قال : و قالت الشيخية ان امام الزمان غير الائمة الاثنيعشر و لا بد في كل زمان عن امام غيرهم عليهم السلام و هذا صريح كلماتهم كما صرح به العبد الاثيم في فوايده السبع في شرح حديث خيط جابر بن يزيد و صرح في سبعةعشر موضعا بقوله فامام الزمان غير الائمة الاثنيعشر و قال في المجلد الرابع من ارشاده فيما يقرب من خمسين ورقا و في كلها يستدل بأن الامام الغايب لايكتفي به و هذا صريح لفظه : پس چنانكه بخداي ناديده اكتفا نميتواند نمود بامام غايب نيز نميتواند اكتفا نمود ، و قال في مواضع استاد غايب چگونه تربيت شاگرد ميتواند نمود .
اقول يعني شيخيه گفتهاند كه امام زمان غير از ائمه اثنيعشر است و لابد در هر زمان امامي غير ايشان بايد باشد و اين است صريح كلمات ايشان چنانكه مرحوم آقا اعلي الله مقامه در فوايد سبع در شرح حديث خيط فرمودهاند و تصريح كردند در هفده موضع كه امام زمان غير از ائمه اثنيعشر است و در مجلد چهارم ارشاد در قريب پنجاه ورق گفتهاند و در همه استدلال ميكنند كه بامام غايب اكتفا نميتوان كرد ، اولا بجهت اينكه عوام الناس مطلب علمي نميفهمند كه از شرح دادن حقيقت مسأله منتفع شوند مختصرا عرض ميكنم و خداوند قادر عادل را شاهد ميگيرم و پيغمبر و ائمه هدي و ارواح همه انبياء و مؤمنين و ملائكه مقربين را گواه ميگيرم كه اين معني كه او نقل نموده و بيان كرده مشايخ ما اراده نفرمودهاند و از مذهب ما و دين ما اين نيست كه غير از ائمه اثنيعشر سلام الله عليهم [ص 196] كه اول ايشان حضرت امير است و آخر ايشان حضرت مهدي ابن الحسن روحي فداهم امامي در مقام ايشان و شأن ايشان يا مطلقا از عرض ايشان باشد بلكه اگر كسي چنين اعتقادي كند ما او را كافر ميدانيم و ملعون ولي در لفظ امامت يك تفصيلي پدر بزرگوار من فرموده است از روي اخبار و آياتي چند بسا آن براي ايشان اسباب شبهه شده است اولا عرض ميكنم كه آنچه اصل مطلب است اين است كه بعد از غيبت امام عليه السلام خداوند عالم خلق را مهمل نگذارده زيرا كه همان دليل لطف كه لزوم بعث رسل و انزال كتب و نصب ائمه را حكم ميكند بعينه قاضي است باين كه عالم خالي از حجت نبايد باشد پس اگر حجت معصوم خودش در ميان خلق است نور علي نور و خلق بنور هدايت او مهتدي ميشوند ولي اگر غايب شد اگر چه تصرف او برجا باشد ولي خلق نميتوانند از او منتفع شوند بوجه تعلم و اهتداء اگر چه بعضي انتفاعات ملكيه داشته باشند چرا كه انتفاع ايشان در اين باب فرع ديدن و شناختن است پس از اين باب آن وقت كه غايب شدند دستور العمل فرمودند كه اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي روات حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله و همچنين حضرت صادق (ع) فرمودند در باب تنازع و ترافع ينظران من كان منكم ممن قد روي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكم الله فلميقبله منه فانما استخف بحكم الله و علينا رد و الراد علينا الراد علي الله و هو علي حد الشرك بالله پس بعد از غيبت امام بر كافه مؤمنين لازم است اين اشخاص را متابعت كنند و معرفت ايشان را تحصيل كنند و دين خود را از ايشان بگيرند اگر كسي بنشيند در كسر خانه خود و بگويد ملك امام دارد من از امام ميخواهم و طلب علم از عالم نميكنم ابدا باو نفعي نميكند [ص 197] بلكه چنين كسي معصيت امام را كرده زيرا كه ايشان امر فرمودهاند رجوع بعلماء كنند بلكه پيغمبر (ص) در شأن علماء فرمود علماء امتي كانبياء بنياسرائيل و حديث همه جا مشهور است و در عوالم هم روايت نموده اگر چه معني آن مشكل است و ما اينجا در صدد شرح آن نيستيم اين است تمام مطلب و آنچه مشايخ ما بفرمايند مراد اين است لاغير حال سخن در اين است كه آيا بر اين عالم برحق اسم امام جايز است گفتن يا آنكه جايز نيست و چون ايراد بر مرحوم مبرور والد اعلي الله مقامه وارد آورده بهتر اين است كه عين عبارت ايشان را كه در يكي از رسائل خود در جواب يكي از علماء فرمودهاند نقل نمايم تا مراد ايشان را بفهمي و بداني ايشان سؤال فرمودهاند بزبان عربي كه چه چيز است مراد از امامت و لزوم خفاء آن در زمان غيبت و حال اينكه امام ميفرمايد من مات و لميعرف امام زمانه فقد مات ميتة جاهلية و همچنين ميفرمايد من اصبح من هذه الامة و ليس له امام ظاهر اصبح تائها متحيرا و بهمين مضمون در بصاير هم روايت كرده و آيا جايز است اطلاق وصف امامت بر غير امام عليه السلام چنانكه بعضي دعاها و اخبار بر آن دلالت ميكند تا آخر سؤال در جواب ميفرمايد و من عين عبارت را از براي تو ترجمه ميكنم مگر آنچه از اخبار روايت فرمودهاند اما مراد از امامت را پيشتر بيان كردم و آنچه پيش فرمودهاند اين است كه از براي امام اطلاقات است يكمرتبه گفته ميشود امام و اراده كرده ميشود امام مطلق كه او است حجة معصوم از آلمحمد عليهم السلام و ايشان بعد از پيغمبر (ص) بيش از دوازده نفر نيستند اول ايشان حضرت امير است و آخر ايشان قائم عليه السلام و يك مرتبه اطلاق ميشود بر حجتي كه مقدم باشد مطلقا و باين معني اطلاق ميشود اسم امام بر پيغمبر نيز و از اين باب است قول خداوند عالم درباره ابرهيم عليه السلام اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين [ص 198] و گاه اطلاق ميشود امام بر كتاب خدا مثل قول خداوند من قبله كتاب موسي اماما و رحمة در