قال : الفصل الثاني في الختمية ، قالت الامامية ان محمد بن عبدالله (ص) معين جزئي ابن آمنة رسول الله خاتم النبيين و المرسلين لا نبي بعده ختم بنبوته الانبياء و بكتابه الكتب و حلاله حلال الي يوم القيمة و حرامه حرام الي يوم القيمة فمن احتمل بعده نبيا او بعد كتابه وحيا و لو كان كلمة يجب قتله انكان ممن اقر بنبوته (ص) و قالوا انه صلي الله عليه و آله جاء بشرعه كملا و اكمل الله له دينه و اتم علينا نعمه و رضي لنا الاسلام دينا و لا امد لشرعه الي يوم القيمة ليرفع المكلفين و قالت الشيخية ان له اسمين يعني له ظهوران اسم سماوي و هو احمد و اسم ارضي و هو محمد ، تا آخر [ص 142] عبارات و بسكه الفاظ ركيكه ادا كرده است نميخواهم عين الفاظ او را نقل نمايم .

اقول ترجمه كلام او اين است كه اماميه گفته‌اند كه محمد بن عبدالله شخص معين جزئي است پسر آمنه و رسول خدا و خاتم انبيا و مرسلين است و بعد از او نبي نيست بنبوت او انبياء ختم شدند و بكتاب او كتب و حلال او حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت و هر كس بعد از او احتمال دهد نبيي را يا بعد از كتاب او وحيي را و اگر چه يك كلمه باشد واجب است قتل او اگر از جمله كساني باشد كه اقرار بنبوت او كرده‌اند و گفتند كه او شرع خود را كامل فرمود و خدا دين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرده و بر ما اسلام را اختيار فرموده و شرع او تا قيامت باقي است و شيخيه گفته‌اند كه او را دو اسم است اسم سماوي كه آن احمد است و اسم زميني و آن محمد است تا آخر عبارت ، و عجب ميكنم از مصنف اين كتاب كه چگونه معاني عبارات مشايخ ما را برگردانيده است و مطالب عاليه را كه همه فضايل اهل بيت عصمت و طهارت است تصحيف نموده و براي مسلمين كج معني نموده اگر عذر خوبي از او بخواهم اين است كه جاهل و عامي هست و معني الفاظ عربيه و فارسيه را درست ادراك نميكند اگر اين را بر خود نه‌پسندد لابد بايد اقرار به بي‌مذهبي خود نمايد چرا كه شخصي كه متدين بمذهبي شده اگر چه از يهود و نصاري باشد اين قسم افترا بكسي نميزند اگر از همه چيز چشم بپوشم از اين مسأله چشم نميتوان پوشيد كه در ملت اسلام تا كلمه كفر را از دهان كسي صريح نشنوند بطوري كه هيچ محمل بر ندارد جايز نيست او را تكفير نمايند حتي آنكه اگر كسي الفاظ متشابهه هم بگويد كه احتمال حق در آن برود جايز نيست او را تكفير نمايند چنانكه روايت شده است كه در زمان عمر شخصي نزد او آمد و گفت اني اكره الحق و احب الفتنة [ص 143] و اشهد بما لم‌ار و عندي ما ليس عند الله و اعلم ما لايعلمه الله و انا رب كم و انا احمد النبي و انا علي فانكر عمر عليه و قال ازددت كفرا علي كفرك و امر بضرب عنقه و كان اميرالمؤمنين عليه السلام حاضرا فقال له عليه السلام مه يا عمر فان الرجل من اولياء الله ماتكلم الا بالحق اما قوله اني اكره الحق فمراده بالحق الموت و كل احد يكره الموت و لا احد يحبه و اما قوله احب الفتنة فان الله سبحانه يقول انما اموالكم و اولادكم فتنة و كل احد يحب المال و الولد و اما قوله عندي ما ليس عند الله فان عنده الظلم و ليس عند الله ظلما و اما قوله اعلم ما لم‌يعلمه الله فانه يتصور لله شريك و الله سبحانه يقول اتنبئونه بما لايعلم ام بظاهر من القول و اما قوله انا رب كم فيريد بالكم ما جمعه الاكمام و هو الردن لا الضمير المخاطب و اما قوله انا احمد النبي فيريد به انا احمده و امدحه و اثني عليه و اما قوله و انا علي يعني انا عال في اعتقادي لست بمتثاقل ، حال ملاحظه كن و ببين تا چه اندازه ملاحظه صورت ظاهر را ميفرموده‌اند و تكفير نميفرمودند پس بچه قاعده تكفير عالم شيعه را بمحض عبارتي كه خود او نفهميده مينمايد كدام فقيه چنين فتوائي داده يا كدام مسلمان چنين چيزي را روا داشته اينك ضرورت مذهب شيعه است بلكه ضرورت اسلام است كه قول بوحدت وجود كفر است مع‌ذلك شيخ مرحوم (اع) مرحوم آخوند را تكفير نميفرمايد بملاحظه اينكه عالم شيعه است و نيت او متابعت ائمه هدي است سلام الله عليهم و امر بر او مشتبه شده و چنين پنداشته كه اين قول حق است حتي آنكه مرحوم شيخ علي بن الشيخ اعلي الله مقامهما در محضر ايشان تكفير وحدت وجوديين را نمود او را نهي فرمودند عرض كرد شما فرموده‌ايد فرمود من گفته‌ام اين قول كفر است يعني اگر كسي عمدا از روي علم چنين سخني بگويد كافر است حال [ص 144] ببين راه شرع چه قدر باريك است و اين مرد چه قدر جسور است كه مطلبي كه از عين حق از روي حديث و آيات مينويسند و اگر درست دقت كني مي‌بيني همه هم همين را ميگويند كج روايت كند فهميده يا نفهميده آنوقت تكفير قايل را نمايد اعاذنا الله من بوار العقل و قبح الزلل باري سخن را مختصر نمايم بهتر است و اولي اينكه قدري از عبارات مرحوم سيد اعلي الله مقامه را كه در اين باب فرموده‌اند بنگارم و بطور اختصار معني كنم تا هر كسي از آن بهره ببرد در شرح‌قصيده بعد از آنكه بياناتي در فضايل نبي ميفرمايند ميفرمايد : و الرسول عليه البيان اما بذاته او بنفسه او بيده فالاول في زمانه عند التمكن من خطابه الشريف و الثاني بعد زمانه عند عدم التمكن بامنائه و خلفائه و اصحابه القائمين مقامه و السادين مسده و الفاعلين فعله المتخلقين باخلاقه الاقرب فالاقرب و الثالث عند عدم التمكن من خلفائه و امنائه و اصحابه و هم العلماء المتقون و العرفاء الكاملون و حجبه المتوسطة بينهم و بين رعيتهم الغير البالغين الخ ، در اين عبارات ملاحظه نما بدقت و ببين چه فرموده تا مطلب بعد را بفهمي ميفرمايد بر رسول صلي الله عليه و آله بيان است من عند الله و او است مبين يا بذات شريف يا بنفس خود يا بدست خود پس بذات خودش ابلاغ فرمود در زمان خود آنوقت كه مردم متمكن بودند كه خطاب شريف آنسرور را بشنوند و بنفس خود ابلاغ فرمود آنوقت كه از ميان تشريف برد و مردم متمكن از درك او نشدند بواسطه امناء و خلفاء و اصحاب او كه قائم مقام او بودند و در همه صفت مثل او بودند ابلاغ فرمود و چون در اين كتاب تقيه بسيار فرموده‌اند از اين باب لفظ اصحاب و امناء را بيان فرموده‌اند ولي براي شيعه مطلب را بيان فرموده‌اند