قال : الفصل الرابع في العصمة ، قالت الامامية الانبياء معصومون من الكباير و الصغاير عمدا و سهوا قبل البعثة و بعدها . صرح بالسهو شيخهم في جوامع الكلم و قال يغيب عنهم الملك المسدد له في المقام تفصيل مضحك ذكرناه في الكتاب الكبير و قال الخان في الارشاد ما لفظه في المجلد الرابع : پس اگر خداوند مصلحت بداند در بقاء دين آن پيغمبر كه از دنيا ميرود البته بايد قائم مقام از براي آن پيغمبر قرار بدهد كه اقلا در حفظ احكام شريعت معصوم باشد اگر چه در جاهاي ديگر معصوم نباشد ، تا اينكه ميگويد : و ان كان في مبحث العصمة اثبتها لهم و قسمها بعصمة عقلية و عصمة نفسية و وجودية و قسمها الشيخ في شرح الزيارة بعصمة ذاتية و قال بها لنبينا و عرضية و قال بها في ساير الانبياء (ع) و لايفهم مراده من الذاتية و العرضية الا هو نفسه و غيره و هو من سقطاته في اصطلاحاته الخاصة .

اقول گفته است انبياء معصومند از كباير عمدا و سهوا قبل از بعثت و بعد از آن و شيخ ايشان در جوامع الكلم تصريح كرده‌اند كه نبي سهو ميكند و گفته‌اند كه ملك مسدد از ايشان غايب ميشود و تفصيلي گفته‌اند كه در كتاب بزرگ نوشته‌ايم تا آنكه گفته اگر چه در مبحث عصمت اثبات عصمت بر ايشان نموده‌اند و عصمت را تقسيم نموده‌اند بعقلي و نفسي و وجودي و شيخ در شرح‌زيارت قايل شده‌اند بعصمت ذاتي و عرضي و ذاتي را مخصوص بخاتم دانسته‌اند و عرضي را مخصوص ساير انبياء و كسي اصطلاح ايشان را نميداند غير از خودشان و اينهم از لغزشهاي ايشان است در اصطلاح خودشان ، گمان [ص 169] كرده است كه اين مجمع الرسائل كه مسمي است بجوامع الكلم از تسميه خود مرحوم شيخ است اعلي الله مقامه و چنين نيست بلكه رسايل ايشان را بعد از آنكه جمع نمودند مرحوم آخوند ملا محمدتقي (ره) آن را مسمي كردند باين اسم چنانكه گفته‌اند در ديباچه : كانت جديرة بأن تسمي بجوامع الكلم و فصل الخطاب ، باري مسلم است كه انبياء سلام الله عليهم معصومند از كفر و شرك و گناه خواه صغيره باشد و خواه كبيره خواه عمدي باشد خواه سهوي از بدأ ولادت تا حين وفات قبل از بعثت و بعد از آن و ما در اين مسأله شبهه نداريم و آنچه نسبت بشيخ مرحوم اعلي الله مقامه داده خلاف است عبارت شيخ مرحوم اعلي الله مقامه اين است كه من از براي تو روايت ميكنم در كتاب عصمت و رجعت ميفرمايند بعد از آنكه بيان ميفرمايند كه انبياء و اولياء عصيان نميكنند اگر بگوئي اگر ايشان عصيان نميكنند چرا خداوند عتاب فرموده انبياء خود را چنانكه در قرآن و ساير كتب سماويه حكايت آن هست ميگويم اين عتابها از جهت معروفه ميان مردم نيست زيرا كه معروف نزد مردم اين است كه عتاب را وقتي ميكنند كه بر كسي غضب نمايند و بخواهند او را عقاب كنند محض مخالفتي كه نموده از امر و نهي او بجهت اينكه او عصيان كرده در امر و نهي او و اما عتاب خداوند انبياء را از اين باب نيست زيرا كه ايشان مخالفت نمي‌نمايند و آنچه هم كه بمقتضاي طبع بشري از ايشان سرزند نيست از چيزهائي كه خداوند حرام فرموده است تا اينكه گفته شود چگونه داعي طبع را بر داعي امر خداوند ترجيح ميدهند و حال اينكه داعي طبع نفس اماره است و داعي امر خداوند عقل است و اصحاب عقول كامله اطاعت قرين شيطان را نميكنند بلكه آن نهي كه خداوند فرموده از عمل ايشان بمقتضاي طبع بشري نهي تنزيه و ارشاد است پس هر گاه خداوند بخواهد وقتي [ص 170] كه نبي خود را ترقي دهد بسوي درجه بالاتر كه بعمل بآن مقام نميرسند و بايد بانكسار و خضوع و توبه بآن‌جا برسند امر ميفرمايد كه ملك مسدد ايشان آني از ايشان غايب شود پس ايشان را بخود واميگذارد در آن حال از ايشان عمل بمقتضاي طبع بشري سرميزند ولي چون طبع ايشان معتدل است و نفس ايشان بر فطرت است معصيت نميكنند ولو بطبع باشد اما در اين حال از ايشان ترك اولائي سرميزند و ترك اولي از كمال نيست ولي نقصي هم نيست كه لايق شأن انبياء نباشد بعد از آنكه مرتكب ترك اولي شدند خداوند ايشان را عتاب ميفرمايد پس متنبه ميشوند و توبه و انابه ميكنند و باين توبه و انابه و انكسار و خضوع خداوند ايشان را ترقي ميدهد و بالا ميبرد اين است مختصر فرمايش ايشان حال انصاف ده معني اين سخن اين است كه پيغمبران معصيت ميكنند العياذ بالله يا آنكه سهو ميكنند نعوذ بالله حاشا كه چنين باشد بلكه حاصل مطلب بزبان عاميانه اين است كه فعل ايشان دو قسم است يكي فعلي است مخصوص نفس نبوت يكي فعلي است از طبع بشري چون انبياء جزئي هستند و در همه حال نميتوانند متوجه نفس نبوت باشند احيانا يك وقتي بطبع بشري راه ميروند يعني عباداتي كه از شأن بشريت است ميكنند باز متذكر مقام بالا ميشوند و اما خاتم و ائمه هدي چون نفس ايشان محيط است در هيچ حال غافل از نفس نبوت و امامت نميشوند و روح القدس از ايشان مفارقت نميكند حال تو خود انصاف ده در اين مطلب چه عيب است و اين است عين حديث شريف كه ميفرمايد خداوند يونس پيغمبر را يك طرفة العين بخود واگذارد پس كرد آنچه كرد نهايت شيخ مرحوم (اع) شرح اين حديث را فرموده‌اند و در فصل بعد از اين ميفرمايند كه اماميه گفته‌اند كه پيغمبر معصوم است و عصمت ملازم اوست از اول [ص 171] عمر او تا آخر و در تمام عمر خود معصوم است از جميع ذنوب خواه كبيره باشد و خواه صغيره چه بعمد و چه بسهو و چه بنسيان بلكه مطلقا سهو نميكند و فراموشي از براي او نيست و ادله بسيار چه بروايت از علما و چه از خود بر اين مسأله اقامه فرموده‌اند و آن كتاب در جوامع الكلم چاپ شده ملاحظه نما كه چه فرموده‌اند تا غرضهاي اين مرد بر تو معلوم شود و اما آن بيانات كه او را بخنده آورده است شايد همين‌ها بود كه عرض كردم الله يستهزئ بهم و يمدهم في طغيانهم يعمهون اعداء بر همه حجتهاي خدا استهزاء و سخريه كردند و طوري هم نشد و اما آنچه از مرحوم آقا اعلي الله مقامه روايت كرده است بسيار محل تعجب است و گويا خود