پس عرض ميكنم كتاب خود را مشتمل بر پنج مقصد نموده است و هر مقصدي را پنج فصل قرار داده است مگر مقصد خامس را كه بي فصل كرده است در چهار مقصد در توحيد و نبوت و امامت و معاد تكلم كرده است و در هر فصلي از بعضي مسائل متعلق بهر يك نوشته است و بعضي چيزها كه نوعا شنيده از مذهب اماميه شمرده و بعضي چيزها هم از راست و دروغ و تهمت نسبت بمشايخ ما داده است و آنرا ما به الامتياز [ص 64] قرار داده است غافل از اينكه خداوند نميگذارد حق پامال شود و هميشه كسي را خداوند برپا ميدارد كه دين حق را ظاهر نمايد و مفتري را از صادق تميز دهد و هميشه هم خداوند جمعي را محض حق خلقت فرموده است كه قبول نمايند و متابعت هر شيطان مغوي را نكنند باري قول او را مصدر بقال ميكنيم و قول خود را مصدر بأقول تا هر يك ظاهر باشد از براي ملاحظه‌كننده و مهما امكن سعي در اختصار سخن ميكنيم و با اينكه كأنه هيچ عربيت ندارد زيرا كه فصلي نيست كه در آن غلطها نباشد متعرض اغلاط او نميشوم زيرا كه مراد من غير از مراد ساير مردم است .

قال : المقصد الاول فيما يتعلق بالتوحيد و فيه فصول خمسة . الفصل الاول في معرفة الذات ، قالت الامامية المعرفة اما بالاحاطة بعين الشئ كما هو و هي المستلزمة للعينية او العلو او التساوي فهي ممتنعة في ذات الله تعالي لكل ممكن فتلك به تعالي ليست الا العجز قال عليه السلام و لم‌يجعل للخلق طريقا الا بالعجز عن معرفتك و هي المراد من الحق المعرفة قال صلي الله عليه و آله الهي ماعرفناك حق معرفتك و اما بالاحاطة مما سوي المعروف و الحكم بالتمييز بأنه غير ما سواه و هي اول الدين و هي الواجب علي المكلفين قال اميرالمؤمنين عليه السلام اول الدين معرفة الله تعالي و اليها طريق كثيرة تأول الي اربع يسلك فيها بقدم العقل و الفكر احدها الآيات الآفاقية المودعة في هياكل التوحيد و الثانية المودعة في النفوس البشرية [ص 65] الجامعة و الثالثة معرفة الآيات الكبريات و الرابعة معرفة الذات بتعرف الذات قال الله تعالي سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم و في الحديث بنا عرف الله و قال بك عرفتك و كمال تلك المعرفة توحيد الذات بالاقرار بأنه لا اله الا هو و لا واحد بالذات الا هو اذ كل ما سواه زوج تركيبي و وحدته عين ذاته غير مدركة بالكنه و هي غير الوحدات المخلوقة و هي مستلزمة لتوحيد العبادة اذ العبادة اداء حق القيومية للقائم بذاته فلا معبود الا ذاته و لكل معبود دونه باطل مضمحل مستقل كان او شفيعا في المعبودية من الدرة البيضاء الي الذر الظلمة الظلماء فالمعبود لكل ما سواه هو معبود محمد (ص) و معبودا لهم عليهم السلام قل يا ايها الكافرون لااعبد ما تعبدون ، الي آخر السورة .

