قال : في معرفة الاسماء ، قالت الامامية اسماء الله سبحانه كلها حادثة مخلوقة توقيفية جعلها الله وسيلة بينه و بين عباده يدعونه تا اينكه گفته فهي بالمعاني التي تطلق عليه تعالي لاتوجد في المخلوقين و بمعانيها فيهم لاتأتي و لاتليق به تعالي سواءا كان المخلوق نبيا او اماما او غيرهما و ليس له تعالي الا الاسماء الحسني و هي صفة لموصوف . و قالت الشيخية ان الذات لا اسم لها و لا رسم فيها و يقولون في قوله سبحانه و لله الاسماء الحسني يعني الربوبية الثانية في الذات الظاهرة قال سيدهم في شرح الخطبة ان الربوبية لها ستة مقامات ، الي ان قال : قال في الارشاد من نميگويم كه آن خدائي كه سابقا مي‌پرستيديد باطل بود بلكه ميگويم او حق بوده و عبادتش درست بوده و لكن امروز چون شعور شما زياد شده بايد بدانيد كه آن خدا نبوده بلكه بنده بوده ، الي ان قال : و قال ابن صقر في شرح الزيارة في تفسير الدعاء انت الله عماد السموات و الارض يعني الحسن بن علي و انت الله قوام الارضين يعني حسين عليه السلام و قالوا ان الضماير لله في القرآن من الخطاب و الغيبة و التكلم راجعة الي النبي (ص) او الامام او الركن الرابع في مرتبة المعاني و قال ابن صقر كما ان لله اسماء حسني كذلك له الاسماء السوءي و لكن امرنا بدعوته بالحسني دون السوءي و قال ان معني قولك الله عالم او قادر او سميع او بصير الله الله الله ، تا آخر كلماتش .

اقول خودش هم نميفهمد چه روايت ميكند و چه ميخواهد بگويد كلماتي چند در كتب ديده يا شنيده و سر و ته آنها را انداخته حكايت ميكند و بر ماست حق را بگوئيم خواه تصديق كنند يا نكنند ترجمه كلامش [ص 95] اين است كه اماميه گفته‌اند كه اسماء خداوند همه حادثه‌اند و توقيفي هستند خداوند آنها را وسيله ميان خود و خلق قرار داده تا اينكه گفته اين اسماء بآن معاني كه بر خدا رواست جاري در خلق نيست و بآن معاني كه در خلق جاري است بر خدا روا نيست و اسماء حسني مخصوص بخداست و شيخيه گفته‌اند كه ذات اسمي ندارد و ميگويند در شرح لله الاسماء الحسني كه اين در مقام ربوبية ثانيه است در ذات ظاهره و بعضي مطالب نسبت بمشايخ داده كه در بيانها كه عرض ميشود معلوم ميشود بدانكه ذات يگانه پروردگار منزه است از اسم چرا كه اسم صفت است چنان‌كه امام عليه السلام ميفرمايد الاسم صفة لموصوف و خود اين مرد هم خدا خواسته بر قلمش جاري شده كه اسماء مخلوقند و در آخر كلام هم گفته كه اسم صفت است و خداوند ميفرمايد سبحان الله عما يصفون و ميفرمايد سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين و ائمه هدي سلام الله عليهم در اخبار و خطب و دعوات مكرر فرموده‌اند كه خداوند منزه است از هر صفتي و اسمي و ميفرمايد در حديث كه اسماء را خداوند آفريده بجهت حاجت خلق نه بجهت رفع حاجت خودش بلكه چون مردم محتاج بودند كه اسم او را ذكر كنند در عبادات و طاعات و معاملات و مرافعات اسمائي بجهت خود آفريد كه بر او دلالت نمايد و اما آنچه روايت از مرحوم سيد اعلي الله مقامه كرده نفهميده چه فرموده‌اند مراتب ظهورات و انوار خداوند را ميشمرند و هر مرتبه و مقامي را اسمي و وصفي است و هر يك را در محل خود بيان فرموده‌اند [ص 96] اين مرد نميفهمد و من اگر بخواهم كلمه كلمه مطالب او را جواب گويم سخن بطول مي‌انجامد ولي مجملا عرض ميكنم خداوند از براي خود اسمائي آفريد و اسم لامحاله مسمائي ميخواهد مثل اينكه صفت موصوفي ميخواهد و لامحاله مسمي بايد موسوم باسم و موصوف باو بشود كه اين اسم بر او دلالت كند و الا دليل او نخواهد بود و از اين باب است كه حكما گفته‌اند كه ميان اسم و مسمي مناسبت شرط است و شكي نيست كه خداوند مناسب خلقش نميشود پس اسم خلقي بر او وضع كرده نميشود اسمي هم كه حادث و مخلوق نباشد فرض كرده نميشود و اسم هم كه بي مسمي نميشود پس مسماي اسماء آياتي است كه در آنها ظاهر است و آن مقام ذات ظاهره است يعني مقام نورانيت در اسماء و صفات خداوند ملاحظه نما كلام امام خود را و ببين چه فرموده است ميفرمايد حضرت امير عليه السلام در توحيد كمال التوحيد نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة و شهادتهما بالاقتران الثابت في الحدث الممتنع من الازل پس از اين كلام معلوم شد كه موصوف و صفت با هم مقترنند و ازل مقترن چيزي نميشود پس لابد از براي صفت موصوفي است و از براي اسم مسمائي حضرت رضا عليه السلام فرموده اعلم انه لاتكون صفة لغير موصوف و لا اسم لغير معني و لا حد لغير محدود و الصفات و الاسماء كلها تدل علي الكمال و الوجود و لاتدل علي الاحاطة كما تدل علي الحدود التي هي التربيع و التثليث و التسديس لأن الله جل و عز تدرك معرفته بالصفات و الاسماء [ص 97] و لاتدرك بالتحديد تا آخر ، و حضرت امام محمدتقي عليه السلام ميفرمايد در حديث طويلي و الاسماء و الصفات مخلوقات و المعني بها هو الله الذي لايليق به الاختلاف و لا الايتلاف پس معلوم شد كه اسماء واقع بر ذات نيست و الا ميبايست مختلف و متجزي شود پس اسماء واقع است بر آن نور كه در غيب اسماء است ولي مقصود از همه خداست و اما آنچه گفته است كه ما گفته‌ايم اسماء بر ائمه گذارده شده نفهميده يا عمدا كج روايت كرده است ما ميگوئيم خود ائمه اسماء خدا هستند و مراد ما اين است كه اسم آن چيزي است كه خبر دهد تو را از مسمي خواه منطوق و ملفوظ باشد يا نباشد و ائمه عليهم السلام انوار خداوندند كه ما را خبر ميدهند از خداوند كه از وجود مقدس ايشان پي ميبريم بخداوند عالم جل شأنه و از صفات ايشان پي بصفات خدا ميبريم مثل زيد از اسم زيد پي بشخص ميبريم و در اين باب اخباري چند وارد شده در كتاب محتضر از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است كه فرمود در حديثي نحن الاسم المخزون المكنون نحن الاسماء الحسني التي اذا سئل الله عز و جل بها اجاب نحن الاسماء المكتوبة علي العرش تا آخر حديث شريف و در كنزالدقايق روايت كرده از امام عليه السلام كه فرمود نحن والله الاسماء الحسني الذي لايقبل الله عملا الا بمعرفتنا و در كافي نظير اين را از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است و در تحفة الزايرين از آن حضرت روايت نموده در زيارت حضرت امير عليه السلام در روز مولود السلام [ص 98] علي اسم الله الرضي و وجه المضيئ و جنبه القوي و صراطه السوي و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه از مفضل روايت فرموده از حضرت صادق عليه السلام در شرح فرمايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كنا بكينونته تا آخر كلامي شريف را كه بعضي از آن است و هو الرب و نحن المربوبون و هو المعني و نحن اسماؤه و هو المحتجب و نحن حجبه الي آخر ، باري شك نيست در اينكه ايشان اسماء خدايند يعني ما را خبر ميدهند از خداوند و او را بواسطه ايشان ميشناسيم اگر اين مذهب را روا نميدارد سهل باشد شيعيان حضرت امير عليه السلام قبول ميكنند دشمنان قبول نميكنند و اما اينكه گفته ضماير قرآن را كه راجع بخدا است بامام برميگردانند اين هم حرفي جاهلانه است كه گفته ، قرآن ظاهري دارد و باطنها و در همه آن معاني بايد رجوع باخبار كرد هر چه ائمه فرمودند ما اطاعت ميكنيم و بسا در حديثي بعضي از اسماء خداوند را در باطن بامام يا نبي معني كنند و آن نه از اين باب است كه امام يا نبي را خدا يا شريك خداوند گرفته‌اند بلكه بمعاني و وجوهي است كه خود ايشان دستور العمل داده‌اند مثل اينكه ميفرمايند در معني وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة كه نظر به نبي ميكنند نه بذات خداوند و اين يا از اين باب است كه رب را بمعني مربي ميگيرند مثل اينكه در حديثي ميفرمايد امام الارض رب الارض يا باين معني است كه اصل نظر كردن بخدا يعني نظر كردن بولي خدا مثل اينكه رو بخدا كردن يعني رو بقبله كردن يا عبادت او نمودن از اين است كه عابد را ميگوئي رو بخدا كرده [ص 99] نه اينكه مراد اين باشد كه پيغمبر و امام خدا هستند نعوذ بالله بلكه اين كفر صريح است و كذلك از اين قبيل اخباري كه در شرح آيات وارد شده هر جا باطني فرموده‌اند ما هم تابعيم و كذلك قول شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در معاني عماد و قوام و غير اينها از فقرات دعا نه اين است كه مراد اين است كه ائمه خدا هستند بلكه مراد فقرات ثانيه است يعني حضرت امام حسن عليه السلام عماد است و حضرت امام حسين قوام است و هكذا و اخبار باين معاني بسيار است و نه اين است كه از حمل اين صفات بر الله لازم آيد كه ذات محدود باين حدود شود مثل اينكه صفات را كه حمل بر اسم الله ميكني تحديد ذات لازم نمي‌آيد ميگوئي الله المحيي المميت البديع الفاطر مثلا لازم نمي‌آيد كه ذات خداوند محدود باين صفات شود مثل خلق بلكه از همه اينها معنيي از براي خداوند ثابت ميشود كه بر خدا روا است و مثل اين مطلب مثل اين است كه خداوند از براي عرش حمله قرار داده كه اركان عرش بر كواهل ايشان است و روايتي وارد شده كه آنها ملائكه عظيمه هستند و مع‌ذلك ميگوئي خدا نگهدار عرش و آسمانها است و زمين را نگاه ميدارد بر روي شاخ گاو و مع‌ذلك نگاه‌دارنده خداست ان الله يمسك السموات و الارض ان تزولا و لئن زالتا ان‌امسكهما من احد من بعده همچنين