او هم فهميده كه هر كس در آن فصل نظر كند و ساير بيانات كه در عصمت فرموده‌اند ببيند ميفهمد مطلب ايشان را از اين جهت احتياطي كرده است كه ميگويد در باب عصمت بيان عصمت را كرده‌اند و ثابت نموده‌اند باري مطلب در آن فصل كه اين مرد نفهميده يا عمدا مطلب را كج كرده اين است كه باجماع جميع ملل مطلب را ثابت فرمايند و خواسته‌اند مقدمات را طوري بچينند كه مجوس و يهود و نصاري و سني و شيعه همه قبول كنند و تو ميداني كه همه اين ملل قايل بعصمت نيستند اگر از ساير ملل خبر نداري از سنيان و اقوال ايشان مطلع هستي جمع كثيري از ايشان قايلند بجواز صدور عصيان از انبياء در افعال و مختصر سخن اين است كلية اموري كه سخن در عصمت انبياء در آنها ميرود اعتقاد است و تبليغ و احكام و افعال اما در سه‌تاي اول جميع امت متفقند بر وجود عصمت در انبياء مگر بعضي از خوارج كه معصيت را بر انبياء جايز دانسته‌اند و عجب اينكه هر معصيتي را كفر ميدانند پس بنا بر اين كفر را بر انبياء تجويز كرده‌اند و چون كفر خود خوارج ظاهر است [ص 172] خروجشان كلا او بعضا از اجماع قادح آن نميشود و بعضي از اهل سنت هم سهو را در احكام و تبليغ بر ايشان تجويز نموده‌اند ولي سايرين متفقند بناء علي المحكي عنهم بر عصمت ايشان در اين سه صفت ولي در افعال ميان امت خلاف است پس بعضي از مخالفين كه حشويه خوانده ميشوند تعمد كباير را بر انبياء تجويز كرده‌اند و معتزله تجويز كرده‌اند تعمد صغاير را بشرطي كه خسيسه نباشد مثل دزدي يك لقمه نان مثلا و حنابله تجويز نموده‌اند صدور ذنب را بر سبيل خطا در تأويل و اشاعره تجويز گناه عمدي نكرده‌اند ولي صغيره را بسهو تجويز كرده‌اند پس چون اين خلاف در ميان امت است و آن مرحوم خواسته‌اند امري كه مجمع عليه است بيان فرمايند فرموده‌اند در صفت پيغمبر كه اجماعي همه است كه اقلا در آنچه متعلق بامر حلال و حرام است بايد معصوم باشد يعني اين صفت را همه قايلند ملتفت باش چه عرض كردم آن وقت عين عبارت ايشان را در آن كتاب مبارك بخوان و اما در باب وصي پيغمبر واضح است كه اين فصل و بيان در جلد چهارم است مقصود اثبات امامت امام نيست مراد بيان اين مطلب است كه بعد از پيغمبر بايد عالمي مستحفظ دين باشد و چون خواسته‌اند قدر مجمع عليه كل امت بل جميع ملل را بفرمايند محض اثبات همين مسأله از اين باب نوعا مسأله مجمع عليها را بيان كرده‌اند كه يك كسي كه حفظ دين را بكند بايد باشد و او اگر معصوم كلي نيست اقلا در ابلاغ احكام بايد معصوم باشد اگر چه باعانت غيري باشد و اين است عين عبارت پس بعد از مردن آن نبي اگر حكمت در بقاء دين او است حافظي براي دين او قرار ميدهد كه دين او را از شر منافقين و شبهات مشبهين حفظ كند و او هم اگر معصوم نباشد مانند يكي از رعيت [ص 173] است اقلا بايد در حفظ آن دين معصوم باشد اگر چه بمعونت سايرين باشد و اگر چه در همه جا معصوم نباشد تا آخر كلام و بهمين قسم بطور ضرورت همه ملل ثابت ميفرمايند كه در هر امتي سابقين هستند و محبت ايشان فرض است اين مطلب چه دخل دارد بامر امامت مراد ايشان اثبات وجود علماست كه در اصطلاح ما ركن رابع ميگوئيم كه بهمه ادله اثبات ميكنيم وجود او و لزوم معرفت و محبت او را الحمد لله و ايشانند كه در همه امور معصوم نيستند ولي در حفظ دين خداوند ايشان را نگاه ميدارد بهر طور صلاح داند زيرا كه امام معصوم در اين امت موجود است در ساير امم هم وصي معصوم در هر عصر بوده و او نگهدار است و بهر قسم بخواهد آن عالم كه مأمور است بهدايت جمعي هدايت ميفرمايد ولو باين باشد كه در هر مقام كه سهو كرد ديگري را برانگيزاند كه باو بفهماند هوش خود را جمع كن تا معني سخن حكيم را بفهمي و بحرف مغرضين اعتنا مكن اين جماعت محض غرض كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله را ترك ميكنند بلكه انكار مينمايند تا چه رسد بكلام خادمان ايشان شخصي بود در بلد ما كه كرمان است بعد از آنكه ديد مرحوم والد من مصرند بر دوستي حضرت امير عليه السلام و هميشه بر منابر و كراسي و مجالس و محافل خلق را تحريص بر اين مطلب ميفرمايند رفت بر منبر و گفت ايها الناس همه چيز حد وسطش خوب است چنانكه در خبر است خير الامور اوساطها پس در دوستي حضرت امير افراط ننمائيد و ديگري ديد ايشان ميفرمايند كه خداوند بواسطه حضرت امير عليه السلام فيوض و امداد را بخلق ميرساند علانيه گفت اگر خداوند بواسطه آن بزرگوار بمن رزق ميدهد ميخواهم ندهد و من اسم را بتعظيم ذكر كردم او اهانت [ص 174] نمود نعوذ بالله و اينها نيست مگر از عداوت با ما و گمان داري كه اين مسائل كه صاحب اين هديه طرح كرده است اعتقادي خود او است گمان ندارم بلكه گمان ميكنم ملاحظه كرده اهل اين زمان از اين مقوله افتراها مستوحش ميشوند و از ما بسا متنفر ميشوند اينها را طرح كرده اگر بداند بغير از اين ميشود غير اينها را ميگويد چنانكه شخصي از ايشان در اين بلد بود سني حنفي مذهب وارد شد از او پرسيد ما به الاختلاف شما با ايشان چيست گفت آنها شهادت بولايت را جزو اذان ميدانند ما نميدانيم تو را بخداوند قادر قسم ميدهم ملاحظه نما شيعي راضي ميشود چنين اسم بزرگي و شهادة جليله را از خود دور كند محض عداوت شيعي و تملق يك سني ولي ايشان حالشان اين است و از صدر اول چنين بودند بعضي علماي كربلا كتاب شيخ مرحوم را كه در آن روايت ديك الجن را فرموده بودند برد نزد والي بغداد كه بسيار مرد متعصبي بود و نشان داد كه شيخيه اين گونه سخنها درباره خلفاء ميگويند مثل اينكه در آن سنه كه من مشرف بودم يكي از علماء بيكي از صاحب‌منصبان سني گفت كه فلاني سب خلفاء را واجب ميداند و او در جواب گفت كه فلاني اين قدر صادق و متقي است كه اگر پيش روي من سب كند من ميفهمم آنها مستحق سب هستند حال ببين چگونه است حالت آنها و چگونه است حالت ما و من ميگويم چنانكه شاعر گفته :