اقول عبارات او بسيار مغشوش است از هر جهت ولي من بعين نقل نمودم و در صدد ايراد بر عبارات هم نيستم بسا نسخه كه در نزد من است مغلوط باشد و اگر خود او هم غلط نوشته مرا ايرادي نيست چرا كه سهو مقسوم است در ميان بشر ولي سخن ما در اصل مطلب است حاصل مطلب او اين است كه اماميه گفته‌اند كه معرفت يا باحاطه بعين شئ است همانطور كه هست و اين قسم معرفت مستلزم عينيت است يا بالا بودن يا تساوي و اين اقسام در ذات خداوند براي ممكنات ممتنع است پس اين معرفت بعجز است چنانكه وارد شده كه قرار داده نشده است از براي خلق طريقي مگر بعجز از معرفت تو و اين حق معرفت است كه فرمود ماعرفناك حق معرفتك و يا بعلم بماسواي معروف است و حكم بتميز دادن باين قسم كه او غير اينهاست و اين معرفت [ص 66] اول دين است چنانكه فرمودند اول الدين معرفته و راهها بسوي آن بسيار است ولي مرجع همه طرق بچهار طريق است كه بعقل و فكر در آنها سلوك ميشود يكي از آنها آيات آفاقيه است كه مودع در هياكل توحيد است و دويمي آيات مودعه در نفوس بشر است و سيم معرفت آيات كبري است و چهارم معرفت ذات است بشناختن ذات چنانكه فرموده سنريهم تا آخر آيه و امام فرموده بنا عرف الله تا آخر ، و كمال اين معرفت توحيد ذات است باقرار باينكه نيست خدائي مگر او و نيست واحد بالذات مگر او و ماسواي او مركبند و وحدتش عين ذات است و اين غير وحدت خلقيه است و اين مستلزم توحيد عبادت است زيرا كه عبادت اداء حق قيوميت است بر قائم بالذات پس معبود نيست مگر ذات او و هر معبودي كه غير او است باطل است خواه مستقل باشد يا شفيع در معبوديت از دره تا ذره و او معبود محمد و آل‌محمد است ، چون مطلب او را دانستي عرض ميكنم اصل اين مطلب نوعا صحيح است ولي در بعضي جزئيات خبط كرده است كه بعد ذكر ميشود ولي اين قسم كه بيان نموده مشعر باين است كه جميع اماميه اتفاق بر اين مطلب كرده‌اند و دانستي سابقا كه خارج از دو احتمال نيست يا اين است كه مراد از اماميه يك فرقه هستند از شيعه بمعني اعم كه قائل شدند باينكه امامت در نسل حضرت امير است و عرض شد شيعه پنج فرقه هستند كيسانيه و زيديه و اماميه و غلاة و اسماعيليه و از اين طايفه اماميه بالاجماع نه چنين بياني ديده شده نه شنيده شده بلكه بعضي از ايشان برأي سنيان رفتند در دين و خداوند را بخلق تشبيه نمودند و [ص 67] يا اينكه مراد از اماميه فرقه اثني‌عشريه هستند در ميان ايشان هم اختلاف بسيار است از جمله اكثر صوفيه قايل شدند باينكه خداوند حلول در خلق كرده است حتي اينكه قايل ايشان ميگويد ليس في جبتي سوي الله ، پس چطور قائلند باينكه خدا بذاته معروف نيست و حكمائي كه خود را جزو عرفا گرفته‌اند ميگويند كه خداوند در آخرت شناخته ميشود بذات خود ولي در دنيا شناخته ميشود بآيات اينك ملا صدرا غفر الله له در شرح اصول كافي تصريح باين مطلب نموده در چند جا يكي در باب انه لايعرف الا به در شرح حديث اعرفوا الله بالله ميگويد آنچه حاصل كلام او است كه معرفت خداوند بر دو وجه است يكي ادراك ذات او است بطور مشاهده و صريح عرفان و يكي بطريق تنزيه و تقديس و وجه اول ممكن نيست از براي احدي در دنيا مادام كه نفس ايشان متعلق است ببدن دنيوي و حضرت امير عليه السلام كه فرموده‌اند مارأيت شيئا الا و رأيت الله قبله از اين باب است كه سلطان آخرت بر ايشان غالب آمده است و اين مقام حاصل نميشود مگر بر مثل آن بزرگوار و قسم دويم معرفت باستدلال است از خلق بر او تا آخر بيانش و تصريح باين مطلب نموده نيز در كتاب اسفار و همچنين تصريح نموده ملا محسن كه عرفاء كاملين فايز بمعرفة ذات خداوند ميشوند و لامحاله رؤسائي مثل ايشان كه قايل باين قول شدند اغلب كسانيكه اندك حكمتي آموختند چنين خواهند گفت پس چه‌طور ادعاي اجماع اماميه كرده است بر اين مسأله كه معرفت ذات خداوند حاصل نميشود و اما ساير اثني‌عشريه اما جهالشان كه محل اعتنا نيستند [ص 68] و اما فقها و بعض كلاميين كه قشري هستند و بهمان ظواهر ادله ضروريه و كتاب و سنت اكتفا كرده‌اند پس خود صاحب اين هديه بايد بنماياند بما اجماع اماميه را بلي اصل اين مطلب حق است و او هم از كتب ما ديده و فهميده كه معرفت ذات خداوند محال است و شهادت ميدهد گوشت و پوست و استخوان من و روح و نفس و عقل و فؤاد من كه خداوند بذاته در دنيا و آخرت شناخته نميشود و همه جا معروف است بآيات نهايت در دنيا بظواهر آيات و در آخرت ببواطن آيات پس مائيم آن امامي كه قايل باين قوليم ولي آن كسان كه قايل شدند كه خدا در آخرت شناخته ميشود بظاهر قول ايشان شبيه بسني است كه قايل شدند برؤيت و در باطن قول صوفيه است كه قايلند باينكه همه چيز خدا ميشود و بعضي از كلاميين هم قايل شدند كه خداوند علما از براي عباد منكشف ميشود چنانكه گفته است قوشجي در شرح تجريد ذهب الاشاعرة الي ان الله تعالي يجوز ان يري و ان المؤمنين في الجنة يرونه منزها عن المقابلة و الجهة و المكان و خالفهم في ذلك جميع الفرق فان المشبهة و الكرامية انما يقولون برؤيته في الجهة و المكان لكونه عندهم جسما تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا و لا نزاع للنافين في جواز الانكشاف التام العلمي و لا للمثبتين في امتناع ارتسام الصورة من المرئي في العين تا آخر ، و انكشاف علمي كه ميگويد اگر مراد علم باوست از طريق آيات و علامات حق است و اگر مقصود علم باوست مثل ساير معلومات باطل است چرا كه علم تصور و تصديق است و خداوند تصور كرده نميشود و تصديق باو هم از جهت آيات او است باري چون مرادم اختصار است [ص 69] از باب اينكه هر كس كتاب او را ديده تمام جواب را بخواند كلام را طول نميدهم و اما آنچه در باب احاطه بماسواي معروف گفته اما حديث حضرت امير عليه السلام را غلط روايت نموده ميفرمايد اول الدين معرفته ولي از باب اينكه روايت كردن بمعني را اذن داده‌اند نقلي نيست و اما آنچه گفته كه سلوك در طرق معرفت بقدم عقل و فكر ميكنند تا آخر بيانش اينهم خطاست بلكه خداوند در هر چيزي و در هر مرتبه از براي خود آيتي گذارده و اهل هر مرتبه از مرتبه خود تجاوز نميكنند و مكلف بمعرفت بمشعر بالاتر نيستند نمي‌بيني امام عليه السلام ميفرمايد بهايم هر چه نفهمند پنج چيز را ميفهمند و ميشناسند و يكي از آنها را معرفت خداوند ميشمارند و حال اينكه بهايم شعور صوري دارند كه خيال و وهم باشد و همچنين خداوند ميفرمايد يسبح لله ما في السماوات و الارض پس جمادات و نباتات و حيوانات و ساير مخلوقات همه تسبيح ميكنند و تسبيح فرع معرفت است و معرفت اغلب طبيعي است خلاصه خداوند در هر مرتبه آيت خود را به بندگان خود نشان داده ولي آنقدر معرفتي كه شأن بعضي اناسي است بعقل و فكر حاصل ميشود و لكن آنهم حق معرفت خدا نيست چرا كه عقل مدرك معاني است و فكر مدرك نسب است پس اين دو بحق معرفت فايز نميشود ولي حق معرفت شأن حقيقت است كه اعظم آية خداست در انسان كامل از اين جهت پيغمبر خدا فرمود من عرف نفسه فقد عرف ربه پس اين را هم بيچاره خطا كرده است و اما اينكه گفته تمام اماميه اين [ص 70] اعتقاد را دارند دروغ گفته است اينك عرفا از اثناعشريه شمرده ميشوند و ميگويند اين آيت عين ذات خداست كه در هر چيزي جلوه كرده است و حكماي ايشان باين لسان ميگويند كه وجود ساري در كل خداست نهايت در خلق ماهيتي بخود گرفته و اينهم غباري است كه از خود دور ميكنند و ملا صدرا ميگويد آيه سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم اشاره بهر دو طايفه است يعني اهل آخرت و اهل دنيا و مرادش اين است كه در آخرت خدا را در نفس خود مي‌بينند و اما آنچه گفته در معبود كه كل معبود دونه باطل مضمحل تا آخر اما قسم اول كه گفته مستقل كان و حال اينكه ميبايست مستقلا بگويد كلامي است حق و شهادت ميدهد جميع اعضاء من اشهد ان كل معبود مما دون عرشك الي قرار ارضك باطل مضمحل ما خلا وجهك الكريم ، و اما اينكه گفته او شفيعا اگر مقصودش معني لغوي است و مراد اين است كه كسي جفت معبود نميشود اين هم حق است و صدق معبود خداي واحد است لا شريك له ولي اگر مراد او اين است كه در عبادت ما محتاج بشفيع نيستيم و بدون شفعاء تقرب بخدا ميجوئيم اين بدعتي است كه در مذهب گذارده چرا كه هر كس كه اندك معرفت پيدا كرده است ميداند كه همان قسم كه آل‌محمد و انبياء و اولياء صلوات الله عليهم شفيع گناه‌كاران ميشوند شفيع در قبوليت اعمال هم ميشوند و ما در هر عبادتي بايد ايشان را نزد خداوند شفيع قرار دهيم كه خدا از ما قبول فرمايد كدام امامي است كه چنين سخني گفته كه بدون استشفاع بايشان عبادت بنده كه دور افتاده از مقام قرب [ص 71] قبول ميشود اين همانا قول كسي است كه ميخواهد محض عداوت ما خلق را از آل‌محمد سلام الله عليهم هم منصرف گرداند چنانكه فضايل ايشان را به عداوت ما انكار نمودند هيهات هيهات چه‌قدر غافلند آنان كه خود را از شيعه ميخوانند و سخنان اين مردمان كه قالب شيطانند مي‌پذيرند و چون بزبان ديگر نميتوانند مطلب خود را اظهار كنند باين زبان درمي‌آيند و الحمد لله ببركت محمد و آل‌محمد سلام الله عليهم حجت ما غالب است اين دعاي توجه است كه همه فقهاء روايت كرده‌اند و همه عباد ميخوانند از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه از حضرت امير عليه السلام روايت ميفرمايد كه فرمود هر كس اين قول را بگويد با محمد و آل‌محمد عليهم السلام خواهد بود هر گاه برخواست بنماز پيش از تكبيرة الاحرام بگويد اللهم اني اتوجه اليك بمحمد و آل‌محمد و اقدمهم بين يدي صلوتي و اتقرب بهم اليك فاجعلني بهم وجيها في الدنيا و الآخرة و من المقربين مننت علي بمعرفتهم فاختم لي بطاعتهم و معرفتهم و ولايتهم فانها السعادة و اختم لي بها فانك علي كل شئ قدير يعني خدايا بدرستيكه توجه ميكنم بسوي تو بواسطه محمد و آل‌محمد و ايشان را مقدم ميدارم پيش روي نمازم و تقرب ميجويم بايشان بسوي تو پس مرا رو بايشان قرار داده در دنيا و آخرت و از مقربين درگاه خود قرار ده منت گذاردي بر من بمعرفت ايشان پس ختم كن از براي من بطاعت و معرفت و ولايت ايشان پس بدرستيكه اين است سعادت و ختم نما از براي من باين پس بدرستي و تحقيق كه تو قادري بر هر چيزي ، حال خود انصاف ده معني اين فرمايشات چي است آيا غير از استشفاع چيزي ديگر است [ص 72] مسلم مقصود اين نيست كه ايشان را معبود قرار دهند ولي مطلب اين است كه خدايا من خود را قابل اين نميدانم كه رو بتو بكنم و تقرب بتو بجويم ولي ايشان را شفيع خود ميكنم و بواسطه و وسيله ايشان تقرب بتو ميجويم حال ميگوئي اين دعا باطل است يا معني آن غير از اين است هيچيك را نميتواني بگوئي مگر باز مثل آنكسي كه بابن‌عباس گفت قرآن را بخوان معني مكن بگوئي ديگر معالجه نداري و همچنين حضرت امام رضا عليه السلام ميفرمايد در همه صلوات ميان اذان و اقامه بخوان اللهم رب هذه الدعوة التامة و الصلوة القائمة صل علي محمد و آل‌محمد و اعط محمدا يوم القيامة سؤله آمين رب العالمين اللهم اني اتوجه اليك بنبيك نبي الرحمة محمد صلي الله عليه و آله و اقدمهم بين يدي حوائجي كلها فصل عليهم و اجعلني بهم وجيها في الدنيا و الآخرة و من المقربين و اجعل صلوتي بهم مقبولة و دعائي بهم مستجابا و امنن علي بطاعتهم يا ارحم الراحمين يعني خدايا اي پرورنده اين دعوت كامله و نمازي كه برپاست رحمت خود را نازل فرما بر محمد و آل‌محمد و عطا كن بمحمد صلي الله عليه و آله در روز قيامت آنچه سؤال فرموده خدايا من توجه ميكنم بسوي تو به نبي تو كه نبي رحمت است محمد صلي الله عليه و آله و آل او و مقدم ميدارم ايشان را پيش همه حوائج خودم پس رحمت خود را بفرست بر ايشان و مرا وجيه فرما بسبب ايشان يا بحق ايشان و از مقربين فرما در دنيا و آخرت و نماز مرا بواسطه ايشان قبول كن و دعاي مرا بسبب ايشان مستجاب فرما و منت بگذار بر من باطاعت ايشان اي ارحم الراحمين [ص 73] و همچنين ميفرمايد بعد از اذان گامي رو بقبله بردار و بگو بالله استفتح و بمحمد صلي الله عليه و آله استنجح و اتوجه تا آخر دعا و حضرت سجاد در دعاء عرفه ميفرمايد اللهم انا نتوجه اليك في هذه العشية التي شرفتها و عظمتها بمحمد نبيك و رسولك و خيرتك من خلقك تا آخر ، اينك در زادالمعاد كه امروز ايران و عربستان را پر كرده و كمتر خانه هست كه در آن نباشد در دعاي ندبه روايت ميكند از حضرت صادق عليه السلام اين باب الله الذي منه يؤتي اين وجه الله الذي اليه يتوجه الاولياء اين السبب المتصل بين اهل الارض و السماء و از حضرت صاحب الامر عليه السلام و عجل الله فرجه روايت كرده بعد از صلوة صبح يوم فطر ميخواني توجهت اليك بمحمد و آل‌محمد و قدمتهم اليك امامي و امام حاجتي و طلبتي و تضرعي و مسألتي فاجعلني بهم وجيها في الدنيا و الآخرة و من المقربين باري دعاها و زيارتها پر است از اين مطلب و اخبار در اين باب صريح است و اين مسأله در واقع از ضروريات فرقه ناجيه است كيست كه بگويد ما در عبادات و طاعات و دعوات محتاج بشفاعت محمد و آل‌محمد سلام الله عليهم نيستيم مگر زايد الخلقه يا ناقص الخلقه باشد پس عبث خود را بمحض عداوت ما ضايع ساخت و چنين لفظي اداء كرد و همين قدر در اين مقام بس است .