بآن صفات كه بعد فرموده‌اند زيرا كه مسلم است كه احدي در جميع اخلاق شبيه بآن بزرگوار جز ائمه معصومين نبوده و ايشانند نفوس آن بزرگوار بنص اخبار [ص 145] و آيات پس ائمه كه اول ايشان حضرت اميرالمؤمنين و آخر ايشان حجة ابن الحسن است عليهم السلام و روحي فداهم كه قبل از اين اسماء و صفات ايشان را بيان فرموده‌اند ايشان نفوس پيغمبر (ص) و خلفاء اويند لاغير و بعد از آنكه خود آن بزرگوار از ميان رفتند بواسطه ايشان ابلاغ فرمودند يعني فعل ايشان فعل پيغمبر است زيرا كه همه يك نورند و يك طينت و بعد از آنكه ايشان هم از ميان رفتند و ثاني‌عشر ايشان غايب از انظار شد بواسطه ايادي خود ابلاغ فرمود كه علما باشند يعني شرع و دين و كتاب را بدست علماء دادند كه ايشان ابلاغ نمايند و چون كه از جانب ائمه اطهار و پيغمبر (ص) منصوبند پس دست او هستند در ابلاغ پس از اين مطلب معلوم شد كه دين دين پيغمبر است و او مأمور بابلاغ است نهايت تا وقتي كه خود او و اوصياء او در ميان بودند ابلاغ فرمودند بعد از غيبت امام علماء ايادي ايشانند در ميان مردم بعد بياني در وصف علمائي كه نواب و ايادي هستند بطور اختصار ميفرمايند و جواب بحثي را ميفرمايند تا ميفرمايند بعد از چند سطر : و كذلك العلماء البالغون تصدوا لاظهار ما تصدي رسول الله لظاهر الشريعة و حكوا مثال اسمه الذي في الارض و هو محمد فان له (صلعم) اسمان اسم في الارض و هو محمد و اسم في السماء و هو احمد و الاسم هو الظهور يعني له ظهوران ظهور في العوالم الظاهرية مما يتعلق بظواهر الابدان من احكامها و افعالها و صفاتها و كينوناتها و مظهر هذا الظهور و موقع هذا النور المسمي بمحمد و له ظهور في العوالم الباطنية و الاسرار الغيبية و مظهر ذلك الاسم هو المسمي باحمد و لما كان الخلق في القوس الصعودي و كلما قرب من هذا القوس كان غليظا و كثيفا و كلما بعد و قرب الي المبدأ كان رقيقا لطيفا و من عهد النبي (صلعم) في رأس كل مائة سنة كان يظهر من يروج الاحكام [ص 146] المناسبة لذلك المقام و لما كان مبدأ القوس كانت التربية لظهور الاحكام بالظواهر و المروج في رأس كل مائة سنة كان يروج الشريعة علي مقتضي ظواهر الرعية ، و بعد شرحي ميفرمايند بطور اختصار از حال علماء شريعة كه رأس هر مائه ظاهر شده‌اند تا اينكه ميفرمايد : فلما تمت الدورة الاولي لشمس النبوة التي هي متعلقة لتربية الظواهر التي هي مقتضي ظهور اسم محمد اتت الدورة الثانية لشمس النبوة لتربية الظواهر و البواطن ● في هذه الدورة تابعة كما ان الدورة الاولي لتربية الظواهر و البواطن كانت تابعة فكانت هذه الدورة الثانية فيها اسم رسول الله (ص) الذي في السماء و هو احمد و كان المروج و الرئيس في رأس هذه المائة احمد المسمي باحمد تا آخر عبارت ، و من بجهت اختصار آنچه محض تفصيل بيان بوده انداختم و همان قدر از عبارت كه محل ايراد او بوده نقل نمودم اگر كسي تمام عبارت را بخواهد بداند رجوع بشرح‌قصيده نمايد و من بحول الله اين مطلب را بطور اختصار شرح ميكنم تا بداني و لابد بايد آنچه ايشان مجمل فرموده‌اند بجهت اينكه در مقامات ديگر مفصل فرموده‌اند اندك بياني كنم يك مسأله اين است كه در اخبار رسيده است كه از براي پيغمبر صلي الله عليه و آله سه اسم است محمود و احمد و محمد در قيامت روي منبر وسيله محمود است و در آسمانها احمد و در زمين محمد و مراد از آسمان و زمين مسلم اين دخان مشهود و اين تراب فقط نيست بلكه مراد از آسمان عالم ملكوت است و مراد از زمين عالم ملك و آن بزرگوار حجت خدا است و پيغمبر او بر همه عوالم و در هر عالمي باسمي خوانده ميشود و از براي اسم حقيقتي است و لفظي اما لفظ اسم همان است كه در عالم حروف و كلمات بآن تلفظ ميشود مثل ميم و حاء و دال مثلا و اما حقيقت اسم آن معني است كه باين لفظ از او تعبير آورده ميشود مثلا محمد يعني ستوده آن صفت ستودگي كه همه كس او را پسنديده‌اند حقيقت اين اسم است و ميم و حاء و دال تعبير از او است از اين جهت است كه باختلاف السنه [ص 147] تعبيرات مختلفه از آن حقيقت آورده ميشود و آن حقيقت نزد همه يكي است و آن حقيقت صفت است از براي آن جوهر كه موصوف بآن شده از اين جهت حضرت امام رضا (ع) فرمود الاسم صفة لموصوف و چون اين مسأله ظاهر است چندان بسطي لازم ندارد بنا بر اين اگر اصل صفت در كسي پيدا شد و لفظ آنرا بر آن وضع كردي لفظ بجا واقع شده ولي اگر صفت چيز ديگر است و لفظ ديگر بر آن وضع كردي بي‌جا شده و اين لفظ اسم حقيقي بر او نيست بلكه اسم عرضي است و زايل ميشود مثل اينكه قبيح واقعي را حسن بخواني و حسن را قبيح بخواني اين عرضي است كه بقاء ندارد و باندك زماني زايل ميشود اگر چه در دنيا مسمي باين اسم هم شود ، برعكس نهند نام زنگي كافور ، و در اصل خلقت در عالم معني اسماء بر معاني بجا و درست وضع شده زيرا كه واضع خداست اين است كه ميفرمايد الاسماء تنزل من السماء و در قرآن مجيد است لم‌نجعل له من قبل سميا ولي در عالم اعراض گاه باشد تغيير كنند مثل اينكه اغلب چيزها از فطرت اوليه تغيير ميكنند ولي در اشخاصي كه خداوند ايشان را حفظ فرموده از اعراض حكم اولي تفاوت نميكند همان طور كه فطرت ايشان نيز در دنيا برنميگردد و بر طبق مشيت پروردگار راه ميروند پس در پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله امر چنين است ابدا اسم عرضي بر آن بزرگوار گذارده نميشود و باسم بي‌مناسبت خوانده نميشود و كذلك ائمه اطهار سلام الله عليهم و انبياء شأن ايشان چنين است و اگر جاهلي احيانا ايشان را باسمي از روي جهل بخواند آن اسم ايشان نيست و اما در علماء اخيار و كملين اعصار هر گاه مانعي عرضي رخ ندهد و خداوند خواسته باشد بوجود ايشان حجتي برپا دارد اسامي آنها را حفظ ميفرمايد زيرا كه حجت خداوند تمام است و نقصي در آن نيست حال چون اين مقدمه [ص 148] معلوم شد عرض ميكنم حقيقت خاتم صلي الله عليه و آله اول ما خلق الله است و مقام او فوق جميع اسمها و صفتهاي عالمهاي پائين است و از براي او در آن مقام اسمي است كه خود او و ائمه هدي ميدانند و آن حقيقت مقدسه بعد از آنكه تجلي فرمود در عوالم نازله بامر خداوند