وقاية الله خير من توقينا و عادة الله في الاعداء تكفينا

كاد الاعادي فماابقوا و ماتركوا لعنا و طعنا و تقبيحا و تهجينا

فلم‌نزد نحن في سر و في علن علي مقالتنا الله يكفينا

و كان ذاك و رد الله حاسدنا بغيظه لم‌ينل مأموله فينا

باري من اگر بخواهم تمام فصل ارشاد را بنويسم سخن بطول مي‌انجامد همينكه مطلب معلوم شد كافي است و اما [ص 175] آنچه در باب قسمت عصمت در مراتب حكايت نموده ضرري بمسأله ندارد اگر چه آنچه را هم روايت نموده نفهميده ولي مطلب معلوم است و مراد اين است كه ايشان در همه مراتب معصومند و اما آنچه از مرحوم شيخ روايت كرده مراد ايشان آن است كه انبياء از نور ائمه آفريده شده‌اند و نسبت نور بمنير نسبت صفت است بموصوف پس همان طور كه وجود ايشان قائم است بوجود ائمه عصمت ايشان نيز قائم است بايشان پس بايد بواسطه وجود ايشان محفوظ باشند مثل اينكه چراغ در نوربخشي بالذات محفوظ است و نور او بواسطه چراغ محفوظ است و اينكه گفته كسي مراد ايشان را نميفهمد نسبت بخودش راست گفته كاش در آنچه نمي‌فهميد عيب نميگرفت و اما غيره كه گفته شايد غلط است يا افتاده در كلام است خواسته بگويد غيره لايعرف و اما نسبت لغزش در اصطلاح خاص از عين بيخردي است هر كس مختار نفس خودش است در اموري كه از شارع منعي در آن نرسيده چه ميشود انسان از براي خود اصطلاحي بگذارد و باصطلاح خود تكلم كند با اينكه اين اصطلاح خاصي هم نيست لفظي است مستعمل نزد همه كس .

قال : و قال الخان بعصمة الركن الرابع الذي يسميه امام الزمان حيث يقول في ارشاده غير مرة پس امام غايب بكار مردم نميخورد مردم امام حي حاضر معصوم ميخواهند .

اقول يعني خان قايل شده‌اند بعصمت ركن رابع كه او را باسم امام زمان خوانده تا آخر عبارت او كه جميعش محض غرض است و شايد خواسته ظاهر بگويد حاضر گفته و لفظ معصوم را ملحق كرده ابدا چنين چيزي نفرموده‌اند كه مردم در زمان غيبت امام حي حاضر معصوم ميخواهند بلي بعيد نيست [ص 176] لفظ امام ظاهر حي بفرمايند موافق حديث كه ميفرمايد لاتقوم الحجة لله علي خلقه الا بامام ظاهر حي يعرف بمعني كه امام در اين حديث شريف اراده فرموده و بعد از اين انشاء الله بيان آنرا ميكنم و اگر لفظ حاضر احيانا در فرمايشات ايشان در صفت امام عصر عجل الله فرجه باشد باشد حاضر در معني مشهور بمعني شاهد است و بمعني ظاهر كمتر استعمال ميشود و اگر فرموده باشند حاضر مرادشان شاهد است يعني امامي كه ببيند و مطلع باشد چنانچه خود امام فرمود كه شما در مرأي و مسمع ما هستيد و دليل اينكه مراد ايشان اين معني است تصريحات بسيار است كه جاهاي ديگر فرموده‌اند و اگر كسي بمطلبي در جاهاي بسيار تصريح نمود و در جائي لفظي مشترك بگويد كه در يك معني نادر الاستعمال هم باشد البته كلام او حمل بر معني مشهور ميشود خلاصه فرمايش ايشان همان لفظ حديث است و شرحش بعد از اين ذكر ميشود .

قال : الفصل الخامس في معراج نبينا محمد (ص) ، قالت الامامية عرج نبينا (ص) بجسده العنصري الدنياوي الشريف حيا يقظانا ملبسا ناعلا راكبا للبراق مخدوما بجبرئيل (ع) و اخوته الي السماوات ثم كذلك الي الكرسي ثم كذلك الي العرش و بقي براقه و جبرئيله عند سدرة المنتهي فسار برفرف الي قاب قوسين او ادني علي ما ورد في نص القرآن و السنة من غير تأويل .

اقول يعني اماميه گفته‌اند كه پيغمبر (ص) معراج فرمود بجسد عنصري دنياوي در حال زندگي و بيداري با لباس و نعلين در حالي كه سوار براق بود و جبرئيل و ساير ملائكه خدمت او را ميكردند تا آسمانها و تا كرسي و تا عرش و براق و جبرئيل در نزد سدرة ماندند و آن بزرگوار بر رفرف نشست تا بقاب قوسين رسيد همان طور [ص 177] كه در كتاب و سنت است در معراج پيغمبر با جسم شريف و لباس و نعلين شك نيست و بصورت ظاهر اماميه قائل بمعراج هستند اجمالا و اجماعي هم هست اما اختلاف بسيار است در كيفيت آن كه بعد عرض ميشود و لكن عرفاء باين نحو معراج قائل نيستند و در عبارت خود او اشاره هست باين مطلب كه گفته باقي ماند براق او و جبرئيل او اگر قول خود او مطابق اجماع مردم بود ميگفت براق و جبرئيل پس بهمين اضافه از براي اهلش ظاهر ميشود كه قائل است بجبرئيل و براق معنوي و اگر اجماع را مناط ميداند چرا ميگويد من غير تأويل و كذلك اينكه گفته كه منتهاي عروج فوق عرش است اجماعي نيست بلكه آنچه اجماعي است تحت عرش است فوق كرسي و از ظاهر سخنش چنين معلوم است كه مراد او اين بوده كه جبرئيل و براق تا عرش رفتند و چنين نيست بلكه سير آنها تا سدرة المنتهي بوده و سدره در كرسي است و چون مراد او بيان مسأله اجماعيه بود خوب بود همان قدر مجمع عليه را بگويد ولي ظاهر كلامش مشعر باين است كه حضرت با جسد و نعلين تا عرش تشريف برده‌اند و از عرش خارج شده‌اند بعوالم غيب رفته‌اند و چنين سخني احدي نگفته كه جسم بعالم ديگر برود و منتهاي سخن اين است كه جسم تا تحت عرش رفته چنانچه بعد عرض ميشود .

قال : و قالت الشيخية بما هو لفظ الشيخ في رسالته المسماة بالقطيفية او الرشتية و الترديد مني لعدم حضور الكتاب قال انه صلي الله عليه و آله لما اراد العروج القي في كل كرة ما منها و القي ترابه في التراب و ماءه في الماء و هواءه في الهواء و ناره في النار و كل قبضة من السماء في تلك السماء ثم لما رجع اخذ من كل كرة ما القي فيها و صرح بمثله في جميع كتبه ، تا اينكه گفته : و قد صعدها الخان في معراج [ص 178] الغذاء المأكول الي ان جعلها نفسا و عقلا و فؤادا و قد ذكرنا عباراتهم في الكتاب الكبير و نقضنا ما ابرموه بزعمهم و لا حاجة الي تزييفه و بيان خروجه من الدين .