در باطن گفته ميشود امام ستون عالم است و قوام ملك است و معذلك اين صفت حمل بر خداوند ميشود اين است معني انت الله عماد السموات و الارض نه اين است كه ذات خداوند نفس عماد است بلكه عماد خلقي است از خلقها كه اشاره بآن فرموده در كتاب خود رفع السموات بغير [ص 100] عمد ترونها و امام ميفرمايد فثم عمد و لكن لاترونها و آن عماد كه مرئي نيست مسلما ذات خدا نيست ولي خلق خداست و خلقي اشرف از ايشان نيست اگر چه آنها راضي هستند كه ملكي عماد باشد و امام نباشد ولي اخبار ناطق است باينكه امام است عماد دين و ستون آسمان و زمين و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در تأويل دعاي قنوت وتر اين مقام را تخصيص داده‌اند بحضرت امام حسن (ع) بجهت بعضي مناسبات اگر چه همه ائمه عليهم السلام عماد ملك باشند پس ايشان عماد سماوات هستند و چون خداوند بايشان نگاه داشته آسمان را صفت حمل بر اسم ذات شد ولي معني آن در آنجا بوجهي است كه بر او روا باشد و بر اين قياس كن ساير صفات را و اما آنچه از مرحوم آقا اعلي الله مقامه روايت كرده اينهم مطلبي ديگر است اين بيچاره از آن عداوت كه داشته نفهميده چه روايت كند حاصل مطلب ايشان اين است كه شك نيست كه هر كس خداوند را بقدر فهم خود توحيد و عبادت ميكند و آنچه شناخته مي‌پرستد لاغير پس هر كسي بقدر فهم خود خدائي براي خود خيال كرده و او را تنزيه و تقديس ميكند بعد از آنكه قدري فهمش بالاتر رفت ميفهمد كه آنچه خدا پنداشته بود خدا نبود و خلق بود اين است كه ميفرمايد كلما رفعت لهم علما وضعت لهم حلما و ميفرمايد تدلج بين يدي المدلج من خلقك زيرا كه دائما خلق ترقي ميكنند و در هر مقامي آن آيت و نور را كه خداوند براي ايشان ظاهر فرموده پرستش مينمايند و چون قدري معرفتشان بيشتر شد از آن منصرف شده [ص 101] آيت بالاتر را وسيله قرار ميدهند و در همه مقامات بندگي كرده‌اند بجهت اينكه تكليف ايشان همين قدر است و الا احدي از آحاد معرفت ذات احد را حاصل ننموده و عبادت او را نكرده و نخواهد كرد اين است كه فرموده‌اند من عرف نفسه فقد عرف ربه ، و اما اينكه حكايت نموده از شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در باب اسماء حسني بدانكه اين مسأله‌ايست كه همه حكماء و عرفاء در آن تحقيقي دارند هر كسي بمذهب خودش نهايت اين است كه اين مرد چون غرض دارد و ملاحظه نموده كه لفظ موحشي است بيان كرده محض اينكه عوام را متنفر كند ملا صدرا ميگويد همه چيز اسم خدا است و اين است كلام او گفته : قاعدة في اسمائه تعالي قال و علم آدم الاسماء كلها الآية و قال الله و لله الاسماء الحسني فادعوه بها الآية اعلم ان عالم الاسماء الالهية عالم عظيم الفسحة فيه جميع الخلايق متصلة و هي مفاتح الغيب و مناط علمه تعالي التفصيلي بجميع الموجودات لقوله و عنده مفاتح الغيب لايعلمها الا هو اذ ما من شئ الا و يوجد في اسمائه تعالي الموجود اعيانها بوجود ذاته علي وجه اشرف و اعلي الواجبة بوجوب ذاته ، ملاحظه كن كه صريح ميگويد همه چيز در اسماء هست و حكماء گفته‌اند نيست چيزي مگر خدا و اسماء خدا و صفات او اما امام ميفرمايد نيست چيزي مگر خدا و فعل خدا و نور او و شيخ مرحوم در شرح كلام آخوند فرموده آنچه ترجمه كلام ايشان است بطور اختصار اسمهاي خداوند چند قسم است فعلي و صوري و لفظي و اسمهاي فعليه عين فعل خدا است و آثار آنها معاني افعال است و آنها اسماء افعال او هستند يعني اسماء اسماء [ص 102] او و صوريه هيأت افعال او هستند بعضي آنها هيأت متصله هستند و آنها هيأت او هستند در تقلب در تأثيرات و هيأت منفصله هستند و آنها چيزهائي است كه آثار بآنها متصور شود تا اينكه ميفرمايد بعضي از اسماء خداوند جائي ظاهر شده كه دوست ميدارد بعضي از آنها جائي واقع شده كه اكراه دارد و آن اسماء كه در محل محبوب است فروع اولياء خداست و آنچه در محل مبغوض است فروع اعداء خداست و همه اينها اسماء افعال خداست تا اينكه ميفرمايد و اما قول او و لله الاسماء الحسني بدو معني اطلاق ميشود اطلاقي عام كه بآن معني صالح است بر مطلب مصنف و اطلاق خاص كه در برابر اسماء سوءي بيفتد بجهت اينكه اسماء افعال است و ميشود فعل جائي واقع شود كه خداوند اكراه داشته است چنانكه در قدسي فرموده اني انا الله لا اله الا انا خلقت الخير فطوبي لمن اجريته علي يديه و انا الله لا اله الا انا خلقت الشر فويل لمن اجريته علي يديه و همچنين اخباري كه وارد شده در باب مخلوق بودن خير و شر و همه افعال خلق شاهد اين كلام است بعد شرح اين مطلب را مفصلا ميفرمايند و شرح اين مسأله بزبان آسان اين است كه فرموده‌اند افعال خداوند اسماء خداست و آثار افعال او اسماء اسماء او است و خوب و بد در ملك همه خلق خداست بلكه هر چيزي در كون خوب است و بد نيست نهايت در شرع بعضي بد شده و بعضي خوب آنچه شرعا بد شده خداوند دوست نداشته اگر چه خلق خداست و آنچه در شرع خوب است خدا دوست داشته و همه اينها خبر از خداوند ميدهد پس همه اسم خداست يعني فعل خدا است پس اسماء سوءي را شيخ مرحوم در فعل [ص 103] معني فرمود ولي ملا صدرا مطلق گفته كه همه چيز در اسماء خداست و حكماء ديگر هم مبهم گفته‌اند و اين كلام حق است و صدق كه همه چيز مفعول خداست و فعل هر كسي خبر ميدهد تو را از كمال او و اما در مقام ساير اسماء و تجليات آنچه خوب است مخصوص بخدا است و بيان آنرا در شرح زيارت جامعه فرموده ميفرمايند در شرح سعد من والاكم و هلك من عاداكم در تعداد نعمي كه خداوند عنايت ميفرمايد بدوست آل‌محمد عليهم السلام : و منها ان يجعل الله له بولايتهم قلبا ذاكرا تخطب عليه الملائكة و تنقر فيه بالالهامات و الافكار الصائبة حتي يعرف آيات الله في الآفاق و في نفسه و يعقلها و يعرف موصوله و مفصوله و يعرف حيث و كيف و لم و يخلص لله الوحدانية في افكاره و اطواره و اعماله كما قال تعالي يؤتي الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا و مايذكر الا اولوا الالباب و هم شيعتهم (ع) خاصة و ليس لغيرهم من ساير الناس لب بل لهم قلوب لايفقهون بها الحكمة و لهم اعين لايبصرون بها الآية و لهم آذان لايسمعون بها الموعظة فالحكمة نورهم و الآية صفتهم و الموعظة فعلهم (ص) اولئك يعني الناس غير شيعتهم كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون يعني عن ذكر الله محمدا و اهل بيته (ص) بدليل قوله بعد هذا و لله الاسماء الحسني فادعوه بها اي فاعبدوه بها و اعرفوه بها و اطيعوه بها و اسألوه بها و في قوله و لله الاسماء الحسني نكتة و هي ان اعدائهم هم الاسماء السوءي و ليست لله و لايدعي بها و انما يدعي بها الشيطان تمام شد عبارت ، و تمام آنرا نقل نمودم تا بر مطلب واقف شوي فقره آخر را ترجمه ميكنم كه همه كس بفهمند ميفرمايد در قول خداوند و لله [ص 104] الاسماء الحسني نكته‌ايست و آن اين است كه اعداء آل‌محمد اسماء بد هستند و منسوب بخداوند نيستند و خدا بآنها خوانده نميشود و مراد ايشان اين است كه آنچه بد است اسم خدا نيست اگر چه خلق او باشد چنانكه فرمود خلقكم و ما تعملون ولي شيطان بآنها خوانده ميشود حال ملاحظه نما اين مرد چقدر غرض داشته كه باينطور مطلب را ميگرداند و در مقام ديگر از شرح‌زيارت نيز مفصل‌تر همين مطلب را فرموده‌اند ولي چون غرضهاي او در هر فقره معلوم ميشود لازم نيست در يك محل مطلب را تفصيل دهم و مراد من همين قدر است كه بي‌غرضان بفهمند غرض او را و اما صاحبان غرضهاي فاسده هر چه بگويم كفايت ايشان را نميكند پس از اين بيانها ظاهر شد كه اين كلام كه او گفته حاصل سخن ملا صدراست و صوفيه كه همه چيز را جلوه ذات ميدانند نه كلام ما و اما آنچه گفته معني قولك تا آخر همان سخن است كه سابق عرض شد كه صفات ذاتيه عين ذاتند و تعدد در ذات راه‌بر نيست و مفهوم اگر موافق مصداق نباشد باطل است پس من اگر معني متعدد فهميدم و مصداق از هر حيث احد باشد فهم من خطا است اگر مصداق متعدد باشد يا واحدي باشد ذو جهات تعدد يا تركيب لازم مي‌آيد ولي بعض آنها تجويز تعدد جهات كرده‌اند در خدا و مسلم اين با احديت نميسازد از اين جهت شيخ فرموده‌اند مفهوم اين اسماء مختلف نيست و اين نه نقص خداست بلكه كمال است و آنچه او گفته نقص است و خلاف ضرورت قول او است نه قول ما .

قال : الفصل الرابع في معرفة الافعال ، قالت الامامية افعال الله سبحانه قائمة بذاته سبحانه قيام صدور لا قيام [ص 105] حلول و هو تعالي فاعل بالارادة و الارادة حادثة و معناه ايجاده الاشياء التي ارادها في التكوين و طلبها في التشريع و الارادة مخلوقة لا بارادة سابقة فتسلسل و ساير الاشياء مخلوقة بالارادة يعني بايجاده سبحانه و ليس معني ارادته الضمير كما هي في المخلوقين . و قالت الشيخية لا فعل لله سبحانه و لاينسب الفعل اليه تعالي و لايطلق علي الذات اسم الفاعل و لا غيرها لأنها يجب ان يكون مقارنة للفعل و الذات لاتقارن شيئا و استدلوا بقوله (ع) ان الارادة لاتكون الا و المراد معها و لم‌يفهموا ان معية المراد مع الارادة هي حادثة لا مع المريد الذي هو القديم تعالي و اعلم ان صفات الله سبحانه الفعلية كلها راجعة الي معني الايجاد و لهم في تلك المسألة خرافات متناقضة ذكرناها في السيف المسلول و لايخفي علي موحد شركها .