قال : قالت الشيخية الذات ذاتان ذات غيبية باطنية لا اسم لها و لا رسم لها لايسمي و لاتوصف و لا تكليف علي العباد بمعرفتها و توحيدها و عبادتها و قالوا ان المعرفة فرع ادراك المعروف و العبادة فرع ادراك المعبود فيجب ان يكون المعروف و المعبود في صقع العارف [ص 74] و العابد حتي يعبد العابد بجسمه جسم المعبود و بنفسه نفس المعبود و بعقله عقله و بفؤاده فؤاده فهناك ذات ظاهرة معرفتها تسمي بمعرفة البيان و هي متعلقة المعرفة و العبادة و هي في مقام النبوة نبي و في الامامة امام و في مقام الركن الرابع ركن رابع قالوا ان الخطاب في اياك نعبد للنبي و الامام و الركن الرابع صرح به الشيخ بن صقر ابن داغر في رسالة الخطابية المطبوعة في جوامعه و السيد الرشتي في شرح الخطبة و العبد الاثيم في موارد من ارشاد و رسالته الي سيده و عباراتهم مذكورة مع تعيين محالها في كتابنا المسمي بالسيف المسلول علي مدعي دين الرسول و لايخفي علي موحد كونهم مشركين في مقالتهم هذه و هي التي دعتهم الي مصاحبتهم لصور مشايخهم و جعلها في محال سجودهم و قد عرفوا و اشتهروا بذلك بما لايتمكنون من انكاره و الله علي ما نقول وكيل .

اقول حاصل معني اينكه شيخيه گفته‌اند كه ذات دو ذات است يكي ذات غيبي باطني كه منزه است از اسم و رسمي از براي او نيست و توصيف نميشود و مردم مكلف بمعرفت آن نيستند و گفته‌اند معرفت و عبادت فرع ادراك معروف و معبود است پس بايد معروف و معبود در صقع عارف و عابد باشد تا عارف بجسم خود جسم او را عبادت كند و بنفس خود نفس او را و بعقل و فؤاد خود عقل و فؤاد او را پس ذات ظاهره هست كه معرفت او مسمي است بمعرفت بيان و او در مقام نبوت نبي است و در مقام ولايت ولي و در مقام ركن رابع ركن رابع و خطاب اياك نعبد بآنها ميشود و نسبت داده بمشايخ ما كه در كتب خود ذكر اين مطلب را كرده‌اند و نسبت [ص 75] شرك باين طايفه داده و حرفهائي گفته كه ترجمه لازم ندارد اما آنچه گفته در مقام بيان يا نفهميده است يا عمدا مطالب را كج كرده است اما اينكه گفته كه ذات را دو ذات گرفته‌اند باين وجه كه او گفته دروغ صرف است و افترا بسته بر ما ذات خداوند عالم يكي است و شريكي از براي خداوند نيست وحده لا شريك له و اما ذات ظاهره كه ما گفته‌ايم مراد آية خدا است كه فرموده سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و فرموده و في انفسكم افلاتبصرون و آية خداوند مسلم وصف خداوند و نور خداوند است و در اين شبهه نيست و اختلاف ما با قائلين بوحدت وجود يكي در اين مقام است كه آنها ميگويند عين ذات قديمه تجلي فرموده است بصور خلق و اين مذهب معروف از ايشان است و محتاج نيست كلام ايشان را ذكر كنم و از آن جمله است خود اين مصنف و پدرش و اغلب عرفا بر اين مسلك رفته‌اند اين است كه ميگويند :