اقول يعني شيخيه گفته‌اند آنچه عين لفظ شيخ مرحوم است در قطيفيه يا رشتيه چون كه اراده فرمود عروج را انداخت در هر كره آنچه از آن بود تراب را در تراب انداخت و آب را در آب و هواء و نار را در هواء و نار و هر قبضه را كه از هر سمائي بود بسمائي كه مناسب آن بوده بعد از آنكه برگشت گرفت آنچه در آن القاء كرده بود و خان بالاتر گفته‌اند تا باينجا رسانيده‌اند كه مراد از معراج مثل عروج غذاء است از كيلوس تا انسانيت و عقل و فؤاد ، اولا از باب مقدمه مختصري از اقوال ناس و تحير ايشان در اين مسأله عرض ميشود تا بداني در آن هميشه گفتگو بوده الا اينكه مشايخ ما حل معماها فرمودند و حقيقت معراج را طوري بيان فرموده‌اند كه با شرع درست باشد و حكما هم بپسندند ولي اين جماعت از حسد چنان پا روي حق ميگذارند كه خودشان را هم از معرفت حق مطلب محروم ميكنند باري شيخ طبرسي عليه الرحمه در شرح آيه اسراء ميگويد وضع معراج پيغمبر (ص) بنا بر آنچه گفته شده اين است كه بالا رفت به بيت المقدس و قرآن دليل اين مطلب است و مسلم آن را انكار نميكند و آنچه بعضي گفته‌اند كه در خواب بوده باطل است و در اين معجزي نيست و روايات در باب عروج او بسماوات بسيار وارد شده و جمله آنها منقسم ميشود بچهار قسم قسمي متواتر است و شكي در صحت آن نيست و قسمي رواياتي است كه متواتر است ولي عقول هم انكاري از امكان آنها ندارد با اصول مذهب هم درست مي‌آيد و قطع داريم در بيداري بوده [ص 179] نه خواب و قسمي است كه ظاهرش مخالف است با بعضي اصول الا اينكه ميتوان تأويل نمود آنها را بطوري كه بعقل درست بيايد و اولي اين است كه تأويل كنيم آنها را بطوري كه موافق حق باشد و قسمي است كه نه درست است و نه ميتوان تأويل نمود اما قسم اول رواياتي است كه مجملا روايت شده است در معراج نوعا قسم دويم رواياتي است كه وارد شده در باب عروج به آسمان كه طواف نمود در آسمانها و ديد انبياء را و امثال اينها و اما قسم سيوم اخباريست كه وارد شده جنت و نار را مشاهده فرمود و ديد اهل آنها را كه منعم و معذبند و حمل ميشود اين روايات بر اينكه صفات و اسماء ايشان را شناخت قسم چهارم روايات وارده در تكلم با خدا و ديدن او و نشستن با او بر كرسي و امثال اينها است كه نه با عقل درست مي‌آيد نه محملي برميدارد و مثل آنچه وارد شده كه شكم او را شكافتند و شستند بجهت اينكه طاهر بود و محتاج به تطهير نبود تمام شد كلام خود طبرسي و اگر چه فايده مهمه در نقل قول او نبود ولي مرادم اين بود كه بداني بناي عامه اهل علم بر اين است كه در مسأله معراج و امثال آن بعضي چيزها را تأويل ميكنند و مرحوم آخوند (ره) در اين باب مخصوص رساله نوشته و استدلال نموده بر جواز تأويل بعضي آيات و اخبار نهايت ما در ظاهر هم طوري تحقيق مسأله را ميكنيم كه درست باشد و محتاج بترك ظواهر اخبار هم نشويم باري در باب معراج اولا ميان شيعه و سني اختلاف شده و هر يك ميان خودشان هم خلاف است فخر رازي ميگويد اكثر طوايف مسلمين اتفاق كرده‌اند بر اينكه معراج فرمود رسول خدا با جسد مطهر خود و قليلي هم قائل شدند باينكه معراج روحاني بوده و محمد بن جرير طبري [ص 180] روايت نموده از حذيفه كه معراج در خواب بوده و بدن پيغمبر در آن شب از رختخواب بالا نرفت و اين روايت از عايشه شده بعد خود او بياني مفصل نموده در بيان امكان معراج و كراجكي در باب مشاهده پيغمبر (ص) انبياء را در آسمان اشكالي نموده و جوابي داده باينطور كه اجساد انبياء زياده از چند روز در قبر نمي‌ماند و بالا ميرود و مجلسي مرحوم و شيخ عبدالله بن نورالله ميگويند بعيد نيست كه در جواب بگوئيم كه ارواح ايشان بابدان مثاليه تعلق گرفته بود و رسول خدا آنها را ملاحظه فرمود حال ملاحظه نما كه فرق عالم با جاهل چه قدر است اين مجلسي است عليه الرحمه كه صاحب علم است و فراست و متتبع در اخبار و مطلع بر مذهب اماميه ببين چگونه مطلب را بيان ميكند حال هيچ عاقل ميتواند بگويد كه مجلسي خلاف اجماع جهال كرده پس از دين خارج شده و ابن شهراشوب در مناقب ميگويد مردم در معراج اختلاف كردند اما خوارج مطلقا انكار كردند و جحميه گفتند معراج روحاني بوده در عالم رؤيا و اماميه و زيديه و معتزله گفته‌اند با روح و بدن خود عروج فرمود ولي ببيت المقدس چرا كه خداوند فرموده است سبحان الذي اسري بعبده الآيه ، و بعض ديگر گفتند بلكه با روح و بدن به آسمان بالا رفت و اين مروي از ابن‌عباس است و ابن‌مسعود و جابر و حذيفه و انس و عايشه و ام‌هاني و ما منكر اين نيستيم زيرا كه مثل آن اتفاق افتاده از براي موسي بطور و از براي ابرهيم بآسمان اول و از براي عيسي بآسمان چهارم و از براي ادريس بجنت و از براي پيغمبر بمقام قاب قوسين و مجمل كلام مجلسي عليه الرحمه اين است كه اصحاب حديث از شيعه و متقدمين ايشان قائل شدند بمعراج جسماني ولي در متأخرين بعضي كه داخل حكمت شده‌اند و شبهات حكما را ديده‌اند [ص 181] امر بر ايشان مشتبه شده و منكر شدند معراج جسماني را بسبب اشكالاتي كه از آن جمله است عدم جواز خرق و التيام در فلك اين مختصري از اقوال شيعه و سني است و اهل ظاهر هم كه قائل بمعراج جسماني هستند تحقيق بقاعده از ايشان نديده‌ايم همين قدر ميگويند پيغمبر بآسمان تشريف برده و سوار هم شده‌اند بر براق ولي كسي حل معما نكرده كه از كدام طرف تشريف بردند و معني آنچه وارد شده در صفت براق كه از آن جمله است اينكه در جاهاي سرازير دستش بلند ميشد و در سربالا پاهايش بلند ميشد تا پشت او مستقيم باشد ابدا حل نكرده‌اند نمي‌دانيم در راه آسمان كوه و تلش كجاست و در اين هوا كه متصاعد ميشوند تا از كره نار ميگذرند و بدخان آسمان ميرسند در كجا بمبدأ خلق هر چيز گذشته‌اند جهنم و بهشت كجا است كه داخل شدند و ديدند و شيخ مرحوم (اع) طوري بيان مطلب را فرموده كه همه اين مشكلات حل شده و با اخبار مطابق است بدون تأويل و من عين عبارت آن بزرگوار را براي تو ترجمه ميكنم تا بفهمي و اگر عبارت عربي را بخواهي در رساله قطيفيه ملاحظه كن سائل سؤال كرده حقيقت معراج پيغمبر (ص) با جسم شريفش چگونه است بطوريكه خرق و التيام لازم نيايد و ديدن انبياء در هر آسماني يعني چه و نماز كردن او با ملائكه يعني چه و نماز رب و وقوف او يعني چه