناب مستطاب عالم عامل فاضل كامل المسدد [ص 58] المؤيد بتأييد الملك المنان محمدكريم خان حكم ايشان مطاع و ترجيح ايشان متّبع و رادّ بر ايشان رادّ بر خدا و رسول و ائمه طاهرين سلام الله عليهم ميباشد . بر كافه ناس امتثال اوامر ايشان لازم و اذعان و انقياد مر احكام ايشان را متحتم و امضاي حكم ايشان بر هر كس لازم و مخالفت ايشان در آنچه بذل جهد نموده و ترجيح داده بعد از استيضاح تام حرام ، جايز التقليد و نافذ الحكم هر كس خواهد تقليد ايشان كند كه فائز و ناجي خواهد بود انشاء الله تعالي و الله سبحانه هو العالم و الواقف و كتب العبد كاظم بن قاسم الحسيني الرشتي حامداً مصلياً مسلماً مستغفراً .

و بخاتم مبارك مزين است و عين آن در كتابخانه ما موجود است و اين را در جواب شخصي كه از كرمان راجع بمرحوم آقاي حاج محمدكريم خان از آن جناب سؤال كرده بوده مرقوم فرموده‌اند ، و همچنين درباره ايشان فرموده‌اند كه بر نقطه علم واقف هستند ، [ص 59] و بعلاوه همه علامات علم و عمل در ايشان بوده و مورد تسديد و تأييد خداوند هم بوده‌اند و الآن هم مدار ما بر عمل بفتاوي ايشان است و حتي علماي بعد از ايشان مثل مرحوم مبرور آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه و مرحوم جد امجد آقاي حاج زين‌العابدين خان اعلي الله مقامه هم با اينكه صاحب رساله و فتوي بوده‌اند عمل بفتاوي ايشان ميفرموده‌اند و ما را هم بهمين طور دستور داده‌اند .

و اگر قصد از جانشين ايشان جانشيني در چيزي بالاتر از فقاهت و روايت ظاهره بوده كه مطلوب ارباب فهم و دانش كه از درجه عوام الناس بالاتر رفته‌اند ميباشد چون طالبين اهل فهم و درايتند امر آنها را موكول بشناختن صفات نموده‌اند و چون درجات شيعيان متفاوت است آن صفات هم متفاوت است و ادناي آن علم و حلم و ذكر و فكر و نباهت و نزاهت و حكمت است كه در همه آنها هم مستند بكتاب خدا و سنت پيغمبر و آثار ائمه طاهرين باشد و اعلاي آن [ص 60] بقاي در فناء و نعيم در شقاء و فقر در غناء و عزت در ذلّ و صبر در بلاء و رضا و تسليم است و تفصيل صفات ايشان در حديث همّام مذكور است و حديث مفصل است و ترجمه آنرا بفارسي در جلد چهارم كتاب مبارك ارشاد مرقوم فرموده‌اند . حال هر كس بقدر فهم و معرفت خودش چنين كساني را بصفاتشان شناخت و خداوند هم تسديد و تأييد فرمود آن كس را كه شناخته اسوه و مقتداي خود و واسطه بين خود و امام خود قرار ميدهد .

و اما نايب خاص امام كه در هر عصر و زمان يكي است و بالاترين شخص شيعه است و ناطق واحد است در غيبت امام غايب است و هر كس در غيبت امام ادعاي نيابت خاصه آن بزرگوار را بكند دروغگو است و آنچه كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم درباره ناطق واحد فرموده‌اند فقط براي اين بوده كه معرفت اجمالي داشته باشيم و بوجود چنين كسي در هر زمان كه [ص 61] فرمودند لكل عصر سلمان ● ايمان و اعتراف داشته باشيم و مكلف بشناختن شخص ايشان نيستيم . حتي شيعيان بزرگ ديگر هم كه دون درجه ناطق واحد هستند مثل نقبا و نجبا هم تا كنون باين اسم و عنوان در زمان غيبت كبري ظاهر نشده‌اند و اگر بعض جهال شيخيه اين مقامات را براي مشايخ اعلي الله مقامهم گفته‌اند ايشان انكار شديد فرموده‌اند و از آنها بيزاري جسته‌اند و در اينجا عين عبارات مولاي بزرگوار جد امجد مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه را در فصل دوم كتاب چهار فصل كه خطاب بشيخيه فرموده‌اند براي مزيد بصيرت روايت ميكنم .

فرموده‌اند « و همچنين ميگويند كه بعضي از شما مرا ركن رابع ميدانيد و مشايخ را ركن رابع ميدانيد اگر مراد شما آن باشد كه من گفته‌ام و نوشته‌ام و اعتقاد دارم چند احتمال دارد ، اگر مقصود آن باشد كه علماي شيعه قاطبة [ص 62] سلف و خلف ايشان ركن رابعند از ايمان يعني ركن اول معرفت خداست و ركن دويم معرفت نبوت است و ركن سيوم معرفت ائمه سلام الله عليهم و ركن چهارم معرفت علماي شيعه براي تقليد و اخذ مسائل ، اين اختصاصي بمن و مشايخ من ندارد همه علما ركن رابع ايمانند و اجماعي علماست كه بعد از امام مردم يا مجتهدند و فقيهند يا مقلد و اخذكننده از ايشان و براي كسي كه فقيه نيست واجب است كه فقيهي را بشناسد و تقليد كند اين دين من است شاهد بغائب برساند . و اگر مقصود از ركن رابع نقيب و نجيب است بطورهائي كه وصف شده است در اخبار و در بعض كتابها نوشته‌ام و مرا كسي از شما نقيب بگويد يا نجيب از او والله العلي العظيم كه بيزارم و ملعون است او چرا كه غلو است در شأن من و والله من قابل آن مقامات نيستم و هرگز بر زبان من و بر قلم من و بر خاطر من جاري نشده است و خدا مرا لعنت كند اگر چنين ادعائي [ص 63] كرده باشم يا داشته باشم و روز قيامت مخاصمه ميكنم بر كسي كه اين نسبت عظيم را بمن بدهد و او ملعون و فاسق است در نزد من ، و اگر نسبت بسيد مرحوم و شيخ مرحوم ميگويد والله العلي الغالب كه من از سيد مرحوم با نهايت محرميت بايشان چنين ادعائي نشنيدم و هر كس نسبت نقابت يا نجابت بايشان دهد خداوند او را بجميع لعنتهاي خود لعنت نمايد و ايشان از آن بيزارند چنانچه در حيات ايشان بعضي اين نسبتها ميدادند بايشان و ايشان تبري ميفرمودند » .

تمام شد فرمايش ايشان و اين است تمام مطلب ، حال كجاي اين مطالب دلالت بر اين دارد كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم زمينه‌سازي براي ادعاهائي ميكرده‌اند يا آنكه مزدوران استعمار بوده‌اند يا نعوذ بالله قصد تفرقه انداختن در ميانه مسلمين را داشته‌اند نميدانم و آن مفتري هم نميداند ، ولي آنچه ميدانم و يقين دارم اين است كه جواب همه اين بهتان‌ها [ص 64] و افتراها را در روز قيامت بايد بدهد و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون .

و اما آنچه زير عنوان « زمينه‌سازي دقيق و ادعاهاي عجيب » نوشته كه سيد مرحوم (اع) خود را ركن رابع ناميده دروغ گفته .

و اينكه نوشته كه سيد (اع) در شرح قصيده در ذيل بيت :

بضجيع حضرتك الجواد محمد و حفيدها و هو الامام الافضل

« شيخ احمد را تا رتبه احمد مرسل بلكه بالاتر يعني مرتبه باطن احمد مرسل بالا ميبرد » دروغ محض و افتراست و اصل مطلب اين است كه سيد (اع) در ضمن تحقيقات خود در ذيل آن بيت ميفرمايند كه براي پيغمبر (ص) دو اسم بوده اسمي در زمين و آن محمد است و اسمي در آسمان و آن احمد است و اين معني را هم از حديث معراج استنباط فرموده‌اند كه خداوند [ص 65] در معراج آن حضرت بايشان يا احمد خطاب فرموده و شايد حديثهاي ديگر را هم ملاحظه فرموده‌اند كه حقير نديده‌ام و ميفرمايند كه مظهر ظهور ايشان در عوالم ظاهريه براي ظواهر احكام ابدان و افعال و صفات آنها موسوم به محمد بوده و مظهر ظهور ايشان در عوالم باطنيه مسمي باحمد بوده و چون خلق از زمان آن حضرت رو بصعود بوده‌اند احكام ظواهر را علماي اسلام در دوازده قرن بيان فرموده‌اند و بهمين مناسبت در هر قرني عالمي كه باصطلاح مجدّد بوده اسمش محمد بوده ، و اين معني را ساير علما هم گفته‌اند و حتي شمرده‌اند بعض علما را كه اسمشان محمد بوده در فلان قرن مروّج دين مبين اسلام بوده ، بهر حال ميفرمايند چون دوره ظاهر تمام شد و بنا بر بيان احكام باطن شد مروّج آن بايد مسمي باحمد باشد كه هم‌اسم با اسم آسماني پيغمبر باشد و هيچ جا نفرموده‌اند كه تا زمان شيخ مرحوم عالم در قوس نزول [ص 66] بوده و بعد قوس صعود را سير ميكند و نويسنده كتاب بعد از اين دروغ اين حرف را معني ميكند و ميگويد « يعني مطابق نظر او كه شيخ احمد را اولين پله قوس صعود در هزار و سيصد ميداند جانشين او داراي مرحله بالاتري خواهد بود زيرا در پله دوم اين قوس صعود قرار ميگيرد ، ميدانيد معني واقعي اين سخن چيست يعني حال كه شيخ احمد در اولين پله اين قوس صعودي با باطن پيغمبر مساوي است من كه در پله دوم قوس صعود هستم از باطن پيغمبر هم مهم‌تر و بالاتر ميباشم » و اول در اينجا عين ترجمه فرمايش سيد (اع) را ذكر ميكنم كه بدانيد عين فرمايش ايشان چه بوده بعد بطلان معني‌هاي غلط او را عرض ميكنم .

فرموده‌اند « پس متصدي شد ( حضرت پيغمبر ) (ص) براي جهاد و متعرض قتال شد تا اينكه خداوند براي او اختيار فرمود دار بقاء را و اولياء و خلفاء و امناء او مثل همان كار پيغمبر را كردند و بر همان منوال رفتند و بر مثال [ص 67] او پيروي كردند و همچنين علماي بالغين متصدي شدند براي اظهار آنچه رسول خدا متصدي شده بود براي ظاهر شيعيان و حكايت كردند مثال اسم او را كه در زمين است و آن محمد است پس هراينه براي آن بزرگوار (ص) دو اسم است اسمي در زمين و آن محمد است و اسمي در آسمان و آن احمد است اسم ظهور است يعني براي او دو ظهور است ظهوري در عوالم ظاهريه از آنچه متعلق است بظواهر ابدان از احكامشان و افعالشان و صفاتشان و كينوناتشان و مظهر اين ظهور و موقع اين نور مسمي بمحمد است و ظهوري در عوالم باطنيه و اسرار غيبيه و مظهر آن اسم مسمي باحمد است و چون خلق در قوس صعودي هستند و هر چه كه از آن نزديك است غليظ و كثيف است و هر چه دور است و نزديك بمبدء است رقيق و لطيف است و از عهد پيغمبر (ص) در سر هر صد سال كسي ظاهر ميشد كه مروّج احكام مناسب آن مقام بود و چون [ص 68] مبدء قوس بود تربيت براي ظهور احكام بظواهر بود و مروّج در سر هر صد سال ترويج شريعت را بمقتضاي ظواهر رعيت ميفرمود » تا اينكه ميفرمايد « چون مأه دوازدهم تمام شد و دوره اول كه متعلق به ظواهر شمس نبوت بود و دوازده دوره قمر ولايت از حيث تبعيت تمام شد پس دوره تمام شد و مقتضيات آن تمام شد و كرّه دوم و دوره ديگر براي بيان احكام ظهور بواطن و اسرار مخفي و پوشيده زير پرده‌ها و استار است و بعبارت ديگر دوره اولي شمس نبوت براي تربيت ابدان و ارواح متعلقه به آنها بود مثال آن جنين در شكم مادر است و كرّه دوم براي تربيت ارواح قادسه و نفوس مجرده است كه غير مرتبط باجسامند مثال آن تربيت ارواح بسبب تكليف در اين دنيا است پس چون دوره اولي شمس نبوت كه متعلق بتربيت ظواهر است و مقتضي ظهور اسم محمد است تمام شد دوره دويمي شمس نبوت آمد كه براي تربيت [ص 69] ظواهر است و بواطن ● در اين دوره تابعند همان طور كه دوره اول براي تربيت ظواهر بود و بواطن تابع بودند پس دوره دوم در آن اسم رسول خدا (ص) كه در آسمان است ميباشد و آن احمد است پس مروّج و رئيس در سر اين مأه احمد است كه مسمي باحمد است » تا آخر فرمايشات .

و ببين كه همان زمان اول را مبدء قوس صعود گرفته‌اند . و اما اين معني بي‌جائي كه كرده كه جانشين شيخ (اع) كه در پله دوم قوس صعود است بالاتر از شيخ است و شيخ (اع) هم همرتبه باطن پيغمبر صلي الله عليه و آله نعوذ بالله ببين كه ابدا معني مطلب را نفهميده يا فهميده و اشتباه‌كاري ميكند . مطلب اين است كه همه خلق در قوس صعودند و لازمه آن اين نيست كه مردم اين زمان از پيغمبر صلي الله عليه و آله بالاتر باشند بلكه معني آن اين است كه مردم اين [ص 70] زمان از مردم آن زمان فهمشان بالاتر و تكاليفشان بالاتر و باطني‌تر است و اگر معلمي تكليف بالاتري را در زماني باقتضاي ترقي شعور مردم براي آنها بيان كرده باشد هيچ لازم نكرده از معلم سابق كه باقتضاي كم بودن شعور مردم تكاليف پائين‌تر را بيان كرده بالاتر باشد و اگر چنين بود ميبايست نعوذ بالله حضرت امير عليه السلام از حضرت پيغمبر بالاتر باشند يا ائمه (ع) از حضرت امير بالاتر باشند چون در زمان ايشان فهم مردم زياد شده بود و مطالب بالاتري را بيان فرموده‌اند ، در صورتيكه مسلم است حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از حضرت امير بالاتر بوده‌اند و هر يك از ائمه بالاتر از امام بعد از خود بوده‌اند جز حضرت حجت (ع) كه مقامشان بعد از حضرت سيدالشهداء (ع) از ساير ائمه بالاتر است و چه اشكالي دارد كه مثلاً كسي كه معلومات او باندازه استاد دانشگاه است بيايد در دهي كه هيچ كدام سواد ندارند مدرسه‌اي [ص 71] تأسيس كند و براي راه انداختن كار كلاس اول را باز كند و آنها را خودش درس بدهد و كتاب و يادداشتهائي هم براي دروس سالهاي آتيه در مدرسه بگذارد بعد يك آموزگاري را بگذارد كه در سال دوم درسهاي كلاس دوم را بدهد و سال بسال معلم بفرستد كه از روي كتاب و يادداشتهاي او بكلاسهاي بالاتر درس بدهند بعد از سال ششم هم دبيري بفرستد كه دروس متوسطه را از روي كتاب و يادداشتهاي او بدهد تا اينكه متوسطه را تمام كنند و استادي براي دروس دانشگاهي براي آنها بفرستد حال لازم نيست كه دبيرها و آموزگارها از او در علم بالاتر باشند چون دروس بالاتري را درس ميدهند و همچنين لازم نكرده كه آموزگارها معني آن قسمت از كتاب و يادداشتهاي استاد را كه براي دبيران نوشته بفهمند ، حال همين طور شده حضرت پيغمبر (ص) دين مبين اسلام را بامر خداوند آورده‌اند و مردم بسيار بي علم و شعور بودند چند صباحي خودشان [ص 72] و جانشينانشان يعني ائمه اطهار عليهم السلام دروس ظاهري از احكام ظاهري بآنها دادند در كتاب كه قرآن باشد و در يادداشتهايشان هم كه احاديثشان باشد دستور سالهاي بعد را براي علما كه آموزگاران و دبيران باشند بيان فرموده‌اند ، تا وقتيكه مردم در دوره اول كه ابتدائي بوده بودند علماي ظاهر كه آموزگاران بودند ظواهر احكام را كه همين ظاهر احكام از قبيل پاكي ، نجسي ، احكام ظاهر نماز از قبيل قبله ، طرز ايستادن ، طرز ركوع ، طرز سجود ، طرز قرائت ، يا احكام زكوة ، خمس و معاملات ، نكاح ، ارث و امثال اينها را براي مردم بيان كرده‌اند و لازم هم نيست كه آن علماي ظاهر كه آموزگاران باشند دستوراتي كه براي علماي بزرگتر كه در دوره‌هاي آينده بايد بيايند از روي يادداشتها كه احاديث باشند حكماً بفهمند ، تا اينكه شعورها زياد شد و نوبت دوره دوم رسيد ، دبيران كه علماي بزرگتر باشند آمدند و از روي همان احاديث برنامه را فهميدند [ص 73] و شروع بتعليم مردم كردند و آنها مشايخ ما هستند اعلي الله مقامهم كه شروع به بيان احكام باطنه و احكام عوالم بالاتر از عالم ظاهر را هم علاوه بر بيان احكام ظاهره فرمودند . ببين كه در كتب علماي سلف اغلب اغلب از ذكر عوالم عاليه مثل عالم مثال ، ماده ، طبيعت ، نفس ، روح ، عقل ، فؤاد ذكري نيست ، دستوراتي راجع بفكر ، ذكر و حكمت آل‌محمد ، اخوت ، دوستي دوستان ، دشمني دشمنان ، اخلاق حسنه و فضايل ائمه اطهار (ع) نيست يا بسيار كم است و جزء فروع اينها را شمرده‌اند و حال كه مشايخ بيان ميفرمايند غريب بنظرشان ميآيد و اي بسا انكار ميكنند در صورتيكه همه مأخوذ از احاديث و يادداشتهاي استاد اول است ، و باز لازم نيست كه اين علماي بزرگ كه دبيران هستند باين دليل كه مطالبي بالاتر از آنچه كه خود آن استاد در سال اول ابتدائي درس داده بود درس ميدهند از او بالاتر باشند بلكه يقينا پائين‌ترند ، [ص 74] و امر بهمين منوال خواهد بود تا اينكه اين دوره هم تمام شود و استادي نظير اساتيد اول يعني امام زمان عجل الله فرجه تشريف بياورند و تعليماتي مناسب حال مردم آن زمان كه شعورهاشان بالاتر رفته بايشان بدهند و همه تعليماتشان جديد خواهد بود . حال اين مثل را كه فهميديد ميفهميد كه آن نويسنده چه جور خواسته القاء شبهه و اشتباه‌كاري كند ، كجا سيد (اع) فرموده‌اند كه شيخ (اع) نعوذ بالله همرتبه باطن احمد مرسل بودند ؟

و اما آنچه كه بعنوان تأييد مطالب سابقه‌اش نوشته كه « اكثريت شاگردان شيخ احمد و سيد كاظم مدعي و بدعت‌گزار بودند » و از يك كسي نقل كرده كه ٣٨ نفر از آنها مدعي و بدعت‌گزار بوده‌اند ، معلوم ميشود شاگردان ايشان بيش از ٧٥ نفر نبوده‌اند و بهر حال هر كس كه در محضر علمي كسي حاضر شد لازم نيست كه هم‌عقيده معلم باشد ، مخالف هم ممكن است [ص 75] باشد ، ببين كه اكثر اصحاب حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله منافقين بودند و از ميانه آنها مدعيان و بدعت‌گزاران برخاستند و مقام خلافت و امامت را غصب كردند و دختر و اولاد آن حضرت را شهيد كردند حال هر ايرادي بر حضرت پيغمبر (ص) هست بر مشايخ ما هم هست و اگر نيست بر ايشان هم نيست ، و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

هفتم شوال ١٣٨٩