دو مقام و همچنين فرموده كل شئ احصيناه في امام مبين و كتاب را امام گفتند بجهت اينكه حاكم است از جانب خداوند تعالي و گاه امام اطلاق ميشود بر پيشنماز و اگر چه معصوم هم نباشد و آنرا امام جماعت مينامند و گاه امام اطلاق ميشود بر آن كس كه مقدم است در راه باطل و باو اقتدا ميكنند و از اين باب است قول خداوند يوم ندعو كل اناس بامامهم بنا بر يك معني و مترجم ميگويد و از اين باب است قول خداوند و جعلناهم ائمة يدعون الي النار و يوم القيمة لاينصرون و قول خداوند جلوعز و ان نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم و طعنوا في دينكم فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون و همه اهل سنت پيشوايان خود را امام ميگويند برگرديم بترجمه عبارات و گاهي اطلاق ميشود بر آن كس كه باو تأسي ميكنند و متابعت او را مينمايند مثل روساء و فقهاء و علماء و از اين باب است كه در حديث مؤمن را باسم امام خواندهاند مثل حديث همام و غير آن و از اين باب است كه گفته ميشود ائمه لغت ائمه شعر ائمه فقه ائمه تفسير ائمه حديث و غير اينها چنانكه در قاموس گفته : الامام ما ائتم به من رئيس و غيره تا اينكه گفته و الخيط يمد علي البناء فيبني عليه و الطريق و قيم الامر المصلح له و القرآن و النبي (ص) و الخليفة و قائد الجند تا آخر ، آنچه گفته از معاني پس ظاهر شد كه امامت معاني عديده دارد و در همه معاني استعمال ميشود و آن امامت كه بر احدي جايز نيست ادعاي آن مقام آلمحمد است عليهم السلام و آن است كه مخصوص بايشان است و در حيوة ايشان و مماتشان و ظهور و غيبتشان بر احدي حتي انبياء و مرسلين و ملئكه مقربين جايز نيست ادعاء مرتبه ايشان و اگر كسي ادعاء كرد هلاك ميشود اين است ترجمه كلام سابق ايشان كه حواله [ص 199] بآنجا شده است و از اين مقدمه البته دانستي كه اسم امام مشترك است باشتراك لفظي يا بمعني رياست نوعيه است در مقاماتي و معاني چند كه يكي از آنها مقام آلمحمد است و بآن معني امامت بر احدي از آحاد روا نيست و يك معني مخصوص بابرهيم و امثال آن بزرگوار است و اين مقامي فوق رسالت است و يك مقامي است كه بر ساير انبياء هم اطلاق ميشود چنانكه خداوند در قرآن مجيد اطلاق كرده است و باين سه معني مخصوص بمعصومين است و بمعني رئيس و سايس و مقتدي بر علما هم اطلاق ميشود و اخبار باين معني بسيار است و بعد ذكر ميشود انشاء الله حال رجوع ميكنيم بآنچه در جواب مسأله فرمودهاند ميفرمايد امامتي كه واجب است خفاي آن در زمان غيبت امامت مطلقه است و ولايت كليه كه مخصوص است بآلمحمد عليهم السلام باعيانهم كه بغير ايشان نميرسد و صاحب اين ولايت در زمان غيبت مخفي است بجهت علتهائي چند و صفت كوني ايشان هم مخفي است و آن اسم و رسم ايشان است چرا كه دانستي كه ظهور آن با غيبت منافي است و اما حديث اول كه فرمودهاند مستفيض است در معني از آن جمله است آنچه در كافي روايت كرده است از فضيل بن يسار قال ابتدأنا ابوعبدالله (ع) يوما و قال قال رسول الله (ص) من مات و ليس له امام فميتته ميتة جاهلية فقلت قال ذلك رسول الله فقال اي والله قد قال قلت فكل من مات و ليس له امام فميتته ميتة جاهلية قال نعم و غير از اينهم روايات باين معني متعدد است و اما حديث دويم را در كافي روايت نموده است از محمد بن مسلم كه گفت شنيدم از حضرت باقر عليه السلام كل من دان بعبادة يجهد فيها نفسه و لا امام له من الله فسعيه غير مقبول و هو ضال متحير و الله شانئ لاعماله الي ان قال و كذلك يا محمد من اصبح من هذه الامة لا امام له [ص 200] من الله جل و عز ظاهرا عادلا اصبح ضالا تايها و ان مات علي هذه الحالة مات ميتة كفر و نفاق و اما حديث سيوم آن حديث است كه در بصاير روايت كرده است از محمد بن عماره از حضرت امام رضا (ع) ان الحجة لاتقوم لله علي خلقه الا بامام حي يعرف و در كافي روايت كرده است از صفار بسندش از محمد بن عمار مثل اين حديث را الا اينكه بجاي حي يعرف حتي روايت كرده و باز از داود رقي روايت نموده از موسي بن جعفر (ع) ان الحجة لاتقوم لله علي خلقه الا بامام حتي يعرف و بهمين لفظ روايت ديگر است از حضرت رضا و لكن در بصاير روايت كرده از محمد بن مسلم از ابوجعفر عليه السلام لاتبقي الارض بغير امام ظاهر و همچنين از يعقوب سراج است قلت لابيعبدالله (ع) تخلو الارض من عالم منكم حي ظاهر يفزع اليه الناس في حلالهم و حرامهم فقال لا يا بايوسف ان ذلك بين في كتاب الله تعالي يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون اصبروا علي دينكم و صابروا عدوكم ممن يخالفكم و رابطوا امامكم و اتقوا الله فيما يأمركم و فرض عليكم و از ابياسحق روايت نموده از بعضي از ثقات از حضرت امير عليه السلام كه فرمود اللهم لاتخلي الارض من حجة لك علي خلقك ظاهر مشهود او خافي مغمور لئلاتبطل حججك و بيناتك و هر يك از اين اخبار وجهي دارد اما آنچه از آنها دلالت ميكند بر لزوم وجود حجت يا ظاهر مشهور يا خائف مغمور كه ممكن است صرف نمودن آن بامام مطلق و كملين از نقبا و نجبا و مانعي از اين نيست و جايز هم هست زيرا كه امام اصل حجت آلمحمد است عليهم السلام و امام بمعني مقتدي و رئيس اطلاق بر شيعه هم ميشود چنانكه در اخبار و ادعيه بسيار وارد شده و ما در كتاب الزام النواصب و فوايد سبعه روايت كردهايم و چنانچه در