جواب فرموده‌اند اما حقيقت معراج عروج پيغمبر است بآسمان و در اين اشكالي نيست ولي جسد پيغمبر را مردم نميشناسند و افعال خدا را نمي‌دانند و خرق و التيام را نميفهمند پس حل اينها بايد بشود بدانكه خداوند قلوب مؤمنين را از فاضل طينت جسم آن بزرگوار آفريده و در اخبار و كلمات عرفاء باسرار هر گاه فاضل بگويند مراد شعاع است [ص 182] و نسبت شعاع بمنير نسبت يك جزو است به هفتاد جزو پس مثل جسم او آفتاب آسمان است و قلوب مؤمنين مثلا از آن نور كه بر زمين افتاده آفريده شده پس در صورتيكه جسم آن بزرگوار باين لطافت است از صعود او بآسمان خرق لازم نمي‌آيد زيرا كه جسم لطيف از كثيف بدون انخراق ميگذرد ولي اين صفت صفت جسم اصلي پيغمبر است اما اشكال در بدن بشري است كه متجسد شده و حكم او حكم ساير اجسام جماديه شده و از صعود با آن بدن خرق و التيام لازم ميآيد جواب ميگوئيم دو وجه احتمال ميدهيم در اين مقام ولي احتمال اول از عقول بعيد است و دويم قريب است احتمال اول اين است كه صاعد هر چه بالا رود از هر مرتبه آنچه متعلق بآن رتبه است بگذارد و برود بالا مثلا از هواء كه ميگذرد آنچه از هوا در او است بگذارد و بالا رود و از نار كه ميگذرد آنچه از نار دارد بگذارد و بگذرد و چون برگردد باز آنچه گذارده از هر مرتبه بخود گيرد و كسي گمان نبرد كه باين قسم عروج لازم مي‌آيد كه معراج روحاني باشد ملتفت باش اين بيان را كه بفهمي اشكالي كه او وارد آورده وارد نمي‌آيد و معراج باين سبب روحاني نميشود و از اين وجه احتمال معلوم نميشود كه اعتقاد مرحوم شيخ اين است زيرا كه ميفرمايد اگر ما قائل بشويم باين قسم و معني اين سخن اين است كه ما قائل نيستيم باين قول نهايت احتمالي است و مراد اين است كه عرض هوائي را در هواء ميگذارد نه ذات هوا را و كذلك در هر مرتبه و مطلب اين است كه اصل جسم مركب از ذوات اين عناصر است اگر ذوات عناصر از هم بپاشد بدن فاني ميشود پس اصل هواء و نار را با خود ميبرد نهايت اعراض آنها را ميگذارد و تو ملاحظه نما كه عرض چيست جز كم و كيف و امثال اين دو اينها دخل بحقيقت جسم ندارد [ص 183] و اگر ذوات اينها از هم بپاشد موت حاصل ميشود و اين باطل است حتي آنكه آنها هم كه قائلند بعروج روح نميگويند كه بنيه او از هم مي‌پاشد بلكه ميگويند روحش متوجه بالا ميشود ولي مراد ما اين است كه بدن جسماني بنسبت بعالم كون و فساد لطيف‌تر ميشود ولي اين احتمالي است كه فرموده محض جواب حكما و يك قسم مجادله بالتي هي احسن اين است كه احتمالات در مسأله بگويند تا خصم بشبهه بيافتد در آنچه بر يقين است آنوقت او را بر حق واقف نمايند حال بهمين قاعده آن كسي را كه ميگفت معراج با روح است بجهت اينكه خرق و التيام در فلك نشود باين قسم ميفرمايد كه احتمال ميرود كه جسد را لطيف كنند و بالا ببرند و قسم ثاني كه اقرب بعقل است اين است كه صورت بشري صرف مقدار و تخطيطات است و آنها تابع جسمند در لطافت و كثافت پس اگر جسم لطيف بصورت بشر هم بشود اين تخطيطات او را غليظ نميكنند مثل اينكه جبرئيل وقتي بصورت دحيه ميشد باندازه بدن دحيه ظاهر ميشد با اينكه بدن او ميان خافقين را پر ميكرد و در همين حال هم اگر ميخواست از سوراخ سوزن بيرون رود ميرفت بجهت اينكه جسم لطيف حالتش مثل روح است و همچنين است بدن معصومين از اين جهت بود كه يك طرفة العين از مغرب بمشرق ميرفتند و معراج پيغمبر (ص) باينطور بود زيرا كه بدن مقدس او الطف از سماوات بود اگر چه بظاهر بصورت بشري بود ولي اين تخطيطات باعث غلظت او نبود پس با اين بدن بآسمان رفت بدون لزوم خرق و التيام و اين احتمال را خود ايشان اختيار فرموده‌اند حال تو را بحق خداوند عزوجل ميخوانم انصاف ده كه قول او اين ميشود كه عناصر را در عناصر گذارد افلاك را در افلاك با اينكه دو جا تصريح مي‌فرمايد كه اين قول ما نيست و اما قول ثاني [ص 184] كه قول بألطفيت بدن مقدس او باشد قولي است مطابق اخبار و آثار و شك در آن نيست و نفس معراج شاهد اين مطلب است و مشهور همچنين است و اما در باب خرق و التيام بياني شريف ميفرمايند و خارج است از محل كلام حاصل اين است اولا كه خرق و التيام لازم نميآيد چرا كه بدن او الطف است از سماوات و بر فرض كه لازم آيد آنكه منع نموده خرق و التيام را از اين باب است كه اين جزء چه ميشود مندرج در باقي نمي‌توان شد بجهت اينكه اختلاف حركات لازم مي‌آيد و هر جزء هم بغير حيز خود ميرود و احتباس اجزاء از اطراف نيز ميشود و فلك ممنوع از حركت ميشود و نظام از هم مي‌پاشد و تخلخل و تلزز هم در فلك روا نيست چرا كه بسيط است و در جواب ميفرمايد ممكن است بگوئيم كه بهر فلك كه ميرسيدند بمعجزه آن جزء فلك را معدوم ميفرمودند و بدن خود ايشان قائم مقام او بود در عمل ولي دانستي حق فرمايش ايشان را و اينها جوابهاي حكمي است با حكما در مقام احتمالات بجهت اثبات مطالب ديگر و ساير فرمايشات را محتاج بترجمه نيستيم و اما آنچه از ارشادالعوام نقل كرده بر او مشتبه شده از اين باب كه مطلب را در فصول پراكنده فرموده‌اند در هر فصلي مقدمه و مثالي فرموده‌اند در آن فصل كه اين مطلب را از آن روايت كرده كيفيت تكون ارواح و مشاعر را فرموده‌اند و مرادشان اين است كه بيان فرمايند چگونه باين شخص روحي كه قطب عالم باشد تعلق ميگيرد بلي اواخر فصل لفظي هم ميفرمايند كه اين معراج تدريجي است براي انسان ولي مرادشان بالا رفتن اين غذاست نه اينكه پيغمبر بآسمان نرفت و اين قسم معراج فرمود ولي چون همه فصول را بخواني مطلب را ميفهمي كه مرادشان اين است كه بدن آن بزرگوار لطيف بود و بالا رفت چنانكه دو فصل بعد در ورق يكصد و هشتاد و چهار از چاپ بمبئي فرموده‌اند كلام حكيم را بالتمام بايد ملاحظه كرد نه بعض آن را بسا يك جزء كلام را [ص 185] اگر بگيري و جزء ديگر را ترك كني كفر شود ولي مصنف حق دارد بجهت اينكه مأنوس است بكلام دراويش كه معراج را اينطور ميگويند مطلب خود را از اين الفاظ فهميده نمي‌بيني ميگويد بيان فرموده‌اند صعود غذا را تا آنكه نفس شود و عقل شود و حال اينكه ما چنين چيزي نميگوئيم اين مذهب حكماست كه اين غذا انسان ميشود ما ميگوئيم حامل انسان ميشود و مذهب ملا صدرا اين است كه همين خدا ميشود و غالب صوفيه هم چنين ميگويند .

قال : و من فروع انكارهم للمعراج الجسماني انكارهم لشق القمر حيث قال الشيخ في المواضع المذكور ان الخرق و الالتيام في مادة الفلك ممتنعان و لكن رسول الله حجب عن الخلق ضوء القمر السماوي و اظهر للناس صورة قمر في الهواء و شقها فلم‌يكن الشق في مادة القمر و جسمه و هذا كما تري صريح في مقالة ابي‌جهل التي حكاه الله تعالي في قوله و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحر مستمر .

اقول يعني از فروع انكار ايشان معراج جسماني را انكار شق القمر است كه شيخ مرحوم فرموده‌اند خرق و التيام در ماده فلك ممتنعند و لكن رسول خدا محجوب كرد از خلق ضوء قمر سماوي را و ظاهر نمود صورت قمر را در هواء و شق نمود آنرا پس شق در ماده قمر نبود تا آخر كلامش ، كه ديگر ترجمه لازم ندارد و دوست ميدارم عين عبارت شيخ مرحوم را نقل نمايم تا غرض اين شخص بي‌دين را ببيني كه چه قدر بي‌باك است كه عالمي مثل شيخ مرحوم را كه همه علماي بزرگ تصديق او را نموده‌اند با اينكه بعض ايشان همين رساله او را و غير آن را ديده‌اند تشبيه بابي‌جهل ميكند باري بهتر سكوت است سائل گفته‌اند ما كيفية نزول جبرئيل (ع) و ما كيفية نزول النجم و انشقاق القمر من غير لزوم الخرق و الالتيام جواب ميفرمايد اما كيفية نزول جبرئيل فهي ان يهبط الي المحل الاسفل من مقامه و هو هبوط رتبي يستلزم الهبوط [ص 186] المكاني لأن الارواح اذا تجسدت نزلت من رتبتها تا اينكه ميفرمايد و اما نزول النجم و القمر للمعجز فينتزع القوي صاحب المعجز بامر الله صورة النجم و القمر مع ما فيه من النور الي الموضع الذي اراد و اذا اراد رده رجعت تلك الصورة مع ما فيها من النور الي المادة اعني مادة النجم و القمر حين انتزع منها الصورة و النور لأنها ح مساوية للفلك الحامل لها و انما استبانت منه بذلك فاذا ردت انطبقت علي المادة كما كان كما اذا التفت الخيال الي شئ غائب و انتزع منه صورته فاذا رآه صاحب الخيال انطبقت صورة الخيال علي المرئي و هذا انشاء الله تعالي ظاهر ، حاصل معني اينكه نزول نجم و قمر بمعجزه باين وجه است كه انتزاع ميكند شخص قوي صاحب معجزه بامر خداوند صورة نجم و قمر را با آنچه در او است از نور بسوي موضعي كه اراده فرموده و هر گاه رد نمايد او را برميگردد با نورش بسوي ماده و ماده ستاره و ماه آن وقت كه نور از آن گرفته شود ديده نميشود بجهت اينكه مثل باقي فلك است و فرقش بهمين نور است و چون گرفته شد مثل باقي ميشود و چون نور را برگردانند منطبق ميشود بر ماده مثل اول و مثل اين مسأله مثل اين است كه صورت شخص غايبي را در خيال تصور نمائي چون او را ببيني صورت خيالي منطبق بر او ميشود ، حال درست در اين بيان ملاحظه نما ببين آيا آنچه او گفته از اين بيان استشمام ميشود كه مراد او اين است كه فرموده‌اند صورتي در هواء بنظر مردم مي‌آورند و اصل را در آنجا از نظر مي‌برند كه از قبيل تخييل باشد شيخ (اع) مي‌فرمايند عين آن صورت را با نورش از آنجا جلب ميكنند و مي‌آورند پائين ميان اين دو كلام فرق بسيار است و اگر بگوئي چرا ماده را جلب نميكنند عرض ميكنم [ص 187] اين نه از باب ضعف پيغمبر است بلكه او قادر است بر هر چه بخواهد ولي شق كردن فلك باندازه يك كوكب يا ماه كه بآن بزرگي هستند كه خدا داناست سبب اختلال ملك است و فساد آسمانها و پيغمبر محض خواهش چند نفر مردمان ضعيف يا اظهار امري كه بكمتر از آن هم ظاهر ميشود آسمان را بهم نميزند و نظام ملك را فاسد نمي‌فرمايد از اين گذشته كه اصل اسم قمر و كوكب موضوع بر همين صورت است نه بر ماده مثل اينكه اسم لبنه موضوع بر هيئت است نه بر تراب و آنچه آن بزرگوار شق فرمود قمر بوده و قمر اسم اين هيئت است نه اسم فلك و كذلك آنچه نازل فرمود بخانه حضرت امير (ع) زهره بود و آن همين هيئت است لاغير و اگر ماده را نازل ميفرمود اغلب فضاء عالم را مي‌گرفت و جميع ملك فاسد ميشد و رسول خدا مصلح ملك است نه مفسد و لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض و حكمت ديگر هم در اين است و آن سري است كه امام عليه السلام در حديث فرمود زنديقي عرض كرد خداوند قادر است آسمان را در تخم مرغ جاي دهد بدون اينكه آسمان را كوچك فرمايد يا تخم مرغ را بزرگ نمايد فرمود خداوند قادر است اما اين چيزي است كه نميشود حال چنين است امر در اين مقام ماده فلك جسم است و مكاني بحسب خود مي‌خواهد و در تمام ارض مكه و مدينه بلكه تمام حجاز جرم زهره و قمر نمي‌گنجيد با اينكه پيغمبر (ص) قادر هم بود ولي اگر ميخواست آن دو را پائين بياورد يا مي‌بايست آن دو را كوچك كند يا ارض مكه يا مدينه را بزرگ كند يا بوجه ديگر معالجه فرمايد اما تغيير دادن آن دو كه از حكمت نبود ولي باين قسم معالجه كه صورت را نازل فرمايد بر ماده كمتري در زمين ممكن بود بوجهي كه نظام ملك بهم نخورد پس چنين [ص 188] فرمود و هيچ نقصي وارد نيامد ابدا پس صورت قمر را منشق فرمود نصف را آن طرف جبل انداخت نصف اين طرف و صورت زهره را بر دار حضرت امير نازل فرمود بهمين طور و اما مثل خيال كه فرموده بجهت بيان مطلبهاست يكي كيفيت انتزاع است كه ممكن است صورتي انتزاع شود مثل اينكه خيال انتزاع ميكند يكي انطباق ثاني است بدون تفاوت يكي بيان كيفيت تصرف است كه باين مثل فهمانيد كه چطور صورت را از بالا ميگيرد چنانكه بعضي از حكما ملتفت مسأله شده‌اند و بيان كرده‌اند و شايد صاحب هديه از همين مثل بر او مشتبه شده چنين پنداشته كه قول شيخ مرحوم بر تخييل است و عرض ميكنم بر فرض كه كسي قائل به تخييل هم بشود سحر نميشود چنانكه او افترا بسته زيرا كه سحر با اسباب دنيوي ميشود و آن معالجه است مثل معالجات طبي چنانكه در حديث مي‌فرمايد و اما عمل پيغمبر بقوت اسمهاي خداوند است و آن غير از سحر است پس اگر پيغمبر باين صفت چيزي را بخيال تو هم بياورد معجزه است نه سحر ولي تخييل نبود و واقع بود باري پس اين هم محض افتراء و كذب صرف بود .

قال : قالت الامامية الامامة رياسة عامة الهية بعهد معهود من الله تبارك و تعالي و اخباره و وصاه النبي (ص) و نصه او نص وصيه و من ضروريات الاثني‌عشرية كونهم اثني‌عشر رجلا لايزاد عليهم و لاينقص منهم احد و يجب كونهم قرشيا هاشميا طالبيا علويا و من بعد الحسين (ع) حسينيا لايجتمع في اخوين من بعد الحسين (ع) واحدا من بعد واحد فهي في ولده يرثها ولد عن والده الي ان ختم الامر بالثاني‌عشر المغيب و هو الحجة بن الحسن (ع) ابن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين اخ الحسن بن علي بن ابيطالب (ع) و ذرية رسول الله (ص) من صلب علي و بطن فاطمة بنت الرسول (ص) و هذا [ص 189] الثاني‌عشر حي في الدنيا مرزوق فوق الارض تحت السماء يأكل و يشرب و ينكح و هو شخص واحد روحا و جسما و عمره الشريف اليوم الف و سبعة و اربعون عاما يحفظ الله به دينه و يمسك به سماءه و ارضه و هو قطب الزمان و امام الزمان الذي من مات و لم‌يعرفه مات ميتة جاهلية و ميتة كفر و نفاق فمن ادعي من بعده الامامة لنفسه او لغيره فهو اما ولد زنا او ولد حيض او مطعون في عجانه و له عليه السلام ظهور في غيبته من مكة بيت الله الحرام بعد الصيحة من جبرئيل (ع) و خروج السفياني من آل امية يملأ الارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا و لا ظهور الا له و لا مكان لظهوره الا مكة و علامته الحتمية التي لا بد فيها الصيحة و السفياني و خروج الدجال و نزول عيسي (ع) من السماء الي الارض و هؤلاء الائمة الاثني‌عشر معصومون كعصمة النبي (ص) و لو خلت الارض من واحد منهم لساخت باهلها و هم عباد مربوبون مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يسألون الله سبحانه فيخلق و يسألونه فيرزق هذا اعتقادهم عليه نحيي و عليه نموت و عليه نبعث انشاء الله تعالي اللهم هذه امانتي عندك فردها علي عند وفاتي و في قبري و مبعثي و صراطي و ميزاني لكي ادخل بها الجنة و ابعد بها من النار آمين يا رب العالمين .

اقول يعني امامت رياستي عامه است از جانب خداوند بعهدي معهود از جانب او و اخبار او و وصيت فرموده او را نبي و نص او يا نص وصي او و از ضروريات اثناعشريه است كه ائمه دوازده نفرند نه بر ايشان زياد ميشود و نه كم و واجب است كه قرشي باشند و هاشمي و طالبي و علوي و بعد از حضرت امام حسين حسيني و جمع نميشود امامت در دو برادر بعد از حضرت امام حسين و بعد از آن بزرگوار در اولاد او است كه فرزند از پدر ارث ميبرد تا اينكه ختم شد امر بامام دوازدهم كه غايب است و او حجة بن حسن است [ص 190] و امام دوازدهم حي است در دنيا و مرزوق است روي زمين زير آسمان ميخورد و مي‌آشامد و نكاح ميكند و او يك شخص است از حيث روح و جسم و عمر او امروز هزار و چهل و هفت سال است خداوند باو حفظ ميفرمايد دين خود را و نگاه ميدارد آسمان و زمين را و او قطب زمان است و امام زمان كه هر كس بميرد و نشناخته باشد او را مرده است بميته جاهليت و ميته كفر و نفاق پس هر كس بعد از او ادعاي امامت از براي خود نمايد يا از براي غير خود يا ولد الزناست يا ولد حيض يا موطوء و ظاهر ميشود در غيبت خود از مكه خانه خدا بعد از صيحه جبرئيل و خروج سفياني از آل اميه و امام پر ميكند زمين را از عدل و داد بعد از آنكه پر شده از ظلم و جور و كس ديگر ظاهر نميشود مگر او و مكاني هم از براي ظهور او نيست مگر مكه و علامت حتمي از براي ظهور او عليه السلام صيحه است و سفياني و خروج دجال و نزول عيسي (ع) از آسمان بسوي زمين و اين ائمه اثني‌عشر صلوات الله عليهم معصوم ميباشند مثل عصمت پيغمبر و اگر زمين از يكي از اينها خالي بماند اهلش را فرو ميبرد و ايشانند عبادي كه مربوب خداوند هستند و مكرم هستند سبقت نميگيرند بر خداوند خود بقول و ايشان بامر او عمل ميكنند سؤال ميكنند از خداوند و خلق ميكند و سؤال ميكنند پس رزق ميدهد اين است اعتقاد ايشان بر اين زنده باشيم و بر اين بميريم و بر آن مبعوث شويم انشاء الله تعالي خدايا اين است امانت من نزد تو پس رد كن اين امانت را بر من نزد وفات من و در قبر من و مبعث من و بر صراط و ميزان تا اينكه داخل جنت شوم و دور شوم از نار آمين يا رب العالمين ، چون ترجمه سخن او را دانستي عرض ميكنم خواسته اعتقاداتي بنويسد از كتب اعتقاديه كه علما [ص 191] نوشته‌اند يا ابدا اطلاع نداشته يا نفهميده اخبار را هم كه درست نديده بعضي چيزها بهم بافته نسبت باماميه داده اما آنچه غلط عربيتي دارد كه حاجت بذكر ندارد اما آنچه در تعريف امامت علامه رحمه الله گفته اين است الامامة رياسة عامة في امور الدين و الدنيا لشخص من الاشخاص نيابة عن النبي و بعضي باين تعريف ملحق كرده‌اند بحق الاصالة ، و لاهجي رحمه الله ميگويد مراد از امامت نيست مگر رياسة عامه مسلمين در امور دنيا و دين بر سبيل خليفگي و نيابت از پيغمبر و ميگويد اين تعريف متفق عليه است ميان ما و مخالفين ما و در اخبار بالفاظ مختلفه صفت و تعريف امامت را فرموده‌اند از جمله اين لفظ است ان الامامة هي منزلة الانبياء و ارث الاوصياء ان الامامة خلافة الله و خلافة الرسول و مقام اميرالمؤمنين و در حديث ديگر است الامامة ميراث الانبياء و منزلة الاصفياء و خلافة الله و خلافة رسل الله فهي عصمة و ولاية و سلطنة و هداية لأنهم تمام الدين و رجح الموازين تا آخر حديث اين حديث است در تعريف امامت و آن قول علماء شيعه اين تعريف كه او كرده و نسبت بهمه اماميه داده نمي‌دانم از كجاست اگر چه تصحيح آنرا بتوان كرد و نميگويم غلط است ولي ميخواهم بداني كه در روايت نمودن بي‌مبالات است و اما آنچه گفته در عدد ايشان حق است و صدق و دين ما همين است ائمه دوازده نفرند اول ايشان حضرت امير علي بن ابي‌طالب عليه السلام و آخر ايشان حجة بن الحسن روحي فداهم و اگر كسي امام سيزدهم قائل شود از دين تشيع خارج است و اما آنچه در نسب گفته كه قرشي و هاشمي باشند صحيح است و لي طالبي كه گفته اگر مرادش ابوطالب است و محض نسبت كلمه ابو را انداخته صحيح است ولي اگر مرادش طالب است صحيح نيست طالب برادر [ص 192] حضرت امير است و اما علوي كه گفته در خود حضرت امير جاري نميشود ولي از امام حسن عليه السلام ببعد جاري ميشود و كذلك باقي را كه همه را حسيني گفته اگر چه صحيح است و نه امام از ذريه آن بزرگوار هستند اما سيدالساجدين روحي فداه به تنهائي حسيني فقط بودند ولي از امام محمدباقر (ع) تا امام عصر عجل الله فرجه حسني و حسيني هر دو بودند زيرا كه مادر امام محمدباقر (ع) دختر حضرت امام حسن است ولي از جهت پدر حسيني بودند و از طرف پدر ايشان را ذريه امام حسين ميخوانند و اما آنچه گفته در صفت حضرت صاحب الامر كه شخص واحدند و از آن روز كه تولد فرموده‌اند در دنيا هستند و ساير صفات كه يمسك به سماءه و ارضه صحيح است و دين ما هم همين است و اما اينكه گفته آن بزرگوار قطب زمان است تقصير در حق آن سرور نموده زيرا كه او قطب عالم است و امام همه زمانهاست نهايت اين است كه خداوند بر اهل اين زمان منت گذارد كه شخص او را امام ايشان خاصة قرار داد و الا آنسرور امام هزارهزار عالم است و اما اينكه گفته امام الزمان الذي تا آخر خواسته مطلبي بگويد بخيال خود از عهده برنيامده خوب بود گفته بود هذا الزمان زيرا كه اين روايت كه در باب معرفت امام زمان است اختصاص باين بزرگوار ندارد بلكه اهل هر زمان بايد امام خود را بشناسند در زمان حضرت امير واجب بود معرفت آن حضرت كه هر كس نمي‌شناخت آن بزرگوار را و ميمرد جاهل و كافر مرده بود و هكذا در زمان ساير ائمه بلكه انبياء هميشه چنين بوده و بر اهل هر زمان واجب است كه حجت زمان خود را بشناسند اگر نشناسند ايمان ايشان ناقص ميشود بلكه ايمان پيدا نميكنند و بعد از اين ان شاء الله بيان اين مسأله خواهد شد و اما اينكه گفته هر كس ادعا كند بعد از او امامت را تا آخر صدق است اگر كسي بآن معني امامت كه لايق اين دوازده نفس است بر ديگري [ص 193] يا خود اثبات كند همينطور است كه گفته و اما آنچه در ظهور امام (ع) و علامات آن گفته كم و زياد بسيار دارد و بي‌ترتيب يك چيزي گويا از هر كس شنيده و گفته او كه ميخواسته دعا كند كه بر اين عقيده بميرد درست اين بود كه از روي اخبار و كتب اخيار نگاه كند آنچه فرموده‌اند بنويسد آن وقت از خدا بطلبد كه بر اين عقيده بميرد و اما اينكه گفته است سؤال ميكنند از خداوند و خدا خلق ميكند و رزق ميدهد بظاهر كلامي است كه مسلم مي‌پسندد ولي تعمد كرده در اين لفظ محض انكار فضائل بسيار از ائمه اطهار و حال در صدد بيان نيستم مختصر اينكه يك فضل از فضائل ايشان اين است كه مستجاب الدعوه هستند ولي اجماعي شيعه است كه ايشان اول ما خلق الله هستند نهايت بعضي حقيقت محمديه را كه اصل كل است عقل اول گفتند و بعضي امر خواندند آنها هم كه عقل خواندند همان عقل را مشيت دانستند و مسلم است كه عقل يا امر علت جميع ماسوي است و اگر اغماض نكني و از حق چشم نپوشي ميفهمي كه اينهم اجماعي است چرا كه عوام الناس فهمشان مطلقا در اين باب حجت نيست و علماء همه همين را ميگويند بعضي از روي عرفان بعضي از روي حكمت و علت اولي يد الله است در صنع همه چيز چنان‌كه در اخبار بسيار وارد شده است و در بعضي اخبار است در صفت امام قدرة الرب و مشيته و در دعاء قنوت صحيح معروف است از حضرت سيدالشهداء (ع) اللهم منك البدء و لك المشية و لك الحول و القوة جعلت قلوب اوليائك مسكنا لمشيتك و مكمنا لارادتك و عقولهم مناصب اوامرك و نواهيك فاذا شئت ما تشاء حركت من سرائرهم كوامن ما ابطنت فيهم تا آخر دعا باري برويم سر مطلب مقصود او انكار فضائل بوده نه اقرار اين منصب كه او گفته [ص 194] شأن هر پيغمبر جزئي غير مرسل است كه مستجاب الدعوه باشد بلكه بسا در اولياء بزرگ كساني باشند كه دعوت ايشان مستجاب شود و چون او اين امانت را گذارد نزد خداوند منهم امانتي مي‌گذارم و جميع انبياء و اولياء و ائمه هدي و ملائكه و مؤمنين ناظرين در اين اوراق را گواه ميگيرم و هي اني اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا صلي الله عليه و آله عبده و رسوله و هو خاتم الرسل و حلاله حلال الي يوم القيمة و حرامه حرام الي يوم القيمة و اشهد ان علي بن ابيطالب و حسن بن علي و حسين بن علي و علي بن الحسين و محمد بن علي الباقر و جعفر بن محمد الصادق و موسي بن جعفر الكاظم و علي بن موسي الرضا و محمد بن علي التقي و علي بن محمد النقي و حسن بن علي الزكي و حجة بن الحسن القائم المنتظر عليهم صلوات الله و روحي فداهم ائمتي و قادتي و سادتي و حجج الله و خلفاء رسوله خاتم الرسل و الانبياء محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و لا امام لي سواهم و من ادعي مثل امامتهم لغيرهم عليه لعنة الله و لعنة اللاعنين و اشهد ان الثاني‌عشر منهم الحجة ابن الحسن سمي جده صلي الله عليه و آله هو الامام الموعود المنتظر بشخصه و هو حي لايموت حتي يظهر و يقوم بالامر في الظاهر كما هو القائم اليوم بالامر في الباطن و هو الذي يملأ الارض قسطا و عدلا و لايظهر من البطون كما قال اصحاب الظنون بل هو الذي غاب و سيظهر عجل الله فرجه و سهل مخرجه و اسأل الله ان يجعلني من انصاره المجاهدين في سبيله المستشهدين بين يديه و اشهد ان لهم من الفضل جميع ما كان لرسول الله (ص) غير النبوة و كان له كل فضل غير الالوهية آمنت بسرهم و علانيتهم و اولهم و آخرهم و ظاهرهم و باطنهم و اوالي من والاهم و آمن بمثل ما آمنوا به و اعادي من عاداهم اين است عقيده من [ص 195] كه پدر من اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه تعليم من فرموده و ميثاق از من گرفته و او هم همين عقايد را از مشايخ خود گرفته بود ديگر هر كس غير از اين نسبت بما بدهد خلاف است .