قال : الفصل الخامس في ان الصراط جسم و جسر ممدود علي جهنم الجسماني بصفاته المذكورة في الكتاب و السنة . و قالت الشيخية ان الصراط و الميزان و الوسيلة كلها مأولة معنوية غير جسمانية و عبارتهم صريحة في الارشاد و غيره من كتبهم .

اقول يعني فصل پنجم در اينكه صراط پلي است بر روي جهنم جسماني كشيده با صفات مذكوره در كتاب و سنة و شيخيه گفته‌اند صراط و ميزان و منبر وسيله همه آنها تأويل دارد و معنويست و جسماني نيست و عبارات ايشان صريح است باين معني در ارشاد و غير آن از كتب ايشان ، عرض ميكنم اينهم يك افتراي ديگري است كه بما بسته ما منكر [ص 250] صراط جسماني و ميزان و وسيله نيستيم نهايت گفته‌ايم و ميگوئيم كه هر چيزي ظاهري دارد و باطني دارد و تأويلي صراط در ظاهر جسر جسماني است و در باطن ولايت است و در تأويل شريعت و ميزان و ساير آنچه فرموده‌اند همه همين طور است و لازم نكرده كه اگر باطني بر چيزي اثبات نمايند ظاهر نداشته باشد جميع قرآن خدا ظاهر دارد و باطن هم دارد ملك خدا را هم ظاهري و باطني است اين آفتاب باين بزرگي جسمي است موجود و باطني و تأويلي هم دارد همچنين است ساير آنچه فرموده‌اند و اخبار اين مطلب هم بسيار است مختصرا اشاره بآنها ميكنم تا بداني كه اين مرد چه قدر مغرض است حضرت باقر (ع) ميفرمايد در حديثي در معني و العاقبة للمتقين مائيم عاقبت و حضرت امير (ع) ميفرمايد در معني و علي الاعراف رجال مائيم اعراف كه خداوند شناخته نميشود مگر بسبيل معرفت ما و همان حضرت ميفرمايد منم مآب آنچناني كه خلق بمن عود ميكنند و هم چنين ميفرمايد حضرت باقر (ع) و تري ظالمي آل‌محمد حقهم لما رأوا العذاب و علي هو العذاب و همچنين حضرت باقر (ع) ميفرمايد در شرح و نضع الموازين القسط ليوم القيامة يعني انبياء و اوصياء و پيغمبر (ص) فرمود علي است صراط مستقيم و حضرت صادق فرمود صراط مستقيم ائمه هستند خلاصه اخبار در معاني باطنه بسيار است ولي مع ذلك ظاهر همه هم سر جاي خود ثابت است و او مطلب را نفهميده كاش اشخاصي كه اعتنا باقوال اين قسم مردم ميكنند اقلا كتب مشايخ ما را هم ملاحظه مينمودند و خود انصاف ميدادند .

قال : المقصد الخامس في تكليف الناس في زمان الغيبة الصغري و الكبري ، قالت الامامية كان للامام الثاني‌عشر في زمن غيبته المسماة بالصغري نواب مرضيون و سفراء [ص 251] ممدوحون منصوصون عليهم منه عليه السلام واحدا بعد واحد و هم اربعة عثمن بن سعيد و ابنه محمد و ابوالقاسم حسين بن روح و علي بن محمد السيمري و بعده وقعت الغيبة التامة و فوض الامر الي رواة الاخبار و الاحاديث و الفقهاء العارفون بالاحكام و عرفوا بالصفات المروية عن ائمتهم عليهم السلام التي هي مذكورة في كتب الاخبار و الفقه في القضاء . و قالت الشيخية لا بد في كل زمان من امام زمان غير الائمة الاثني‌عشر و لهم في هذه المقام متناقضات شتي فتارة يعبرون بالشيعة و تارة بالنقباء و تارة بالنجباء و تارة بالركن الرابع و تارة يفرقون بينهم و جعلوا معرفة الركن الرابع اصلا من اصول الدين و نسبوا منكره الي الناصبين و تناقضوا في القول فقالوا ان امر هذا الركن من الايمان كان مخفيا حتي اظهره الشيخ احمد ثم السيد كاظم ثم كريم خان فمن لم‌يعرفهم و لم‌يحبهم مات ميتة جاهلية و ميتة كفر و نفاق ثم تفرقت كلمتهم من بعدهم علي اشخاص كثيرين فتفرقوا ايادي سبا و كل ما دخلت امة منهم لعنت اختها اخري الا ان اكثرهم اجتمعوا علي محمد خان حسب ما وصي اليه ابوه و قالوا في صفات الركن ما لايقصر عن صفات الرسل و الائمة عليهم السلام منها ما قال رحيم خان ابن حاجي محمدكريم خان في منظومته لهداية الصبيان تأليف الخان قدرتشان قدرت يزدان بود و قال لهم السلطنة علي العالم و القدرة الالهية علي التصرف فيما يشاؤن و امثال ذلك و يقولون صريحا بوجود الباب للامام (ع) و ان كانوا ينفونه عن السيد علي‌محمد فالنزاع في الموضوع دون الحكم و اعلم ان استقصاء مزلاتهم و مناقضاتهم غير ميسرة و قد جمعنا كثيرا منها في كتاب المسمي بالسيف المسلول و هذه نبذة منها حررتها معجلا في ثمان ساعات من اليوم الاحد الثاني من شهر جمدي الاولي من سنة ١٣٠٣ و الحمد لله سبحانه اولا و آخرا و قد فرغ مصنفه الجاني عبدالرضا ابن علي‌نقي الهمداني [ص 252] عفا الله عنهما في يوم المذكور حين اقامتي ببلدة العسكرين علي ساكنيها السلام .