حديث همام فرمود و اما روايت ابواسحق [ص 201] در شيعه ظاهرتر است زيرا كه تمام آن حديث را كليني روايت نموده و اين است روايت او اللهم و اني لأعلم ان العلم لايأزر كله و لاينقطع مواده و انك لاتخلي ارضك من حجة لك علي خلقك ظاهر ليس بالمطاع او خائف مغمور كيلاتبطل حجتك و لايضل اولياؤك بعد اذ هديتهم بل اين هم و كم اولئك الاقلون عددا و الاعظمون عند الله جل ذكره قدرا المتبعون لقادة الدين الائمة الهادين الذين يتأدبون بآدابهم و ينهجون نهجهم فعند ذلك يهجم بهم العلم علي حقيقة الايمان فتستجيب ارواحهم لقادة العلم و يستلينون من حديثهم ما استوعر علي غيرهم و يأنسون بما استوحش منه المكذبون و اباه المسرفون اولئك اتباع العلماء صحبوا اهل الدنيا بطاعة الله تبارك و تعالي و لاوليائه و دانوا بالتقية علي دينهم و الخوف من عدوهم فارواحهم معلقة بالمحل الاعلي فعلماؤهم و اتباعهم خرس صمت في دولة الباطل منتظرون لدولة الحق و سيحق الله الحق بكلماته و يمحق الباطل ها ها طوبي لهم علي صبرهم علي دينهم في حال هدنتهم و يا شوقتاه الي رؤيتهم في حال ظهور دولتهم و سيجمعنا الله و اياهم في جنات عدن و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم انتهي ، ملاحظه نما در اين كلام شريف و ببين كه نص است در شيعه و اما آنچه دلالت دارد بر اينكه زمين خالي نميماند از امام يا حجة حي ظاهر پس بناء بر جواز استعمال لفظ امام و حجة بر شيعه كه اشكالي در اخبار باقي نميماند و بحد استفاضه رسيده است در اخبار كه فرموده ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تا آخر حديث و اين عدول مسلم از شيعهاند و در حديث حضرت امير ايشان را حجت نام نهاد و در دعاهاي عديده امام نام نهاده و در كافي از ابناذينه روايت نموده كه ميگويد از چند نفر شنيدم كه روايت كردند از يكي [ص 202] از صادقين صلي الله عليهما كه فرمود لايكون العبد مؤمنا حتي يعرف الله و رسوله و الائمة كلهم و امام زمانه و يرد اليه و يسلم له ثم قال كيف يعرف الآخر و هو يجهل الاول تمام شد حديث پس چون فرمود همه ائمه را بشناسند و بعد از ايشان فرمود امام زمان خود را بشناسد دانستيم كه امام زمان غير از همه ائمه است و از لفظ همه ائمه چنين معلوم ميشود كه دوازده امام مراد است نه يازده امام و اين فرمايش كه فرمود كيف يعرف الآخر يعني امام زمانش نه امام دوازدهم را و هو يجهل الاول يعني ائمه و رسول و خدا را از لفظ حديث چنين برميآيد بالجمله بنا بر اينكه جايز باشد استعمال لفظ امام در شيعه هيچ اشكال در اين اخبار نميماند و لازم نيست تأويل نمودن يا رد نمودن آنها و اين شيعه كه مسمي باين اسم ميشوند نجبا خواهند بود كه دين را حفظ ميكنند و هر كس بدعتي بگذارد برميدارند چنانكه از حضرت عسكري عليه السلام روايت شده لولا من يبقي بعد غيبة قائمنا (ع) من العلماء الداعين اليه و الدالين عليه و الذابين عن دينه بحجج الله و المنقذين لضعفاء عباد الله من شباك ابليس و مردته و من فخاخ النواصب لمابقي احد الا ارتد عن دين الله و لكنهم الذين يمسكون ازمة قلوب ضعفا الشيعة كما يمسك صاحب السفينة سكانها اولئك الافضلون عند الله عز و جل الخبر و اين جماعت مسلم از شيعيانند و ايشانند حجتهاي خداوند بر خلق چنانكه از حجت (ع) روايت شده اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي روات حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله انتهي و شك نيست كه حجت ايشان حجت خدا است چنانكه خداوند حجج حضرت عيسي و رسل او را بخود نسبت داده است و فرموده اذ ارسلنا اليهم اثنين فكذبوهما فعززنا بثالث پس زمين مسلم از حجت خالي نميماند اگر حجت در عالم نباشد خلق مرتد [ص 203] ميشوند و اگر همه مرتد شدند موضع لطف منقطع ميشود و عنايت خداوند از عالم مرتفع ميشود پس نه آسماني ميماند نه زميني و در اين مقام تفصيلي ميفرمايد و حاصل سخن اين است كه خداوند خلق را بجهت غايت شرعي آفريده كه اين معرفت و عبادت است و اگر طريق آن را بخلق نفهماند خلق لغو ميشود و معرفت بدون حجتي كه حلال و حرام و احكام را بفهمد حاصل نميشود پس لابد بايد بعد از غيبت در ميان خلق حجتي از خدا باشد و ظاهر و معروف هم باشد كه مردم رو باو كنند چنانكه در احاديث متقدمه مذكور شد بخصوص خبر يعقوب سراج كه پيش گذشت و همچنين روايت محمد بن عماره بنا بر روايت بصاير و اما آن طور هم كه كليني روايت كرده كه گفته لاتقوم لله حجة الا بامام حتي يعرف منافات با روايت بصاير ندارد زيرا كه معني اين است كه شناخته شود خداوند يعني اگر امام نبود خداوند شناخته نميشد اگر بصيغه مجهول بخوانند اگر از باب تفعيل بخوانند معني ميشود تا اينكه بشناساند و تعليم نمايد حلال و حرام و حق و باطل و امثال اينها را چنانكه از اخبار ديگر مفهوم ميشود و اينهم باز بدون مشاهده نميشود لابد بايد مردم حاجت خود را عرض نمايند و جواب بشنوند و شك نيست كه شيعه ايشان حجتهاي خداوند هستند بر عباد كه دين را حفظ ميكنند در هر قرني و تعليم ضعفا مينمايند چنانچه مقبوله حنظله و غير آن دليل اين مطلب است پس اشكال از حديث مرتفع شد و شبهه اختلال و اختلاف از اخبار برداشته شد پس اگر اطلاق اسم حجت و امام بر اكابر شيعه جايز باشد و اخباري وارد شود كه واجب است امام ظاهر باشد و حجت قائم باشد در هر عصر ظاهر ميشود