و چون اين مسأله را دانستي عرض ميكنم اگر اجماع عامه ناس در مسايل فرعيه كه باين آساني است مناط نيست ابدا بجهت اينكه حاصل نميشود بلكه ضرورت خاصه نيز در كل مسائل قائم نيست بلكه هر كسي در نوع مسائلي علم دارد و ضرورت او در همان مقام مناط است لاغير عرض ميكنم پس چگونه خواهد بود امر در امور حكميه دقيقه كه [ص 34] افهام اغلب خلق در آنها حيران است چه‌طور ميتوان آنها را بر فهم اين خلق عرضه كرد و حال اينكه اغلب ايشان هر را از بر تميز نميدهند حاشا كه پيغمبر صلي الله عليه و آله چنين امري فرموده باشد يا آنكه فهم جهال را بر علماء حجة قرار داده باشد اگر كسي منكر اين سخن باشد واقعا منكر ضرورت شده بلي بعضي مسائل هست كه الفاظ آنها در ميان مردم بسا ضروري شده باشد ولي در معاني آنها اغلب سرگردان و حيرانند و از اين جهت اختلاف فاحش در ميان خلق افتاده است پس عالم نميتواند در فهم آن مسائل مقلد جهال شود اگر چه در لفظ مقر باشد بآنچه آنها مقرند مثلا مذهب حق اين است كه جبر نيست و تفويض نيست بلكه امري است بين امرين اين كلام مجملا اجماعي فرقه محقه است ولي در معني آن افهام علماء درمانده است از اين جهت است مي‌بيني در ميان شيعه چه اختلاف عظيم در اين مسأله افتاده حال نميتوان گفت كه در فهم اين مسأله افهام بقال و خباز و بزازان مناط است بايد رجوع بآنها كرد و تحقيق مسأله را ننمود اگر كسي چنين چيزي بگويد همه عقلاء او را تسفيه ميكنند اگر چه بعضي قانع شده‌اند بآنچه روايت كرده‌اند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده عليكم بدين العجايز و اين حديثي است ضعيف و علاوه بر ضعف معني آنهم معلوم نيست نميدانيم در مورد خاص فرموده‌اند يا عام است و آنچه ظاهر است و باسناد معتبره و اخبار صحيحه بما رسيده اين است كه انسان [ص 35] بايد طلب علم كند و فهم را ترقي دهد و ايمان را كامل كند و در صورتيكه يك حديث متشابه كه اصل سند آن صحيح نيست معارض شد با كتاب مستجمع علي تأويله و سنة قائمه و اخبار صحيحه البته آنها ترجيح داده ميشود اگر از همه كس دين عجايز را قبول ميكردند حضرت امير نميفرمود دوست ميدارم تازيانه بر سر اصحابم بزنم تا تفقه در دين نمايند خلاصه آنچه از فحواي كلام معلوم ميشود اين است كه مراد پيغمبر صلي الله عليه و آله اگر فرمايش ايشان باشد اين است كه همان اعتقادات ظاهره كه معروف ميان عجايز شده از بسياري وضوح عقيده خود قرار دهيد مثل اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا صلي الله عليه و آله رسول الله و ان عليا ولي الله و معاد و عدل و غير ذلك يا مراد آن حضرت اين است كه شريعة مطهره طوري سهل و آسان است كه همان دين و عمل كه از عجايز خواسته‌اند با ضعفشان از اقويا همان را خواسته‌اند نه اينكه مراد آنحضرت اين بوده كه در فهم دقايق تابع آنها شويد يا بيش از علم آنها طلب نكنيد و بلاشك اگر انصاف پيشه خود كني ميفهمي كه نفس اين مسأله از ضروريات است كه انسان بايد طلب علم كند و فهم جاهل بر عالم حجت نيست و بايد شخص طلب معرفت كند و نفس خود را ترقي دهد اينها همه از بديهيات است كه شبهه در آنها نيست خلاصه حاصل عرض اين است كه اين مسائل دقيقه هم اهل علمي دارد و ضرورت آنها مناط است [ص 36] در آنها نه فهم كسانيكه اهل فن نيستند پس نميتوان در دقايق مسائل توحيد ملاحظه كرد كه عوام چه ميگويند ضرورت آنها در همين كلمه لا اله الا الله مناط است و مطاع ولي افهام آنها در معاني آن كلمه مباركه ابدا مناط نيست اگر خواسته باشي فهم آنها را حجت بگيري و معرض قرار دهي بايد جميع محققين عالم را تكفير نمائي چرا كه هر كس هر چه در اين باب گفته مخالف فهم عوام است پس بنا بر اين كلمه توحيد ضروري است ولي معني آن از براي عوام نظري است اما ميان حكماء بعضي مسائل آن ضروري ميشود بعضي نظري بلي اگر كسي در اين باب تحقيقي كرد كه از آن شرك لازم آمد و با ظاهر لا اله الا الله درست نيامد ميگوئيم خلاف ضرورت عامه مسلمين كرده است بفهم اين نكته را تا منتفع شوي خلاصه پس ضرورت اسلام و مذهب بي‌شك حجة است و لكن اهل ضرورت را بايد شناخت و تميز اين امر را داد كه آيا آنچه نزد جماعتي ضروري شده است ضرورت دين است يا آنچه خودشان عادت كرده‌اند و اين مسأله از براي كافه ناس مشتبه است . بلي اگر مسئلهٔ باشد كه كافه مسلمين يا مؤمنين از عالم و جاهل و بزرگ و كوچك و زن و مرد بر آن اتفاق كرده باشند و هيچ كس اختلاف در آن نكرده باشد بي‌شك اين اجماع حجة است و هر كس بقدر شبري از آن تخلف ورزد كافر است ولي چنين اجماعي جز در بعضي مسائل كليه در اسلام اتفاق نيفتاده است و محال است در دقايق مسائل چنين [ص 37] اجماعي فرض شود از اين جهت است كه بعضي از علماء گفته‌اند كه در مسأله معاد همان محض ثبوت معادي نوعا ضروري اسلام شده است و اقرار بمطلق آنرا بايد مناط كفر و ايمان گرفت ولي كيفيت آن كه آيا روحاني است يا جسماني و با بدن اصلي است يا بدن عرضي ابدا مناط كفر و ايمان نيست و هر يكي از علماء شيعه در اين باب تحقيقي نموده و سابقين چون منصف بوده‌اند چنين سخني در مقام انصاف درباره خودشان گفته‌اند و تا حال هم سلوكشان با خودشان بمقتضاي همين است ولي نسبت بشيخ مرحوم اعلي الله مقامه با اينكه تصريح فرموده‌اند كه معاد جسماني است نهايت جسم اصلي انسان ميآيد نه گرد و غباري كه لايق دنياي دون است و اخبار و آثار اهل بيت سلام الله عليهم هم همه گواه اين مسأله است بي‌انصافي را پيشه خود كردند و عقول ضعفاي مسلمين را حكم قرار دادند و عالم را پر كردند از اين سخن كه آن عالم نبيل منكر ضرورت شده است با اينكه علماي بزرگ كه همه سند خلق بودند و مرجع خاص و عام تصديق ايشان را در اين مطلب داشته‌اند و عجب اين است كه آن جماعتي كه مذهب ايشان در معاد مذهب ملا صدراي مرحوم است كه قائل شده باين كه صرف صورت بي ماده عود ميكند و معني اين سخن اين است كه معاد مثالي است شريك ايشان شده و خود را محق ميخوانند و ما را بر باطل ميدانند و مردم هم بيچارگان باور كرده بر انكار مي‌افزايند ، خلاصه اين مقام محل ذكر اين مسائل نيست بهمين قدر اكتفا ميكنيم .

[ص 38] پس حاصل عرض اين شد كه هر گاه مسألهٔ بحد ضرورت رسيد بمعني اتفاق جميع مسلمين يا شيعه بي‌شك آن مسأله حجة است و مخالفت آن حرام ولي اگر مراد از ضرورت صرف بداهت باشد چنانكه معني اصطلاحي ضرورت است كه دخل باجماع ندارد بسا مسألهٔ ضروري اسلام بشود و قايل باو بسيار كم هم باشند چنانكه در اخبار بسيار وارد شده كه اهل حق بسيار كمند و خداوند هميشه اكثر را مذمت فرموده است و فرموده مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون و فرموده اكثرهم لايعقلون و امام ميفرمايد المؤمن قليل المؤمن قليل المؤمن قليل المؤمن اقل من الكبريت الاحمر پس نميتوان ملاحظه بسياري را نمود ، شاهد اين مسأله را ميخواهي ملاحظه نما در امر خلافت كه ولايت و خلافت حضرت امير عليه السلام امري ضروري بود و پيغمبر صلي الله عليه و آله اين را ظاهر فرمود زيرا كه خداوند بر او نازل فرمود يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم‌تفعل فمابلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان الله لايهدي القوم الكافرين و در اصل نزول آيه چنين بود بلغ ما انزل اليك من ربك في علي معذلك همه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله مرتد شدند مگر چند نفري و بلاشك ضرورت با مؤمنين بود اگر چه بظاهر شهرت در طرف مقابل بود بلكه خود ايشان مدعي اجماع بودند پس ميشود اهل باطل بسيار شوند و همه مخالف ضرورت شوند چنانكه الآن مي‌بيني كه اغلب مسلمين هنوز [ص 39] سني هستند و در نزد ايشان اجماعي است كه ابوبكر خليفه پيغمبر صلي الله عليه و آله بوده و شيعه شرذمه قليله هستند بالنسبه بآنها پس نميتوان اجماع سنيان را مناط گرفت . پس بنا بر اين مدرك فهم ضرورت نبايد اجماع جمعي خاص باشد مگر اينكه اهل حق اجماع بر امري كنند آنگاه اجماع ايشان مناط اعتبار ميشود چنانكه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند جماعة امتي اهل الحق و ان قلوا و در محاسن برقي كه يكي از اصول معتبره است روايت كرده است از آن بزرگوار كه شخصي عرض كرد ما جماعة امتك قال من كان علي الحق و ان كانوا عشرة يعني چه چيز است جماعت امت تو يا رسول الله فرمود هر كس بر حق باشد جماعت امت است و اگر چه ده نفر باشند پس بنا بر اين آن حديث معروف هم كه روايت شده كه فرموده‌اند لاتجتمع امتي علي ضلالة محمول بر اهل حق است لامحاله و شرح اين مطلب را ميكند حديثي كه مرحوم مجلسي از حضرت امير عليه السلام روايت نموده است كه فرمود الجماعة اهل الحق و ان كانوا قليلا و الفرقة اهل الباطل و ان كانوا كثيرا پس آنچه وارد شده در اخبار كه با جماعت باشيد مراد اهل حق است البته پس اگر در ميان مسلمين اختلاف افتاد البته بايد جانب حق را ملاحظه نمود و اگر همه قايل بيك قول شدند همان يك قول را بايد گرفت زيرا كه حق از امت مرتفع نميشود پس نميشود كه همه راه باطل را گيرند و ادله اين مطلب در اخبار صحيحه موجوده است ولي محض طلب اختصار ذكر نكرديم و در صورت اختلاف لازم نكرده [ص 40] كه قول مشهور حق باشد بلكه اغلب اهل حق كمند چنانكه عرض شد و چند حديثي در اين باب نيز روايت ميكنيم كه آسوده‌خاطر شوي ، در فصل الخطاب از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است كه فرمود ايها الناس انا انف الهدي و عيناه ايها الناس لاتستوحشوا في طريق الهدي لقلة من يسلكه ان الناس اجتمعوا علي مائدة قليل شبعها كثير جوعها و الله المستعان يعني اي مردمان منم سيد هدايت يا اول هدايت بهر دو معني صحيح است و دو چشم او اي مردمان وحشت نكنيد در راه هدي بجهت كمي كسانيكه در آن راه ميروند بدرستي كه مردم جمع شده‌اند بر مائده ناقابلي كه سيري آن كم است و گرسنگي آن بسيار است و از حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام روايت شده در حديث هشام كه مدح قلت و ذم كثرت را ميفرمايد فرموده است ثم ذم الله الكثرة فقال و ان تطع اكثر من في الارض يضلوك عن سبيل الله و قال و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله قل الحمد لله بل اكثرهم لايعقلون و قال و لئن سئلتهم من نزل من السماء ماءا فاحيي به الارض بعد موتها ليقولن الله قل الحمد لله بل اكثرهم لايعقلون يا هشام ثم مدح القلة فقال و قليل من عبادي الشكور و قال و قليل ما هم و قال و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه اتقتلون رجلا ان يقول ربي الله و قال و من آمن و ماآمن معه الا قليل و قال و لكن اكثرهم لايعلمون و قال و اكثرهم لايعقلون و قال و اكثرهم لايشعرون تا آخر حديث شريف . پس بعد از اين اخبار [ص 41] صحيحه و غير اينها كه باين مضمون است و همه مطابق كتاب خداوند است كي ميتوان مطمئن به شهرتها و اجماعهاي منقوله شد چه بسيار مردم كه از طريق حق خارج و از جاده هدي منحرف ميشوند اگر چه بحسب ظاهر اسم اسلامي بر سر ايشان گذارده شود و اگر بگوئي بنا بر اين پس مسايل ضروريه كه همه اهل ايمان آنها را بدانند بسيار كم ميشود و همه امور نظري ميشود الا قليل پس بچه قاعده از براي انسان يقين حاصل ميشود و حال اينكه امور نظريه محل اعتماد نيست عرض ميكنم بجهت آنهم خداوند راهي قرار داده است و فصلي خاص بايد بجهت بيان طريق آن عنوان نمائيم .

فصل - بدانكه ائمه اطهار سلام الله عليهم حجتهاي خداوند مي‌باشند بر عباد و بلاد و مأمورند من عند الله بابلاغ و در ابلاغ و هدايت و دلالت خلق ابدا تقصير و تقاعد نفرمودند و جميع آنچه شرط بلاغ بوده ابلاغ فرموده‌اند و از جمله آنها دستور حصول يقين است هوش خود را جمع نما تا اينكه مطلب را درست بفهمي و لا حول و لا قوة الا بالله پس عرض ميكنم كه امر از دو شق خارج نيست يا اين است كه رسول يا امامي بر حق قائم و ظاهر و مشهود خلق هست يا نيست اگر هست كه امر بسي آسان است زيرا كه هر چه او فرمود مطاع است ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا پس هر چه از ميان دو لب آن بزرگواران بيرون آمد و شنيديم بلاواسطه يا بواسطه ثقات و امناء عمل ميكنيم چنانكه كساني كه در زمان ايشان بودند عمل ميكردند و در بلاد و نواحي بعيده هم نواب از جانب خود نصب ميفرمودند و نص بر آنها ميفرمودند و امر مي‌نمودند اصحاب [ص 42] خود را كه از آنها بگيريد و عمل نمائيد و حكم آن جماعة هم همين بود كه اخذ از نواب نمايند و يا اين است كه امام بظاهر در ميان نيست و غايب از انظار است در اين حال هم امر از دو شق خارج نيست يا نائبي خاص معين فرموده و رعيت را امر فرموده برجوع كردن باو يا معين نيست ولي نواب عامه مقرر شده و شق ثالث متصور نيست چرا كه محال است كه زمين خالي بماند از حجتي من عند الله و حجة قائم نميشود مگر بوجود عالم اميني و اين مسأله در محل خود ثابت است و بسا بعد از اين هم بقدر حاجة بيان شود ، پس اگر نايب خاص معين فرموده است يعني امر فرموده كه از فلان بگيريد باسم و رسم اين هم امري سهل است و مثلش مثل همان نواب است كه در بلاد نصب ميفرمودند و مسلم است كه كسيكه امام معصوم او را امين خود بشمرد و امر فرمايد كه رجوع باو كنيد مردي برحق و راستگو است و قول او مطاع است و بايد متابعت او را كرد اگر چه جميع خلق كافر باو شوند و منكر او باشند و نميتوان گفت در چنين حالي كه ضرورت بر خلاف او قائم شده بلكه گفته ميشود كه عامه از ضرورت خارج شدند زيرا كه ضرورت قائم است بر اينكه امام حجة واجب الاطاعه است و او است از اولوا الامر و او اين مرد را نصب فرموده پس اينهم لازم الاطاعه است بالضروره و مسلم كتاب و سنت هم تصديق او را ميكند پس هر كس خلاف اين را بگويد بالضروره خارج از دين ميشود و بسا بعضي شياطين انس در مثل اين مقام وسوسها ميكنند و القاء شبهات مينمايند و قلوب ضعيفه را متزلزل مينمايند تا منكر اين مطلب شوند [ص 43] مثل اينكه شبهه القاء ميكنند كه اگر اين شخص كه نايب خاص است ضرورتي از ضروريات را منكر شود مثل نماز يا روزه يا منكري را حلال نمايد و مسلمين همه او را انكار نمايند چه بايد كرد پس مردمان ضعيف اين را ميشنوند و بفطرت خود حكم ميكنند كه چنين كسي بر باطل خواهد بود پس تفريع بر اين ميكنند مسائل ديگر را كه ذكر آنها تطويل بلا طائل است ولي عرض ميكنم كه اصلا چنين احتمالي نميرود و عقل سليم چنين چيزي را جايز نميداند اين بعينه مثل همان مسأله است كه سنيان طرح ميكنند كه اگر از امام فسق بروز كند چه بايد كرد و آخر هم لابد شده‌اند و تجويز نموده‌اند فاسق بودن امامشان را ولي كسيكه بر حق واقف شده چنين احتمالي نميدهد و ميداند امام معصوم است و آنكه معصوم نيست امام نيست حال همچنين است در اين مقام كسي را كه امام نايب خود قرار دهد و امر فرمايد خلق را برجوع نمودن باو چنين كسي منكر ضرورتي نميشود ابدا و منكري را حلال نميكند پس هر چه او امر كند عين ضرورت اسلام است و اينكه ما عرض كرديم اگر همه خلق انكار او را بكنند آنها از ضرورت خارج شده‌اند در مقامي است كه كتاب خداوند و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اين شخص نايب همه از جهتي حكم كنند و خلق بر خلاف ايشان حكم كنند و اين هم فرضي است محض احتمال عقلي عرض ميكنيم چنانكه امام ميفرمايد كه اگر در زمين نماند مگر يك مؤمن خداوند بهمان يكي اكتفا ميفرمايد . باري برويم سر مطلب [ص 44] پس اگر نايب خاص امام هم معروف باشد امر سهل است و راه هدايت واضح ديگر محتاج بكلفت نيستم ، اگر ايشان هم پنهان شدند و نوبت بنواب عامه رسيد كه بايد از راه كتب و اخبار و ادله مسايل را بفهمند حكم آنوقت را هم امام از براي ما معين فرموده است و دستور العمل فرموده‌اند و دستور العمل اين است كه عرض ميشود كه امور خارج از دو قسم نيست يا ضروري است يا نظري اگر ضروري است كه خود آن حجتي قائم است من عند الله و محتاج ببرهاني نيست و اگر ضروري نيست و از نظريات است بايد در آن تأمل كرد و تدبر نمود اگر برهاني ضروري قائم من عند الله بر او هست بايد بآن عمل كرد مثل كتاب خداوند كه معني آن مسلم و اجماعي باشد يا سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله يا دليلي كه مستنبط از كتاب و سنت باشد كه همه عقلاء اين را بپسندند پس حكم اين امر هم حكمي ضروري ميشود چرا كه رجوعش بضروريات است مثل اين مثل قرآن است مثلا ضروري اسلام است كه اين قرآن كه در دست ماست همان قرآن است كه خداوند جل و عز بر پيغمبر صلي الله عليه و آله نازل فرموده است و اين ضرورت حجة است و برهان ديگر لازم نيست اگر چه براهين ديگر هم بر آن قائم باشد ولي همين دليل مجزي است البته و اما مسائل نظريه بسيار است و هيچيك بحد بداهت نرسيده و از همين جهت محل خلاف شده و خداوند در اين قرآن ضروري حكم فرموده كه در هر چه اختلاف كرديد [ص 45] رجوع بخدا و پيغمبر نمائيد پس بالضروره بايد رجوع نمود و حكم هر چيزي را از خدا و رسول گرفت و رجوع بخدا رجوع بكتاب خداست و رجوع برسول رجوع بسنت رسول است و چون كتاب و سنت الفاظ و لغاتند و در آنها محكم و متشابه هست و از براي انسان يقين بمعني مراد از همه حاصل نميشود پس همه معني قرآن و همه معني سنت ضروري نميشود پس لامحاله كتاب مستجمع علي تأويله و سنت قائمه مجمع عليها كه ضروري و بديهي باشد حجة ميشود پس در نظريات بايد رجوع بآنها نمود بلاكلام و مرجع آنها ضروري ميشود بدون شبهه و شك نيست كه بعضي مسائل در ظاهر كتاب و سنت است و بعضي در بواطن است و خفايا پس آنچه در ظاهر است كه فهم آنها آسان است و نفس ظاهر دليل آن ميشود و اگر از خفاياست بايد بتدبر و تفكر استنباط نمود و لامحاله مقدمات ترتيب داده ميشود و نتايج اتخاذ ميشود و مقدمات هم اگر نظري شد باز محل شبهه ميشود و نفس انسان يقين بآنها نميكند ولي اگر ضروري شد البته نتيجه يقين ميشود و خداوند چنين چيزي از ما خواسته پس مقدمات اگر چه از كتاب و سنة استنباط شود و ترتيب داده شود بايد ضروري باشد و اگر مسألهٔ باشد كه نه خود ضروري باشد و نه مستنبط از براهين ضروريه باشد اين محل نظر است و ابدا اطمينان بآن حاصل نميشود و شاهد اين مطلب شريف حديثي است كه حضرت امام موسي كاظم عليه السلام از براي رشيد نوشتند و عين آن كلام شريف را در اين مقام روايت ميكنم :

[ص 46] قال عليه السلام : بسم الله الرحمن الرحيم - امور الاديان امران امر لا اختلاف فيه و هو اجماع الامة علي الضرورة التي يضطرون اليها و الاخبار المجتمع عليها المعروض عليها كل شبهة و المستنبط منها كل حادثة و امر يحتمل الشك و الانكار و سبيل استيضاح اهله الحجة عليه فما ثبت لمنتحليه من كتاب مستجمع علي تأويله او سنة عن النبي (ص) لا اختلاف فيها او قياس تعرف العقول عدله ضاق علي من استوضح تلك الحجة ردها و وجب عليه قبولها و الاقرار و الديانة بها و ما لم‌يثبت لمنتحليه من كتاب مستجمع علي تأويله او سنة عن النبي صلي الله عليه و آله لا اختلاف فيها او قياس تعرف العقول عدله وسع خاص الامة و عامها الشك فيه و الانكار له كذلك هذان الامران من امر التوحيد فما دونه الي ارش الخدش فما دونه فهذا المعروض الذي يعرض عليه امر الدين فما ثبت لك برهانه اصطفيته و ما غمض عنك ضوؤه نفيته و لا قوة الا بالله و حسبنا الله و نعم الوكيل . يعني امور دينها دو امر است امري است كه اختلافي در او نيست و او اجماع امت است بر ضرورتي كه مضطرند بسوي آن و اخباري كه مجتمع عليهاست كه هر شبهه بر آنها عرضه ميشود و هر حادثه از آنها استنباط ميشود و امري است كه محتمل شك و انكار است و راه واضح ساختن آن امر حجت است بر آن كسي كه آن را دست آورد و بفهمد پس هر چه ثابت شد از براي طالبين از كتاب مستجمع علي تأويله يا سنتي از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اختلاف در آن نيست يا برهاني كه عقول تصديق كنند حقيت آنرا و اين [ص 47] همان برهان است كه سابقا اشاره شد كه استنباط شود از مقدماتي كه از اخبار ترتيب داده شده نه مطلق براهين منطقيه يا قياس مصطلح در اصول زيرا كه براهين عقليه منطقيه حجت نميشود و قياس مصطلح در اصول حرام است بالضروره خلاصه آنچه باين براهين معين شد جايز نيست بر آنكه حجت را فهميد رد كردن آن و واجب است بر او قبول كردن آن و اقرار نمودن و تدين بآن و آنچه ثابت نشد از براي طالبان از كتاب مستجمع علي تأويله يا سنتي از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اختلاف در آن نباشد يا قياسي كه عقول عدل آنرا بفهمند جايز است بر همه امت كه آنرا رد كنند و انكار نمايند و همچنين است حكم اين دو امر در همه چيز از توحيد تا ارش خدش بلكه كمتر از آن پس اين است آن معروضي كه بر آن عرضه كرده ميشود امر دين پس هر چه ثابت شد از براي تو برهان آن اختيار ميكني آنرا و آنچه پنهان شد بر تو نور آن نفي ميكني .

پس اين حديث شريف يك دستور العمل كلي است كه هر كس بآن عمل نمايد نجات مي‌يابد انشاء الله و باين قاعده انسان ميتواند در جميع امور بر ضرورت قائم باشد نهايت اين است كه آنچه استنباط مينمايد اگر خود آن نيز امري ظاهر و ضروري ميشود ساير خلق هم متابعت ميكنند زيرا كه ضروري كل است ولي اگر خود او فهميد از اين براهين مطلبي را كه بر سايرين محل نظر است خود او عمل ميكند و ميشود چيزي نزد كسي بديهي شود و بر ساير مردم پوشيده بماند و همه ضروريات دينيه چنين بوده است و خورده خورده از براي همه اهل [ص 48] ضرورت بديهي شده ، اصل مطلب اين است كه در مسائل نظريه برهان ضروري باشد كه همه مسلمانان تصديق آن برهان را داشته باشند مثل اينكه مي‌بيني همه كس تصديق كتاب و سنت را دارند پس اين دو امروز حكمند در ميان خلق و اما ساير آنچه مردم برهان خود قرار داده‌اند در دين و دنيا مثل خوابها و فالها و شعرهاي شعرا كه به رأي گفته‌اند و كشفها كه از براي جماعاتي ميشود كه اهل آن نيستند و موافق كتاب و سنت نميشود و استحسانات و آراء و اهواء و مقائيس اينها ابدا دليل نميشود و هر كس سخني بگويد كه از اين جور چيزها استنباط كرده است باطل است و بر همه كس رواست انكار و رد آن .

فصل - چون دانستي كه در مثل امروز كه امام ما غايب است و نايب خاص منصوص عليه در ميان ما معروف نيست حكم ميان ما امروز نفس ضرورت اسلام و مذهب است يا ادله ضروريه و غير از اينها چيزي در دست ما نيست پس در هر مسأله كه ميان شيعه يا ميان ايشان و سني اختلاف شود بايد رجوع بآنها كرد و آنچه آنها حكم نمايند بآن بايد گرفت زيرا كه ادله نظريه ابدا محل اعتماد نيست اگر چه عامه مردم در امر دين و دنيا اعتقاد بنظريات دارند چنانكه مي‌بيني كه اگر يك منجم يا فالگير بادله نظريه خود حكمي كنند غالب عوام اعتقاد ميكنند و اگر بكتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله بر ايشان استدلال كني ابدا باور نمينمايند و همچنين اگر هزار دليل ضروري بر حقيت شخصي بر ايشان اقامه كني ابدا اعتنا نمي‌نمايند [ص 49] ولي اگر يك خواب ديدند كه مشعر بر نيكي باشد اعتماد بآن ميكنند ولي روي سخن ما با آن گونه عوام نيست و تصديق و تكذيب ايشان هم مطلقا محل اعتنا نه ولي سخن را روي با صاحبدلان است پس با كساني كه اهل دين و مذهبند و درد دين دارند و راه را هم فهميده‌اند يا اگر نفهميده‌اند باندك تنبيه ميفهمند عرض ميكنم پس در جواب اين مصنف كه محل اختلاف بخيال خود معين نموده ميگويم اما آنچه دروغ گفته و افتراء بسته كه بر من است كه بگويم دروغ است و شاهد دروغ بودن را هم از فرمايشات مشايخ اعلي الله مقامهم ذكر كنم و اما آنچه را هم كه نفهميده و بد معني كرده بر من است معني سخن را بگويم تا اهل انصاف بفهمند كه او بد فهميده و اما آنچه را كه انكار كرده است بر من است و او و همه طالبين كه رجوع بادله قطعيه ضروريه كه امروز حجت خداست بر ما نمائيم و آنچه ادله حكم كند تصديق نمائيم اگر معلوم شد حق با ماست بر او است كه قايل بهمان قول شود كه ما گفتيم و اگر معلوم شد حق با او است ما قايل ميشويم بقول او زيرا كه ما را صرافتي و لجاجي با كسي نيست مراد ما حق است و آنچه هم گفته‌ايم و نوشته‌ايم چنين دانسته‌ايم كه اين حق است از اين بابت متابعت آن را كرده‌ايم و چنين است عقيده مشايخ ما و حال اينكه اشهد بالله و كفي به شهيدا كه جميع آنچه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه فرموده‌اند يا نوشته‌اند همه مطابق كتاب خدا و سنت پيغمبر است و از آن زمان كه ايشان در ميان مردم برخاسته‌اند تا حال كه تخمينا صد [ص 50] سال ميگذرد احدي نتوانسته يك كلمه خلاف كتاب و سنت از ايشان ابراز دهد حتي اينكه جمعي از معاندين ايشان بر ايشان عيب گرفته‌اند كه حكمت معقول است و ايشان معقول را با منقول مطابق كرده‌اند و اين كلام از عالم شيعي بسيار عجيب است ولي عداوت چشم انسان را كج ميكند و نيك را بد مي‌بيند ،

چشم بدانديش كه بركنده باد عيب نمايد هنرش در نظر

خوب بود كه ميگفتند اين شيخ اوحد امجد از ميان حكماء دهر مفتخر شد بعنايات خاصه امام عليه السلام كه جميع مسائل عقليه را از ادله نقليه استنباط نمود ولي ساير حكماء چون لحن اخبار را نفهميدند و از فهم كتاب خداوند محروم شدند در مسائل حكميه متابعت افلاطون و ارسطاطاليس و ابقراط از متقدمين و بوعلي و بهمن‌يار گبر و خواجه نصير و شيخ اشراق و ملا قطب بي‌دين را كردند و در هر مورد عقول خود را بكلمات آنها سنجيدند اگر آنها احيانا در مسأله حق گفته بودند قول اينها بر حق واقع شد اگر باطل گفته بودند اينها هم باطل گفتند باري دهان عيبگو بسته نميشود ولي بر ماست كه راه حق را بگوئيم خواه بپذيرند يا نپذيرند و لايضركم من ضل اذا اهتديتم و

علي نحت القوافي من مواقعها و ما علي اذا لم‌يفهم البقر

خلاصه پس ما ادله محكمه را حكم خود قرار ميدهيم بهر چه آنها حكم نمود ثابت ميشويم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و حسبنا الله و نعم الوكيل .

فصل - چون سابقا عرض كردم كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در زماني تشريف داشتند كه علماء [ص 51] بزرگ در ميان مردم بودند و همه تصديق و تمجيد ايشان را نمودند دوست ميدارم اسامي ايشان را و صورت بعضي اجازات ايشان را عرض كنم اگر چه در رساله بهبهانيه اسامي هر يك را ذكر كرده‌ام و كيفيت سلوك ايشان را با آنجناب در آنجا بسياق تاريخ نوشته‌ام ولي اينجا هم مختصري برشته تحرير درمي‌آورم كه بداني اين جماعتي كه رد بر ايشان ميكنند در واقع بدعتي گذارده‌اند بدانكه آنجناب در وقتيكه ساكن عجم بودند در يزد مدتي ساكن بودند و علماء بزرگ معروف در يزد مقام داشتند مثل مرحوم مبرور ملا اسماعيل عقدائي نور الله مضجعه كه مردي عالم و بزرگ بود و مرجع همه اهل بلد و احكام و حدود شرعيه جاري مي‌نمودند حتي قتل و قطع و تعزير و همه تسليم امر ايشان را داشتند و مرحوم مبرور حاج رجبعلي كه مرد عالمي فاضل و انواع علوم را دارا بودند و در ميان ايشان بود فاضل مدقق آقا ميرزا عليرضا و مردي عالم و اديب بود و مرحوم مبرور آقا سيد حيدر و مرحوم مبرور حكيم متقن آقا ملا مهدي و عالم جليل نبيل مرحوم مبرور آقا ميرزا سليمان و مرحوم مبرور ميرزا محمدعلي مدرس و جمع ديگر از علماء و طلاب مثل آخوند ملا حسين يزدي و ملا حسين كرماني و ملا ابوالقاسم و امثال ايشان و همه مردمان متدين و متقي بودند و جميعا تسليم امر شيخ را نمودند و اعتراف نمودند بفضل ايشان متفقة الكلمه بحدي كه دو نفر ايشان اختلاف ننمودند در علم و فضل و اولويت آن جناب نه در علم نه در عمل و در همه مقامات اگر جمع بودند ايشان را مقدم ميداشتند در مثل [ص 52] نماز عيد و نماز جمعه و جماعت و نماز جنازات و هر گاه در مسأله ميان ايشان اختلاف ميشد ايشان را حكم قرار ميدادند و پنج سال در يزد توقف داشتند و همه تسليم امر ايشان را داشتند و سه سفر بزيارت مشهد مقدس رضوي سلام الله عليه مشرف شدند آن مكان شريف هم مجمع علماء بود مثل مرحوم ميرزا هداية‌الله و مرحوم ميرزا داود و مرحوم ميرزا عبدالجواد و خالوي ايشان آقا ابومحمد و جناب ميرزا معصوم و غير ايشان و همگي نهايت تعظيم و تمكين و تسليم را بجاي آوردند و ايشان را مقدم داشتند و چون مراجعت به يزد فرمودند عزم فرمودند كه بطرف عراق روند بجهت اينكه در خواب حضرت امير عليه السلام امر فرموده بودند كه روانه آن صفحه شوند با عيال حركت فرمودند و علماء يزد و اعيان و اكابر ممانعت از حركت ايشان مينمودند و ميخواستند كه مقيم دارالعباده يزد باشند و قبول نفرمودند و روز حركت ايشان بر اهل يزد بسيار بد گذشت همگي ميگريستند از مفارقت تا اينكه تشريف آوردند باصفهان كه سواد اعظم بود و فحول علماء ايران كه مسلم همه جا و مرجع جميع علماء اطراف بودند در آنجا بودند از فقهاء و حكماء و عرفاء مثل مرحوم آقا سيد محمدباقر و مرحوم حاج محمدابراهيم كه شأن ايشان معلوم است و مرحوم شيخ محمدتقي و مرحوم ميرزا باقر نواب و مرحوم ملا علي نوري و ملا محمدعلي نوري و مرحوم ملا اسماعيل واحدالعين و ملا علي‌اكبر و مرحوم آقا مير محمدحسين سلطان العلماء و غير ايشان از علماء و همه نهايت تسليم و تمكين از [ص 53] آن عالم جليل داشتند و در درس ايشان حاضر ميشدند و همين كتب كه مصنف اين كتاب ذكر كرده و بر بعضي مطالب آنها ايراد دارد همه ديدند و از روي آنها نسخه كردند بخصوص شرح‌زيارت و بعضي رسايل ديگر و همه خواندند و با اينكه ايشان مخالفت فرموده‌اند با اكثر اشراقيين و رواقيين و مشائين در اكثر مسائل و آنروز هم حكمت آنها مشهور و معروف بود ميان ايشان مع‌ذلك احدي خللي در آنها نديد و همه متفق القول تعظيم مينمودند حتي آنكه شخصي از جناب ملا علي نوري سؤال كرد كه ايشان افضلند يا مرحوم آقا محمد بيدآبادي جواب دادند كه تميز ميان دو عالم كسي ميتواند بدهد كه بمقام آن دو رسيده باشد من از آنها پست‌ترم نميتوانم تميز دهم با اينكه آقا محمد از فحول حكماست كه همه تسليم فضل او را دارند ملا علي كه اهل فن بود اينطور جواب گفت با اينكه شيخ مرحوم در اغلب مسايل با ايشان اختلاف فرموده بودند اگر چه بعضي مورخين جديد كه كتابي نوشته مسمي بقصص العلماء و براي خودش از حال هر يكي قصه جعل كرده بعضي چيزها از معامله بعضي علماء اصفهان و قزوين با آن جناب جعل كرده و نوشته ولي همه دروغ است همگي تمجيد مينمودند مگر يك نفر شيخ محمدتقي قزويني در مسأله معاد با ايشان مخالفت كرد و چون قدري كم‌ادراك بود هر چه خواستند باو بفهمانند نفهميد و صاحب قصص در اين باب تفصيلي نوشته ولي بآن طورها كه او نوشته نيست مختصري از حال او خود مرحوم شيخ اعلي الله مقامه بمرحوم ملا عبدالوهاب قزويني نوشته‌اند [ص 54] كه از من سؤال كرد كه اعتقاد شما در باب معاد جسماني چيست من گفتم همانكه مرحوم مجلسي و بعض علماء محققين اعتقاد دارند و مختصري از انكار او مرقوم فرموده‌اند و گويا از لجاج گوش بسخن نمي‌داده يا نمي‌فهميده خلاصه مطلب اين است كه غير از آن يك نفر از علماء عجم احدي با ايشان اختلاف نكرد او هم جزو علماء نبود كه عملش مناط چيزي باشد و كسي باو اعتنائي نداشت بلكه جزو روضه‌خوانها و واعظها محسوب بود و اين قدر محل اعتنا نبوده و نيست كه كتابي كه در مراثي جمع نموده احدي از علماء بآن اعتنا ندارد و اخبار و قصص دروغ روايت نموده و نفهميده اينها دروغ است چنين كسي پايه شعور و علم او معلوم است اين مسأله را هم نفهميد و قبول نكرد و از قبول نكردن او وهني هم حاصل نشد ولي حكايات دروغ در اين مقام صاحب قصص نقل نموده از عداوتي كه داشته مثل تمجيدها كه از بعضي سفهاء كرده و اهانتها كه بمرحوم ميرزاي قمي نموده با آن فضل و علم كه داشتند همه از صرف غرض نفساني خودش بوده باري اهل اصفهان هم اصرار داشتند ايشان را نگاه دارند ولي قبول نميفرمودند تا اينكه مطلع شدند كه شيخ مرحوم در خواب مأمور شده‌اند بسفر عراق روند و از طرف كرمانشاه هم شاهزاده محمدعلي ميرزا جمعي را استقبال ايشان فرستادند اهل اصفهان لاعلاج شده تمكين كردند و شيخ بزرگوار حركت فرمودند تشريف آوردند كرمانشاه و توقف ايشان در كرمانشاه طول كشيد و در حال ورود همه علماء و اعيان استقبال كردند و در اين مدت مديد جميعا تسليم [ص 55] امر ايشان را داشتند و علماء كرمانشاه هم مردمان بزرگ بودند مثل مرحوم آقا محمداسماعيل و آقا محمود و مرحوم آقا محمدعلي پسر استاد كل مرحوم آقا باقر بهبهاني همه تعظيم و تبجيل و تكريم ميكردند و احدي از ايشان در يك مسأله اختلاف ننمود و در مدت توقف كرمانشاه چند مرتبه عتبات عاليات مشرف شدند و علماء بزرگ معروف در آنجا جمع بودند مثل مرحوم مبرور آقا سيد علي طباطبائي و مرحوم شيخ حسن بن شيخ محمدعلي سلطان و مرحوم شيخ خلف كه در كربلاي معلا بودند و مرحوم مبرور شيخ جعفر و مرحوم شيخ حسين نجف و مرحوم شيخ خضر شلال و مرحوم آقا سيد باقر قزويني و غير ايشان كه ساكن نجف اشرف بودند و مرحوم مبرور آقا سيد رضا شبر و مرحوم سيد عبدالله شبر و مرحوم سيد لطف‌علي و ساير سادات اجلاء آقا سيد حسن و آقا سيد محمد پسران آقا سيد محسن و آقا سيد هاشم پسر آقا سيد راضي و شيخ اسدالله كه ساكن مشهد كاظمين سلام الله عليهما بودند و هر وقت مرحوم شيخ به يكي از اماكن مشرفه مشرف ميشدند علماء ساكن آن مقام تعظيم و تكريم ايشان را مينمودند و همه‌گي اقرار بفضل ايشان داشتند و مرحوم آقا سيد علي هر وقت اسم ايشان را ذكر ميكرد ميگفت عالم رباني و ميفرمود بي‌شك او مؤيد من عند الله است و در يكي از سنوات كه مشرف شدند مرحوم ميرزاي قمي هم مشرف بودند پس از ملاقات مرحوم ميرزا تمكين نمودند فضل و علم ايشان را پس اين است صفت علماء اخيار كه غرض و مرض ندارند و مراد ايشان حق است و جمع كثيري از ايشان اجازه بآن عالم كامل [ص 56] داده بودند و اينك بعضي فقرات از اجازات را كه نسخه آنها نزد من حاضر است بقدر حاجت نقل ميكنم و بجهت اينكه منظور اختصار كلام است تمام را نقل ننمودم .

صورت اجازه مرحوم مبرور شيخ حسين درازي رحمة الله عليه :

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله الذي احيي معالم الدين بحملة الرواية و شيد مبانيها بفنون الدراية و جعلهم منتهي الارادة و الغاية و اسبغ بهم النعم في البداية و النهاية و الصلوة و السلام علي محمد و آله منبع عيون الدلالة و الهداية صلوة دائمة بدوام اركان النبوة و الولاية ، و بعد يقول فقير الله المجازي حسين بن محمد بن احمد بن ابرهيم البحراني الدرازي انه لما تفضل الله علي بمعانقة ابكار الرواية بعد زفافها الي ممن اخذت من مشايخي و هم آبائي الكرام و اقتطفت من حدائق تلك العلوم ما اوجب لهذا الدين الاحكام و صرت مرجعا لاهل الولاية في بث المسائل و الاحكام التمس مني من له القدم الراسخ في علوم آل بيت محمد الاعلام و من كان حريصا علي التعلق باذيال آثارهم عليهم الصلوة و السلام ان اكتب له اجازة وجيزة كما هي الطريقة الجارية بين العلماء في جميع الاصقاع و الاعوام لحصول التبرك بطرق التحمل المغرسة في قلوب العلماء حدائق التثبت المروية برواشح افاضاتهم علي الاستمرار و الدوام و هو العالم الامجد ذو المقام الانجد الشيخ احمد بن زين‌الدين الاحسائي ذلل الله له شوامس المعاني و شيد به قصور تلك المباني و هو في الحقيقة حقيق بأن يجيز لايجاز لعراقته في العلوم الالهية علي الحقيقة لا المجاز و لسلوكه طريق اهل السلوك و اوضح المجاز لكن اجابته مما اوجبته الاخوة الالهية الحقيقية المشتملة علي الاخلاص و الانجاز و كان في ارتكابها حفظا لهذا الدين و كمال الاحراز [ص 57] فاستخرت الله سبحانه و تعالي و سألته الخيرة فيما اذن و اجاز و ان يجعله ممن بالمعلي و الرقيب من قداح العناية قد فاز و حاز فاجزت له ان يروي عني كتب اصحابنا الخ ، و در آخر اجازه اين اشعار را نوشته است :

و اني اجزت لهذا الفتي اخي احمد و هو نعم المجاز

و ذاك حقيق لنا ان يجيز و ذاك حقيقية لا مجاز

فوفقه ربي لنيل المني فنعم الطريق له و المجاز

صورت اجازه مرحوم مبرور شيخ احمد دمستاني رحمه الله تعالي :

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و الصلوة و السلام علي نبينا محمد و آله الطاهرين ، اما بعد فقد استجازني الولد الاعز الامجد الاسعد الشيخ احمد بن الشيخ زين‌الدين الاحسائي المطرفي وفقه الله لبلوغ الغاية في الرواية و الدراية كما جرت به عادة السلف و الخلف فاستخرت الله تعالي و اجزت له ان يروي عني الخ .

صورت اجازه مرحوم مبرور آقا ميرزا مهدي شهرستاني رحمه الله تعالي :

بسم الله تعالي - الحمد لله الذي نور قلوبنا بنور هدايته و فتح مسامع عقولنا بمقاليد عنايته و نظمنا في سلك حملة دينه و شريعته و الصلوة و السلام علي الصادع برسالته و المنتجب لدلالته محمد و آله المتوجين بتاج كرامته ، و بعد فيقول العبد الراجي عفو مولاه محمدمهدي الموسوي الشهرستاني اصلا الكربلائي مسكنا و مدفنا بفضل ربه العميم بصره الله عيوب نفسه و جعل يومه خيرا من امسه حيث ان الشيخ الجليل و العمدة النبيل و [ص 58] المهذب الاصيل العالم الفاضل و الباذل الكامل المؤيد المسدد الشيخ احمد الاحسائي اطال الله بقاه و اقام في معارج العز و ادام ارتقاه ممن رتع في رياض العلوم الدينية و كرع من حياض زلال سلسبيل الاخبار النبوية قد استجازني فيما صحت لي روايته و ثبتت لدي درايته من معقول و منقول و فروع و اصول حسب ما جري عليه السلف و الخلف من علمائنا الابرار من الشرف و الانتظام في سلك الرواة عن الائمة الاطهار و لما كان دام عزه و علاه اهلا لذلك فسارعت الي اجابته و انجاح طلبته لما كان اسعاف مأموله فرضا لفضله و جودة فطنته فاقول اني قد اجزت له ادام الله علاه ان يروي عني ما صحت لي روايته الخ .

صورت اجازه مرحوم مبرور آقا سيد علي طباطبائي رحمة الله عليه :

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله علي نعمه المتواترة و آلائه المتكاثرة و الصلوة علي سيد اهل الدنيا و الآخرة محمد و عترته الطاهرة ، و بعد فيقول العبد الخاطي ابن محمدعلي علي الطباطبائي اوتي كتابه بيمناه و جعل عقباه خيرا من دنياه ان من اغلاط الزمان و حسنات الدهر الخوان اجتماعي بالاخ الروحاني و الخل الصمداني العالم العامل و الفاضل الكامل ذي الفهم الصائب و الذهن الثاقب الراقي اعلي درجات الورع و التقوي و العلم و اليقين مولانا الشيخ احمد بن الشيخ زين‌الدين الاحسائي دام ظله العالي فسألني بل امرني ان اجيز له ما صح لدي اجازته و اتضح علي روايته من مصنفات علمائنا الابرار و فقهائنا الاخيار [ص 59] بالاسانيد المتصلة الي الائمة الاطهار و خلفاء الرسول المختار سيما الكتب الاربعة الشهيرة كالشمس في رابعة النهار الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار و ساير كتب شيخ الطايفة المحقة و مروج الشريعة و الطريقة الحقة و كتب السيد المرتضي الملقب من علم الهدي بعلم الهدي و كتب آية الله العلامة و حجته الخاصة علي العامة و كتب الموليين الرشيدين الشهيدين السعيدين و ساير كتب علمائنا المتقدمين و المتأخرين رضوان الله تعالي عليهم اجمعين سيما كتب شيخي الرباني و والدي الروحاني مؤسس ملة سيد البشر في رأس المائة الثانية‌عشر خالي العلامة و استادي الفهامة الاجل الافضل الاكمل مولانا محمدباقر بن محمد اكمل قدس الله فسيح تربته و اسكنه بحبوحة جنته فاجزت له دام مجده رواية جميع ذلك الخ .

صورت اجازه مرحوم مبرور آقا سيد مهدي طباطبائي بحرالعلوم :

بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله الذي رفع درجات العلماء و جعلهم ورثة الانبياء و خلفاء الاوصياء و فضل مدادهم علي دماء الشهداء و الصلوة و السلام علي رسوله المبعوث بالشريعة الغراء و الحنيفية البيضاء محمد و آله الائمة الامناء و القادة الادلاء ما اظلت الخضراء و اقلت الغبراء و اينعت ثمار العلم في طروس العلماء و اترعت كؤس الفضل من دروس الفضلاء ، و بعد فلما كان من حكمة الله البالغة و نعمته السابغة ان جعل لحفظ دينه و احكامه علماء مستحفظين لشرايعه و احكامه صار يتلقف الخلف [ص 60] عن السلف ما استحفظوا من علوم اهل العصمة و الشرف فبلغوا بذلك اعلي المراتب و نالوا به اتم المواهب و كان ممن اخذ بالحظ الوافر الاسني و فاز بالنصيب المتكاثر الأهني زبدة العلماء العاملين و نخبة العرفاء الكاملين الاخ الاسعد الامجد الشيخ احمد بن الشيخ زين‌الدين الاحسائي زيد فضله و مجده و علا في طلب العلي جده و قد التمس مني ايده الله تعالي الاجازة في رواية الاخبار الواردة عن الائمة الاطهار عليهم سلام الله آناء الليل و النهار عني عن مشايخي الاعاظم الجلة و وسائطي الي روساء المذهب و الملة فسارعت الي اجابته و قابلت التماسه بانجاح طلبته لما ظهر لي من ورعه و تقواه و فضله و نبله و علاه فاجزت له وفقه الله الخ .

صورت اجازه مرحوم مبرور شيخ جعفر بن شيخ خضر :

بسم الله الرحمن الرحيم - و الحمد لله رب العالمين الحمد لله الذي ابرز انوار الوجود من ظلمات العدم و ابان بتغير العالم انه المتفرد بالازلية و القدم و جعل دين نبينا محمد صلي الله عليه و آله من بين الاديان كنار علي علم و ختم به الانبياء و بامته ختم تمام الامم و ايده بالمعجزات الظاهرات بين العرب و العجم و نصره بالآيات الباهرات المسمعات اهل السمع و الصمم و بعلي حجة الله الراقي علي اشرف كتفين باشرف قدم و آله الذين تشرفت بهم بقاع مكة و البيت و الحرم صلي الله عليهم ما خضع خاضع او خشع خاشع من خشية بارئ النسم ، اما بعد فان العالم العامل و الفاضل الكامل زبدة العلماء العاملين [ص 61] و قدوة الفضلاء الصالحين الشيخ احمد بن المرحوم المبرور الشيخ زين‌الدين قد عرض علي نبذة من اوراق تعرض فيها لشرح بعض كتاب تبصرة المتعلمين لحجة الله علي العالمين و رسالة صنفها في الرد علي الجبريين مقويا فيها لرأي العدليين فرأيت تصنيفا رشيقا قد تضمن تحقيقا و تدقيقا قد دل علي علو قدر مصنفه و جلالة شأن مؤلفه فلزمني ان اجيزه بعد ما استجازني ان يروي عني ما رويته عمن اجازني كشيخي زبدة الاوايل و الاواخر مشيد دين الصادق و الباقر استاد الكل في الكل مولانا المرحوم آقا محمدباقر و شيخي استاد الجميع علي الاطلاق و فريد العصر في جميع الآفاق مشيد مذهب اهل العدل في رأس المأتين بعد الالف من هجرة سيد الثقلين السيد مهدي الطباطبائي لابرح الزمان بايام وجوده مزهرا و الكون ببقاء جنابه فرحا مستبشرا عن مشايخهما الاعلام حتي تتصل السلسلة بالائمة المعصومين عليهم افضل الصلوة و السلام و لا سيما ما في الكتب التي عليها المدار من الكافي و التهذيب و الفقيه و الاستبصار و كذا ما في الوسايل و البحار الخ .

و اين علماء افاضل كه اجازه بايشان داده‌اند همه از معروفين علما و مشهورين هستند بلكه مشايخ اجازات هستند كه اغلب علماء عرب و عجم كه امروز مجازند از ايشان اجازه دارند اگر چه امروز عالم مجاز بسيار كم پيدا ميشود ولي اگر باشد سند اجازه‌اش بايشان ميرسد اگر باور نداري صورت اجازات علما را نگاه كن تا بداني و امثال اين علماء بدون علم و سنجيدن [ص 62] و اختبار كردن هم اجازه نميدادند مسلم و همين كتب معروفه ايشان را ديده‌اند مثل شرح تبصره و شرح زيارة و شرح عرشية و شرح مشاعر و شرح علميه چنانكه در اجازات مذكور است . حال خود انصاف ده آن علماء كه طود علم بودند و اصل حكمت و فرع معرفت و ثمر فقه و منبت اصول و اهل وصول حق را از باطل تميز ندادند و گذاردند براي اشخاصي كه هر را از بر تميز نداده‌اند كه رد بر آن عالم كبير كنند كه در واقع اجماع علماء بر علم و فضل و معرفت و كمال او منعقد شد با اينكه خود مصنف صوفي و از خاندان تصوف است و بعضي او را مرشدزاده ميدانند كه در چندين حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و ائمه هدي منع از آن فرموده‌اند حتي آنكه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده‌اند ساعة برپا نميشود تا اينكه بيرون بيايند قومي از امت من كه اسم ايشان صوفيه است و ايشان از من نيستند و ايشانند يهود امت من جمع ميشوند گرد هم و صداهاي خود را بذكر بلند ميكنند و گمان ميكنند كه ايشان بر طريقه ابرارند چنين نيست بلكه ايشان گمراه‌تر از كفارند و ايشان اهل نارند و صدائي دارند مثل صداي الاغ قولشان قول ابرار است ولي عمل ايشان عمل فجار است و ايشان منازع علما هستند و ايمان ندارند ولي بعمل خود عجب ميكنند و از براي ايشان از عملشان حاصل نيست مگر تعب و شخصي خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كرد در اين زمان جماعتي [ص 63] بيرون آمده‌اند كه بايشان صوفيه ميگويند چه ميفرمائيد درباره ايشان فرمودند اين جماعت اعداء ما هستند پس هر كس ميل بايشان كند از ايشان است و محشور با ايشان ميشود و زود باشد كه اقوامي بيرون آيند كه ادعاء نمايند محبت ما را و ميل نمايند بايشان و خود را شبيه بايشان كنند و همان لقب ايشان را بر خود گذارند و اقوال ايشان را تأويل كنند پس هر كس ميل بايشان نمايد از ما نيست و ما از او بري هستيم و هر كس بر ايشان انكار كند يا رد ايشان را بنمايد مثل كسي است كه در ركاب رسول خدا با كفار جهاد نموده است . و از اين قبيل اخبار در ذم آن جماعت بسيار است حتي در بعضي اخبار بعضي اشخاص را كه بعضي طوايف ايشان از مراشد خود ميشمارند و بواسطه آنها تقرب بخداوند ميجويند باسم لعن و تكفير فرموده‌اند پس كسيكه اين است حال خود او چگونه قول او درباره علماء اخيار شيعه مقبول است ؟ باري اين مطالب را نهايتي نيست بهتر مختصر گفتن است پس شروع ميكنيم و لا قوة الا بالله بمطلب .