در هر عالمي جلوه از براي خود گرفته است و در ميان اهل آن عالم ابلاغ فرموده امر خداوند را تا اينكه نازل شد بعالم اجسام و اول نزول نور او ظاهر شد در عرش و از عرش مرتبه پس از مرتبه نازل شد تا تجلي فرمود باين بدن مقدس كه در ميان مردم راه ميرفت و از هر عالمي بعالم پائين‌تر كه نازل شده جامع مراتب هست نه اين است كه مرتبه پائين فاقد مرتبه بالا شود مثل اينكه در جميع سلسله طوليه ملاحظه مينمائي مثل خود تو مثلا حقيقت تو از عالم نفس است و تو از آن عالم پائين آمده و يك مرتبه هم نيامدي بلكه مرتبه بمرتبه نازل شده تا در اين بدن ظاهر شدي حال اين بدن تو صاحب آن مراتب كه تو از آنجا پائين آمدي هست پس مثالي دارد و ماده و طبعي و نفسي همچنين است امر در هر خلقي و خلق اول چون از اول عوالم آمده در اين بدن جامع كل مراتب هست نه باين معني كه مقامات عاليه را از وجود خود خالي فرموده باشد بلكه بهمان قسم كه نفس زيد باين بدن تعلق گرفته است نفس خاتم (ص) باين بدن تعلق گرفته و اگر بخواهم اين مطلب را اينجا شرح دهم سخن بطول مي‌انجامد و مرادم اختصار است خلاصه پس شخص پيغمبر (ص) در اين بدن جامع جميع مراتب غيبيه است بطور كمال و داراي مرتبه شهاديه هم هست و هر مرتبه از آن مراتب را صفتي است و هر صفتي لفظي دارد و آن الفاظ اسماء آن مراتب است و عدد آنها را خدا ميداند ولي كليه مراتب جبروت است و ملكوت و ملك اما جبروت عرصه عقل است و گاه تعبير از آن آورده ميشود بوسيله و اسم خاتم (ص) آن‌جا محمود است زيرا كه همه كاينات حمد نعم او را [ص 149] ميكنند و هر نعمتي بهر يك ميرسد بواسطه او است و در ملكوت كه از نفس باشد تا مثال او را احمد ميخوانند بجهت حكمتهائي چند كه يكي از آنها اين است كه محمود در آن عرصات است چنانكه در حديث وارد شده و در عرصه ملك اسم آن بزرگوار محمد است و چون اين بدن شريف جامع همه مراتب است بهمه اين اسماء خوانده ميشود مثل اينكه باسم اول ما خلق الله و اشرف كاينات و ساير اسماء مخصوصه بمراتب غيبيه خوانده ميشود و اين اسماء صفات او است در مراتب غيب و آن بزرگوار در اين صفات نبي بر همه خلق اولين و آخرين است و شارع و مبلغ من عند الله و اهل هر عرصه را بمقتضاي قابليت و استعداد ايشان ابشار و انذار ميفرمايد و از براي اهل هر عالمي احكامي است و شرايعي مناسب ايشان و سنخ انسان را خداوند جامع جميع مراتب فرموده الا اينكه بعضي مراتب را بطور اصالت دارا هستند و بعضي را بطور ظليت و قابليت وصول بهمه آن مقامات را دارند و پيغمبران را خداوند نصب فرموده محض تكميل ايشان و بر حسب قابليت و استعداد خلق را تكميل مي‌نمايند و از همين جهت هم هست كه شرايع تفاوت ميكند بلكه نسخ احكام در شرع واحد نيز از اين باب است زيرا كه نبي طبيب ارواح است و هر روزي بر حسب استعداد و اقتضاي قوابل حكمي ميفرمايد مثل اينكه طبيب ابدان بر حسب امراض معالجه ميكند و چون خاتم (ص) مبعوث شد وقتي بود كه خلق جاهل بودند و هنوز استعداد از براي تلقي احكام تامه و حكم باطنيه نداشتند حضرت بنا گذاردند به تكميل ظواهر ابدان ايشان باحكام ظاهريه شرعيه كه از اقتضاي ملك است و احكام باطنيه نفسانيه و عقلانيه را صريح نفرمودند ولي در ضمن كتاب و سنت آنها را مندرج فرمودند بجهت اينكه آن زمان كه اهلش بيايند و آن بزرگوار در ميان نباشد راه بسوي علم [ص 150] آنها بيابند چنانكه در حديث ميفرمايد كه چون خداوند دانست كه آخر الزمان جمعي مي‌آيند كه متعمق در توحيد ميشوند سوره توحيد را نازل فرمود كه آنها بفهمند و همچنين اخباري چند وارد شده كه آخر الزمان جمعي بيايند كه بواطن قرآن را بفهمند و تعليم عرب كنند و در حديثي ميفرمايد خطاب بعرب كه شما شمشير بر سر عجم گذارديد و ظاهر قرآن را گردن ايشان گذارديد در آخر الزمان آنها شمشير بر سر شما ميگذارند و تأويل قرآن را بگردن شما ميگذارند و اگر آن روز پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله علوم و حكم اشياء را در بطون اخبار و كتاب نميگذارد احدي نميتوانست استنباط آنها را نمايد زيرا كه اصل علم حق من عند الله است و او واسطه فيض ميان خدا و همه خلق است نهايت آنروز كه تشريف داشت بجهت عامه خلق مصلحت نبود بواطن را ظاهر فرمايد ولي براي آن اشخاص كه آن روز بدرجه كمال بودند و قابل تلقي فيوض باطنيه بودند ميفرمودند و آنها را منع نمي‌نمودند و كذلك ائمه هدي سلام الله عليهم باين طور سلوك فرمودند آنچه براي رعايا و برايا صلاح بود ظاهر فرمودند و آنچه مصلحت ايشان نبود ولي حاجت اشخاصي بود كه بعد از اين مي‌آيند برمز بيان فرمودند كه روات ضبط نمايند و بارث برسد باهل آنها چنانكه پيغمبر (ص) فرمود رب حامل فقه غير فقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه خلاصه آنچه بظاهر ميفرمودند علوم ظاهريه و احكام شرعيه بود و اگر احيانا كسي از حكمتهاي باطنيه هم سؤال مينمود و اهلش نبود بسا بيان نميفرمودند مثل اينكه روزي شخصي از حضرت صادق (ع) پرسيد رعد هم تسبيح دارد فرمود اقبال نما بشأن خودت تو را چه كار است باين كار و اگر سائل اهلش بود بيان ميفرمود و از اين باب است اختلاف بعضي از اخبار در اسرار و حكمتها گاهي بيان فرموده‌اند گاهي مكتوم [ص 151] داشته‌اند گاهي برمز بيان فرموده‌اند و مردم چنين مي‌پندارند اخبار مختلف است و حال اينكه در فرمايشات ايشان اختلاف نيست و آنچه از احكام ظاهر ميفرمايند حكم ظاهر ملك است و ظاهر را هم از براي اهلش البته بآن بدن ظاهري كه در آن جلوه فرموده‌اند ميفرمايند و آن بدن همان صفات ملكيه است نه بدن گوشتي و پوستي زيرا كه بدن گوشتي و پوستي بمنزله حاملي است از براي ابدان اصليه و جوهريه و حكم همه از آن ظاهر ميشود و صفات ملكيه صورت شرعيه است و تعبير از آن صورت آورده ميشود بمحمد (ص) و در صدد شرح مناسبات اين اسم مبارك بآن مقام نيستم پس آنچه بطور ظاهر فاش فرمودند از براي عامه مردم در آن زمان از انوار و متعلقات آن اسم مبارك بود و باقي صفات خود را پنهان داشتند و تا مدتهاي مديد زمان باين انوار تكميل شد و مكملين ابلاغ همانها را نمودند و اگر احيانا كاملين در عالم