كه لابد بايد از شيعيان ايشان در ميان مردم در هر قرن اشخاصي باشند [ص 204] كه حجت باشند و پيشواي خلق باشند تا اينكه مردم رجوع بآنها كنند تمام شد موضع حاجت از فرمايش ايشان ، ولي من مجددا مطلب را بزبان عاميانه عرض ميكنم سائل مردي مؤمن بوده و غرضي و مرضي از خود نداشته ديده است اخباري رسيده كه لابد بايد امامي ظاهر باشد و اگر كسي امام ظاهر معروف نداشته باشد دينش تباه است و در عرف عجم هم غالبا امام كه ميگويند امام كلي را ميخواهند كه دوازده نفس مقدس باشند ديده اين حديث باين عرف درست نميآيد زيرا كه مسلم است كه امام عصر عجل الله فرجه غايب است و بشخصه معروف نميشود حتي اسم او پنهان است و در حديث وارد است اگر كسي ادعاي رؤيت كند او را تكذيب نمائيد و ميفرمايند ديده نميشود تا وقت ظهور پس حيران شده اين تعارض چگونه مرتفع ميشود و مردمان قشري و علماء ظاهري چون در اخبار ملاحظه نميكنند و اگر حديثي هم ببينند كه متعلق بفقه نيست در آن دقتي نميكنند در اين مطلب ابدا اشكال نميكنند و چون عاري از كارند اگر كسي سخني هم بگويد او را انكار ميكنند زيرا كه خلاف عرف ساير عجم گفته ولي اهل علم مسلم است كه باين حرفها اكتفا نميكنند و ميخواهند بفهمند لهذا سائل محترم رحمه الله حيران شده والد ماجد اعلي الله درجته جوابي متين و محكم ميفرمايند و حاصل اينكه اصل امام در لغت معاني عديده دارد و در اخبار و قرآن هم بهمان معاني بسيار استعمال شده يك معني آن ولي مطلق و امام كلي است ولي معاني ديگر هم دارد بر انبياء اطلاق ميشود بر روساء اطلاق ميشود و همچنين بر علماء و فقهاء چه اهل حق باشند چه اهل باطل اطلاق ميشود و در اخبار هم بمعني عالم و شيعه عامل و مؤمن اطلاق شده و روايات آن را بعد عرض ميكنم پس بنا بر اين اخباري كه وارد شده [ص 205] كه حجت خدا قائم نميشود مگر بامام حي ظاهر معروف يا آنكه اگر كسي امام ظاهر نداشته باشد دين او تباه است و امثال اينها ميتوان اين اخبار را حمل بر عالم شيعه كرد در حديث هم كه صراحة ميفرمايند كه اينها حجتند و حجت البته مقتدي است و پيشوا و عجب ميكنم از همين جماعت منكرين كه اگر بخود ايشان بگوئي فقهاء بخصوص شما پيشواي ما هستيد بدشان نميآيد و منكر نميشوند اگر بگوئي مولائيد و مقتدائيد حرف ندارند بلكه اگر بگوئي حجة الاسلام و ملجاء الانام و مخزن الكتاب و الاحكام هستيد و بر غاليچه پيغمبر (ص) نشستهايد منع نميكنند لكن لفظ امام در صفت عالمي كه ميگوئي رد ميكنند اين نيست مگر از عجم بودن اگر در ميان عرب لفظ امام را استعمال كني تا قرينه نگذاري ابدا حمل بر خليفه پيغمبر نميكنند اگر قدري انصاف دهي ملتفت ميشوي پس والد من اعلي الله مقامه كه درباره بزرگان شيعه اسم امام را روا داشته از اين باب است و من چند حديث روايت ميكنم در اين باب تا ملتفت شوي در حديث همام كه در كافي و ساير جاها روايت كردهاند در صفت مؤمن از حضرت امير عليه السلام ميفرمايد ليس تباعده تكبرا و لا عظمة و لا دنوه خديعة و لا خلابة بل يقتدي بمن كان قبله من اهل الخير فهو امام لمن بعده من اهل البر يعني نيست دوري كردن او از تكبر و نه نزديكي او خدعه بلكه اقتدا ميكند بكساني كه قبل از او بودند از اهل خير پس او است امام از براي آنكسان كه بعد از او آيند از اهل بر و در عوالم روايت كرده از حضرت صادق (ع) الا و ان لكل شئ اماما و ان امام الارض ارض تسكنها الشيعة يعني از براي هر چيزي امامي است و امام زمين زميني است كه شيعه ساكن آن است و از حضرت امير (ع) در فضل علم ميفرمايد يرفع الله به اقواما يجعلهم في الخير ائمة يقتدي بهم ترمق اعمالهم تا آخر حديث يعني خداوند بالا ميبرد بعلم اقوامي را قرار ميدهد ايشان را [ص 206] در خير ائمه كه اقتدا كرده ميشود بايشان و نظر كرده ميشود باعمال ايشان و بسا كسي اين حديث را تخصيص دهد بآلمحمد (ع) و بگويد مراد از اين جماعت ايشانند ولي حديث حضرت امام حسن عسكري (ع) صريح در شيعه است در تفسير امام است يرفع الله بهذا القرآن و العلم بتأويله و بموالاتنا اهل البيت و التبري من اعدائنا اقواما فيجعلهم في الخير قادة و ائمة في الخير يقتص آثارهم يعني بالا ميبرد خداوند باين قرآن و علم بتأويل او و بموالات ما اهل بيت و تبري از اعداء ما اقوامي را پس قرار ميدهد خداوند ايشان را در خير پيشوايان و در كافي نيز روايت كرده از حضرت امير عليه السلام در خطبه در وصف عالمان بقرآن تا اينكه ميفرمايد فانهم خاصة نور يستضاء به و ائمة يقتدي بهم و در تحف العقول در حديث طويلي روايت كرده است فحقوق ائمتك ثلثة اوجبها عليك حق سايسك بالسلطان ثم سايسك بالعلم ثم حق سايسك بالملك و كل سايس امام و در مصباح الشريعة است در معني يوم ندعو كل اناس بامامهم اي من كان اقتدي بمحق فهو زكي اين است مختصري از اخبار كه در آنها اسم امام را بر بزرگان و علماء شيعه اطلاق فرمودهاند محض ملاحظه اين اخبار و صحة در لغت و اطلاق در قرآن پدر من فرموده كه آن اخباري كه وارد شده كه هميشه امام حي ظاهر معروفي بايد باشد ميتوان در زمان غيبت حمل بر علماء كرد حال تو خود انصاف ده اين چه عيب دارد و چه نقصي بر دين انسان وارد ميآورد و بنا بر اين معني اگر گفته شود يك معني حديث شريف كه فرموده من مات و لميعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية و در حديثي كفر و نفاق اين است كه آن مقتدي و حجتي كه از جانب امام در زمان غيبت ميان مردم ايستاده بجهت هدايت اگر كسي او را نشناسد بمرگ كفر و نفاق و مرگ جاهليت مرده است چه عيب دارد [ص 207] و مراد از عدم معرفت انكار است چنانكه خداوند فرموده ام لميعرفوا رسولهم فهم له منكرون نه معرفت ناداني زيرا كه معرفت ناداني مورث ضعف است نه كفر باري ميتوان گفت در زمان غيبت معرفت ايشان را بايد بطور كمال تحصيل كرد زيرا كه معرفت امام غايب بجز همين قدر كه امامي داريم نهايت نسب او را هم ميدانيم حاصل نميشود و اما آنچه از صفات امامت بفهميم صفات نوعي است كه در همه ائمه از آلمحمد عليهم السلام پيدا ميشود پس مثل ما نسبت بآن بزرگوار مثل آن كساني است كه ميدانستند پيغمبر چه صفت دارد و ميدانستند مثلا محمد بن عبدالله (ص) بايد ظاهر شود ولي خدمت او نرسيده بودند و دين او را نفهميده بودند حال ما هم نسبت بصاحب الامر (ع) چنين است يا قدري بهتر از اين بجهت اينكه ايمان بآن بزرگوار هم داريم ولي آن طور معرفت كه بايد داشته باشيم تا شخص او را نبينيم محال است حاصل شود اگر چه مشاهده بدن عرضي دخالت تامه در معرفت ذوات ندارد ولي باز اينهم قنطرهايست از براي اهل معرفت و لكن در بعضي معاملات كه لابد بايد بدن مشهود شود و اين در زمان غيبت محال است پس بايد در آن زمان معني از براي اين حديث باشد و آن همين است كه عرض شد كه مراد از امام زمان عالم راوي از اهل بيت باشد ولي نه اين است كه اين را بتي بفرمايند بلكه ميفرمايند موافق اين اخبار كه روايت شد ميتوان اين قسم معني كرد يا اينهم يكي از معاني حديث باشد و اما وجوب معرفت عالم شيعي را از اخبار ديگر ميفرمايند كه صريح در آن مطلب است و شكي نميتوان در آنها نمود و بعضي از آن اخبار را در اين مقام و بعد از اين روايت ميكنيم پس هوش خود را جمع دار اي برادر و باين روايتهاي ناتمام كه اين مرد باغرض ميكند دين خود را از دست مده تمام كلام حكيم را ملاحظه كن ببين [ص 208] چه ميگويند باين مختصري كه او روايت كرده نيست و من هم اگر چه بعض عبارات را كه در يك كتاب فرمودهاند نقل كردم ولي ظاهرا كافي باشد پس اصل اعتقاد و دين ما اين است كه امام مطلق دوازده نفرند كه بر كافه كائنات امامند اول ايشان اميرالمؤمنين و آخر ايشان حجة بن الحسن است عليهم السلام و امروز امام كل حجة بن الحسن است روحي فداه و اگر شخص او غايب است تصرف او موجود است و او است سلطان بحق از براي او چهار وزير بزرگ است كه اركان باشند كه از جانب او منصوبند بچهار جهت عالم و باذن او تصرف ميفرمايند اين است كه در حديث مثل اين مطلب را فرمود كه خيمه بعمودي و چهار طناب ميايستد مراد از عمود امام است و مراد از اطناب اركانند و بعد از ايشان دوازده نفر نقبا هستند چنانكه در اخبار متعدده فرمودهاند و ايشان هم منصوبند باقطار عالم و بعد از ايشان هفتاد نفر نجبا هستند كه مأمور بهدايت خلقند و در بعضي اخبار فرمودهاند سي نفر نقيبند و صد نفر نجيب و ايشان ابدالند يعني اگر يكي از ايشان بميرد ديگري را در مقام او واميدارند و اين جماعت لازم نكرده معروف باشند بسا در ميان خلق راه هم ميروند ولي مردم ايشان را باين مقامات نميشناسند و بعد از ايشان علما هستند و فقها علي حسب درجاتهم و آن قدر كه بر همه كس متحتم است امروز اين است كه عالمي را بوصف علم و تقوي بشناسد كه دين را از او بگيرند و بوجود نقبا و نجبا و اركان هم اعتقاد كنند و معرفت ائمه را هم داشته باشند و اقل معرفت اين است كه اسم و نسب ائمه را بداند و بفهمد كه ايشان امام معصوم مطهر منصوب من عند الله هستند و معرفت اركان را هم باسم و صفت تحصيل كند اولي است و معرفت نقبا و نجباء [ص 209] باشخاصهم واجب نيست زيرا كه ظاهر نيستند و لايكلف الله نفسا الا ما آتاها مگر آنكه انسان بدرجه برسد كه قوه معرفت ايشان را داشته باشد آن وقت بر او واجب ميشود و اما معرفت عالم گزيري از او نيست و بر همه كس واجب است مگر مكلف نباشد مطلقا همه مطلب اين است لاغير و هر كس غير از اين بگويد ما از او بيزاريم و هر يك از ايشان را فضلي است بر حسب درجه اگر كسي علما را توصيف كند بآنچه لايق نجباست غلو كرده و همچنين تا بالا و احدي از ايشان در فضل شريك غوث اعظم نميشود اين است دين ما و آئين ما فليقبل الواشون او فليمنعوا و اگر يك وقتي يكي از اهل مرتبه سافل را امام خوانديم بمعني هست كه لايق شأن ايشان است نه بمعني ديگر مثل اينكه همه مردم امام جمعه را امام ميگويند و پيشنماز را امام ميگويند ميتوان عالم را امام گفت يعني امام علم يعني امام تقوي امام حكمت و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و شيعتهم الانجبين .
قال : الفصل الثاني و الثالث في انها منحصر في اثنيعشر و في انها من بنيهاشم لا غير ، قالت الامامية يرثها ولد عن والده و اولو الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله و ان عدة الشهور عند الله اثناعشر الآية . و قالت الشيخية لاتنحصر في بنيهاشم و لا في العلوي و لا في الحسيني و لا في اثنيعشر بل و لو كان مطيرفيا او تركمانيا يعد من ذرية الحسين (ع) لأن الحسين ام المؤمنين كعلي ابيه صرح بذلك الخان في ارشاده في مواضع كثيرة و قال فيه في تفسير و ازواجه امهاتهم پس ائمه اطهار هم زنان پيغمبرند ، تا آخر .