خود اوست ليلي و مجنون و وامق و عذرا براه خويش نشسته در انتظار خود است

و ديگري گفته :

من و تو عارض ذات وجوديم مشبكهاي مشكوة وجوديم

چه امكان گرد امكان برفشاند بجز واجب دگر چيزي نماند

و ملا محسن رحمه الله مكرر باين مطلب تصريح نموده و در كلمات مكنونه در يك مقام ميگويد در شرح حديثي كه از حضرت امير عليه السلام روايت نموده است كه فرموده تجلي لعباده من غير ان رأوه و اراهم نفسه من غير ان تجلي لهم تجلي لعباده اي اظهر ذاته في مرآة كل شئ بحيث يمكن ان يري رؤية عيان لعدم معرفتهم بالاشياء من حيث مظهريتها له و انها عين ذاته [ص 76] الظاهرة باري اين قبيل سخنان بسيار گفته‌اند و خلاصه مطلب ايشان اينست كه خداست كه باين شكلها درآمده ولي ما ميگوئيم كه ذات خداوند متقلب در صور نميشود ولي آنكه تجلي بصور و ماهيات اشياء كرده است آيت خدا است و نور او است و او حقيقت خود اشياء است از حيث نورانيت و معني فرمايش حضرت نه اين است كه او جلوه بذات كرده است بلكه در حديث ديگر است تجلي لها بها و بها امتنع منها يعني تجلي فرمود از براي آن صور و قوابل بخود آنها و بنفوس خلقيه خود آنها ممتنع شد از آنها و اين نور مقدس اگر چه وصف خدا است ولي نسبت بخلق جوهر است چرا كه جوهر آن چيزي است كه قائم بنفس خود باشد و عرض چيزي است كه قائم بغير باشد و نميتوان گفت اين نور مقدس عارض خلق است و قائم بآنها بلكه خلق قائم باو هستند اگر چه خود او هم نسبت بخداوند قائم بنفس نيست و قائم بخدا است و لكن نسبت بخلق قائم بنفس است پس جوهر خلق است از اين جهت گفته ميشود ذات است نه عرض است و چون خداوند باين ظاهر شده بر بندگان گفته ميشود ذات ظاهره است حال چون في الجمله اصطلاح را ملتفت شدي عرض ميكنم همه خلق مبتلي شده‌اند بظلمات انيات و غرق شده‌اند در بحر ماهيات پس اين نور مقدس در ايشان آن طور كه بايد ظاهر نشده مگر ائمه معصومين و انبياء طاهرين و اولياء خصيصين كه هر يك بقدر شأنهم اين نور را ظاهر كرده‌اند و چون در سلسله طوليه مقام ايشان مختلف است بعضي حقيقت نور را حكايت كرده‌اند [ص 77] بعضي نور آنرا بعضي نور نور آن را چنانكه ذوات ايشان باختلاف درجات افتاده لهذا آن جماعتي كه بطور حقيقت بتوانند ادعاي اين را بكنند كه ما صاحب اين مرتبه و مقام هستيم چهارده معصومند لاغير از اين جهت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود انا الذات انا الذات في الذوات للذات و مراد آن بزرگوار از اين ذات كه حمل بر خود فرمود اين ذات است نه ذات خداوند چرا كه آن بزرگوار ادعاي خدائي نفرموده بضرورت اسلام و همچنين در مقام ديگر در صفت آن روح كه در پيغمبران ظاهر ميشود فرموده ذات الله العليا و شجرة طوبي و سدرة المنتهي و جنة المأوي و مسلم است كه آن ذات كه هم شجره طوبي و هم سدره و هم جنت است ذات خدا نيست ولي چون مصنف و اتباع او و اكابر و استادان او را عقيده اين است كه ذات خداوند تجلي بخلق كرده است و چون قيامت سرپا شود و حجب انيات مرتفع شود خلق خدا ميشوند حتي اشارات كلام ايشان دلالت ميكند كه اهل جهنم هم خدا شوند انكار نموده قول ما را و قول قبيح خود را پنهان نموده است و در تحت الفاظ مطلب خود را گذارده ولي بزبان ظاهري بر ما رد كرده و بعضي چنين مي‌پندارند كه حق با او است ولي اگر ملتفت باشند كه چه ميخواهد بگويد آسوده ميشوند و اما ساير آنچه گفته در معبود همه را تهمت زده و افترا بسته است ابدا مذهب ما اين نيست كه معبود را جسمي است و مراتبي بلكه معبود را خدا ميدانيم وحده لا شريك له و او مجسم نيست و مخلوق نيست ولي گمان دارم كه تحقيقات شيخ مرحوم اعلي الله مقامه را ديده است كه رد فرموده‌اند بر صوفيه كه صورت مشايخ و مراشد خود را در قلوب خود حاضر ميگيرند و عبادت آنها را ميكنند از اين فقره [ص 78] دلگير شده خواسته تلافي كند و ديده است كه اگر عين كلمات ما را نقل نمايد محل ايراد و وحشت نميشود بافترا بستن قانع شده و لابدم كه عبارتي از شيخ مرحوم اعلي الله مقامه نقل كنم تا بر بي‌غرضان مطلب ظاهر شود .