پيدا ميشدند كه داراي كمالات ديگر هم بودند معروف در ميان مردم نبودند و اگر ابلاغي هم كردند از همان ظواهر بود چنانكه ائمه هدي سلام الله عليهم چنين فرمودند تا آن وقت كه خلق ترقي كردند و فهمشان بالا گرفت و قابل شدند كه از آن علوم و اسرار غيبيه كه از صفات اهل ملكوت است مثل علوم خياليه و رياضات نفسانيه و اسرار حكميه براي ايشان اظهار شود يعني نوع خلق اين حالت را پيدا كردند نه فرد فرد زيرا كه در فرد فرد در هر عصر همه جوره قابليت پيدا ميشود مثل اينكه در زمان خاتم (ص) جماعتي بودند كه اهل باطن باشند ولي نادر بودند و اگر بخواهم هر مطلبي كه عرض ميكنم حديثي روايت كنم سخن بطول مي‌انجامد خود ناظر اگر اهل تسليم است بداند حديث هم بر اين مطالب موجود است اگر اهل انكار است چون متذكر شد تتبع نمايد تا شواهد عرضها را در اخبار ببيند بالجمله بعد از آنكه زمان قدري [ص 152] ترقي كرد مسلما حكم بايد بالا رود و مكمل كامل‌تر شود و اگر چه پيغمبر و ائمه عليهم السلام كه حاكم بر كلند در بطون كتاب و سنت همه چيز را گذاردند ولي همه مردم قابل فهميدن نبودند پس خداوند از لطف خود جماعتي را ظاهر فرموده ميان مردم كه شرح نمايند كتاب و سنت را و ابلاغ نمايند چنانكه در دوره اول همه مردم احكام فقهيه را نمي‌توانستند از اخبار تلقي نمايند خداوند فقها نصب فرمود تا تفقه نمايند و مردم را تكميل نمايند و اگر احيانا بعضي علم بيشتر هم داشتند چون زمان صلاحيت نداشت مكتوم كردند در اين دوره هم كه خداوند خواست حكمتهاي غريبه ظاهر شود علمائي كه قابل فهم آنها باشند نصب فرمود و آنها برخاستند و بنا گذاردند بيان اين مطالب را كردن و اين علوم و حكم از صفات ملكوتيه است نه ملكيه زيرا كه دانستي كه حكم ملك همان شرع ظاهر است و حكم ملكوت را در اصطلاح طريقت ميگويند و علم طريقت يك درجه بالاتر است و اين از صفات و ظهورات نبي است و نبي در آن عرصه مسمي است باحمد صلي الله عليه و آله و او است حجت و رسول در ابلاغ اين علوم نيز الا اينكه در بطون كتاب و اخبار خود اين احكام را فرمود و ائمه اگر چه قدري بيشتر اظهار فرمودند ولي ايشان هم بامناء خود فرمودند نه بهر كس ولي در دوره دويم زمان حكمت اقتضاء نمود آن مطالب فاش شود و مردم قانع بصرف شرع ظاهر نشدند پس علمائي كه حامل اين علم بودند ظاهر شدند و قبل از اين اگر چه بودند ولي علم باطن را پنهان مينمودند اگر نبودند لامحاله اين سلسله تا آل‌محمد (ع) منقطع ميشد پس محال بود اين زمان كسي حامل آنها شود زيرا كه علماء قشريين كه اين حكمتها را نمي‌توانستند برسانند پس همه از ميان ميرفت و مندرس ميشد چنانكه در ميان اهل ظاهر مندرس شده بود و اخبار اين فن همه [ص 153] متروك بود حتي بجائي رسيده بود كه فقهاء تجويز نميكردند كسي بعلم طريقت عمل كند يا از حكمت چيزي بياموزد بجهت اينكه قشري بودند و طريقت حقه و حكمت حقه را نمي‌فهميدند و آنچه ديده بودند طريقتي بود كه صوفيه ميگفتند و حكمتي بود كه فلاسفه داشتند و آنها باطل بود چنين پنداشتند در راه حق مطلقا نبايد از اين علم اثري باشد بلكه تكفير نمودند سالكين از اين راه را و اين از جهت جهل بود چنانكه ميفرمايد لو علم ابوذر ما في قلب سلمان لكفره بجهت اينكه ابوذر متحمل علم سلمان نبود و كذلك حضرت سيدالساجدين ميفرمايد :

و رب جوهر علم لو ابوح به لقيل لي انت ممن يعبد الوثنا

لقد تقدم في هذا ابوحسن الي الحسين و وصي قبله الحسنا

خلاصه سابقين متحمل اين علوم نبودند و مع‌ذلك مؤمن هم بودند چنانكه ابوذر با اينكه متحمل علم سلمان نبود مؤمن بود ولي جمعي خاص را خداوند براي اين علوم برگزيده است و در صدر اول اظهار نميكردند مگر باهلش و خلفا عن سلف گرفتند تا رسيد بزمان شيخ مرحوم (اع) كه حامل اين علم شد و ابلاغ فرمود بر حسب استعداد حال چون اين مطلب معلوم شد عرض ميكنم چون فعل خداوند بر حكمت واحد است و نظم و نسق ملك يكي است و اختلاف در خلق نيست از اين باب ظاهر عنوان باطن شده و اسماء بر طبق معاني گذارده شده مگر عرضي منع نمايد و سابقا دانستي كه در اولياء و علماء كه خداوند بواسطه ايشان ابلاغ حجتي ميفرمايد كمتر عرض عارض ميشود زيرا كه حجت خداوند بايد ظاهر باشد پس بنا بر اين آن علمائي كه حامل شرع ظاهر بودند و اين علم را تجديد كردند و منتشر نمودند چون اثر صورت ملكي خاتم (ص) از ايشان جلوه كرد حكمت چنين اقتضاء نمود كه اسم همه محمد بشود بجهت اينكه اسم ظاهر پيغمبر (ص) محمد بوده و آن عالم [ص 154] كه مجدد علم باطن شد چون اثر اسم ملكوتي پيغمبر (ص) را حكايت كرد و حامل آن اثر شد مناسب بود اسم آن احمد باشد اين است همه مطلب سيد مرحوم اعلي الله مقامه درست در عبارت ايشان ملاحظه كن تا بفهمي نهايت ايشان چون قدري عبارات را مشكل فرموده‌اند و اين مرد عامي بوده نفهميده چه ميخواهند بفرمايند عناد هم داشته ايرادات نموده ابدا مراد اين نيست كه نفس خاتم (ص) نوعي است و در شيخ مرحوم اعلي الله مقامه بنفسه ظاهر شده و شيخ حامل اسم سماوي بطور حقيقت شده چگونه كسيكه مسلم است و مقر بخاتميت پيغمبر چنين حرفي ميزند اين نيست مگر صرف افترا بآن بزرگوار خلاصه پس همه مطلب بعبارت آسان‌تر اينكه تا زمان شيخ مرحوم اعلي الله مقامه مردم چندان متحمل علوم باطنيه نبودند لهذا علماي ظاهريين ظواهر مردم را تربيت كردند آنوقت قدري ترقي كردند شيخ مرحوم از بواطن براي ايشان ظاهر كرد لهذا اسم آنها غالبا محمد شد اسم شيخ مرحوم احمد همچنان كه خاتم (ص) در مقام ظاهر محمد خوانده ميشد در باطن احمد و اما اسم محمود آن بزرگوار كه اسم ارفع است باطن‌تر است و علمش مخفي اگر چه در اصداف اخبار گذارده شده حال تو خود ملاحظه كن در اين بيان چه عيبي است و چه نقصي وارد مي‌آيد ولي اين مرد بي‌انصاف چنين جلوه داده كه مراد سيد (اع) اين است كه خاتم (ص) روح نوعي است تا هزار و دويست سال خود او رأس هر مائه از بدني ظاهر شد كه اسم او محمد بود و در اين مائه در بدني ظاهر شد كه اسم او احمد باشد حاشا كه مراد چنين باشد و استغفر الله من تصور مثل هذا المقال اين نيست مگر مذهب تناسخ نعوذ بالله يا قول باينكه نبي جنسي