اقول گفته است فصل دويم و سيوم در اينكه امامت منحصر است در دوازده نفر و در اينكه امامت از بنيهاشم است نه غير اماميه گفتهاند ارث ميبرد امامت را هر فرزندي از پدر و اولو الارحام بعض ايشان اولي هستند ببعض در كتاب خدا [ص 210] و عده شهور در نزد خداوند دوازده است و شيخيه گفتهاند كه امامت منحصر نيست در بنيهاشم و نه در علوي و نه در حسيني و نه در اثنيعشر بلكه اگر چه مطيرفي باشد يا تركماني از ذريه حضرت امام حسين حساب ميشود بجهت اينكه حضرت امام حسين مادر مؤمنين است مثل حضرت امير (ع) تصريح نمودهاند مرحوم آقا (اع) باين مطلب در چندين موضع و در شرح آيه و ازواجه امهاتهم چنين فرمودهاند ، عرض ميشود چون خواسته دروغ بزرگي بگويد نتوانسته جاي سخن را نشان دهد ميگويد در جاهاي متعدده اين مطلب را گفتهاند و يك مطلبي را دست داده كه از براي عوام مشتبه كند هيهات هيهات حق مشتبه نميشود ابدا و حق صاحب حق را خداوند نميگذارد پامال شود اما ائمه اثنيعشر بهمان اسم و نسب و حسب كه سابقا عرض شد ائمه ما هستند و محال است كه ديگري مقام ايشان را پيدا كند و اما اين مطلب كه او كج كرده مطلب ديگر است و آن اين است كه اخبار عديده وارد شده در اين باب كه مؤمنين اخوان هستند و محمد و علي صلي الله عليهما والدين هستند و در حديثي ميفرمايد انا و علي ابوا هذه الامة و در يك حديث معني ميفرمايند كه من و علي دو پدر هستيم و در حديث ديگر ميفرمايند كه محمد پدر است و علي مادر است اين حديث را والد من اعلي الله مقامه شرحي ميفرمايند و بيك وجهي توجيه مينمايند اين مطلب را كه عرض خواهم كرد و در حديثي ميفرمايد مؤمن از هر قبيله باشد از آلمحمد است و در اخبار عديده رسيده انتم آلمحمد و سلمان منا اهل البيت و آن اخبار بر كسي پنهان نميماند كتب مملو از آنهاست و اما معني انا و علي ابوا هذه الامة بنا بر معني ثاني موافق آنچه مرحوم والد (اع) فرمودهاند اين است كه ولي نفس نبي است بنص كتاب و سنت و محتاج [ص 211] باثبات اين مسأله نيستيم و نفس مقام صورت است از براي عقل و عقل ماده است و ماده ذكر است و صورت انثي بحسب مزاج و طبيعت پس نفس مقام زوجه است از براي عقل و از اوست صورت و خطوط و در بطن او مولود تعين پيدا ميكند و خداوند فرموده خلق لكم من انفسكم ازواجا و چون اين صفات در ولي ظاهر شد لهذا او را زوجه گفته و صفات عقل چون در پيغمبر بود او را زوج گفته پس اين است معني زوجه بودن نه كه مراد اين باشد كه حضرت امير يا ائمه ديگر زن پيغمبر باشند نعوذ بالله و جميع مؤمنين را خداوند از نور پيغمبر (ص) آفريده كه ماده باشد و اين ماده در بطن ولايت صورت ميگيرد اين است كه اختلاف در ايمان و كفر و درجات ايمان آنجا پيدا ميشود خداوند ميفرمايد عم يتساءلون عن النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون و حضرت پيغمبر (ص) فرمود لا اختلاف في الله و لا في و لكن الاختلاف فيك يا علي پس همه اختلافات در آنحضرت حاصل شد لهذا او را ام خواندند پس مؤمنين همه از ذريه پيغمبرند باين ملاحظه اين است كه فرمودهاند المؤمن اخ المؤمن لابيه و امه ابوه النور و امه الرحمة و از حضرت رضا (ع) وارد شده در حديثي طويل در صفت امام الامام الانيس الرفيق و الوالد الشفيق و الاخ الشقيق و الأم البرة بالولد الصغير و حضرت امير عليه السلام فرموده در حديثي ان كل مؤمن و مؤمنة من شيعتنا هو من رحم محمد صلي الله عليه و آله و حضرت صادق (ع) فرمود ان رسول الله (ص) احد الوالدين و الآخر علي (ع) ابوبصير عرض كرد اين در كجاي كتاب خداست فرمود و بالوالدين احسانا و اخبار باين مضمون بسيار است و اخبار وارده در لحوق مؤمنين بايشان و بودن سلمان و اقران او از ايشان نيز بسيار است خلاصه مطلب مرحوم آقا (اع) از اين فرمايش اين است نه اينكه امام ميشود [ص 212] از غير نسل پيغمبر و علي باشد و خود تو هم رجوع نما بكتاب مبارك ارشاد تا ببيني و بفهمي كه چه فرمودهاند كاش اين مرد اگر قابل انصاف داشتن نيست قدري حيا داشت و اين طور افترا بمؤمنين نميگفت اگر مطلب علمي نميفهمي اين قدر را ميفهمي كه اين كتاب حال تخمينا پنجاه سال است تصنيف شده و همه علماء و طلاب و عوام و مردان و زنان اين را ديدهاند چه طور شد كه هيچ كس چنين مطلبي از آن نديد و ايراد نكرد و تازه اين مرد ديده و ايراد كرده مسلم بدان اگر چنين چيزي بود شيخي و بالاسري بفغان ميآمدند نه همان يك نفر و اما اين لفظ كه گفته اگر چه مطيرفي باشد يا تركماني بخيال خود اشاره كرده چون كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه اهل مطيرفي بودند از قراي لحسا و مرحوم آقا را هم بجهت آنكه نسبت بقاجاريه دادند و بعضي مردم چنين ميپندارند كه قاجاريه تركند و اين جاهل فرق ترك و تركمان را ندانسته گفته اگر چه تركماني باشد خواسته باين لفظ ركيك برساند كه ما ايشان را از ذريه امام ميدانيم ولي عرض ميكنم اولا قاجاريه تركمان نيستند بلكه اصل ايشان از روم و شام است و ساكن شدند در بلادي كه زبان ترك ميدانستند آن تركي كه در اخبار و آثار فرمودهاند ترك تركستان است و آنهم تركماني نيست بلكه تركماني طايفه ديگرند ولي بر فرض آنكه ترك يا تركماني هم باشند ابدا منافاتي با تشيع ندارد اولا كه حديثي وارد نشده كه دلالتي بر اين كند كه ترك دوست حضرت امير نميشود نهايت درباره آنها فرمودهاند ان احبوك اكلوك و ان ابغضوك قتلوك و در حديثي فرمودهاند كه متاركه كنيد با آنها يعني جنگ نكنيد بجهت اينكه اول كسيكه شكست بدهند اسلام را بنيقنطورند و آنها تركند اين فرمايشها دخل ندارد باينكه ترك مطلقا بد است هر كه از آنها شيعه نيست بد است و آنچه هم كه مردم روايت [ص 213] ميكنند اترك التروك و لو كان ابوك عبارتي است كه عربيتش هم درست نيست چه طور بحديث نسبت داده ميشود ولي اخبار بسيار در كتب معتبره وارد شده كه شيعه از هر قبيله باشد عربي است و هاشمي است و از آلمحمد است و بر فرض كه نوع ترك نجابت نداشته باشد اولا كه عرض كردم آنها اهل تركستانند عبرت بگير از اين مسأله از بنياميه كه كسي بدتر نميشود علي بن يقطين را امام از خود ميشمرند و از ابوبكر خبيثتري در عالم نيست محمد از او عمل آمد و حضرت امير فرمود پسر من است از صلب او بلكه از همه بالاتر اينكه حضرت صادق عليه السلام از نسل او بودند پس باين حرفهاي جاهلانه احمقانه شأن مؤمنين را نميتوان باطل نمود مؤمن از هر جا باشد فرع آلمحمد است چنانكه در اخبار عديده فرمودهاند .