اقول آنچه دلش خواسته بهم بافته نسبت باماميه داده و آنچه دلش خواسته نسبت بما داده و ابدا از خداوند نترسيده ولي من همان بيان حق را ميكنم و او را واميگذارم بخداوند تا بعدل خود ميان ما و او حكم فرمايد و گفته است اماميه گفته‌اند كه افعال خدا قائم بذات خداست قيام صدور نه قيام حلول و او فاعل باراده است و اراده حادث است و معني آن ايجاد چيزهائي است كه اراده فرموده در تكوين و طلب نموده در تشريع و قبل از اراده اراده نيست و معني اراده ايجاد است نه ضمير و شيخيه گفته‌اند خدا فعلي ندارد و اسم فاعل بر او اطلاق نميشود بجهت اينكه فاعل بايد بفعل مقترن شود و ذات مقارن چيزي نميشود و استدلال بحديث كرده‌اند كه امام فرموده كه اراده نيست مگر با مراد و نفهميده‌اند كه معيت مراد با اراده [ص 106] حادث است نه با مريد قديم و بدانكه صفات فعليه همه راجع بايجاد است چون مطلب او را دانستي عرض ميشود اما اينكه گفته اماميه قايلند كه افعال خداوند قائم است بذات خداوند قيام صدور نه قيام حلول سخن مجملي است كه گفته و چون در بيانات حكما ملاحظه كني مي‌بيني كه در مطلب اختلاف دارند و همه هم حق نگفته‌اند بعضي ميگويند خلق از خدا صادر است و مرادشان همان معني صدور است كه در خلق استعمال ميشود از اين جهت گفتند ميان صادر و مصدر مناسبت شرط است و چون خداوند علت است بايد معلول او مثل او باشد و بيان كردند كه علت بسيط معلولش بسيط است پس بنا بر اين گفتند « الواحد لايصدر منه الا الواحد » و بعضي از ايشان قايل شدند كه خداوند فاعل بتجلي است و اين است مذهب صوفيه و ملا صدرا گاهي مايل باين قول شده است و معني آن اين است كه خداوند جلوه فرموده بصورت خلق و بعضي گفتند فاعل است بعنايت و بعضي گفتند فاعل است برضا و بعد از اين بيان حق ميشود انشاء الله و اما اينكه گفته لا قيام حلول ، و نسبت بتمام اماميه داده دروغ گفته اگر چه حق باشد و فعل قائم بخداوند نيست قيام حلول ولي لازمه تصوف قول بحلول است و جمعي از كسانيكه ادعاء تشيع ميكنند از اين راه رفته پس ادعاء اجماع بي‌جا است و قول او هو تعالي فاعل بالارادة ، صحيح است ولي همه قايل نيستند كه اراده حادث است بلكه جمعي كثير اراده را ذاتي ميدانند چنانكه در كتب ايشان ثبت است ولي ما قايليم بحدوث اراده و اين حق است و در اينكه اراده را بايجاد معني كرده اشعار باين مطلب نموده كه اراده ذاتي هست و آن غير ايجاد است ولي در صدد شرح كلام او نيستم و اما اينكه افترا بشيخيه بسته نميدانم چه واداشته او را [ص 107] باين سخن اين نيست مگر عداوت قلبي كه با ما دارد اگر همين طور يكدفعه ميگفت شيخيه قايل بخدا نيستند آسانتر بود چرا كه زحمت خودش كمتر ميشد مسلمين هم ميديدند ما اشهد ان لا اله الا الله ميگوئيم ميدانستند او افترا بسته بلي چون ديد كه اين قسم اگر بگويد جمعي مؤمنين اغوا نميشوند از اين باب اين الفاظ را گفت كه بزبان علمي باشد و جهال نفهمند چه ميگويد و تصديق او را نمايند و اگر چه همين قدر در جواب كذاب كافي است كه من بگويم دروغ گفته و اشهد بالله و كفي به شهيدا كه مذهب ما اين است كه خداوند فاعل است و جميع خلق را او آفريده و لكن چون حيله‌هاي او بسيار است بسا از بيانها كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در جواب كلمات باطله كلاميين و فلاسفه و صوفيه فرموده‌اند كلمه ناقصه روايت كند و تمام بيان را ظاهر ننمايد و مردم چنين پندارند كه او صادق است و من كتمان نموده‌ام مذهب خود را لابد بيان مطلب را ميكنم تا بدانند كه او از چه راه حيله كرده و اين مسأله بسيار معضله است و حرفهاي مزخرف حكما بسيار است و بيانهاي مشايخ ما هم در هر مقام بر حسب اقتضاي مطلب بسيار است ولي من كلامي مختصر ذكر ميكنم از همان محل كه او خواسته روايتي معوج نمايد بدانكه بنا بر قول حكماء فاعلية هر فاعل يا بطبع است يا بقسر يا بتسخير يا بقصد يا برضا يا بعنايت يا بتجلي و فعل طبعي و قسري و تسخيري بنا بر قول حكما ارادي نيست ولي در تسخير احتمال اراده هم ميرود و باقي مسلما ارادي است اما فاعل بالطبع كسي است كه فعل از او صادر ميشود بمقتضاي طبيعت بدون شعور و اراده و فعل او ملايم طبع او است و گاهي هم با شعور ميشود فعلي از او سرزند ولي باعثش طبع است [ص 108] لاغير و فاعل بقسر آن است كه فعل بي‌اراده از او سرزند و ميل و محبت بآن نداشته باشد و فاعل بتسخير آن است كه بمقتضاي اراده مسخر فعل از او صادر شود و گاه بمقتضاي طبع و شعور هم ميشود گاه نميشود و فاعل بجبر آن است كه مختار كاري را بميل و اختيار مجبر نمايد گاه هم بمعني قسر معني ميشود و فاعل برضا آن است كه علم ذاتي او علت وجود مفعول شود و عين معلوم بودن آن شئ عين صدور او باشد و نفس علم فعل او باشد بدون اختلاف يعني مفعول عين علم و معلوم و عالم باشد و فاعل بالعنايه آن است كه فعل او تابع علم او باشد يعني علم دارد بمفعول خود با قصدي زايد از علم و فاعل بالتجلي آن است كه مثال خود را در هويت اشياء بيندازد چون معاني فاعل را دانستي و شقوق فعل را فهميدي بدانكه ملا صدرا غفر الله له گفته است : صانع العالم فاعل بالطبع عند الدهرية و الطباعية و بالقسر مع الداعي عند المعتزلة و بغير الداعي عند اكثر المتكلمين و بالرضا عند الاشراقيين و بالعناية عند جمهور الحكماء و بالتجلي عند الصوفية و از براي خود اختيار نموده سه قسم آخر را و اين است كلام او كه ميگويد فهو اما فاعل بالعناية او بالرضا و علي اي الوجهين فهو فاعل بالاختيار بمعني ان شاء فعل و ان لم‌يشأ لم‌يفعل لا بالايجاب كما توهمه جماعة من الناس ، و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه روايت فرموده‌اند از ملا احمد كه در حاشيه مشاعر گفته است كه حق در نزد مصنف اين است كه خداوند فاعل بتجلي است ولي بحسب مقام ديگر و اينجا در صدد بيان مقام ديگر است و منافاتي در دو كلام او نيست و خود اين بنده ضعيف ميگويد كه از بعض بيانات مرحوم آخوند اين [ص 109] مطلب ظاهر است خلاصه اين است مختصر بيان مرحوم آخوند در فاعليت خداوند شيخ مرحوم اعلي الله مقامه فرمودند باين معاني روا نيست نسبت فاعليت بخداوند اما فاعل برضا دانستي آن كسي است كه علم او سبب فعلش باشد پس علم او نفس فعل ميشود و عين عالميت او عين فاعليت او ميشود و در صورتيكه علم خداوند ذاتي باشد لازم مي‌آيد از اين قول كه ذات او صنع و مصنوع باشد پس رضاي او بفعلش عين رضاي او بذات او باشد و اين قول باطل است و اگر بگويند مراد علم حادث است اين ايراد وارد نمي‌آيد ولي بظاهر خلاف اخبار است و اما فاعل بعنايت هم نميتوان گفت در صفت او زيرا كه اين مستلزم جبر است زيرا كه معني آن در نزد ايشان اين است كه فعل تابع علم باشد بوجه خوبي در نفس الامر و علم او كافي است در صدور از اراده پس حاصل مطلب اين است كه آنچه خداوند دانست و قصد فرمود بر حسب علم جاري ميشود خواه بندگان اقتضاي او را بكنند يا نكنند و خواه خود او اراده بكند يا نكند و اگر بگوئي اين علم اراده است فعل ارادي ميشود ولي باز جبر مرتفع نميشود و اگر اراده را قديم دانند چنانكه علم قديم است عيب ديگر دارد و آن قول بقدم فعل است و لازم مي‌آيد كه فعل قديم مقترن بخلق حادث شود پس يا بايد قدم بحدوث آيد يا حدوث بقدم يا آنكه مطلقا اراده از مراد منفك شود و اين هم معني ندارد و امام فرموده است لاتكون الارادة الا و المراد معه و بعد از اصلاح همه مطالب جبر لازم ميآيد مسلما و اما فاعل بتجلي بآن معني كه آنها ميگويند آنهم بر خدا روا نيست زيرا كه مراد آنها اين است كه خلق [ص 110] هيأت صفات ذاتيه او هستند مثل اينكه صورتيكه در مرآت است هيئت زيد است پس تو خدا را باين هيئات ميشناسي پس نفس تو بنا بر قول ايشان صفت ذات خداوند است كه به اين بر تو تجلي كرده است و اينهم خطا است زيرا كه اقتران قديم بحادث محال است ولي ما اگر بگوئيم خداوند تجلي فرموده است مرادمان اين است كه بنفس هر چيزي بر او تجلي فرموده باين معني كه نفس او را آيت خود قرار داده است پس نفس هر كس و هر چيز فعل خدا است كه دلالت بر او ميكند تجلي لها بها و بها امتنع منها باري باين معاني كه حضرات گفته‌اند ما ميگوئيم اسم فاعل بر خداوند صدق نميكند ولي خداوند عالم جل شأنه فاعل است بمشيت و اراده خود و اين است قصد خداوند بر فعل و مشيت او تابع علم او است باين معني كه دانسته آنچه ايجاد ميفرمايد و اگر بخواهد ميكند و اگر بخواهد ترك ميكند نه بآن وجه كه آخوند گفت كه اگر بخواهد ميكند نخواهد نميكند زيرا كه معني آن اين است كه آنچه خواست حكما ميكند ولي بر خدا چيزي واجب نميشود بسا مشيت تعلق بچيزي ميگيرد و بدا حاصل ميشود و اين علم كه علت مشيت است غير علم ذاتي است زيرا كه علم ذاتي مقترن بچيزي نميشود ولي اين علم نفس مشيت است از اين جهت در حديثي فرمود كه بعلم مشيت كائن شد و در حديثي فرمود مشيت را خداوند بنفس خود او آفريد و در كلام امام تناقض نيست پس نفس آن علم عين نفس مشيت است پس علت مشيت علم است و علت ساير اشياء مشيت و نفس ذات علت نميشود چرا كه عليت از صفات اضافه است و خداوند منزه از اعراض است اين است كه فرمود كان عليما قبل ايجاد العلم و العلة و اين تنزيه باعث اين نميشود كه [ص 111] اسم فاعل از خدا سلب شود بلكه هر صفتي از صفات خداوند موقعي دارد و همه منسوب بخدا است آيا نمي‌بيني كه تو راه ميروي با پا و ذات تو حركت انتقالي ندارد ولي پاي تو بدن تو را منتقل ميكند از مكاني بمكاني مع‌ذلك تو ماشي هستي و باين صفت تو منعم يا معذب ميشوي در قيامت و منتفع ميشوي در دنيا همچنين است امر در صفات خداوند لازم نكرده كه جميع افعال خداوند در ذات خداوند باشد تا اسم فاعل بر خدا صدق كند اگر تو بخواهي افعال را در ذات ثابت نمائي شرك لازم مي‌آيد ولي افعال خداوند خلق او است و او فاعل در مشيت خود و با مشيت خود و اين است توحيد ولي انسان متحير ميشود در اين جزء زمان كه چنين شخص بي‌مبالاتي پيدا ميشود و كلمات كفر و شرك را بعبارات متعارفه ميان مردم القا ميكند كه اين مذهب اماميه است و كلام حق عالمي مثل شيخ احمد بن زين‌الدين اعلي الله مقامه را بعبارات متشابهه مغلوطه روايت ميكند كه اين مذهب او است و اين عوام بيچاره هم باور ميكنند و لكن خداوند نميگذارد اين مشعل هدايت خاموش شود حق او را ظاهر ميفرمايد و باطل مغرضان را نيز آشكار ميفرمايد ،

لزين الدين احمد نور فضل تضاء به القلوب المدلهمة

يريدون الحاسدون ليطفؤه و يأبي الله الا ان يتمه

خلاصه پس مختصر سخن اين است كه خداوند فاعل برضا نيست باصطلاح مذكور زيرا كه فاعل برضا آن است كه بمحض علم او شئ موجود شود و كذلك فاعل بعنايت نيست زيرا كه جبر لازم مي‌آيد و ارتباط حادث بقديم هم لازم مي‌آيد ولي خداوند فاعل باراده و قصد است و قصد او هم نفس اراده او است و اراده او هم خلق او است نه خواهش در دل چنانكه بعضي پنداشته‌اند و اراده را بنفس خود اراده ايجاد كرده است نه باراده ديگر پس خداوند فاعل است بفعلي كه ايجاد [ص 112] كرده است و ساير آنچه گفته‌اند بر خداوند روا نيست و ماقدروا الله حق قدره و ساير عبارات او حاجت بجواب ندارد زيرا كه مطلب ظاهر شد .

قال : الفصل الخامس في العدل ، قالت الامامية كونه عادلا من صفات الذات و العدل من صفات فعله و معناه انه سبحانه لايظلم احدا فيثيب المصيب بوعده و الامر في المعاصي اليه تعالي ان شاء عاقبه بعدله لاستحقاقه و ان شاء عفا عنه بفضله الا ان يكون مشركا او بمنزلته و عدوا الاقرار به من اساس الدين و اجمعوا علي ذلك اجتماعا علي النص من الصادق عليه السلام قيل له عليه السلام ان اساس الدين التوحيد و العدل فعلمني فيهما شيئا لااجوزه قال عليه السلام التوحيد ان لاتجوز عليه ما يجوز عليك و العدل ان لاتنسب اليه ما لامك عليه . و قالت الشيخية لا خصوصية للعدل في جعل معرفته من الاصول دون ساير الصفات و لذلك جعلوا اصول دينهم اربعة ، تا آخر عبارت .

اقول گفته است اماميه گفته‌اند عادل بودن خدا از صفات ذاتيه است ولي خود عدل از فعل است و معني آن اين است كه خداوند كسي را ظلم نميكند و مطيع را بوعده خود ثواب ميدهد و در معاصي امر بسوي او است ميخواهد عقاب ميكند بعدل خود ميخواهد عفو ميكند بفضل خود مگر اينكه مشرك باشد يا مثل مشرك و اقرار بآن را از اساس دين قرار داده‌اند و شيخيه گفته‌اند عدل تنها خصوصيتي ندارد كه از اصول شمرده شود اقرار بهمه از اصول است از اين باب اصول دين خود را چهار شمردند ، عرض ميشود اين ايرادي است كه غالبا بدون خيال كرده‌اند ولي ايشان طرحي جديد جعل كرده‌اند و كلام ايشان بسيار شبيه شده بقول آن كس كه گفت خسن و خسين هر سه دختران مغاويه هستند كسي جواب گفت خسن و خسين [ص 113] نيست حسن و حسين است با حاء مهمله نه خاء معجمه سه‌تا نيستند دوتايند دختر نيستند پسرند مغويه با معجمه نيست با مهمله است حسنين از او نيستند پسران اميرالمؤمنينند ، حال كلام او بعينه همين است اولا در آنچه بما نسبت داده ما عدل را از اصول دين خارج نكرديم از اصول ميشمريم نهايت ميگوئيم همينكه گفتيم اول آنها معرفت خداست باسماء و صفات عدل هم در آن افتاده است و اين سخن كه خصوصيتي در عدل نيست در جواب بعضي عوام مثل مصنف و غير او ميگوئيم كه همه علماء توحيد و معرفت را كه در اصول دين ذكر ميكنند قيد اين را ميكنند كه معرفت الله بصفاته الذاتية و الفعلية و الثبوتية و السلبية از اصول دين است از اين جهت است كه اگر كسي يكي از آنها را انكار نمايد از مذهب خارج ميدانند و عدل هم در عداد همانها است ما گفتيم چرا بخصوصه عدل را تعداد مي‌كنيد باقي را هم كه يك جا ميگوئيد اين را هم همانجا بگوئيد بگوئيد اول اصول دين معرفت الله است باين صفات نهايت چون اصل مسأله مشكل است و بايد حل آن شود جدا تحقيق آن را ميكنند مانعي ندارد مسأله علم هم همين طور است شرح آنرا مفصلا مينويسند و اقرار بآن را از اصول دين ميشمرند نهايت جزو توحيد ميگيرند و ثانيا در تحقيقات او اما آنچه خودش بيان كرده كه كون خداوند عادل از صفات ذاتيه و عدل از صفات فعل است گويا اصل اين سخن را شعور نكرده زيرا كه عدل فعلي عارض ذات نميشود و ذات محدود بفعل نميشود پس چطور بودن او عادل بعدل فعلي از صفات ذات ميشود اگر چنين باشد ساير صفات فعليه را هم بايد از ذاتيات شمرد پس بودن او خالق و رازق و مبدئ و معيد هم بايد ذاتي باشد و [ص 114] ذاتيات متغير نميشود پس بايد اين صفات تغييرپذير هم نباشد و حال اينكه همه حادث است و بسته بمشيت اگر خواسته باشد خلق ميكند بخواهد نميكند بخواهد رزق ميدهد بخواهد نميدهد اگر اتصاف باين صفات راجع بذات باشد لازم مي‌آيد هر روزي برنگي درآيد ولي جمعي ملتفت اين مطلب نيستند و چنين پنداشتند كه اگر سلب اين صفات فعليه از عين ذات شود نقص او است و چنين نيست بلكه از توحيد است چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد كمال التوحيد نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزاه و من جزاه فقد جهله و من جهله فقد اشار اليه و حضرت صادق (ع) ميفرمايد اسم الله غير الله و كل شئ وقع عليه اسم شئ فهو مخلوق ما خلا الله فاما ما عبرت الالسن عنه او عملت الايدي فيه فهو مخلوق و الله غاية من غاياه و المغيي غير الغاية و الغاية موصوفة و كل موصوف مصنوع و صانع الاشياء غير موصوف بحد مسمي لم‌يتكون فتعرف كينونته بصنع غيره و لم‌يتناه الي غاية الا كانت غيره لايزل من فهم هذا الحكم ابدا و هو التوحيد الخالص فاعتقدوه و صدقوه و تفهموه باذن الله و امثال اين اخبار بسيار است پس چگونه كسيكه ادعاء تشيع ميكند و خود را مطيع امام ميداند خداوند را در ذات توصيف بصفات فعل ميكند بلكه خداوند خالق صفات فعل است ولي ذات او كامل بالذات است و در كامل بالذات نقصي نيست بفهم اين مسأله را كه گمراه نشوي پس اين سخن كه خدا عادل است بعدل فعلي كلامي مزخرف است ولي آنچه حق است اين است كه عدل از كمال خدا است و ذات او عادل [ص 115] بالذات است كه در او جور مطلقا نيست و معني عدل ذاتي اين است كه نسبت او بجميع چيزها بالسواست و چون عادل بالذات فعلي ايجاد فرمايد بعدل است پس مشيت او هم عدل است و آنچه بفرمايد بعدل است و در خلق هم عادل است و در حكم و قضاء و ثواب و عقاب در دنيا و آخرت همه جا عادل است و جور نميفرمايد و عدلي كه جاري در مشيت فمادون است از فعل خداست و اقرار بهر دو هم از اصول دين است و اما اينكه گفته معني عدل در نزد اماميه اين است كه خداوند ظلم نميكند و ثواب ميدهد مصيب را بوعده خودش و امر در معاصي راجع باوست اين تحقيقي است كه خود او نموده و بدروغ نسبت بجميع اماميه داده است بلكه آنها از عدل مرادات دارند و تحقيقات مينمايند و اين معني عدل كه او گفته راجع بهمان ثواب و عقاب است و در آن هم معني بي‌جا كرده اما آنچه سايرين از مطلق عدل اراده كرده‌اند اين است كه فاضل مقداد ميگويد در شرح باب حادي‌عشر و المراد بالعدل هو تنزيه الباري تعالي عن فعل القبيح و الاخلال بالواجب ، پس اين است مراد محققين از عدل نهايت از فروع اين ميگيرند عدل در ثواب و عقاب را و در باب ثواب و عقاب نيز اين قسم كه معني كرده خطاست زيرا كه معني عدل اين است كه جزاء حسنه را ثواب دهد و جزاء سيئه هم عذاب فرمايد و اين بيان كه كرده معني جعلي است شيخ صدوق عليه الرحمه ميفرمايد و العدل هو ان يثيب بالحسنة الحسنة و يعاقب بالسيئة السيئة ، و اگر مراد اين است كه حسنه را حكما جزاي نيك ميدهد بحسب وعده‌اي كه فرموده ولي جزاي سيئه را حتم نيست بدهد عرض ميكنم هيچيك حتم نميشود و نفس وعده هم حتم نميكند بر خداوند موعود را چنانكه اخبار دليل اين مطلب است و اينكه فرموده [ص 116] ان الله لايخلف الميعاد آن هم بوجوب نيست بلكه چنين خواسته بجهت مصلحت عباد كه از جمله آنها است كه اميدوار برحمت او شوند و از اين گذشته كه اعمال همه مخلوق خداست كه بحسب قبول عبد از براي او تقدير ميفرمايد بطوريكه جبر لازم نيايد چنانكه صريح كتاب خداست كه فرموده خلقكم و ما تعملون و چيزي كه خود او خلقت فرموده است اختيارش دست خود او است كسي بعمل مستحق چيزي نميشود پيغمبر (ص) فرمود لايدخل رجل الجنة بعمله الا برحمة الله عز و جل و خداوند در قدسي فرموده است الخير و الشر بيدي طوبي لمن اجريت علي يديه الخير و ويل لمن اجريت علي يديه الشر و نه اين است كه مطلب اين باشد كه عبد را استطاعتي نيست و فعلش همه بتقدير است تا اينكه جبر لازم آيد بلكه مطلب اين است كه مالك كل فعل خداست و همه بتقدير او جاري است نهايت باقتضاي عبد و سؤال او و چون خود او معطي است جزاء دادن بر او واجب نميشود مثل اينكه استجابت دعوت هم بر او واجب نميشود پس جزاء حسنه دادن بر او مطلقا واجب نيست نهايت اين است برحمت خود عطا ميفرمايد و كذلك در باب سيئه جزا دادن بر او حتم نيست ميخواهد عقاب ميكند ميخواهد ثواب ميدهد پس عدل يك دست او است و فضل يكدست او بمقتضاي هر يك بخواهد راه ميرود باري پس اين معني هم جعلي است كه نموده دخلي بقول همه اماميه ندارد با اينكه در اصل مسأله قدر در اعمال و ثواب و عقاب اختلاف فاحش است و همه راجع بمسأله عدل ميشود بلي همين قدر اجماعي است كه خداوند عادل است و اما قول و عدوا الي آخر اينهم يك مغلطه ديگر است كي اجماع بر اين حديث شد و حال اينكه خودش از اخبار آحاد است و بر فرض كه صحيح [ص 117] و معمول به باشد ولي شخص متدين بايد حرف صدق بگويد و بر فرض كه اجماع هم شده وسائل در اين حديث عرض كرده اساس دين توحيد و عدل است در خبر ديگر است از حضرت باقر عليه السلام از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود لكل شئ اساس و اساس الاسلام حبنا اهل البيت پس چرا حب را از اصول نشمردي اگر بگوئي امامت را كه شمرديم كافي است و معني آن همين است عرض ميكنم چنين نيست محض تصديق بامام معنيش غير معني حب است با اينكه در اين حديث پيغمبر ميفرمايد اساس دين حب ماست و در آن حديث راوي گفته كه اساس دين توحيد است و عدل و امام نفرموده مگر از اين باب بگيريم كه امام تقرير فرموده و نفي كلام او را ننموده است ولي يقين نمودن باينكه راوي همان لفظي كه در حضور عرض كرده است بعين ثانيا نقل نموده خالي از اشكال هم نيست زيرا كه روات در فرمايش امام دقت داشتند كه بلفظ يا معني روايت كنند ولي در لفظ سؤال خودشان دليل نداريم كه چنين دقتي كرده باشند مگر در صورتيكه راوي سائل نباشد احتمال قوي ميرود كه بعين يا معني قريب نقل نمايد و همچنين عرض ميكنم اگر مراد شما اتباع ائمه هدي است در حديثي حضرت امير (ع) ميفرمايند قواعد الاسلام سبعة و در آن حديث ميشمرند عقل و صون عرض و صدق و تلاوة قرآن را بطوريكه امر شده و حب في الله و بغض في الله و حق آل‌محمد (ع) و معرفت ولايت ايشان را و حق اخوان و مجاورت مردم را به نيكي و يكي از معاني قاعده هم اصل است پس اينها را هم از اصول بشمار و كذلك صفات و اعمال متعدده است كه بالفاظ مختلفه در اخبار فرمايش شده مثل اركان و دعايم و اثافي و همه اين [ص 118] الفاظ قريب يكديگر است و اغلب را از اصول نشمرده‌اند پس مقصود ايشان در تعداد اصول دين غير از آن است كه صاحب هديه گفته و لكن مطلب او معلوم است چون ديد ما جهت فرق گذاردن ميان اصول دين و فروع دين را بيان كرده‌ايم و گفته‌ايم اگر چه آنچه از اصول شمرده‌اند اصل هست ولي حديثي كه باين ترتيب تقسيم فرموده باشند بما نرسيده است كه اصول پنج باشد و تخصيص باين عدد آن روز كه داده شده محض فرق گذاردن ميان مخالفين و شيعه بوده حال خواسته حديثي پيدا كند كه بخيال خود جواب ما را بگويد غافل از اينكه ما نگفتيم اصلا آنچه شمرده‌اند حديث ندارد يا حديث نرسيده كه آنها اصول است بلكه مقصود ما اين است كه حديثي نرسيده كه اصول دين پنج است بلكه غير از اينها هم باشد باري بعد از آنكه ما مقر باشيم كه عدل از اصول است بشهادت خود مدعي ديگر چه حاجت بتطويل كلام است و اما حديثي هم كه روايت كرده شايد اين حديث باشد كه در عوالم روايت نموده قيل للصادق عليه السلام ان اساس الدين التوحيد و العدل و علمه كثير و لا بد لعاقل منه فاذكر ما يسهل الوقوف عليه و يتهيأ حفظه فقال اما التوحيد فان لاتجوز علي ربك ما جاز عليك و اما العدل فان لاتنسب الي خالقك ما لامك عليه آن حديثي كه من روايت ميكنم اين است و شايد او هم همين را خواسته روايت نمايد نقل بمعني نموده و بعضي از آنرا انداخته است باري برويم سر مطلب و يك وجه تناقض ديگر در كلام او است علاوه بر اينكه ادعاي اجماع بر خبر كرده كه ميگويد محض اجتماع بر خبر اجماع كردند و حال اينكه نزد اغلب علماء مسلم شده كه اصول دين عقلي است و از اين باب هم هست كه اغلب استدلال بادله عقليه ميكنند و رجوع باخبار نمي‌نمايند الا قليل [ص 119] پس اگر بگوئيم مشهور اين است كه بعقل رجوع كنند نه نقل دروغ نگفته‌ام و اين مسأله مسلم است پس اين عمل هم از كسيكه ميخواهد متدين باشد خلاف تدين است .

قال : المقصد الثاني في النبوة و فيها فصول ، قالت الامامية الرسول من الله قسمان احدهما الملائكة المرسلة الي رسل بني‌آدم و الثاني من بني‌آدم اليهم و الي الجن و غيرهم و لم‌يقل ذو ملة بنبوة لغيرهما الا ما ورد في بعض الاخبار في اب الجان الذي هو بمنزلة آدم عليه السلام لبنيه . و قالت الشيخية لكل نوع من الموجودات نبي من نوعهم فللجماد نبي من الجمادات نوعا و للنبات هكذا و للحيوان هكذا و قالوا ان الصفات المقررة في انبياء بني‌آدم مقررة لها من كونها طاهرة مطهرة عاقلة عالمة قابلة للوحي و الالهام معصومة فياضة علي ما تحتها من امة و لها في تبليغها ائمة حافظة لشرايعها و نقباء و نجباء صرح به ابن صقر في جوامعه و العبد الاثيم في ارشاده و لايخفي علي ذي لب كفره و زاد الخان في الطنبور نغمات فقال ان محمدا صلي الله عليه و آله ينزل و تطور في كل مقام في صورة كل نوع فتنبأ فيها و بلغها فانهم قد يظهرون في صورة الجمادات و النباتات و الحيوانات و صور بني‌آدم سعيدهم و شقيهم و به قال ابن صقر في موارد من كتبه منها ما ذكره في شرح الزيارة في تفسير و اجسادكم في الاجساد قال ان الائمة قد يظهرون في احسن صورة لاوليائهم و في اوحش صورة لاعدائهم ثم ذكر حديث جابر بن عبدالله (ره) في قتل طلحة و قال فالاستشهاد بهذا الحديث ظاهر حيث ظهر عليه السلام يعني اميرالمؤمنين (ع) في صورة قبيحة هي صورة مروان بن الحكم و رمي طلحة بسهم و قتله للاتفاق علي ان طلحة انما رماه مروان لكن طلحة لما عاين الموت و كشف عنه غطاءه رأي عليا في صورة مروان بن الحكم انتهي [ص 120] و صرح به الخان في ارشاده و كفر من قال بهذه المسألة لايخفي علي مؤمن و مسلم بالله كيف عرف طلحة و رأي عليا (ع) في صورة مروان و لم‌يعرفه حسن بن علي عليهما السلام حيث قال في مجلس معاوية لمروان انت الذي وقفت بين الصفين و رميت طلحة و قتلته .

اقول مخصوص كتاب خود را بر مقاصد و فصول تقسيم كرده و در هر مقصدي و فصلي مسأله عمده در اصول دين مطرح قرار داده كه بامثال خود بنماياند كه ما به الاختلاف در اين مسايل اصليه اعتقاديه است و در هر جا هم مسأله را كج كرده يا دروغ گفته كه تخم عداوت شيخيه را در دلها بكارد يدعو حزبه ليكونوا من اصحاب السعير و عما قريب است كه خداوند باو نشان دهد جزاي عمل او را ترجمه سخنش اين است كه اماميه گفته‌اند رسول دو قسم است يكي ملائكه است كه بر انبياء فرستاده ميشود و دويم از بني‌آدم است كه بر اناسي و جن و غير ايشان فرستاده ميشود و هيچ صاحب ملتي نگفته كه رسول از غير ايشان فرستاده ميشود مگر در بعضي اخبار كه وارد شده كه اب الجان بمنزلة آدم بوده و شيخيه گفته‌اند كه هر نوع خلقي رسولي از سنخ خود دارند پس نبي جماد جمادي و نبي نبات نباتي و نبي حيوان حيواني است و همان صفات كه انبياء دارند آنها دارند پس همه طاهر و معصوم و عاقل و عالمند و فيض بامت خود ميرسانند و در هر امت امامان دارند و نقباء و نجباء و شك نيست كه اين مذهب كفر است و نسبت بمرحوم آقا داده كه فرموده‌اند كه در هر مقام خاتم (ص) حلول در آنها كرده و دعوت نموده و همچنين در صور خلق جلوه ميكنند خواه سعيد باشد خواه شقي و از شيخ مرحوم (اع) روايت كرده فرمايش ايشان را كه در ضمن بيان شرح همه معلوم ميشود ، عرض ميكنم اما اين مسأله [ص 121] كه رسل از سنخ بشر هستند كه بسوي اناسي مبعوث شده‌اند اجماعي كل است و ملائكه هم رسولان هستند شك نيست و صريح قرآن است ولي همه رسالت ايشان انزال وحي بسوي انبياء نيست بلكه رسالات بسيار دارند هر يكي را خدمتي است و خداوند آنها را بجهت انجام دادن خدمات ميفرستد و همه فرستادگان خدا هستند و بعضي از ايشان رسل بسوي رسل و انبياء انس هستند و اما نبي جن را اقرار كرده ولي باين طور كه او گفته كه اب الجن است من حديث نديده‌ام بلكه در حديثي وارد شده است كه نبيي خداوند بسوي جن فرستاده كه يوسف نام داشت او را كشتند و نفرموده اب الجن بوده و از حديث ديگر چنين مستفاد ميشود كه انبياء متعدد بسوي ايشان فرستاده و در اينكه رسول بسوي ايشان فرستاده است شبهه نيست و اما در ساير خلق اين قسم بيان كرده و سر و ته مطالب را انداخته محض اينكه مطلب خود را ظاهر كند بعد هم ميگويد اين كفر است نميدانم كدام يك كفر است اينكه بگويند بسوي هر مخلوقي نبيي و حجتي فرستاده شده كفر است يا باقي كه خودش گفته اما اينكه هر خلقي حجتي دارند از سنخ خودشان كه خداوند در قرآن مجيد فرموده و اخبار هم دلالت بر اين دارد چگونه كفر است و اما آنچه در صفات ذكر كرده چنين نمايانيده كه ايشان فرموده‌اند كه نبي حيوانات و نباتات و جمادات مثل انبياء اناسي هستند آنوقت گفته كفر است ايشان چنين فرمايشي نفرموده‌اند اين است صريح عبارت مرحوم آقا اعلي الله مقامه كه من از براي تو روايت ميكنم ملاحظه نما ببين چه عيب در اين است و اگر چه عبارت طولي دارد ولي حكايت كردنش ضرر ندارد چرا كه خود من هم كه بخواهم مسأله را بيان كنم لابد همين قدرها بايد بنويسم ميفرمايد بدانكه چون همه ملك بندگان خداوند عالم ميباشند و همه را خلق كرده است با شعور و اختيار و خداوند هم حكيم است و هرزه‌كار نيست پس آنها را بجهت فايده آفريده است [ص 122] كه بخود ايشان برسد چرا كه خدا خودش بي‌نياز است پس همه بايد رويه بندگي را منظور دارند تا بآن غايتي كه از براي آن خلق شده‌اند برسند و آن فايده از براي ايشان حاصل شود و شك نيست كه رويه بندگي را خداوند بايد تعليم كند و رضا و غضب خود را بياموزد چنانكه بني‌آدم نميدانند رويه بندگي را و خداوند عالم بايد تعليم آنها كند پس ساير موجودات كه از انسان پست‌ترند البته نميدانند مگر بتعليم خداوند عالم حال از دو قسم بيرون نيست يا بايد كه هر يك از جماد و نبات و حيوان و جن خود از خداوند عالم بگيرند بدون واسطه يا آنكه بواسطه بايد بگيرند اما بدون واسطه كه ممكن نباشد چرا كه آنها همه قابل وحي و الهام خداوندي نيستند و مقام رسالت را ندارند چنانكه در انسان يافتي پس بايستي كه از براي آنها هم پيغمبري باشد كه او كاملترين آنها باشد و خداوند احكام خود را باو بياموزد و او بسايرين برساند و حجت را بر رعيت خود تمام كند و رويه بندگي را بايشان بياموزد و همچنين بايد پيغمبر از جنس هر يك از آن طايفه‌ها باشد تا لغت او را بفهمند و معجزات او ثابت شود و ظاهر گردد چنانكه پيش دانستي و همچنين در آن رتبه معصوم و مطهر و طاهر باشد و آراسته بجميع صفات نبوت لايق بآن رتبه باشد تا قابل وحي و الهام باشد و اهل آن رتبه را هدايت كند و رضا و غضب خدا را بايشان بياموزد و احكام ايشان را بايشان برساند و چون اين معني بر اكثر علما پوشيده و پنهان است لابد است كه قدري آنرا شرح دهم تا بر هر طالب منصفي ظاهر گردد مثل آفتاب در ميان آسمان و اگر چه بمناسبت كتاب عاميانه خواهم نوشت ولي مطلب مطلبي عالمانه و بزرگ است بدانكه خداوند عالم غني است از خلق و طاعتشان و در امان است از معصيتشان نه طاعت خلق باو نفع ميكند نه معصيت خلق باو ضرر ميرساند پس او را حاجتي بطاعت بندگان نباشد و لكن بندگان را حاجت بطاعت او بود كه اگر طاعت او نميكردند از فيض [ص 123] او محروم ميماندند و آن طاعتها هم بعينها مصلحتهاي وجود خلق بود نه خدمت ذات خدا پس هر طاعتي هم نفعش در اين دنيا و آن دنيا بخود خلق برميگشت كه دخلي بخدا نداشت مثلا مسواك كردن دندان انسان پاك ميشود وضو گرفتن صورت خود ايشان شسته ميشود غسل كردن بدن خود ايشان سالم ميشود معامله صحيح بودن امر خود ايشان مضبوط ميشود روزه گرفتن بدن خود ايشان سالم ميشود و همچنين ساير عبادتها پس معلوم شد كه طاعتها براي نفع خود خلق است و براي قوام وجود خود ايشان است و نفعي بخدا ندارد پس چون خدا غني شد و عبادتها براي مصلحت خود خلق است پس هر قومي را بر حسب مصلحت آن قوم بايد تكليف كرد پس از اين جهت مصلحت هر قومي غير مصلحت قومي ديگر شد و مصلحت هر عصري غير مصلحت عصري ديگر شد و باين واسطه در بني‌آدم در هر عصري تكليفي جديد بر حسب مصلحت آن عصر ضرور شد و نبيي آمد و شريعتي آورد غير شريعت آن ديگري و همچنين مصلحتهاي جن بر حسب وجود خود ايشان است و تكليف ايشان هم بر حسب مصلحت خود ايشان است و مصلحت حيوانات بر حسب وجود خود ايشان است و تكليف ايشان هم بر حسب مصلحت ايشان و تكليف نباتات بر حسب مصلحت خود ايشان است و تكليف جمادات هم بر حسب مصلحت ايشان و شك نيست كه مصلحت وجود هر جنسي غير مصلحت وجود آن ديگري است پس تكليف هر يك بر حسب مصلحت ايشان است و نبايد كه تكليف آنها مثل تكليف انسان باشد البته و معلوم است كه تكليف هر قومي بحسب عقل و شعور و وسعت ايشان است پس چرا بايد تعجب كرد از آنكه هر قومي تكليفي دارند و وقتي كه بر حسب شعور و اختيار و وسعت و مصلحت [ص 124] هر يك شد محل تعجب نيست و خدا در قرآن ميفرمايد كه هيچ جنبنده در زمين و هيچ پرنده نيست مگر آنكه آنها هم امتي هستند مثل شما و در خصوص پرنده‌ها ميفرمايد كه هر يك نماز و تسبيح خود را دانسته‌اند و ميفرمايد كه هيچ چيزي نيست مگر آنكه تسبيح ميكند بحمد خدا و لكن شما نميفهميد تسبيح ايشان را و ميفرمايد كه هيچ امتي نيست مگر آنكه پيغمبري در آنها گذشته است پس معلوم شد بنص آيه قرآن كه همه خلق صاحب شعور و تكليف ميباشند و همه امتي هستند مثل انسان و پيغمبري دارند و شريعتي دارند الا آنكه هر قومي بر حسب خود ايشان است پس پيغمبر هر قومي هم بايد از جنس ايشان باشد تا پيغمبري او بر ايشان ثابت شود چنانكه گذشت در خصوص آنكه پيغمبر بني‌آدم بايد از جنس بشر باشد تا پيغمبري او ثابت شود و در هر طايفه پيغمبر ايشان در ميان ايشان بمنزله دل است در ميان بدن انسان و جميع فيضها كه از خداوند عالم ميرسد اول بآن دل ميرسد و از او منتشر ميشود بساير اعضاء و همه فيض‌ياب ميشوند پس چون صفتهاي خلق مختلف است بطوريكه مي‌بيني كه جماد بخودي خود از جاي خود نمي‌جنبد و نمو نميكند و سخن ظاهري نميگويد و نبات نمو ميكند و از جاي خود نمي‌جنبد مثل حيوان و سخن نميگويد و حيوان نمو ميكند و حركت ظاهري مينمايد و سخن نميگويد و جن هم نمو دارد و هم حركت دارد و هم شعور و سخن ظاهري دارد ولي نه مثل انسان و نه بشعور و نطق او و اما انسان هم نمو دارد و هم حركت و هم نطق و هم شعور قوي پس هر يك بر حسب خود و مناسب شأن و مقام خود تكليفي دارند و ضروريات وجود ايشان تكليف ايشان شده پس جماد و نبات را تكليف بحركت ظاهري نكرده‌اند و هر تكليف كه حركت ظاهري در كار دارد و عملي متعارفي ميخواهد از ايشان ساقط است زيرا كه خدا بوسع تكليف ميكند نه فوق طاقت و همچنين حيوانات را تكليف بآنچه شعور كليات [ص 125] و معنيهاي عقلاني و تميزهاي انساني و علم بامور پنهاني در كار داشت تكليف نكرده‌اند و همچنين جن را بر حسب وجود خود ايشان تكليف نموده‌اند پس استعمال چيزهاي كثيف ايشان را در كار نباشد و وضوء و غسل و مسواك و تطهير بآب ايشان را حاجت نباشد و همچنين بسياري از احكام معاملات در وجود ايشان ضرور نباشد و اما بني‌آدم بآنچه مي‌بيني حاجت دارد و اينهم بجهت آن است كه هر قومي بقدر شعورش و بطور خلقتش مكلف است و زياده از وسعش مكلف نيست پس نبي جمادات مأمور نباشد بحركت از جاي خود و قومش مأمور نباشند بزيارت او و حركت بسوي او چرا كه اين تكليف از لوازم امكان حركت است و در وجود آنها نيست و همچنين مأمور نباشد بتعليم و تعلم قولي و باينكه نبي سخني بگويد كه هوا بحركت آيد و مأمور بشنيدن و شنوانيدن نيستند پس حاجت باستفتاء و فتوي ندارند و حاجت بديدن نبي ندارند و نبي مأمور بحركت بسوي ايشان نيست و از اين جهت است كه هر سنگي و خاكي در هر جا هست مكلف است كه با وجود حركت نكردن مؤمن باشد و ذكر كند و با وجود اين عبادتش باو رسيده است و ميداند بجهت آنكه طور رساندن آن پيغمبران غير طور رسانيدن پيغمبر بني‌آدم است پيغمبر بني‌آدم بايد بيايد در قوم و با ايشان سخن گويد و پيغمبر جماد مكلف باين نيست بلكه در همان محل خود كه هست تكليف هر كس را باو ميرساند بي حركت و بي قول مثل آنكه دل تو بدست و پاي تو ميگويد حركت كن و راه برو و بنويس و آنها را تكليف ميكند بدون قول و بدون آنكه از جاي خود حركت كند و عجب نيست و همچنين پيغمبر نباتات نبايد از جاي خود حركت كند يا سخني گويد يا رسالتي فرستد در هر جا هست تكليف بقوم مينمايد و همه را تعليم ميدهد [ص 126] بدون قول و حركت و از اين جهت هر گياه در هر جاي زمين كه هست بي حركت تكليف و تسبيح خود را ميداند و همچنين حيوانات غالبا ضرور نباشد كه نزد پيغمبر خود روند يا پيغمبر بسوي ايشان آيد يا سخن گويند و شنوند و بدون سخن در هر جا باشد تكليف خود را ياد ميگيرند و بسا باشد كه بزيارت پيغمبر خود روند هر گاه مأمور شوند بزيارت و بسا باشد كه حكم شود كه بزيارت نروند پس پيغمبر جماد و نبات و حيوان نبايد سخن بگويد و از جاي خود حركت كند در هر جا هست بي قول بامت خود تكليفها را ميرساند و آنها هم بعضي ايمان ميآورند و بعضي نميآورند و كافر و مؤمن از يكديگر امتياز ميگيرد و از اين جهت است كه احاديث وارد شده است كه عرض ولايت ما را بر زمينها كردند هر زميني كه قبول كرد شيرين و خوب و معدن شد و هر زميني كه قبول نكرد شور و تلخ و سبخ شد و همچنين كوهها و آبها و نباتها و حيوانها و گاه باشد كه پانصد حديث در اين خصوص بيش باشد و اين بجهت آنست كه همه آن پيغمبران امت خود را بولايت خوانده‌اند چنانكه خواهد آمد پس ديگر مثل بعضي از جهال تعجب مكن كه چطور ميشود جماد و نبات و حيوان تكليف داشته باشند و پيغمبر داشته باشند چنانكه يافتي همه پيغمبر و تكليف دارند و آنها بر حسب خلقت خودشان و شما بر حسب خلقت خودتان و خداوند جل شأنه عالم بمصلحت ملك خود و قادر بر رسانيدن تكاليف ايشان است بهر طور كه صلاح ميداند ميرساند و آنچه ذكر شد مؤمن قبول ميكند و ميفهمد كه صحيح است و نميشود كه چيزي بنده باشد و بندگي نداشته باشد و نميشود كه چيزي بندگي داشته باشد و بدون تعليم خدا بداند و نميشود كه خدا تعليم بكند مگر بواسطه كاملان و معتدلان پس تصديق ميكند آنچه را كه عرض كردم ولي نميفهمد سر اين امر را [ص 127] همين قدر از روي ايمان خود مي‌پذيرد تا آخر عبارات ايشان ، حال ملاحظه نما در اين عبارات چه عيب است كه اين را كفر شمرده آيا چيزي غير از فرموده خدا و رسول است و چون آيات را نقل بمعني فرموده‌اند و باخبار اشاره نموده‌اند و بسا عوام نفهمند من كمي از بسيار را در اين مقام نقل ميكنم تا بداني خداوند در كتاب مجيد ميفرمايد و ما من دابة في الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم يعني نيست جنبنده در زمين و نه پرنده كه بپرد ببالهاي خودش مگر امتهائي مثل شما پس از اين آيه معلوم شد كه جميع حيوانات پرنده و چرنده امتها هستند مثل بشر و در اين تشبيه هم كه فرموده است كه مثل شما هستند مسلما مراد تشبيه در صورت نيست ولي تشبيه در حالت و صفت خواهد بود و در تفسير آن گفته‌اند محفوظة احوالها مقدرة ارزاقها و آجالها مخلوقة ايمانها مربوبة ارواحها كما انتم ، پس معلوم شد كه در اين صفات شبيه بانسانند و ارواح آنها تربيت ميشود و ايماني دارند و امام فرمود كل شئ مما خلق خلق مثلكم پس معلوم شد از حديث كه جماد و نبات هم مثل آنها هستند و آخر آيه فرمود ثم الي ربهم يحشرون و ضمير مخصوص بعقلا بآنها برگردانيد و فرمود روز قيامت محشور ميشوند و حشر هم البته بجهت ثواب و عقاب است و در كنزالدقايق در تفسير آن گفته يعني الامم كلها فينتصف بعضها عن بعض ، و اخبار متعدده وارد شده كه حيوانات روز قيامت محشور ميشوند و مثاب و معاقب ميشوند و از يكديگر قصاص ميكنند كه يكي از آنها حديثي است كه طبرسي از ابي‌ذر رحمه الله روايت نموده بينا انا عند رسول الله (ص) اذ انتطحت عنزان فقال رسول الله صلي الله عليه و آله اتدرون فيم انتطحا فقالوا لاندري قال لكن الله يدري و سيقضي بينهما و اخبار در اين باب بسيار است و در آيه [ص 128] كريمه ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت پس معلوم شد كه حكم همه خلق يكي است و فرق نميكند و همچنين ميفرمايد ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم پس همه چيز تسبيح خداوند را مينمايد و اين است عبادت آنها و اخبار بسيار در اين باب وارد شده و باز خداوند ميفرمايد ثم استوي الي السماء و هي دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين و مسلم است امري كه بعد از خلق كردن آنها است تشريعي است و تكليف است و شخصي عرض كرد خدمت حضرت رضا عليه السلام كه آن كس كه نه انس بود نه جن و خداوند با او تكلم فرمود كيست فرمود آسمان و زمين و در جاي ديگر ميفرمايد الم‌تر ان الله يسبح له من في السموات و الارض و الطير صافات كل قد علم صلوته و تسبيحه و الله عليم بما يفعلون ملاحظه نما در اين آيه چگونه بيان فرموده كه هر كس و هر چه در آسمان و زمين است تسبيح خدا را مينمايد و همه نماز دارند و تسبيح دارند و لفظ كل عام است و شامل كل است و لفظ من دلالت ميكند بر اينكه همه شعور دارند نه بر اينكه بعض خلق تسبيح ميكنند زيرا كه در كلام خداوند تناقض نيست در آيه ديگر فرموده ان من شئ الا يسبح بحمده و مسلما مراد از شئ همه خلق است از ذي روح و غير آن و آنجا فرمود لاتفقهون تسبيحهم و ضمير عقلا بآنها برگردانيد پس من هم كه اين‌جا فرموده مراد همه هستند و آخر هم فرموده و الله عليم بما يفعلون و بعضي مفسرين ميگويند چون عقلا يا ملائكه يا جن و انس غالب بوده‌اند من فرموده است و اينهم كلامي برأي است و حضرت صادق (ع) فرمود ما من طير يصاد الا بتركه التسبيح و ما من مال يصاب الا بترك الزكوة و همان حضرت فرمود ما من طير يصاد في بر و لا بحر [ص 129] و لايصاد شئ من الوحش الا بتضييعه التسبيح و بعض مفسرين گفته‌اند در معني كل قد علم صلوته و تسبيحه قد علم الله دعاءه و تنزيهه اختيارا او طبعا و صاحب كنز ميگويد بعيد نيست كه خداوند بمرغان الهام فرمايد دعائي و تنزيهي همان طور كه علوم دقيقه بايشان الهام فرموده است در اسباب تعيششان بقسمي كه عقلا در آن درمانده‌اند و در حديث است كه ابن‌كوا خدمت حضرت امير (ع) آمد عرض كرد در قرآن آيه‌ايست كه قلب مرا فاسد كرده و مرا بشك انداخته فرمود مادرت بعزايت نشيند كدام آيه است عرض كرد و الطير صافات تا آخر ، فرمود خداوند ملائكه بصور مختلفه آفريده و ملكي است بصورت خروس پاهاي او در زمين هفتم است و گردنش زير عرش خداوند دو بال او راست يكي در مشرق ديگري در مغرب يكي از آتش ديگري از يخ همينكه وقت نماز رسد بپاي ايستد و گردن بلند كرده بالهاي خود را مثل خروس بر هم زند و بگويد اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا سيد النبيين و ان وصيه سيد الوصيين و ان الله قدوس رب الملائكة و الروح پس آنوقت همه خروسها بالها بر هم زنند و جواب او را گويند و از اين قبيل اخبار متعدد است و در دعاي تهليل وارد شده از حضرت پيغمبر (ص) سبحان من تسبح له البحار عند تلاطم امواجها سبحان من تسبح له الذر في مساكنها سبحان من تسبح له الرياح عند هبوب جريانها سبحان من تسبح له الحيتان في قرار بحارها سبحان من تسبح له الجن بلغاتها و از حضرت امير عليه السلام است فمن شواهد خلقه خلق السماوات موطدات بلا عمد قائمات بلا سند دعاهن فاجبن طايعات مذعنات غير متلكئات و لا مبطيات و لولا اقرارهن له بالربوبية و اذعانهن بالطواعية لماجعلهن موضعا لعرشه و لا مسكنا للملائكة تا آخر ، و در [ص 130] دعاي شب چهارشنبه است انت اله كل شئ و كل شئ يعبدك و يسبح بحمدك و يسجد لك و در تسبيح روز پنج‌شنبه بيان تسبيح هر چيز را ميفرمايد تا آنكه ميفرمايد تسبح لك الارض باقواتها و الجبال باطوادها و الاشجار باوراقها و المراعي في منابتها و اخبار در اين باب بسيار است و اخبار در باب ولايت هم بسيار است كه ميثاق آن از همه خلق گرفته شده از جمله حديثي است كه در مستطرفات سرائر روايت نموده و همينكه ابن‌ادريس حديثي را قبول نمود بدانكه در كمال اعتبار است زيرا كه كمال احتياط را داشته حتي آنكه عمل بآحاد نميكرده سمع الصادق عليه السلام يقول ما من شئ و لا من آدمي و لا انس و لا جن و لا ملك في السموات الا و نحن الحجج عليهم و ماخلق الله خلقا الا و قد عرض ولايتنا عليه و احتج بنا عليه فمؤمن بنا و جاحد حتي السموات و الارض و الجبال تا آخر ، و اخبار از اين قبيل هم بسيار است و بعض جمادات و نباتات و حيوانات طيبه را از دوستان خود شمرده‌اند و بعضي را از دشمنان و همه اين مطالب ظاهر است حال كه فهميدي كه همه خلق بندگي دارند و عرض ولايت بر ايشان شده خود انصاف ده كه آيا طريق عبادت و بندگي بهر قاعده كه باشد بايد از خداوند بايشان برسد يا همه عالم غير معلمند بلاشك محتاجند بتعلم و ماسواي خلق اول هم احدي از خداوند بدون واسطه چيزي را نميتواند بگيرد و اگر كسي منكر اين مطلب شود جاهل است و بي‌انصافي كرده پس مسلم كسي بايد بسوي خلق ابلاغ نمايد و همان مبلغ حجت است و خداوند در قرآن فرموده است و ان من امة الا خلا فيها نذير يعني نيست امتي مگر اينكه نذيري در او گذارده شده و سابقا دانستي كه فرموده دابه و طايري نيست مگر امتهائي مثل شما در آيه هم ميفرمايد در هر امتي نذيري هست و در آيه ديگر فرمود اختلاف هم در خلق خدا نيست همه مثل [ص 131] همند و در آيه‌هائي چند فرمود همه بندگي دارند پس در همه آنها نذير هست بنص قرآن و در آيه ديگر ميفرمايد يوم نبعث من كل امة شهيدا و در آيه ديگر ميفرمايد و كيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و مراد از شهيد حجت است پس از براي هر سنخ خلقي حجتي بايد باشد كه بايشان تبليغ فرمايد حال خود فكر كن اين حجت كه خواهد بود شك نيست كه خاتم (ص) و ائمه هدي حجت كل هستند بجهت اينكه اول ما خلق الله هستند و هر چه از خداوند برسد بواسطه ايشان است و قرآن هم حكم باين مطلب فرموده و چون مسلم است و از اين قدري پيش در حديث سراير هم ديدي تصريح باين مطلب فرموده‌اند مطلب را طول نميدهيم و انبياء ديگر هم بعد از ايشان واسطه‌گان هستند و از اول ما خلق الله ميگيرند و بساير ميرسانند و اينهم مسلم است ولي مقام اول ما خلق الله اول خلق است و مقام انبياء پس از ايشان و از درك همه خلق بيرونند و حجت بايد محسوس و ملموس باشد از حجت غايب اگر انتفاع ممكن باشد پس خداوند خود كافي است و چنين چيزي متصور و معقول نيست از اين باب است كه بعد از آنكه مردم انكار بر پيغمبر خداوند كردند چنانكه خداوند حكايت فرموده و مامنع الناس ان يؤمنوا اذ جاءهم الهدي الا ان قالوا ابعث الله بشرا رسولا و جواب فرمود قل لو كان في الارض ملائكة يمشون مطمئنين لنزلنا عليهم من السماء ملكا رسولا پس ظاهر شد از اين آيه كه اگر در زمين ملائكه بودند خداوند رسولش را ملك قرار ميداد حال كه انس است رسول را بصورت اناسي فرستاده بلكه فرمود لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و اين از جهت اين است كه مردم ملك را درك نميكنند پس از او منتفع نميشوند مگر اينكه خلق از درجه [ص 132] خود بالا روند يا ملك نازل شود و هر دو ممكن است ولي آن مراد كه خداوند دارد حاصل نميشود از اين جهت رسول را از سنخ مرسل اليهم قرار داده بلكه بزبان ايشان فرستاده چنانچه فرمود و ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه و خاتم و ائمه سلام الله عليهم هم حجت بر كل هستند و ابلاغ بجميع مينمايند پس نوع اين مسأله مسلم است و صريح قرآن و اخبار است و نميتوان اين را انكار كرد بلكه انكار اين مسأله انكار قرآن و اخبار است حال يك مسأله باقي ماند كه آن محل اشكال است و آن اين است كه رسول هر خلقي كه خواهد بود آيا در عرصه احجار مثلا يك سنگي رسول است و در عرصه نباتات يك درختي و در عرصه حيوانات يك حيواني بلاشك عاقل چنين سخني نميگويد و بسا اين مرد چنين فهميده از كلمات مشايخ كه انكار نموده و اگر چنين فهميده دليل اين است كه سواد فارسي هم ندارد چرا كه در عبارات ارشادالعوام كه نقل شد و بعد از اينها نيز مكرر تصريح فرموده‌اند كه اين رسول در هر مرتبه بمنزله قلب است و بنحو مناسب مرتبه فيض ميدهد و تصرف در آنها ميكند و بي‌شك يكي از اين احجار يا قطعه از اين خاكها يا يكي از درختها نسبت به باقي اين حال را ندارد پس آن جمادي كه اين صفت را دارد در ملك جماديت افلاك است كه قلب و قطب باقي است و نباتي كه حجت همه نباتات است نباتيت افلاك و حيواني كه حجت است حيوانيت آنهاست بلكه در حديث حمله عرش فرموده است كه يك ملك بصورت ثور است يكي بصورت اسد يكي بصورت كركس يكي بصورت ديك و ارزاق سنخ آنها در زمين بواسطه آنها ميرسد و فلكيات هم كه اشراق بر ارضيات ميكنند بواسطه انوار است و آن انوار نازل ميشوند بزمين و تأثير ميكنند در نفوس و نفس هر چيزي سبب فيض ميشود پس اينها دعوت ميكنند خلايق را و آنها فيوض را از ائمه انس [ص 133] ميگيرند كه آل‌محمد باشند سلام الله عليهم و بسا باشد كه ائمه بواسطه همين مراتب كه در وجود خود ايشان است ابلاغ فرمايند بمراتب خلق چنانكه باناسي بانسانيت خود ابلاغ فرمودند و بجن بآن روح كه در ايشان بود كه مناسب بود با ارواح جنيان ابلاغ نمودند و از اين باب بود كه گاه امر و نهي بحيوانات و جمادات و نباتات هم ميفرمودند و آنها هم اطاعت مينمودند پس آن مراتب ايشان هم امام بود بر ساير ولي بواسطه اينكه اين مراتب ايشان در همه وقت همه جا نبود زيرا كه آنچه محيط است از ايشان روح است نه بدن عنصري لابد ميبايست از براي هر خلقي جلوه فرمايند و همه خلق هم قوه انتقال نداشتند كه بحضور ائمه هدي مشرف شده فيض‌يابي نمايند ادراك و حواس هم نداشتند كه بروايت منتفع شوند پس ميبايست خود ايشان جلوه بر هر يك فرمايند و از حكمت هم نبود كه همه جا بدن جمادي و نباتي بر خود اختيار فرمايند لهذا بهمان جلوه‌هاي فلكي خود كه از نور خود ايشان خلقت شده اشراق بهمه فرمودند و اينكه نفهميده و باينطور بي‌ادبانه نسبت بمرحوم آقا اعلي الله مقامه جسارت كرده بيان اين مسأله است نه آنكه او روايت كرده كه خود آن روح مقدس حلول در ابدان كرده باشد بلكه او منير است و جميع خيرات عالم از نور او آفريده شده و نور اثر منير است و فعل او فعل او است مثل اينكه آفتاب در آسمان است و اشراق او در زمين پس آنچه نور آفتاب بكند آفتاب كرده ولي از اين مرد بعيد نيست هر چه بگويد اين است خلاصه اين مطلب كه عرض شد از روي كتاب خدا و سنت پيغمبر تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال اگر درست فهميده‌ايم كه عين حق است اگر هم كج فهميده‌ايم اسباب كفر نميشود چرا كه منكر حقي نشده‌ايم و خلاف [ص 134] ضرورتي نكرده‌ايم و اما اينكه ايراد كرده كه گفته‌ايم حجت هر سنخي بايد صاحب صفاتي باشد در عبارت ملاحظه كن فرموده‌اند در هر مرتبه بر حسب آن مرتبه نه آنكه مثل حجتهاي بزرگ خدا بايد باشند ملتفت باش معني عبارات را تا منتفع شوي معني سخن اين است كه آن جماد كه نسبت بساير جمادات حجت است بالنسبه بآنها معتدل‌تر و كامل‌تر و مطيع‌تر است و كذلك حجت نباتي و حيواني مثل اين سخن مثل اين است كه گفته شود قلب نسبت بباقي بدن معتدل‌تر و كامل‌تر است معني اين سخن اين نيست كه قلب گوشتي مثل عقل است بلكه مراد اين است كه گوشت و خون قلب نسبت بباقي گوشتهاي بدن و خون بدن معتدلتر است مثل اينكه عقل نسبت بروح و نفس و مشاعر باطنه معتدلتر است همچنين ميگوئيم حجت نباتات نسبت بساير نباتات بهتر و كامل‌تر است مثل اينكه انبياء نسبت بساير رعيت كامل‌تر و بهترند و اما آنچه روايت كرده از مرحوم آقا و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در باب ظهور ايشان در صور اين را هم يا نفهميده چه ميگويد يا تعمدا انكار كرده و از عداوت قلبي كه با ما دارد انكار حديث را هم كرده ديگر شأن من نيست بگويم چنين كسي چه حال دارد تو خود بفهم اما اين حديث كه اشاره كرده و من براي تو روايت ميكنم حديثي است كه جمعي روايت كرده‌اند و من ترجمه عين عبارت مرحوم مبرور شيخ اعلي الله مقامه را عرض ميكنم اگر چه سخن طويل ميشود ولي چاره جز بيان كردن نيست ميفرمايد بعد از آنكه بياني ميفرمايد در باب ظهور ائمه عليهم السلام در ابدان طاهره ما گفتيم كه ايشان مي‌پوشند احسن صور را در صورتي است كه صارفي پيدا نشود از جهت قابليت خلق همانطور كه جبرئيل در هر وقت كه بر يكي از انبياء ظاهر ميشد يا آنوقت كه بر مريم ظاهر [ص 135] شد در جميل‌تر صورتي كه در آن ازمنه بود ظاهر ميشد همان طور كه در زمان خاتم صلي الله عليه و آله بصورت دحيه ظاهر ميشد كه خيلي خوش‌سيما بود و حكمت اين اين است كه هر صورت نيك باين حقيقت معتدله نزديك‌تر است بجهت اينكه معتدل‌تر از باقي صور است اگر چه باعتدال آن حقيقت نباشد و آن جمال را كه خداوند بآن حقيقت عطا كرده است نداشته باشد زيرا كه خداوند بآل‌محمد عليهم السلام جمالي و نوري عطا فرموده كه اگر بآن طور كه هستند جلوه فرمايند جميع اهل سماوات و ارض مي‌افتند و ميميرند و لكن خداوند عالم جل شأنه ايشان را براي هر كسي بقدر قابليتش ظاهر فرموده است زيرا كه سابقا بيان كرديم كه نور آل‌محمد (ع) هزار هزار هزار و چهار هزار هزار و هفتصد و ده هزار مرتبه از نور آفتاب بيشتر است پس چنين نوري را خلق متحمل نميشوند و از مشاهده آن عاجزند پس بر حسب قابليت هر كسي بر او جلوه ميفرمايند و رنگي بخود ميگيرند و اين رنگ از قابليت است نه از خود ايشان پس اگر كسي قابل است كه ايشان بصورت خوب بر او ظاهر شوند بصورت نيك ظاهر ميشوند اگر كسي قابل نيست بصورت زشت بر او جلوه ميفرمايند و نقصي بر ايشان وارد نمي‌آيد بلكه در همان حال كه ايشان بصورتي زشت بر كسي ناقابل جلوه فرمايند اگر كس با قابليتي نظر نمايد ايشان را بصورت نيك مي‌بيند زيرا كه اين نيكي و بدي از قوابل است نه از اصل صورت ايشان بلكه صورت طيبه ايشان بر آن صفت است كه بيان شد و از اين باب است آنچه روايت شده از جابر بن عبدالله انصاري ميگويد بصره رفتم با اميرالمؤمنين (ع) و قوم جمع بودند با عايشه هفتاد هزار نفر پس نديدم از ايشان گريخته را مگر اينكه ميگفت گريزانيد مرا علي (ع) و نه مجروحي را مگر اينكه ميگفت علي مرا مجروح كرده [ص 136] و نه كسي را كه جان ميداد مگر اينكه ميگفت علي مرا كشته و در ميمنه صداي علي را مي‌شنيدم و در ميسره صداي او را مي‌شنيدم و در قلب صداي او را مي‌شنيدم و گذشتم بطلحه در حاليكه جان ميداد و تيري بسينه او زده بودند گفتم كه تير بتو زد گفت علي (ع) گفتم اي حزب بلقيس و جند ابليس علي هرگز تير نزده و شمشيري در دست او است پس گفت اي جابر نمي‌بيني كه او مرتبه بهوا بالا ميرود و مرتبه بزمين فرود ميرود و از همه جهات مي‌آيد پس نميگذرد بسواري مگر نيزه بر او ميزند و نمي‌بيند احدي را مگر اينكه او را ميكشد يا ميزند يا برو مي‌اندازد يا ميگويد بمير اي دشمن خدا و احدي از دست او خلاص نميشود پس تعجب كردم از آنچه گفته است و عجبي نيست از اسرار اميرالمؤمنين و غرايب فضايل و معجزات او و همچنين روايت از مقداد است كه در جنگ احزاب پشت سر هجده كتيبه لشكر آن بزرگوار را ديد كه آنها را درو ميكرد با اينكه از جاي خود حركت نميفرمود و اين دو حديث صريح است در مطلب خاصة حديث ثاني كه ميگويد در جاي خود واقف بود و پشت سر همه هم بود و آنها را ميكشت و در حديث اول است كه تير بطلحه زدند با اينكه مسلم است كه مروان او را كشته است ولي طلحه چون وقت مردن چشمش باز شد ديد كه حضرت امير عليه السلام در صورت مروان او را تير زد بجهت اينكه مروان را آلت خود قرار داده بود بجهت اينكه قابليت طلحه اقتضاي اين را كرد كه هلاك شود از اين ظهور در اين صورت زيرا كه فعل خداوند بر حسب اقتضاي قوابل ظاهر ميشود چنانكه مي‌بيني كه رضوان خازن جنان را بصورت خوب ظاهر فرمود كه مقتضاي تنعم است و مالك جهنم را بصورت بد ظاهر نمود كه مقتضاي تألم است همان طور كه حضرت امير عليه السلام ظاهر مي‌شود [ص 137] در وقت مردن از براي اولياء بصورت نيك و از براي دشمنان بصورت بد تا آخر فرمايش ، اين است حاصل معني فرمايش ايشان حال تو را بخداوند در اين مطلب ملاحظه نما چه عيب است كه اين طور حكايت كرده و عيب گرفته اما حديث را كه انكار نميتوان كرد زيرا كه در كتب معتبره است و شاهد صدق آنهم فرمايش خود حضرت امير است در حديث نورانيه انا اتقلب في الصور كيف شاء الله من رآهم فقد رآني و من رآني فقد رآهم و نحن في الحقيقة نور الله الذي لايزول و لايتغير و صور محلي بالف و لام است و شامل جميع صور است حال تو چه قسم معني ميكني اين اخبار را كه نقصي هم وارد نيايد بجز اين قسم كه شيخ مرحوم فرموده‌اند و عجب اين است كه بفرمايش حضرت امام حسن عليه السلام استشهاد ميكند بر كذب اين حديث و دليلش اين است كه اگر مروان كشنده نبود و طلحه ديد كه حضرت امير (ع) قاتل او است حضرت امام حسن چرا نديده از كجا ميگوئي نديده‌اند مسلم است كه ديده‌اند كه فاعل آن حضرت بوده ولي در اين مسأله كه شك نيست كه از دست مروان جاري شده و غير از طلحه و كسانيكه چشمشان باز شده بود هم كسي نديده كه مروان را حضرت امير بحركت آورده و خود مروان هم عقيده‌اش اين بوده كه خودش كرده چنانكه همه خلق چنينند فعل خود را از خود ميدانند با اينكه در زيارت ميخواني بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن و در ظاهر هم كه مسلم است فعل از مروان جاري شده و آن حضرت هم بظاهر فرموده است كه تو كردي و اين چه منافات دارد با آن حديث باري مقصود اين مرد همه عناد است و بد نيست مختصري بجهت توضيح اين مسأله عرض نمايم كه آنها هم كه قصدشان فهم است بفهمند بدانكه آل‌محمد سلام الله عليهم اول ما خلق الله‌اند و اول ما خلق الله اشبه است بمشيت خداوند از جميع چيزها [ص 138] بجهت اينكه مانعي نيست در آنجا كه قابليت ايشان را متغير نمايد و نور هم بصرافت طبع خود مثل منير است پس ايشان مثل مشيت هستند در كمال و نور و بهاء و جمال زيرا كه كامل از او غير كامل سرنميزند و همچنين مشيت كه علت اولي است اوحد و ابسط ما يمكن في الامكان است همچنين ايشان هم در كمال بساطت ميباشند زيرا كه ثابت شده است در حكمت كه علت اگر بسيط باشد معلول بسيط ميشود نهايت در خلق چون بساطت حقيقيه متصور نيست بسيط نسبي ميشوند و مشيت محيط بهمه كاينات است ايشان هم بر صفت مشيتند از اين جهت ميگوئيم نور مقدس ايشان محدود و متناهي نميشود و پر كرده فضاي امكان را اين است كه در دعاي رجبيه ميخواني و بآياتك و مقاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك و ميفرمايد بهم ملأت سماءك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت و امثال اين فرمايشات كه مشعر باين مطلب است بسيار است پس نور مقدس ايشان پر كرده همه عرصه امكان را و خداوند جميع خلق را يا از نور مقدس ايشان آفريده يا از ظل نور كه عرصه ماهيات باشد و جميع خيرات چه از ذوات و چه صفات و چه جواهر و چه اعراض همه از نور مقدس ايشان است و بدأ همه از ايشان و عود همه بسوي ايشان است چنانكه اخبار صريحه دليل اين است اين است كه فرمود نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر و اعداؤنا اصل كل شر و من فروعهم كل فاحشة پس در تمام روزگار هر فعل نيك كه ظاهر شود همه نور ايشان است و ايشان متجلي از او هستند و هر شر كه ظاهر شود اعداء ايشان اصل آن هستند ولي همه قائم بوجود ايشان هستند زيرا كه ظل هم بنور قائم است و هستي او ببركت نور است اگر وجود مقدس ايشان نبود دشمن ايشان [ص 139] آفريده نمي‌شد پس همه چيز قائم بايشان است نهايت انوار آثار رخساره ايشان است و ظلمت جهل در هر مرتبه از سايه نور آفريده شده و سايه بنور برپا است آيا نمي‌بيني كه اگر آفتاب نباشد سايه نمايش ندارد مطلقا بلكه بعضي قايل باين هستند كه وجود ندارد و اگر امر در سايه چنين نباشد در ماهيات چنين است زيرا كه هستي آنها همه از وجود است و وجود كلش نور است و خير پس اگر وجود نباشد ماهيتي هم نخواهد بود و چون مبدء وجود ايشانند پس قوام ملك ايشان خواهند بود خواه خير باشد خواه غير آن اگر چه شر بد است و خير خوب و جهنم و بهشت قائم است بوجود ايشان باري مطلب اينها نبود مطلب اين است كه رجوع جميع انوار بايشان است و از هر جا خيري ظاهر شود از ايشان است پس قتل طلحه چون امر خيري است راجع بايشان است اگر چه از دست مروان ظاهر شود و كذلك ساير خيرات و جمال ايشان در آن خيرات ظاهر است و چون اين مسأله معلوم شد عرض ميكنم كه اين دنيا جميعش عرض است و همه اين قوابل و ابدان كه ملاحظه ميشود همه عرضي است و ذوات غيبيه ميشود از هر يك آنها ظاهر شود مثل اينكه انوار سماويه از همه مراياي ارضيه ميشود ظاهر شود و الوان و اشكال كه در اين اعراض است ابدا نفع و ضرري بذوات حقيقيه نميرساند اينكه مي‌بيني كه اعمال راجع بنفوس ميشود از جهت اقبال خود آنها است و آنچه راجع بآنها ميشود نيتها است از اين باب است كه فرمود بنياتهم خلدوا پس ميشود در دنيا بحسب صورت ظاهر صورتي نيك شود و از او ذاتي طيبه ظاهر شود يا ذاتي خبيثه و ميشود صورتي قبيح شود و در او ذاتي طيبه ظاهر شود يا خبيثه زيرا كه آن خبث كه لازمه ذوات خبيثه است خبث ذاتي است نه عرضي و آن حسن كه لازمه ذات حسنه است حسن ذاتي است نه عرضي [ص 140] پس ذات مؤمنه در قبايح صفات جلوه نميكند نه در صورت جسمانيه كه مثلا در دنيا شبيه است بصورت كافري چرا كه مي‌بيني دو نفر بسا شبيه بهم ميشوند يكي مؤمن است يكي كافر و كذلك ذات خبيثه در محامد صفات ظاهر نميشود نه در بدن نيك در دنيا حال چون اين مطلب معلوم تو شد عرض ميكنم كه امام در آنچه لازمه ظلمت است جلوه نميكند و از آن ظاهر نميشود مسلما ولي چه ميشود وقتي بصورتي جلوه‌گر شود كه بظاهر قبيح باشد يعني زشت و موحش باشد از اين مسأله هيچ مانعي نيست چنانكه عزرائيل از براي كافر و ناصب در وقت مردن بصورت موحشي ظاهر ميشود و حال اينكه از ملائكه مقربين است و همچنين است حال ايشان از اين باب است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد در حديثي كه من عذاب روز قيامت هستم و در صفت آن بزرگوار است كه ميفرمايد رحمت خدا است بر ابرار و نقمت او است بر فجار و مسلم است كه عذاب را بصورت نيك نميفرمايد و كذلك ميفرمايد من دندانهاي جهنم هستم باري پس آن بزرگوار اگر بخواهد از براي بعضي بصورتهاي موحشه هم جلوه فرمايد مانعي ندارد و همه اين صور بر او عرض است و گرد آنها بدامان او نمي‌نشيند و هيچ مانع ندارد كه در اجراء خيري بر حسب مصلحت كافري را دست خود قرار دهد چنانكه در حديث ميفرمايد در جواب شخصي كه در محضر ايشان عرض كرد اللهم اجعلني ممن تنتصر به لدينك فرمود مگو چنين زيرا كه ميشود خداوند دين خود را بكافري نصرت فرمايد پس اين كافر در اين وقت دست خداوند ميشود و هيچ مانعي ندارد و همچنين دست حضرت امير هم ميشود و مانعي ندارد باري پس ظاهر شد از اين بيانات مفصله كه ميشود نور آن بزرگوار جلوه نمايد از اين ابدان عرضيه بلكه از جمادات و نباتات و حيوانات [ص 141] هم‌چنانكه مشيت پروردگار نيز نورش را از همه ظاهر ميكند و فعل همه را نسبت بمشيت ميدهي حتي آنكه اگر كافري بتو چيز دهد ميگوئي خدا داد و ابدا نقصي بر خدا از اين وارد نمي‌آيد و گويا اين مرد چنين پنداشته كه اين شخص مروان ابدا مدخليتي در فعل نداشته و يك بدن ديگر بشكل او حضرت اظهار فرموده و فعل را جاري نموده از اين باب اين قسم ايراد كرده يا گمان كرده كه صورت شقوت باطنيه مروان هيكل ولايت ميشود كه انكار نموده و دانستي كه چنين نيست و هيكل او هيكل شيطان است ولي اين فعل خير كه از بدن عرضي او سرزد فعل حضرت امير است مثل نمازي كه ميكند و روزه كه ميگيرد بدون تفاوت و نماز اثر آن بزرگوار است و اثر اسم مؤثر است چنانكه ميفرمايد منم نماز منم روزه پس اگر وقتي كه شخص عابد است كسي بگويد ولي از او جلوه كرد مانعي ندارد همچنين است امر در اين مقام و عجب ميكنم از اين مرد با اينكه خود را از وحدت وجوديين ميخواند و مذهب او اين است كه خدا در كافر و مؤمن جلوه كرده و كفر صراح را دين خود قرار داده اين نحو قبايح خود را پنهان ميكند و اين فرمايشات حكمت‌آميز را انكار مينمايد ولي من هيچ با او نميگويم مگر همين كه حسبنا الله و نعم الوكيل .