است كه افرادي دارد و هر دو باطل است و كفر [ص 155] صريح ولي حق همان است كه عرض شد محمد بن عبدالله (ص) پيغمبر خاتم است و او صاحب همه مراتب است و پيغمبر همه عوالم و ابلاغ حكم خود را فرموده ولي تا مدت زماني مردم متحمل بيش از ظواهر نبودند شرع ظاهر او را علماء روايت كردند چون قدري ترقي كردند شيخ مرحوم (اع) از باطن فرمودند آنها چون اثر ظاهر شرع را روايت كردند مسمي بمحمد شدند ايشان چون باطن را روايت كردند مسمي باسم احمد شدند و علماء سلف كه مجدد شرع شدند و صاحب تصنيف و تأليف بودند غالبا اسمشان محمد بوده چند دفعه سخن را مكرر نمودم تا درست بفهمي و اما آنچه مرحوم آقا بيان فرموده‌اند در حكمتهاي غيبت و ظهور است عالم را تشبيه بانسان كرده‌اند از وقت ظهور آدم عليه السلام تا زمان رجعت آن وقت را هنگام انعقاد نطفه فرموده‌اند رجعت را هنگام كمال و هر وقتي را مقابل وقتي كرده‌اند چه دخل باين مسأله دارد ولي مقصود او اين بوده كه اين حرفها را بگويد تا نتيجه بگيرد كه بابيه لعنهم الله از اين جهت اين مزخرفات را گفته‌اند جواب اين را مگر به خداوند واگذارم ملاحظه نما الآن كه پنجاه سال متجاوز است كه بابيه پيدا شده‌اند كه غير از ما ايشان را رد كرده كدام عالم دامن بكمر زد و بدعتهاي ايشان را رفع كرد و شبهات ايشان را جواب داد اگر اقوال ايشان نتيجه اقوال ماست چه شد كه ردكننده ايشان ما شديم و تمام مخاصمه ايشان با ما شد ولي عداوتي كه در قلب اين مرد است كه هر كلمه كه ميگويد دلش خنك نميشود كلمه سخت‌تر ميگويد تا اين‌جا شبهات مذهبي بجهت اهل علم بر ما وارد آورد خودش فهميد كه اينها مثمر ثمر نيست صاحبان هوش ميفهمند كه اينها حرف عالم نيست آنها هم كه هوش ندارند عداوت و محبتشان نفع و ضرر ندارد اينجا اين كلمات را القاء نمود شايد اهل دولت ببينند و از اين باب بر ما ضرري وارد آيد و حمد ميكنم خداوند را كه پادشاه اسلام [ص 156] خلد الله ملكه را ديده بصيرتي عنايت فرموده كه اهل حق و باطل را خوب ميشناسند و بي‌غرض و مغرض و مصلح و مفسد را تميز ميدهند و ميدانند كه آنكه بقوت علم بابيه را جواب كرده ما بوده‌ايم و سايرين از عهده رفع يك شبهه برنيامدند و نميدانم چرا نميگويد حرفهاي بابيه نتيجه حرفهاي صوفيه و وحدت وجوديين است اينك جماعتي از ايشان كتابها نوشته‌اند ملاحظه نما و ببين مطالب ايشان نتيجه حرفهاي صوفيان است يا نتيجه سخنان ما آنكه شرع را ترك كرد و گفت مكلف غير از مكلف مائيم يا طايفه از آنها آنكه شرب خمر و لواط و زنا و ترك صلوة و صيام را زينت خود قرار داد مائيم يا آنها آنكه مهدي نوعي قايل شده مائيم يا صوفيان اگر واقعا انصاف دهي مي‌بيني كه اينها مذهب صوفيان است كه در ميان ايشان منتشر است الا اينكه چون علمشان كم است نميتوانند مطلب خود را درست بيان كنند و اما باقي مطالب كه نوشته اگر كسي عين عبارات ارشادالعوام را بخواند حاجت بجواب ندارد نهايت الفاظي كج كرده پيش و پس آنها را انداخته اينطور روايت كرده .

قال : الفصل الثالث في الوحي ، قالت الامامية الوحي النازل الي نبينا (ص) كلام الله سبحانه يخلقه في القلم الاعلي فيرسمه القلم في اللوح المحفوظ و هو معلق في جبين اسرافيل فيأخذه اسرافيل و يؤديه الي ميكائيل و هو الي جبرائيل و هو الروح الامين فينزل به من السماء الي السماء حتي ينتهي الي الارض فيلقي معناه علي قلب النبي (ص) و يتجسد له فيراه ببصره و يلقي الفاظه علي سمعه الظاهر و هو تجلي الهي للنبي (ص) بكلامه و لذلك تعرضه الغشوة حين ينزل عليه الوحي و قالوا لاينزل جبرئيل (ع) بالوحي بعد محمد بن عبدالله بن آمنة (ص) الي احد من امام و غيره و لو بحرف واحد و لو كان لامور اخري غير الوحي علي الاوصياء (ع) و يؤيد الاولياء في المعني من غير رؤية .

اقول يعني اماميه گفته‌اند كه وحي نازل بسوي نبي ما كلام خداست كه آن را خلق فرموده [ص 157] در قلم اعلي پس قلم آنرا رسم ميكند در لوح محفوظ و آن معلق است در جبين اسرافيل پس ميگيرد آنرا اسرافيل و ادا ميكند بميكائيل و او بجبرئيل و او روح الامين است و نازل ميكند روح الامين وحي را از آسمان بآسماني تا بزمين برسد پس معني آنرا بقلب نبي مياندازد پس متجسد ميشود و نبي او را مي‌بيند و الفاظ آن را القاء بر گوش نبي ميكند و اين تجلي الهي است بر نبي در كلامش و از اين باب غش ميكند وقت نزول وحي و گفته‌اند كه جبرئيل بعد از پيغمبر بر احدي نازل نميشود خواه امام باشد خواه غير امام اگر چه يك حرف باشد اگر چه در ساير امور بسا نازل شود و اولياء را هم در معني تأييد نمايد ، و چون در اين مقام اشتباه‌كاري زياد نموده لابد آنچه نسبت باماميه داده جدا بيان ميكنم و آنچه نسبت بمشايخ ما داده جدا تا غرضهاي اين مرد معلوم شود و مردم بدانند كه هيچ مبالات از دروغ و مزخرف‌گوئي ندارد اما اين تفصيل كه نسبت بجميع اماميه داده است ديني است بر او كه اثبات نمايد ما كه واقف بر چنين اجماعي نشديم چرا كه عوام اماميه كه ابدا نميفهمند جز اينكه وحي بر پيغمبر (ص) نازل ميشد و زياده بر اين چيزي نميدانند و شاهد اين ادعا اينكه سؤال كن از مردمان در كوچه و بازار از وحي و كيفيت آن تا بداني راست ميگويم و اما صاحبان فهم ايشان از اين زيادتر كه جبرئيل نازل ميشد و وحي ميآورد نميدانند مسلما و شاهد آن هم باز همينكه سؤال كن تا جواب بشنوي پس كلام راجع بعلماست فقها هم اگر ميل بطلب علمي كرده‌اند و رجوعي باخبار كرده‌اند همان قدر كه در اخبار است اعتقاد كرده‌اند بدون معرفت بحقايق پس امر منحصر است باهل حكمت و بايد دانست كه آنها چه ميگويند اما اتباع مشائين كه قول ايشان در وحي اين است كه مشاعر پيغمبر (ص) مطالب را از عقل پيغمبر ميگيرد نهايت همين مراتب را در شرع باسم ملائكه ميخوانند و آن فهميدن را وحي ميگويند و ملا صدرا و اتباع او ميگويند كه [ص 158] پيغمبر (ص) بخيال خود متوجه عقل ميشود و معاني كليه از عقل او نازل ميشود بر خيال تا اينكه ميرسد بحس و از حس ببدن ميرسد و معاني متصور و متجسد ميشود و اشخاصي پيش چشم پيغمبر مصور ميشوند از آن معاني نازله از عقل و اين را ملك ميگويند و وحي ميخوانند و عقل را جبرئيل ميدانند اينك بعضي از عبارات آخوند و تلاميذ او را از براي تو نقل ميكنم تا بفهمي غرض اين مرد را ملا عبدالرزاق مرحوم در گوهرمراد ميگويد كمال قوه ادراك جزئي سيما قوه متخيله آن است كه با آنكه بغايت قوي باشد در نهايت انقياد و اطاعت باشد مر قوه عقليه را بحيثيتي كه هنگام انتقاش و ارتسام نفس بصورت معقولات و اتصال وي بعقل فعال كه مفيض علوم و كمالات است باذن الله تع و جبرئيل از او است قوه متخيله منجذب شود بسوي قوه عقليه بحدي كه هر صورتي كه در ذات نفس بعنوان تجرد و كليت مرتسم شود مثالي و شبحي از او در قوه متخيله بعنوان تمثل و جزئيت ظاهر ميشود پس حكايت كند متخيله مدركات قوه عقليه را اگر ذوات مجرده باشد بصورت شخصي از اشخاص انسان كه افضل انواع محسوسات جوهريه است در كمال حسن و بها و اگر معاني مجرده است در كمال بلاغت و فصاحت و چون تطبع و ارتسام متخيله بصور مذكوره در كمال قوه و ظهور بود ادا كند آن صور را بحس مشترك بحيثيتي كه صورت ذوات مدرك بحس بصر و صور الفاظ مدرك بحس سمع گردد و چنان مشاهده شود كه شخصي در كمال حسن در برابر ايستاده كلامي در كمال فصاحت القاء ميكند تا آنكه ميگويد بعد از تفصيل جزئي از اين قبيل بيان پس جبرئيل كه عبارت از عقل فعال باشد نزد حكما اول بر نفس ناطقه نبي كه حقيقت قلب است نازل شود و بعد از آن بخيالش و بعد از آن بحس درآيد و همچنين كلام الهي را اول دل نبي شنود و بعد از آن بخيال درآيد و بعد از آن معاني بدل فهميده شود [ص 159] و مرحوم سبزواري در اسرار شرحي در كيفيت خيالات و اضغاث احلام و وحي بيان ميكند و در باب وحي ميگويد و اگر در بيداري و نحو آن اتصال اتفاق افتاده پس بايد نفس ناطقه قوت داشته باشد تا وافي بهر دو جانب باشد از ظاهر و باطن و متخيله قوت داشته باشد كه خيال را استخلاص از مشاعر ظاهره نمايد پس اگر آنچه را به نفس رسيده از معاني و صور در آنها متخيله مطيعه تصرف نكرده و صور را حس مشترك ادراك كرده و خيال حفظ كرده پس آن وحي صريح و الهام صحيح است و قبل از اين و بعد از اين تصريحات بسيار دارد و همين است مطلب مرحوم آخوند چه فايده كه مطالب را آن مرحوم متفرق نوشته و نميتوانم همه را جمع كنم يك جا تا حاصل مطلب او را بفهمي ولي اصطلاح او را عرض ميكنم اما عقل اول را روح القدس ميداند و حق هم همين است و جبرئيل را نيز همان عقل ميداند و نفس را لوح ميداند و مقر است كه نفس خاتم (ص) همان لوح است و ملائكه را چيزي جز اوامر قوليه و فعليه متعلقه باشياء نميداند اين تفصيل اصطلاح او است حال خلاصه كلام او را فارسي بيان ميكنم ميگويد رحمة الله عليه كه ملائكه ذوات حقيقيه دارند و ذوات اضافيه كه مضاف بمادون ميشوند مثل نفس به بدن ولي بدن آنها مثل ابدان اهل آخرت است نه اهل دنيا و مراد او از ابدان اهل آخرت خيالات است اگر تحقيقات او را در معاد فهميده باشي اما ذوات حقيقيه آنها كه امري قضائي و قولي است و اما ذوات اضافيه آنها كه خلقي است و قدري و انشاء ميشوند از آنها ملائكه لوحيه و اعظم ايشان اسرافيل است و ملائكه لوحيه ميگيرند از ملائكه قلميه و پيغمبر (ص) در معراج آنها را ملاقات ميفرمود و روح القدس را ميديد در بيداري پس روح نبوت بعالم ايشان كه عالم وحي رباني است متصل شد كلام خدا را مي‌شنيد بعد توضيح ميكند مطلب را باين كلام كه آن اعلام حقايق است بمكالمه [ص 160] حقيقيه و اين است افاضه و استفاضه در مقام قاب قوسين او ادني و اين جاست مقام قرب و مقعد صدق و معدن وحي و الهام و اين است كلام حقيقي و ملتفت اين نكته هم باش كه او حقيقت كلام را ذاتي ميداند و آن بزرگوار در معراج رسيد تا جائي كه صرير قلم را شنيد و بعد از مراجعت چون بساحت ملكوت سماوي رسيد صورت آنچه تعقل كرد در لوح نفس او متمثل شد و آن‌جا مشاهده فرمود پس از آن مقام اثر نمود بظاهر و در اين وقت دهشتي در حواس ظاهره براي او حاصل ميشد بجهت اينكه روح قدس ضابط جانبين است پس استعمال ميكند مشاعر حسيه را نيز لكن نه در اعراض حيوانيه بلكه در سبيل سلوك رب پس مشايعت ميكند در سبيل معرفة الله و طاعت او پس هر گاه خداوند او را خطابي سازد بدون حجاب خواه بواسطه ملك يا بدون واسطه در نفس او منطبع ميشود نقش ملكوت و صورت جبروت پس ظاهر ميشود بر او مثالي از وحي و حامل او بسوي حس باطن پس آنگاه حاسه ظاهريه منجذب ببالا ميشود و متمثل ميشود براي آن صورتي كه از معني منفك نيست و روح حقيقي پس اين گاه ممثل ميشود بر او ملك پس مي‌بيند ملكي از ملائكه را بر غير صورتي كه داشته در عالم امر بجهت اين كه امر اگر نازل شود خلقي ميشود مقدر پس بصورت خلقي ديده بشود تا آخر سخن او و در اين كلام اشاره‌ها و بيانها كرده كه همه مخالف با شرع انور است بلكه مخالف اغلب شيعه است ولي چون در صدد رد و بحث با او نيستم جواب نميگويم خلاصه اين است مختصر سخن او در اين مقام و بصورت ظاهر اگر چه اسم ملكي برده ولي در معني مطلب او معلوم است كه چه ميگويد و هكذا هر كسي در اين باب تحقيقي دارد پس آن اماميين كه اجماع كرده‌اند بر اين كيفيت مذكوره كه ايشان تحقيق فرموده‌اند كيانند كاش مردم انصافي داشتند يكي يكي عبارات اين كتاب را بر ايشان شرح ميكردم تا ببينند كه [ص 161] مصداق باطل و مزخرف همين سخنان او است ولي چه كنم كه مردم در صدد معرفت حق و باطل نيستند تا من شرح نمايم و اما اينكه گفته كه وحي نازل كلام خداست كه خلق ميكند آن را در مقام قلم كلام حقي است ولي كيفيت تكلم محل اختلاف بسيار است و مذهب غالب وحدت وجوديين اين است كه كلام قديم است و ملا صدرا هم كه اصل آنرا از امر گرفته امر را قديم ميداند ولي مذهب ما اين است كه كلام حادث است و قرآن حادث است و چون اين مرد ادعا كرده كه همه اماميه باين قايلند ما هم ساكت ميشويم نهايت خود او بر خلاف اين قايل است در معني خود داند و اما اينكه گفته لوح معلق است بر جبين اسرافيل دليلي بر اين نيافتم اجماعي كه نيست در اين مسأله كه از اجماع معلوم شود بلكه اكثر علماء در اين باب تحقيقي ندارند و مأخذ اين مسائل هم عقل نيست كه انسان مرخص باشد تا بعقل تحقيقي نمايد بلكه بايد بيان اين مسائل از حجتهاي خداوند برسد در بعضي اخبار ميفرمايند لوح ادا ميكند باسرافيل در بعضي اخبار ميفرمايند لوح به پيشاني او ميخورد و اين غير از آن معني است كه او گفته و اخبار در ترتيب ملائكه مختلف است و در اين مقام در صدد شرح آن نيستم و اما اينكه گفته كه ميكائيل بجبرئيل ميرساند موافق حديثي صحيح است ولي موافق رأي خود و اساتيدش درست نيست زيرا كه جبرئيل را نفس عقل ميدانند و عقل مسلما همان قلم است چنانكه اخبار صريحه بر آن دلالت ميكند بلي بيك قسم ميتوان تطبيق كرد كه اسرافيل و ميكائيل را پيش از عقل بگيريم آنهم درست نميآيد زيرا كه قبل از عقل را آنها خلق نميدانند بلكه عقل را هم بخدا نعوذ بالله ملحق ميگيرند چنانكه گفته العقل و ما فوقه بسيط الحقيقة و احتمال هم ميرود كه مراد از اين جبرئيل آن تمثل شخصي باشد كه ظاهر جبرئيل اعلي است باري در صدد تصحيح كلام آنها نيستم و اما اينكه گفته از سمائي بسمائي نازل ميشود تعمد نموده باين لفظ بگويد تا ضعفاء تصديق [ص 162] او را نمايند و الا دانستي كه مذهب همه آنها اين است كه در همان مشاعر پيغمبر ظاهر ميشود و ساير مطلبش همان است كه آخوند گفته‌اند الا اينكه چون عربيتش كم است عبارات آن مرحوم را درست نفهميده و اينكه گفته است كه غشوه در اين حال عارض آن بزرگوار ميشد افترا بسته و دروغ گفته صريح حديث است كه وقتيكه جبرئيل نازل ميشد حالت آن بزرگوار فرق نميكرد زيرا كه جبرئيل خادم او بود و مثل عبد مي‌آمد و رخصت ميگرفت ولي آنوقت كه وحي بدون واسطه ملك بر آن بزرگوار نازل ميشد اغمائي عارض ايشان ميشد پس از اين خبر معلوم شد كه وحي آن بزرگوار منحصر باين يك قسم هم نبوده كه جبرئيل نازل شود بلكه از خداوند بي‌واسطه هم ميگرفتند و اما اينكه گفته كه جبرئيل بوحي بر احدي بعد از پيغمبر (ص) نازل نميشود صحيح است و اما نزول او را مطلقا نفي نميتوان كرد و همچنين اينهم كه گفته كه ائمه عليهم السلام نميديدند ملائكه را اينهم قولي است بي‌جا و بمحض رأي اخبار متواتره است در اينكه ايشان ملائكه را ميديدند و با ايشان تكلم مينمودند و حديث با ايشان ميكردند ولي وحيي مثل اينكه بر پيغمبر (ص) نازل ميشود بر ايشان نازل نميشد .

قال : و قالت الشيخية ان الوحي عبارة عن توجه خيال النبي (ص) الي نفسه و نفسه الي عقله و انزال عقله المعاني الي نفسه و نفسه الي خياله و العقل هو جبرئيل النازل عليه صرح به الخان في الارشاد و قال هنالك ان النبي (ص) مهما كان متوجها الي مسألة علمية كان غافلا عن ساير المسائل فيندرج العلم له شيئا بعد شئ في الدنيا و البرزخ و قال كثير ما كان يسأل عن الائمة عليهم السلام من الاحكام الشرعية و لايكون عندهم علم جواب المسألة حتي يلقي اليهم من عقلهم فيقصر زمان الالقاء و يطول فان قلت فكيف يرمون هؤلاء بالغلو في حقهم (ع) و هذه خرافاتهم قلت ان التناقض في كلماتهم غير معدودة و لا محدودة و يقولون بجواز [ص 163] اجتماع النقيضين و لاسيما في ذات الواجب و يستدلون بوجود ملك نصفه من النار و نصفه من الثلج و هذا معروف منهم .

اقول گفته است شيخيه گفته‌اند كه وحي عبارت است از توجه خيال نبي بنفس او و نفس او بعقلش و انزال عقل او معاني را بنفس او و نفس بخيال و عقل جبرئيل است كه بر او نازل ميشود و گفته است كه مرحوم آقا فرموده‌اند كه نبي هر گاه متوجه شود بمسأله علميه علم درجه بدرجه باو ميرسد در دنيا و برزخ و بسيار ميشد از ائمه سؤال ميكردند چيزي را و جواب را نمي‌دانستند تا از عقل ايشان القاء ميشد بمشاعر و مدت القاء گاه قصير بود و گاه طويل اگر بگوئي چگونه ايشان را نسبت بغلو ميدهند و حال اينكه اين است كلام ايشان ميگويم تناقض در كلام ايشان بسيار است و ايشان قايلند بجواز اجتماع نقيضين بخصوص در ذات خدا و استدلال ميكنند بوجود ملكي كه نصف آن از آتش است و نصف آن برف ، و اگر بخواهم غلطهاي عباراتش را بيان كنم تطويل بلا طايل است جسارتها هم كه كرده كه من جواب نميگويم ولي هر چه بگويد آتش غيظ او فرو نمي‌نشيند بجهت اينكه آنوقت كه ساكن همدان كه وطن او است بوده بعضي جهال كه خود را باين سلسله عليه نسبت ميداده‌اند بجهت بعضي اغراض او را آزار كرده اذيت نموده‌اند لهذا آن عداوت قلبي كه محض مخالفت طينت با ما داشته ظاهر شده و دايما در صدد رد و بحث درآمده هر وقتي بشكلي و مع ذلك قلب او آرام نميشود باري تلك شقشقة هدرت ثم قرت از من همان جواب مطالب است اما آنچه نسبت بارشاد العوام داده دروغ گفته و دانستي سابقا كه اين مذهب كي است من همان بيانهاي پدر بزرگوارم را بطور اختصار مينويسم ببين چه قدر فرق دارد با آنچه او گفته در همانجا كه او اشاره كرده مختصر فرمايش اين است كه از براي خاتم (ص) و ائمه هدي عليهم السلام دو مقام است [ص 164] يكي مقام قطبيت ظاهري ايشان يكي مقام علت ايجاد بودن اما در مقامي كه علتند جميع اشياء بر ايشان مكشوف است بطوريكه محتاج نيستند بالتفات جديدي زيرا كه همه خلق نزد ايشان حاضر است و بسبب وجود ايشان برپاست و بتوجه ايشان قائم است اگر از چيزي غافل شوند وجود او فاني ميشود و حاق اين معني را جز خود ايشان كسي درك نميكند ولي آيت آنرا اگر بخواهي بفهمي بنفس خود نظر كن كه در يك آن چگونه ملتفت جميع بدن تو است و از هيچ عضوي غافل نميشود و اما در مقام قطبيت كه مرتبه بشريت ظاهريه ايشان است بسا توجه بطرفي فرمايند و در اين آن از جهتي خود را غافل نمايند ولي هر وقت بخواهند فورا متوجه آنطرف ميشوند و مي‌بينند تندتر از طرفه عين مثل اينكه بدن ايشان وقتي كه در مكه بود در مدينه نبود و چون در اين خانه بود در آن خانه نبود و همان طور كه بدن گوشتي و پوستي اين حالت را داشت آن حواسي هم كه در اين سر است همين حال را دارند بسا در خيال خود ملتفت صورتي نبودند با وجود اينكه روح ايشان علت آن شئ است و محيط باو و غير او است مثل اينكه ببدن جسماني عرضي خود در همه شهرها هميشه نبودند با اينكه همه شهرها اثر روح ايشان بود و علت اين مسأله اين است كه هر چيزي اقتضائي دارد و هر مرتبه صفتي دارد امام عليه السلام در هر جا باقتضاي همان جا عمل ميفرمايد اقتضاي تن عنصري اين است كه اگر توجه بطرفي كرد از طرفي غافل باشد و در يك آن يك تن در دو محل نباشد چنانكه اقتضاي آن آنست كه بخورد و بخوابد و منصدم شود از صدمات و اعراض مثل ساير بشر و چون بعرصه بشر آمدند بلباس بشر جلوه كردند و از اين باب بود كه معجزاتي هم ظاهر ميفرمودند كه بشر بدانند كه آنها از صفات بشر نيست بلكه فعل خداست كه بر دست ايشان جاري شد پس با اينكه روح ايشان در همه آنات ملتفت جميع [ص 165] ماكان و مايكون است بدن ملتفت همه چيز نيست مگر بتوجه مخصوص پس روح ايشان مثل منبعي است كه از آن منبع فيضها و علمها و قدرت پي‌درپي باين بدن شخصي ميرسد و هر چه از روح ايشان باين بدن رسيد دارد هر چه نرسيد محتاج است كه باو برسد پس اگر علمي از روح ايشان بتن ايشان رسيد دارند اگر نرسيد ندارند و جميع آنچه از روح باين بدن ميرسد تدريجي است اگر چه در خود روح تدريج نباشد لهذا علمهاي بدن ايشان تدريجي بود و شيئا فشيئا بر ايشان وارد ميشد و آن ورود وحي الهي بود كه بواسطه جبرئيل ميشد و جبرئيل حامل آن خاطر بود چرا كه هر چيزي ملكي حامل دارد و ملك حامل آن خاطرها جبرئيل است چرا كه پست‌تر ملكي است از ملائكه متشخص بزرگ و او حامل ركن چهارم عرش است و آنچه بملائكه‌هاي ديگر كه دون درجه او هستند ميرسد بايد بواسطه جبرئيل برسد بعد از آن ترتيب ملائكه را ميفرمايند كه اول ميكائيل است حامل ركن ابيض عرش بعد از آن اسرافيل است كه حامل ركن زرد است كه روح باشد و سيوم عزرائيل است كه حامل ركن سبز است كه نفس باشد و چهارم جبرائيل كه حامل ركن قرمز است كه طبع باشد و فيضها از آن سه ملك بجبرئيل ميرسد و از او ببدن پيغمبران ميرسد و هر چه بخاطر ايشان برسد بواسطه جبرئيل است چنانكه خداوند فرموده ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي علمه شديد القوي يعني پيغمبر هر چه بگويد از هوي سخن نميگويد بلكه آن وحيي است كه بسوي او آمده و تعليم كرده او را جبرئيل يا آنكه مراد از شديد القوي خدا باشد هر دو جايز است و از اخبار رسيده و اين وحي در عالم زمان بتدريج ميرسد زيرا كه بدن زماني است و يك توجه بيش ندارد پس از اين باب بود كه در دنيا تا وحي به پيغمبران نميشد نميدانستند و بسا از ايشان سؤال [ص 166] ميشد و حكم آن را نمي‌دانستند تا وحي برسد و از ائمه عليهم السلام چيزي سؤال ميكردند و نميدانستند حكم آن را تا بايشان الهام بشود و روح القدس ايشان را خبر دهد اين است كه فرمودند كه از ما ميگيرند و نميدانيم و بما ميدهند و ميدانيم و فرموده كه هر چه را بخواهيم بدانيم ميدانيم و چون اين تحقيق را دانستي جواب اين مسأله را كه چگونه امام زهر خوردند آيا ملتفت بودند يا نبودند ميفهمي و اگر نداني عرض ميكنم كه پيش از خوردن ملتفت بودند و ميدانستند و اما حين خوردن چنان منقطع بسوي خدا ميشدند كه از نظر ايشان ميرفت كه در اين انگور مثلا زهر است و اگر بگوئي كه ايشان متوجه همه جهات بودند و غافل از چيزي نبودند ميگويم بلي روح ايشان چنين بود ولي بدن چنين نبود اين است مطلب اين فصل بلي در بين اين فصل خواسته‌اند شرحي از الهامات و بعضي وحيها كه بغير انبياء ميشود مثل وحي مادر موسي و مريم و وحي بسوي نحل را بفرمايند شرحي فرمودند و ذكر خاطر و خيالي فرموده‌اند بسا اين مرد از ناداني چنين پنداشته كه مقصود ايشان اين است كه وحي انبياء چنين است و يك مسأله ديگر است كه در اينجا مجمل فرموده‌اند و آن احاطه روح ايشان است بسا چنين بپنداري كه اين علم از نفس خود ايشان است بدون حاجت بوحي خداوند ولي حل اين مسأله را در فصل بعد فرموده‌اند و مختصر آن اين است كه ميفرمايد بفؤاد و عقل و نفس ايشان وحي ميشود از خداوند ولي وحي آنجا مثل زمان نيست بلكه بفؤاد يك وحي شده روز اول و محتاج بوحي جديد نيست و اما عقل بتدريج باو ميرسد ولي تدريج آنجا جبروتي است و يك آنش محيط بهمه دنياست و همچنين نفس تدريج دارد ولي ملكوتي است باري حاصل فرمايش اين است كه جميع بوحي خداست نهايت اين است كه اين بدن تدريجات زماني دارد آن مراتب اين قسم [ص 167] تدريج ندارد حال تو را بخداوند قسم ميدهم انصاف ده كدام يك از اين فرمايشات منافي است با قول حق اگر اين بيان نباشد حل اخبار چطور ميشود اينهمه اخبار كه وارد شده كه علم ما زياد ميشود يا فرموده‌اند شب جمعه ما زياد ميكنيم يا سائل سؤال ميكرد ميفرمود نميدانم بچه قسم شرح ميشود آيا ميگوئي همه دروغ است كه تكذيب خدا و رسول ميشود انسان نبايد بجهت بيان فضيلت امام خود را تكذيب نمايد بلكه اين صريح قرآن است ميفرمايد خطاب برسول خود اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و كذلك اين مسأله مشهور است كه احوال اصحاب كهف را از آن حضرت سؤال كردند وعده فرمود كه فردا جواب ميگويم وحي چهل روز از او سلب شد و آيه نازل فرمود و لاتقولن لشئ اني فاعل ذلك غدا الا ان يشاء الله و اذكر ربك اذا نسيت و قل عسي ان يهدين ربي لأقرب من هذا رشدا و كذلك اغلب اوقات مسأله مي‌پرسيدند جواب نميفرمودند تا وحي نازل شود بلكه عرض ميكنم همين قول كه ميگوئي اجماعي اماميه است كه وحي ميشد بايشان عين اين مطلب است و در اصل مسأله علم ائمه (ع) ميان علماء اختلاف فاحش است بعضي قايل شدند كه مطلقا علم ايشان اختياري بوده و بعضي نفي بعضي علوم از ايشان كردند مطلقا و نسبت به پيغمبر (ص) مطلقا قايل شدند غالب علما كه هر چه وحي ميشد ميدانستند هر چه نميشد نميدانستند و جمعي درماندند در حل اين معما ولي از اين بيان كه مرحوم والد من فرموده‌اند همه مشكلات حل ميشود و اخبار مختلفه جمع ميشود باري همين قدر كه دروغ او بر مؤمنين ظاهر شد مرا كافي است و اما آنچه گفته در كلام ما تناقض بسيار است عرض ميكنم تناقض در كلام كسي است كه ميگويد حكمت علم بحقايق اشياست خواه مطابق شرع باشد خواه مطابق نباشد نه آن [ص 168] كسي كه ميگويد ما قال آل‌محمد (ع) قلنا و ما دان آل‌محمد دنا حمد ميكنم خداوند را كه يك كلمه از لسان و قلم مشايخ من و خود من بيرون نيامده كه حديث نداشته باشد و حمد ميكنم خدا را كه چه اين ايرادكننده و چه غير او يك كلمه ايراد بر ما نتوانستند بكنند كه راست باشد و وارد آيد .