قال : الفصل الرابع في عصمتهم كعصمة النبي ، تا اينكه گفته : و قالت الشيخية بما سبق لفظه من الخان و هو مستلزم ان لايكون الامام معصوما بالله في نفسه فقط و لو في الاحكام الشرعية فانه يقول و لو بمعونة السايرين الي ان قال و شيخهم يقول ان الحسن عليه السلام و ساير الائمة كانوا عالمين بوجود السم قبل تناولهم اما حين التناول فغاب عنهم الملك المسدد فتناولوا السم بالشرب و غيره و قال بالاسهاء و الانامة في النبي ، تا آخر كلامش .
اقول يعني در باب عصمت ائمه اطهار عليهم السلام شيخيه گفتهاند همان مطلب كه سابقا از مرحوم آقا ذكر شد و اين سخن مستلزم اين است كه امام معصوم نباشد بنفسه و اگر چه در احكام شرعيه باشد زيرا كه ايشان فرمودهاند اگر چه بمعونت سايرين و شيخ ايشان ميگويد كه حسن عليه السلام و ساير ائمه (ع) عالم بودند بسم قبل از تناول فرمودن و در آن حين ملك از ايشان پنهان شد پس تناول كردند و قائل [ص 214] شدهاند باسهاء و انامه در پيغمبر (ص) ، اما آنچه نسبت بمرحوم آقا داده از همان عبارت است كه از ارشادالعوام نقل كرده و سابقا دانستي كه اين بيان در علما است نه در ائمه و بر فرض اگر تعميمش هم بدهي چون بناء فصل بر اثبات ركن رابع باجماع همه ملل است اين قدر فرمودهاند كه اجماعي كل باشد زيرا كه سواي اثناعشريه سايرين قائل بعصمت ائمه نيستند در ايشان هم بعضي قائل بجواز سهو و اسهاء هستند پس چطور ميتوان در مقامي كه اثبات اجماع ملل ميخواهند بنمايند ادعاي عصمت كليه بنمايند و اما آنچه از مرحوم شيخ روايت كرده است از باب مقدمه عرض ميكنم كه اين مسأله از صدر اول تا حال ميان شيعه محل حرف شده كه آيا امام سم را از روي علم ميل فرمود يا عالم نبوده اگر از روي علم ميل فرموده چه طور رواست و حال آنكه اعانت بر قتل نفس است و خداوند فرموده و لاتلقوا بايديكم الي التهلكة اگر جاهل بودهاند چگونه راست ميآيد با امامت و در اين باب تحقيقات كردهاند و بعضي جوابها دادهاند و همچنين درباره انبياء و حالات مختلفه ايشان تحقيقها كردهاند از آن جمله است اين بيان كه بشعر در آوردهاند درباره حضرت يعقوب عليه السلام :
يكي پرسيد از آن گمگشته فرزند كه اي روشنروان پير خردمند
ز مصرش بوي پيراهن شنيدي چرا در چاه كنعانش نديدي
بگفت احوال ما برق جهان است گهي پيدا و ديگر گه نهان است
گهي بر طارم اعلي نشينيم گهي تا پشت پاي خود نبينيم
و از امام عليه السلام در اين باب سؤال كردهاند از جمله اين حديث كه در عوالم از ابرهيم بن ابيمحمود روايت كرده ميگويد قلت الامام يعلم متي يموت قال نعم قلت حيث ما بعث يحيي بن خالد برطب و ريحان [ص 215] مسمومين علم به قال نعم قلت فاكله و هو يعلم فيكون معينا علي نفسه فقال لايعلم قبل ذلك ليتقدم فيما يحتاج اليه فاذا جاء الوقت القي الله علي قلبه النسيان ليقضي فيه الحكم ، تمام شد حديث شريف و در ميان علماء در معني اين حديث و امثال آن اختلاف است شاهزاده محمود ميرزا (ره) از شيخ مرحوم سؤال كردهاند كه حل اين معما را بفرمايند جوابي فرمودهاند كه بآن جواب جمع ميان همه اخبار ميشود و من عين عبارت ايشان را ترجمه ميكنم تا بر مطلب واقف شوي سؤال او اين است كه آيا حضرت رضا عليه السلام آن وقت كه عنب مسموم را ميل فرمودند ميدانستند يا خير در جواب ميفرمايد كه اين مسأله دو جواب دارد يكي آنكه عالم بود بسم تا آنوقت كه ميل فرمود بلكه با علم ميل فرمود و لازم نميآيد از اين كه نفس خود را بهلاكت انداخته باشد از دو جهت يكي اينكه نميتوانستند نخورند زيرا كه مجبور بودند اگر نميخوردند با سيف ميكشت ايشان را و آنكس ممنوع است از القاء نفس بتهلكه كه بتواند خود را حفظ كند نه كسيكه مجبور است و جواب دويم اين است كه اسلاف آن بزرگوار خبر داده بودند او را كه خداوند بر او مقدر فرموده است اين را و امرش فرموده باينكه سم بخورد و امتثال امر خداوند القاء نفس بتهلكه نيست مثل اينكه امام حكم فرمايد بجهاد و خبر هم بدهد تو را كه كشته ميشوي در اين صورت بر تو واجب ميشود امتثال نمودن و اگر چه ميداني كشته ميشوي و اين نيست القاء نفس بتهلكه كه ممنوع است و جواب دويم اين است كه در وقت تناول آن ملك كه مسدد ايشان بود از ايشان پنهان ميشد چنانچه در روايت است و اين است معني آنچه فرمودهاند كه تا وقت تناول كردن ميدانستند و در حين تناول از نظر ايشان ميرفت تا اينكه جاري شود بر او [ص 216] قضاء و معني هر دو روايت يكي است معني روايت اولي اين است كه ملكي كه تسديد ميكند امام را كه عقل شريف او باشد از او غايب ميشود و معني غيبت عقل اين است كه آنوقت كه خداوند امر فرمايد او را بخورد عنب مسموم را متوجه بخداوند ميشود و غافل از نفس خود ميشود و خالص ميشود در رو كردن بخدا و ترك ميكند جميع ماسوي را و از اين ترك نفس كردن تعبير آوردهاند به انساء بمعني ترك يعني مشغول ميكند خداوند او را بلذت ملاقات او از نفس خودش تا اينكه قدر بر او جاري شود پس بهيچ وجه در آن حال ملتفت خودش نميشود و تعبير آوردهاند از اين حال بغيبت ملك مسدد تا آخر عبارت ايشان حال ملاحظه فرما در اين بيان ببين چه نقصي است در صورتيكه حديثي باشد و آن حديث را بقسمي معني كنند كه با ساير اخبار هم جمع شود بر گوينده چه حرج است با اينكه كلامي هم بگويد موافق نقل و عقل زيرا كه معني سخن بلفظي كه همه كس بفهمند اين است كه آن حين روح مقدس او چنان محو عالم بالا و مشتاق لقاء سابقين و مستغرق در بحر توحيد شد كه ابدا ملتفت بدن و انگور