ميفرمايد در شرح فقره و مقدمكم امام طلبتي و حوائجي تا آخر ، يراد من التقديم معني الاستشفاع و التقرب بهم كما ذكرنا سابقا و معني آخر سنذكره بعد لا انه يتخيل عند العبادة صورهم و تمثيلهم كما يفعلونه اهل التصوف الذين يأمرون مريديهم به يقول الشيخ منهم لمريديه اذا اردت ان تصلي فرض الظهر تتصور صورتي امام نيتك و تمثل هيأتي عند قصدك لأنك قاصد الي معبود بينك و بينه مسافة طويلة و انت لم‌تقطعها و انا قد قطعتها و وصلت اليه و انت تابع لي و سالك مسلكي لاتصل الا باتباعي فاذا تخيلت صورتي امام قصدك و صورتي في خيالك هي حقيقة ظاهري الذي تشاهده ببصرك تا اينكه ميفرمايد كذب لعنه الله لأن مريده اذا تخيل صورته امام قصده كانت الصورة المحدودة بالابعاد الثلثة هي معبوده المقصود بعبادته او وجه معبوده فان قيل انه يدعي انها ليست مقصودة بالعبادة قلنا اذا لم‌تكن مقصودة بالعبادة فهي اما دليل علي المقصود بالعبادة او لا فان كانت دليلا فهي انما تدل بهيئتها فيلزمه ان يكون مدلولها علي تلك الهيئة من التحديد و التخطيط و ان لم‌يكن مدلولها كذلك فبأي شئ تدل عليه اذا لم‌تدل بهيئتها و ان لم‌تكن دليلا و لا مدلولا فهي صورة شيطانية تشغله عن التوجه الي معبوده الذي ليس كمثله شئ بملاحظتها ، تا آخر فرمايش ايشان و كلام طويل است اگر كسي خواهد در شرح زيارت مراجعه نمايد و [ص 79] حاصل فرمايش اين است كه اين عمل كه صوفيه ميكنند كه صورت مراشد را محل توجه خود قرار ميدهند چه باين نيت باشد كه ايشان دليل بسوي خدا هستند و چه باين نيت باشد كه ايشان عين معبودند شرك است و حق مسأله ميفرمايد اين است كه مقدم داشتن آل‌محمد عليهم السلام امام مسائل و مطالب بمعني تقرب جستن بسبب ايشان است بخداوند و استشفاع از جهت اينكه تقرب بخداوند بايد جست باسماء و صفات او زيرا كه ذات او معروف ما نيست و اسماء و صفات او جلوه از ايشان كرده پس ايشان را شفيع قرار ميدهيم و بولايت ايشان و اتباع ايشان تقرب بخدا ميجوئيم و معبود خداست وحده لا شريك له و اما آنچه گفته كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در رساله كه در شرح اياك نعبد تصنيف فرموده‌اند چنين چيزي فرموده‌اند اين هم دروغ است عجب دارم كه عاقل چرا تهمتي بزند كه باندك توجه مشت او باز شود اينك رساله در جوامع الكلم بزرگ چاپ شده عقلا نظر فرمايند ببينند چه فرموده است بجهت اينكه مقصودم اختصار است تمام عبارت را نقل نميكنم ولي حاصل مطلب اين است كه آن شخص سؤال نموده من چطور خطاب نمايم بخداوند اياك نعبد و حال اينكه او را نمي‌شناسم ميفرمايند وجه خطاب ذات خداوند نيست و آنكه غير معروف است ذات است ولي خداوند از براي هر كسي تجلي فرموده بآيات و مقامات خود و نفس هر كسي را دليل خود قرار داده ولي همه اين آيات در نزد نور او محجوبند و او از همه اظهر است تو بحسب شأن و مرتبه‌ات در هر مرتبه [ص 80] كه ايستاده ملاحظه ميكني آن آيت را و اعراض از نفس آيت ميكني و خدا را مي‌بيني كه ذو الآيه است و توجه بخدا ميكني بقدر تكليف خود و ميگوئي اياك نعبد ولو در واقع آنچه شناختي ذات نباشد ولي همين تكليف تو است و مثلها در اين مقام ميفرمايد بجهت توضيح مثل اينكه رو بكعبه ميكني و ميگوئي اياك نعبد يا رو بتن زيد ميكني ميگوئي يا زيد خلاصه اين است تمام مطلب ايشان ولي مفصل فرموده‌اند ابدا آنچه گفته نيست و اما آنچه نسبت بكتاب مبارك ارشادالعوام داده حاجت نيست من چيزي عرض كنم آن كتاب مبارك فارسي است و منتشر است در عراقين آنها كه ميتوانند بخوانند ملاحظه نمايند كه در هيچ جاي آن كتاب چنين مطلبي نيست كه معبود غير خدا باشد و جسم و روح و نفس داشته باشد نعوذ بالله و اما كتاب ديگر كه اسم برده كه بسوي سيد مرحوم فرستاده‌اند چنين كتابي يا كاغذي از ايشان نيست و يك وقتي خدمت خود ايشان در حيوتشان عرض كردند كه چنين كتابي بعضي بشما نسبت ميدهند فرمودند از من نيست در صورتيكه خود ايشان منكر آن كتاب بودند اگر در آن چيزي باشد كه محل ايراد شود بر ايشان چه بحثي است و اما اهانتها و سبها كه نموده در نزد ما جواب ندارد خداوند تلافي با او ميكند خلاصه كلام اينكه اين مذهب كه ذكر كرده و شرك شمرده مذهب خود او و ساير صوفيه است ما از اين مذهب و اهل آن بري هستيم مذهب ما اين است كه خداوند معبود است وحده لا شريك له و با اينكه كنه او را درك نميكنيم عبادت او را ميكنيم اگر ما او را نه‌بينيم او ما را مي‌بيند و حجتهاي او را قبل از [ص 81] هر عمل شفيع خود ميگيريم كه ببركت ايشان عمل ما را قبول فرمايد ولي پس از احرام عمل توجه باو مي‌نمائيم وحده لا شريك له و ابدا رو بغير نميكنيم و اما اينكه نوشته صورت مشايخ خود را در جانمازهاي خود ميگذارند افتراي صرف است شيخي يك نفر نيست دو نفر نيست همه بلاد را پر كرده‌اند و همه كس ايشان را مي‌بينند كدام يك چنين كاري كرده‌اند مضايقه نيست جاهلي يا بچه صورتي از ايشان را مثلا در پشت قرآن خود يا كتاب دعاي خود داشته باشد بجهت يادگاري و ملاحظه كردن ولي پرستيدن و سجده كردن بآنها مذهب ما نيست و اگر كسي كرد شيخي نيست بلكه بت‌پرست است و اگر يك نفر شيخي خطا كند شيخ او خطاكار نيست اگر چنين باشد پس همه ما عاصي هستيم و اسم ما هم مسلم و شيعه است پس نعوذ بالله بايد نقص بر ائمه ما وارد آيد حاشا كه چنين باشد عصيان ما سبب نقص خود ماست نه ايشان باري سخن بطول انجاميد اگر غرض نباشد يك حرف هم كافي است اگر غرض باشد حرف بسيار هم كفايت نميكند .

قال : الفصل الثاني في معرفة الصفات ، قالت الامامية حق المعرفة في الصفات هي توحيده تعالي فيها بالخروج عن حد التعطيل و التشبيه باثبات الصفة باسمها المأخوذ من التوقيف من غير تشبيه و نفي التشبيه عنها من غير تعطيل و بالاياس من ادراك كنهها فهي اما ذاتية و اما فعلية و اما ثبوتية و اما سلبية و اما ذاتية حقيقية كالحيوة و القدم او ذاتية اضافية كالعلم و القدرة او اضافية محضة كالاولية و الآخرية و كلها متحدة الوجود و المصداق مختلفة المفاهيم و كلها واقعة علي الذات البحت بالعينية باسقاط التفريق بين الذات [ص 82] و الصفة و الخروج عن معني الوصفية العارضية فان الصفات لله تع لاتشبه صفات المخلوقين و الاسماء الدالة عليها ما اطلق منها علي المخلوقين فهي باشتراك اللفظ دون المعني اذ الاشتراك في المعني و لو كان عرضيا يستلزم ما به يمتازان فيلزم التركيب فيلزم الامكان و القول بأن ما به الاشتراك عين ما به الامتياز قول سفسطي فان ما به الامتياز اخص مما ليس به الاشتراك و نفي الاعم يستلزم نفي الاخص فيلزم اجتماع النقيضين فقد يجتمع الخالق و المخلوق في الاسماء و لكن يفترقان في المعني و هذا معني بينونة الصفة فافهم .

اقول در اين مقام كلمات پريشاني جمع كرده باين زبان گفته و اسمش را توحيد گذارده لابد بايد كلام او را شرح كنم و آنچه خلاف فرمايش خدا و رسول است بيان مي‌نمايم تا بر بي‌غرضان بطلان مذهبش ظاهر شود . حاصل ترجمه كلامش اين است كه حق معرفت در صفات توحيد خداست به بيرون رفتن از حد تعطيل و التشبيه باثبات كردن صفت باسم آن كه مأخوذ از توقيف است بدون تشبيه و نفي تشبيه از او بدون تعطيل و بمأيوس شدن از درك كنه او و اين صفات يا ذاتيه است يا فعليه يا ثبوتيه يا سلبيه يا ذاتيه حقيقيه است مثل حيوة و قدم يا ذاتيه اضافيه است مثل علم و قدرت يا اضافيه محضه است مثل اوليت و آخريت و همه وجود و مصداقشان يكي است ولي مفهومشان مختلف است و همه واقع بر ذات است باسقاط تفريق ميان ذات و صفت زيرا كه صفات خدا شبيه صفات خلق نيست و آنچه از آنها اطلاق بر خلق شود به اشتراك لفظي است تا آخر سخنش كه متمم همين مطلب است و ترجمه آن باعث اشكال ميشود نه توضيح حال كه حاصل مطلب را دانستي شروع ميكنيم به بيان فقره بفقره اولا گفته [ص 83] فصل دويم در معرفت صفات است بعد گفته حق المعرفة في الصفات هي توحيده تعالي فيها بالخروج عن حد التعطيل و التشبيه ، كلام حقي است ولي لفظش غلط است ميبايست بالاخراج بگويد يا باخراجه چنانكه در حديث است تخرجه عن الحدين و خروج لازم است و معنيش اين است كه موحد بيرون رود از حد تعطيل و تشبيه و چنين چيزي نميشود بلكه مراد اين است كه خدا را بوصف خود بيرون ببرد از حدين يعني نه او را بي‌صفت شمارد و نه صفت او را شبيه صفت خلق داند اما نوع مطلب كه از حدين خداوند را خارج گيرد صحيح است و لكن خود او هم تشبيه كرده هم تعطيل چنانكه خواهي دانست ، قوله باثبات الصفة باسمها المأخوذ من التوقيف من غير تشبيه و نفي التشبيه عنها من غير تعطيل ، شايد مراد از توقيف توقيف شرعي باشد باين معني كه در اسماء صفات اكتفا مينمائيم بآنچه از شرع رسيده يا بمعني تبيين باشد و غير اين دو معني محتمل نيست و بهر دو معني بيجا استعمال شده نمي‌بايست بگويد اسماء مأخوذه از توقيف بلكه ميبايست بگويد المأخوذة من الشرع يا بگويد اسماؤها توقيفية و اگر بمعني تبيين است مراد اين است كه وجود صفات در ذات خداوند از آثار خلقيه براي ما ظاهر شده آنهم لفظش غير از اين بود ولي مصنف معذور است از اين غلطها بسي در كلام او است و غلط معنوي آن بي‌اندازه است باري و اصل اين سخن معنيش اين است كه صفت را بر خدا بايد ثابت كرد بمحض اسم صفت نه معني آن پس اينكه گفته ميشود خدا قادر است محض اسم قادر بر او گذارده شده بدون اينكه معني قدرت بر او ثابت شود و اين كلام خلاف عقل و نقل است چرا كه [ص 84] امام ميفرمايد از براي خدا است معني صفات و بعضي را تعداد ميفرمايد و چون در صدد بيان حق مسأله در اين‌جا نيستم تمام مطلب را مفصلا عرض نميكنم ولي باطل را رد ميكنم و حق را بطور اختصار انشاء الله ميگويم و عقل هم حاكم باين مطلب است كه اگر معني صفتي از براي كسي ثابت نباشد صرف اسم بر او گذاردن مثمر ثمري نيست و از اين گذشته كه معني حرف او عين تعطيل است و ملا صدرا و ساير حكماء و كلاميين باين مطلب تصريح كرده‌اند كه معني صفات بايد بر او اثبات شود بوجهي كه منافي با احديت نباشد بلي بعضي از ايشان فهميده‌اند مطلب را و بعضي عميانا گفته‌اند اما اين وجه كه او گفته گمان ندارم موحدي بگويد و نفي التشبيه كه گفته عيب ندارد بحسب ظاهر لفظ نه بآن وجوه معني كه او خيال كرده و از اشارات كلام و سياق مذهبش ظاهر است قوله و بالاياس من ادراك كنهها ، يا عطف است بر بالخروج و مرادش اين است كه توحيد خداوند در صفات او كند به بيرون رفتن و بمأيوس بودن از ادراك كنه آنها و اگر عطف بر اثبات باشد معني اين ميشود كه او را بيرون گيري از حدين باين نحو كه ذكر شد و بمأيوس بودن از ادراك كنه صفات و اين كلام در صفات ذاتيه مسلم است زيرا كه كنه آنها معروف نيست و اما مطلق صفات چنين نيست بسا وصفي كه معروف است چنانكه امام فرموده من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة ، قوله فهي الي قوله كالاولية و الآخرية ، تقسيم كه نموده تا سلبيه صحيح است و صفات ذاتيه و فعليه و ثبوتيه و سلبيه معروف است و ما اختلافي كه با سايرين داريم در باب اراده و كلام است كه اين دو را [ص 85] از صفات ذاتيه نميدانيم زيرا كه نقل و عقل حاكم باين است كه آن دو خلقند نه ذات و در كتب عقايد بيان اين مسأله مشروحا شده و حديث حضرت رضا عليه السلام در اين باب بتفصيل روايت شده در احتجاجي كه با آن شخص كلامي بطور برهان فرموده كه اراده حادث است و كلام هم حادث است و بعضي علما هم تصريح باين مطلب فرموده‌اند مثل شيخ صدوق و غيره ولي سايرين در اين مقامات اخبار را حجت نميدانند و عقل را حاكم خود قرار داده‌اند ما در همه حال متابعت اخبار را ميكنيم و اما اينكه گفته و اما ذاتية حقيقية كالحيوة و القدم او ذاتية اضافية كالعلم و القدرة ، بحسب عربيت غلط است بجهت اينكه اين دو شق دو فرض در صفت ذاتي است و ميبايست صفت ذاتيه را تقسيم باين دو قسم كند نه كه اين دو قسم را عطف بر آن گيرد و از اين گذشته اصل سخن بي‌جا است و بي‌معني اگر چه بعضي ديگر هم اين را گفته‌اند ولي مردمان با علم مثل مرحوم ملا صدرا چنين لفظي نميگويند بلكه تصريح كرده‌اند كه صفات اضافيه دون ذات افتاده و بعضي ميگويند زايد بر ذات است و هر عاقل اين را ميفهمد چرا كه اصل اضافه يكي از اعراض است و عارض ذات خدا نميشود زيرا كه ذات او احد است و با احد غير احد ممتنع است و صفت ذاتي هم از هر جهت عين ذات است و عين احد است پس چطور اضافه بغير ميشود و حال اينكه غيري نيست و مراد او اين است كه علم اضافه بمعلوم ميشود و قدرت بمقدور عرض ميكنم اين معلوم و مقدور خلق است يا خدا اگر خدا است آيا غير عالم و علم و قدرت و قادر است يا عين آنها است اگر [ص 86] بگوئي غير آنها است تعدد آلهه لازم ميآيد اگر ميگوئي عين آنها است پس همه عين ذات است و چه چيز اضافه بچه چيز شده با اينكه مقدور ذاتي معني ندارد مثل معلوم ذاتي نهايت از باب صدق اسم گفته ميشود نفس خود را دانست ولي امام ميفرمايد محتاج نبود نفس خود را بداند زيرا كه معلمه براي نفي خلاف است و مخالفي با او نيست و اگر معلوم و مقدور خلقند پس ذات احد قديم چگونه بخلق حادث اضافه ميشود و حال آنكه اضافه صفت حدوث است با اينكه فرع ساير اعراض است و مادام كه ساير اعراض بالتمام يا بعض آنها عارض جوهر نشود اضافه نميشود و گمان مكن كه از اين سخن كه گفتيم جهل ذات بخلق لازم ميآيد بلكه خداوند عالمي است كه جهل در او راه‌بر نيست و بعلم خود احاطه فرموده بمعلوم و معلوم او مذكور است در مقام خود نه در مقام ذات و اگر خداوند معلوم را در ذات نداند لازم نمي‌آيد كه جاهل باشد زيرا كه علم راست آن است كه هر چيزي در هر جا هست و بهر حال كه هست بداند پس خلق را بايد در مقام خلق بداند و ميداند و چون در ذات ممتنعند آنها را در ذات خود ممتنع ميداند ولي مصنف و آن جماعت كه بر اعتقاد او هستند چنين ميگويند كه خداوند بعلم ذاتي خود اضافه بمعلوم شده يعني متعلق بمعلوم شده و چنين نيست و وحدت وجوديين بعضي از آنها ميگويند كه اشياء در ذات مذكورند باعيانها و اينهم خطا است و اما آنچه امام عليه السلام فرموده كه خداوند عالم بود و معلومي نبود چون معلوم را آفريد علم او بر معلوم واقع شد مراد اين نيست كه علم ذاتي واقع بر معلوم شد زيرا كه علم ذاتي عين ذات است و او واقع [ص 87] نميشود بر خلق بلكه مراد اين است كه نفس خلق معلوم او شد بعلم خلقي و مثل اين بلاتشبيه مثل اين است كه تو مطلبي را ميداني در نفس بعد خيال ميكني و مي‌نويسي آنچه نوشته مطابق علم تو شده پس علم تو واقع بر او شده همچنين است علم خدا بخلق عين آنها است و خداوند آنها را بعلم خود آفريده و آفريد آن طور كه دانست و باز بوجه ديگر عرض مي‌كنم كلام او مناقضه دارد و آن اين است كه صفت ذاتيه را تقسيم كرده بدو قسم مي‌گويم آيا اين دو قسم عين همند يا غير هم اگر مي‌گوئي عين همند پس يا همه اضافي است يا همه حقيقي پس چطور دو قسم مي‌شود اگر مي‌گوئي غير همند تعدد در ذات قايل شده و اما اضافيه محضه كه گفته مرادش اين است كه اين دو صفت ذاتي نيست ولي خدا را كه بخلق مي‌سنجيم اول و آخر مي‌شود و در جزو اشاره باعتقاد خودش كه وحدت وجود است كرده ولي چون صريح نگفته ما هم متعرض نمي‌شويم و حق اين است كه اوليت و آخريت خداوند بمعني اوليت و آخريت خلقيه نيست كه اضافه لازم داشته باشد بلكه اين دو اسم همان معني احديت است لاغير نهايت باين لفظ تفهيم آن معني مي‌شود ، قوله و كلها متحدة الوجود و المصداق تا صفات المخلوقين ، مرادش اين است كه صفات ذاتيه و صفات فعليه و ثبوتيه و سلبيه و اضافيه و غيرها همه عين ذات خدا است و اگر چه مفهوم آنها مختلف باشد اما مصداق يكي است و تصريح كرده كه ميان ذات و صفت فرق نيست اين كلام او محتمل معني حق نيست ابدا بلكه عين مطلب وحدت وجوديها است و حاصلش اين است كه صفت فعل عين ذات خدا است و فعل عين ذات است [ص 88] و نسب و قرانات همه ذات است اگر ميخواست كلام حق بگويد ميبايست بگويد صفات ذاتيه عين ذات است و خارج از حد اسماء و صفات و اما ساير صفات اگر چه تعبيرات در آنها مختلف است و اسماء متعدده دارند ولي معني همه الله است يعني اين اسماء دلالت بر او ميكند پس من ميگويم خالق يعني خدا رازق يعني خدا و هكذا پس معني واحد است و تعبيرات مختلفه است ولي او تصريح بخلاف اين كرده است و چنين است شأن كسيكه رد بر مؤمنين ميكند خداوند خود او را مفتضح ميفرمايد در نزد عقلاء ، قوله و الاسماء تا آخر ، اوايل كلام اسمش عربي است ولي عربي نيست كلامي اختراع كرده است چه بسيار شبيه است به آيات ميرزا علي‌محمد باب نار عليه اللعنة مرادش اين است كه اسمهاي اين صفات كه بر خلق صدق ميكند مثل رحيم كريم رزاق و امثال اينها با اسماء صفات خداوند اشتراك معنوي ندارند بلكه اشتراك لفظي است و اين مطلب صحيح است ولي كلام مغشوشي گفته مجال اصلاح كلامش را ندارم بعد هم اظهار فضلي خواسته بكند و دليل منطقي ذكر كرده شرحش بر اهل فن ظاهر است اين است مجمل كلام او كلماتي بي سر و ته ذكر كرده و اين را مذهب اماميه شمرده و تو خود كتب عقايد ايشان را ملاحظه نما تا بر آنچه فرموده‌اند مطلع شوي و اغراض او را بداني و ما اعتقاد حق را كه همه اهل حق آنرا گفته‌اند بعد ذكر ميكنيم انشاء الله .

قال : قالت الشيخية ان الصفات و الاسماء كلها للذات الظاهر بالنبي و الامام و الركن الرابع و هي معرفتهم بالمعاني و قالوا ان الصفات كلها حادثة فالله تعالي عالم بالاشياء بعلم حادث و قادر بقدرة حادثة و هكذا [ص 89] و قالوا ان الصفات متحدة في المفهوم كما هي متحدة في المصداق و قالوا نسبة الخلق و الرزق اليه سبحانه كفر قال خان الكرماني پس هر كه بگويد ذات خدا خالق اشياء است باجماع مسلمانان از ضرورت دين بيرون رفته صرح بتمام ذلك ابن الصقر في شرح العرشية و الرسالة العلمية و شرح الزيارة و السيد في شرح الخطبة و العبد الاثيم في الارشاد و عباراتهم مذكورة في السيف المسلول و مخالفتهم للضرورة لايخفي علي الموحدين .

اقول حاصل مطلب اينكه شيخيه گفته‌اند كه صفات و اسماء همه مخصوص ذات ظاهره به پيغمبر است و امام و ركن رابع و اين است معرفت ايشان بمعاني و گفتند كه همه صفات حادث است پس خدا عالم است بخلق بعلم حادث و قادر است بقدرت حادثه و گفتند صفات متحد است در مفهوم همان طور كه در مصداق يكي است و گفته نسبت دادن خلق و رزق بخدا كفر است تا اينكه گفته اين مطلب خلاف ضرورت است ، باري هر چه افترا بگويد محق است چرا كه بنيان تصوف الحمد لله بدست مشايخ ما اعلي الله مقامهم بهم ريخت و فساد اعمال و اقوال و آراء آنها ظاهر شد حال نميداند چه بكند الفاظي افترا مي‌بندد كه هر عاقلي باندك تأمل ببيند و بفهمد دروغ ميگويد اما اينكه گفته كه ما گفته‌ايم همه صفات و اسماء از براي ذات ظاهره است و ذات خدا را معطل گذارده‌ايم دروغ صرف است ملاحظه نما كتب عقايد مشايخ ما را ببين چگونه صفات ذاتيه و فعليه را بيان فرموده‌اند و شرح داده‌اند تمام عبارات ايشان را اگر بخواهم بنويسم كلام بطول مي‌انجامد من محال آنها را ذكر ميكنم و مختصري روايت مينمايم خود تو رجوع نما شيخ مرحوم (اع) كتابي در عقايد تصنيف [ص 90] فرموده‌اند مسمي بحيوة النفس آنرا ترتيب داده‌اند بر ابواب و فصولي در باب اول فصولي عنوان شده در هر فصلي هر صفتي از صفات ذاتيه و فعليه خداوند را بيان فرموده است و ميفرمايد واجب است بر مكلف اعتقاد بآن و در هر فصلي يك برهان مختصري بيان ميشود باين وجه .

فصل يجب علي كل مكلف ان يعتقد انه عز و جل قديم بذاته لم‌يجر عليه العدم في حال تا آخر ،

فصل و يجب ان يعتقد انه تعالي ابدي دائم تا آخر ،

فصل و يجب ان يعتقد انه عز و جل حي لأنه احدث الحيوة و احدث الاحياء و يستحيل في العقول ان يحدث الحيوة و الاحياء من ليس بحي ،

فصل و يجب ان يعتقد انه عالم ، تا اينكه ميفرمايد ، و علمه قسمان علم قديم هو ذاته و علم حادث و هو الواح المخلوقات كالقلم و اللوح و انفس الخلايق فاما العلم القديم فهو ذاته تعالي بلا مغايرة ، تا اينكه ميفرمايد ، و اما العلم الحادث فهو حادث بحدوث المعلوم لأنه لو كان قبل المعلوم لم‌يكن علما لأن العلم الحادث شرط تحققه و تعلقه ان يكون مطابقا للمعلوم تا آخر فرمايش ،

فصل و يجب ان يعتقد انه عز و جل قادر مختار و اين قدرت ذاتي است كه فرموده ، در فصل ديگر ميفرمايد ، و يجب ان يعتقد انه تعالي عالم بكل معلوم و قادر علي كل مقدور و مراد از اين علم و قدرت علم و قدرت خلقي است خلاصه اين مسأله مسلما از مذهب شيخ مرحوم است كه خداوند را صفات ذاتي است و اگر خواهي بر تمام فرمايش ايشان آگاه شوي تمام كتاب حيوة النفس را ملاحظه نما تا مطلع شوي .

و مرحوم مبرور خلد آشيان آقا اعلي الله مقامه در جامع ميفرمايند ، و يجب ان يعتقد انه احد في ذاته فليس له ند و لا ضد و واحد في صفاته فليس كمثله [ص 91] شئ و واحد في افعاله فلا خالق و لا رازق و لا محيي و لا مميت سواه و ساير الافعال كلها راجعة الي هذه الاربع و هي اصولها و واحد في عبادته فكل معبود دون عرشه الي قرار ارضه السابعة السفلي باطل مضمحل ما خلا وجهه الكريم فانه اعز و اجل من ان يصف الواصفون كنه جلاله او تهتدي القلوب الي كنه عظمته و يجب ان يعتقد انه لم‌يزل الله عز و جل ربنا و العلم ذاته و لا معلوم و السمع ذاته و لا مسموع و البصر ذاته و لا مبصر و القدرة ذاته و لا مقدور و هو حي دائم لايزول و عدل لايجور و هكذا تكون كل صفة لايجوز علي الله نفيها فهي عين ذاته بلا اختلاف و لا تعدد و لا تجز و يجب ان يعتقد ان كل صفة يمكن عن الله نفيه و اثباته فهي ممكنة لاتليق بذاته و انما هي صفة فعله كالخالق الرازق المحيي المميت المريد المتكلم و ما يلحقها من صفات الفعل و يجب ان يعتقد ان كل صفة تجري علي شئ من خلقه فهي لاتليق بالله سبحانه لأن ما يقترن بالحادث حادث ممتنع عن الازل الممتنع عن الحدث فليس الله سبحانه بجسم و لا مثال و لا مادة و لا طبيعة و لا نفس و لا روح و لا عقل و لا له وقت و لا مكان و لا جهة و لا رتبة و لا كم و لا كيف و لا وضع و لا اجل مجمل القول منزه عن مجانسة مخلوقاته و تقدس عن مشابهة مذرؤاته تا آخر آنچه فرموده‌اند ، پس با وجود اين تصريحات چگونه ميتوان آنچه او نسبت بما داده نسبت داد و ديدي عبارت مرحوم آقا را كه ميفرمايد واجب است اعتقاد كند مكلف كه خداوند خالق است و رازق و محيي و مميت پس چگونه چنين افترائي بر ايشان بسته بلي فرمايش بزرگان ما اين است كه خالق و رازق صفت فعل است نه از صفات ذات پس خداوند بمشيت خود ايجاد ميفرمايد نه بذات خود بعضي [ص 92] از صوفيه كه مصنف هدية النمله از آنها است صفت فعل و ذات را يكي ميدانند اين است كه مذهب شنيع خود را نسبت بهمه اماميه ميدهد و مذهب ما را كه ضروري اسلام است باطل ميشمارد و شك نيست كه خالق از صفات ذاتيه نيست چرا كه صفت ذاتي از خداوند سلب كرده نميشود مثل علم و قدرت مثلا نميتوان گفت خدا ميداند و خدا نميداند و قادر هست و نيست بلكه او عالمي است كه جهل ندارد و قادري است كه عجز در او نيست ولي خلق كردن مثلا چنين نيست ميتوان گفت خداوند فلان چيز را خلق كرد و فلان چيز را خلق نكرد و همچنين رزق دادن و زنده كردن و ميرانيدن ميگوئي فلان را رزق داد و فلان را نداد فلان را زنده كرد و فلان را زنده نكرد فلان را ميرانيد فلان را نميرانيد خلاصه اين صفات و امثال آنها تابع مشيت است اگر بخواهد ميكند نخواهد نميكند و دليل ديگر اينكه اگر خداوند خالق بالذات بود ميبايست همه خلق قديم باشند بجهت اينكه ذات قديم است و صفت ذاتي هم البته بالفعل است نه بالقوه پس خداوند بايد خالق بالفعل باشد و معني خالق بالفعل آن است كه مشغول بخلق كردن باشد نه مثل بنائي كه در قوه او اين صنعت است نهايت وقتي مشغول است وقتي فارغ پس هميشه بايد با او مخلوق باشد اگر وقتي نباشد خالق نيست پس بايد خلق هميشه با او باشد پس بايد خلق هم قديم باشند و اين كفر صريح است و آنچه مذهب مسلمين است اين است كه خداوند بود و خلق نبود پس ايجاد كرد مشيت خود را آن وقت خلق را بمشيت ايجاد كرد پس خالق صفت فعل است نه صفت ذات و دليل همه اين مطالب [ص 93] در كتاب و سنت موجود است بلكه همه مسلمانان ميدانند ولي اين مرد مذهب شنيع و باطل خود را بلفظي ظاهر كرده كه مسلمانان نفهمند چه ميگويد و تصديق او را نمايند و بسا جاهلي چنين پندارد كه اگر صفاتي چند ذاتي نباشد نقص بر خدا وارد ميآيد لهذا بايد همه را عين ذات گرفت چنين نيست بلكه اگر همه صفات ذاتي باشند نقص وارد ميآيد مثلي در خلق عرض مينمايم تا بفهمي مثلا راه رفتن صفتي از صفات انسان است اگر اين صفت ذاتي او باشد تغييرپذير نيست و هرگز نميتواند ساكن شود و اين نقص او است ولي خداوند قدرتي باو داده كه اگر بخواهد راه ميرود اگر بخواهد ساكن ميشود و اين كمال است همچنين همه صفات فعليه چنين است و لكن حيوة مثلا ذاتي زيد است لهذا هميشه با او است و تغييرپذير نيست و اين عين ذات او است همچنين است امر در خدا اگر آفريدن ذاتي خدا بود محال بود متغير شود پس نميشد كه خداوند وقتي نيافريند يا چيزي را نيافريند و اين نقص خدا بود ولي خداوند قادر بر هر چيزي است ميخواهد مي‌آفريند ميخواهد نمي‌آفريند و چون قدرت دارد بر آفريدن اگر وقتي نيافريند نقص بر او نميشود و كذلك ساير صفات فعليه و اما صفات ذاتيه چون مغاير با ذات نيست از ذات نفي كرده نميشوند و نفي كردن آنها نقص ذات است باري اينها همه مسائل ظاهره است و شبهه در آنها نيست ولي صوفيه در اينها اعتقاداتي دارند بر خلاف فرمايشات ائمه هدي سلام الله عليهم و براي مردم بيان كرده‌اند و بعضي مأنوس بآنها شده‌اند پس هر گاه برايشان مذهب آل‌محمد عليهم السلام را بگوئي منكر ميشوند و همين قدرها در جواب [ص 94] اين كلمات او هم كافي است .