اقول يعني مقصد پنجم در بيان تكليف مردم است در زمان غيبت صغري و كبري اماميه گفته‌اند كه از براي امام دوازدهم در زمان غيبت صغري نوابي بودند كه ايشان پسنديده او بودند و سفرائي بودند كه ممدوح او بودند و نص بر ايشان فرموده بود و يكي بعد از ديگري نيابت مي‌نمود و ايشان چهار نفر بودند عثمن بن سعيد و محمد بن عثمن و حسين بن روح و علي بن محمد سمري و بعد از او غيبت كامل شد و امر تفويض شد به راويان اخبار و فقهاء عارفين باحكام و ايشان معروف شدند بصفاتي كه از ائمه روايت شده و در كتب اخبار و فقه در كتاب قضاء مذكور است و شيخيه گفته‌اند لابد در هر زماني امام زماني بايد باشد غير از ائمه اثني‌عشر و در اين مقام متناقضات ميگويند گاهي اسم آنها را شيعه مي‌گذارند گاهي نقبا گاهي نجباء و گاهي ركن رابع و گاه ميان ايشان فرق ميگذارند و معرفت ركن رابع را از اصول دين قرار داده‌اند و منكر او را ناصب شمرده‌اند و اقوال متناقضه گفته‌اند و گفته‌اند كه امر اين ركن ايمان مخفي بود تا اينكه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه آن را ظاهر كرد و بعد از ايشان سيد مرحوم اعلي الله مقامه و بعد از ايشان آقاي مرحوم اعلي الله مقامه پس هر كس ايشان را شناخت و دوست نداشت بمرگ جاهليت مرده و مرگ كفر و نفاق بعد از آن كلمه ايشان متفرق شد بر اشخاص بسيار پس فرقه‌ها شدند و هر امتي امت ديگر را لعنت ميكند مگر اينكه اكثر ايشان اجماع كردند بر محمد خان بر حسب اينكه پدر او او را وصي نموده و گفتند در صفات ركن رابع صفاتي كه كمتر نيست از صفات رسل و ائمه عليهم السلام بعضي از آن اقوال آن است كه مرحوم حاج محمدرحيم خان فرموده‌اند قدرتشان قدرت يزدان بود و گفته‌اند ايشان سلطنت عامه دارند و قدرت خدائي دارند [ص 253] بر تصرف نمودن در هر چه بخواهند و ميگويند صريحا بوجود بابي از براي امام (ع) و اگر چه نفي ميكنند از ميرزا علي‌محمد پس نزاع در موضوع است نه در حكم و بدانكه استقصاء مزلات ايشان و مناقضات كلماتشان ميسر نيست و بسياري از آنها را در كتاب بزرگ نوشته‌ام ، تا آخر كلامش كه ديگر دخل بمطلب ندارد و خيلي محل عجب است والله كه حيا نكرده ميگويد لغزشهاي ايشان اين قدر هست كه نميتوانم جمع كنم اگر انصاف دهند همين كلمه رد همه حرفهاي او را ميكند كه عالمي مثل احمد بن زين‌الدين كه جميع علماء عصر او تسليم علم او را نمودند حتي اينكه او را عالم رباني خواندند و مثل مرحوم مبرور حاجي محمدابراهيم كلباسي در كتاب خود افتخار كرده كه اجازه از آن بزرگوار دارم اين مرد مدعي شود كه اينقدر لغزش دارد كه نميتوانم بنويسم آيا اين همه علماء نفهميدند و او فهميده چنين چيزي كه نميتوان گفت پس معلوم است كه يا اينقدر فهم ندارد كه مطالب شيخ را بفهمد يا اينقدر عدو است كه سخن او معتني به نيست باري الحمد لله تا اين‌جا سفره خود را تكان داده و آنچه در كانون سينه‌اش بود ظاهر كرد اما آنچه از قول اماميه نوشته حق است و صدق دين ما هم همان است و اما ساير آنچه نوشته خودش خيالي كرده و ما به النزاعي ساخته ما نگفته‌ايم امامي غير از ائمه اثني‌عشر در عرض ايشان بايد باشد لعنت خداوند بر كسيكه چنين اعتقادي دارد و اما اينكه گفته كلام ما متناقض است و هر وقت باسمي تعبير مي‌آوريم بهتر اين بود بگويد نميفهمم چه ميگويند اما اسم شيعه كه از اصطلاح خاص بما نيست و اسم مخصوص بكسي نيست بلكه اسم جماعت كسانيست كه مشايعت نمودند ائمه اطهار عليهم السلام را و اما نقباء و نجباء اشخاصي هستند از بزرگان دين كه همه علما بوجود ايشان مقرند حتي آن اشخاص هم كه قبل از اين مصنف بر ما رد ميكردند و خيلي هم [ص 254] با فضل‌تر و عالم‌تر بودند اقرار بوجود نقباء و نجباء داشتند و اخبار عديده در اين باب وارد شده يكي حديث خيط است كه در كتب معتبره روايت كرده‌اند در باب معرفت حضرت سجاد عليه السلام ميفرمايد المعرفة اثبات التوحيد اولا ثم معرفة المعاني ثانيا ثم معرفة الابواب ثالثا ثم معرفة الامام رابعا ثم معرفة الاركان خامسا ثم معرفة النقباء سادسا ثم معرفة النجباء سابعا و همچنين حضرت صادق (ع) فرمود بشر المخبتين بالجنة بريد بن معوية العجلي و ابوبصير ليث بن البختري المرادي و محمد بن مسلم و زرارة اربعة نجباء امناؤ الله علي حلاله و حرامه لولا هؤلاء انقطعت آثار النبوة و در حديثي ميفرمايد كه هر امامي كه قائم ميشود خداوند با او قرار ميدهد دوازده نقيب و هفتاد مرد كه ايشان را باطراف ميفرستد و سيصد و سيزده ملك ، خلاصه در وجود ايشان سخني نيست اخبار در اين باب بسيار است ما از خود اسمي نگذارده‌ايم كه اسباب كدورت ايشان از ما شده و اما اينكه گفته يك مرتبه اسم ايشان را ركن رابع گذارده‌اند دروغ ميگويد ما ركن رابع اسم شخصي نگذارده‌ايم اين كتابهاي ما آفاق را گرفته از مشايخ ما و خود من هزار كتاب يا بيشتر بسا در ايران و عربستان منتشر باشد ببينند كجا گفته‌ايم چنين مطلبي بلي ما گفته‌ايم ولايت شيعه ركن رابع ايمان است بمقتضاي اينكه ركن اول توحيد باشد ركن ثاني اقرار به نبوت و بما جاء به النبي ركن سيوم اقرار بامامت و بما جاؤا به ركن چهارم ولايت اولياء و برائت از اعداء نهايت در ميان اولياء مسلم است كه ولايت سابقين ايشان اولي است با اينكه نسبت بساير ناس كه ضعيف الايمانند بسا بعضي اغراض هم پيدا ميشود كه ولايت و برائت در ايشان متميز نميشود ولي در كبار شيعه غرضي هم نيست و همه معامله با ايشان بازگشتش بامام ميشود لهذا امام در حديثي فرمودند ولايت آن اشخاص كه تغيير [ص 255] و تبديل ندادند مثل سلمان و ابوذر و مقداد و امثال ايشان واجب است پس دوستي نقباء و نجباء و علماء افضل است البته و عداوت با ايشان خطرش بر ايمان شخص بيشتر است اين است همه مطلب ما و اين چيزي است كه همه كس گفته‌اند ملاحظه نما اين كلام شيخ مفيد است عليه الرحمه در مقنع بعد از آنكه بابي در معرفت خداوند قرار داده و بابي در معرفت انبياء و بابي در معرفت ائمه باب چهارم را در ولايت اولياء قرار داده ميگويد باب ما يجب من ولاية اولياء الله تعالي في الدين و عداوة اعداء الله الفاسقين ولاية اولياء الله تعالي مفترضة و بها قوام الايمان و عداوة اعدائهم واجبة علي كل حال قال الله جل و عز لاتجد قوما يؤمنون بالله تا آخر آيه ملاحظه نما ببين آن شيخ جليل الشأن چگونه تصريح باين مطلب كرده ما هم غير از همين سخن چيزي نميگوئيم نهايت بعضي بحث دارند چرا از اصول دين شمرده‌ايد عرض ميكنم اگر مسأله حق باشد اختلاف در اين باب كه اين از اصول است يا فروع مورث تكفير و لعن و توبيخ نميشود چه از اصول و چه از فروع كه همه واجب ميدانيم اين عمل را و در ميان خود علما هستند بعضي كه معرفت فقيه جامع الشرايط را از اصول دين شمرده‌اند اين ميرزاي قمي است عليه الرحمه در قوانين تصريح باين مطلب نموده چرا او را توبيخ نمي‌نمايند و ما را كه گفتيم ولايت ايشان از اصول است تكذيب مي‌نمايند باري و اينكه گفته گاهي تفريق ميكنند ميان ايشان را نفهميده چه ميگويد نقباء غير از نجباء هستند و از ايشان اسبقند و نجباء غير از ايشانند و ايشان پست‌ترند و علماء و فقهاء دون ايشان هستند و اما اينكه گفته ركن رابع را از اصول دين شمرده‌اند و منكر او را ناصب خوانده‌اند افتراست ما نگفته‌ايم كه هر كس ركن رابع را از اصول نداند ناصب است اين مسأله‌ايست علمي و نظري ولي ما گفته‌ايم كه هر كسي [ص 256] شيعه را دشمن دارد و انكار او را نمايد ناصب است چنانكه امام فرمود ليس الناصب من نصب لنا اهل البيت فانك لن‌تجد احدا يقول اني ابغض محمدا و آل‌محمد و لكن الناصب من نصب لكم و هو يعلم انكم تتولونا اين حديث را شيخ يوسف بحريني رحمه الله روايت نموده و تصحيح كرده و بمقتضاي آن فتوي داده و سايرين هم در اين باب سخني ندارند اخبار ديگر هم مقوي اين مطلب هست ما هم همين را گفته‌ايم لاغير نه اينكه گفته باشيم منكر شخص ركن رابع يا از اصول بودن آن ناصب است و اما اينكه گفته كه ما گفته‌ايم امر اين ركن مخفي بود مطلب اين است كه آن قدر از فضايل شيعه را كه مشايخ ما از اخبار استخراج كرده‌اند و وجوب اخوت ايشان را آن طور كه ايشان بيان كرده‌اند علماء سابق نكرده‌اند و همين طور هم هست سابق زمان هنوز مقتضي اين مطالب نبود بعضي از علماء كه قشري بودند كه اهل اين فن نبودند بعضي هم كه صاحبان علم و حكمت بودند زمان اقتضا نداشت چيزي در اين باب بفرمايند آنها اغلب اوقاتشان مصروف اين بود كه شبهات اهل تسنن را از دل مردم بيرون كنند و ولايت حضرت امير عليه السلام و امامت ساير ائمه را ثابت كنند و مسأله عدل و جبر و تفويض از براي مردم بيان كنند تا شبهات اهل سنت از دل ايشان بيرون رود چنانكه كتابهاي ايشان گواه اين مطلب است كي مجال كردند اين مسأله را كه متفرع است بر اقرار بامامت ائمه هدي و نبوت انبياء براي اين مردم بيان كنند بلكه ايشان شكر الله مساعيهم نميتوانستند فضايل ائمه را براي مردم بيان كنند تا زمان مجلسي مرحوم كه بواسطه صفويه رحمهم الله قدري امر تشيع در ايران قوتي گرفت مجلسي مرحوم قدري [ص 257] جرأتي پيدا كرد و اخبار فضايل را جمع كرد و بعد از او يوما فيوما اين امر بالا گرفت تا اين زمان پس اين مسأله چيزي نيست كه ضرري بعقايد كسي داشته باشد كه بر ما ايراد ميگيرند و اما اين قول كه گفته كه ميگويند هر كس ايشان را نشناسد و دوست ندارد بموت جاهليت مرده اما در باب معرفت كه ما نگفته‌ايم معرفت شخص نقباء و نجباء واجب است زيرا كه ظهور ايشان واجب نيست چنانكه مي‌بيني الآن احدي ادعاي نقابت و نجابت نكرده و نميكند بلكه اگر كسي بر عالمي اين مقام را اثبات كند منكر ميشود پس چگونه ما ميگوئيم معرفت ايشان باشخاصهم واجب است و اما معرفت نوعي بلي ما گفته‌ايم چنانكه در حديث خيط گذشت و مراد از معرفت نوعي همين قدر است كه اقرار كني نقبائي و نجبائي هستند و ايشان را نوعا دوست داري اگر بگوئي معرفت نوعي چه ثمر دارد و چرا واجب است عرض ميكنم همان طور كه معرفت اركان نوعا واجب است و باشخاصهم ايشان را نمي‌شناسي اين يك نوع تربيتي به نفس انسان ميكند لامحاله تا آن روز كه ظاهر شوند و اما معرفت يك عالمي معين مشخص كه انسان دين خود را از او بگيرد البته واجب است و اين حرفي است كه همه كس آن را ميگويند زيرا كه از اين دو شق خارج نيست كه انسان يا مقلد است يا مجتهد اگر مجتهد است محتاج به تقليد نيست و اگر مقلد است لابد بايد تقليد عالمي را كند و اگر آنرا نشناسد چگونه ميتواند تقليد كند بسا شخصي باشد جاهل يا فاسق يا از علماء سوء و نشناخته تقليد آن را نمايد و گمراه شود پس البته بايد دين خود را بداند از كه ميگيرد و در باب اين مسأله اخبار بسيار است از آن جمله حضرت صادق فرمود هر كس دين ورزد بدون سماع [ص 258] از عالم صادقي خداوند تيه را ملازم او كند تا فاني شود و هر كس ادعاء سماع نمايد از غير آن باب كه خداوند مفتوح فرموده از براي خلق او مشرك است و اين باب آن كسي است كه امين بر سر خدا باشد و مرحوم مجلسي (ره) در حيوة القلوب و بحار روايت فرموده از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود خداوند فرموده واجب گردانيدم بر بندگان خودم ده فريضه هر گاه آنها را بشناسند ساكن ميگردانم ايشان را در ملكوت خودم و بايشان ميدهم جنات خودم را اول آنها معرفت من است دويم معرفت رسولم بسوي خلق و اقرار به او و تصديق او و سيوم معرفت اوليائم و دانستن اينكه ايشانند حجتهاي من بر خلقم هر كس ايشان را دوست دارد مرا دوست داشته هر كس ايشان را دشمن دارد مرا دشمن داشته پس ايشانند علم ميان من و ميان خلق و هر كس انكار نمايد ايشان را او را بآتش مي‌اندازم و مضاعف ميكنم بر ايشان عذاب خودم را و چهارم معرفت اشخاصي كه قائم شدند در ضياء قدس من و ايشانند قائمان بقسط و پنجم معرفت آن كسانيكه بيان ميكنند فضايل ايشان را و تصديق ايشان را نموده‌اند و ششم معرفت دشمنم ابليس و اعوان او و هفتم قبول امر و تصديق رسل من و هشتم كتمان سر من و سر اولياء من و نهم تعظيم آن كساني كه من برگزيده‌ام و از ايشان گرفتن امر دين را و رجوع بايشان نمودن در اختلافات تا اينكه حق مسأله را شرح نمايند و دهم اينكه ميان خودش و برادرش در دين و دنيا فرق نگذارد چون چنين كردند من ايشان را داخل ملكوت خود مينمايم و از فزع اكبر ايمن مينمايم و مقام ايشان را نزد خود در عليين قرار ميدهم و حضرت باقر عليه السلام فرموده است كه اگر مردي شب را عبادت كند و روز را روزه بگيرد و همه مال خود را صدقه دهد و همه روزگار خود را حج كند و ولي خدا را [ص 259] نشناخته باشد كه او را دوست دارد و همه اعمال خود را بدلالت او بگيرد در روز قيامت هيچ حق بر خداوند ندارد كه او را ثواب دهد ، باري اخبار در اين باب بسيار است و در كافي مخصوصا بابي در صفت علماي سوء منعقد كرده و اخباري روايت نموده در وجوب احتراز كردن از آنها و اين امر بسته بمعرفت است پس لابد بايد عالم بر حق را شناخت اين است تمام مطلب كه گفته‌ايم و بعضي ايراد ميكنند كه اگر همه مطلب اين است كسيكه در اين باب حرفي ندارد چرا اينقدر اصرار ميكنيد عرض ميكنم اولا انكار شما ما را باصرار واميدارد بعد از آنكه مسأله باين عظيمي را منكر ميشوند ما لابديم اصرار كنيم و ثانيا عامه مردم در اين باب بسيار مسامحه ميكنند چنانكه بر عقلا پوشيده نيست از اين باب ما اصرار ميكنيم تا مردم بفهمند كه دين را بايد از كسي بگيرند و ثالثا عرض ميكنم هر چه ظاهر باشد ظاهرتر از توحيد كه نيست و كذلك ظاهرتر از وجود صانع و لزوم اقرار باو كه نيست ظاهرتر از نبوت خاتم و امامت ائمه كه نيست در آنها اينهمه اصرار چرا كرده‌اند حكما و كتب نوشته‌اند ما هم محض همين اصرار كرده و كتب نوشته‌ايم باري سخن طول كشيد برويم سر مسأله و اما آنچه نوشته از اختلاف سلسله اولا كه دروغ است اين قسمها اختلاف نيست نهايت در بعضي مسائل اختلافي دارند و ثانيا بر فرض اختلاف هم بشود بحدي كه يكديگر را تكفير كنند چه ضرري بر جائي وارد مي‌آيد مسلمين بعد از پيغمبر (ص) هفتاد و سه فرقه شدند شيعه هم بعد از حضرت امير چندين فرقه شدند و بعد از هر امامي اختلاف در شيعه شده بلكه بعد از هر رئيس حق و باطلي اختلاف در تابعين آنها شده اين مسأله نيست كه دل خصم ما را خوشحال كند اگر خداوند حق را در ما قرار داده و مسلم با ماست پس همه [ص 260] سلسله يا بعض آن ناجي هستند و از خداوند مسألت ميكنم بحق محمد و آل‌محمد صلي الله عليهم كه ما را از ناجين قرار دهد آمين رب العالمين و اما اينكه گفته اكثر اجماع بر من كرده‌اند بر حسب حسن ظن خود ايشان است و الا من خود را قابل اين نميدانم كه مرجع سلسله باشم يا بعد از مشايخ در مقام ايشان بنشينم ايشان بحر بودند و من قطره ،

نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند نه هر كه آئينه دارد سكندري داند

نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاه‌داري و آئين سروري داند

من اگر جزو دوستان شيخ مرحوم اعلي الله مقامه محسوب شوم افتخار ميكنم زيرا كه دانسته‌ام كه او بر حق بود الحمد لله رب العالمين و اما اينكه گفته در فضايل ركن رابع زياد گفته‌اند باندازه فضايل رسل و ائمه اينهم دروغ است ما شيعه را دون درجه انبياء ميدانيم اين كتابهاي ما عالم را فرا گرفته است و در بعضي از آنها ذكر سلسله طوليه شده است و نوشته‌ايم كه شيعه از شعاع انبياء آفريده شده‌اند و مكرر مشايخ ما تصريح فرموده‌اند كه نسبت نور بمنير نسبت يك جزء است به هفتاد جزء پس در اين صورت چگونه فضايل مختصه بمقام ايشان را ميتوان نسبت بشيعه داد خلاصه ما چنين سخني ابدا نگفته‌ايم بلكه شيخ مرحوم در شرح‌زياره مكرر تصريح فرموده كه فضايل شيعه فرع فضيلت ائمه هدي است پس فرع چگونه باصل ميرسد و اما آنچه نسبت بمرحوم مبرور آقاي برادر من اعلي الله مقامه داده معني كلام ايشان را نفهميده مقصود ايشان اين است كه آن قدر قدرتي كه در شيعه پيدا شده در هر مرتبه بر حسب شأنشان از خداست نه اين است كه از خود ايشان باشد ولي او چنين پنداشته كه فرموده‌اند قدرت خداوندي بايشان رسيده و حاشا كه چنين اراده فرموده باشد و اما اينكه روايت كرده كه فرموده‌اند كه ايشان سلطنت دارند و قادر بر تصرفند تصرف نقباء و بعض نجباء مسلم است و اخبار در اين باب بسيار است اين كتاب نفس الرحمن را كه جناب [ص 261] شيخ محمدحسين كه مقبول كل ايشان است جمع كرده ملاحظه نما از كرامات سلمان ببين چقدر نوشته و مرحوم مجلسي روايت نموده از امام عليه السلام كه فرمود حق مؤمن اين است كه اگر بنخله بگويد بيا بيايد نهايت سخن اين است كه آيا بزرگان شيعه از خود فعل دارند و مثل انبياء معجزه مينمايند يا آنكه فعل امام است كه از دست ايشان جاري ميشود پس كراماتي است از ايشان آنچه از اخبار و آثار ظاهر ميشود اين است كه فعل آنها كرامات است نه معجزه و معجزه مخصوص است بانبياء و ائمه هدي سلام الله عليهم و اما اينكه گفته صريحا ميگويند كه باب از براي امام هست ما ميگوئيم نقباء و نجباء ابواب امام هستند ولي قايل بظهور ايشان نيستيم اينهم از روي حديث است از خود نميگوئيم حضرت پيغمبر (ص) فرمود سلمان باب برادرم اميرالمؤمنين و المؤمنات است و علي باب من است و من مدينه علمم پس بشناسيد سلمان را و اين حديث در نفس الرحمن است و بعضي روايت كرده‌اند كه در هر عصري سلماني است و آنچه خودم ديده‌ام اين است كه فرمودند سلمان محدث بود و در حديثي ميفرمايد هر امتي محدثي دارند و ميفرمايد در هر عصري محدثي است پس معلوم است كه هميشه بابي بسوي امام هست و همچنين حضرت صادق فرموده است شيعيان ما جزء ما هستند و خلق شده‌اند از فاضل طينت ما و ايشانند باب ما كه از ايشان بما ميتوان رسيد و همچنين فرموده است در حديثي كه هر كس ما را اراده كند قصد ايشان را نمايد پس بدرستيكه ايشانند آن كساني كه بواسطه آنها بما ميتوان رسيد باري در اخبار عديده اين فرمايش را فرموده‌اند و آيه قري دليل اين مطلب است ولي من در صدد شرح آن نيستم همين قدر مرادم اين است كه بداني ما حرفي برأي نميزنيم هر چه بگوئيم از حديث است و اينكه اهل باطل اسمي بباطل بر سر خود بگذارند اسباب اين نميشود كه اهل حق اسم را بحق نگويند مسيلمه هم [ص 262] اسم خود را نبي گذارد حال نميتوان محض اين نبي بحق را انكار نمود خلفاء جور هم اسم خود را امير المؤمنين و خليفه رسول خدا گذاردند باين سبب نميتوان اسم حضرت امير را اميرالمؤمنين نگفت و آن بزرگوار را خليفه نشمرد و اين مطلب هم كه گفته كه فرق مذهب اين سلسله با بابيه در اين است كه اينها ميرزا علي‌محمد را باب نميدانند ولي رؤساء خود را باب ميدانند ، عرض ميكنم عمدا تهمتي زده كه سلطان و رعيت را با ما دشمن كند مذهب بابيه همه‌اش كفر است و بدعت رؤساء آنها گاهي ادعاي امامت دارند گاهي ادعاي نبوت ترك كردند شريعت را و كتاب جديدي اختراع كردند و هكذا كردند آنچه كردند و اينكه اسم خود را بابيه گذاردند محض اين است كه ميرزا علي‌محمد لعنه الله اوايل كه هنوز جرأت نميكرد ادعاي امامت كند ادعاي بابيت كرد بعد ديد مردم هر چه بگويد مي‌پذيرند دعاوي بالاتر كرد اين مذهب كجا و مذهب ما كجا ما ميگوئيم دين دين محمد است (ص) و امام ما پسر امام حسن عسكري عليهما السلام است كه غايب است بزرگان شيعه ابواب او هستند مثل اينكه بودند سابقا و حال آنها هم معروف نيستند و ما بايشان اقرار نوعي داريم ولي مأموريم برجوع بعلماء كه معروفند و در جزئي و كلي بايد متابعت شرع كرد و يك سر مو تخلف نبايد جست اين مذهب چه نسبت بمذهب آنها دارد و چون مرادم اختصار است بسط اقوال مزخرفه آنها را نميتوانم اين‌جا ذكر نمايم ولي كتابهاي مفصله خود من و مرحوم والد (اع) در رد آنها نوشته‌ايم اگر كسي ملاحظه كند مي‌بيند كه مذهب ما دخلي بمذهب آنها ندارد مذهب ما الحمد لله مذهب همه شيعه است ولي چه كنم كه اعادي ما انصاف ندارند و ابدا ملاحظه روز جزا را نميكنند ما صبر ميكنيم بحول الله تا خداوند تلافي با آنها فرمايد خلاصه بمحض اينكه اهل باطلي يكوقتي گفته من باب امامم نميتوان باب بودن نقباء را انكار كرد مسلم نقباء ابواب ايشان هستند نهايت امروز چون [ص 263] زمان غيبت است صلاح در ظهور ايشان نيست لهذا پنهان شده‌اند و بعد از علي بن محمد سمري رحمه الله كه او نفهميده و سيمري روايت كرده با ياء قبل از ميم نواب معروف نشدند چرا كه امام در توقيع رفيع امر فرمود بر كسي نص منما و از اين معلوم است كه كسيكه سزاوار نيابت بود موجود بوده نهايت فرموده‌اند مكتوم دارد و شاهد اين مسأله اينكه باز بعد از چندي شيخ مفيد عليه الرحمه محل فيوض شد و او را به نيابت جزئي سرافراز فرمودند و توقيعي بر او مي‌آمد باري در بودن ايشان هميشه حرفي نيست نهايت در اين زمان معروف نيستند و ما ابدا ادعاي بابيت و نيابت خاصه براي شخص خاص نكرده‌ايم هر كس بما نسبت دهد دروغ گفته است و اما آنچه گفته استقصاء مزلات ايشان ميسر نيست اگر همه از اين قبيل است كه در اين كتاب نوشته ديگر زحمت نكشد زيرا كه خودش را مفتضح كرد و بر ما ضرري وارد نيامد ولي اگر واقعا لغزشي داريم از خداوند طلب ميكنم از ما عفو فرمايد بحق محمد و آل‌محمد عليهم السلام زيرا كه مراد ما تسليم امر ايشان است و هرگز اراده نكرده‌ايم چيزي بگوئيم كه رضاي ايشان نباشد از خداوند مسألت ميكنم كه ما را ثابت دارد بر حق و كتاب سيف مسلول ايشان را بحمد الله نديده‌ام ولي از مؤمنين خواهش ميكنم كه بروايات او قانع نشوند زيرا كه دانستند كه او ثقه نيست مطلقا زيرا كه غالب آنچه باماميه نسبت داده بود كه اجماعي ايشان است دانستي كه اجماعي نيست آنچه را هم كه راست گفته كه دانستي كم و زياد كرده بر مشايخ ما كه ديدي چه قدر افترا بسته و بعد از اين نميتوان بقول و رأي او مطمئن شد پس آنچه نقل كرده رجوع بكتب مشايخ ما بكن ببين راست گفته يا دروغ بعد دقت كن ببين كه آن معني كه او كرده است مشايخ ما اراده فرموده‌اند يا نه و اگر آن معني را اراده فرموده‌اند [ص 264] بايد ديد دليل ايشان چيست بسا كلامي بفرمايند مطابق اخبار و آثار و كسان ديگر ندانند پس بمحض اينكه يك مطلبي كه اندك غرابت داشته باشد حكيم بگويد نبايد كلام او را انكار نمود بسا حق گفته باشد و بسبب رد كردن بر او انسان از دين بيرون رود ابوبصير عرض كرد خدمت امام عليه السلام كه ارأيت الراد علي هذا الامر كالراد عليك فرمود الراد عليك هذا الامر كالراد علي الله پس الحذر الحذر از رد بر علماء قبل از تفتيش و دقت در جهات مسأله و ادله آن ،

و اما اينكه گفته كه بتعجيل نوشتم در هشت ساعت بسيار بد كرده عجله نموده امام ميفرمايد العجلة من الشيطان و التؤدة من الرحمن اگر يك قدري تأمل كرده بود و فكري در عاقبت اين امر نموده بود گناه باين بزرگي را مرتكب نميشد و بيش از اين حاجت بتفصيل دادن مطلب نيست با نهايت گرفتاري بامور مهمه محض خواهش دوستان اين چند كلمه را برشته تحرير درآوردم و مراد خودم اين بود كه ابدا جواب نگويم زيرا كه الباطل يموت بترك ذكره ولي چون برخي از دوستان اصرار فرمودند كه جواب گويم كه مبادا اسباب شبهه بعضي ضعفاء شود از اين باب مختصر جوابي دادم و اگر ميخواستم هر مسأله را آن طور كه شايسته است جواب گويم و غلطهاي عبارات و مطالب او را مفصل بنويسم كتاب مفصلي ميشد و عمر اشرف از اين است كه مصروف جواب اينگونه حرفها شود بخصوص كه سخن امثال اين مرد تمام‌شدني نيست هر روز كه ملاحظه كنند كه حكمت شيخ مرحوم اعلي الله مقامه شايع‌تر ميشود و مردم ميفهمند فضل او را و اقبال باو و كتب او مي‌نمايند حسد ايشان جوش ميكند و ايراداتي وارد مي‌آورند شايد دل ايشان خنك شود آخر نه آنها بمطلب ميرسند و نه از كتب خود ثمري مي‌بينند مگر سخط خداوند [ص 265] و ما هم در همه حال صابريم و شاكر زيرا كه هميشه اين قسم مردم رد بر اهل حق كرده‌اند و ليس باول قارورة كسرت في الاسلام و السلام علي من اتبع الهدي .

و قد حصل الفراغ من تسويد هذه الاوراق في حادي‌عشر شهر ربيع المولود سنة احدي‌عشرة و ثلثمائة و الف و الحمد لله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا و صلي الله علي محمد و آله ابدا دائما و لعنة الله علي اعدائهم و ناصبي شيعتهم و منكري فضائلهم سرمدا .

تمت .