و سم نبود و اينكه فرموده ملك مسدد عقل است از اين باب است كه مسدد ايشان روح القدس است زيرا كه ساير ملائكه حد اين را ندارند كه ايشان را تسديد نمايند و روح القدس هم مسلم است كه عقل اول است اخبار خود ايشان دليل اين مطلب است و اقوال همه حكماء در اين باب يكي است و عقل اول هم بداهة عقل خود ايشان است و مسلم است كه عقل تا وقتي فرمانفرمائي بدن را ميكند كه فؤاد ملتفت او باشد ولي اگر فؤاد متوجه عالم بالا باشد ديگر عقل را فرماني در بدن نيست آيا نميبيني كه ائمه هدي عليهم السلام در حين نماز چنان مستغرق در توجه ميشدند كه ابدا ملتفت بدن خود نبودند و اگر كسي [ص 217] بگويد در آن حال ملتفت بدن بودند قائل بنقص در توجه ايشان شده و همه اين مطالب راجع است بآن مسأله كه سابقا بيان شد كه مقامات ايشان مختلف است در مقام ذات خود محيط بجميع چيزها هستند و لايشغلهم شأن عن شأن ولي در مقام بدن بمقتضاي بشريت بهر طرف متوجه شدند از طرف ديگر غافل ميشوند و اسم اين غفلت سهو نيست زيرا كه سهو آن است كه مطلب بكلي از لوح نفس و مشاعر انسان پاك شود و اين غفلت ايشان ارادي است و بمحضيكه متوجه شدند ملتفت ميشوند نسيان هم نيست زيرا كه نسيان آن است كه مطلب از لوح مشاعر پاك شود كه هر چه بخواهد عكس آن را از نفس بمشاعر آورد نتواند و امر ايشان چنين نبوده بلكه مثل علم بدني ايشان مثل كسي است كه علمي را داشته باشد ولي الحال ملتفت امري ديگر شده و از آن علم بالمره غافل شده ولي بمحض اينكه از او سؤال نمايند از مسأله از مسائل آن علم فورا ملتفت ميشود و بيان ميكند چنين كسي را در حين غفلت جاهل و ساهي و ناسي نميگويند حال چنين است حالت بدن ائمه نسبت بجميع علوم ايشان با اينكه نفس ايشان محيط بجميع دهريات و زمانيات است و اگر بخواهند به يك لمحه نظر بهمه چيز ميفرمايند ولي در بدن بايد حينا بعد حين وارد شود و هيچ نقصي بر ايشان نيست زيرا كه جعل خداوند در اين بدن همين است و اما آنچه گفته كه قايلند بانامه در ائمه هدي عليهم السلام اما خواب كه اجماعي است كه داشتهاند نهايت حرف در اين است كه مثل مردم ديگر ميخوابيدند كه بكلي از خود بيخود شوند يا نه شك نيست كه خواب ايشان مثل مردم ديگر نبوده بلكه همان چشم ايشان ميخوابيد و بدن ايشان بظاهر بصورت خواب بود ولي روح بيدار بوده و مشغول بذكر و طاعت خود و خواب هم بر ايشان غالب نميآمد و آنچه روايت شده از خواب [ص 218] افتادن رسول خدا (ص) يا اين است كه در آن حال وحيي بر ايشان نازل ميشده كه اعراض از آن نميتوانستهاند بكنند يا مراد ديگر داشتهاند و الا اين مسأله از بديهيات است كه بر ايشان خواب غالب نميآمده و مشايخ ما هم چنين فرمايشي نميفرمودهاند .
قال : الفصل الخامس ، قالت الامامية لايشترط في الامام ان يكون حاضرا ظاهرا مبسوط اليد ذا تصرف ظاهر في الامور بل لاتخلو الارض من حجة الله اما ظاهرا مشهودا او غائبا مستورا كيلايبطل حججه و بيناته و لايضل اولياؤه .
اقول يعني اماميه گفتهاند شرط نيست كه امام حاضر و ظاهر و گشادهدست و صاحب تصرف ظاهر در كارها باشد بلكه زمين خالي از حجة خدا نميشود و حجة يا ظاهر است يا غايب و پنهان تا اينكه حجتهاي خدا باطل نشود و دوستان خدا گمراه نشوند خواسته مطلبي بگويد نتوانسته درست تعبير بياورد اما اين مطلب كه شرط نيست امام ظاهر باشد بلكه امام هست يا ظاهر يا غايب مسلم است و اين دين همه فرقه حقه است و در تصرف داشتن امام هم در نزد اهل معرفت شبهه نيست زيرا كه بعضي از عنايات وجود مقدس او است اما اين سخن كه گفته دين اماميه است كه امام صاحب تصرف ظاهر نيست و مبسوط اليد نيست نميدانم بچه ملاحظه گفته بسا خواسته قول متكلمين را بگويد و لكن احتياط نموده آنها ميگويند الامام وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا يعني امام وجود او لطف است و تصرف نمودن او لطف ديگر است و عدم تصرف او از سوء اختيار ما است و اين سخن را از قلت معرفت گفتهاند زيرا كه امام را نشناختهاند و تصرف او را محض قضاوت و بيان حلال و حرام پنداشتند گفتند ميشود وقتي حكم نفرمايند لهذا اين لفظ را اختيار كردند ولي مصنف قدري معرفتش بيشتر شده تا اينجا هم اقرار كرده كه امام دعا هم ميفرمايد چنانكه [ص 219] سابقا گذشت و منصب دعاگوئي امت را در حال غيبت از آن بزرگوار منع ننموده است از اين جهت گفته است تصرف ظاهر ولي آنچه مذهب حق است و همه مؤمنين عارفين بآن اقرار نمودهاند اين است كه امام مبسوط اليد است و تصرفات او هم در ملك ظاهر است زيرا كه تصرف فعل او است و فعل حركتي است كه از او صادر ميشود و چون متعدي است بمفعول به هم تعلق ميگيرد اگر فعل او حين صدور از او از خلق پنهان باشد حين تعلق ظاهر ميشود و جميع آثار كه در ابدان و در ملك ظاهر ميشود همه بواسطه آن وجود مقدس است اگر اين مسأله را بفهمي معجزاتي كه از قبور مقدسه ائمه يا غير آنها ظاهر ميشود ميفهمي اينها همه فعل او است كه ظاهر است ولي كيفيت صدور از او و تصريف او را ما نميبينيم مثل اينكه تصرفات ملائكه را مثلا در ملك تو ميبيني هر امري كه واقع شود بواسطه ملكي است كه مأمور من عند الله است بآن امر ولي ما ملك را نميبينيم اما فعل آنها را ميبينيم همچنين خداوند غايب است ولي فعل او ظاهر است و شاهد اين مطلب نيز در اخبار و آثار ظاهر است همچنين افعال امام در ملك ظاهر است و همين يك فقره كفايت ميكند كه ميفرمايد بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن .