قال : و قالت الشيخية يجب ان يكون ظاهرا بارزا يعرف فلا فائدة في الغايب بل الامام الغايب كالرسول الميت و هذا كثير في عبارات الخان في الارشاد .

اقول يعني شيخيه گفته‌اند واجب است كه ظاهر باشد و معروف و فائده نيست در امام غايب بلكه امام غايب مثل رسول ميت است سابقا شرح اين مطلب گذشت و محتاج بتكرار سخن نيست ولي از باب اينكه كسي را گمان نرود كه جواب عرض نشده محض صدق مقال او است عرض ميشود كه ابدا اين مطلب از مشايخ ما نيست و خداوند شاهد و مطلع است و انبيا و مرسلين و ائمه طاهرين و خود حضرت صاحب الامر روحي فداه و جميع ملائكه [ص 220] و مؤمنين را گواه ميگيرم كه اين سخن كه او روايت كرده باين معني كه او كرده محض افترا است و يحتمل عبارتي هم ديده است و مراد را نفهميده مراد مشايخ ما اين است كه همانطور كه وجود امام عليه السلام از لطف خداست و لابد بايد از براي خلق حجة خداوند تمام و كامل شود همچنين حجت او بايد دائم باشد و امر او بخلق برسد و اينهم از لطف است و مسلم است كه اگر امام عليه السلام غايب شود و ديگر مبلغي ميان خلق مطلقا نباشد حجت بر خلق تمام نميشود زيرا كه محتاجند باستفاده و تعلم و همه قابل نيستند كه از عرصه غيب فيوض را از امام غايب بگيرند و همچنين همه قابل فهميدن كتاب و سنة هم نيستند پس ايشان را هم بر خداوند حجت خواهد بود و حال اينكه حجت خداوند بالغه است و از لطف است كه كسي در ميان مردم ظاهر و مشهود و ملموس و محسوس باشد كه از او دين خدا را بگيرند و بهره ببرند و او است آن عادلي كه امام فرموده ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين و سابقا ذكر صفت آن گذشت و اين است آن كسي كه ميفرمايند بايد ميان مردم باشد و مشهود باشد نه امام معصوم مطهر كه بضرورت شيعه و اخبار متواتره غايب است و چگونه ميتوان نسبت بمشايخ ما داد كه بگويند امام دوازدهم امروز ظاهر است يا آنكه غير از او امامي هست و حال آنكه اگر كسي چنين سخني بگويد از مذهب تشيع خارج است اينك هزار جلد كتب مشايخ و اين عبد ضعيف بلكه متجاوز در ميان مردم منتشر است اهل بصيرت ملاحظه نمايند در كجا چنين عبارتي يا مطلبي هست ولي چه كنم بعد از آنكه راوي مغرض شد و مردم ساده اين قسم ميشود كه ملاحظه ميكني ديگر زياده از اين تفصيل در اين مقام روا نيست .

قال : المقصد الرابع في المعاد و فيه فصول خمسة ، الفصل الاول قالت الامامية ان المعاد في المعاد هو الانسان [ص 221] ببدنه الشخصي الدنياوي و روحه و البدن هو من العناصر التي هي تحت فلك القمر و يقولون ينفخ في الصور فيموت كل من في الارض و يفني كل من في السموات فاذا اراد الله انشاء النشأة الثانية احيي الله اسرافيل بكلمة كن فيلتقم الصور و يقول ايها العظام البالية و الاعضاء المتفرقة و الشعور المنفصلة هلموا الي العرض علي الله تبارك و تعالي و قبل ذلك يزلزل الارض فيجتمع تراب الروحانيين في قبورهم لايعزب عن علمه مثقال ذرة فيمطر من المزن اربعون صباحا مطر له رايحة المني ، تا آخر عبارات .

اقول يعني مقصد چهارم در معاد است و در آن پنج فصل است فصل اول اماميه گفته‌اند كه معاد در معاد انسان است با بدن شخصي دنياوي و روح او و بدن او از عناصريست كه زير فلك قمر است و ميگويند دميده ميشود در صور پس ميميرد هر كه در زمين است و فاني ميشود هر كه در آسمان است پس هر گاه اراده كند خداوند انشاء نشأه ثانيه را زنده ميكند اسرافيل را بكلمه كن و او صور را بدهان خود ميگيرد و ميگويد اي عظام باليه و اعضاء متفرقه و شعور منفصله بشتابيد بسوي عرضه بر خداوند و قبل از آن زمين زلزله ميشود پس جمع ميكند خداوند تراب روحانيين را در قبورشان و همه چيز را ميداند و از خداوند پنهان نميماند چيزي پس مي‌بارد از مزن چهل صباح باراني كه بوي مني ميدهد تحقيقي غير مرتب نموده ولي چون اصل مطلب واضح است پيش و پس گفتن نقلي نيست و سخن در معاد جسماني است بدانكه در اين مسأله اختلافات بسيار است بعضي مطلقا معاد را منكر شده‌اند و آن جماعت خارجند از ملت و بعضي قائل شدند بمعاد روحاني و آنها بعضي از فلاسفه هستند و بعضي از متكلمين مثل بوعلي سينا در آن مقام كه بيان معاد كرده و امثال ايشان و بعضي قائل شده‌اند بعود ارواح در ابدان در آخرت و اين قول حق است و اكثر اثناعشريه باين قائل شده‌اند و آن قدر [ص 222] كه اجماعي ايشان است همين قدر است ولي در كيفيت آن اختلاف فاحش است و باين اجمال كه او روايت كرده نيست و هر كس طالب است بر اطلاع بر اقوال و آراء ملاحظه نمايد در كتابهاي حكما نظر كند و از همه آسان‌تر كتاب حق اليقين مرحوم مجلسي است ملاحظه نما تا اينكه بر اختلافات واقف شوي خلاصه مطلبم اين است كه در اين مسأله بسي اختلاف است و چه خوب فرموده يكي از علماء كه آنچه مناط كفر و ايمان است اقرار بنفس معاد است فقط ولي كيفيت معاد محل اختلاف است و نبايست بسبب اختلاف در آن مسلمين را تكفير نمود خلاصه مجمل كلام اينكه شيعه اغلب قائل بعود ابدان هستند ولي بعضي قائلند باينكه اصل در جسم هيولي است و اين بدن بكلي تمام ميشود و صورت آن باطل ميشود و همان هيولي ميماند و از هيولي مرتبه ديگر بدني ساخته ميشود و اين همان است بجهت اتحاد هيولي و بعضي قائل شدند كه اصل جسم صورت است و صورت جسم آن صورتي است كه باقي است و بتفرق اجزاء باطل نميشود و در اين باب تحقيقات كرده‌اند و جمع كثيري از شيعه باين عقيده رفته‌اند و مطلقا اين صورت ظاهره را عرض ميدانند و غالب شبهات مشبهين را باين جواب ميگويند و بعضي قائل شدند كه جسم دو جسم است و جسد دو جسد يكي اصلي است و يكي عرضي اما اصلي آن طينت اوليه است كه انسان روز اول از آن آفريده شده و او باقي است ابدا و اما اعراض آن اجزاء است كه بعد از ولادت از اكل و شرب و ساير آنچه در دنيا عارض ميشود عارض او ميشود كه اينها دايما در تحليل‌ند و بدل ما يتحلل بآنها ميرسد و از براي اين بيان شاهدها دارند و اخبار هم دليل اين مطلب است و آن محققين مدقق كه خواسته‌اند تحقيق حكمت را موافق اخبار و آثار نمايند از اين راه رفته‌اند و مرحوم مجلسي اين رأي را پسنديده و در كتاب حق اليقين اين مطلب را [ص 223] ذكر كرده و ما قدري از عبارات او را بعينها نقل ميكنيم يك فقره در مقامي است كه جواب شبهه آكل و مأكول را بيان ميفرمايد در شرح آيه قل يحييها الذي انشأها اول مرة تا آخر ميفرمايد حق تعالي براي ابطال اين شبهه فرموده است و هو بكل خلق عليم و وجهش آنست كه در اكل اجزاء اصليه هست كه از مني بهم رسيده و اجزاء فضليه هست كه از غذاء بهم ميرسد و در مأكول نيز هر دو قسم است پس اگر انساني را انساني بخورد اجزاي اصلي مأكول اجزاء فضلي آكل خواهد شد و اجزاي اصلي آكل آنهاست كه پيش از خوردن انسان جزو بدن انسان بوده است و حق تعالي بهمه عالم است ميداند كه اجزاي اصلي و فضلي هر يك كدام است پس جمع ميكند اجزاي اصلي آكل را و روح را در آن ميدمد و جمع ميكند اجزاء اصلي مأكول را و نفخ روح در آن ميكند و همچنين اجزائي كه در بقاع و اصقاع متفرق شده است بحكمت شامله و قدرت كامله خود جمع ميكند و بعد از آن شرحي در بدن مثالي ميفرمايد و اثبات آنرا مي‌نمايد كه در اين‌جا در صدد شرح آن نيستم و بيان روح و اختلاف حكما را در تجسم و تجرد او ميفرمايد و بيان بدن را ميكند تا اينكه ميفرمايد بعد از آنكه روايت مينمايد سخن جماعتي را و جوابهاي ايشان را ميگويد عمده شبهه ايشان كه حكماء متشبث بآن شده‌اند امتناع اعاده معدوم است و بنا بر قول اول در حقيقت جسم اشكالي قوي‌تر است زيرا كه بنا بر اين مذهب ايشان صورت جسمي و صورت نوعي البته بايد معدوم شود و اعاده بعينه كه بجميع اجزء عود كند بدون اعاده معدوم نميشود و اصحاب قول دويم و سيوم گمان كرده‌اند كه باختيار اين دو قول تفصي از اين اشكال نموده‌اند و اين محل نظر است زيرا كه ظاهر است كه هر گاه جسد شخصي را بسوزانند و خاكسترش را بباد دهند زيد باقي نميماند و هر چند صورت و اجزاء باقي بماند در عود شخصي بعينه ناچار است [ص 224] از عود بشخص او بعد از انعدام آن تشخص مگر بنا بر قول بعض متكلمين كه ميگويند تشخص هر شخصي قائم است باجزاي اصليه او كه مخلوق است از مني و آن اجزاء باقي است در مدت حيوة شخص و بعد از مرگ او و اين قول را تقويت ميفرمايد و اخبار در اين باب ذكر ميكند و جاي ديگر نيز تصريح باين مطلب نموده ميگويد دويم در اجزاي اصليه است كه باقي است از اول عمر تا آخر عمر و اجزاي فضليه ميباشد زياده و كم و متغير و متبدل ميشود و انسان كه مشار اليه است بأنا و من آن اجزاي اصليه است كه مدار حشر و نشر و ثواب و عقاب بر آن است و اگر بخواهم همه كلام او را ذكر كنم سخن بطول مي‌انجامد و در كتاب بحار هم تصريح باين مطلب نموده است و شنيدي كه از جمعي ديگر هم روايت نموده و علامه طوسي در تجريد ميگويد و الضرورة قاضية بثبوت الجسماني من دين محمد (ص) مع امكانه و لايجب اعادة فواضل المكلف و شارح در شرح ميگويد اشارة الي جواب شبهة تقريرها ان المعاد الجسماني غير ممكن لأنه لو اكل انسان انسانا حتي صار جزء بدن المأكول جزء بدن الآكل فهذا الجزء اما ان لايعاد اصلا و هو المط او يعاد في احدهما وحده فلايكون الآخر معادا بعينه و هذا مع افضائه الي الترجيح بلا مرجح يثبت مقصودنا و هو انه لايمكن اعادة جميع الابدان باعيانها كما زعمتم تقرير الجواب ان المعاد هو الاجزاء الاصلية و هي الباقية من اول العمر الي آخره لا جميع الاجزاء علي الاطلاق و هذا الجزء فضل في الانسان الآكل فلايجب اعادته فيه و هذا معني قول المص‍ و لايجب اعادة فواضل المكلف ثم ان كان من الاجزاء الاصلية للمأكول اعيد فيه و الا فلا ، حال با اين بيانها تو را بخدا ببين ميتوان ادعاي اجماع نمود بر اينكه جسد عرضي حاصل از اين اغذيه و اشربه عود مي‌نمايد و چگونه عقل تصديق اين دعوي را مي‌نمايد و من آنچه از اقوال هر يك نقل نكردم [ص 225] ازيد است از آنچه نقل كرده‌ام و لكن مقصود من اختصار است .

قال : و قالت الشيخية ان الجسم جسمان و الجسد جسدان جسد عنصري دنياوي و هو مخلوق من عناصر هذه الدنيا التي تحت فلك القمر و هذا يفني و يلحق كل شئ الي اصله و يعود اليه عود ممازجة و استهلاك فيعود ماؤه الي الماء و هواؤه الي الهواء و ناره الي النار و ترابه الي التراب و لايرجع و لايعود لأنه كالثوب يلقي من الشخص و الثاني جسد اصلي من عناصر هورقليا و هو كامن في هذا المحسوس و هو مركب الروح فيقوم للحساب و هذا الجسد هو الذي يتألم و يتنعم و هو الباقي و به يدخل الجنة او النار و هذه المقالة منهم متكرر في الكتب من غير عد و ما سطرناه عين عبارة ابن صقر في شرح الزيارة و عباراتهم مذكورة في السيف المسلول مع اجوبتها و شبههم في المقام شبه منكر الانبياء لحامية بن خلف و غيره قال تعالي و ضرب لنا مثلا و نسي خلقه الآية و لا حاجة الي بيان فساد هذا القول فانه انكار الضرورة صريحا .

اقول ميگويد شيخيه گفته‌اند كه جسم دو جسم است و جسد دو جسد جسد عنصري دنياوي و او مخلوق است از عناصر اين دنيا كه تحت فلك قمر است و فاني ميشود و هر چيزي باصل خود برميگردد و عود ميكند بسوي او عود ممازجه پس آب او بآب عود ميكند و هواء و نار و تراب باصول خود و عود نميكند چرا كه اين بدن مثل جامه است كه از شخص مي‌افتد و دويم جسد اصلي است از عناصر هورقليا و آن كامن است در اين بدن محسوس و آن مركب روح است پس قائم ميشود بجهت حساب و اين است آن جسدي كه متألم ميشود و متنعم ميشود و آن باقي است و به آن داخل جنت و نار ميشود و اين مقاله مكرر در كتب ايشان ذكر شده و شبهه‌هاي ايشان در اين مقام بعينه مثل شبهه منكر انبياء است تا آخر سخن ايشان [ص 226] ملاحظه نما و ببين بچه جسارتي كلام حكيم را روايت نموده و انكار نموده و زياد و كم كرده و مرا در اين رساله اقبال بشرح حقيقة مسأله نيست ولي كتابي مخصوص در شرح اين مسأله نوشته‌ام و چاپ هم شده مسمي است بناصريه بمناسبت اينكه بفرمايش مرحوم مبرور شاهزاده آزاده عبدالحميد ميرزا ناصرالدوله فرمان‌فرماي كرمان ادخله الله دار رحمته نوشته‌ام اگر كسي آنرا مطالعه نمايد تمام جهات اين مطلب را علي ما ينبغي ميفهمد ولي در اين مقام بقدر جواب او عرض ميشود من عين عبارت شيخ مرحوم اعلي الله مقامه را در اين‌جا روايت ميكنم خود آن عبارت ظاهر ميكند حق را ميفرمايد در شرح زيارت جامعه اعلم وفقك الله ان الانسان له جسدان و جسمان فاما الجسد الاول فهو ما تألف من العناصر الزمانية و هذا الجسد كالثوب يلبسه الانسان و يخلعه و لا لذة له و لا الم و لا طاعة و لا معصية الاتري ان زيدا يمرض و يذهب جميع لحمه حتي لايكاد يوجد فيه رطل لحم و هو زيد لم‌يتغير و انت تعلم قطعا ببديهتك ان هذا زيد العاصي و لم‌تذهب من معاصيه واحدة و لو كان ما ذهب منه له مدخل في ذهاب المعصية لذهب اكثر معاصيه بذهاب محلها و مصدرها و هذا مثلا زيد المطيع لم‌يذهب من طاعاته شئ اذ لا ربط لها بالذاهب بوجه من الوجوه لا وجه علية و لا وجه مصدرية و لو كان الذاهب من زيد لذهب بما يخصه من خير و شر و كذا لو غث و سمن بعد ذلك هو زيد بلا زيادة في زيد بالسمن و لا نقصان فيه بالضعف لا في ذات و لا في صفات و لا في طاعة و لا في معصية و الحاصل هذا الجسد ليس منه تا اينكه ميفرمايد بعد از بيان مثلها از براي مطلب و اما الجسد الثاني فهو الجسد الباقي و هو الطينة التي خلق منها و يبقي في قبره اذا اكلت الارض الجسد العنصري و تفرق كل جزء منه و لحق باصله فالنارية تلحق بالنار و الهوائية تلحق بالهواء و المائية تلحق بالماء و الترابية تلحق بالتراب [ص 227] يبقي مستديرا كما قال الصادق عليه السلام تا آخر اين است بيان مشايخ ما در هر مقام كه فرموده‌اند همين است لاغير و اين همان مطلبي است كه خواجه نصير طوسي و شارح تجريد و جمعي از كلاميين كه شعوري داشته‌اند و مرحوم مجلسي گفته‌اند و گمان دارم كه هر عاقلي كه مؤمن بكتاب خداست و سنة پيغمبر همين را ميگويد و محض اينكه قول بعضي را روايت نمايم كه بداني اختلافات را عرض ميكنم كه مرحوم حاجي سبزواري در اسرار گفته است در جواب شبهه آكل و مأكول كه در كتب كلاميه جواب داده‌اند باينكه اجزائي كه عود ميكند اعضاي اصليه است كه از مني ابوين متخلق شده و آنها جزء بدن ديگري نميشود و مخفي نماند ركاكت اين جواب بلكه جواب تحقيقي آنست كه صورت كه شيئيت شئ بآن است جزء بدن و غذاي بدني نميشود بلكه شرط تغذيه نيست كه مانع است ماده را از قبول صورت ديگر مثلا ماده آب كه خواهد صورت هوا را بگيرد صورت نوعيه آب مانع است بايد خلع كند تا لبس صورت هوا كند و بهمين قسم تعداد ميكند مراتب را از غذا تا روح كه هر مرتبه صورت اسفل را خلع كرده بالا ميرود و صور همه نزد خداوند حاضر است و مرادش اين است كه بدن زيد صورت زيد است و آن باقي است و در جواب شبهه تناسخ ميگويد در دفع اين شبهه به برهان ميگوئيم كه بر عود جسماني نه تناسخ لازم آيد نه مفسده تناسخ چه تعلق نفس به بدن اخروي نه چون تعلق نفس است ببدن دنيوي و لكن ابدان اخرويه منبعثند از نفس و قيام صدوري دارند بنفس تا آخر كلام حال ملاحظه نما و ببين هر كس در اين باب چه ميگويد و من محض اينكه تو مطلب را بفهمي مختصرا مطلبي عرض ميكنم تا درست بفهمي پس عرض ميكنم بعضي مسائل جزء محسوسات است كه انسان لابد از اين است كه قبول نمايد و در آن شبهه نميتواند بكند [ص 228] و بعضي چيزها هم از شرع رسيده و بحد ضرورت رسيده و آنرا هم منكر نميتوان شد از جمله چيزها كه بحد ضرورت در شرع رسيده و بطوري ظاهر شده كه منكر نميتوان شد اين است كه معادي هست و خلق بجهت حساب بازگشت ميكنند و بعضي كه علم ايشان كم است ميگويند عقل تصديق اين مطلب را نميكند ولي تعبدا بايد قبول كنيم و بعضي كه قدري شعور ايشان بيشتر شده بعقل هم اثبات معادي ميكنند و باز در ميان شيعه بحد ضرورت رسيده كه روح و بدن هر دو عود ميكند و اين را هم بعضي تعبدا قبول ميكنند و بعضي في الجمله دليلي هم بر اين اقامه نموده‌اند اينها از جمله ضروريات است كه منكر نميتوان شد و اما در باب جسماني بودن معاد بملاحظه اينكه در ميان حكما هر چه ماده دارد جسم ميگويند و آنچه از ماده خارج است مجرد ميخوانند و نفس انسان را بعضي مجرد دانسته‌اند و بعضي مادي دانسته‌اند نهايت ميگويند او را ماده لطيفي است قول اغلب كه قايلند بجسمانيت معاد مشتبه است عوام نمي‌فهمند كه مراد ايشان اين است كه همين بدن عنصري بعينه عود ميكند يا بعد از آنكه لطيف شد عود ميكند از اين جهت قشريين چنين پنداشتند كه مقصود حكما و اهل تحقيق اين است كه عرصه قيامت هم مثل دنياست و ابدان خلق در آنجا عين همين ابدان است ولي اهل تحقيق ايشان ميفهمند كه مراد حكما اين نيست و لكن از باب اينكه ابدان را مادي ميدانند ميگويند ابدان جسماني است بلكه بعضي روح را هم جسم ميدانند بلكه بعضي نفس را هم جسم ميدانند خلاصه از اين باب واقف بر قول حكما نميشود مگر حكيم از جمله ملا صدرا و اتباع او كه قائل بمعاد جسماني شده‌اند مطلب ايشان اين است كه لطايف اين بدن بالا ميرود و نفس ميشود و شايد مذهب مصنف هم كه خود را اين طور صورت حق بجانب ساخته همين باشد نهايت مطلب را مكتوم كرده پس مراد آخوند و اشياع او كه قائلند [ص 229] بمعاد جسماني اين است كه خلاصه بدن نفس ميشود و همان عود ميكند بلكه عود همه چيز را بهمين قسم تصحيح ميكند پس ميتوان گفت ضروري است بطور اجمال كه معاد جسماني است و اما معاد عنصري نه باجماع ثابت شده نه بضرورت ولي هر كسي در اين باب چيزي فهميده از ظواهر اخبار آل‌محمد عليهم السلام خلاصه اين قدرها ضروري است كه عرض شد و اين مطلب را منكر نميتوان شد و بعضي چيزها هم بديهي است كه محسوس همه خلق است مثل اينكه اين بدن عرضي انسان دايم تحليل ميرود و بدل ما يتحلل بآن ميرسد و در همه حالات شخص همان شخص اول است وقتي دنيا آمد زيد زيد بود وقتيكه خماسي شد او او است وقتي كه مراهق شد او او است وقتيكه شاب و هرم و شيخ شد او او است با اينكه تن او تفاوت كرده و شك نيست كه زيد ناخوش ميشود در حال فربهي كه بيست و پنج من مثلا وزن داشته در مرض لاغر ميشود بحدي كه يك رطل گوشت هم به تن او نمي‌ماند مسلما بعد از بهتر شدن اگر گناهكار بوده از گناه او تحليل نرفته اگر مطيع بوده نيز از طاعت او نكاسته اگر حدي مثلا بر او وارد ميآمده است يا قصاصي حال هم بعين وارد ميآيد و نميگويند چون از گوشت او كاسته حد و قصاص فرق ميكند به نسبت آنچه از او كم شده و كذلك اگر در حال لاغري گناهي بكند بعد از چاق شدن حد بر همان بدن ميزنند و نميگويند اين گوشتها كه زياد شده تقصيري ندارد حال در اين مسأله چه ميگوئي آيا ميگوئي بدن زيد واقعا همين اعراض است پس بايد كم و زياد شود و بايد جبر اثبات كني اگر ميگوئي مناط نفس است و مطلقا بدن ملاحظه نميشود باز عيبهاي ديگر لازم مي‌آيد كه اين‌جا محل ذكر آن نيست پس لابدي بگوئي اصل تن زيد يك چيز ديگر است كه در وقت ولادت و صغر و كبر و سمن و هزال همه وقت با او است و او همان است كه تو آن را هميشه مي‌بيني و آن همان طينت [ص 230] اول است لاغير و هر چه از غذاها در رحم و خارج بآن ملحق شده عرض خارجي است و همچنين است امر بعد از مردن انسان اين مسأله از محسوسات است كه اين بدن در قبر خاك ميشود برو در قبرستان قبرهاي مندرسه و ابدان پوسيده را ملاحظه كن تا ببيني شك نيست كه اين اعراض جزو خاك شده و الآن موجود نيست آيا ميگوئي كه زيد كجاست و آن بدن زيد كه بايد منعم شود يا معذب كدام است آيا ميگوئي زيد معدوم شد چنانكه بعضي قايل شدند اين قول خلاف نقل و عقل است ملاحظه نما اين همه اخبار و آثار را كه حكم فرموده‌اند به بقاء بدن و روح و اگر ميگوئي باقي است و همين اعراض است اينهم كه حرفي بي‌جاست پيش چشم تو است كه ميپوسد و خاك ميشود و از خاك آن عمارات ميسازند و جاها بنا ميكنند بلكه بسا پاي زراعت ميريزند حبه ميشود ميوه ميشود آن را حيوان ميخورد گوشت حيوان ميشود حيوان را انسان ميخورد گوشت انسان ميشود باز خاك ميشود اينها چيزي است كه محسوس است حال ميگوئي اينها همين بدن زيد است و در اينجا معاقب يا منعم است و در آخرت همين خاكها را باز ميسازند زيد ميشود بر فرض كه قائل شدي اين خاكها را مجدد ميسازند مسلما آن صورت اول كه از روي او برداشته شده آن صورت ثاني عين اولي كه نيست غير از او است پس بگو ماده زيد بصورتي ديگر مثل زيد شده اينهم كه خلاف حكم عقل و نقل است و از اين باب است شبهه آكل و مأكول زيد عمرو را ميخورد آيا روز قيامت چه ميشود يك بدن عوض هر دو ميآيد يا دو بدن ميشود بسا يكي گناه‌كار است يكي مطيع آيا اين بدن را هم عقاب ميكنند هم ثواب ميدهند تو خود انصاف ده و حكم فرما چه ميشود و آن وقت كه قائل شدي بعود اين بدن كدام بدن را مي‌آورند آيا همه آنچه از زيد تحليل رفته از مو و عرق و فضلات و خون و گوشت و پوست [ص 231] همه را مي‌آورند يا بعض دون بعض را مي‌آورند اگر ميگوئي بعض دون بعض را مي‌آورند كه اين ترجيح بلا مرجح است و از عدل نيست ميگوئي همه را ميآورند بچه نحو جمع ميكنند يك جسم بزرگ از فضلات و اعراض ميسازند يا قسم ديگر است خلاصه اگر عاقل در اين مسأله نگاه كند مي‌بيند چاره نيست جز قائل شود بطينت اصليه و اگر كسي غير از اين را بگويد سفيه است بلكه اگر هوش خود را جمع كني مي‌فهمي كه اين ضروري است زيرا كه شكي و ريبي در ميان خاصه و عامه نيست كه اهل جنت در بهشت همه بصورتهاي خوب و هيئتهاي طيبه و رايحه خوش ميشوند اگر چه در دنيا كريه المنظر و بدبو باشند همه جوان ميشوند اگر چه پير باشند و اهل جهنم همه بصورتهاي خبيثه بلكه مثل حيوانات ميشوند آيا اين صورتهاي ثانويه عين صور عرضيه است يا غير آنهاست عاقل نميگويد كه اينها عين آنهاست پس مسلم غير آنهاست حال خود حكم نما كه آيا صورت كس ديگر را بر مواد آنها مي‌پوشند يا صورت خودشان است اگر بگوئي صورت غير است كه قائل بجبر شده اگر بگوئي صورت خودشان است لابدي بگوئي صورتي در زير اين صورت داشته‌اند زيرا كه انقلاب اعيان محال است و عين آن صور آن صور نميشود پس چون اين صورت زايل است و زوال در دنيا مشهود است گفتيم عرضي است و آن صورت چون باقي است گفتيم ذاتي است باقي ماند كلام در ماده شك نيست كه ماده يكي است نهايت بعد از نزول در عرصه دنيا قدري عرضي عارض آن شد لهذا از غبار دنيوي عارض آن شد آن عرض كه برگشت باصل خودش ماده هم بصورت ذاتي خود جلوه‌گر ميشود و مثل اين امر مثل آب است هر گاه آب را حركت ندهند در كمال صافي است بطوري كه عكس در آن مي‌افتد چون حركتش دادي كف ميكند و حاجب ماوراء ميشود و در هر دو حال آب آب است و جسم است و اين است مثل [ص 232] ابدان در دنيا و آخرت همين ابدان جسماني است نهايت اينجا كثيف شده‌اند و بمقتضاي كثافت اعراضي عارض آنها شده در قيامت برميگردند بصرافت اوليه خود و عرض دنيا عارض آنها نميشود و هر دو جسمند زيرا كه جسم هر چه صاف و لطيف شود از جسميت بيرون نميرود و از آن جسم لطيف ما تعبير مي‌آوريم بطينت اوليه يعني گل اول و عاقل نميگويد كه گل اول جسم نيست و آن طينت در باطن همين عناصر است پس اگر قبضه از اين عناصر گرفتند و مولودي ساختند از آنهم داخل اين هست اگر از شجره مزن است طينت طيبه است و بجنت ميرود اگر از شجره زقوم است داخل جهنم ميشود بهشت و جهنم هم مثل انسان است يعني جسمي دارند كه اجسام اناسي مجاور آن ميشوند و روحي دارند كه ارواح آنها منعم و معذب ميشوند و اگر چه در صدد تحقيق نيستم ولي دوست ميدارم دو سه حديث هم از اخباري كه شاهد مطلب ماست روايت كنم شيخ عبدالله در عوالم و مجلسي مرحوم در بحار و غير آنها روايت كرده‌اند از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود همه پسر آدم مي‌پوسد مگر عجب ذنب و مراد از عجب آن استخواني است كه عقب ذنب گاو است و تشبيه بآن فرموده‌اند بجهت اينكه آن اول عضوي است از حيوان كه خلقت ميشود و ساير اعضاء از آن ميرويد و طينت اصليه را بآن تشبيه ميفرمايد و الا مسلم است كه انسان دم ندارد و آن استخوان هم كه در محل دم است مسلما با ساير استخوانها فرق ندارد از اين جهت محققين مثل مجلسي و غير او گفتند مراد از آن طينت اصليه است كه در ساير اخبار فرموده‌اند و يحتمل محض تشبيه به بقره بني‌اسرائيل باشد و دلالت ميكند بر اين آنچه امام فرموده است در قصه ذبح بقره كه گرفتند قطعه را و اين عجب ذنب است كه از آن آفريده شده ابن آدم و بر او تركيب ميشود هر گاه اراده كرده شود خلق جديد [ص 233] پس زدند ذنب را به بقره و در حديث هشام است بعد از آنكه حضرت از براي زنديق بيان فرمود كه بدن برميگردد عرض كرد اين مسأله را براي من بيان فرمائيد فرمودند آنچه حاصل خبر است اينكه روح مقيم است در محل خود اگر محسن است در ضياء و وسعت و روح مسيء در ظلمت و تنگي و بدن خاك ميشود و برميگردد بآن خاك كه از او آفريده شده و آنچه هم از ابدان درندگان و جانوران بخورند همه بهمين طور نزد خداوند محفوظ است و تراب روحانيين مثل سحاله طلاست در خاك پس هر گاه وقت مبعوث شدن شود باراني ميبارد بر روي زمين كه فرا ميگيرد ارض را پس خاك را بهم ميزند مثل اينكه خيك را ميزنند پس طينت مؤمن را از خاك ميگيرد مثل اينكه طلا را با آب ميگيرند از خاك پس تراب هر قالبي جمع ميشود و حركت ميكند بجانب روح پس صورتها برميگردد مثل هيئت اول و روح داخل آنها ميشود و زنده ميشوند ملاحظه نما در اين حديث چطور بيان فرمود كه بدن مؤمن مثل سحاله طلا در خاك متفرق ميشود و آن روز جمع ميشود و مصور ميشود و زنده ميشود و همين است عين مطلب ما لاغير نهايت سخن در آن صورت است كه بچه قسم است مسلما آن صورت بر حسب اعمال است بدن هم مسلما بدني است كه بتواند بعرصه قيامت بيايد زيرا كه زمين هم مبدل ميشود چنانكه در قرآن است و در خبري ميفرمايد مثل مس گداخته ميشود بالبداهه اين بدن گوشتي عرضي تاب ايستادن بر مس گداخته را پنجاه‌هزار سال نمي‌آورد و همچنين از حفص بن غياث روايت كرده كه ميگويد خدمت حضرت صادق بودم ابن ابي‌العوجاء آمد عرض كرد چه ميگوئي در اين آيه كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها بر فرض اين جلود معصيت كرده و عذاب هم شده تقصير آن جلود چيست حضرت فرمود ويحك اين خلق دويمي همان اولي است [ص 234] بلحاظي و غير او است بلحاظ ديگر عرض كرد بفهمان بمن اين قول را فرمود اگر مردي بگيرد خشتي را و بشكند پس آنرا خمير كند و خشت ديگر بسازد آيا نه اين است كه اين همان خشت اول است و آن نيست عرض كرد بلي و سيد هاشم بحريني در معالم الزلفي و مجلسي در بحار روايت نموده است كه شخصي سؤال كرد از حضرت صادق (ع) كه آيا جسد ميت در خاك ميپوسد فرمود بلي تا اينكه باقي نمي‌ماند گوشتي و نه استخواني مگر همان طينت كه از آن آفريده شده است آن نمي‌پوسد و در قبر مستديرا ميماند تا آن وقت كه دو مرتبه خدا از آن بدن را بيافريند ، ملاحظه نما ببين چه نحو تصريح بمسأله فرموده است و همچنين ملا محسن در علم اليقين آورده است كه در حديثي است كه زمين محل ايمان را نميخورد و محل ايمان مسلما غير از اين بدن عرضي است و همچنين در اختصاص روايت كرده از حضرت موسي بن جعفر (ع) در صفت خلقت ابن آدم فرمود آفريد خداوند ابن آدم را بنفسي و جسدي و روحي پس روح آن چيزي است كه از او مفارقت نميكند مگر بعد از مردن و نفس او آنچيزي است كه خوابها را باو مينماياند و جسم او آن چيزي است كه مي‌پوسد و برميگردد بتراب ، خلاصه اخباري كه دليل اين مطلب است بحد تواتر رسيده و حاصل مطلب اين است كه اين جسد كه تو مي‌بيني جسدي است عرضي كه جسد اصلي در اندرون اين است و آنچه مي‌پوسد اين اعراض است كه باصطلاح اهل هندسه جسم تعليمي باشد و آنچه ميباشد جسد اصلي است كه از جسم طبيعي آفريده شده و اما آنچه روايت كرده كه ما گفته‌ايم با بدن هورقلياوي محشور ميشود نفهميده اينها از حرفهاي مرحوم آخوند است كه باصطلاح خود سخن ميگويد هورقليا در اصطلاحي كه ما سخن ميگوئيم عرصه برزخ است و بدن هورقلياوي برزخي است و او صالح نيست براي حشر زيرا كه مثالي است [ص 235] و اگر چه گاهي او را جسم هم بگويند ولي عرض است و قابل بقاء نيست و در عالم برزخ هست و بدن اخروي از او ظاهر ميشود و در برزخ مثاب يا معاقب ميشود و اما ساير حرفهاي مزخرف او و نسبتهاي بي‌معني كه داده است جواب ندارد و اما آيه كريمه من يحيي العظام و هي رميم تفصيل وجه نزول آن اين است كه ابي بن خلف قطعه استخوان پوسيده را از ديوار كند و با دست خود ماليد خاك شد گفت من يحيي العظام و هي رميم مقصود او اين بود كه ديگر ابدان برنمي‌گردد خداوند جواب فرمود و در همين آيه اشاره هم فرموده است بكيفيت ايجاد خلاصه عرض اين است كه اين آيه رد است بر آن جماعت كه ميگويند مطلقا معاد نيست نه آن كس كه ميگويد معاد هست و اين عظام را در خاك مي‌پوسانند كه آن جوهر خالص كه جسم اخروي است از آن بگيرند باري بيش از اين مجال تفصيل دادن ندارم و مطلب هم ظاهر شد الحمد لله .

قال : قالت الامامية ان الروح تعود الي بدنه الدنياوي في القبر و يسأل عنها فيه . و قالت الشيخية السؤال عن الروح و الجسد الهورقلياوي يعنون البرزخي و يخالفون الامامية في تمام احكام القبر و يأولون كتابة الاعمال بالسبابة و ريق الفم علي الكفن بما ذكروه في كتبهم .

اقول يعني اماميه گفته‌اند كه روح عود ميكند به بدن دنياوي در قبر و سؤال كرده ميشود از آن در قبر و شيخيه گفته‌اند كه سؤال از روح است و جسد هورقلياوي و مخالفت دارند با اماميه در همه احكام قبر و تأويل ميكنند كتابت اعمال را با سبابه و آب دهان بر كفن بآنچه در كتب ايشان مذكور است چون ندانسته ديگر چه دروغ ببندد گفته است تأويل كرده‌اند بآنچه در كتب خود نوشته‌اند و مرادش اين است كه مطلب را تفصيل دهد تا در هر جا بگويد شيخيه خلاف ضرورت كرده‌اند و كأنه جميع كتب محققين را بر هم گذارده و مراجعه نكرده يا آنكه بكلي آنها را از اماميه ندانسته [ص 236] و آنچه از مشايخ ما ديده ايشان را در آن مبدع پنداشته يا آنكه نفهميده هر كس چه ميگويد يا آنكه عالما عامدا چنين ميگويد و مرادش تضييع است خلاصه عوام الناس از آنچه شنيده‌اند كه در قبر بر ميت وارد ميشود چنين دانستند كه همه در اين خاك است تا آنكه امر باينجا رسيد كه زماني بجهت تجربه آمدند روي ميت ارزن ريختند و بعد آمدند ديدند ارزنها بر جاي خود است پس منكر شدند حكايت برخواستن ميت را در آن و بعضي مقدسين تعبدا قبول كردند ولي آنها كه اهل علم و فضلند مطلب را دانسته‌اند از جمله مرحوم مجلسي است اگر تحقيقات او را بخواني در هر مسأله مي‌بيني چه نحو تحقيق نموده از جمله بيان او در قبر است بعد از آنكه مكرر اظهار فرموده كه معاملات در قبر نسبت ببدن اصلي است و شرح حال اهل برزخ را ميگويد ميفرمايد و ساير مردم ارواح بايشان برميگردد در قبر يا بجميع بدن يا به بعضي از بدن كه قدرت بر فهم خطاب و سؤال و جواب داشته باشند و از ايشان سؤال ميكنند از بعضي عقايد و از بعضي از اعمال و بمقتضاي آن ثواب و عقاب ميدهند و ضغطه و فشار قبر في الجمله حق است و سؤال از بعضي ساقط ميشود مانند كسيكه تلقين او كرده باشند و ضغطه نيز از بعضي از مؤمنان ساقط ميشود چنانكه گذشت و آنها همه در بدن اصلي واقع ميشود بعد از آن روح تعلق ميگيرد ببدن مثالي لطيفي مانند اجسام جن و ملائكه شبيه باجساد اصليه در صورت تنعم و عذاب در آن بدن ميباشد و ممكن است كه ارواح را علمي حاصل شود بسبب بعضي از امور كه نسبت ببدن اصلي واقع ميشود باعتبار تعلقي كه سابق بآن داشته است و ميداند بآن عود خواهد كرد چنان‌كه از اخبار ظاهر ميشود و باين وجه اكثر اخبار كه در باب ثواب و عقاب قبر و گشادگي و تنگي آن و حركت روح و طيران او در هوا و آمدن او بزيارت اهل [ص 237] خود و ديدن ائمه عليهم السلام و مشاهده اعداء ايشان در حال عذاب و ساير آنچه در اين باب وارد شده است بر همه مذاهب بدون تكلف فهميده ميشود پس مراد بقبر در اكثر اخبار آن مكاني است كه روح در آن مي‌باشد در عالم برزخ اگر چه ممكن است تصحيح بعضي از اخبار با قول بتجسم روح بدون اجساد مثاليه اما چون اجساد مثاليه در احاديث معتبره بسيار وارد شده است و مانعي شرعا و عقلا از قول بآنها نيست البته قائل بايد شد تا آخر كلام و از اين قبيل بيان بسيار دارد حال چه ميگوئي درباره مجلسي كه قول او با قول بقال و خباز تفاوت كرد آيا ميگوئي خلاف ضرورت كرده و كافر شده يا نه اگر تكفير ميكني او را قدرت داري علي رؤس الاشهاد بگو و اگر او كافر نيست ما هم مثل او و اگر بنا باشد عالمي مثل مجلسي كافر باشد پس در همه ملك يك مسلمان نيست چنانكه بوعلي سينا را بعد از آنكه تكفير كردند گفت :

در ملك چه من يكي و آنهم كافر پس در همه ملك يك مسلمان نبود

خلاصه حال كه كلام مرحوم مجلسي را كه هم حكيم است و هم ثقه و امين دانستي و قدري قلبت آرام شد عرض ميكنم مسأله قبر از مسائل صعبه است و آن قدر از آن كه ضروري شده همين است كه سؤال قبري هست و ثواب و عقابي هست ولي كيفيت اين را كم كسي فهميده و اغلب تعبدا قبول كرده‌اند و مجلسي مرحوم در اين كتاب مجملي بيان فرموده منهم اينجا در صدد شرح نيستم ولي مختصرا عرض ميكنم بطوري كه با اخبار همه مطابق شود و اختلاف اخبار جمع شود و آن اين است كه روح بعد از مردن تعلقش را از بدن بكلي برنمي‌دارد اگر چه بظاهر مرده باشد و اگر كسي در اخباري كه وارد شده در معاملات ائمه با ابدان اموات و آنچه دستور العمل فرموده‌اند در شستن و دفن كردن و غير آنها نظري گمارد اين مسأله را ميفهمد و بدن [ص 238] مثالي هم در غيب همين بدن است مثل روغن در بذر و بدن اخروي هم در غيب همين است و اگر چه وقت مردن روح از همه بيرون رود ولي تعلقش بآنها برجاست و از اين جهت است كه در بعضي ضعفاء كه انقطاع ندارند وارد شده كه ارواح آنها در قبور است و آن وقت كه ملائكه بر او وارد شوند بجهت سؤال مسلم روي آنها بروح است مثل اينكه در حيات معاملات با روح است و چون روح بي بدن قابل جواب و سؤال نيست لابد بايد رو ببدن كند اما اين بدن عرضي بعد از مردن قابل حيات نيست و كاري هم دست آن نيست اما بدن اصلي و جسد برزخي كه در غيب آن است روح بآنها بر ميگردد و آن بدن مي‌نشيند و جواب و سؤال با او ميشود و اين بدن آنجا افتاده بعينه مثل آن كس كه خواب مي‌بيند در خواب مي‌نشيند و مي‌ايستد و راه ميرود و متألم ميشود و متنعم ميگردد و اين بدن خوابيده است و هيچيك از اين حالات بر او وارد نمي‌آيد مگر احيانا بجهت في الجمله تعلق بسا جزئي اثري از آنچه بر روح وارد ميآيد در اين تن ظاهر ميشود و در اين حال اگر بگوئي اينكه خوابيده چنين و چنان شد راست گفته و اگر هم بگوئي مطلقا اين نيست راست گفته و اگر بگوئي اينها همه در رختخواب شده راست گفته خلاصه اين مثل امر موت است و حضرت پيغمبر (ص) فرمود كما تنامون تموتون و كما تستيقظون تبعثون پس مثل حساب قبر هم مثل خواب ديدن بايد باشد و بعد از آنكه انسان از حساب فارغ شد و بدن برزخي هم طاهر شد روح متعلق بآن ميشود و در برزخ سير ميكند و بآن تفاصيل كه در اخبار مذكور است يا متنعم ميشود يا متألم و اگر هم اهل برزخ نيست كه در قبر خود خوابيده است تا قيامت نهايت اگر طاعاتي داشته دري از بالاي سر او ببهشت باز ميشود و اگر سيئاتي داشته [ص 239] از پائين پاي او دري بجهنم باز ميشود تا قيامت و در همه حالات جسم است و جسماني و روح در اندرون جسم است و تفاوت در لطافت و كثافت است اين است مطلب حق موافق اخبار و آثار و هر كس غير از اين بگويد مخالفت اخبار نموده و برأي خود گفته و گمان دارم كه اگر شخص باشعور در اخبار و آثار ملاحظه كند و در تحقيقات حكما نگاه كند مي‌بيند كه هر كس غير از اين قسم بگويد از جاده خارج است و اگر كسي نفهمد مطلب را و بخواهد سلامت هم باشد و دين او فاسد نشود بهتر اين است كه همان ظاهر اخبار را بگيرد و تسليم نمايد و بگويد ما قال آل‌محمد قلنا ما دان آل‌محمد دنا صلي الله عليهم .

قال : الفصل الثالث قالت الامامية عالم البرزخ عالم متوسط بين الدنيا و الآخرة و الارواح فيها علي ثلاثة اقسام اما مؤمن ماحض الايمان فيكون روحه في الجسد البرزخي في باطن وادي السلام و هي الجنتان المدهامتان او ماحض الكفر فيكون معذبا في باطن برهوت او مستضعفا فيلهي عنهم فيكون ارواحهم فوق قبورهم الي يوم القيمة فعالم البرزخ دار جزاء لا تكليف فيها الا للبله و الصبيان بما ورد من انه يؤجج لهم نارا فيكلفون بالدخول فيها فمن دخلها صارت عليه بردا و سلاما و من لم‌يدخلها ادخل فيها كرها . و قالت الشيخية هي دار الرجعة فاذا اجتمع فيها افراد بني‌آدم قام الحجة (ع) فيها بالامر و النهي و ظهر الدين كله فهناك يعبد الله بغير شرك و قد نقلنا عبايرهم هنا و في الكتاب الكبير .

اقول يعني اماميه گفته‌اند كه عالم برزخ عالمي است متوسط ميان دنيا و آخرت و ارواح بر سه قسمند يا ماحض الايمان است پس روح او در جسد برزخي است در باطن وادي السلام و آن جنتان مدهامتان است يا ماحض الكفر است پس معذب است در برهوت يا مستضعف است پس آنها را واميگذارند [ص 240] و ارواح آنها بالاي قبور آنها است پس برزخ دار جزاء است نه تكليف مگر بجهت ابلهان و مستضعفان بآن قسم كه وارد شده كه برايشان آتشي روشن ميشود پس تكليف كرده ميشوند بدخول در آن پس هر كس داخل شود مؤمن است و بر او برد و سلام ميشود و هر كه داخل نشد باكراه او را داخل ميكنند و شيخيه گفته‌اند كه اين دار رجعت است پس هر گاه افراد بني‌آدم جمع شوند در برزخ امام ظاهر ميشود و قائم ميشود بامر و نهي و دين همه ظاهر ميشود و آنجا عبادت كرده ميشود خداوند بدون شرك ، عرض ميشود اما اوضاع برزخ در ميان حكما و علماء محل اختلاف است و اين قسم كه او ادعاء اجماع كرده نيست ميخواهي بداني چه قدر اختلاف است رجوع بكتب نما و ما حال كاري به بيان كلام او نداريم مراد ما نفي همان تهمتهاست مذهب ما اين است كه بعد از مردن و پاك شدن بدن روح ببدن برميگردد و اين رجعت روح است به بدن و اما ظهور امام عليه السلام در دنيا است و آن رجعت نيست زيرا كه رجعت بمعني برگشتن بعد از مردن است و امام عليه السلام نمرده و حي است در دنيا بلي بعضي اموات را امام بدنيا برميگرداند و آنها در اجساد دنيويه ظاهر ميشوند و بمناسبت آنكه بعضي اموات رجعت ميكنند گاه باشد زمان ظهور را رجعت بگويند ولي رجعت واقعي از زمان بازگشتن حضرت سيد شهدا است و آن هم در دنيا ميشود نه در عالم ارواح و اگر ديده گاهي در بعضي متشابهات كلام مشايخ ما كه رجعت در مثال است مرادشان اين است كه ارواح به همان ابدان مثاليه كه در دنيا داشتند برميگردند و آن ابدان در ابدان دنيويه ظاهر ميشود و چون اين ابدان دنيويه جديده بملاحظه غير از ابدان اوليه است اگر چه از همان ماده اولي بعينها گرفته شده است [ص 241] بسا گفته شود رجعت در غير آن ابدان شد چرا كه مسلم آنها پوسيده است چنانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود در حديثي كه اين گوشتها مي‌پوسد و استخوانها خاك ميشود و لامحاله از همين خاك بعينه هم اگر بدن ديگر ساختند اين از جهت صورت غير اولي است اگر چه شبيه بآن هم باشد لهذا مشايخ ما فرمودند كه رجوع در ابدان مثاليه است يعني عين همان ابدان است كه برميگردد مادة و صورة ولي ابدان دنيويه عين همان ابدان است در ماده و غير آنهاست در صورت خلاصه مطلب اين است كه رجعت بدنيا حق است و از مذهب ماست و رجعت در ابدان مثاليه حق است و از مذهب ماست بلكه ابدان مثاليه بدون ابدان دنيويه بعيد است كه قائم شوند زيرا كه امثله‌اند و امثله لابد بايد در مواد ظاهر شود عاقل نميگويد مثالي بي ماده قائم ميشود در جائي خلاصه اين سخن كه بما نسبت داده دروغ است و خداوند بر آنچه عرض كردم شاهد است .

قال : الفصل الرابع قالت الامامية الثواب ثوابان ثواب اختصاص و ثواب استحقاق و ان الانبياء و الائمة عليهم السلام لهم ثواب الاختصاص بدءا فقاموا بحق الشكر لما من الله عليهم لعلمه بما يأتونه اختيارا فاعطاهم الله جميع ثواب الآخرة استحقاقا . و قالت الشيخية بما هذا لفظه في ارشاد الخان قال در بهشت درجه و مقامي هست تا آخر عبارت كه نقل كرده تا اينكه گفته كأنه لم‌يسمع الحديث الذي خاطب الله الحسين (ع) يا حسين ماحتمنا عليك الشهادة الي قوله و لاينقص من درجتك شئ و في معناه اخبار متظافرة .

اقول گفته است اماميه گفته‌اند ثواب دو ثواب است ثواب اختصاص و ثواب استحقاق و انبياء و ائمه در ابتداء ثواب [ص 242] اختصاص دارند پس قائم شدند بحق شكر بجهت آنچه خداوند بايشان عطا كرده محض علم او بآنچه عمل ميكنند باختيار خودشان پس خداوند ثواب آخرت را بعد از آن بايشان داد باستحقاق و شيخيه گفته‌اند بآنچه عبارت مرحوم آقا است تا آخر كه نقل نموده ، گويا نشنيده حديثي كه خداوند بحضرت امام حسين خطاب كرده اي حسين حتم نكرديم بر تو شهادت را و از درجه تو چيزي كم نميشود و اخبار باين معني بسيار است عرض ميكنم اينكه ميگويد اماميه همه گفته‌اند بر خود او است اثبات باين وجه و باين لفظ اجماعي نديده‌ايم بلي در باب رحمت خداوند فرموده و الله يختص برحمته من يشاء و در حديث وارد شده مراد از اين رحمت نبوت است و فخر رازي ميگويد مراد وحي است بهر حال اين مسأله را ما تسليم داريم و حرفي در اين نيست كه خداوند جمعي را باختصاص ثواب ميدهد و رحمت ميفرمايد بعضي را باستحقاق ولي نه بمعني اينكه بر خداوند واجب شود ثواب دادن حاشا و كلا بر خداوند هيچ چيز حتم نميشود خداوند هر چه بخواهد بكند ميكند و خير و شر در دست خود او است و جنت و نار و ثواب و عقاب در دست او بهر كس هر چه خواسته ميدهد الهي كل نعمك ابتداء و كل احسانك تفضل بلكه باين معني همه ثواب اختصاص است ولي استحقاق به مقتضاي وعده خداوند و عدل او ثابت است و در باب اختصاص هم نه اين است كه باقتضاي ذات خداست حاشا و كلا ذات خداوند را اقتضائي نيست بلكه اختصاص هم بسببي ميشود چنانچه سيد مرتضي گفته است لا شبهة في ان نعم الله سبحانه شاملة للخلق اجمعين غير ان في نعمه ايضا ما يختص بها بعض العباد اما لاستحقاق او سبب يقتضي الاختصاص فاذا حملنا قوله الا من رحم [ص 243] ربك علي النعمة بالثواب فالاختصاص ظاهر لأن النعمة به لايكون الا مستحقه فمن استحق الثواب باعماله وصل الي هذه النعمة و من لم‌يستحقه لم‌يصل اليها و ان حملنا الرحمة في الآية علي النعمة بالتوفيق للايمان و اللطف الذي وقع بعده فعل الايمان كانت هذه النعمة ايضا مختصة لأنه تعالي لم‌ينعم علي ساير المكلفين بها من حيث لم‌يكن في معلومه ان لهم توفيقا و ان في الافعال ما يختارون عنده الايمان ، اين است كلام سيد در اين باب و در باب عبادت پيغمبران شارح تجريد ميگويد محض تحريص و تعليم عبادت ميكنند و مستحق ثواب هم ميشوند خلاصه اصل مسأله مسأله نادره‌ايست كم كسي در اين تحقيقي دارد ولي مراد مرحوم والد هم اين نيست كه سيدالشهداء بسبب شهادت مثلا مستحق امامت شده و اگر اين نبود امام نميشد نعوذ بالله يا آن فضايل عاليه از دست او ميرفت حاشا و كلا بلكه خداوند عالم او را در شكم مادر امام كرده بود ولي آنهم بسبب است حال سبب چه باشد در اين مقام بصدد ذكر آن نيستيم صاحب كتاب ميگويد سبب علم خداست باينكه ايشان صاحب اين اعمال هستند پس اگر چنين است حق رد كردن بر مرحوم والد نداشته بجهت اينكه ايشان نهايت فرموده‌اند كه حضرت بجهت طلب اجر اخروي متحمل اين مصيبت شد و طلب اين اجر را البته بعلم خدا كرده‌اند و خداوند چون دانست ايشان چنين عمل ميكنند آن مقام را اول بايشان داد پس بر چه رد ميكند و اما اينكه گفته كه اعمال را بجهت شكر ميكنند از اينجا استنباط كرده كه پيغمبر صلي الله عليه و آله وقتي عمل بسيار فرمود و اين قدر بر سر قدمها ايستاد كه پاهاي مباركش ورم كرد عايشه عرض كرد شما چرا اين قدر خود را بتعب مي‌اندازيد و حال اينكه خداوند گناهان شما را آمرزيده فرمود افلااكون [ص 244] عبدا شكورا معني اين فرمايش اين نيست كه من عمل بكنم يا نكنم بالسواء است بلكه معني آن اين است كه با اينكه گناه ندارم و مستحق عقاب و سخط نيستم عبادت را بجهت شكر نعمت ميكنم با اينكه اين همه عمل بر من واجب نيست و نه اين است كه اگر پيغمبر خدا هيچ عمل نميفرمود حالش با حال عمل بالسواء ميشد اگر چنين باشد لازم ميآيد اعمال او لغو باشد و عجب اين است كه خود او در اين كلام متناقض خود آخر اقرار كرده كه در آخرت به استحقاق خداوند بايشان ثواب ميدهد پس معلوم است كه عمل ايشان باعث استحقاق ميشود پس ثواب بايشان ميرسد و اين حرفها همه از ناداني است اگر عمل را و ثواب را بداند و بفهمد كه ثواب و عقاب صورها اخروي اعمال است و من يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره اين سخن را نميگويد و اما آنچه كه در باب علم گفته آنهم منافي اين مطلب نيست و چون شرحش تفصيلي دارد اقبال ندارم به تفصيل دادن ولي مجمل بطور ايراد عرض ميكنم در باب سعادت و شقاوت وارد شده السعيد من سعد في بطن امه و الشقي من شقي في بطن امه و امام عليه السلام ميفرمايد هر كس را خداوند دانست كه سعيد است موافق علم خود او را سعيد كرده و هر كس را دانست شقي است موافق علم خود او را شقي آفريده حال تو خود انصاف ده از براي سعيد رواست كه بگويد من خيرات بجا نمي‌آورم چرا كه خدا مرا سعيد دانسته و من مسلم بهشت ميروم بجهت اينكه علم خدا متغير نميشود مسلما شخص عاقل چنين سخني نميگويد بلكه حق اين است كه سعيد بايد عمل كند و از عمل سعادت او زياد ميشود و همين عمل از سعادت او است كه خداوند قبل از ايجاد او دانسته و كذلك دانسته كه اين شخص سعيد چون چنين عبادت ميكند در آخرت مستحق فلان درجه است از بهشت حال بر همين قياس [ص 245] بكن امر امام را امام را خدا امام دانسته و در بطن ام او را امام فرموده عبادت هم بايد بكند ثواب هم بگيرد بلي سخني كه هست اين است كه آيا امام مثلا كه امام است باين عبادتها مستحق امامت شده يا قبل از آن امام بوده ميگوئيم نه قبل از ولادت دنيوي امام بوده و هكذا انبياء در ارحام انبياء هستند ولي باين اعمال ترقي ميكنند در نبوت و امامت خود بي‌شبهه و اخبار اين مسأله بسيار است و من در اين مقام بعض آنها را روايت ميكنم در بحارالانوار روايت نموده از ضريس كه گفت شنيدم از حضرت باقر عليه السلام و صدر حديث را روايت نموده تا اينكه ميفرمايد اي حمران اگر علي و حسن و حسين وقتي كه بر ايشان نازل شد آنچه شد از امر خدا و اظهار طواغيت بر ايشان سؤال ميكردند از خداوند دفع آنها را و اصرار ميكردند در طلب زوال ملك آنها خداوند مستجاب مينمود دعوت ايشان را و دفع مينمود شر آنها را و ملك طواغيت زايل ميشد زودتر از اين كه يك رشته پاره شود و نبود اين مصايب كه بايشان رسيده بجهت گناهي كه كرده باشند يا بجهت عقوبت از عصياني كه محض مخالفت خدا نموده باشند بلكه همه آنها را قبول نمودند محض منازل و كرامت از خداوند كه خواسته بآنها برسند پس براههاي باطل مرو در شأن ايشان ، ملاحظه نما در اين حديث شريف چگونه تصريح ميفرمايد باينكه مصايب را قبول نمودند بجهت طلب مقامات عاليه و از محمد بن ابي‌طالب روايت نموده است تفصيل وداع سيدالشهداء روحي فداه را با رسول خدا و تفصيل زكريا را تا اينكه ميفرمايد از براي تو درجاتي است در بهشت كه بآنها نميرسي مگر بشهادت عرض كردم اي جد بزرگوار مرا داخل قبر خود فرما مرا حاجتي به زندگي نيست فرمود لابد بايد برگردي بدنيا تا شهيد شوي و برسي بآنچه خداوند بر تو نوشته است از ثواب ، حال ملاحظه نما در اين حديث ببين معني آن چيست [ص 246] و در وافي روايت كرده است از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود در حديثي والله ما معنا من الله براءة و لا بيننا و بين الله قرابة و لا لنا علي الله حجة و لانتقرب الي الله الا بالطاعة فمن كان منكم مطيعا لله تنفعه ولايتنا و من كان منكم عاصيا لله لم‌تنفعه ولايتنا ويحكم لاتغتروا ويحكم لاتغتروا يعني والله خداوند ما را بريء نكرده از عذاب و ميان ما و خدا قرابتي نيست و ما را بر او حجتي نه و ما تقرب بخدا نمي‌جوئيم مگر بطاعت پس هر كس از شما مطيع است از براي خداوند ولايت ما باو نفع ميكند و كسيكه از شما عاصي است ولايت ما باو نفع نميكند مغرور نشويد مغرور نشويد و اين دو سه حديث را محض تذكر دوستان روايت كردم و الا اخبار در اين باب بسيار است و اما آنچه او نسبت بحديث داده من نديده‌ام و گمان ميكنم مطلبي را كه سيد مرحوم اعلي الله مقامه بقواعد حكميه در اسرارالشهاده نوشته‌اند گمان كرده حديث است و ظن غالب اين است زيرا كه قريب همان عبارت را نوشته و مطلب را نفهميده و مراد ايشان نه اين است كه عمل آن حضرت ثوابي بر ايشان زياد نميكند ولي فرمايش ايشان محض اين است كه چون حضرت عهد عالم ذر را قبول كرد و در دنيا هم اقدام نمود و اغلب انصار كشته شدند خداوند عهدنامه را فرستاد كه حالا ديگر شما اگر ميخواهيد كشته نشويد از مقام شما كم نميشود حضرت قبول نفرمود و شهادت را اختيار كرد و مسلم اجر بيشتر پيدا كرد و در همين بيان نيز شرح اختصاص و استحقاق شده نهايت بالفاظ ديگر باري اين مطلب چيزي نيست كه محل حرف باشد و حضرت صادق از حضرت باقر عليهما السلام روايت ميفرمايند كه ايوب بدون گناه هفت سال مبتلي شد بعد شرحي ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد و انما ابتلاه الله عز و جل بالبلاء العظيم الذي يهون معه علي جميع الناس لئلايدعوا له الربوبية اذا [ص 247] شاهدوا ما اراد الله ان يوصله اليه من عظائم نعمه تعالي متي شاهدوه و ليستدلوا بذلك علي ان الثواب من الله تعالي ذكره علي ضربين استحقاق و اختصاص و لئلايحتقروا ضعيفا لضعفه و لا فقيرا لفقره و لا مريضا لمرضه و ليعلموا انه يسقم من يشاء و يشفي من يشاء متي شاء كيف شاء بأي سبب شاء و يجعل ذلك عبرة لمن شاء و شقاوة لمن شاء و سعادة لمن شاء و هو في جميع ذلك عدل في قضائه و حكيم في افعاله لايفعل بعباده الا الاصلح لهم و لا قوة لهم الا به و در اين حديث شريف بيان فرموده ثواب اختصاص و استحقاق را و معلوم شد كه آن نعمي كه خداوند بحضرت ايوب بعد از بلاها عطا فرموده باستحقاق است يا اينكه مراد اين است كه جميع ثواب انبياء باستحقاق است و سايرين به اختصاص زيرا كه معني اختصاص اين است كه خداوند تفضلا و ابتداءا نعمتي عنايت فرمايد و معني استحقاق اين است كه كسي عملي بكند كه ثواب حق او شود و احدي مثل انبياء و اولياء عمل نميتواند بكند و اعمال باقي خلق نيست آنطور كه خدا خواسته زيرا كه معصوم نيستند و البته طاعاتشان مغشوش بعصيان ميشود ولي عمل خالص عمل ايشان است بلكه ساير انبياء هم بواسطه ترك اولائي كه ميكنند عمل ايشان بخلوص عمل خاتم و ائمه هدي نميشود از اين جهت استحقاق حقيقي مثل ايشان احدي ندارد از اين جهت است كه در حديثي وارد شده كه احدي را بر خداوند حقي نيست مگر محمد و آل‌محمد عليهم السلام پس خداوند را بحق احدي نميتوان قسم داد مگر بحق ايشان و دلالت ميكند بر اين نيز حديث شفاعت كه وارد شده است كه در روز قيامت عاصي نزد هر پيغمبري ميرود كه مرا شفاعت نما هر يكي به يك جهتي امتناع ميكند يكي ميگويد من از شجره خوردم يكي ميگويد من اني سقيم گفتم و هكذا تا آنكه او را دلالت ميكنند بخاتم انبياء (ص) پس آن بزرگوار شفاعت ميفرمايد باري از حديث ايوب [ص 248] نيز ميتوان گفت كه مراد اين است كه آن بزرگوار باستحقاق بنعمتها رسيد و ساير خلق باختصاص و دلالت بر اين معني ميكند نيز آنچه وارد شده در علت ابتلاء آن بزرگوار كه شيطان عرض كرد خدايا ايوب اين عبادتها كه ميكند از اين باب است كه او را منعم فرمودي اگر مبتلا بود عبادت تو را نمي‌كرد خداوند او را مبتلا فرمود تا بدانند كه ايوب در هر حال صابر است باري مطلب اين است كه اعمال ايشان البته ثوابها دارد و مستحق ثواب هم ميشوند و خود صاحب ايراد هم مقر باين مطلب است نهايت بر او مسأله مشتبه شده و شبهه او اين است كه والد ماجد من فرموده باشد كه انبياء باين مقامات محض بلاها رسيده‌اند كه اگر بلا نبود باين مقامات نمي‌رسيدند و من عرض ميكنم كه مراد ايشان اين نيست ولي مراد ايشان اين است كه چون همه قسم نعمتي را ميخواستند مالك باشند خواه كم باشد خواه زياد و هر نعمتي هم در تقدير خداوند مترتب بر عملي شده همه اعمال خير را كردند كه همه خيرات را مالك بشوند و چون صبر بر بلا از هر عملي اشرف بود لهذا بلاها را بر خود خريده صابر شدند و همه مطلب ايشان در آن فصل اين است نهايت مثلها زدند محض تفهيم و اما آنچه فرموده‌اند اگر نكنند ثواب آن عمل خاص را ندارند كلامي متين است نهايت اين است كه بايد فهميد كه آيا ميشود كه ايشان آن عمل را نكنند اين محال است زيرا كه معصومند و معصوم هر چه بداند خداوند راضي است بجا مي‌آورد و الا اين حكم درست است مثل اين بعينه مثل قول خداوند است كه فرموده درباره پيغمبر لو تقول علينا بعض الاقاويل لأخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين اين قضيه حرفي صحيح است مسلما اگر پيغمبر (ص) بر خدا دروغ مي‌بست همين جزاي او بود ولي اين محال است زيرا كه تقدير خداوند و علم او سابق شده كه پيغمبر چنين كاري نميكند [ص 249] همچنين پيغمبر فرمود لو عصيت لهويت اين مسأله حق است ولي پيغمبر محال است كه عصيان كند هر چه در اينها ميگوئي در كلام والد من بگو كه ميفرمايد اگر انبياء مبتلا نمي‌شدند يا اين اعمال را بجا نمي‌آوردند ثواب آنرا نداشتند اين سخن حق است ولي آنها هم ترك اين عمل نميكردند اما اين مرد مغرض خواسته قسمي خيال مردم را قوت دهد كه ايشان ميگويند سيدالشهداء اگر شهيد نميشد مطلقا اين درجه را نداشت و چنين هم بخيال آنها بياورد كه حضرت احيانا ترك قتال را كرده پس از منصب خود نعوذ بالله معزول شده حاشا كه چنين چيزي واقع شود سيدالشهداء آنچه خداوند بر او پسنديده مي‌پسندد و خلاف آنرا نميكند ابدا و ثواب آنرا هم ميبرد باري وقت من تنگ است و مطلب بسيار خود مصنف هم كه ميداند بي‌جا ايراد كرده زيرا كه مقر است كه اختصاص بعلم خداست اين علم هم كه عين معلوم است و معلوم حجتهاي خدا و اعمال ايشان است نهايت والد من بيان علم اول را در اين فصل نفرموده‌اند و تقصيري در اين باب ندارند هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .